قرآن کریمبه زبان فارسی

در نصیحت ترغیب بطی طریق حقیقت فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای دل بکوی فقر زمانی قرار گیربیکار چند باشی دنبال کار گیر
گر همچو روح راه نیابی بر آسماناصحاب کهف و ار برو کنج غار گیر
تا کی حدیث صومعه و زهد وزاهدیلختی طریق دیر و شراب و قمار گیر
خواهی که ران گور خوری راه شیر روخواهی که گنج در شمری دنب مارگیر
خواهی که همچو جعفر طیّار بر پریرو دلبر قناعت اندر کنار گیر
تسلیم کن بصدق و مسّلم همی خراموین قلب را ببوتۀ معنی عیار گیر
چون طیلسان و منبر وقف، از تو روی تافتزنّار و دیر جوی و ره پای دار گیر
از حرص و آز و شهوت دل را یگانه کنیا نفس جنگجوی ره کارزار گیر
یا چون عمر بدّره جهان را قرار ددهیا چون علی بتیغ فراوان حصار گیر
گه یزد جرد مال و گهی ذوالخمار کشگه زخم درّه دار و گهی ذوالفقار گیر
خواهی که بار عسکر بندی زکان دهرخرما خمارت آرد سودای خار گیر
چندین هزار سجده بکردی ز غافلیبنشین یکی و سجدۀ خود را شمار گیر
یک سجده کن چو سحرۀ فرعون بی ریاوانگه میان جنّت ماوی قرار گیر
ای بی بصر حکایت بختنّصر مگویوز سامری هزار سمر یادگار گیر
بغداد را بطرفۀ بغداد باز دهاندر کمین بصره نشین و طرار گیر
در جوی شهر گوهر معنی طلب مکنغوّاص وار، گوشۀ دنیا کنار گیر
ای کمزن مُقامر بد باز بی هنرخواهی که کم نبازی یاد نگار گیر
از زخم هفت و هشت نیابی مراد دلیکبار پنج رود و سه تار و چهار گیر
گرچون خلیل سوخته‌ای از غم جلیلدر گلستان مگرد و در آتش قرار گیر
ماهی ز آب نازد و گنجشک از هوازین هر دو بط بجوی و کنار بحار گیر
دست نگار گر نرسد زی نگارچینماهی بتابه صید مکن در شکار گیر
گر از جهان حرص بگیری ولایتیسالار آن ولایت تو خاکسار گیر
با یک سوار غزو کنی نیست جای نامباری چو کشته گردی ره بر هزار گیر
یا همچو باز ساکن دست ملوک شویا همچو زاغ گوشۀ شاخ کنار گیر
زین روزگار هیچ نخیزد مکوش بیشاز روزگار دست بشو، روز کار گیر
چون ماه علم از فلک فقر بر تو تافتطاووس وار جلوه بباغ و بهار گیر
بی رنج بادیه نرسی مشعر الحرامدر تازو و پاکباز و هوا را مهار گیر
چندین هزار مرد مبارز درین مصافکردند حمله ها و نمودند دار گیر
با صدق و با شهادت رفتند مردوارگر ره روی تو نیز ره آن قطار گیر
چون سوز کار و درد غم دین نداردتزین راه برد و گوشۀ زرع و شیار گیر
زین خواجگان و مرتبه جویان بی سخازین فعل نامشان شرف ننگ و عار گیر
زین مال بی نهایت دشمن گرت نصیبخود را چهار خشت ز دنیا شمار گیر
گفت سنائی ار چه محالست نزد توتو شکر حال گوی و در کردگار گیر

٭٭٭

ایدل خرقه سوز مخرقه سازبیش ازین گرد کوی آز متاز
دست کوتاه کن ز شهوت و حرصکه بپایان رسید عمر دراز
بیش ازین کار تو چو بسته نمودبقناعت بدوز دیدۀ آز
دل بپرداز ازین خرابه جهانپای درکش بدامن اعزاز
گه چو قارون فرو شدی بزمینگه چو عیسی برآمدی بفراز
همچو خنثی مباش نر مادهیا همه سوز باش یا همه ساز
یا برون آی همچو سیر از پوستیا بپرده درون نشین چو پیاز
یا چو الیاس باش تنها رویا چو ابلیس شو حریف نواز
در طریقت کجا روا باشددل ببتخانه رفته تن بنماز
باطنی همچو بنگه لولیظاهری همچو کلبۀ بزّاز
سر متاب از طریق تا نشویهدف تیر و طعنۀ طنّاز
عاشق پاک باش همچو خلیلتا شوی چون کلیم محرم راز
زین خرابات بر فشان دامنتا شوی بر لباس فخر طراز
همه دزدان گنج دین توانداین سلف خوارگان لحیه در از
همه را روبسوی کعبه ولیکدل سوی دلبران چین و طراز
همه بر نقد وقت درویشانهمچو الماس کرده دندان باز
همه از بهر طمع و افزونیدر شکار اوفتاده همچو گراز
همه از کین و حرص و شهوت و خشمدرین چاه ژرف سیصد باز
ای خردمند نارسیده بدانگرگ درنّده کی بود خرّاز
دین ز کرّار جو نه از طرّارخزّ ز بزّاز چو نه از خبّاز
راهبر شو ز عقل تا نبردغول رهزن ز راه دینت باز
بسکه دادند مر ترا این قومبدل گاو روغن اشتر غاز
چشم بگشا و فرق کن آخرعنبر از خاک و شکّر از شیراز
گرت باید که طایران فلکزیر پرّت بپرورند بناز
هرچه جز «لا اله الا اللّه»همه در قعر بحر «لا» انداز
پس چو عیسی بپرّ دانش و عقلزین پر آشوب کلبه بیرون تاز
وارهان این عزیز مهمان رازین همه درد و داغ و رنج و گداز
رخت برگیر از این سرای کهنپیش از آن کایدت زمانه فراز
این خوش آواز مرغ عرشی رابال بگشای تا کند پرواز
ای سنائی همه محال مگویباز پیچان عنان ز راه مجاز
همه دعوی مباش چون بلبلگرد معنی گرای، همچون باز
همچو شمشیر باش جمله هنرچون تبیره مشو همه آواز
کاندرین راه جمله را شرطستعشق محمود و خدمت آیاز