قرآن کریمبه زبان فارسی

این قصیده هم نتیجۀ آن بقعه (سرخس) است احسن ما قال الشاعر هذه

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
درگه خلق همه زرق و فریبست و هوسکار درگاه خداوند جهان دارد و بس
هرکه او نام کسی یافت از آن درگه یافتای برادر کس او باش و میندیش از کس
بندۀ خاص ملک باش که با داغ ملکروزها ایمنی از شحنه و شبها ز عسس
گرچه با طاعتی از حضرت او «لاتأمن»ورچه با معصیتی از در او «لاتیأس»
ور چه خوبی بسوی زشت بخواری منگرکاندرین ملک چو طاوس بکار است مگس
ساکن و صلب و لعین باش که تا در ره دینزیرکان با تو نیارند زد از بیم نفس
کز گران سنگی گنجور سپهر آمد کوهوز سبکساری بازیچۀ باد آمد خس
تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنکبرگ توتست که گشتست بتدریج اطلس
همره جان و خرد باش سوی عالم قدسنه ستوری که ترا عالم حسّست جرس
پوست بگذار که تا پاک شود دین توهانکه چوبی پوست بود صاف شودجوز وعدس
عاشقی پرخور و پرشهوت و پرخواب چو خرسنفس گویای تو زانست بحکمت اخرس
رو که استاد تو حرصست از آن در ره دینسفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس
نام باقی طلبی گرد کم آزاری گردکز کم آزاری پر عمر بماند کرکس
در سر جور تو شد دین تو و دنیی توکه نه شب پوش و قبا بادت و نه زین نه فرس
چنگ در گفتۀ یزدان و پیمبر زن و روکانچه قرآن و خبر نیست فسانه است و هوس
اول و آخر قرآن ز چه بی آمد و سینیعنی اندر ره دین رهبر تو قرآن بس
آز بگذار که با آز بحکمت نرسیور بیان بایدت از حال سنائی بر رس

٭٭٭

ای خداوند قایم قذّوسملک تو ناقیاس و نامحسوس
قایمی خود بخود قیام تو نیستبقیامی که هست ضّد جلوس
ساحت سینه‌های مشتاقانز آرزوی تو شد بدور و شموس
در دل عارفان حضرت توصد نهال از محبتت مغروس
نور افلاک در نهاد قدمکنی از راه عاشقان مطموس
هشت باغ و چهار رکن سرورجنّت عدن با همه ناموس
پیش آندل بدانکه کس نخردبیکی مشت ارزن و سه فلوس
خاکپای بلال حضرت توگشته از راه دین تاج رؤس
خاک بر سر دبیر حضرت راچون نداند همی یمین غموس
کردم آواره از مساکن عزّحلّ منحوس و طالع منحوس
گرچه زاغ سیاه گشتسمنگزینم مقام جز ناووس
زاغ گر بشنود کند در حالزین سخنها کرشمه چون طاووس
شد مقیم سرخس و اندرویهمچو دزدی بقلعه‌ای محبوس
ای سنائی بود که در غزنینمی ندانند شاه را ز عروس

٭٭٭

ای سنائی دل بدادی در پی دلدار باشدامن او گیر وز هر دو جهان بیزار باش
دل بدست دلبر عیّار دادن مر ترا گر نبود از غمری اندر عشق او عیّار باش
بر امید آنکه روزی بوس یابی از لبشگر بباید بود عمری در دهان مار باش
چشم را بیدار دار اندر غم او زان کجادل نداری تا ترا گویم بدل بیدار باش
گر میی خواهی که نوشی صبرکن درصدخمارور گلی خواهی که بوئی در پی صد خار باش
گر نیابی خضر وار آب حیات اندر ظلمعیب ناید زان تو در جستن سکندروار باش
شمع با انوار جانانست و تو پروانه‌ایدشمن جان و غلام شمع با انوار باش
کار پروانه است گرد شمع خود را سوختنتو نه آخر کمتر از پروانه‌ای در کار باش
مستی و عشق حقیقی را بهشیاری شمرنزد نادان مست و نزد زیرکان هشیار باش

٭٭٭

ایدل اندر نیستی چون دم زنی خمارباششوبری از نام و ننگ وازخودی بیزار باش
دین و دنیا جمله اندر بازوخود مفلس نشیندر صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش
تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نمازبندۀ جام شراب و خادم خمّار باش
می پرستی پیشه گیر اندر خرابات و قمارکمزن و قلّاش و مست‌ورندودُردی‌خوارباش
چون همیدانی‌که‌باشدشخص‌هستی‌خصم خویشپس بتیغ نیستی با خلق در پیکار باش
طالب عشق و می و عشق و طرب باش و بجویچون بکف آمد ترا این روز و شب در کار باش
با سرود و رود و جام باده و جانان بسازوز میان جان غلام و چاکر هر یار باش
از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشقبا غرامت همنشین و با ملامت یار باش

٭٭٭

ای پسر می خواره و قلّاش باشدرمیان حلقۀ اوباش باش
راه بر پوشیدگی هرگز مروبر سر کوئی که باشی فاش باش
مهرخوبان بر دل و جان نقش کنسال و مه این نقش را نقّاش باش
کم زنان را غاشیه بر دوش گیرمجلس می خواره را فرّاش باش
گر نداری روز درگاه قدرچاکر اینانج یا بکتاش باش
میر میران گر نباشی باک نیستچون سنائی بندۀ یکتاش باش

٭٭٭

ای مرد سفر در طلب زاد سفر باشبشکن شبه شهوت و غوّاص دُرر باش
از عشرت سلمان چه خوری حسرت و راهشبپذیر و تو خود بوذر و سلمان دگر باش
هرچند که طوطی دلت کشتۀ زهر استآن زهر دمانرا تو همه شهد و شکر باش
چون تو بدل زهر شکر داری از خودزهر تن او گردد تو مرد عبر باش
در مکّۀ دین ابرهۀ نفس علم زدتو طیر ابابیل و را زخم حجر باش
نمرود هوی خانۀ باطن ز بُت آکنداو رفت سوی عید تو در کار تبر باش
گر خلق جهان ابرهۀ دین تو باشندتو بر فلک سیرت ایشان چو قمر باش
آنکس که مر ایّوب ترا کرم غم آوردتو دیدۀ یعقوب ورا بوی پسر باش
وردیو زلاحول تو خواهی که گریزداز زرق تبرّا کن و با دلق عمر باش