۸- سورة الانفال- مدنية
۱ النوبة الاولى
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ بنام خداوند، الرَّحْمنِ فراخ بخشايش، الرَّحِيمِ مهربان.
يَسْئَلُونَكَ مىپرسند ترا، عَنِ الْأَنْفالِ از غنيمتها كه از دشمن ياوند بجنگ، قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ گوى يا محمد كه آن غنيمتها خدايراست و رسول را. فَاتَّقُوا اللَّهَ بپرهيزيد، وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ و با يكديگر بآشتى زييد. وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و فرمان بريد خداى را و رسول را، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۱) اگر گرويدگانايد.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ گرويدگان ايشاناند. إِذا ذُكِرَ اللَّهُ كه اللَّه ياد كنند و رايشان، وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ بترسد دلهاى ايشان.
وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ و چون بر ايشان خوانند آياتُهُ سخنان او، زادَتْهُمْ إِيماناً ايشان را ايمان افزايد، وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (۲) و بخداى خويش پشتى ميدارند.
الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ ايشان كه نماز بپاى دارند.
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (۳) و از آنچه ايشان را داديم نفقه ميكنند.
أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ايشاناند كه ايشان گرويدگاناند براستى، لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ ايشان را درجهها است بنزديك خداوند ايشان، وَ مَغْفِرَةٌ و آمرزش، وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (۴) و روزى نيكو.
كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ كه خداوند تو ترا بيرون كرد از خانه خويش براستى. وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ (۵) و گروهى از مؤمنان آن را كراهيت ميداشتند.
يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ با تو پيكار ميكردند در چيزى كه تو در آن بر حق بودى، بَعْدَ ما تَبَيَّنَ پس آنكه پيدا شد.، كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ گويى كه بآن مانست كه ايشان را بمرگ ميرانند، وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (۶) و ايشان مىنگرستند.
وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ خداى شما را وعده داد، إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ كه يكى از دو گروه شما را بود. وَ تَوَدُّونَ آن دوست ميداريد شما. أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ كه از درخت بىخار چينيد. وَ يُرِيدُ اللَّهُ و اللَّه ميخواهد. أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ كه حق پيدا و درست كند بسخنان خويش. وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ (۷) و بيخ كافران ببرد.
لِيُحِقَّ الْحَقَّ تا حق را هست كند. وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ و باطل را نيست كند. وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (۸) و هر چند كه دشخوار آيد آن را كافران.
النوبة الثانية
بدان كه سورة الانفال مدنى است مگر هفت آيت كه به مكه فرو آمد وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا الى قوله ثُمَّ يُغْلَبُونَ. جمله سورة پنج هزار و هشتاد حرف است و هزار و نود و پنج كلمة است. در فضيلت اين سورة ابىّ كعب روايت كند از مصطفى ص قال قال رسول اللَّه: «من قرأ سورة الانفال و براءة، فانا شفيع له و شاهد يوم القيمة، انّه برىء من النفاق و اعطى من الاجر بعدد كل منافق و منافقة فى دار الدّنيا عشر حسنات و محى عنه عشر سيّئات و رفع له عشر درجات، و كان العرش و حملته يصلّون عليه ايام حياته فى الدّنيا».
درين سورة شش آيت منسوخ چنان كه رسيم بآن شرح دهيم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ. ابن عباس گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه روز بدر مصطفى گفت: «من قتل قتيلا فله سلبه و من اسر اسيرا فله كذا»
گفت: هر كه كافرى را بكشد ويراست سلب آن كشته و هر كه اسيرى را گيرد همچنين. پس چون جنگ در پيوست جوانان و ورنايان فرا پيش شدند و جنگ كردند، قومى را كشتند و قومى را اسير گرفتند، و پيران و اعيان و وجوه لشكر بنزديك رايات اسلام ايستاده بودند در حضرت مصطفى ص و دفع دشمنان از وى ميكردند، و قلب لشكر نگاه ميداشتند اما جنگ نمىكردند. پس آن جوانان و نوخاستگان كه جنگ ميكردند طمع كردند كه سلبها و غنيمتها مفرد بايشان دهند. يكى انصارى برخاست، نام وى ابو اليسر ابن عم و اخو بنى سلمه، گفت: يا رسول اللَّه اينك هفتاد مرد از دشمن كشتيم و هفتاد دشمن اسير گرفتيم سلب ايشان همه ما راست چنان كه وعده دادهاى، و سعد معاذ در جمله ايشان بود كه بحضرت مصطفى بود ايستاده، و مصاف نگه ميداشتند، گفت: يا رسول اللَّه ما نه از بد دلى جنگ ميكرديم، لكن نخواستيم كه ترا خالى بگذاريم و چنان كه ايشان ما نيز هم در مصاف بوديم و ايشان را بدفع دشمن يارى ميداديم، پس سلب و غنيمت ايشان را تنها نرسد، سخن در ميان ايشان دراز شد.
و سعد بن ابى وقاص برادر وى را عمر كشته بودند بجنگ شد، و سعيد بن العاص بن اميه را بكشت و شمشير وى بستد، شمشيرى نيكو نام آن ذو الكتيفة، آن شمشير برداشت پيش مصطفى ص آورد گفت: «اعطنى هذا» رسول خدا جواب داد: «ضعه»، يك بار ديگر گفت «اعطنى هذا»، رسول جواب داد «ضعه». سعد را آن ناخوش آمد، دل تنگ شد، و درين معنى گفت و گوى در ميان صحابه افتاد، تا جبرئيل آيت آورد: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ. مصطفى ص بحكم اين آيت غنيمتها و سلبها از دست ايشان بيرون كرد و ميان ايشان بسويّت قسمت كرد و سعد بن ابى وقاص را بخواند و گفت: يا سعد آن گه نه آن من بود شمشير، اكنون آن منست بتو داديم.
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ و او ضمير مؤمنان است. يعنى كه مؤمنان ترا مىپرسند ازين مال غنيمت. سؤال بر دو وجه است: سؤال استعلام و سؤال طلب. و اين سؤال استعلام است كه عن در آن پيوسته. ميگويد: ترا از انفال ميپرسند تا بدانند كه حكم آن چيست، حلال است يا حرام؟ و بكه مىبايد داد؟ و گفتهاند: كه از آن مىپرسيدند كه بر امّتهاى گذشته پيش ازين امت حرام بود. خوردن آن ميخواستند تا بدانند كه بر ايشان هم حرام است يا نه. قومى گفتند: اين سؤال طلب است، و عن زيادت است و دليل بر اين قرائت ابن مسعود است: يسئلونك الانفال بحذف عن. معنى آنست كه مؤمنان انفال از تو طلب مىكنند و ميخواهند، و الانفال الغنائم، واحدها نفل. قال لبيد:
يقال نفلنى كذا اى اعطانى، و النّوفل الرجل الكثير العطاء، و قيل النفل الزيادة و منه النافلة لولد الولد و كذلك النافلة من الصلاة.
قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ تعظيم را نام اللَّه در آورد و ابتدا بذكر خويش كرد جل جلاله. معنى آنست كه حكم غنيمت با مصطفى افكنديم، آن وى است، چنان كه او خواهد در آن حكم كند. ابن جرير گفت: انفال ديگر است و غنائم ديگر. غنائم آنست كه بعد از جنگ مسلمانان را نصرت و ظفر بود و بمال كافران در رسند و جمع كنند، حكم اين غنائم آنست كه اللَّه گفت: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ... الآية و انفال زيادتست، كه بعد از قسمت امام چيزى بكسى دهد زيادت از قسمت براى خويش. مجاهد و عكرمه گفتند: غنائم روز بدر على الخصوص مصطفى را بود، بحكم اين آيت و آن كس را ميداد كه خود ميخواست، پس رب العزّة آن حكم بخمس منسوخ كرد و بقول ايشان اين آيت منسوخ است و ناسخ آنست كه: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ... الآية.
ابن زيد گفت: آيت محكم است و ثابت، و معنى آنست: قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ و هى لا شك للَّه مع الدنيا بما فيها و الآخرة، و الرسول يضعها فى مواضعها الّتى امر اللَّه بوضعها فيها.
ميگويد: انفال و غنائم همه خداى را است و دنيا و آخرت و هر چه در آن همه خداى را است، كس را با وى در آن انبازى نه و رسول راست، يعنى كه رسول بحكم فرمان خدا آنجا نهد و بآنكس دهد كه اللَّه فرمايد. اين حكم چنين كرد و پس از آن بچهل روز حكم غنائم فرو فرستاد، گفت: فان للَّه خمسه و لكم اربعة اخماسه.
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ اى الحالة الّتى بينكم، ليكون سببا لالفتكم و اجتماع كلمتكم. وَ أَطِيعُوا اللَّهَ فى فرائضه وَ رَسُولَهُ فى سنّته.
إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ فان الايمان يوجب ذلك. اين خطاب با صحابه رسول است ميگويد: اگر مؤمنانايد مقتضى ايمان آنست كه خداى و رسول را فرمان بردار باشيد، و در طاعتدارى يك دل و يك سخن باشيد، و در كار غنائم و انفال مجادلت و اختلاف از ميان برداريد، و بخداى و رسول باز گذاريد تا چنان كه خواهد در آن حكم كند، و همه بهم صلح كنيد تا رستگار شويد.
روى عدى بن حاتم قال: خطب رجل عند رسول اللَّه ص فقال: «و من يطع اللَّه و رسوله فقد رشد و من يعصهما فقد غوى». فقال النبى ص: «اسكت فبئس الخطيب انت» ثمّ قال رسول اللَّه: «من يطع اللَّه و رسوله فقد رشد و من يعص اللَّه و رسوله فقد غوى، فلا تقل و من يعصهما
ثمّ وصف المؤمنين فقال: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ... الآية اى اذا ذكرت عظمة اللَّه و قدرته، و ما خوّف به من عصاه فزعت قلوبهم، فانقادت لاوامره و ارتدعت عن نواهيه و اطمأنت الى وعده و فرقت عن وعيده. وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ... اى القرآن زادتهم تصديقا و يقينا و خشية، اذا تامّلوا و تدبّروا معانيه. حجتى روشن است اين آيت بر مرجيان كه زيادت و نقصان را منكراند در ايمان، و رب العالمين صريح ميگويد: زادتهم تصديقا و يقينا و خشية، اذا تامّلوا و تدبّروا معانيه. حجتى روشن است اين آيت بر مرجيان كه زيادت و نقصان را منكراند در ايمان، و رب العالمين صريح ميگويد: زادَتْهُمْ إِيماناً، و آن وجهى ديگر كه رب العزة حقيقت ايمان اثبات نكرد الّا باجتماع خصلتهاى نيكو از اعمال ظاهر و باطن، و ايشان حقيقت ايمان بمجرد قول اثبات ميكنند. تعالى اللَّه عما يقول الظالمون. قال عمر بن حبيب و كان له صحبة: ان للايمان زيادة و نقصانا، قيل فما زيادته، قال: اذا ذكرنا اللَّه و حمدناه فذلك زيادته، و اذا سهونا و قصّرنا و غفلنا فذلك نقصانه. و كتب عمر بن عبد العزيز الى بعض اخوانه: ان للايمان سننا و فرائض و شرائع فمن استكملها استكمل الايمان و من لم يستكملها لم يستكمل الايمان. وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ يفوضون اليه امورهم و يثقون به فلا يرجون غيره و لا يخافون سواه.
الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ. هر نفقه كه در قرآن با نماز پيوسته است زكاة است.
أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا سرا و جهرا بخلاف المنافق. ابن عباس گفت: من لم يكن منافقا فهو مؤمن حقا و قيل: تقديره حقوا حقا، مثل صدقوا صدقا، سأل رجل الحسن فقال: أ مؤمن انت؟ فقال: الايمان ايمانان، فان كنت تسألنى عن الايمان باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر و الجنة و النار و البعث و الحساب فانا مؤمن بها، و ان كنت تسألنى عن قوله: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ الى قوله عِنْدَ رَبِّهِمْ، فو اللَّه ما ادرى أ منهم انا ام لا؟ و يقال الحق فى الكلام على وجهين، احدهما المستحق و الثانى ما له حقيقة الوجود، بخلاف الباطل فانه لا وجود له. و روا باشد كه أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ اينجا سخن بريده گردد پس گويى: حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ بدرستى و راستى كه ايشان را درجتها و منزلتها است در بهشت نزديك خداوند ايشان. و قيل: لهم درجات فى الجنة يرتقونها باعمالهم الرفيعة. «وَ مَغْفِرَةٌ» للذنوب، «وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» خالص من شوايب الكدر.
«كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ» مفسّران در معنى آيت مختلفاند. قومى گفتند: اين متصل است باول، و كاف كاف تشبيه است و التشبيه وقع بين الصلاحين، اى صلاحهم فى اصلاح ذات البين كصلاحهم فى اخراج اللَّه لقاهم، و اين قول عكرمه است و تقدير آيت اينست فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ فان ذلك خير لكم كما كان اخراج اللَّه تعالى محمدا من بيته بالحق خيرا لكم و ان كرهه فريق منكم. ميگويد: همه بهم صلح كنيد و با يكديگر بآشتى زييد كه صلاح كار و صلاح دين شما را درين است، هم چنان كه روز بدر خداى تعالى محمد را از خانه خويش مدينه بيرون آورد بجنگ بدر، اگر چه قومى را كراهيت آمد كه ساز جنگ نكرده بودند، اما صلاح ايشان در آن بود.
و قيل: التشبيه وقع بين الحقّين اى هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ ميگويد: ايشان مؤمناناند بحق و راستى چنان كه اللَّه ترا از خانه خويش بيرون آورد بحق و راستى. و قيل: التشبيه وقع بين الكراهتين اى الانفال للَّه و الرسول و ان كره بعضهم كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ، ميگويد: اين كراهيت ايشان و مجادلت ايشان در قسمت غنايم هم چون كراهيت ايشان است و مجادلت ايشان روز بدر. اذ قالوا اخرجتنا للعير و لم تعلمنا قتالا فنستعد له. و تقديره امض لامر اللَّه فى الغنائم و ان كرهوا كما مضيت على خروجك. وَ هُمْ كارِهُونَ، قومى گفتند از مفسران كه اين آيت باوّل هيچ تعلق ندارد و كاف بمعنى اذا است كقوله وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ معناه و احسن اذا احسن اللَّه اليك. و تقديره اذكر يا محمد اذ أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ يعنى المدينة الى بدر بالحق. اى بالوحى الّذى اتاك به جبرئيل. وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ الخروج مع كراهية نفار الطبع عن الميثاق لا كراهية ضد الارادة، لانهم كرهوا اولا ثم ارادوا و لم يكرهوا امر اللَّه عز و جل بحال.
يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ اى فى القتال و ذلك انهم خرجوا للعير و لم ياخذوا اهبة الحرب فلما امروا بالحرب شق عليهم ذلك و طلبوا الرخصة فى ترك ذلك، فهو جدالهم بعد ما تبيّن ان الجهاد واجب و الخروج صواب، و علموا انّ امرك امر اللَّه، كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ اى كارهون القتال كراهية من يساق الى الموت، و هم ينظرون الى اسبابه. قال ابن زيد: يجادلونك يعنى، الكفار فى الحق، اى فى الاسلام. بَعْدَ ما تَبَيَّنَ بان و ظهر الاسلام كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ حين دعوا الى الاسلام وَ هُمْ يَنْظُرُونَ تلك الحالة.
وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ شرح اين قصه بقول ابن عباس و سدى و جماعتى مفسران آنست كه كرز بن جابر القرشى بدر مدينه آمد و غارت كرد و چرندگان مدينه جمله براند. خبر به مصطفى ص رسيد، بر نشست با جماعتى ياران و بر پى وى برفتند و بوى در نرسيدند و باز گشتند، بعد از آن خبر بمدينه آمد كه بو سفيان از شام مىآيد و كاروان قريش با وى مالى عظيم و تجارتى فراوان. و هى اللطيمة يعنى قافلة معها الطيب.
رسول خدا مهاجر و انصار را بر خواند و ايشان را خبر داد كه آنك كاروان قريش با مال فراوان رسيد بنزديك بدر، و اگر ما براه ايشان شويم، بخير و غنيمت باز گرديم. سيصد و سيزده مرد فرا راه بودند و از ايشان دو سوار بيش نبودند و يك شتر ميان سه كس بود.
كانوا يتعاقبون عليه، و هيچ ساز جنگ و آلت حرب با ايشان نه، كه ايشان براى كاروان مىرفتند نه بقصد جنگ و حرب. در كاروان قريش عمرو بن العاص بود و عمرو بن هشام و مخرمة نوفل الزهرى با چهل سوار بزرگان و سروران قريش. بو سفيان بدانست كه رسول خدا بيرون آمد با ياران به طلب كاروان. ضمضم بن عمرو الغفارى بمكه فرستاد، قريش را خبر كرد از حال، و گويند كه شيطان بر صورت سراقة بن مالك بن جعثم فراديد آمد و گفت: «ان محمدا و اصحابه قد عرضوا لعيركم و لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم». اهل مكه همه خشم گرفتند و آواز بيكديگر دادند تا جمله بيرون شدند مگر ضعيفان. همه با ساز حرب و سلاح تمام. رسول خدا با ياران از مدينه برفته. و واديى است كه ذفران خوانند آنجا فرو آمده، جبرئيل آمد، از حضرت عزت اين آيت آورد: وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ الطائفتان هاهنا الجند و العير و ابو جهل مع الجند و ابو سفيان مع العير. خيّر رسول اللَّه بين ان ينصر على العدو او ينقل عيرهم. گزين دادند رسول خداى را كه اگر خواهد سپاه دشمن در دست او دهند، و اگر خواهد كاروان و مال. رسول خدا دشمن بگريد كه در دست او دهند، و مؤمنان دوست داشتند كه كاروان با مال در دست ايشان دهند. ايشان را جواب دادند: وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ، شما دوست ميداريد كه از درخت بىخار رطب گيريد و اللَّه ميخواهد كه حق درست كند و دين بزرگ دارد بسخنان خويش و بيخ كافران ببرد. مصطفى ص با ياران مشورت كرد در كار حرب و آنچه در پيش بود. جماعتى كراهيت نمودند، گفتند يا رسول اللَّه: «هلا اخبرتنا انه يكون قتال حتى نخرج سلاحا و نتأهب له انا خرجنا نريد العير و لم نعلم القتال». ابو بكر صديق دانست كه مراد رسول چيست برخاست و سخنان نيكو گفت عمر خطاب هم چنين سخنان نيكو گفت مقداد بن عمرو فرا پيش آمد گفت: يا رسول اللَّه، امض لما امرك اللَّه، فنحن معك، و اللَّه ما نقول كما قالت بنو اسرائيل لموسى: اذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون، و لكن اذهب انت و ربك فقاتلا انا معكم مقاتلون، فو الّذى بعثك بالحق لو سرت بنا الى برك الغماد، يعنى مدينة الحبشة لجالدنا معك حتى نبلغه. اين سخن مهاجران بود.
رسول خدا توقع داشت از انصار كه تا هم آن سخن گويند، با ايشان مىنگرست و مىگفت: «اشيروا علىّ ايّها النّاس». سعد بن معاذ سيد انصار بود دانست كه رسول خدا ايشان را ميخواهد گفت: «يا رسول اللَّه قد آمنّا بك و صدقناك و شهدنا ان ما جئت به هو الحق و اعطيناك على ذلك عهودنا و مواثيقنا على السمع و الطاعة، فامض يا رسول اللَّه لما اردت، فو الّذى بعثك بالحق، ان استعرضت بنا هذا البحر فخضته، لخضناه معك ما تخلف منا رجل واحد انا لصبر عند الحرب لصدق عند اللقاء فسر بنا على بركة اللَّه حيث شئت، و صل حبل من شئت و اقطع حبل من شئت، و خذ من اموالنا ما شئت». ثم قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم: «سيروا على بركة اللَّه و ابشروا فان اللَّه قد وعدنى احدى الطائفتين و اللَّه لكاف الان انظر الى مصارع القوم».
