قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح شیخ پاک سیر خواجه محمدبن خواجه عمر نسفی فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسربایکی پیرهن و زور قئی طرفه بسر
از سر کوی فرود آمد متواری وارکرده از غایت دلتنگی ازین گو نه خطر
ماه غمّاز شده از دولبش بوسه ربایباد عطّار شده بر دو رخش، حلقه شمر
کوی از آن کله بگشاده و از غایت لطفماه بر چرخ شده بستۀ آن سینه و بر
چست بنشسته بر اندام لطیف چو خورشاز لطیفی و تری پیرهن توزی تر
خط مشگینش بر آن عارض کافور نهادجون بدیدم جگرم خونشد و خونم چو جگر
گرچه بس نادره حالیست که خون گردد مشگلیک مشگی که جگرخون کند این نادره‌تر
سرگران از می و چون باد همیرفت و جز اومن سبک پای ندیدم که گران دارد سر
جعد ژولیده و پرورده ز سیکی لالهزلف شوریده و پژمرده ز مستی عبهر
مینمود از سر مستی و طرب هر ساعتسی و دو تابش پروین ز سهیل و ز قمر
خواست کز پیش درم بگذرد از بی خبریچون چنان دید ز غم شد دل من زیر و زبر
بانگ برداشتم از غایت نومیدی و عشقگفتم ای عشوه فروشنده انگار ده خر
از خداوند نترسی که بدین حال مرابگذاری و کنی از دَرِ من بنده گذر
چون شنید این ز نکو عهدی و از گوهرپاکآمد و کرد درین چهرۀ من نیک نظر
پشت خم داد و نهاد از قبل خدمت و عذرروی افروخته از شرم بر استانۀ در
گفت معذور همی دار که گر نیستئیاز پی بیم ولینعمت و تهدید پدر
همچنان چون پدر از زر کمری بست مراکردمی گرد تو از دست خود از سیم کمر
شادمان گشتم از آن عذر و گرفتمش کنارهمچو تنگ شکر و خرمن گل تنگ ببر
جان ودل پیش قدمهاش فشاندم زین شکرخود بر آن چهره هزاران دل و جان را چه خطر
اندرین بود که از نازکی و مستی و شرمخواب مستانه در آن لحظه در آورد حشر
سر بر آنجای نهاد آن سمن تازه که بودصدشب اندر غمش از اشک دو چشمم چوشمر
او چو تنگ شکر و گشته سراسیمه ز خوابمن چو طوطی شده بی خواب در اندیشۀ خور
او شده طاق بآرام و من از بوسه زدنبر دو چشم و دولبش تا بسحر جفت سهر
خواب زاید اگر از شکّر و بادام چراخوابم از دیده ببرد از درِ بادام و شکر
خود که داند که در آن نیمشب از مستی اوتا چه برداشتم از بوسه و هر چیزی بر
نرم نرم از سمن آن نرگس پرخواب گشادژاله ژاله عرق از لاله بر او کرد اثر
رویش از خاک چو برداشتم از خوی شده بودلاله برگش چو گل نم زده در وقت سحر
بوسه بر دولب من داد همی از پی عذرآنت شرمنده نگار آنت شکر بوسه پسر
آنت خوش خرّمی و عیش که من دیدم دوشچه حدیثی است که امروزم از آن خرّم تر
دوش از یار بُدم خرّم و امروز شدماز رخ خواجه محمد پسر خواجه عمر
آنکه تا دست سخا بر همه عالم بگشادببدی بسته شد از ساحت ما پای قدر
آن سخن سنج شهی کو چو دو بسدّ بگشادخانۀ عقل دو صد کله ببندد ز دُرَر
مایه ور گشت ز اسباب دلش خرد وبزرگسودها کرده ز تأثیر کفش ماده و نر
پایۀ مرتبتش را چو ملک نیست قیاسعرصۀ مکرمتش را چو فلک نیست عبر
خاطرش سرّ ملک در فلک آینه گونهمچنان بیند چون دیده در آیینه صور
جنیان زانهمه از شرم نهانند که هیشبه ز خود روی ندیدند چنو ز اهل بشر
جزوی از خشم وی ار بر فلک افتد بخطانار کلّی شود از هیبت او خاکستر
آتش عزمش اگر قصد کند سوی هواچنبر چرخ بسوزد، بیک آسیب شرر
شمّت حزمش اگر باد برد تحفه بابردر شود در شکم ابر هوا قطر مَطر
ای بهی روی ز سعی تو گه بزم، سخاوی قوی پشت ز عون تو گه رزم ظفر
پسری چون تو نزادند در این شش روزنهفت سیّاره و نه دایره و چار گهر
هرگز از جود تو نگرفت کس اندازۀ آزهرگز از خیر تو نشنید کس آوازۀ شر
کلک و گفتار تو پیرایۀ فضل است و محللفظ و دیدار تو سرمایۀ سمع است و بصر
شبهی دارد کلک تو بشحنۀ تقدیرکه چنو عنصر نفع آمد و ارکان ضرر
عوض او چون عَرَض جوهر صفرا گه رنگفرق او چون عرض جوهر سودا بفکر
گر نه سالار هنرمندی بودی هرگزنزد سالان شهنشاه، نبودیش خطر
خاطری داری و فهمی که بیک لحظه کنندتختۀ قسمت تقدیر خداوند از بر
ای جوان بخت، نبینی که برین فضل مرابچسان این فلک پیر گرفته است بحرّ
مدح گوئیم که درتربیت خاطر و طبعدر همه عالم امروز چو من نیست دگر
طوق دارند عدو پیش درم فاخته وارتام دیدند زخاطر شجر پر ز ثمر
غوک را جامه بهر جوی و من از شرم عدوروزها گشته چو خفّاش مرا خانه سَتَر
لیک بی برگ و نوا مانده‌ام از گردش چرخهمچو طوق گلوی فاخته و شاخ شجر
روی من شدچو زرو دیده چو سیم از پی اشکگر بخواهی شود از سیم توام کار چو زر
پیش خورشید سخای تو بتعجیل کرمکوه کوه انده من بنده هبا باد و هدر
بادی از بخت تو تا از اثر جوهر طبعدر جهان آدمی از جسم رود، مرغ بپر
مرغ بر شاخ تر از مدح تو بگشاده گلوآدمی پیش تو از مهر تو، بربسته کمر