قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح ابوالمفاخر خواجه حکیم ابوعمرعثمان بن عمر مختاری شاعر غزنوی فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیرگر برد ذره‌ای از خاطر مختاری تیر
آنکه در چشم خردمندی و در گوش یقینپیش اندازۀ صدقش بکمان آید تیر
آنکه پیش قلم همچو سنانش گه زخماز پی فایده چون نیزه میان بندد تیر
گر بزر وصف کند برگ رزان را پس از آنبرگ زرّین شود از دولت او در مه تیر
ای جوانی که ز معنی نوت در هر گوشهر زمان نور همی نو طلبد عالم پیر
سخن از مهر تو آراسته آید چو جنانآتش از خشم تو آموخته سوزد چو سعیر
آنچه فکرت همی از عقل تو یابد گه نظمبهمه عمر نیابد صدف از ابر مطیر
هرچه زین پیش ز نظم حکما بود آزادهست امروز ببند سخنان تو اسیر
معنی اندر سیهی حرف خطت هست چنانکمدد روشنی اندر سیهی چشم بصیر
راوی آنروز که شعر تو سر آید ز دمشباد چون خاک از آن شعر شود نقش پذیر
از پی دوستی نظم تو مرغان بر شاخنه عجب گر پس ازین سخته سرایند صفیر
از پی اینکه ترا مرد همی بیند و بسمعنی بکر همی بر تو کند جلوه ضمیر
هر زمان زُهره و تیر از پی یک نکتۀ توهر دو در مجلس شعر تو قرینند و مشیر
آن برین بهر شهی عرضه کند دختر بکروین بر آن بهر طرب زخمه زند بربم و زیر
نام آن خواجه که بر مجلس شعر تو رودتا گه صور بود بر همه جانها تصویر
من چو شعر تو نبیسم ز عزیزی سخنتنقس دان مشگ تقاضا کند و خامه حریر
هر کسی شعر سرایند ولیکن سوی عقلدُر بخر مهره کجا ماند و دریا بغدیر
زیرکان مادت آواز بدانند از طبعابلهان باز ندانند طنین را ز زفیر
سخت غافل بود از هیبت دریا دل آنکبحر اخضر شمرد دیدۀ او چشم ضریر
مطلع شعر تو چون مطلع شمس است ولیکاعمیان را چه شب مظلم و چه بدر منیر
چه عجب گر شود آسیمه ز رنگ می صرفآن سبکسار که مستی کند از بوی عصیر
ای امیر سخنان کز پی نفع حکمامر ترا قوّت تأیید الهی است وزیر
لیکن از بی خبری بیخبران است که یافتسر و پای تو و اصل تن و جان تاج و سریر
تو بی اندیشه بگوئی به از آن اندر نظمآنچه یک هفته نبیسد بصد اندیشه دبیر
چهره و ذات ترا در هنر از بی مثلیخود قیاسیست برون از مثل سوسن و سیر
من درین مدح تو یک معجزه دیدم ز قلمآن زمان کز دل من بود سوی نظم سفیر
گرچه دل درصفت مدح تو حیران شده بوداو همی کرد همه مدح تو موزون بصریر
سفت خُلق تو در خاطر من بود هنوزکز جوار دم من باد می افشاند عبیر
هم بجانت که بیاراسته جانم چو جنانتا زبانم بر مدح تو جری شد چو جریر
شاعر ار مدح تو گوید چه عجب داری ازآنکاز زمین آب بدریا شود آتش با ثیر
ای جهان هنر از عکس جمال تو جمیلوی دو چشم خرد از نور جبین تو قریر
هر دو از خاطر نیکو ز پی سختن شعرچون ترازوی زریم از قبل دون و خطیر
دهر در شعر نظیریم ندانست ولیکچون ترا دید درین شغل مرا دید نظیر
لیک در جمله تو از دولت نیکو شعریچون شهان سوی زری من چو خران سوی شعیر
طاق بر طاق تو از بهر سنائی چو پیازمن ثناگوی تو و مانده درین حجره چو سیر
تا بر چهره گشایان نبود چشم چو دلتا بر گونه شناسان نبود شیر چو قیر
باد بر رهگذر حادثه از گونه و اشکدل و چشم عدوت راست چو جام می و شیر
بادی آراسته در ملک سخن تاگه حشرنامه شعر بتوقیع جواز تو امیر