پس از آنجا برفت رسول خدا تا ببدر فرو آمد و كافران و مشركان مكّه از آن جانب آمدند و ببدر فرو آمدند. هفدهم ماه رمضان و آن جنگ بدر رفت چنان كه در قصه است.
وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ معناه: و اذكروا اذ يعدكم اللَّه ان لكم إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ و أَنَّها لَكُمْ فى موضع نصب من البدل من احدى، وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ يعنى العير الذى ليس فيها قتال، و الشوكة الشدة، و ذات الشوكة اى ذات السلاح، اشتقاقها من الشّوكة و هو النبت الّذى له حدّة وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ، يظهر الاسلام و ينصر اهله بكلماته اى باوامره و نواهيه و قيل بضمانه و مواعيده، و يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ يستاصلهم، دابر كل شىء آخره.
لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ، اى ليعلى الحق و يسفل الباطل، وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ المشركون، و كرر لانّ الأوّل متصل بقوله وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ اى انتم تريدون العير و اللَّه يريد اهلاك النفير و الثانى متصل بالكل. قومى مفسران گفتند: كه اين دو آيت در نزول پيش از كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ اند و در قراءت بعد از ابتدا.
النوبة الثالثة
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. بسم اللَّه معراج قلوب الاولياء، بسم اللَّه نور سرّ الاصفياء، بسم اللَّه شفاء صدور الأتقياء، بسم اللَّه كلمة التقوى و راحة الثكلى و شفاء المرضى. بسم اللَّه نور دل دوستان است، آئينه جان عارفان است، چراغ سينه موحدان است، آسايش رنجوران و مرهم خستگان است، شفاء درد و طبيب بيمار دلان است، خدايا! گرفتار آن دردم كه تو دواى آن دانى، در آرزوى آن سوزم كه تو سرانجام آنى، بنده آن ثناام كه تو سزاى آنى، من در تو چه دانم تو دانى، تو آنى كه خود گفتى و چنان كه گفتى آنى.
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ، اى مهتر عالم و اى سيّد ولد آدم، اى مايه فطرت، اى نقطه سعادت، اى مقصود موجودات و سيد كاينات، اى نقطه دايره حادثات، ترا مىپرسند از انفال و حكم آن، تو از وحى ما و از پيغام ما ايشان را جواب ده. قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ ملكا و لرسوله الحكم فيها بما يقضى به امرا و شرعا. انفال از روى ملك خدايراست و حكم آن چنان كه خواهد مصطفى ص راست، بپسنديد شما كه بندگانيد حكم او، بپذيريد به جان و دل قول او، كه قول او وحى ما است، فعل او حجت ما است، شريعت او ملت ما است، حكم او دين ما است. اتباع او دوستى ما است.
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ تقوى بپناه خويش گيريد كه سر همه طاعتها تقوى است، اصل همه هنرها و مايه همه خيرها تقوى است. تقواى او آن درخت است كه بيخ او در آب وفا و شاخ او بر هواء رضا، ميوه او دوستى خدا. نه گرماى پشيمانى بدو رسد، نه سرماى سيرى، نه باد دورى، نه هواء پراكندگى. تقوى سه چيز است: خوفى كه ترا از معصيت باز دارد رجايى كه ترا بر طاعت دارد، رضايى كه ترا بر محبت دارد.
قوله: وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ، با مردم بصلح و آشتى زندگانى كنيد و بىآزار زييد، و اين نتوانيد مگر كه حظ خود بگذاريد و حظ ديگران نگاه داريد، اگر توانيد ايثار كنيد و اگر نه بارى انصاف دهيد. بنگر كه الطاف كرم احديت آن درويشان را كه راه ايثار رفتند و حظ خود بگذاشتند چه تشريف ميدهد و چون مىپسندد كه: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.
عن عبد اللَّه بن عمر قال: اهدى لرجل من اصحاب رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم رأس شاة، فقال: انّ اخى فلانا و عياله احوج الى هذا منّا، فبعث به اليه، قال: فلم يزل يبعث به واحد الى آخر حتى نداولها سبعة ابيات حتى رجعت الى الاوّل، قال فنزلت وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ... الاية.
قوله: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ، مؤمنان ايشانند كه از خداى ترسند. درين آيت ترس از شرط ايمان نهاد، هم چنان كه جايى ديگر گفت: وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ترس زينهار ايمان است و حصار دين است و شفيع گناهان است، هر دل كه در آن ترس نيست آن دل خراب است و معدن فتنه و از نظر اللَّه محروم. درين آيت گفت مؤمنان ايشاناند كه در ياد كرد اللَّه دلهاشان بترسد و بلرزد. جايى ديگر گفت: الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ اشارت است كه مؤمنان ايشاناند كه در ياد اللَّه دلهاشان بياسايد و آرميده گردد، آن نشان مبتديان است و اين وصف الحال منتهيان، بنده در بدايت روش خويش پيوسته ميگريد و مىزارد و مىنالد چندان از بيم فراق بگريد كه نداء أَلَّا تَخافُوا بسر وى رسد. از بيم فراق بروح وصال باز آيد، در آن مقام بياسايد و بنازد و دلش بيارامد، اينست كه ميگويد جل جلاله: تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ. و گفتهاند: وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وصف مريد است، تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ نعت مراد است. وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ اهل شريعت را شعار است. تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ ارباب حقيقت را دثار است. وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ مقام روندگان است. تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ نشان ربودگان است. رونده در راه شريعت باميد نعمت بر مقام خدمت، ربوده بر بساط حقيقت نواخته قربت و زلفت بار از ولى نعمت.
الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ، در آيت پيش لختى اعمال بر شمرد، چون تقوى و وجل و توكل. آن گه درين آيت، اعمال ظاهر چون نماز و زكاة در ان پيوست، آن از امارات حقيقت است و اين از شرائط شريعت، تا بدانى كه هر دو درهم پيوسته و درهم بسته، حقيقت بىشريعت به كار نيست، و شريعت بىحقيقت راست نيست. چون هر دو بهم جمع گشت انگه. أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا، اى صدقوا صدقاً و حقّوا حقاً. مؤمنان بحقيقت ايشاناند كه هم در شريعت درستاند هم در حقيقت، پس اقامت شريعت را لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ و صدق حقيقت را، وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ هو رزق الاسرار بما يكون استقلالها به من المكاشفات و المواصلات، و گفتهاند حقايق عبوديت و منازلات و مكاشفات حقيقت، در وجود خصلتها است كه در اين آيت بر شمرد و هو التعظيم للذكر و الوجل عند السماع و لاظهار الزيادة عليهم عند تلاوته، و حقيقة التوكل على اللَّه و القيام بشروط العبودية على حد الوفاء، فاذ كملت اوصافهم صاروا محققين بالايمان، و قيل أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا اى حقاً انه سبقت لهم من اللَّه الحسنى فصار لهم عند ربهم طوبى و زلفى و حسنى.
قوله وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ، از روى اشارت ميگويد:
«بنده تا رنج نبرد بسر گنج نرسد».
پير طريقت گفت: من چه دانستم كه مادر شادى رنج است، و زير يك ناكامى هزار گنج است، من چه دانستم كه زندگى در مردگى است و مراد همه در بىمرادى است. زندگى زندگى دل است و مردگى مردگى نفس، تا در خود بنميرى بحق زنده نگردى. بمير اى دوست اگر مىزندگى خواهى. نيكو گفت آن جوان مرد كه:
الهى! انكس كه زندگانى وى تويى او كى بميرد؟ وانكس كه شغل وى تويى شغل بسر كى برد؟ اى يافته و يافتنى نه جز از شناخت تو شادى، نه جز از يافت تو زندگانى، زنده بى تو چون مرده زندانى، و صحبت يافته با تو نه اين جهانى نه آن جهانى.
۲ النوبة الاولى
قوله تعالى: إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ آن هنگام كه فرياد ميخواستيد بخداوند خويش، فَاسْتَجابَ لَكُمْ پاسخ نيكو كرد شما را، أَنِّي مُمِدُّكُمْ شما را مدد مىپيوندم، بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ بهزار تن از فريشتگان، مُرْدِفِينَ ۹ پس خود فراكردگان.
وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى نكرد خداى تعالى مگر شادى شما را، وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ و آن را تا دلهاى شما آرام گيرد، وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ و يارى دادن نيست مگر از نزديك خداى، إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (۱۰) كه اللَّه توانايى دانا.
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ آن گه كه خواب در سر شما مىكشد، أَمَنَةً مِنْهُ از خداى عز و جل بعطا، وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً و مىفروفرستد بر شما از آسمان باران، لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ تا شما را بآن پاك گرداند، وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ و از شما ببرد، رِجْزَ الشَّيْطانِ وساوس شيطان، وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ و آن را تا قوى گرداند دلهاى شما، وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ (۱۱) و بر جاى بدارد پايها.
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ آن گه كه پيغام داد خداوند بفريشتگان، أَنِّي مَعَكُمْ كه من با شماام، فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا دل دهيد مؤمنانرا و بر جاى داريد، سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ آرى من در افكنم در دلهاى كافران از شما بيم، فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ شما بر زبر گردنها مىبزنيد، وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ (۱۲) و از ايشان دستها مىزنيد.
ذلكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ آن از بهر آنست كه خلاف كردند با خداى و رسول او، مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ
و هر كه خلاف كند با خداى و رسول او،إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (۱۳) اللَّه سخت عقوبت است، ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ اينست عذاب او اين جهانى چشيد آن را، وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ (۱۴) و كافران راست عذاب آتش.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً هر گه كه ببينيد كافران را كه روى بشما نهند در جنگ، فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ (۱۵) پشتهاى خود ور ايشان مگردانيد.
وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ و هر كه روز جنگ پشت خود برگرداند بر دشمن، إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ مگر كه برگردد ساز جنگ را أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ يا پناه جوى بقومى هم از مسلمانان، فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ باز گشت و خشم خداى برو، وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ و بازگشتنگاه او دوزخ، وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (۱۶) و بد جايگاه كه آنست.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ و نه شما كشتيد ايشان را، وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ و لكن خداى كشت ايشان را، وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ و نه تو انداختى آن گه كه انداختى، وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى و لكن خداى انداخت، وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً آن را كرد تا مؤمنانرا آزمون نيكو آزمايد، إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (۱۷) كه اللَّه شنوايى است دانا.
ذلِكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ اين همه هست بدرستى كه خداى، مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ (۱۸) پست كننده و سست كننده است ساز كافران را.
إِنْ تَسْتَفْتِحُوا اگر برگزاردن و برگشادن ميخواهيد، فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ
اينك برگزاردن و برگشادن آمد بشما، وَ إِنْ تَنْتَهُوا و اگر باز شديد شما فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ آن شما را بهتر است، وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ و اگر باز گرديد بازگرديم، وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ و سود ندارد شما را، فِئَتُكُمْ شَيْئاً بهم بودن شما و انبوهى شما هيچ چيز، وَ لَوْ كَثُرَتْ و هر چند كه فراوان آيد، وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ (۱۹) و اللَّه با گرويدگان است.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى گرويدگان، أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فرمان بريد خدا را و رسول را، وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ و از رسول او بر مگرديد، وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (۲۰) شما مىشنويد.
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا و چون ايشان مباشيد كه گفتند شنيديم وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ (۲۱) و نمىشنوند و نمىپذيرند.
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ بدترين همه جنبندگان و جانوران بنزديك خداى، الصُّمُّ الْبُكْمُ آن كرانند، گنگاناند، الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ (۲۲) خرد ندارند كه درياوند.
وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً و اگر اللَّه خيرى دانستى در ايشان بدانش خويش لَأَسْمَعَهُمْ ايشان را حق شنوانيدند.
وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ و هر چند كه ايشان بشنواند. لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (۲۳) برگردند و روى گردانند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ اى تستجيرون به من عدوّكم و تسئلونه النصرة عليهم، الاستغاثة طلب الغوثة و هى سد الخلة فى شدة الحاجة، و قيل: الاستغاثة طلب الغوث و هو التخليص من المكروه، و قيل تستغيثون تستجيرون من الغوث، وا غوثاه.
و المستغيث المسلوب القدرة، و المستجير طالب الخلاص. اين استغاثت آنست كه «عمر خطاب» گفت: لما كان يوم بدر و نظر رسول اللَّه الى كثرة المشركين و قلة المؤمنين، دخل العريش هو و ابو بكر فاستقبل القبلة، و جعل يدعو و يقول: اللهم انجز لى ما وعدتنى، اللهم ان تهلك هذه العصابة لا تعبد فى الارض. فلم يزل كذلك حتى سقط رداءه. فاخذ ابو بكر رداءه و القاه على منكبيه ثم التزمه من ورائه، و قال: يا نبى اللَّه كذلك مناشدتك ربّك فان اللَّه سينجز لك وعدك. مصطفى ص چون قوم خود اندك ديد و كافران را جمعى ديد فراوان دعا كرد و نصرت خواست تا اللَّه تعالى وى را نصرت داد و دعاى وى اجابت كرد. چنان كه گفت: فَاسْتَجابَ لَكُمْ اى اجاب لكم. اجابت و استجابت يكى است. و قيل: الاستجابة ما تقدمها امتناع، و الاجابة ما لم يتقدمها امتناع.
أَنِّي مُمِدُّكُمْ اى بانّى مغيثكم بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ بفتح دال قراءت مدنى و يعقوب است. اى اردف بعضهم ببعض، او اردفهم المسلمون. يقال: ردفت الرجل اذا ركبت خلفه، و اردفته اى اركبته خلفى. باقى قراء مردفين بكسر دال خوانند و اين را دو وجه است: يكى مع كل واحد منها ردف له كما قال ابن عباس: مع كل ملك ملك فيكون الفين، و يكون المفعول على هذا محذوفا تقديره مردفين اردافا مثلهم.
وجه ديگر «مردفين» اى متتابعين فرقة بعد فرقة بعضهم فى اثر بعض. يقال اردفت الرجل اذا جئت بعده، و انشدوا:
و الجوزاء ابداً تطلع بعد الثريا. ابن عباس گفت: امدهم اللَّه بالملئكه، فنزل جبرئيل فى خمسمائة ملك على الميمنة و فيها ابو بكر و نزل ميكائيل فى خمسمائة على الميسرة و فيها على فى صورة الرجال عليهم ثياب بيض و عمائم بيض ارخوا ما بين اكتافهم. حسن گفت: امدّوا بخمسة آلاف هذا الف، و ثلاثة فى آل عمران، ثم اردفهم الفا فصاروا خمسة آلاف. و قيل: ثمانية آلاف و قيل تسعة الاف. گفتهاند فريشتگان از آسمان بزير آمدند بمدد مؤمنان روز احزاب و روز حنين اما جنگ نكردند الّا روز بدر. قال ابن عباس: بينما رجل من المسلمين يشتد فى اثر رجل من المشركين امامه اذ سمع ضربة السوط فوقه و صوت الفارس يقول اقدم حيزوم اسم فرسه اذا نظر الى المشرك اماته خرّ مستلقيا، فنظر اليه فاذا هو قد حطم و شق وجهه لضربة السوط، فجاء الرجل فحدّث بذلك رسول اللَّه فقال: صدقت ذلك من مدد السماء، فقتلوا يومئذ سبعين و اسروا سبعين.
وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ اى الامداد و الارداف، إِلَّا بُشْرى ما يؤذن بالمسرّة. و قيل: معناه ما قدّر اللَّه وقعة بدر إِلَّا بُشْرى لكم، وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ اى و تسكن به قلوبكم. وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قيل من لم يطلب النصرة بالذل و الافتقار لا ينالها، لانّ النصرة بالقوة و القدرة منازعة الربوبيّة و من نازع المولى قهره. إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ لا يغلب، حَكِيمٌ يضع الشيء موضعه.
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ قراءة مكى و ابو عمر و بفتح يا و شين النعاس برفع، يعنى كه خواب در سر شما مىپيچد تا از شما گروهى بر پاى از خواب سر خود در بر مىآوردند.
قراءت مدنى يغشيكم بضم يا و كسر شين، بتخفيف، النعاس منصوب. باقى بتشديد شين.
و معنى هر دو يكسان است. فيكون الفعل مستنداً الى اللَّه عز و جل لتقدم ذكره فى الاية التي قبل هذه الآيه: اى: يغشيكم اللَّه عز و جل النعاس، آن گه كه اللَّه خواب در سر شما ميكشد.
أَمَنَةً مِنْهُ يعنى امنا من عند اللَّه عز و جل. قال الزجاج امنة منصوب مفعول له، كقولك فعلت ذلك حذر الشر، يقول امنهم اللَّه عز و جل امناً حتى يغشيهم النّعاس لما وعدهم النصر، يقال امنت امنا و امانا و امنة، معناه سكنوا الى وعد اللَّه فناموا لانّ الامن ينيم و الخوف يسهر.
ابن مسعود گفت: النوم عند القتال امن من اللَّه عزّ و جل و النّوم فى الصلاة من الشيطان.
وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ روز بدر كافران پيش از مسلمانان بسر آب رسيدند و آنجا فرو آمدند، و مسلمانان از آب بازماندند و به ريگستانى فرو آمدند كه چهار پايان را پاى به ريگ فرو مىشد. در خبر است كه: «ناموا حتى احتلم اكثرهم فاصبحوا مجنبين»
، در آن حال مسلمانان فروماندند، و شيطان ايشان را وسوسه كرد كه چه اميد داريد بظفر؟ و چه ظن برى؟ كه آب ايشان دارند و جاى خوش و هامون ايشانراست و قوت و شوكت و كثرت ايشان راست و شما مىگوييد كه اولياء خدائيم و رسول خدا با ماست و آن گه با جنابت و حدث نماز ميكنيد و بتشنگى روز و شب ميگذاريد. اين چنين وسوسهها در دل ايشان افكند، تا رب العالمين بجلال عزت خويش و كمال مهربانى خويش ميغ و باران با ايشان فرو گشاد، و بسيار ايشان را باران باريد و مسلمانان از ان بخوردند و غسل بكردند، و راويهها و مطهرهها از ان پر كردند، و گرد از جامه خويش پاك فرو شستند، و آن زمين ريگستان بباران سخت گشت، و چهارپايان مردمان در آن روان شدند و آن وسوسه شيطان در دل ايشان برخاست، و خوشدل گشتند. اين است كه رب العالمين گفت: وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ اى وسوسته، وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ باليقين و الصبر و الايمان، وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ حتى لا تنوخ فى الرمل بتلبيد الارض و قيل: يقوّى القلوب فيكون سببا لثبات القدم.
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ اين بدل است از وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ و إِذْ تَسْتَغِيثُونَ و إِذْ يُغَشِّيكُمُ آن همه اشارتاند از يك هنگام. أَنِّي مَعَكُمْ يعنى بالنصرة، فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا بالبشارة و كان الملك يمشى امام الصّف على صورة الرجل، و يقول ابشروا فان اللَّه ناصركم. سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ الرعب امتلاء القلب من الخوف. يقال رعب السيل الوادى اذا ملىء ماء. فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ اى اضربوا الرّؤس فانها المقتل، و اضربوا الانامل لانها مواضع استعمال السلاح.
