قرآن کریمبه زبان فارسی

در اندرز و نصیحت طاهر بن علی ثقة الملک فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
بیخ اقبال که چون شاخ زد از باغ هنرگرچه پژمرده شود باز قبول آرد بر
دولت با هنران را فلک مرد افکنزند آسیب ولیکن نکند زیر و زبر
گوشمالی دهد ایّام ولیکن نه بخشمتا هنر با خرد آمیخته گردد ز عبر
کی ز دوران فلک طعمۀ تقدیر شودهر کرا بهر هنر بخت بپرورد ببر
ز بَر عرش زند خیمۀ اقبال و محلهر کرا بدرقه بخت آمد و همخوابه ظفر
از قفا خوردن ایّام چه ننگ آید و عارکه هم اسباب بزرگیست هم آیات خطر
مرد در ظلمت ایّام گهر یابد و کامکه بظلمت گهر اسپرد همی اسکندر
کار چون راست بود مرد کجا گیرد ناماز چنین حادثها مردان گردند سمر
مرد آسیب فلک یابد کاندر دو صفتهمچو عنصر نفع آمد و سرمایۀ ضر
هیچ نامرد مخنّث که شنیده است بدهرکز هنر در خور تاج آمد و آنِ منبر
شیر پر زور نه از پایۀ خواریست ببندسگ طمّاع نه از بهر عزیزیست بدر
سخت بسیار ستاره است بر این چرخ ولیکپس سیه جِرم نگردند مگر شمس و قمر
از هنر بود که در طالع سرهنگ جلیلچشم زخم فلکی کرد بناگاه اثر
هم از آن چرخ چو آن مدت ناخوش بگذشتاخترش کرد بدان طالع فرخنده نظر
که گرش دایره کین ور شود از نقطۀ بختبشکند دایره را قوت بختش چنبر
رتبت و شعر و رهی پروری و جبهت ملکطاهر بن علی آن صاحب کلک و خنجر
آنکه تا چرخ ز تقدیر فلک حامله گشتنه چنو زاد و بزاید بهمه عمر دگر
آنکه مر ملک ملک را ز نکو رائی و داددست بنهاد چه در عمر خود از عدل عمر
هرکه در سایه گه دولت او گام نهادکند از مسکن او حادثۀ چرخ حذر
هر کرا شاخ بزرگیش برو چنگ آویختخلعت و بخشش و عزّ یابد از آن شاخ ثمر
همچو سرهنگ محمّد پسر مرد آویزکه همی محمدت و مردی ازو گیرد فر
آنکه زان حادثه زو شرم زده بود قضاآنکه زین موهبه زو شادروان گشت قدر
آن هنرمند جوانی که چو دربست میانفلک پیر گشاید پی دیدنش بصر
وان خردمند جوانی که چو دولب بگشادخانۀ عقل دو صد کلّه ببندد ز دُرر
مایه ور گشته ز تحصیل کفش خرد و بزرگسودها برده ز آثار دلش ماده و نر