بحربی رفت فاروق و ظفر یافتوزان کفّار هر کس را که دریافت
شهادة عرضه کردی گر شنیدینکُشتی ور نه حالی سر بریدی
جوانی بود دل داده بمعشوقبیاوردند او را پیشِ فاروق
عمر گفتش باسلام آر اقرارچنین گفت او که هستم عاشق زار
دگر ره گفت ایمانت رهاندجوانش گفت عاشق این چه داند
بدینش خواند عمر پس سیُم بارچو هر باری بعشق آورد اقرار
عمر فرمود تا کشتند زارشمیان خاک افکندند خوارش
چو پیش مصطفی آمد عمر بازپیمبر را کسی برگفت این راز
پیمبر کین سخن بشنید از مرددرآن فکرت عمر را گفت از درد
دلت داد ای عمر آخر چنین کارکه کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟
چوغم کشتست او را وین خطا نیستدگر ره کُشته را کشتن روا نیست
ز حق کشتن نکو و از تو زشتستکه این را دوزخ و آنرا بهشست
اگر تو میکُشی خود را نکو نیستکه این کشتن نکو جز کارِ او نیست