اباح اللَّه عز و جل قتلهم بكل نوع يكون فى الحرب. قال ابو داود المازنى: و كان شهد بدراً «تبعت رجلا من المشركين لاضربه يوم بدر فوقع رأسه بين يدى، قبل ان يصل اليه سيفى، فعرفت انه قتله غيرى. و قال ابن عباس: حدثنى رجل من بنى غفار قال: اقبلت انا و ابن عم لى حتى اصعدنا فى جبل نشرف على بدر و نحن مشركان، ننتظر الوقعة على من يكون الدايرة فنتنهّب مع من ينتهب. قال: فبينا نحن فى الجبل اذ دنت منا سحابة سمعنا فيه حمحمة الخيل، فسمعت قائلا يقول: اقدم حيزوم. قال: فاما ابن عمى فانكشف قناع قلبه فمات مكانه، و امّا انا فكدت اهلك ثم تماسكت. و روى ان ابا سفيان لمّا انصرف الى مكة، قال ابو لهب: هلمّ الىّ يا ابن اخى فعندك الخبر، و كان ابو لهب تخلف عن وقعة بدر و بعث مكانه العاص بن هشام، فقال ابو لهب لابى سفيان: اخبرنى كيف كان امر الناس قال: لا شىء و اللَّه ان كان الّا لقيناهم فمنحناهم اكتافنا يقتلوننا و يأسرون كيف شاؤا و ايم اللَّه مع ذلك ما لمت الناس، لقينا رجالا بيضاء على خيل بين السماء و الارض لا يقوم لها شىء. قال ابو رافع قلت تلك الملائكة، فضرب وجهى ابو لهب ضربة شديدة، فقال: و اللَّه ما عاش الا سبع ليال حتّى رماه اللَّه بالعدسية فقتله. فلقد تركه ابناه ليلتين او ثلثا ما يدفنانه حتى انتن فى بيته. و روى مقسم عن ابن عباس قال كان الّذى اسر العباس ابو اليسر كعب بن عمر و اخو بنى سلمة و كان ابو اليسر رجلا محموما و كان العباس رجلا جسيما فقال رسول اللَّه لابى اليسر: «كيف اسرت العباس يا ابا اليسر»، فقال: يا رسول اللَّه «لقد اعاننى عليه رجل ما رأيته قبل ذلك و لا بعده هيئته كذا و كذا»، قال رسول اللَّه: «لقد اعانك عليه ملك كريم».
ذلكَ اى ذلك الضرب و القتلأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اى خالفوا اللَّه و رسوله. مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ.
ذلِكُمْ اى هذا العذاب الّذى عجلته لكم ايّها الكفار ببدر، فَذُوقُوهُ عاجلا، وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ اجلا فى المعاد، عَذابَ النَّارِ موضع ان نصب بفعل مضمر تقديره ذلكم فذوقوه و اعلموا انّ للكافرين.
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً يعنى راجعين اليكم.
زحف رفتن جنگى است پارهپاره روى بيكديگر، هم خزيدن طفل، التزاحف و التّدانى و التّقارب واحد، و الزحف مصدر لذلك لم يجمع كقولهم عدل و صوم. فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ فتنهزموا عنهم و لكن اثبتوا لهم.
وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ يوم حربهم دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ، ميگويد: هر كه روز جنگ پشت برگرداند بر دشمن مگر كه برگردد ساز جنگ را از بهر كشيدن كمان يا بر كشيدن تيغ يا سلاح نگهداشتن را در جنگ يا پستر آيد نه ادبار هزيمت را، أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ، اى يكون منفرداً فينجاز لان يكون مع المقاتلة. مشتق من حزت الشيء اذا جمعته و اصله متحيوز فادغمت الياء فى الواو. فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ.
مفسران را در حكم اين آيت سه قول است: يكى قول حسن و قتادة، گفتند: كه اين مخصوص است باهل بدر كه پشت بدادن بجنگ آن روز از كبائر بود و موجب عقوبت و غضب حق، نه بينى كه روز احد را گفت عز جلاله إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ، و غزاء حنين بعد از بدر بود بهفت سال و رب العالمين مىگويد: وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ الى ان قال ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ. قول عطا و جماعتى آنست كه اين آيت منسوخ است بآن آيت كه گفت: حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ. كلبى گفت: من قتل اليوم فى الجهاد مقبلا او مدبرا فهو شهيد و لكن يسبق المقبل المدبر الى الجنة. و قال محمد بن سيرين لمّا قتل ابو عبيد جاء الخبر الى عمر فقال عمر لو انحاز الىّ كنت له فئة و انا فئة كل مسلم، و عن منصور عن ابراهيم قال: انهزم رجل من القادسيه فاتى المدينة الى عمر فقال: يا امير المؤمنين هلكت فررت من الزحف، فقال عمر انا فئتك. و عن عبد اللَّه بن عمر قال كنّا فى جيش بعثنا رسول اللَّه فحاص الناس حيصة فانهزمنا و كنا نفرّ فقلنا نهرب فى الارض و لا نأتى رسول اللَّه حياء ممّا صنعنا فدخلنا البيوت، ثم قلنا يا رسول اللَّه نحن الفرارون.
فقال رسول اللَّه انتم الكرّارون انا فئة المسلمين.
قول سوم قول ابن عباس و جماعتى مفسران، گفتند: آيت محكم است و حكم آن عام است و الفرار من الزحف من الكبائر.
قال النبى: اجتنبوا السبع الموبقات: الشرك باللّه، و السحر، و قتل النفس الّتى حرم اللَّه الّا بالحق، و اكل الربوا، و اكل مال اليتيم، و التّولّى يوم الزحف، و قذف المحصنات المؤمنان الغافلان.
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ. مفسّران گفتند: مصطفى روز بدر كافران را ديد گفت: هذه قريش قد جاءت بخيلائها و فخرها يكذّبون رسولك، اللهم انى اسئلك ما وعدتنى. فاتاه جبريل، و قال له: خذ قبضة من تراب فارمهم بها، فقال: رسول اللَّه لمّا التقى الجمعان ل: على او ل: ابى بكر اعطنى قبضة من حصباء الوادى فناوله كفّا من حصى عليه تراب، فرمى رسول اللَّه به فى وجوه القوم و قال: شاهت الوجوه، فلم يبق مشرك الّا دخل فى عينه و شغل بعينه فكان ذلك سبب هزيمتهم.
قال حكيم بن حزام لمّا كان يوم بدر سمعنا صوتاً وقع من السماء كانه صوت حصاة وقعت فى طشت و رمى رسول اللَّه تلك الرّمية فانهزمنا، و روى ان رسول اللَّه ص اخذ يوم بدر ثلث حصيات فرمى بحصاة فى ميمنة القوم، و حصاة فى ميسرة القوم، و حصاة بين اظهرهم، و قال شاهت الوجوه. فانهزموا.
مجاهد گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه چون كافران بهزيمت شدند و مسلمانان را برايشان نصرت بود قومى كشته شدند و قومى را اسير گرفتند، جماعتى مسلمانان پنداشتند كه آن از قوّت و شوكت ايشان بود، يكى مىگفت من فلان را كشتم يكى ميگفت من فلان را اسير گرفتم. رب العالمين آيت فرستاد فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ آن نه شما كشتيد ايشان را بقوت خويش، كه اللَّه كشت ايشان را، يعنى كه اللَّه بيم و رعب در دل ايشان افكند و فرشتگان را فرستاد تا جنگ كردند و كافران را در دست مسلمانان مىنهادند. قال الحسين بن الفضل: معناه فلم تميتموهم و لكن اللَّه اماتهم، انتم اخرجتموهم و لكن اللَّه اخرج ارواحهم، وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى مراد نه نفى رمى است از مصطفى (ص)، بل كه خبر ميدهد جلّ جلاله كه آن يك كف خاك كه تو افكندى رمى از تو بود و رسانيدن از ما، و گر نه كجا صورت بندد؟ و چه ممكن شود كه بشرى مشتى خاك بر روى لشكرى بدان انبوهى زند و باندازه يك ذره از آن خطا نشود كه همه در چشمهاى ايشان شود؟
اين جز در قدرت آفريدگار جلّ جلاله نيست. و قال ابو عبيدة: معناه ما ظفرت و لا اصبت، و لكن اللَّه عزّ و جل اظفرك و صوّب رميك. اهل معانى گفتند: كه اللَّه تعالى اضافت قتل و رمى با خود كرد از روى ايجاد و اختراع نه از روى مباشرت فعل و تحريك اعضاء. مذهب اهل حق آنست كه افعال و حركات بندگان از روى آفرينش تعلق بقدرت قديم دارد جلّ جلاله، همه آفريده اوست و بارادت و مشيت اوست. يقول اللَّه تعالى اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ، وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ. و از روى اكتساب تعلق به بنده دارد.
كه ربّ العزّة در وى قدرت و حركت و اختيار آفريد تا بان قوت و قدرت محدث كه در وى آفريده از روى كسب آن فعل حاصل كرد. و شرح اين مسئله دراز است و درين موضع بيش ازين احتمال نكند. قراءت شامى و حمزه و كسايى و لكن اللَّه رمى بتخفيف نون و رفع اللَّه است، باقى بتشديد نون خوانند و نصب اللَّه و وجه اين همان است كه در سورة البقرة رفت: وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ، وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ. اين معطوف است بر آن كه لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ و المعنى و ليعطى المؤمنين منه عطاء حسنا. إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ لدعائهم عليم بنيّاتهم.
ذلِكُمْ اى ذلكم الامر و البيان من القتل و الرّمى و الابلاء الحسن، وَ أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ اى و اعلموا أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ و قيل: ذلكم اى فعل اللَّه الذى شاهدتموه. و يجوز ان يكون خبر مبتداء محذوف، اى الامر ذلكم وَ أَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكافِرِينَ بابطال حيلهم و إلقاء الرعب فى قلوبهم و تفريق كلمتهم و نقض ما ابرموا. قراءت حجازى و ابو عمرو موهّن بتشديد است و تنوين، باقى بتخفيف و تنوين خوانند، مگر حفص كه وى موهن كيد الكافرين باضافت خواند، و معنى همه يكسان است.
قوله: إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ اى ان استقضوا فقد جاءكم القضاء و الفتاح عند العرب هو القاضى. إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً اى قضينا لك قضاء مبينا، ان اللَّه هو الفتاح يعنى القاضى. سبب نزول اين آيت آن بود كه ابو جهل روز بدر دعا كرد گفت: اللّهم ايّنا كان افجر و اقطع للرّحم و آتانا بما لا يعرف فاخّره الغداة. فاستجاب اللَّه دعاءه و جاءه بالفتح، فضربه ابنا عفرا: عوف و معود و اجاز عليه عبد اللَّه بن مسعود.
سدى و كلبى گفتند: مشركان چون خواستند كه از مكه بجنگ مصطفى ص و مؤمنان آيند دست در استار كعبه زدند و گفتند: اللهم انصر اعلى الجندين و اهدى الفئتين و اكرم الحزبين و افضل الدينين. فانزل اللَّه هذه الايه. ثم قال للكفار: وَ إِنْ تَنْتَهُوا عن الكفر باللّه و قتال نبيّه، فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا الى حربه و قتاله نَعُدْ عليكم بالامر و القتل. و قيل وَ إِنْ تَعُودُوا للاستفتاح نعد بفتح محمد. ابى كعب گفت و عطاء الخراسانى: كه اين خطاب باصحاب رسول است و با مؤمنان، ميگويد: ان تستنصروه و تسئلوه الفتح و النصر، فقد جاءكم الفتح و النصر. وَ إِنْ تَنْتَهُوا عن ارادة عرض الدّنيا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا الى ما كان منكم فى الامر و الغنيمة يوم بدر، نعد، للانكار عليكم، وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ و انّ اللَّه بفتح الف قراءة مدنى است و شامى و حفص على تقدير و لان اللَّه مع المؤمنين.
اى لذلك لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً باقى بكسر الف خوانند لانّه مبتدأ به منقطع مما قبله.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فيما يدعوكم الى الجهاد، وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ اى لا تعرضوا عنه و لا تخالفوه، وحّد الكناية لانه يعود الى اللَّه، و قيل الى رسوله، لانه المنبئ عن اللَّه، و قيل الى اللَّه و رسوله و وحّد لانه امر كل واحد امر الآخر، و قيل يعود الى الجهاد، و يحتمل انّه لمّا لم يجز اطلاق لفظ التثنية على اللَّه وحده، لم يجز اجراء لفظ التثنية عليه مع غيره بخلاف لفظ الجمع فانه لمّا جاز اطلاق لفظ الجمع عليه وحده تعظيما جاز اجراء لفظ الجمع عليه مع غيره. و لهذا نظائر فى القرآن. منها.
قوله: اذا دعاكم لما يحييكم احق ان ترضوه. و جاء التنكير عن النبى فيمن ذكر مع غيره بلفظ التثنية، و هو انّ رجلا قام بين يديه فقال: من اطاع اللَّه و رسوله فقد رشد و من عصاهما فقد غوى، فقال بئس خطيب القوم انت، هلّا قلت و من عصى اللَّه و رسوله فقد غوى، وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ يعنى امره و نهيه، و قيل القرآن و مواعظه.
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ الآية. هم المنافقون و قيل هم المشركون يسمعون بآذانهم فلا ينتفعون، فصاروا كمن لا يسمعون، و قيل هم الذين قالوا: قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا.
قوله: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ كل ما دبّ على الارض فهو دابّة.
و لا يطلق على الانسان الّا ذمّا. ميگويد: اين مشركان و كافران هم چون چارپاياناند كه حق نمىشنوند، يعنى بگوش مىشنوند و نمىپذيرند، و در عداوت و بغضا ميكوشند. پس هم چون ايشاناند كه حق نمىشنوند و در نمىيابند. ابن زيد گفت: هم صمّ القلوب و بكمها و عميها، دلهاشان كر و گنگ و كور است. آن گه اين آيت برخواند: فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ، ميگويند: در شأن نضر حارث آمده است اين آيت. ابن عباس و عكرمه گفتند در شأن بنو عبد الدار بن قصى آمد: كانوا يقولون نحن صم بكم عمّا جاء به محمد فلا نسمعه و لا نجيبه فقتلوا جميعا باحد، و كانوا اصحاب اللواء و لم يسلم منهم الا رجلان: مصعب بن عمير و سويط بن حرمله.
وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ اى لو علم اللَّه فيهم صدقا و اسلاما و قبول موعظة و سعادة سبقت لهم، لا سمع قلوبهم و جعلهم ينتفعون بالسمع. و لكنّه علم انّه لا خير فيهم و انّهم ممن كتب عليهم الشقاء، فهم لا يؤمنون. خير درين آيت سزاوارى آشنايى است. ميگويد: ايشان سزاى آشنايى در ازل نبودند و حكم اللَّه در ايشان بكفر رفت، لا جرم حق نشنيدند كه اللَّه ايشان را حق نشنوانيد، چنان كه آنجا گفت: وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً و ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ ابن عباس گفت بنو عبد الدار گفتند: يا محمد احى لنا موتانا فيكلّمونا و يخبرونا بصحّة رسالتك و نعلم انّ اللَّه يبعث الموتى. گفتند پدران ما را زنده گردان تا با ما سخن گويند و خبر دهند از صحت رسالت و نبوت تو، و نيز بدانيم كه اللَّه مرده زنده كند. و بيان اين آيت در آن است كه گفت: وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ ما كانَ حُجَّتَهُمْ إِلَّا أَنْ قالُوا ائْتُوا بِآبائِنا إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. رب العالمين گفت: وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ كلام الموتى بصحة نبوة محمد لَتَوَلَّوْا عن الايمان وَ هُمْ مُعْرِضُونَ، اى لم يقبلوا و لم يؤمنوا فلذلك لم افعل بهم مما سألوا نظيره: وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى و تقدس: إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ. استغاثت سه قسم است: يكى از حق بخلق، نشان بيگانگى است و از اجابت نوميدى يكى از خلق بحق، راه مسلمانى است و شرط بندگى يكى از حق بحق وسيلت دوستى است و اجابت دستورى. او كه از حق بخلق نالد درد افزايد، او كه از خلق بحق نالد درمان يابد، او كه از حق بحق نالد حق بيند.
پير طريقت شبلى رحمة اللَّه عليه در منازلات خويش بنعت حيرت از روى استغاثت از و عز سبحانه هم باو عز جلاله اين كلمات ميگفت: الهى ان طلبتك طردتنى و ان تركتك طلبتنى. فلا معك قرار و لا منك فرار، المستغاث منك اليك! الهى! ارت بخوانم برانى، ور بروم بخوانى، پس من چه كنم بدين حيرانى؟ نه با تو مرا آرام، نه بى تو كارم بسامان، نه جاى بريدن، نه اميد رسيدن! فرياد از تو كه اين جانها همه شيداى تو و اين دلها همه حيران تو!
الهى! اين سوز ما امروز درد آميز است، نه طاقت بسر بردن و نه جاى گريز است.
سرّ وقت عارف تيغى تيز است. نه جاى آرام و نه روى پرهيز است.
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ رب العالمين، چون خواست كه ايشان را نصرت دهد نخست ايشان را در خواب كرد در آن معركه، تا از حول و قوت خويش متبرى گشتند و از بود خويش ناآگاه شدند، تا بدانند كه نصرت از كرامت حق است نه از قوت و جلادت ايشان. وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ از آسمان باران فروگشادند تا از حدث و جنابت پاك شدند. و از چشمه معرفت آب يقين در دل ايشان گشادند تا از وساوس شيطان و هواجس نفس بيزار گشتند.
وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ ربطه عصمت بر دل ايشان بستند، و بقيد تثبيت باطنهاى ايشان استوار كردند، و بشمع عنايت سرهاشان بيفروختند تا بمقصود رسيدند.
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى اذ رميت فرق است، و لكن اللَّه رمى جمع است.
فرق صفت عبوديت است و جمع نعت ربوبيت. فرق بى جمع بكار نيست و جمع بىفرق راست نيست. فرق محض بىجمع معتقد قدريان است، جمع محض بىفرق دين جبريان است، فرق و جمع هر دو بهم راه سنّيان است و حق آنست. قدريان ايشانند كه خود را استطاعت و اختيار نهند و از خود قدم فرا پيش ننهند، جبريان ايشانند كه در سياست جبروت دست و پاى خويش گم كنند، سبب نه بينند و خود را اختيار ننهند، سنيان ايشانند كه با ايشان گويند بر درگاه إِيَّاكَ نَعْبُدُ مىباشيد بمعاملت، و در دل بر درگاه إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ خواهش و زارى و دعا كنيد. وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى اشارت بحقيقت افراد است و طريق اتحاد. ميگويد مرادان ديگر همه بگذار، گرفتار مهر ما را با غير ما چه كار؟ يا محمد بكردار خود بر ما منت منه توفيق ما بين، بياد خود مناز تلقين ما بين، از نشان خود بگريز، يكبارگى مهر ما بين. طريق اتحاد يگانگى است، و با خود بيگانگى است، از من و ما نشان دادن دوگانگى است، و دوگانگى دليل بيگانگى است. دوگانگى آنجاست كه امروز و فرداست. موحد از امروز و فردا جداست. تا موحد سايه خورشيد وجود نيافت از خود وانرست، و تا از خود وانرست حق را نيافت. إِذْ رَمَيْتَ صفت مريد است بر راه تلوين نشسته و از حق با خود مىنگرد. وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى نعت مرادست از خويشتن برخاسته تمكين يافته و از حق بحق مىنگرد.
پير طريقت گفت: مخلص همه ازو بيند، عارف همه باو بيند، موحّد همه او بيند، هر هست كه نام برند عاريتى است، هست حقيقى اوست، ديگر تهمتى است، مريد مزدور است، و مراد همان مهمان، مزد مزدور در خور مزدور است و نزل مهمان در خور ميزبان، مهمان بسته كاريست كه در سر آنست ديده او در ديدهورى عيان است، جان او در سر مهر او تاوان است، جان او همه چشم سرّ او همه زبان است، آن چشم و زبان در نور عيان ناتوانست.
وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً البلاء الحسن توفيق الشكر فى المنحة و تحقيق الصبر فى المحنة، و ما يفعل الحق فهو حسن من الحق، لان له ان يفعله و هذا حقيقة الحسن و هو ما للفاعل ان يفعله. هر كرا كارى رسد و آن كار او را سزد آن از وى نكوست. هر چه از حق آيد و بر بنده خويش راند، از نعمت يا محنت راحت يا شدت، همه نيكوست، كه خداوند همه اوست. كس را بر وى چرا و چون نيست، و آنچه وى كند به آفريده خويش از وى ستم نيست. و فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ، در هر چه اللَّه كند وى را حجت تمام است كه آفريدگار و كردگار جهان و جهانيان است، از نيست هست كننده و پديد آورنده و پادشاه بر بنده.
إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ يك قول آنست كه اين خطاب با مؤمنان است، و از خدا منت بر ايشان است. ميگويد: نصرت خواستيد بر دشمن نصرت دادم، كار فرو بسته بر شما بگشادم. دعا كرديد نيوشيدم، عطا خواستيد بخشيدم، كردار شما را پسنديدم، و عيبها پوشيدم. همانست كه در آن اثر بيامد ناديتمونى فلبيتكم، سألتمونى فاعطيتكم، بارزتمونى فامهلتكم، تركتمونى فرعيتكم، عصيتمونى فسترتكم، فارجعتكم الى قبلتكم، و ان ادبرتم عنى انتظرتكم، انا اكرم الاكرمين و ارحم الراحمين.
وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ الاية... من اقصته سوابق القسمة لم تدنه لواحق الخدمة لو كانوا من متناولات الرحمة لالبسهم صدار العصمة و لكن سبق بالحرمان حكمهم فختم بالضلال امرهم. آه از قسمتى در ازل رفته، قسمتى نه فزوده نه كاسته، يكى رانده و حبلش گسسته، يكى شسته و كردار او شايسته، اين بايسته و آن نابايسته! چه توان قاضى در ازل چنين خواسته!؟ آه از فردا روز كه نابايسته را درخت نوميدى ببر آيد، و اشخاص بيزارى بدر آيد، و از هدم عدل گرد نوايست بر آيد. آنت فضيحت و رسوايى، ماتم بيگانگى، و مصيبت جدايى، و اين شادى آن روز بيزارى كه بايسته را آفتاب دولت بر آيد، و ماه روى كرامت در آيد، كار او از هر كس نيكوتر آيد، درخت اميد ببر آيد، اشخاص فضل بدر آيد، شب جدايى فرو شود و روز وصل بر آيد، او را بعنايت بر آرايد، و بفضل بار دهد، و بمهر خلعت بپوشاند و بكرم ديدار دهد، گاه مهر پرده بردارد، تا رهى بعيان مىنازد، گاه غيرت پرده فرو گذارد، تا رهى در آرزوى عيان مىزارد و ميگويد: كريما گر زارم در تو زاريدن خوش است! ور نازم بفضل تو نازيدن خوش است! هر خانهاى كه حد آن وا تو است آبادان است. هر دل كه در آن مهر تست شادان است. آزاد آن نفس كه بياد تو يازان است، شاد آن دلى كه بمهر تو نازان است!
۳ النوبة الاولى
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويديد، اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ پاسخ نيكو كنيد خدا و رسول را، إِذا دَعاكُمْ آن گه كه شما را خواند، لِما يُحْيِيكُمْ چيزى را كه شما را زنده كند، وَ اعْلَمُوا و بدانيد، أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ كه خداى ميان مرد و دل اوست، وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ. (۲۴) و بدانيد كه شما را انگيخته با او خواهند برد.
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً و بپرهيزيد از فتنه، لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً كى نه راست به گناه كار افتد و ببدان از شما، وَ اعْلَمُوا و بدانيد، أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ. (۲۵) كه اللَّه سختگير است.
وَ اذْكُرُوا و ياد داريد و ياد كنيد، إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ آن گه كه شما اندك بوديد، مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ زبون گرفتگان بوديد در زمين، تَخافُونَ مىترسيديد همواره، أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ كه مردمان شما را بربايند، فَآواكُمْ شما را جايگاه ساخت، وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ و شما را پيروزى داد بيارى دادن خويش، وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ و شما را روزى داد از خوشيها، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۲۶)، تا مگر آزادى كنيد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى گرويدگان، لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ كژ مرويد با خداى و رسول، وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ و در امانتها شما خيانت مكنيد، وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۲۷) و شما ميدانيد.
وَ اعْلَمُوا و بدانيد، أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ
كه فرزندان شما و سود زيانهاى شما آزمايشاند بنزديك شما، وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ. (۲۸) و بدانيد كه مزد بزرگوار بنزديك اللَّه است.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى گرويدگان، إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ اگر از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد، يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً شما را جداى سازد، وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ و ناپيدا كند و بسترد از شما گناهان شما، وَ يَغْفِرْ لَكُمْ و بيامرزد شما را، وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ. (۲۹) و اللَّه با فضل بزرگوار است.
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا و آن گه كه سازها ساختند كافران ترا، لِيُثْبِتُوكَ تا ترا ببندند و استوار كنند، أَوْ يَقْتُلُوكَ يا ترا بكشند، أَوْ يُخْرِجُوكَ يا ترا از شهر بيرون كنند، وَ يَمْكُرُونَ و در نهان مىسازند، وَ يَمْكُرُ اللَّهُ و اللَّه در نهان مىسازد، وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ. (۳۰) و اللَّه به سازتر همه سازندگان است.
وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا و آن گه كه بر ايشان خوانند سخنان ما، قالُوا قَدْ سَمِعْنا گويند شنيديم، لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا اگر ما خواهيم همچنين گوئيم، إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ. (۳۱) نيست اين مگر افسانه و داستان پيشينيان.
وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ و آن گه گفتند خدايا، إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ اگر راست است از نزديك تو، فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ بر ما سنگ بار از آسمان، أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ. (۳۲) يا بما عذابى آر دردنماى.
النوبة الثانية
قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ، استجابت و اجابت يكى است، همچون اوقد و استوقد قال الشاعر:
اى فلم يجبه، و المعنى اجيبوا للَّه و للرسول بالطّاعة. إِذا دَعاكُمْ اين داعى رسول خداست و ميگويد چون رسول خدا شما را خواند اجابت كنيد و طاعت داريد.
روى ابو هريرة: انّ ابيّا كان يصلّى فدعاه رسول اللَّه ص فلم يجبه حتى فرغ من صلوته، ثمّ جاء و سلم عليه، فقال لم لم تجبنى اذا دعوتك؟ اما تقرأ قوله تعالى: اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ، فقال لم اعلم و لا اعود بعده الى مثله.
لِما يُحْيِيكُمْ يعنى الى ما يحييكم، ميگويد اجابت كنيد و طاعت داريد، حق شما را خواند بآن چيز كه شما را زنده كند، و آن قرآن است كه قبول آن دل زنده مىكند. سدى گفت ايمان است كه زندگى دل بايمان است و مردگى دل بكفر.
رب العزه كافر را مرده خواند آنجا كه گفت أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ شبّه الكافر بالميّت لانّه لا ينتفع بحيوته. ابن اسحاق گفت: إِذا دَعاكُمْ يعنى الى الجهاد، لانّه يحيى امرهم و يقوّى، و لانّه سبب الشّهادة. و الشّهداء احياء عند ربهم يرزقون. و لانّه سبب الحياة الدايمة فى الجنّة، و قيل لما يحييكم يعنى العلم فانّه سبب الحياة الطيّبة. يقول اللَّه تعالى فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ يعنى يحول بين الانسان و قلبه فلا يستطيع ان يؤمن الّا باذنه و لا ان يكفر، و القلوب بيد اللَّه يقلّبها كيف يشاء.
قال انس بن مالك: كان رسول اللَّه ص يكثر ان يقول. «يا مقلّب القلوب ثبّت قلبى على دينك.» قلنا يا رسول اللَّه آمنّا بك فهل تخاف علينا؟ فقال: «انّ قلب ابن آدم بين اصبعين من اصابع الرّحمن يقلّبه كيف يشاء ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه.»
ميگويد اللَّه جدايى افكند ميان مرد و دل او تا بحول و قوّت خود هيچ نتواند و بهيچ چيز راه نبرد، اگر ايمان آرد يا كفر بتوفيق و خذلان بود بقضا و تقدير اللَّه. گرداننده دلها اوست و ميان بنده و دل او بحال گردانى خود اوست چنان كه خواهد آن دلها مىگرداند، يكى راست ميدارد تا ايمان مىآرد، يكى كژ ميدارد تا كافر ميگردد. اينست كه مصطفى ص گفت: يقلّبه كيف يشاء، ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه.
ابن عباس گفت يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ اى يحول بين الكافر و طاعته و بين المؤمن و معصيته، كراهيت دارد از كافر طاعت او چنان كه كراهيت دارد از مؤمن معصيت او، پس جدايى افكند ميان معصيت و روشنايى دل مؤمن، و جدايى افكند ميان طاعت و تاريكى دل كافر. طاعت كافر را ميگويد: وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً. و معصيت مؤمن را ميگويد: فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ، و قيل يحول بين الانسان و مراده و ما يؤمّل فى حياته و ما يسوّف به نفسه بالموت. مردم امل دراز در پيش نهد، و ساختن ساز راه آخرت در تأخير و تسويف مىافكند، كه آرى تا فردا او دل در ان بسته كه روزگار دراز او را عمر خواهد بود و هر چه ساختنى است بتضاعيف روزگار ميسازد، و خود از مرگ ياد نيارد، و بخاطر وى نگذرد، تا ربّ العزّه ناگاه او را گيرد، روزگارش برسد و عمرش نماند، و از ان مرادها همه باز ماند و ناساخته و توبه از معصيت ناكرده و عذر ناخواسته از دنيا بيرون شود. اينست كه ميگويد يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ جايى ديگر ميگويد: وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ.
مصطفى ص گفت: بر هيچ چيز از شما چنان نترسم كه از دو خصلت: يكى از پس هوا فروشدن و ديگر امّيد زندگانى دراز داشتن. و خبر درست است كه اسامة بن زيد معاملتى كرد تا يك ماه رسول خدا گفت: انّه لطويل الامل، اسامه نهمار دراز اميد است در زندگانى! كه تا يك ماه معاملت كرد. بآن خدايى كه نفس من بيد اوست كه چشم برهم نزنم كه نپندارم كه پيش از گرفتن مرگ آيد، و چشم از هم بر نگيرم كه نپندارم كه پيش از بر هم نهادن مرگ بينم. پس گفت: اى مردمان اگر عقل داريد خويشتن را مرده انگاريد كه بآن خدايى كه جان من بيد اوست كه آنچه شما را وعده دادهاند بيايد، و ازان خلاص نيابيد. عبد اللَّه مسعود گفت رسول خدا خطّى مربّع كشيد و در ميان آن مربع خطّى راست كشيد و از هر دو جانب خطّهاى خرد كشيد و آن گه بيرون مربع خطّى ديگر كشيد، گفت: اين خطّ كه در درون مربع كشيدم آدمى است و اين خطّ مربّع اجل است گرد وى فرو گرفته، كه ازان نجهد. و آن خطهاى خرد از هر دو جانب آفتها است و بلاها كه در راه وى آمده، اگر از يكى برهد ازان ديگر نرهد، تا آن گه كه مرگ آيد و اين خطّ كه بيرون مربع كشيدم امل دراز وى است، كه هميشه در كارى انديشه ميكند كه آن كار پس از مرگ وى خواهد بود.. و گفتهاند اين آيت بدان آمد كه ايشان را بقتال و جهاد فرمودند و ايشان در آن حال ضعيف بودند، خود را اندك ميديدند و دشمن فراوان، بترسيدند و از قتال بد دل گشتند و ظنّ بد بردند، ربّ العالمين در آن حال فرمان داد: قاتلوا فى سبيل اللَّه و اعلموا ان اللَّه يحول بين المرء و بين ما فى قلبه، فيبدل بالخوف امنا و بالجبن جرأة «وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ» اى و اعلموا انّه اليه تحشرون، فيجازيكم وفق اعمالكم.
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً الفتنة و البليّة و الامتحان و الاختبار الذى يظهر به باطن امر النّاس فيستحقّ عليه الجزاء، و المراد بالفتنة هاهنا اقرار المنكر و ترك التغيير له اى لا تقروا المنكر بين اظهركم فيعمّكم اللَّه بالعذاب. ميگويد بترسيد و بپرهيزيد از عقوبت فتنهاى كه چون فرو آيد و در گيرد در گناه كار و بىگناه گيرد، و شومى آن بصالح و طالح رسد، صالح را تطهير و تمحيص باشد و گناه كار و ظالم را عقوبت و عذاب بود. همانست كه گفت: أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا... الى قوله: وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. و اين فتنه بقول بعضى مفسّران آنست كه منكرى بيند و آن را بنگرداند و نهى نكند و بآن در گذرد.
قال النبى ص: انّ اللَّه لا يعذّب العامّة بعمل الخاصة حتّى يروا المنكر بين ظهرانيّهم و هم قادرون على ان ينكروه و لا ينكروه. فاذا فعلوا ذلك عذّب اللَّه العامّة و الخاصة. و فى رواية اخرى ما من قوم يعمل فيهم بالمعاصى لم يقدروا على ان يغيروا ثم لا يغيروا الا يوشك ان يعمهم اللَّه بعقاب.
و گفتهاند اين فتنه آنست كه ميان صحابه رسول افتاد از ان تفرّق و تقاتل كه ميان ايشان رفت از روزگار قتل عثمان تا بقتل على (ع). روى انّ الزبير بن العوام راى زمان قتال علي فى الجامع بالبصرة ينكث فى الارض و يقول قد كنّا حذرنا هذا. و روى حذيفة بن اليمان قال قال رسول اللَّه (ص) يكون من ناس من اصحابى اشياء يغفرها اللَّه لهم لصحبتهم ايّاى يستنّ بهم فيها ناس بعدهم يدخلهم اللَّه بها النّار.
و قال ص لا تقوم السّاعة حتّى تأتى فتنة عمياء مظلمة، المضطجع فيها خير من الجالس، و الجالس فيها خير من القائم، و القائم فيها خير من الماشى، و الماشى فيها خير من الساعى.
و قوله لا تُصِيبَنَّ نهى، و الضمير فيه للفتنة من باب قولهم لا اريك هاهنا و المعنى لا تفعلوا ما تفتنون به.
وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ قيل هذا خطاب لمن كانوا بمكّة من المسلمين، و الضعفاء و هم المهاجرون، و قيل هو خطاب لاهل بدر و قيل للعرب عامّة. ميگويد: ياد كنيد آن زمان كه اندك بوديد و اين زمان مقام است بمكّه پيش از هجرت در عنفوان مسلمانى كه عدد مسلمانان بچهل نرسيده بودند.
تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ و هم كفّار قريش و قيل فارس و الرّوم و هم كسرى و قيصر.
فَآواكُمْ الى المدينة و نصركم و جعل لكم مأوى تتحصّنون به و تسكنون فيه. وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ يعنى يوم بدر بالانصار و امدّكم بالملائكة. وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ يعنى الغنائم، احلّها لكم دون غيركم. لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ و لكى تشكروا نعمتى.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ نزلت فى ابى لبانة، هارون بن عبد المنذر الانصارى من بنى عوف بن مالك. و ذلك ان رسول اللَّه ص حاصر يهود قريظه احدى و عشرين ليلة، فسالوا رسول اللَّه ص الصلح على ما صالح عليه اخوانهم من بنى النضير. على ان يسيروا الى اخوانهم باذرعات و اريحا من ارض الشام. فآتى اللَّه يعطيهم ذلك الّا ان ينزلوا على حكم سعد بن معاذ، فابوا و قالوا ارسل الينا ابا لبانة و كان مناصحاً لهم لانّ عياله و ولده و ماله كانت عندهم، فبعثه رسول اللَّه فاتاهم. فقالوا يا ابا لبانة ما ترى انزل على حكم سعد؟ فاشار ابا لبانه الى حلقه، اى انّه الذّبح فلا تفعلوا.
قال ابو لبانة و اللَّه ما زالت قدماى حتّى علمت انى قد خنت اللَّه و رسوله. فنزلت فيه هذه الآية فلمّا نزلت شدّ نفسه على سارية من سوارى المسجد، و قال و اللَّه لا اذوق طعاماً و لا شراباً حتّى اموت، او يتوب اللَّه علىّ. فمكث سبعة ايّام لا يذوق فيها طعاماً حتّى خرّ مغشيّاً عليه.
ثمّ تاب اللَّه عليه، فقيل يا ابا لبانة قد يتب عليك، فقال لا و اللَّه، لا احلّ نفسى حتّى يكون رسول اللَّه هو الّذى يحلّنى. فجاءه فحلّه بيده، ثمّ قال ابو لبانة انّ من تمام توبتى ان اهجر دار قوم الّتى اصبت فيها الذنب، و ان اتخلّع من مالى. فقال ص يجزيك الثلث ان تتصدّق به. و عن عطاء بن ابى رباح قال نزلت حين همّ رسول اللَّه ص الذهاب الى ابى سفيان، فكتب اليه رجل من المنافقين انّ محمدا يريدكم فخذوا حذركم.
قال ابن عباس: لا تخونوا اللَّه بترك فرايضه و الرسول بترك سننه، وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ يحتمل وجهين من الاعراب: احدهما ان يكون جزماً عطفاً على النّهى اى و لا تخونوا اماناتكم، و الآخر ان يكون نصباً على جواب النهى بالواو، و ينصب جواب النّهى بالواو كما ينصب بالفاء، و معناه: انّهم اذا خانوا اللَّه و الرّسول فقد خانوا اماناتهم. ابن زيد گفت: امانات ايدر دين است و خطاب با منافقان است، كه امانت دين بپذيرفتند آن گه در آن خيانت كردند، كه بظاهر ايمان نمودند و در باطن كفر داشتند. و الخيانة انتقاص الحق فى خفية، و اصلها النقصان، يقول خانه و اختانه و تخوّنه اذا تنقّصه.
ثمّ قال. وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ يعنى ما فى الخيانة من الاثم.
وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ
اى ابتلاء و امتحان فلا يحملنّكم حبّها على الخيانة مثل ابى لبانة، او تاخذوا المال من غير حلّه، او تقعدوا عن جهاد و طاعة لمكانهما بل قوموا بالحق فيهما بصيراً نعمة خالصة.
وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ.
لمن آثر رضاء اللَّه فيهما. اين آيت و نظاير اين در قرآن در شأن قومى آمد كه مسلمان شدند و اقارب ايشان هنوز كفّار بودند آن كافران در مسلمان شدگان مىزاريدند و وعده ميدادند و وعيد ميكردند كه ايشان را با كفر برند. و نظايره قوله لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ الآيه...، إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ الآية. إِنَّما يَنْهاكُمُ اللَّهُ الآية. يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ الآية..
يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ، وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ هذا و امثاله ميگويد بدانيد كه مال شما و فرزندان شما آزمايش است و مزد بزرگوار بنزديك اللَّه است.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يعنى ان توحّدوا اللَّه و تجتنبوا الخيانة فيما ذكر، يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً يفرّق بينكم و بين ما تخافون فتنجون، الفرقان مصدر كالرجحان، تقول فرقت بينهما فرقا و فروقا و فرقانا، ميگويد اگر خداى را يكتا دانيد و از خيانت و راه كژ رفتن در اداء فرائض و سنن بپرهيزيد، خداى جدايى افكند ميان شما و ميان هر چه از آن مىترسيد، تا نيز نترسيد و از همه بدها برهيد.
