قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
در آن ویرانه شد محمود یک روزیکی دیوانۀ را دید پر سوز
کلاهی از نمد بر سر نهادهبدو نیک جهان بر در نهاده
بر او چون فرود آمد زمانیتو گفتی داشت اندوه جهانی
نه یک لحظه سوی سلطان نظر کردنه از اندوه خود یک دم گذر کرد
شهش گفتا که چه اندوه داریکه گوئی بر دلت صد کوه داری
زبان بگشاد مرد از پردۀ رازکه ای پرورده در صد پردۀ ناز
گرت هم زین نمد بودی کلاهیترا بودی درین اندوه راهی
ولکین در میان پادشائیچه دانی سختی و درد جدائی
که مومی با عسل خفته بصد نازنه از آتش خبر دارد نه از گاز
ولی هرگه که از وی شمع سازندز سوزش روشنی جمع سازند
چو اشک از آتش آید افسر اوبداند آنچه آید بر سر او
تو هم این دم نۀ از خویش آگاهولی آن دم که برگیرندت از راه
بهر یک یک نفس روشن بدانیکه مُرده بودۀ در زندگانی