قرآن کریمبه زبان فارسی

این قصیده هم نتیجۀ آن خاک پاک (سرخس) است

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای سنائی جهد کن تا پیش سلطان ضمیراز گریبان تاج سازی وزبن دامن سریر
تا بدین تاج و سریر از بهر مه رویان غیبهر زمانی نوعروسی عقد بندی بر ضمیر
با چنین تاج و سریر از بهر دار الملک سربند پای و سر شمر تاج و سریر اردشیر
دیو هم کاسه بود بر سفره تا وهم و خیالدر میان دین و عقلت در سفر باشد سفیر
جان بدین و عقل ده تا پاک ماند بهر آنکوزر ورزدجان چو او را عقل و دین نبود وزیر
تا تو در زیر غبار آرزو داری قراردر جهان دل نبینی چشم جان هرگز قریر
آدمی در جمله تا از نفس پر باشد چو گوزهر زمانی آید از وی دیو را بوی پنیر
از حصار بود خود آنگاه برهی کز نیازپایمال مسجد و میخانه گردی چون حصیر
هست تا نفس نفیست باعث تعلیم دیوبود هم فرّ فرزدق داعیۀ جرّ جریر
گر خطر داری ز حق دان ور نداری زو طلبکت زوال آید چو از خود سوی خودباشی خطیر
آفتاب نور بخش آنگاه بستاندش نورچون کند دعوی تمامی پیش او بدر منیر
هست آتش‌خشم و شهوت بخل و کین و طمع و آزوردت این باد از چنین آتش که «اجرنا یا مجیر»
مالک خود باش همچون مالک دوزخ از آنکتا نگیرد نوزده اعوانش در محشر اسیر
وز بروج اختران بگذر، سوی رضوان گرایتا نه آتش زحمت آرد مر ترا نه ز مهریر
ور بنگریزی از اینها باز دارندت بقهراین ده و نه در جهنم وان ده و دو در اثیر
چار میخ چار طبعی شهر بند پنج حساز پی دوجهان سه جانت زان بمانداندرزحیر
بیخ شهوت برکن و شاخ شره کاندر بهشتاین نخواهد مرغ و میوه واندگر حور و حریر
در مصاف خشم و شهوت چشم‌دل‌پوشیده دارکاندرین میدان ز پیکان بی ضرر باشد ضریر
نرم دار آواز بر انسان چو انسان زانکه حقاَنکرالاَصوات خوانداندر نُبی صوت الحمیر
درنعیم خلق خودراخوش سخن کن چون طبیبدر جحیم خشم چون گبران چه باشی با زفیر
میری از حرصست چون مور و تهوّر همچو مارپس بزور حشر یکرنگند مور و مار و میر
خود همه عالم نقیری نیست، پیش نیک و بدچیست این چندین نقار و نقرکی بهر نقیر
انقیاد آر ار مسلمانی بحکم او از آنکبرنگردد ز اضطراب بنده تقدیر قدیر
بر امید رحم او بر زخم او زاری مکنکاوّلت زان زد که تا آخرت بنوازد چو زیر
کز برای پخته گشتن کرد آدم را الهدر چهل صبح الهی طینت پاکش خمیر
ای خمیرت کرده در چل صبح تأیید الهچون تنورت گرم شد آن به که دربندی فطیر
چون ترا در دل ز بهر دوست نبود خارخارنیست در خیر تو چیزی جان مکن برخیر خیر
فاسقت خوانم نه عاشق ارچو مردان درسماعذوق سمعت باز داند نغمت بم را ز زیر
دین سلاح از بهر دفع دشمنان آتشیستتو چرا پوشی بهر بادی زره چون آبگیر
از برای ذکر باقی بر صحیفۀ روزگارچون نکو خط نیستی زنهار تا نبوی دبیر
چونت عمرو و زید باشد کارساز نیک و بددر نبی پس کیست نعم المولی و نعم النصیر
میر میرت بر زبان بینند و پس در وقت وردیا مخوان فوضّت امری یا مگو کس را امیر
بامداد «اِیّاک نَعبُدَ» گفته‌ای در فرض حقچاشتگه خود را مکن در خدمت دونی حقیر
تنگ میدان باش درصحرای صورت همچوقطبتا بتدبیر تو باشد گشت چرخ مستدیر
گوئی ای اسم تو باری گوئی ای فعل تو بارگوئی ای مهرت مهنّا گوئی ای لطفت هژیر
جان ما را عقل بخش و عقل ما را رهنمایکز برون تن غفوری و ز درون جان خبیر
مرقد توفیق تو جان را رساند بر علوموقف خذلان تو تن را گدازد در سعیر
تیغها از سکر قهرت کند نبود از سلیلکلکها در شکر لطفت گنگ نبود از صریر
هم رضاجویان همه مردانت‌خوش‌خوش‌درخشوعهم ثناگویان همه مرغانت صف صف درصفیر
از برای هدیۀ معنی و کدیۀ زندگیبندۀ درگاه تو جان جوان و عقل پیر
هم درخت ازتوچوپیکان و سنان وقت بهارهم غدیر از تو چو شمشیر و سپر در ماه تیر
تیرچرخ اردرکمان باشد مثال حکمتتدر زمان همچون کمان کوژی پذیرد جرم تیر
پیش تو یکتن نکرد از بهر خدمت قّد کمانتاندادی هم توشان از قوّت و توفیق تیر
جان هر جانی که جفت تیرحکمت بشنودباسمعنا و اطعنا پای کوبد پیش تیر
تفّ آه عاشقانت ار هیچ زی بحر آمدیتا بماهی جمله بریان گرددی بحر قعیر
از برای پرورش در گاهوارۀ عدل و فضلعام را بستان سبزی خاص را پستان شیر
هرکه از خودرست و عریان گشت آن‌کس‌رابفضلحلّها پوشی طرازش ذلک الفوز الکبیر
وآنکه او پیوسته زیرپوست ماند چون پیازمیدهیش از خوانچۀ ابلیس در لوزینه سیر
از در کوفۀ وصالت تا در کعبۀ رجانیست اندر بادیۀ هجران به از خوفت خفیر
از همه عالم گریز است ار همه جان ودل استآن توئی کز کلّ عالم ناگزیری ناگزیر
کم نگردد گنجهای فضل از بدهای ماتو نکو کاری کن و بدهای ما را بدمگیر
صدق ماراصبح کاذب سوخت ماراصدق بخشپای ما در طین لازب ماند ما را دستگیر
هیچ طاعت نامد از ما همچنین بی علّتیرایگان مان آفریدی رایگان مان درپذیر