قرآن کریمبه زبان فارسی

این قصیدۀ فریده را در تهنیت صلح خواجه امام محمد منصور سیف الحق و شیخ الاسلام فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
از خلافست اینهمه شرّ در نهاد بوالبشروز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شوروشر
جز خلاف آخر کرا این دست باشد کاوردعصر عالم را بپای و عمر مردم را بسر
این خلاف آخر که داند برگسست اندر جهانچرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر
گر نبودی تیغ عزرائیل را اصل از خلافزخم او بر هیچ جانداری نگشتی کارگر
باخلاف ار یار بودی فاعل اندر بدو نقشیک هیولی کی شدی هرگز پذیرای صور
تا زیان مر بید را هرگز نخوانندی خلافکر درو یکذّره هرگز دیده اندی بوی و بر
عالمانرا از خلاف است این همه طاق و جناغعاملانرا از خلافست اینهمه تیغ و سپر
از وفاق ادریس بر رفت از زمین تا آسماناز خلاف ابلیس افتاد از بهشت اندر سقر
از وفاق اِستاد بر صحرای نورانی مَلکوز خلاف افتاد در تابوت ظلمانی بشر
از خلاف سجده ناکردن ندیدی تا چه کردصد هزار آزاد مرد پاک را خونها هدر
تا باکنون او سری میکرد لیک اندر سرخساز پی پیوند شیخش سیف حق ببرید سر
لاجرم زین صلح جانها آسمانی شد بزیرلاجرم زین کار دلها آسمانی شد زبر
تا دو نیکو خواه کردند از پی دین آشتیکرد قلب آشتی در قلب بدخواهان اثر
لاجرم کار قدمهاشان و دمهاشان کنونشاهراه دوزخست و نعرۀ این المفر
اهل بدعت را قیامت نقد شد زین آشتیچون بدید اینجا چو آنجا جمع خورشید و قمر
گرچه این بی او تواند کامها راندن بتیغورچه او بی این تواند نامها ماند از هنر
لیک بهر مشورت را با ملک بهتر وزیروز برای مصلحت را با علی بهتر عمر
رشته تا یکتاست آنرا زور زالی بگسلدچون دوتا شد عاجز آید از گسستن زال زر
گل که تنها بوئی آخر خشک گرداند دماغور شکر تنها خوری هم گرم گردد زو جگر
زین دو تنها هیچ قوّت ناید اندر جان و دلقوّت جان را و دل را گشلکر به گلشکر
از برای قوّت دل را شکر با گل بهستاز برای قوت دین را شما با یکدگر
ای ززیب خلق وخلقت سروو گل را رنگ و بویوی ز نور جاه و رأیت عقل کلّ را زیب و فر
آنچه اندر حق یوسف کرد یعقوب از وفاشیخ در حق تو آن کرده است دانی این قدر
این فدا گوش نیوشا کرد اندر هجر تووان فدا گر چشم بینا کرد درهجر پسر
این ز همّت صلح دید و باز نپذیرفت سمعو آن ز نهمت وصل نادیده قرین شد با بصر
شیخ گفت آن گوش کاندر هجر او کردم فدازشت باشد گر بدو رجعت کنم بار دگر
در چنین حالی چنین آزادمردی کرد اومی ندیدم در جهان پیری ازو آزاده تر
ای ز بخشش بخل را چون کوه کرده مغز خشکوی ز کوشش خصم را چون ابر کرده دیده تر
باطنت را دین بصحرا آورید از بهر صلحچون نگه کرد اندرو ازابره به دید آستر
گر نماند درد و گردی در میان نبود عجبدرد بردارد شفا و گرد بنشاند مطر
در میان یوسف و یعقوب اگر گفتی رودعاقلان دانند کان گفتار نبود معتبر
در میان دوستان گه جنگ باشد گاه صلحدر مزاج اختران گه نفع باشد گاه ضر
دشمنان بد جگر که را بسنبند از کلوخدوستان نیک دل خم را بشویند از تبر
گاه الفت داد باید نیش کژدم را امانوقت خصمی کند باید کام تنیّن را ز فر
طبع تا باشد موافق سر دو گرمش می خورانچون مخالف گشت یا تلخیش ده یا نیشتر
ایدریغا گوش او بشنودی ار باری کنونتا تو زین الماس برّان چون همی پاشی دُرر
جان همی حاضر کند هر بار تا از روی عشقاو ز گوش جان نیوشد دیگران از گوش سر
ای ترا یزدان از آن خوان داده نعمت کز شرفزَلّه پروردان آن خوانند نعمان و زُفر
هیچ منّت نیست کس را برتو کت حقّ پروریدگاه در مهد قبول و گاه در سفت ظفر
فخر و فرّ این جهان و آن جهان گشتی چو دادشیرت از پستان فخر و میوه‌ات از بستان فر
تو بزرگ از آسمانی، دیگران از آب و خاکتو عزیز از کردگاری دیگران ز اصل و گهر
مرغ کان ایزد کند چون مهر پُرّد بر سپهرمرغ کان عیسی کند بس خوار باشد پیش خور
جاچرا سازد چو مرغ خانه برهرخاکدانهر کرا روح القدس پرورده باشد زیر پر
فاسقان را زحمتی هم در خلا هم در ملاعاشقان را رحمتی هم در سفر هم در حضر
عالمی را در حضر دلشاد کردی زین حضورکشوری را زان سفر آزاد کردی از سقر
آنچه بر صورت پرستان هری کردی عیانهیچ صورت بین ندارد زان معانی جز خبر
طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زنخانقه داران جان بودند آنجا جامه در
حنبلی چون دید چشمت چشم او شد همچو سیماشعری چون دید رویت روی او شد همچو زر
عقل این میگفت اذا جاءَ القَضاضاقَ الفَضاجان آن میگفت اذا جاء القدر ضاعَ الحَذر
از پی احیاء شرع و معرفت کردی جداتیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر
این کنون ز «الحکم للّه» نقش دارد برنگینواندگر ز «ایّاک نَعبد» حلقه دارد بر کمر
زردگوشان هری را کردی از گفتار نغزچون سیه چشمان جنّت گوش و گردن پر گهر
در هری این ساحری دیدی بترک و روم شوتا چلیپا سوختن بینی تو در چین و خزر
گرنه عرق منبر تستی در اشجار عراقروح نامی ارّه‌ای گشتستی اندر هر شجر
گر زسحر گفت تو دین را نبودی پرورشدایگی این سحر کی کردی بتأثیر سحر
تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسبچار عنصر ما درند و هفت سیّاره پدر
باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش روباد نامت در زمان چون هفت سیّاره سمر
باد رایت بی تباهی باد شخصت بی حدوثباد جاهت بی تناهی باد جانت بی ضرر
باد همچون دور هم کار تو کارت مستقیمباد همچون دین هم نام تو نامت مشتهر