قرآن کریمبه زبان فارسی

در نکوهش اصحاب دعوی و پژوهش ارباب معنی فرماید (الموافقة مع حالات الزمان)

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ایجوان زیر چرخ پیر مباشیا ز دورانش در نفیر مباش
یا برون شو ز چرخ چون مردانورنه باویل و وای و ویر مباش
اثر دوزخ ار نمیخواهیساکن گنبد اثیر مباش
گر سعیدیت آرزوست بعدندر سراپردۀ سعیر مباش
تا ورای چهار و پنج و ششیدر کف هفت و هشت اسیر مباش
در سرا ضرب عقل و نفس و فلکناقدی باش و جز بصیر مباش
در میان غرور و وهم و خیالبستۀ دیو بسته گیر مباش
هر دمی با گشادنامۀ عقلگر تو سلطان نه ای سفیر مباش
منی انداز باش چون مردانگرنه‌ای زن منی پذیر مباش
گر ترا جان بوزری آلود استداروی وزرکن وزیر مباش
از برای خلاف و استبدادبسرو دنب جز بگیر مباش
ای بگوهر ورای طبع و فلکبهر آز این چنین حقیر مباش
مار قانع بسی زید، تو بحرصگرنه ای مور زود میر مباش
از پی خرس حرص و موش طمعگاه گوز و گهی پنیر مباش
منّ و سلوی چو هست اندر تیهدر نیاز پیاز و سیر مباش
از کمان یافت دور گشتن تیرتو ز کژدورشو چو تیر مباش
گر همی درّ و عنبرت بایدبحرها هست در غدیر مباش
گر خطر بایدت خطر کن جانورنه ایمن بزی خطیر مباش
چون ترا خاک تخت خواهد بودگو کنون تخت اردشیر مباش
تا ز یک وصف خلق متصّفیشو فقیهی گزین فقیر مباش
فقه خوان لیک در جهنّم جاههمچو قابوس و شمگیر مباش
چون زُفردرس و ترس با هم خوانورنه بیهوده در زفیر مباش
در ره دین چو بوحنیفه ز علمچون چراغی بجز منیر مباش
چون تو طفلی و شرع دایۀ تستجز ازین دایه سیر شیر مباش
مجمع اکبر ار نخواهد بودطالب جامع کبیر مباش
ور کنون سوی کعبه خواهی رفتره مخوفست بی خفیر مباش
با چنین عاقلان نذر شکنجز چو پیغمبران نذیر مباش
از پی ذکر بر صحیفۀ عُمرچون نکو خط نه ای دبیر مباش
با تو در گور تست جان و خردمُنکِر «منکَر» و «نکیر» مباش
پاس پیوسته دار بر در حقکاهلانه بجه بگیر مباش
خار خارت چو نیست در ره اوپس در آن کوی خیر خیر مباش
همه دل باش و آگهی و نیازبی خبر بر در خبیر مباش
زیر بی آگهی کند زاریپس تو گر آگهی چو زیر مباش
چون قلم هر دمی فدا کن سرلیک ازین شکر بی صریر مباش
چون بپیش تو نیست یوسف توپس چو یعقوب جز ضریر مباش
ای سنائی تو بر نظارۀ خلقدر سخن فرد و بی نظیر مباش
در زحیری ز سغبۀ گفتنگفت بگذار و در زحیر مباش
در هوای صفا چو بوتیماردردت ارهست گو صفیر مباش
با قرار است نور دیدۀ سرچشم سر کو برو قریر مباش
شکر کن زانکه شرع و شعرت هستخرت ار نیست گو شعیر مباش
گرچه خصمت فرزدق است بهجوتو بپاداش او جریر مباش
خود نقیریست کلّ عالم و تودر نقار از پی نقیر مباش
از پی یوسف کسان بغرضگاه بُشری و گه بشیر مباش
همه بر کشتهای تشنه ز قحطابر باش و بجز مطیر مباش
هرکجا پای عاشقی است روانباد کشتیش باش و قیر مباش

٭٭٭

ای سنائی خواجۀ جانی غلام تن مباشخاکرا گر دوست بودی پاک را دشمن مباش
گرد پاکی گر نگردی گرد خاکی هم نگردمرد یزدان گر نباشی جفت اهریمن مباش
خاص را گر اهل نبوی عام را منکر مشوجام را گرمی نباشی دام را ارزن مباش
کار خام دشمنان را آب شو آتش مباشنقش نام دوستان را موم شو آهن مباش
یار خندان لب نباشی مرد سندان دل مباشمرد دندان مزد نبوی درد دندان کن مباش
در میان نیکوان زُهره طبع ماهرویچون شکوفه روی بودی چون شکافه زن مباش
گر چو نرگس نیستی شوخ و چولاله تیره دلپس دوروی و ده زبان همچون گل سوسن مباش
نیک بودی از برای گفتگوئی بد مشومرد بودی از برای رنگ و بوئی زن مباش
در لباس شیرمردان در صف کم کاستیهمچو نامردان گریبان خشک و تر دامن مباش
در سرای تیره رویان همچو جان گویا مشودر میان خیره رایان همچو تن الکن مباش
دلبری داری به از جان اینت غم گوجان مباشگرد رانی هست فربه گو برو گردن مباش
گردخرمن گشتی و خوی ستوری باتو بودچون فرشته خو شدی مرد خرو خرمن مباش
همچو کژدم کز نداری چشم بی نیشی مرویا چو ماهی گر زبانت نیست بی جوشن مباش
ریسمان وارارنخواهی پای چون سرسرچوپایده زبان چوسوسن ویک چشم چون سوزن مباش
در میان تیرگی از روشنائی چاره نیستدر جهان تیره ای بی بادۀ روشن مباش
یوسفت محتاج شلواریست ای یعقوب چشمبا ضریری خو کن و دربند پیراهن مباش
از دو عالم یاد کردن بی گمان آبستنی استگرهمی دعوی کنی در مردی آبستن مباش

٭٭٭

بامدادان شاه خود را دیده‌ام بر مرکبشمشک پاشان از دو زلف و بوسه باران از لبش
صدهزاران چشم ودل افتان و خیزان از شتاباز برای بوسه چیدن گرد سایۀ مرکبش
خنجری دردست و مَن یَرغَب کنان عیّاروارجسم و جان عاشقان تازان سوی مَن یرغَبَش
بهر دفع چشم زخم چشم مستش را چومنخیل خیل انجم همی کردند یارب یار بش
سوی دیو و دیو مردم هر زمان چون آسماناز دو ماه نو شهاب انداز نعل اشبهش
کفر و دین از بهر کسب ظلمت و جذب ضیاروز و شب خدمت کنان در حضرت روز و شبش
دستها بر سر چو عقرب روز و شب از بهر آنکتا چرا بر میخورد پروین ز مشک عقربش
درج یاقوتیش دیدم پر ز کوکبهای سیمیارب آن در جش نکوتر بود یا آن کوکبش
جان همی بارید هر ساعت ز سر تا پای اوگوئیا بوده است آب زندگانی مشربش
آفتابی بود گفتی متصّل با شش هلالچون بدیدم آن دو مه رخسار و شش تو غبغبش
هر زمان از چشم و لعلش غمزه‌ای و خندۀ‌ایجان فزودن کیش دیدم دل بودن مذهبش
گرچه بودم یا سنائی در جهان از عافیتهم بخوردم آخرالامر از پی حبّش حبش