ای سنائی کی شوی درعشقبازی دیده بازتا نگردی از هوای دل براه دیده باز
زانکه عاشق را نیاز آنگه شفیع آید بعشقکز سر بینش ز کلّ کون گردد بی نیاز
نیست حکم عقل جایز یکدم اندر راه عشقز آنکه بیرونست راه او ز فرمان وجواز
رنج عاشق باز کی گردد بدستان و فسونشام عاشق صبح کی گردد بتسبیح و نماز
عاشق آن باشد که کوتاهی نجوید بهر روزگر شب هجران شود جاوید برجانش دراز
ای دل ارچون سرو بالان نیستی در راه عشقدست را زی گلستان وصل معشوقان میاز
تا بوصف جان خرد یازان بود در راه خودعشق جانان مر ترا هرگز نگردد دلنواز
جان شیرین بر بساط عاشقی بی تلخئیدر هوای مهر جانان پاکبازی کن بباز
یک زمان از گنج دانش وام نادانی بتوزبا خرد یک تک برآ، بر مرکب همّت بتاز
تا بمعنی بگذری از منزل جان و خردکام در راه حقیقت نه، نه در راه مجاز
تا درون سوجان تویک دم نگردد عود سوزخوش نگردی گر بوی دایم برون سوعودساز
سربنه دربی خودی چون آب و خاک اندر نشیبتا چو باد و آتش از پاکی برآئی برفراز
تا نگردی چون بنفشه سوی پستی سرنگونکی چو نیلوفر شود چشم تو برخوشید باز
گر همی عمر ابد خواهی بپرهیز از ستمزانکه از روی ستمکاریست اندک عمر باز
تا بجان آسوده باشی هیچکس را دل مسوزتا ز بند آزاد باشی با کسی مکری مباز
آتش فکرت یکی در باطن خود برفروزتا مگر از نور باطن ظاهر آری در گداز
پای تا در راه ننهی کی شود منزل بسررنج تا بر تنت ننهی کی شود جان جفت ناز
زرّ کانی کی روائی بیند از روی کمالتا تف و تابی نبیند زاتش و خایسک و گاز
تا خردمندی شوی از بی خرد پرهیز کنلیک چون مردم نهای کی جوئی ازدیواحتراز
مال در دست بخیلان کی خرد مدح و ثناخال بر روی سیاهان کی دهد زیب و طراز
مرد دانا آن بود کو را بود با عقل، قالصبح روشن زان بود کورا بود با روز راز
ای نهنگ آسای در دریای پندار و غرورروز و شب از روی مستی با خرام و با گراز
چون ندانی ویحک این معنی که درشست هواهمچو ماهی دائمی مانده بچاه شست باز
آز و حرص آخر ترا یک روز برپیچد زراهآرزو بگذار تا فارغ شوی از حرص و آز
نه زروی آرزو بود آنکه در تیه از گزاف«منّ» و «سلوی» را بدل کردند با سیر و پیاز
چون برآید روز تو شب را ببین ازبهر آنکزود روز تو کند شب، روزگار دیر یاز
روز وشب چونچینیانبرنقش خودعاشقمباشتا شوی صافی ز وصف خوبرویان طراز
چون طراز آخته فردا بخواهی ریختنگر کشد بر جامۀ جاهت فلک نقش طراز
با هزاران حسرت از چنگ اجل کوتاه گشتدست محمود جهانگیر آخر از زلف ایاز
جان بدانش کن مزیّن تا شوی زیبا از آنکزیب کی گیرد عمارت بی نظام دست یاز
شاه معنی کی کند کابین مدح تو قبولتا ز داد و دین عروس طبع را ندهی جهاز
راستی کن تا شود جان تو شاد از بهر آنکجفت غم گردد شبان چون کجرودروزی نهاز
تا شوی اصل ستایش، اهل معنی راستایتا شوی عین نوازش، مرد دانا را نواز
مرد کز روی خرد فخر آرد از زنگ وحبشبه که از روی نسب کبر آرد از شام و حجاز
ناز کم کن چون سنائی برسرمشتی خسیستا شوی در گلستان وصل خوبان جفت ناز
ای سنائی گر سنا خواهی که باشد جفت توگام در راه حقیقت نه، چو مردان دست یاز
٭٭٭
تا جایزی همی نشناسی ز لایجوزاندر طریق عشق مسلّم نه ای هنوز
عاشق نباشد آنکه مر او را خبر بوداز سردی زمستان وز گرمی تموز
در کوی عشق راست نیایی چو تیر و زهتا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز
چون در میان عشق چوشین اندر آمدیچون عین وقاف باش همه ساله پشت قوز
گر مرد این رهی قدم از جان کن و درآیور عاجزی برو تو و دین وره عجوز
٭٭٭
یکی بهتر ببیند ایّها النّاسکه می دیگر شود عالم بهر پاس
دمی از گردش حالات عالمنمییابم نجات از بند وسواس
چو در دل عقدۀ وسواس باشدچه دانم دیدن از انواع و اجناس
کجا ماند جهان را روشنائیچو خورشید افتد اندر عقدۀ راس
چه سود از آرزوچون نیست روزیدهش ماند، دهش جزیافه مشناس
یکی بین آرمیده در غنا غرقیکی پویان و سرگشته ز افلاس
بدور طاس کس نتوان رسیدنتوان دور فلک پیمودن از طاس
ترا ندهند هرچ از بهر تو نیستبهر کار این سخن را دار مقیاس
سکندر جست لیکن یافت بهرهز آب زندگانی خضر و الیاس
بسی فربه نماید آنکه داردنمای فربهی از نوع آماس
بریواس ار توان لعبت روان کردروان نتوان بدو دادن بریواس
خلایق بر خلافند از طبایعیکی عطّار و دیگر باز کنّاس
چو رو میگوید از پوشش نپوشمبجز ابریشمین پاک بی لاس
برهنه زنگی بیغم بر افسوسهمی گوید چه گردی گرد کرباس
ز سر بر کردن این کشت از دل خاکچه سودش چون کند سر در سر داس
چو دانه دیدی اندر خوشه رُستهببین هم گشته زیر آسیا آس
سخن کز روی حکمت گفت خواهیجدا کن ناس را اوّل زنسناس
چه ناس آمد بگو حقّ ای سنائیبحقّ گفتن ز هر نسناس مهراس
٭٭٭
چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواسنخواهم نیز عاقل بود و فرناس
مرا چون نیست بر کس هیچ تفضیلچه خواهم کرد زهد و فضل عبّاس
بیاور طاس می بردست من نهبجای چنگ برزن طاس برطاس
قرین و جنس من خمّار و مطربپسنده است از همه اقران و اجناس
مرا باید خراباتی شناسدخطیب و قاضیم گو هیچ مشناس
می است الماس و گوهر شادمانینگردد سفته گوهر جز بالماس
می و معشوق را بگزین بعالمجز این دیگر همه رزقست و ریواس
چه خواهم برد از دنیا بآخردلی پر حسرت و یک جامه کرباس
چه گویم اندرین معنی که گفتماَجیبُوا ما سالتم ایّها النّاس
رفیقا جام می بر یاد من خورکه زیر آسیای غم شدم آس