قرآن کریمبه زبان فارسی

(۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
نشسته بود روزی پیرِ اصحابز پنداری و شهرة پیشِ محراب
درآمد از در مسجد یکی زالولی همچون الف با قدِّ چون دال
بدو گفتا که در عین هلاکیپلیدی می‬کنی دعویِ پاکی
بدین شیخی شدی مغرور اصحاببرون آی ای جُنُب از پیشِ محراب
بسوز از عشق خود را ای گرامیوگر نه زاهدی باشی ز خامی
ز زاهد پختگی جستن حرامستکه زاهد همچو خشت پخته خامست
ز سوز و اشک عاشق همچو شمعستازان دراشک و سوز خویش جمعست
ازان باشد همه شب اشک و سوزشکه خواهد بود کُشتن نیز روزش
چو اشک و سوز و کُشتن شد تمامشبرآید کُشتۀ معشوق نامش
شود در پرده هم دم هم نفس رانماند کار با او هیچ کس را