و قيل: يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً، اى حجة و سلطانا باعزاز دين اللَّه و اهله و خذلان الشرك و خزيه. وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ الصغائر، وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذنوبكم الّتى تقع لانّها فى اهل البدر و اللَّه قد غفرها لهم. وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ لا يمنعكم ما وعدكم على طاعته وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا، ابن عباس گفت و جماعتى مفسران كه: سبب نزول اين آيت آن بود كه رؤساء و مهتران و سروران قريش در دار الندوة بهم آمدند.
و دار الندوة سراى امير شهر بود كه هر تدبير كه ميكردند و ساز و كيد كه ميساختند آنجا ميساختند، و ايشان پنج مرد بودند كه آنجا حاضر شدند، و بيك روايت نه مرد، و درستتر آنست كه پنج تن بودند، عتبه و شيبه پسران ربيعة و ابو البحترى بن هشام و العاص بن وائل و ابو جهل، اين جمع همه بهم آمدند و در كار محمد با يكديگر مشورت كردند و كيد و مكر ساختند. ابليس بصورت پيرى در ميان ايشان شد، عصائى در دست و گليمى درشت پوشيده، ابو جهل گفت: ما بتدبيرى همى شويم تو بيگانه در ميان ما چكنى؟ گفت: من مردىام روزگار ديده و تجربتها افتاده و شغلهاى عظيم پيش من آمده ممكن بود كه مرا رائى باشد كه شما را از آن فايده بود. پس عتبه گفت: نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ مرگ ناچار است صبر بايد كرد كه اين محمد آخر روزى بميرد و ما از وى باز رهيم. ابليس روى بوى ترش كرد، گفت: ترا شبانى بايد كرد، تو مصالح كارها چه دانى! تا محمد بميرد همه عالم دين وى گرفتند. شيبه گفت: او را در خانه كنيم تا از گرسنگى بميرد. ابليس گفت نتوان كرد كه عرب بر شما دشمن شوند چون عم زاده خويش را بينند بگرسنگى كشته. ابو البحترى گفت: او را در خانه كنيم و در بوى برآريم و هر روز قرصى بوى فرو مىاندازيم. ابليس گفت: وى قرابت بسيار دارد و ميان شما عداوت افتد. عاص گفت: او را بر اشترى بنهيم و تنها در باديه و صحرا گذاريم تا هلاك شود. ابليس گفت: اين صواب نيست كه وى روى نيكو دارد و سخنى مليح، هر كه وى را بيند او را خريدارى كند، ابو جهل گفت: از هر بطنى از بطون عرب مردى آريم با تيغ، و آن گه همه بهم او را بكشند تا كشنده وى را ندانند و از همه عرب ثار وى خواستن طمع ندارند. ابليس گفت: اين تدبير عين صواب است و مقصود ابليس آن بود تا باين تدبير همه با وى بدوزخ شوند.
پس باين قرار دادند و متفرق گشتند. جبرئيل (ع) از آسمان فرود آمد و مصطفى را از آن ساز و كيد ايشان خبر داد و آيت آورد: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ اى ليوثقوك و يشدّوك، أَوْ يَقْتُلُوكَ يعنى باجمعهم كما قال ابو جهل، أَوْ يُخْرِجُوكَ من مكة الى طرف من اطراف الوادى. پس جبرئيل بفرمان حق او را فرمود كه امشب از خوابگاه خويش برخيز، رسول خدا برخاست و على (ع) را آن شب بخوابگاه خويش بخوابانيد و گفت: تسبّح ببردى فانّه لن يخلص اليك منهم امر تكرهه.
و كافران آن شب بدر سراى رسول بخفتند، و ابليس با ايشان در خواب شد و هرگز پيش از آن نخفته بود، و نه پس از آن خسبيد. رسول خدا بيرون آمد و هر يكى را كفى خاك بر سر كرد و بگذشت، و در بعضى روايات ايشان بيدار بودند، اما رسول را نديدند كه رسول اين آيت هميخواند: وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا.
و رب العزة او را ازان بپوشيد. پس ابليس بيدار شد و گفت: يا قوم خبر داريد كه محمد بيرون آمد و گذشت و خاك بر سر همگان كرد. دستها بسر خويش بردند و خاك ديدند، پس در خانه شدند مضجع وى هم چنان ديدند گفتند: خاك دليل رفتن است؟ امّا در خوابگاه او كسى خفته است، چون بديدند على بود، گفتند: محمد كجا رفت. گفت: تا من با وى بودم وى با من بود. پس همه نوميد بازگشتند. اينست كه رب العالمين گفت: وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ قيل: امره تعالى ان اخرجهم الى بدر فقتلوا.
وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ المجازين على المكر.
وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا اين آيت در شأن ايشان آمد كه در دار الندوه بهم آمدند و در كار مصطفى مكر ساختند. و گفتهاند كه در شأن نضر بن الحارث آمد، و هو النضر بن الحارث بن علقمة بن كلده من بنى عبد الدار، مردى كافر دل كافر دين بود، و در عداوت مصطفى متعصب و بد زبان، و در قرآن آيات فراوان در شأن وى آمده. رب العزة ميگويد: چون قرآن كلام ما و سخنان ما برو خوانند. او باستهزا گويد: كه شنيديم اين و ما نيز اگر خواهيم مانند اين قرآن بگوئيم، و اين از آن گفت: كه وى مردى بازرگان بود بدرياى فارس و نواحى حيره بسى گشته بود و اخبار عجم خوانده و احاديث كليله و امثال آن بدست آورده و با مستهزيان قريش بنشستيدى و آن اخبار عجم خواندن گرفتى. پس چون مصطفى قرآن خواندى و ذكر قصه پيشينيان و امتهاى گذشته در آن بودى، اين نضر گفتى: من نيز مانند اين كه محمد ميخواند بيارم و بگويم كه اين هم چون احاديث كليله و دمنه است و افسانه پيشينيان، و اين سخن بر معانده و مكابره و شوخى ميگفت، كه بارها در قرآن با ايشان گفته بودند: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ، فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ، فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ، و ايشان از آوردن مثل آن عاجز گشتند و نتوانستند.
وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اين آيت هم حكايت از كلام نضر است و متصل بآيت اول.
چون نضر گفت: إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ. مصطفى ص گفت: ويحك يا نضر، انّ هذا كلام اللَّه و تنزيله، فرفع النضر راسه الى السماء، و قال: اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ، اى: ببعض ما عذّبت به الامم الماضيه، حمله شدة عداوته للنبى ص على اظهار مثل هذا القول، ليوهم انّه على بصيرة من امره و غاية الثقة على امر محمد ص انّه ليس فى حق.
النوبة الثالثة
قوله تعالى و تقدس: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ... الآية، استجابت بر لسان اهل اشارت بر دو وجه است: يكى استجابت توحيد، ديگر استجابت تحقيق. توحيد يكتا گفتن مؤمنان است و تحقيق يكتا بودن عارفان، توحيد صفت روندگان است و تحقيق حال ربودگان. آن صفت خليل است و اين صفت حبيب، خليل رونده بود بر درگاه عزت بر مقام خدمت ايستاده كه: وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً. جيب ربوده، در صدر دولت بحرمت نشسته، كه خطاب آمد از حضرت لم يزل كه: «السلام عليك ايّها النّبي و رحمة اللَّه و بركاته» روش سالكان در استجابت ظواهر است بر متابعت رسول و كشش ربودگان در استجابت سرائر است بر مشاهده علّام الغيوب، اينست كه عالم طريقت گفت: استجيبوا للَّه بسرائركم، و للرسول بظواهركم اذا دعاكم لما يحييكم، حياة النفوس بمتابعة الرّسول و حياة القلوب بمشاهدةالغيوب.
هيچ كس را از اهل آفرينش بحقيقت حياة مسلم نيست، بىاجابت توحيد و بى توقيع تحقيق، تا از حضرت نبوت اين نداء عزت مىآيد كه: امرت ان اقاتل النّاس حتى يقولوا لا اله الّا اللَّه.
إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ، اهل زندگى و زندگان بحقيقت ايشاناند كه از تراجع پاكاند و از تهمت دور، و بدوستى مشهور، از سلطان نفس رسته و دلهاشان با مولى پيوسته، و سرهاشان باطلاع حق آراسته، به نسيم انس زنده و يادگار ازلى يافته و بدوست رسيده.
پير طريقت گفت: الهى نه جز از شناخت تو شاديست، نه جز از يافت تو زندگانى، زنده بىتو چون مرده زندانى است، زندگانى بىتو مرگيست، و زنده تو زنده جاودانى است.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، سالكان راه حقيقت دو فرقهاند: عالماناند و عارفان. فالعالمون وجدوا قلوبهم لقوله تعالى: إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ و العارفون فقدوا قلوبهم لقوله تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ. رمزى غريب است و اشارتى عجيب، دل راه است و دوست وطن، چون بوطن رسيد او را چه بايد راه رفتن، در بدايت از دل ناچار است و در نهايت دل حجاب است، تا با دل است مريد است و بىدل مراد است. از اول دل بايد كه بىدل راه شريعت بريدن نتوان، اينجا گفت: لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ و در نهايت با دل بماندن دوگانگى است و دوگانگى از حق دورى است. ازينجا گفت: يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، و گفتهاند: صاحب دل چهار كساند، زاهد است دل او بشوق خسته، خائف است دل او با شك شسته، مريد است دل او بخدمت كمر بسته، محب است دل وى بحضرت پيوسته. به داود پيامبر وحى آمد كه: يا داود طهر لى بيتا اسكنه، يا داود خانه كه ميدان مواصلت ما را شايد پاك كن و از غير ما با ما پرداز. داود گفت: خداوندا! و آن كدام خانه است كه جلال و عظمت ترا شايد، گفت: دل بنده مؤمن، يا داود: انا عند القلوب المحمومة.
هر كجا خرمن سوخته را بينى در راه جست و جوى ما كه با سوز عشق ما را ميجويد آنجاش نشان ده، كه خرگاه قدس ما جز بفناء دل سوختگان نزنند دل بنده مؤمن خزينه بازار ما است، منزلگاه اطلاع ماست، محراب وصال ماست، خيمه اشتياق ماست، مستقر كلام ماست، گنج خانه اسرار ماست، معدن ديدار ماست، هر چيزى كه بسوزند بىقيمت گردد و دل كه بسوزد قيمت گيرد.
مصطفى ص گفت: القلوب اوانى اللَّه فى الارض فاحبّ الاوانى الى اللَّه اصفاها و ارقّها و اصلبها، گفت: دلهاى عاشقان امت، جامهاى شراب مهر ربوبيت است، هر دل كه از مكوّنات صافىتر و بر مؤمنان رحيمتر، آن دل بحضرت عزت عزيزتر، زينهار تا عزيز دارى و روى وى از كدورات هوا و شهوت نگاهدارى، كه آن لطيفه است ربّانى و نظر گاه سبحانى. مصطفى ص گفت: ان اللَّه لا ينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم و لكن ينظر الى قلوبكم،.
گفتا: رويها را ميارائيد كه آراستن روى را بحضرت عزت افتخار نيست، مويها را پرتاب مكنيد كه موى پرتاب و گره گير را بران درگاه اعتبار نيست، بصورتها بس منازيد كه صورت را قدر و مقدار نيست، كارى كه هست جز با دلهاى پر درد نيست.
پير طريقت گفت: اين كار را مردى ببايد با دلى پردرد، اى دريغا كه نه در جهان درد ماند و نه در دلها درد.
قال بعض المحققين فى قوله تعالى: يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، اشار جل جلاله الى قلوب احبائه بانّه ياخذها منهم و يحميها لهم و يقلّبها بصفاته، كما قال النبى ص: قلب ابن آدم بين اصبعين من اصابع الرحمن، يقلبها كيف يشاء فيختمها بخاتم المعرفة، و يطبعها بطباع الشوق، وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً از روى اشارت ميگويد: پيشروان و سران قوم را كه از آن فتنه بپرهيزيد كه بعد از آنكه شما بعقوبت رسيد پس روان و پروردگان شما بىگناه بعقوبت رسند و اين چنان باشد كه پيروان در راه طريقت چون راست روند و در اوراد و اوقات خويش بكوشند و ضايع نكنند و در تعظيم شريعت فترت نيارند و شفقت از مريدان باز نگيرند، آن مريدان و پسروان ايشان در سايه ايشان و بركت همت ايشان زندگانى كنند، و از فتنه دل برآسوده باشند، باز چون مهتران و پيران بدنيا گرايند و در حظوظ نفس بكوشند و در اوراد فترت آرند، آن بركات از ايشان منقطع گردد، و آن فراغ بشغل بدل شود، آن فتنه بايشان تعدى كند، و از سر وقت و ورد خود بيفتند. همچنين تا نفس بنده در طاعت است دل در صفاوت است، و سر در مشاهده، چون نفس در زلت افتد فتنه وى تعدى كند، دل از صفاوت بغفلت افتد، چون دل همت معصيت كند فتنه وى بسر تعدّى كند سر از مشاهده در حجب افتد، و نعوذ باللّه من الغفلة و القسوة.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ خيانة اللَّه فى الاسرار من حبّ الدنيا و حبّ الرّياسة و الاظهار خلاف الاضمار، و خيانة الرّسول فى آداب الشريعة و ترك السنن و التهاون بها، و خيانة الامانة فى المعاملات و الاخلاق، و معاشرة المؤمنين و ترك النصيحة لهم.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً مؤمنانرا ميگويد كه اگر براه تقوى ميرويد و بهمه حال تقوى پناه خويش گيريد، شما را فرقانى دهد از علم و الهام كه بوى حق و باطل از هم جدا كنيد، و راستراهى و گمراهى از هم بشناسيد، شما كه عالمانايد بعلم تمام، و شما كه عارفانايد بالهام درست، فرقان عالم ادلّه شرع است و برهان روشن ببذل مجهود و كسب بندگى، و فرقان عارف نورى است غيبى، و آئينه روشن بموهبت الهى، و الهام ربّانى، رمزى ديگر گفتهاند درين آيت و لطيفه نيكو، ميگويد: اين شما كه اصل درخت ايمان كشتيد اگر آن را بتقوى پرورش دهيد، سه ثمره بيرون دهد، يكى فرقان چنان كه گفت: يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً، ديگر تكفير وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ،، سوم مغفرت وَ يَغْفِرْ لَكُمْ. فرقان تعريف است، و تكفير تخفيف است، و مغفرت تشريف، تعريف بسزا و تخفيف نيكو و تشريف تمام.
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا... الآيه مكر تلبيس ساختند، و اللَّه مكر هلاك بر ايشان گماشت. شبلى گفت: المكر فى النّعم الباطنة و الاستدراج فى النعم الظاهره.
مكر در راه اهل خصوص آيد چون بطاعت خود باز نگرند و آن را بزرگ دانند و استدراج عامه خلق را گيرد، آن گه كه نعمة دنيا با ايشان روى نهد و تكيه بر آن كنند، اى عالمان و اى عابدان! زينهار كه بعلم و عبادت خويش غره نشويد، كه ابليس را علم و عبادت بود و ديد آنچه ديد، أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ، اى دنياداران، اى خواجگان، بدنيا غره مشويد و تكيه بر آن مكنيد كه قارون ازين دنيا بسى جمع كرد و رسيد بآنچه رسيد، فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ، مصطفى ص بعلى گفت: «اذا رايت الناس يشتغلون بالفضائل، فاشتغل انت بالفرائض، و اذا رأيت الناس يشتغلون بعمارة الدّنيا فاشتغل انت بعمارة العقبى، و اذا رأيت الناس يشتغلون برضاء الخلق فاشتغل انت برضاء الحق، و اذا رأيت الناس يشتغلون الدنيا فاشتغل انت بعمارة القلب، و اذا رأيتهم يشتغل بعضهم بعيوب بعض، فاشتغل انت بعيوب نفسك
۴ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ و خداى بر آن نيست كه ايشان را عذاب كند، وَ أَنْتَ فِيهِمْ و تو در ميان ايشان، وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ و نيست خداى عذاب كردن ايشان را، وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ (۳۳) تا ايشان آمرزش مىخواهند.
وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ و چيست ايشان را كه عذاب نكند ايشان را، وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ و ايشان خلق بر مىگردانند از مسجد با آزرم، وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ ايشان بآن كس نهاند، إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ بآن كس نيست مگر موحدان و گرويدگان، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (۳۴) لكن ايشان بيشتر نميدانند.
وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ و نبود نماز ايشان، عِنْدَ الْبَيْتِ نزديك خانه، إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً مگر صفير زدن و آواز دست آوردن و دستزدن، فَذُوقُوا الْعَذابَ ميچشيد عذاب، بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (۳۵) بآنكه كافر شديد.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند، يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ نفقه ميكنند مالهاى خويش، لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ تا برگردانند از راه خداى، فَسَيُنْفِقُونَها آن نفقه كنند، ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً پس ور ايشان تفريغ گردد و حسرت، ثُمَّ يُغْلَبُونَ آن گه ايشان را باز شكند وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ (۳۶) و آن گه آن كافران را بدوزخ رانند.
لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ تا حق از باطل باز پيدا بود، وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ و باطل اهل باطل بر هم مىافكند، فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً تا همه بر هم افتد توى بر توى، فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ آن گه او را در دوزخ افكند، أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۳۷) ايشاناند زيانكاران
قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بگو ايشان را كه كافر شدند، إِنْ يَنْتَهُوا اگر باز ايستند، يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ ايشان را بيامرزند آنچه گذشت، وَ إِنْ يَعُودُوا و اگر باز گردند، فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ (۳۸) برفت و روان گشت آنكه پيشينيان را بود از سرانجامها.
وَ قاتِلُوهُمْ و كشتن ميكنيد با كافران، حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ تا آن گه كه و ناايمنى، وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ و بندگى نماند مگر كه آن همه خداى را بود، فَإِنِ انْتَهَوْا اگر باز ايستند، فَإِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۳۹) اللَّه بآنچه ميكنند بينا و دانا است.
وَ إِنْ تَوَلَّوْا و اگر برگردند، فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ بدانيد كه خداى يار شما است، نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ (۴۰) نيك يار و نيك دستگير و نيك يارى ده.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ سبب نزول اين آيت آن بود كه كافران گفته بودند: فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ، رب العالمين خبر داد مصطفى و مؤمنانرا، كه ايشان عذاب ميخواهند و تا تو در ميان ايشانى من ايشان را عذاب نكنم، لانك بعثت رحمة للعالمين، و لم يعذب قوم نبيّهم بين ظهرانيّهم. قومى گفتند: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ، اين مقدار منسوخ است، و ناسخ آنست كه بر عقب گفت: وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ. قومى گفتند: اين منسوخ نيست، از بهر آنكه تا مصطفى بمكه در ميان ايشان بود عذاب نيامد اين عذاب پس هجرت آمد. و گفتهاند: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ آن عذاب عامه است باستيصال، چنان كه در امم پيشينيان بود. اين امت از چنان عذاب بزينهاراند، و اين كه وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ اين عذاب خاصه است قومى را دون قومى.
وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ اين محكم است و اين استغفار توحيد است، ميگويد تا شهادت ميگويند و اسلام مىآرند خدا ايشان را عذاب نكند، و در قرآن نوح راست و هود را و صالح و شعيب كه فرا قوم خويش گفتند: اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ، اين استغفار همه بمعنى توحيد است. عدىّ بن حاتم الطائى از مصطفى پرسيد كه آنچه پدر او مىكرد حاتم هيچ بكار آيد؟ و عايشه عبد اللَّه جدعان را هم از مصطفى پرسيد هر دو را جواب داد:و ما يغنى عنه، و لم يقل يوما رب اغفر لى.
