قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش و مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
مرد کی گردد بگرد هفت کشور نامورتا بود زین هشت حرف اوصاف ذاتش بی خبر
مهرجودوحرص فضل و ملک عقل ودست عدلخلق خوب و طبع پاک و یاد نیک و بذل زر
مکر حرص و مجد دولت خط طهرویمن و باسبهر عزم و حلم و عزّ وجود و اصل و کام و کر
مال وحلم وملک ودین و خط و طبع و یاس و برزبذل وعفوو کام و کیش و دین و مال و زیب وفر
میم و حا و میم و دال و خا و طا و یا و باءآنکه چون نامش مرکب شد ازین صورت سیر
صورت این حرفها نبود چو نیکو بنگریجز خصال و نام سرهنگ و عمید نامور
آنکه همچون عقل ودولت دائم او رابود و هستهمبر گفتن صواب و همره رفتن ظفر
آنکه آن ساعت که اورا چرخ آبستن بزادشد عقیم سرمدی از زادن چون او پسر
کرده و همش عرصۀ گردون قدرت را مقامکرده فهمش، تختۀ قانون قسمت را زبر
سخت کوش از عون بختش دوستان سست زورسست پای از زخم تیغش دشمنان سخت سر
غاشیۀ تمکین او بر دوش دارند آنکسانکعیبها کردند پیش از آفرینش بر بشر
چارسوی و پنج حسّش بخت بگرفت آنچنانکحادثۀ نه چرخ را از شش جهت بربست در
هرکه در کانون خصمش آتش کینه فروختگرچه با رفعت بود کم عمر گردد چون شرر
شمس رایش گرفتد ناگاه بر رأس و ذنبگردد از تأثیر آن نور آسمان زرّین کمر
ذرّه‌ای از برق و قهرش گر برافتد بر سمانه فلک چون هفت مرکز باز ماند از مدر
سایه‌ای از کوه حزمش گر بیفتد بر زمینبرنگیرد آفتابش تا بحشر از جای بر
ذره‌ای از باد عزمش گر بیابد آفتابیکقدم باشد ز خاور سیر او تا باختر
ساحت گردون اگرچون همّتش باشد بطولصدهزاران سال ناید ماه زیر نور خور
اعتمادی دارد او بر نصرت بخت آنچنانکهر سلاحی در خزانۀ او بیابی جز سپر
ای بصحرای شتابت باد صر صر همچون کوهوی بشاهین درنگت کوه ثهلان همچو زر
گر مقنّع ماهی از چاهی برآورد از حیلپس خدائی کرد دعوی گو بیا اندر نگر
در تو کز گردون ملکت صدهزاران آفتابمی برون آری و هستی هر زمانی بنده تر
بود دار الملک بویحیی هوای آن زمینکاندرو امروز دارد عرض پاکت مستقر
لیک تا والی شدی در وی ز شرم لطف تواسب بو یحیی نیفکنده است آنجا رهگذر
از عفونت در هوای او اگر دهقان چرخزندگانی کاشتی مرگ آمدی در وقت بر
شد ز اقبال و ز فّرت در لطافت آنچنانکزهر قاتل گر غذاسازی نیابی زو ضرر
مایۀ آتش برو غالب چنان شد کز تفشآب گشتی ابر بهمن در هوا همچون مطر
شد ز سعیت گاه پاکی ز اعتدال اینک چنانکباد نپذیرد غبار و آب نگذارد شکر
شاد باش ای از تو عقل محتشم را احتشامدیر زی ای از تو چرخ محترم را مفتخر
روزگاری گاه حلّ و عقد اندر دو صفتهمچنین چون اصل نفعی نیستی خالی ز ضر
از پی نادیدن سهمت چو اندازی تو تیردشمن از بیم تو بر پیکان برافشاند بصر
از تو و خشم تو بینا دل هراسد بهر آنکچون نبیند کی هراسد مور کور از مارکر
میخ کردار ار جهد دشمن ز پیشت پای اوبی خبراو را کشد سوی تو بر کردار خر
دولتی داند که یابد سایه گاهی چون جحیمدشمنی کز بیم شمشیر تو باشد با خطر
دیدۀ دشمن کند تیرت چو نقش چشم بندگرچه در ظلمت عدو چون دیدها سازد مقر
گر هدف سازد قمر را تیر اختر دوز توتا قیامت جز قران نبود ز حل را با قمر
اندران روزی که پیدا گردد از جنگ یلانتیرهای دیده دوز و تیغهای سینه دَر
تیغها گردد ز حلق زرد رویان سرخ رونیزها گردد ز فرق تاجداران تا جور
گرز بندد پرده‌ای بی جامه بر راه قضاتیغ سازد خندقی بی عبره بر راه قدر
