قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح بهرامشاه

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
مست گشتم ز لطف دشنامشیارب آن می بهست یا جامش
عنبرش خلق و زلف هم خلقشحسنش نام و روی هم نامش
دل بچین رفت و بازگشت و ندیدزان باندام ترکه اندامش
سوی آن کو بخیل تر در عصرزرّ پخته است نقرۀ خامش
لب و چشمم بماند پیوستهبستۀ کوی و قبّۀ بامش
چون بزلف و بعارضش نگریبگه خوشخوئی وآرامش
صبح بینی همه گریبان بازبسته بر زیر دامن شامش
لام گردد چو دید مه او رابا الف سان قدی باندامش
راست خواهی بپیش او مه راسخت پژمرده گشت الف لامش
پسته‌ها خوش توان شکست از بوسبر یکی پسته و دو بادامش
همه راهش خراب کرد و خلابچشمم از بهر غیرت کامش
هم بروی نکوش اگر هستماز پی دانه بستۀ دامش
هست یک رنگ نزد من در عشقدیدۀ توسن و لب رامش
هیچ کامم نماند جز یک کامچیست آن کام جستن کامش
زیر فام بصد هزاران جاناز پی عارض سمن فامش
چون تقاضا گراوست باکی نیستگردن ما و منّت وامش
زانکه در راه عشق گاه بگاهدوست دارم جفا و دشنامش
خواهم از وی بقصد شفتالوبهر دشنام خسته بادامش
کرد عشقش دل سنائی خوشباد خوش چون دل شه، ایّامش
شاه بهرام شاه آنک او راخاک پایست چرخ و بهرامش