پس از بهر آن شهادت را استغفار خواند كه شهادت گوى خويشتن را بآن آورد كه او را بيامرزند، پس شهادت آمرزش خواستن است. و قيل: وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ يعنى الكفار، وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ يعنى: المسلمين فلما خرجوا و هاجروا، قال اللَّه: وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فعذّبهم يوم بدر، و قال ابن مسعود: كان لهم امانان النبى ص، و الاستغفار، فهاجر رسول اللَّه و بقى لهم الاستغفار.
قال ابن عباس: هو استغفار الكفّار لانّهم يطوفون بالبيت و يقولون غفرانك اللهم غفرانك. و قيل: وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ اى منهم من يؤل امره الى الاسلام، و قيل: سيولد منهم اولاد مؤمنون.
وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ قيل: يعنى فى الآخرة، و قيل: يوم بدر.
وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اين صد آن بود كه ايشان بر بر زنهاى مكه موكلان مىداشتند، روزگارى تا هر قاصد كه آهنگ ديدار رسول خدا داشتى بر مىگردانيدند و بعضى ميكشتند، و گفتهاند: «كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ» ايشانند، اقتسموا الشعاب بينهم للرصد.
وَ ما كانُوا يعنى المشركين أَوْلِياءَهُ اى اولياء المسجد، و قيل: اولياء اللَّه. إِنْ أَوْلِياؤُهُ اى ما اولياؤه، إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ انّ ولايته للمتّقين.
وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ، ابن عمر گفت:»
يطوفون بالبيت و هم عراة يصفرون و يصفّقون. مىگويد آنچه ايشان نماز نام كردهاند نيست الا پشيليدن و دست بر هم زدن. رب العالمين خبر داد باين آيت از كافران و مشركان با آن كه مسلمانان و دوستان خدا از مسجد حرام باز ميداشتند خود بنزديك خانه مىآمدند و صفير مىكردند و دست بر هم مىزدند كه اين تقرب است بخداوند عز و جل، و نماز كه ميكنيم، اللَّه گفت نيست آن نماز ايشان مگر صفير و تصفيق. حسن گفت: اذا اراد النبى الصلاة، خلطوا عليه، و اروا انهم يصلون للَّه عبادة. قال بعضهم: مكاؤهم اذانهم، و تصديتهم اقامتهم. مكاء ايشان را بجاى بانگ نماز بود و تصديت بجاى اقامت.
قال ابن بحر معنى الاية: ان صلوتهم و دعاءهم غير رادّين عليهم ثوابا الّا كما يجيب الصدى الصّائح.
فَذُوقُوا الْعَذابَ اى يوم بدر، و قيل: فى الآخرة بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ اين آيت در شأن مطعمان آمد، دوازده بودند از قريش، ابو جهل بن هشام و عتبة و شيبه ابنا ربيعة بن عبد شمس و نبيه و منبه ابنا الحجاج و ابو البخترى بن هشام و النضر بن الحارث و حكيم بن حزام و ابى بن خلف و زمعة بن الاسود و الحارث بن عامر بن نوفل و العباس بن عبد المطلب. اين قوم از مكه تا بصحراى بدر سپاه مشركان را ميزبانى ميكردند، هر روز ده شتر ميكشتند، پسين روز مطعم ايشان عباس بن عبد المطلب بود.
سعيد بن جبير گفت: اين آيت به بو سفيان فرو آمد كه روز احد چهل اوقية بر مشركان نفقه كرد، هر اوقيّه چهل و دو مثقال، و قال: محمد بن اسحاق: لما اصيب قريش يوم بدر، رجع فلّهم و هم القوم المنهزمون الى مكة، و رجع ابو سفيان بعيره اليها، و جمع من بقى من الاكابر، و قال: ان محمدا قد وتركم و قتل اشرافكم فاعينونا بهذا المال لعلّنا ندرك منه ثارا بمن اصيب بنا، فنعلوا فانزل اللَّه فيهم هذه الآية: لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ اى دين اللَّه و الاسلام، فَسَيُنْفِقُونَها يعنى الاموال بتمامها، ثمّ تكون انفاقها عليهم حسرة عمّا على ما فاتهم، ثُمَّ يُغْلَبُونَ يقهرون. فيه تقديم و تأخير، لانّ الحسرة عليها بعد الغلبة. ميگويد: آن مالها نفقه ميكنند و بعاقبت بر ايشان جز حسرت و غم نبود، نه مال بماند و نه بمراد رسيدند، و هذا دليل من دلائل النبوة، اذا اخبر عن اللَّه قبل وقوعه و كان كما اخبر.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ يساقون اليها، و يجمعون فيها، لِيَمِيزَ اللَّهُ اين لام تعليل غلبه است، يعنى: ثمّ يغلبون، لِيَمِيزَ اللَّهُ كافران را كم آرم و غلبه كنم تا حقّ از باطل پيدا بود، و صلاح از فساد، و كفر از ايمان، و آشنا از بيگانه، و قيل: الطيّب انفاق المؤمن و الخبيث انفاق الكافر. روز قيامت آنچه مؤمنان در سبيل خدا نفقه كردهاند و آنچه كافران در راه شرك خرج كردهاند همه از هم جدا كنند، كافران را هم بآن اموال و نفقات عذاب كنند، چنان كه ميگويد عزّ جلاله: فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ و مؤمنانرا بآن انفاق خويش بدرجات رسند، چنان كه ميگويد: وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها.
از اينجا گفت: مصطفى ص: «اطمعوا طعامكم الأبرار و اولوا معروفكم المؤمنين».
فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ يعنى الكافر و ما انفقه، و فى الآثار يؤتى بالدنيا يوم القيامة قضّها بقضيضها فميّز ما كان منها للَّه و الباقى فى النار. قراءت حمزه و يعقوب و كسايى ليميز اللَّه بتشديد است، و وجه آن ظاهر است. آنكه گفت: أُولئِكَ اى المنفقون اموالهم من الكفار، هُمُ الْخاسِرُونَ خسروا اموالهم و انفسهم، لانهم اشتروا باموالهم عذاب اللَّه فى الآخرة.
قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا و هم ابو سفيان و اصحابه، إِنْ يَنْتَهُوا عن الشرك و قتال المؤمنين، يُغْفَرْ لَهُمْ ما قد سلف من شركهم و ذنوبهم و ان عظمت، لان الحربىّ اذا اسلم صار كيوم ولدته امه.
قال عمرو بن العاص: اتيت النّبي ص فقلت ابسط يمينك لابايعك، فبسط يمينه فقبضت يدى، فقال: مالك يا عمرو؟ قلت اردت ان اشترط، قال: تشترط ما ذا؟ قلت ان يغفر لى، قال: اما علمت يا عمرو انّ الاسلام يهدم ما كان قبله و انّ الهجرة تهدم ما كان قبلها و انّ الحجّ يهدم ما كان قبله، و قيل: امروا بالامتناع عن قتال الكفار فى هذه الاية، ثم نسخت بالاية الّتى تليها و هى قوله: وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ.
قوله: وَ إِنْ يَعُودُوا اى يثبتوا على الكفر، فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ، يعنى فقد مضت سنة اللَّه و مثلاته فى القرون الاولى. سنة ايدر بمعنى عادتست. ميگويد: اگر بكفر بايستيد، بنگر كه با پيشينيان از آن جهان داران كه بودند چه كرديم و چون برانداختيم و هلاك كرديم. با اينان همان كنيم، و نظائر اين در قرآن فراوان است، جايها گفته: كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ... الايه، قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ... الاية، قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ، أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ...
الآية، أَ لَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ... الآية، إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ، وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ، ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى، كَما فُعِلَ بِأَشْياعِهِمْ مِنْ قَبْلُ، فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا سَيُصِيبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا، و فى المثل من عمل ما شاء لقى ما شاء. و قيل: و ان يعودوا الى الحرب و القتال معك، فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ باهلاك يوم البدر و سنّة اللَّه ما يفعلها دائما.
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ اين فتنه ايدر عذاب كردن كافران است مسلمانان را و اسير بودن و بر كفر داشتن.
وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ، اى يكون الطاعة و العبودية للَّه، و لا يكون مع دينهم كفر فى جزيرة العرب.
فَإِنِ انْتَهَوْا عن الكفر و القتال، فَإِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ، يجازيهم مجازاة البصير بهم و باعمالهم. قراءت رويس از يعقوب بما تعملون بصير بتاء مخاطبه.
وَ إِنْ تَوَلَّوْا اى اعرضوا عن الايمان، و اعرضوا عن الانتهاء، و اقاموا على كفرهم و عداوتكم و قتالكم، فَاعْلَمُوا يا معشر المؤمنين، أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ هو الموالى لكم و لا يضركم معاداتهم، نِعْمَ الْمَوْلى لا يضيع من تولّاه، وَ نِعْمَ النَّصِيرُ لا يغلب من نصره.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ سياق و مساق اين آيت بيان شرف مصطفى ص است و اجلال قدر او و اظهار عزّ وى. ميگويد اى مهتر خافقين و اى سيد ثقلين، تا تو در اصلاب ايشان بودى، اسلاف ايشان را عذاب نكرديم و امروز كه در ميان ايشانى، عذاب از ايشان برداشتهايم، و فردا كه از ميان ايشان بشوى و خادمان و چاكران تو در ميان ايشان باشند و استغفار كنند عذاب نكنيم، تا جهانيان عزّ و جاه و حرمت و پايگاه تو بر درگاه ما بشناسند و بدانند كه تويى بر ما بنده عزيز، اذا كان كون الرسول ص فى الكفار يمنع العذاب عنهم فيكون المعرفة فى القلوب اولى ان يدفع العذاب عنهم. آن روز كه مصطفى ص را خبر دادند كه رفتن بسراى آخرت نزديك است و مركب بشريت وى را بحضرت الهيت نقل فرمودند. عزرائيل حاضر بود، رسول خدا وى را گفت: جبرئيل را كجا ماندى، گفت: بآسمان نخستين مقدسان ملاء اعلى او را تعزيت ميدهند، عزرائيل بحرمت بايستاد تا خود چه فرمايد، جبرئيل در آمد، سيد گفت: يا جبرئيل ما حال امتى؟ حال امت من چيست، و كار ايشان گوى بچه رسيد، جبرئيل گفت: يا سيد چه دل مشغول دارى و چه انديشهبرى، نه حق ميگويد، وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ، گفت: يا جبرئيل چون من از ميان ايشان بيرون شوم گوى حال ايشان چون بود؟ جبرئيل بحضرت عزت باز رفت و آخر آيت آورد، وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ، يا سيد! ملك جل جلاله ميگويد: كه تا استغفار كنند در زينهاراند از عذاب، گفت: يا جبرئيل ازان ميترسم كه اگر در استغفار تقصير كنند؟ جبرئيل بحضرت عزت باز رفت و باز آمد و گفت: ملك تعالى و تقدس ترا سلام ميكند و ميگويد، هر كه پيش از مرگ بيك سال عذر خواهد عذرش بپذيرم كه من پذيرنده عذر خواهانم، نيوشنده آواز سائلانم، پوشنده عيب عيبيانم. سيد گفت: يا جبرئيل يك سال در عمر امت من بسيار بود مسامحتى بخواه، جبرئيل رفت و باز آمد گفت، ميگويد: عز جلاله كه يك سال با يك ماه آوردم، اگر يك ماه پيش از مرك توبه كنند بپذيرم، گفت: يا جبرئيل نيز خواهم كه يك ماه بسيار است، جبرئيل آمد و يك ماه با يك هفته آورد و يك هفته با يك ساعت آورد، پس جبرئيل گفت: يا سيد، ملك مىگويد: جل جلاله در آن ساعت كه جان بنده بغرغره رسد اگر توبه كند بپذيرم و گناهش درگذارم، سيد گفت: يا جبرئيل ازان ميترسم كه آن ساعت كه هول مطلع تلخى جان كندن گرد وى در آيد زبانش كار نكند و عذر نتواند خواست.
جبرئيل رفت و باز آمد و گفت: الندم توبة، چون پشيمانى در دلش آمد بپذيرم اگر چه زبان كار نكند، گفت: يا جبرئيل آن بيچاره درمانده در آن سكرات مرگ، بعيد نباشد اگر پشيمانى نيز فراموش كند و با آن نپردازد، جبرئيل رفت و باز آمد و گفت: الرب يقرئك السلام و يقول ان لم يكن هذا كله فاين رحمتى و اين شفاعتك؟ اى مهتر عالم و سيد ولد آدم اگر اين همه نبودى رحمت من و شفاعت تو چه بودى، آن مهتر صلوات اللَّه و سلامه عليه با آنكه مقصود موجودات بود و نقطه دائره حادثات بود، گنج فضل و خزينه رحمت بود، هر چه او را بايست، از براى امت بايست، و هر شربتى كه بقهر نوش كرد از بهر غم و تيمار امت كرد، و هر بلائى كه كشيد از بهر آسايش امت كشيد، ازين جهان كه رفت در غم امت رفت و فردا كه سر از خاك دولت بر آرد در غم و تيمار امت بر آرد، ميگويد و احشرنى فى زمرة المساكين
و از حضرت ذو الجلال بنعت منّت اين نواخت و اعزاز روان كه يا سيد، ما عيسى مريم را بآسمان برديم، تا هيچ كس ازان صنم پرستان موكب دولت او در نيابند، و روضه موسى كليم در زمين پنهان كرديم تا جهودان روى زينهار نبينند، اما شخص عزيز تو و نهاد كريم تو بخاك مدينه فرو آورديم و بآسمان نبرديم تا امت تو تا قيامت از عذاب گور ايمن شوند كه ما در قرآن مجيد خبر چنان داديم كه وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ، يا محمد ما مدينه را سراپرده امن امت تو ساختيم، هر كه بزيارت تو آيد در پرده عنايت تو آمد، و هر كه درين خاك فرو شد در حمايت رحمت تو آمد، وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ.
لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، الخبيث ما حكم الشرع بقبحه و فساده، و الطيب ما شهد العلم بحسنه و صلاحه، و قيل: الخبيث عمل الكافر يصوّر له و يعذب بالقائه عليه، و الطيب عمل المؤمن فيصوّر له فى صورة جهله فيحمل المؤمن عليه، و قيل: الخبيث ما لم يخرج منها حقوق اللَّه، و الطيب ما اخرج منها الحقوق، و قيل: الخبيث ما يأخذه المرء ينفقه لحظ نفسه و الطيب ما ينفقه بامر ربه.
قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ... الايه، درين آيت اظهار كرم خويش ميكند جل جلاله، و مهربانى خود به بندگان مىنمايد، بنده را بر ناسزاى بيند و بعقوبت مىنشتابد، از بنده كفر مىشنود و نعمت از وى باز نگيرد، و توبه و عفو بر وى عرضه ميكند و اگر باز آيد مغفرت وعده ميدهد، إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ، در خبر است كه مردى كافر از اين متمردى و طاغيى تيغ انكار كشيده از در مسجد مصطفى درآمد گفت: «ما على وجه الارض احد ابغض الىّ منك» بر روى زمين هيچكس را دشمنتر ازين محمد كه دعوى پيغامبرى ميكند ندارم. سيد چون چهره او بديد، درياى رحمت در صدر مطهر او بموج آمد، كمند دعوت درانداخت، مرد هنوز روى گرفتارى نديده بود، گفت: بلات و عزى كه ايمان نيارم تا اين تيغ كه در دست دارم بتو ايمان آرد، پيش سيد فرو نهاد نگاه كرد، تيغ را ديد كه در خود مىجنبيد و بزبانى فصيح ميگفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّك رسول اللَّه» آن مرد سركش حال بر وى بگشت، كمين عنايت برو گشادند، اسير كمند توفيق گشت، كلمه شهادت بگفت، سيد مهر اسلام بر دل وى نهاد، عشق محمدى از درون دل وى سر بر زد گفت: ما على وجه الارض احد احب الى منك چون در آمدم بر روى زمين كس را از تو دشمنتر نداشتم اكنون كه ميروم بر روى زمين كس را از تو دوستتر ندارم. آن مرد كافروار در آمد با دلى تاريك و نشان كفر، پس بازگشت همان ساعت دوست با دلى روشن، و رقم دوستى اينست كه خدا ميگويد عز جلاله: إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ. اشارت است از درگاه عزت از نعت كرم كه بندگان و رهيگان من، اگر شما آن كرديد كه از شما آيد من آن كنم كه از من آيد! باز آئيد، بهيچ درگاهى گناه نيامرزند مگر اينجا، باز گرديد چون ميدانيد كه جز من مجيب نداريد، مرا خوانيد، از نامهربانان بمهربانان آييد، از درد نوميدى باميد پيونديد، هيچ جاى بگزاف نيامرزند مگر اينجا، چرا نيائيد؟ از گناه آمرزيدن و معيوب پذيرفتن برين درگاه عار نيست! بشتابيد! بنده من، گر قصد درست كنى ترا بر سر را هم، گر از من آمرزش خواهى از انديشه دل تو آگاهم، در دنيا و آخرت چون من ترا آمرزگارم، تو بگو بدل اينك باز آمدم، با دو دست تهى، چه باشد اگر مرهمى برين خسته نهى؟! ثم قال تعالى: إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ اى ان عادوا الى التفضّل ابحنا لهم حسن التفضل و ان جنحوا للاعتذار لبسنا عليهم لباس الاغتفار.
۵ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ بدانيد كه هر چه از دشمن يابيد، فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ خداى را است پنج يك آن، وَ لِلرَّسُولِ و رسول را، وَ لِذِي الْقُرْبى و حق خويشان، وَ الْيَتامى و نارسيدگان پدر مردگان، وَ الْمَساكِينِ و درويشان، وَ ابْنِ السَّبِيلِ و راه گذريان، إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ اگر ايمان آورديد بخداى، وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا و از آنچه فرو فرستاديم بر بنده خويش، يَوْمَ الْفُرْقانِ روز كه جدايى پيدا شد، يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ آن روز بود كه دو گروه روى بر روى آوردند، وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. (۴۱) و خداى بر همه چيز تواناست.
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا آن گه كه شما بگوشه نزديكتر بوديد از وادى، وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى و ايشان دورتر بگوشه از آن، وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ و دشمنان شما فروتر از شما، وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ و اگر شما آن كار سگاليده بوديد با هم، لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ در وعده نهادن ناهموار سخن بوديد، وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا لكن خواست خداى بر گزارد كارى كه درخواست وى كردنى بود، لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ، تا هر كه تباه شود و گمراه ماند از كارى روشن تباه ماند، حجت بر وى درواخ گشته و پيغام بوى رسيده، وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ و هر كه زنده ماند نه پندار و گمان، وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ (۴۲) و خداى شنوائيست دانا.
إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلًا بتو مينمود خداى ايشان را در خواب تو اندكى، وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً و اگر ايشان را بشما فراوان نموديد، لَفَشِلْتُمْ شما بد دل شديد، وَ لَتَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ و در جنگ ايشان با يكديگر ناراست و مختلف بوديد، وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ لكن خدا كارى خواست ببرد و بگزارد و مؤمنانرا ازان سلامت داد، إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ. (۴۳) كه خداى دانا است بهرچه در دلها است.
وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ و ايشان را بشما مينمود، إِذِ الْتَقَيْتُمْ آن گه كه هام ديدار گشتيد، فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا در ديدار چشمهاى شما اندك نمود، وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ و شما را اندك نمود در ديدار چشم ايشان، لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً آن را كرد تا خدا بر گزارد كارى، كانَ مَفْعُولًا كه درخواست وى كردنى بود، وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ. (۴۴) و كارها با خدا ميگردد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً هنگامى كه هام ديدار شيد با لشكر، فَاثْبُتُوا بر جاى بايستيد، وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً و خداى را ياد كنيد فراوان، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. (۴۵) تا مگر پيروز آييد.
وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و فرمان بريد خداى را و فرستاده وى را، وَ لا تَنازَعُوا با يكديگر ناراست مباشيد، فَتَفْشَلُوا بد دل شويد، وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ و دولت شما و سنگ شما در چشم دشمن نشود، وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (۴۶) و شكيبايى كنيد كه خدا بيارى دادن با شكيبايان است.
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ و چون ايشان مباشيد كه از ديار مكه بيرون آمدند، بَطَراً با طغيان نعمت، وَ رِئاءَ النَّاسِ و خويشتن بمردى فراديد مردمان دادن، وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ و مؤمنانرا از دين خدا بر ميگردانند، وَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ. (۴۷) و خداى با آنچه ميكردند داناست.
وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ و ديو بر آراست بر ايشان آن آمدن ايشان بآنجا، وَ قالَ و گفت، لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ مترسيد كه امروز كس با شما نتاود از مردمان، وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ و من شما را زينهار دادم، فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ چون هم ديدار گشتند دو سپاه، نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ به پس باز گشت، وَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ و گفت من از شما بيزارم، إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ من آن مىبينم كه شما نمىبينيد، إِنِّي أَخافُ اللَّهَ من از خداى ميترسم، وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ (۴۸) و خداى سخت عقوبت است.
إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ منافقان در مدينه ميگفتند، وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ و ايشان كه در دلهاى ايشان بيمارى بود، غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ محمد را و ياران وى را دين ايشان ايشان را بفريفت، وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ و هر كه پشت بخدا باز كند، فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (۴۹) خداى تواناييست دانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ اين معطوف است باول سورة، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ. وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ اى ما اصبتم و اخذتم من الكفار قهرا و قسرا من شىء قليل و كثير. هر مال كه غازيان و جنگيان از دست كافران بيرون كنند بجنگ و قهر، آن را غنيمت گويند، و هر مال كه كافران از سر آن برخيزند و بجاى بگذارند از بيم مسلمانان، و مسلمانان فراسر آن رسند بىجنگ و بىحرب، يا ايشان بصلح خود در پذيرند چون خراج و جزيت آن را مال ميگويند، و از اين هر دو صنف خمس بيرون بايد كرد، و آن خمس بر پنج سهم بخشيدن، چنان كه خداى گفت جل جلاله: فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ، نام خداى در مفتتح كلام نه از بهر آنست كه او را سهمى است، بل كه تعظيم راست، و تيمن و تبرك را، و حقيقت آنست كه للَّه الدنيا و الآخرة ملكا و ملكا. پس معنى آنست كه: فان للرسول خمسه، يك سهم رسول خدايراست، و آن بيت المال است، امروز با مصالح مسلمانان گردانند، چون سد ثغور و ارزاق قضات و مؤذنان و امثال آن، و در خبر است كه مصطفى ص آن گاه كه از خيبر بازگشته بود فرمود: تا مال غنيمت با هم آوردند قسمت را، و گفت: ردوا الخيط و المخيط فان الغلول نار و عار، آن گه تايى موى بدست گرفت، گفت: انه لا يحل لى من هذا المغنم مثل هذا الا الخمس، و الخمس مردود فيكم، ديگر سهم از آن خمس حق خويشان رسول است، ايشان كه از زكوات و صدقات فريضه محروماند، و ايشان بنو هاشماند و بنو المطلب. و هاشم و مطلب پسران عبد منافاند.
هاشم جد مصطفى است، و مطلب جد شافعى، و عبد مناف را دو پسر ديگر بود: عبد الشمس و نوفل. عبد الشمس جد عثمان بن عفان بود و نوفل جد جبير بن مطعم.
بنو نوفل و بنو عبد الشمس از خمس محروماند، هر چند كه با بنو عبد المطلب بدرجه يكساناند، از بهر آنكه رسول خدا ايشان را محروم كرد، چون طلب كردند و ذلك فيما
روى جبير بن مطعم، قال: لمّا قسم رسول اللَّه ص سهم ذوى القربى بين بنى هاشم و بنى المطلب، جئت انا و عثمان، فقلنا يا رسول اللَّه، هؤلاء بنو هاشم، لا ننكر فضيلتهم لمكانك الّذى وضعك اللَّه به فيهم، أ رأيت اخواننا من بنى المطلب اعطيتهم و تركتنا، و انما نحن و هم بمنزلة واحدة. قال: انّهم لم يفارقونى فى جاهلية و لا اسلام و انما بنو هاشم و بنو المطلب شىء واحد، ثمّ شبّك بين اصابعه.
و توانگر و درويش و دور و نزديك و مهينه و كهينه در آن يكسان، نرينه دو بهر، و ما دينه يك بهر، هم چون ميراث. قومى گفتند: سهم ذى القربى بهمه قريش قسمت كنند، كه همه قرابت رسولاند، و قول اول درستتر است و بيشترين علما بر آنند. حسن گفت: سهم رسول اللَّه و سهم ذى القربى، بعد رسول اللَّه، يجعلان فى الخيل و السّلاح و العدّة فى سبيل اللَّه، و معونة الاسلام و اهله، سهم ديگر از خمس يتيمانراست، پدر مردگان نارسيده درويش ايشان، كه در ديوان صدقات نهاند. سهم چهارم درويشان مسلمانان راست، هم فقرا و هم مساكين. سهم پنجم راه گذريان راست كه در سفر طاعت باشند، نه در سفر معصيت. اين پنج قسم هر يكى را از پنج يك غنيمت پنج يكى است، باقى كه بماند اربعة اخماس الغنيمة غازيان راست، ايشان كه قتال كردهاند و در معركه بودهاند. پياده را يك سهم، و سوار را دو سهم، بعد از آن كه سلب فرا قاتل داده باشند.
آن گه گفت: إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ، يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ، روا باشد كه اين سخن متصل بود به آنچه كه گفت: فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ. إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا. يوم بدر يعنى ايقنوا ان اللَّه ناصركم اذ كنتم قد شاهدتم من نصره و امداد الملائكة ما شاهدتم. و روا باشد كه اين سخن متعلق باشد بقسمت غنائم، و المعنى: اقبلوا ما امرتم به فى القسمة ان كنتم آمنتم باللّه، و القرآن الذى انزلنا على محمد يوم الفرقان. ميگويد: قسمت چنان كه كرديم و فرموديم بپذيريد اگر ايمان داريد بخدا و به قرآن كه به محمد فرو فرستاديم، روز بدر كه اهل حق و اهل باطل آن روز از هم جدا شدند، و دو گروه بر هم رسيدند: حزب اللَّه و حزب الشيطان.
وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. اذ نصركم و انتم اذلة اقلة. درين آيت گفت: قرآن يوم الفرقان فرو فرستاديم. جايى ديگر گفت: أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ، شب قدر فرو فرستاديم. جايى ديگر گفت: عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا بروزگار و درنگ فرو فرستاديم، و اين آن بود كه قرآن در شبانروز بدر بآسمان دنيا فرو فرستادند، و آن را در بيت العزة در خزانه قرآن بنهادند، يك جاى روز گفت، و يك جاى شب گفت، بر سعت عادت سخن عرب كه از شب خبرى حكايت كنند و آن روز بود، و از روز حكايت كنند و آن بشب بود، از بهر آنكه آن كار از شبانروز بيرون نميشود، و آن روز كه جنگ بدر بود آدينه بود، هفدهم ماه رمضان، و دوش آن شب قدر بود، آن گه قرآن را از رب العزة پس ازان در باقى عمر مصطفى بزمين ميفرستاد بر درنگ و بر مكث، لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ تا هر گه كه رنجى بدل رسول خدا رسيدى خداى دل وى را تثبيت كردى، و هر گه كه حكم را اجابت افتادى حكم فرستادى بر مواقع نجوم، و يك تفسير كه كردند در وَ النَّجْمِ إِذا هَوى اينست كه و الوحى اذا انزل.
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا، اى نزول بشفير الوادى الادنى من المدينة و عدوّكم من المشركين نزول بشفير الوادى الاقصى من المدينة و يلى مكة.
وَ الرَّكْبُ يعنى ابا سفيان و العير أَسْفَلَ مِنْكُمْ. اى مكاناً اسفل من مكانكم، لانكم على نشر من الارض، و قيل: اقرب الى ساحل البحر. مكّى و بصرى عدوة هر دو بكسر عين خوانند، و باقى بضم عين خوانند، و هما لغتان مشهورتان كالرّشوة و الرّشوة. مصطفى ص بالاى واديى فرو آمده بودند در سوى مدينه، و كافران بزير واديى فرو آمده بودند در سوى مكه، در ساحل بحر، و بو سفيان كاروان بر ساحل بحر براند و بمكه برد. مسلمانان از مدينه بيرون آمدند و بطلب كاروان و كافران از مكه بيرون آمدند بدفع ايشان و حمايت داشت بر كاروان. هر دو فريق بر هم رسيدند بىآنكه وعده نهاده بودند قتال را.
رب العالمين گفت: وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ انتم و المشركون للقتال لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ لقلّتكم و كثرة عدوكم، و قيل: لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ اى كانوا لا يصدّقون فى مواعدتكم طلباً لغرتكم و الحيلة عليكم، و لكن جمع اللَّه بينكم من غير ارادة و لا قصد منكم. لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا فى علمه و حكمه، من نصر النبى و المؤمنين.
لِيَهْلِكَ يعنى: فعل اللَّه ذلك ليضل و يكفر من كفر من بعد حجة قامت عليه، و يؤمن من آمن على مثل ذلك بينة. درين آيت نصرت مؤمنان است با قلّت و ضعف ايشان، و شكستن كافران با كثرت و شوكت ايشان. رب العالمين وقعت بدر برين صفت حجتى روشن ساخت، و معجزه ظاهر تا كافران را فردا عذر نماند، و حجت خداى بر ايشان روشن باشد و قاطع، و خود ميگويد جل جلاله: وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا، و گفتهاند: تقدير اين آيت آنست لِيَهْلِكَ مَنْ حكم اللَّه بهلاكه وَ يَحْيى مَنْ حكم اللَّه بحيوته. نافع و ابو بكر و يعقوب حيى خواندند بدو يا و باقى حىّ بياء مشدّد خوانند، و ادغام، فمن ادغم فلاجتماع حرفين من جنس واحد، و من اظهر فعلى اصله تقول حيى يحيى.
إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ... الاية مفسران را دو قول است، درين آيت: يكى فِي مَنامِكَ اى عينك. گفتند: منام بر وزن مفعل است، هم مصدر و هم زمان و هم مكان، و اينجا مكان است. اى فى عينك التي هى موضع النوم، و اين قول درست نيست، كه منام اگر مكان است مكان نائم است نه مكان نوم. قول ديگر، فِي مَنامِكَ، اى فى رؤياك، اين نمودن در خواب است كه مصطفى را در خواب نمودند آن شب كه ديگر روز حرب بدر رفت كه مشركان اندك بودند خوار و ناچيز، تأويل نهاد كه ايشان خوار و مقهور شوند. پس ياران را از آن خواب خويش خبر كرد همه قوى دل گشتند و شاد شدند، دانستند كه خواب انبياء حق است و راست.
وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً اى على صورة عرفت انّ الغلبة لهم، ثم اخبرتهم لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ، اى اختلفت كلمتكم فى امر القتال و الفرار. و لكن سلّمكم من الفشل و التّنازع و المخالفة فيما بينكم و قيل: سَلَّمَ اى: عصمكم من العدوّ.
إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ اى بخفيّات القلوب.
وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا، اين باز در معسكر بوده در ابتداء قتال نه در خواب، آن ساعت كه هر دو گروه بر هم رسيدند. خداى تعالى كافران را بچشم مؤمنان اندك نمود تا بجنگ دلير گشتند و قوى دل شدند و بنترسيدند، و اما آنجا كه گفت: در صدر سورة آل عمران يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ، يعنى: يرون المؤمنين انفسهم مثلى الكافرين. عبد اللَّه مسعود گفت: فرايارى از ياران مصطفى ص كه گفت بگو اين گروه دشمن هفتاد باشند. جواب داد كه مگر صد باشند.
مردى را از مشركان اسير گرفتند، از وى پرسيدند كه عدد مشركان و جنگيان چند است؟ گفت، ميان نهصد تا هزار مردان مبارز جنگى.
وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ و ميگويد: شما كه مؤمنانايد بچشم ايشان اندك نموديم چنان كه بوديد تا ايشان دلير در آمدند و در جنگ مىپيوستند، و كار خود عظيم نهادند، و قوى دانستند چنان كه ابو جهل گفت: آن ساعت كه در جنگ مىپيوستند: انّما محمد و اصحابه اكلة جزور فاربطوهم بالحبال. و اين آن بود كه اخنس بن شريق از بنى زهره با سيصد مرد متفق شد كه باز گرديم كه ما بطلب كاروان آمده بوديم، و كاروان بسلامت بمكه رسيد، و قتال كردن ما را با محمد هيچ روى نيست، كه اگر كار وى بلند شود بكلمات و ما بوى بزرگ شويم و اگر نه هم دست ازو بداشتن اوليتر، كه عرب خود كار وى كفايت كنند. ابو جهل، بلات و عزى و منات و هبل سوگند خورد كه تا باين چاه بدر قتالى عظيم ميان ما نرود باز نگرديم، ايشان خود چه باشند در دست ما، چون برزنيم؟ و حكيم بن حزام و عتبه همان سخن گفتند كه اخنس گفت. اما ديگران فرمان نبردند، وصفها راست كردند، و در جنگ پيوستند، و رب العالمين مدد فريشتگان فرستاد، چنان كه شرح آن رفت. پس عتبه و شيبه و وليد مغيره بيرون آمدند و مبارز خواستند، گفتند: يا محمد مبارز فرست تا حقّ از باطل جدا شود. سه مرد انصارى بيرون شدند و نسب خويش خواندند، ايشان گفتند شما كفؤ ما نباشيد ما كفؤ خويش خواهيم.
رسول خدا على ص را و حمزه را و ابو عبيده را فرستاد. حمزه با عتبه در آويخت و على با شيبه و بو عبيده با وليد همى آويخت، تا ضربتهاى بسيار ميان ايشان خطا شد.
عمرو بن الجموح مشتى خرما در دست داشت، گفت: هر چند گرسنهام اين خرما نخواهم خورد، بينداخت و برفت و حرب همىكرد. اين عمرو، بو جهل را ضربتى زد و دستش بياويخت، پسرش عكرمه از پس در آمد شمشير بزد بر دست عمرو و دستش در آويخت، وى پاى بر آن دست نهاد و قوّت كرد تا آن دست از خود جدا كند، و هم چنان حرب ميكرد تا بو جهل بيفتاد. عبد اللَّه مسعود در آمد و پاى بر گردن وى نهاد، بو جهل گفت: يا رويعى الغنم لقد ارتقيت مرتقى عظيماً. عبد اللَّه گفت: اللَّه احلّنى عليه، آن گه سرش از تن جدا كرد، و نزديك رسول آورد. مسلمانان بدان شاد شدند و دو مرد عرب بر سر كوه ايستاده بودند تا هر گروه كه نصرت يابند با ايشان يار شوند، پاره ميغ در هوا بر ايشان بگذشت، ازان ميغ روشنايى آتش ديدند، و آواز زنجير شنيدند. يكى را زهره پارهپاره شد و آن ديگر مسلمان شد، و قصه با رسول خدا بگفت. رسول از جبرئيل پرسيد، گفت: آن آتش از حرارة من بود كه فريشتگان را همىراندم و زنجير آورده بوديم از بهر كفار و بيم دادن ايشان، آن گه كار بجايى رسيد كه هفتاد تن از بزرگان قريش كشته شدند، و هفتاد تن را اسير گرفتند، و هفتاد تن را مجروح كردند. و مسلمانان را نصرت بود، و اين نصرت بتأييد حق بود، و قضاء اللَّه بود، و خواست وى، كارى در ازل رانده و حكمى كرده و علم وى در آن رفته.
اينست كه رب العالمين گفت: لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ يعنى و بعد هذا الىّ مصيركم فاكرم اوليائى و اعاقب اعدائى.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً اى: جماعة من الكفار فى الحرب، فَاثْبُتُوا للقائم و قاتلوا و لا تنهزموا، وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً بالقلب و اللسان، و هو التكبير عند المسابقة، اللَّه اكبر و اللَّه اكبر. عطا گفت: در حال حرب سخن گفتن مكروه است مگر ذكر خدا، تكبير و تهليل. لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ اى تظفرون فى الدنيا و تبقون فى الجنة، فانّهما خصلتان اما الغنيمة و امّا الشّهادة. وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فى اقامة الجهاد، وَ لا تَنازَعُوا فتكونوا فيه على آراء مختلفة، فَتَفْشَلُوا اى: فتجبنوا، وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ لفظ ريح استعارة است از دولت و نصرت و قوت و مهابت. قومى گفتند: باد است بحقيقت كه بوقت نصرت جهد، و مصطفى ص به اين معنى گفت: نصرت بالصّبا و اهلكت عاد بالدّبور، و گفتهاند كسى را كه دنيا بوى اقبال كند بمراد وى، الرّيح اليوم لفلان. و منه قول الشاعر:
واصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ ينصرهم و لا يخذلهم. وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً... البطر الغلو فى النعمة و احتقار الغير، وَ رِئاءَ النَّاسِ ليثنوا عليهم. ميگويد: شما كه مؤمنانايد چون كافران نه بيد. بو جهل و اصحاب وى كه از مكه بيرون آمدند بقصد بدر تا زنده و دننده و در نعمت بطر گرفته، و طاغى و ياغى گشته، و خويشتن بمردى فرا مردم نموده و مست خمر و زمر گشته، مصطفى ص چون ايشان را ديد گفت: «ان هذه قريش قد خرجت بفخرها و خيلائها تحاد اللَّه و رسوله، اللهم فاحنهم الغداة»!
وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ اى دين اللَّه بطرا و رئاء الناس، و يصدّون. اين دو مصدر و فعل هر سه حالاند. وَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ عالم به من كل الوجوه.
وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ مفسران گفتند: در سبب نزول اين آيت كه قريش چون فرا راه بودند و حرب و قتال در دل گرفتند، قومى گفتند: كه ما از بنى كنانه و بنى مدلج مىترسيم كه ايشان خصم مااند و ميانه ما كينه و عداوت است، و ايشان با قوت و شوكت، نبايد كه تعرض ما كنند تا باز گرديم. چون خواستند كه باز گردند، ابليس آمد بر صورت سراقة مالك جعشم الكنانى، گفت: چرا مىباز گرديد. ايشان گفتند: نحن نريد قتال هذا الرّجل و نخاف من قومك، ما ميخواهيم كه با محمد قتال كنيم و از قوم تو بنى كنانه ميترسيم. و اين سراقة از اشراف كنانه و بنى مدلج بود، سالار و سرور ايشان. ابليس كه بر صورت وى بيرون آمده بود گفت: لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ اى لا احد يغلبكم من النّاس، اى من كثرتكم و قيل من جنس النّاس، وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ اى مجير لكم عن بنى كنانة و ضامن ان لا يتعرّضوا لكم.
جارى اى مجيرى. ابليس گفت: امروز كس با شما نتاود، از مردمان مترسيد، كه من شما را از قوم خويش ايمن دارم و ايشان را بر شما دست نبود.
