قرآن کریمبه زبان فارسی

(۱۴) حکایت دیوانۀ خاموش

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی دیوانه در بغداد بودیکه نه یک حرف گفتی نه شنودی
بدو گفتند ای مجنون عاجزچرا حرفی نمی‬گوئی تو هرگز
چنین گفت او که حرفی با که گویمچو مردم نیست پاسخ از که جویم
بدو گفتند خلقی کین زمانندنمی‬بینی که جمله مردمانند
چنین گفت او نه اند این قوم مردمکه مردم آن بود کو از تعظم
غم دی و غم فرداش نبودز کار بیهده سوداش نبود
غم ناآمده هرگز نداردز رفته خویش را عاجز ندارد
غم درویشی و روزیش نبودبجز یک غم شبانروزیش نبود
که غم در هر دو عالم جز یکی نیستیقینست آنچه می‬گویم شکی نیست
گرت امروز از فردا غمی هستبنقد امروز عمرت دادی از دست
مخور غم چون جهان بی‬غمگسارستوگر غم می‬خوری هر دم هزارست
خوشی در ناخوشی بودن کمالستکه نقد دل خوشی جُستن محالست
چه خواهد بود آخر زین بتر نیزکه صد غم هست و می‬آید دگر نیز
ازان شادی که غم زاید چه خواهیوجودی کز عدم زاید چه خواهی
ترا شادی بدو باید وگر نهغم بی دولتی می‬خور دگر نه
بدو گر شاد می‬باشی زمانیتو داری نقد شادی جهانی
وگرنامش نگوئی یک زمان توچه بدنامی براندی بر زبان تو