قرآن کریمبه زبان فارسی

در وحدت و بدو فطرت فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای ذات تو ناشده مصوّراثبات تو کرده عقل باور
اسم تو ز حدّ و رسم بیزارذات تو ز جنس و نوع برتر
محمول نه ای چنانکه اعراضموضوع نه‌ای چنانکه جوهر
فعلت نه بقصد، آمر خیرقولت نه بلفظ، ناهی شر
حکم تو برقص قرص خورشیدانگیخته سایهای جانور
صنع تو بدور دور گردونآمیخته رنگهای دلبر
ببریده در آشیان تقدیسوصف تو ز جبرئیل شهپر
بگشاده بشه نمای تنزیهحسنت ز عروس عرش زیور
هم بر قدمت حدوث شاهدهم بر اَزلَت اَبد مجاور
ای گشته چو آفتاب تاباندر سایۀ نور خود مسترّ
معشوق جهانی و ندارییک عاشق باسزا و در خور
بنهفته بسحر گنج قارونیک درّ تو در دو دانه گوهر
عالم پس ازین دو گشت پیداآدم هم ازین دو برد کیفر
عالم چو یکی رونده دریاسیّاره سفینه طبع لنگر
آبش چو نبات و سنگ حیواندرّش چو حقیقت سخن ور
غوّاص چه چیز عقل فعّالزین سان که ببحر یک پیامبر
علّت چو سیاست فرودیناز دست چو حرص خصم بی مر
آخر چه هر آنچه بود اوّلمقصود چه، آنچه بود بهتر
بنگر بصواب، اگر نه‌ای کوربشنو بحقیقت، ار نه ای کر
ای باز هوات در ربودهاز دام زمانه چون کبوتر
ای پنجۀ حرص درکشیدهناگه چو رسن سرت بچنبر
در قشر بمانده کی توان دیدمقصود خلاصۀ مقشّر
از توبه و از گناه آدمخود هیچ ندانی ای برادر
سر بسته بگویم ار توانیبردار بتیغ فکرتش سر
درویش کند ز راه ترتیبنزدیکی تو، بسوی داور
در خلد چگونه خورد گندمآنجا که نبود شخص نان خور
بل گندمش آنگهی ببایستکز خلد نهاد پای بر در
این جمله همه بدیده آدمابلیس نیامده ز مادر
در سجده نکردنش چگوئیمجبور بُده است یا مخیر
گر قادر بُد، خدای عاجزور عاجز بد، خدا ستمگر
کاری که نه کارتست مسکالراهی که نه راه تست مسپر
بیهوده مجوی آب حیواندر ظلمت خویش چون سکندر
کان چشمه که خضر یافت آنجابا دیو فرشته نیست همبر