از نهیب تیر وبانگ کوس بگذارند بازچشمهای سرعیان و گوشهای حس خبر
نای روئین گوئی آنجا نفخ صور اوّلستکز یکی بانگش روان از تن رمدرنگ از صور
روی داده جان بی تن سوی بالا چون دعارای کرده جسم بیجان سوی پستی چون قدر
همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوقزمره‌ای اندر عنا و مجمعی اندر بطر
کرده خالی پیش از آسیب سنان و گرز توروح نفسانی دماغ و نفس حیوانی جگر
ناگهی باشد برون تازی چو بر چرخ آفتابسایه وار از بیم جان بگریزد از پیشت حشر
نیزه‌ای اندر بنان، اختر کن و جیحون مضاباره‌ای در زیر ران، هامون برو گردون سپر
باره‌ای کز حرص رفتن خواهدی کش باشدیهمچوجیحون‌جمله‌پای و همچو صرصر جمله پر
راکبش گر سوی مشرق تازد از مغرب بر اوگرچه در روزه است مفتی کی نهد حکم سفر
سمّ او سنبد حجر را در زمان الماس وارپس بزودی زو برون آید چو آتش از حجر
هرکه نامت بر زبان راند از بدی در یکزمانخضر وارش حاضر آرد نزد ایشان ماحضر
گوهری در کفّ تو زاده ز دریای اجلآفت سنگین دلان وز آهن و سنگش گهر
برو بحر ار ز آتش و آبش بیابد بهره‌ایبرّگردد همچو بحر وبحر گردد همچو برّ
هیزم دوزخ بود گر آتش شمشیر تومیفزاید هر زمان صد ساله هیزم در سقر
آتش ار هیزم کند کم در طبیعت طرفه نیستآتشی کو هیزم افزاید همی این طرفه تر
با چنین اسبی و تیغی، قلعۀ دشمن شدههمچو شارستان لوط از کوششت زیر و زبر
جنگها کردی چنان چون گفت مختاری بشعربس که از تیغ تو مجبورند اعدا و کفر
ای چو عثمان و چو حیدر شرم روی و زورمندوی چو بوبکر و چو عمّر راست گوی و دادگر
جبرئیل از سد ره گویان گشته کز اقبال و روزنعمت حق را سر آل خطیبی قد شکر
خون اعدا از چه ریزی کز برای نصرتتمویشان در عرقشان گشته است همچون نیشتر
با چنان بُت کش علائی وصف گرد اندر غزلخانۀ غم پست کرد آن کامران و نوش خور
باز چون در بحر فکرت غوطه خوردی بهر نظمگوهرین گردد ز پویه فضل تو در دل فکر
هیچ فاضل در جهان بی نثر و بی نظمت نراندبر زبان معنی بکر و در بیان لفظ غرر
آب از آتش گر نزاید هرگز و هرگز نزادز آتش طبعت چرازاده است چندین شعر تر
شعر ما پیشت چنان باشد که از بهر تجاربا یکی خرما کسی هجرت کند سوی هجر
گرچه صدرت منشاء شعرست و جای شاعرانگفتمت من نیز شعری بی تکلّف ماحضر
بوحنیفه گرچه بود اندر شریعت مقتداکس نشست از آب منسوخی سخنهای زُفر
زاغ را بالحن بدهم بر شجر جایست از آنکآشیانۀ‌ی بلبل تنها نباشد یک شجر
گرچه استادان هنرمندند من شاگرد رایک هنر باشد که پوشد هرچه دارند از هنر
آب دریا گرچه بسیار است چون تلخست و شورهرکرا تشنه است لابد رفت باید زی شمر
شیر از آهو گر چه افزونست لیکن گاه بویناف آهو فضل دارد بر دهان شیر نر
گرچه استادان من گفتند بیش از من ثناتلیک پیدا نبود از پیش و پس اصل خیر و شر
خانۀ آحاد پیشست از الوف اندر حسابدرنگر در پیشتر تا بیشتر یابی خطر
یافتم تأثیر از اقبالت برای آنکه کرداختر مدح تو اندر طالع شعرم نظر
بیش ازین تأثیر چبود کز ثناهای تو شدشاه راه گفت من پیش از قبولت پّردُرَر
ور خود از صدر تو یابم هیچ توقیع قبولیافت طبعم ملک بحر و شخص ملک شوشتر
تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسبچار عنصر مادر آمد هفت سیّاره پدر
باد صبح ناصحت چون روز عقبی بی مساباد شام حاسدت تا روز محشر بی سحر
بر تو فرخ باد و شایان و مبارک این سه چیزخلعت سلطان و شعربنده و ماه صفر
باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رَوباد نامت در زمان چون هفت سیّاره سمر