قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱۲) حکایت دیوانه که می‬گریست

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی دیوانه بودی بر سر راهنشسته بر سر خاکستر آنگاه
زمانی اشک چون گوهر فشاندیزمای نیز خاکستر فشاندی
یکی گفت ای بخاکستر گرفتارچرا پیوسته می‬گرئی چنین زار
چنین گفت او که پر شورست جانمچو شمعی غرقه اندر اشک ازانم
که حق می‬بایدم بی غیر و بی پیچولی حق را نمی‬باید مرا هیچ