قرآن کریمبه زبان فارسی

(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می‬داد

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بزرگی گفت پر شوقست جانمکه شد عمری که من دربندِ آنم
که از من صدقۀ برسد بدرویشکه آن صدقه نبیند کس کم و بیش
چو رفتست این دقیقه بر زبانشچنین گفتست هاتف آن زمانش
که تو باید اگر صاحب یقینیکه آن صدقه که بخشیدی نه بینی
تو همچون مُردۀ بد می‬نمائیکه خود را مُرده و زنده بلائی
نخواهی زندگانی گر بدانیکه مردن بهترت زین زندگانی
اگر تو پیش دان و پیش بینیهمه کم کاستی خویش بینی