رب العزة گفت: فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ اى: ولى مدبراً، «و قال: إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ افارقكم و لا ادنو منكم. خداى گفت: چون هر دو گروه بر هم رسيدند، ابليس فريشتگان را بديد كه از آسمان فرو مىآمدند، و جبرئيل را ديد جامه بخود در گرفته، و در پيش مصطفى ص ايستاده و عنان وى گرفته، بترسيد و از مشركان با پس گشت، بو جهل او را گفت: يا سراقة أ فراراً من غير قتال؟ هنوز جنگ در نپيوستم و راه گريز گرفتى؟ گفت: انى ارى ما لا ترون يعنى: الملائكة. انى خاف اللَّه ان يهلكنى فيمن يهلك، و قيل: أخاف ان يناله مكروه من الملائكة، لانهم كانوا يعرفونه، و قيل: خاف الوقت الّذى انظر اليه قد حان و قيل: معناه «انى اخاف اللَّه عليكم.» قال ابن اسحاق، قال ابليس: إِنِّي أَخافُ اللَّهَ و كذب عدوّ اللَّه ما به مخافة اللَّه، و لكن علم انه لا قوّة له و لا منعة فاوردهم و اسلمهم، و تلك عادة عدوّ اللَّه لمن اطاعه حتى اذا التقى الحقّ و الباطل اسلمهم و تبرّأ منهم. پس چون كافران بهزيمت وا مكة آمدند آوازه در افتاد كه سراقة پشت بداد بهزيمت و لشكر بشكست، خبر بسراقة رسيد گفت: و اللَّه ما شعرت بمسيركم، حتى بلغنى هزيمتكم، و اللَّه كه من نه از رفتن خبر دارم و نه از هزيمت تا آن گه كه خبر هزيمت شما بمن رسيد، اين چه سخن است و چه كار كه بر من مىبنديد؟ ايشان گفتند: نه تو در معركه بودى و چنين گفتى؟ وى سوگند ياد ميكرد كه من نبودم. مسلمانان دانستند كه وى راست ميگويد و آن گوينده شيطان بود.
ثمّ قال: وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ يجوز ان يكون متصلا بكلامه، و يجوز ان يكون مستانفاً.
إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ... الايه هم المنافقون ايضاً، و قد عطف الوصف على الوصف بالواو، و قيل: هم قوم اسلموا بمكة، و لم يهاجروا، فلما خرجت قريش لحرب رسول اللَّه ص، خرجوا معهم، و قالوا نكون مع اكثر الفئتين، فلمّا رأوا قلّة المسلمين، قالوا: غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ اذ خرجوا مع قلّتهم يقاتلون الجمع الكثير ثمّ قتلوا جمعاً من المشركين، منهم قيس بن الوليد و ابو قيس المخزوميان و الحرث بن زمعة بن الاسود بن المطلب و على بن امية بن خلف و العاص بن منيه بن الحجاج و الوليد بن عتبه و عمرو بن امية.
وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ اى يفوّض امره اليه لا يغلب، فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ قوىّ منيع، حَكِيمٌ فى خلقه.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ... الاية، غنيمت مال كافران است كه مسلمانان بران ظفر يابند بوقت قتال و جهاد، و گفتهاند جهاد دو قسم است: جهاد ظاهر، و جهاد باطن، جهاد ظاهر با كافر است به تيغ، و جهاد باطن با نفس است بقهر.
مجاهدان به تيغ سه مردند: كوشنده مأجور و خسته مغفور و كشته شهيد. همچنين مجاهدان با نفس سه مردند، يكى ميكوشد وى از ابرار است، يكى مىتازد وى از اوتاد است يكى باز رسته وى از ابدال است. او كه در جهاد كفّار است بمال غنيمت توانگر شود، او كه در جهاد نفس است بدل توانگر شود، توانگر بمال آن مال وى يا حلال است و محنت، يا حرام است و لعنت، و توانگر بدل همتى دارد مه از دنيا و مرادى مه از عقبى. مصطفى ص جهاد نفس را عظيمتر خواند، و بزرگتر گفت: رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر
از بهر آن كه از دشمن حذر توان كرد و از نفس حذر كردن نتوان. و با هر دشمنى اگر بسازى از شر وى ايمن گردى، و با نفس اگر بسازى هلاك خود در آن بينى. و آزاد بار نفس آنست كه مصطفى ص گفت: ان اللَّه لا ينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم و لكن ينظر الى قلوبكم، گفت: خداى بدل نگرد و بنفس ننگرد، و معلوم است كه نگرستن تأثير محبت است، و نانگرستن تأثير بغض، اگر نفس دشمن داشته حق نبودى بوى نظر كردى، چنان كه بدل كند.
پس واجب كند نفس را دشمن داشتن، و موافقت حق را بنظر مهر و محبت بوى ننگرستن، و در معركه مجاهدت به تيغ رياضت قهر وى كردن، و ديده مراد وى بناوك تفريد و تجريد بر دوختن ازينجا گفت مصطفى ص: «من مقت نفسه فى ذات اللَّه آمنه اللَّه من عذاب يوم القيمة»، و در اين معنى حكايت احمد بن خضرويه معروف است. گفتا: روزگارى در قهر نفس خويش بسر آوردم تا او را از مراد و كام خويش بازداشتم روزى نشاط غزو كرد، با من بر آويخت كه غزا كردن شرط دين است و عماد مسلمانى و نشان طاعتدارى. و من از نشاط وى عجب داشتم كه از نفس نشاط طاعت نيايد، و بخير كمتر گرايد، گفتم: ناچار در زير اين مكرى است پيوسته، او را روزه ميفرمايم مگر طاقت گرسنگى ندارد خواهد كه در سفر از آن خلاص يابد و خواهد كه در سفر روزه گشايد رخصت سفر بر كار گيرد! گفتم: با نفس نذرى كردم كه تا در سفر باشم روزه نگشايم، بلكه بيفزايم، گفت: روا دارم و روزه نگشايم، گفتم: مگر از آنست كه طاقت قيام شب ندارد ميخواهد كه در سفر از آن خلاص يابد در دل كردم كه از قيام هيچ نكاهم و از شام تا بام نفس را بر پاى دارم، گفت: روا دارم و ازان ننالم. انديشه كردم كه مگر از آنست كه با خلق مىنياميزد و وحشت خلوت او را برين داشته است و ميخواهد كه با خلق صحبت كند، همت كردم كه در سفر جز بمنزلهاى خراب فرو نيايم، و از خلق گوشه گيرم. آن نيز از من روا داشت و بپسنديد. پس از روى عجز و تضرع در حق زاريدم كه الهى بفضل خود مرا از مكر نفس آگاه كن و بلطف خود مرا شاد كن! آخر دريافتم كه نفس ميگويد كه هر روز مرا به تيغ مجاهدت هزار ضربت زنى و هزار بار بكشى و خلق را از آن آگاهى نه، بارى بغزا روم تا يكباره كشته شوم و شهيد باشم و جهانيان باز گويند كه احمد خضرويه در غزا شهادت يافت، گفتم: صعب خصمى كه نفس است كه نه در دنيا موافقت نمايد، نه در عقبى سعادت خواهد، كمين ريا خواست كه بر من گشايد، و در زمره هالكان آرد، تا رب العزة مرا از مكر وى آگاهى داد، و در جناب كرم و لطف مرا جاى داد، آن گه در وردها بيفزودم و الطاف كرم بسى ديدم.
پير طريقت گفت: «الهى! از بيم تواند بود، بجان رسيدم، هيچ ندانم كه با چنين نفس با چنين كار چون افتادم، هيچ غيرت نگرفتم و خلقى بعبرت خويش نديدم، هر چند كوشيدم كه يك نفس از آن خود شايسته تو بينم نديدم. ملكا، دانى كه نه بىتو خود را اين روز گزيدم! الهى مران كسى را كه خود خواندى ظاهر مكن، جرمى كه خود پوشيدى! كريما، ميان ما با تو داور تويى، آن كن كه سزاى آنى! قوله: فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ چنان كه از مال غنيمت بيرون كنند و در آن سهمى است خداى را و رسول را، هم چنين در معاملات حقيقت كه دل را غنيمت است سهمى است خداى را، كه بنده در آن آزاد بود از حظّ خود و رقّ كون همه حقّ باشد و بحق باشد از خود بيزار و از عالم آزاد.
پير طريقت گفت: «بنده را وقتى بيايد كه از تن زبان ماند و بس، و از دل نشان ماند و بس، و از جان عيان ماند و بس، دل برود نموده ماند و بس، جان برود ربوده ماند و بس، اين جوانمرد بمنزل رسيد و پرسيد از سيل چه نشان دهند، چون بدريا رسيد در دريا افتاد، و سختى بپرسيد، در خود برسيد او كه بمولى رسيد:
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا ازينجا تا آخر ورد قصه بدريان است، و وصف الحال جوانمردان، كه در معركه ابطال و در صف قتال مبارزت نمودند و بعهد و وفاء حق بايستادند، تا از بارگاه حقيقت بوصف رجوليّت موصوف گشتند، و اعلاء كلمه حقّ را و نشر بساط اسلام را تن سبيل و جان بذل و دل فدا كردند.
رب العالمين گفت: آن كاريست كه در ازل من خواستم، قضايى كه من كردم، حكمى كه من راندم، لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا فريشتگان را فرستادم آرام دلها را و بشارت مؤمنانرا، امّا نصرت دادن كار الهيّت ما است و خصايص ربوبيّت ما، وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ. همچنين رسولان را از بهر دعوت فرستادم و هدايت بعنايت ماست، إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ! كسب بنده تقدير كردم و سبب ساختم اما روزى دادن و رسانيدن بر ماست وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها.
جفت دادن و تخم ريختن سبب كردم لكن وجود فرزند بقدرت ماست يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ.
وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا از روى اشارت مسلمانان را درين آيت موافقت ميفرمايد كه موافقت اصل دين است، و مخالفت مايه ضلالت، چنان كه در دين و عقيدت موافقت واجب است، در راى و عزيمت هم واجب است، از اينجاست كه رب العزة طاعت خدا و رسول و اولى الامر همه در هم بست، و خروج و خالفت حرام كرد. مصطفى گفت: «امرتكم بخمس بالجماعة و السّمع و الطّاعة و الهجرة و الجهاد في سبيل اللَّه. و انّه من خرج من الجماعة قيد شبر فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه الا ان يراجع،و قال ص: «من اطاعنى فقد اطاع اللَّه، و من عصانى فقد عصا اللَّه، و من يطع الامين فقد اطاعنى، و من يعص الامير فقد عصانى، و انما الامام جنّة يقاتل من ورائه، و يتّقى به فان امر بتقوى اللَّه و عدل فانّ له بذلك اجراً، و ان قال بغيره فانّ عليه منّة، و ان امر عليكم عبد مجدّع يقودكم بكتاب اللَّه، فاسمعوا له و اطيعوا.
ثمّ قال تعالى: وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ يتولّى الكفاية اذا حصل منهم الثّبات و حسن التفويض. حسن بصرى رحمه اللَّه هر گه كه قصه اصحاب بدر خواندى گفتى: طوبى سپاهى را كه امير ايشان رسول خدا، جاسوس ايشان جبرئيل امين خدا، مبارز ايشان حمزه و على شير خدا، مدد ايشان فريشتگان خدا، مقصود ايشان اظهار دين خدا، حاصل ايشان رضاى خدا.
۶ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا و اگر تو ديديد آن گه كه ميرانند كافران را، الْمَلائِكَةُ فريشتگان، يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ ميزدند ايشان را بر رويها و پشتها، وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ. (۵۰) ميچشيد عذاب آتش.
ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ اين بآنست كه دست شما پيش فرا فرستاد شما وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ. (۵۱) و خداى ستمكار نيست بندگان را.
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ بمشركان قريش همان بود كه بآل فرعون بود وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ و ايشان كه پيش از ايشان بودند، كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ كافر شدند به پيغامهاى خداوند و نشانهاى او، فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ تا فرا گرفت خداى ايشان را بگناه ايشان، إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ كه خداى سختگير است شَدِيدُ الْعِقابِ. (۵۲) سخت سرانجام نمودن ايشان را.
ذلِكَ اين بآنست، بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً كه خداى نبود آن را كه بگرداند و تغيير كند، نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ نيكويى را و نعمتى را كه بآن نيكويى كرد بر قومى، حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ تا آن گه كه ايشان آن را تغيير كردند و بگردانيدند بخويشتن خويش، وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. (۵۳) و خداى شنوايى است دانا.
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ هم چنان راست كه آل فرعون را رفت وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ و ايشان كه پيش از ايشان بودند، كَذَّبُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ دروغ زن گرفتند پيغامها و نشانهاى خداوند خويش، فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ تا هلاك كرديم ايشان را بگناهان ايشان، وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ و بآب بكشتيم كسان فرعون را وَ كُلٌّ كانُوا ظالِمِينَ. (۵۴) و همه كه بودند ستمكاران بودند بر خويشتن.
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ بترين همه جنبندگان بنزديك خدا، الَّذِينَ كَفَرُوا ايشانند كه كافر شدند بيكتايى خداوند خويش، فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ. (۵۵) بنمى گروند
الَّذِينَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ايشان كه پيمان بستى با ايشان. ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ آن گه پيمان خود مىشكنند در هر بارى، وَ هُمْ لا يَتَّقُونَ. (۵۶) و از غدر نمىپرهيزند، فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ هر گه كه ايشان را دريابى و بر ايشان دستيابى فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ نكالى كن بر ايشان كه هر كه از پس ايشان در فراز رسد حذر كند و برمد، لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ. (۵۷) تا مگر بپذيرند.
وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً اگر ترسى از قومى كه عهد شكنند فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ اگاهى افكن بايشان عَلى سَواءٍ تا ايشان و تو يكسان باشيد إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ. (۵۸) كه خداى كژان را و كژ پيمانان را دوست ندارد.
وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا و مپندار كه كافران از پيش شدند إِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ (۵۹). كه ايشان خداى را در خود عاجز نيارند
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ و ميسازيد ايشان را مَا اسْتَطَعْتُمْ هر چه توانيد، مِنْ قُوَّةٍ از تير انداختن، وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ و از اين اسبان ساخته و بر آخر بسته در تغرها، تُرْهِبُونَ بِهِ تا مىترسانيد بآن، عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ دشمن خداى را و دشمن خويش را، وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ و كسانى را كه فرود از ايشاناند، لا تَعْلَمُونَهُمُ كه ايشان را ندانيد، اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ داند ايشان را خداى، وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و هر چه نفقه كنيد از چيزى از بهر خدا، يُوَفَّ إِلَيْكُمْ گزارده آيد بشما پاداش آن، وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ. (۶۰) و از شما چيزى كاسته نيايد.
وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ و اگر بصلح گرايند دشمنان و صلح جويند، فَاجْنَحْ لَها بآن گراى و صلح جوى، وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ و پشت بخدا باز كن، إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. (۶۱) كه او شنوائيست دانا.
وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ و اگر خواهند كه بفريبند ترا، فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ پسنده تو است خداى ترا پسنده، هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ او است كه ترا نيروى داد بيارى خود، وَ بِالْمُؤْمِنِينَ. (۶۲)
و مؤمنان، وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ و مؤمنانرا و ياران ترا هم دل كرد و نزديكى داد دلهاى ايشان را با يكديگر، لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً اگر نفقه كردى تو هر چه در زمين است، ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ايشان را هم دل نكرديد و در دلهاشان الفت ننهاديد، وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ لكن خداى ميان ايشان الفت نهاد، إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. (۶۳) كه او تواناييست دانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا، جماعتى مفسران گفتند: اين آيت در شأن كشتگان روز بدر آمده است كه چون روى به مسلمانان نهادند بوقت جنگ، فريشتگان بر پشتهاى ايشان ميزدند. مردى گفت يا رسول اللَّه! رأيت بظهر ابى جهل مثل الشراك. بر پشت بو جهل نشان ضربتها ديدم هم چون دوال. فقال: ذاك ضرب الملائكة، رسول خدا گفت: آن ضرب فريشتگان بوده. و عن انس بن مالك قال: وقف رسول اللَّه ص يوم بدر على القليب، فقال: اى ابا جهل بن هشام و اى عتبة بن ربيعة و اى وليد بن عتبة و اى فلان بن فلان، بئس عشيرة النّبي كنتم، و بئس بنو عم النبى كنتم، هل وجدتم ما وعد ربكم حقاً. فقال عمر: بابى انت و امى يا رسول اللَّه! هل يسمعون كلامك الساعة و قد جيّفوا؟ قال: و الّذى بعثنى بالحقّ، انّهم يسمعون كما تسمع، و لكن لا يقدرون ان يجيبوا.
اين خبر دليل است كه مرده در گور سخن زندگان شنود و از احوال ايشان خبر دارد. و ممّا يدلّ عليه ما روى عن ابى هريرة قال: ان اعمالكم تعرض على اقربائكم من قرنائكم فان رأوا خيراً فرحوا به و ان راوا شرا كرهوا، و انّهم ليستجيرون الميت اذا اتاهم حتى ان الرجل ليسأل عن امراته تزوجت ام لا؟ و روى ان عادا لما اهلكها اللَّه، قام فيهم نبيهم عليه السلام فقال: اى عاد! هل وجدتم ما وعد ربكم حقا؟ هل زلزلت اقدامكم و رجفت قلوبكم و سقت الاحقاف عليكم؟ و الذى نفسى بيده انهم ليسمعون مقالتى.
و گفتهاند اين آيت عام است همه كافران را خواهد كه بوقت قبض روح فريشتگان ايشان را زنند.
يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ ما اقبل منهم، وَ أَدْبارَهُمْ ما ادبر منهم، يضربون اجسادهم كلها. ابراهيم بر ملك الموت رسيد گفت: يا ملك الموت! خواهم كه ترا بينم بآن صورت كه قبض روح كافران كنى. گفت يا ابراهيم: طاقت ندارى. گفت لا بد است.
پس خويشتن را بآن صورت فراوى نمود. شخصى را ديد سياه و تاريك بوى ناخوش از وى ميدمد و مويهاى اندام وى بر پاى شده و جامه سياه ناخوش پوشيده و دود و آتش از بينى و دهان وى بيرون مىآيد. ابراهيم چون وى را ديد وى را غشى رسيد، چون بهوش باز آمد. ملك الموت با صورت خويشتن شده بود. گفت: يا ملك الموت آن بدبخت را اگر خود ديدن صورت تو عذاب وى بودى تمام بودى! و در خبر است كه دو جانور بر كافر مسلط كنند بعد از مرگ، هر دو كر و نابينا و در دست هر يك عمودى از آهن گرم و او را بآن مىزنند تا بقيامت، نه چشم دارند كه وى را بينند تا رحمة كنند و نه گوش دارند كه آواز ناله وى بشنوند. و روا باشد كه يتوفى فعل اللَّه باشد كه خداى بحقيقت خلق را ميراند، چنان كه گفت: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها. و آنكه الْمَلائِكَةُ ابتدا باشد و يَضْرِبُونَ خبر ابتدا. و قول او ظاهرتر است بدليل قراءت شامى كه «تتوفى» خواند بدو تا.
وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ. قول اينجا مضمر است. اى و يقولون: وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ. و عرب قول اضمار فراوان كند از بهر ظهور دلالت بر آن در سخن، و اين در قرآن فراوان است، منها قوله: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ الى قوله: رَبَّنا اى يقولان ربنا. وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا اى و يقولون ربنا. و گفتهاند: اين عذاب حريق عذاب دوزخ است. چنان كه در آن آيت گفت: كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ... الآيه.
ذلِكَ اى هذا العذاب، بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ بما كسبتم و جئتم، وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فياخذهم بغير ذنب.
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ، فرعون درين آل داخل است. چنان كه مصطفى ص در صلوات گفت: كما باركت على ابراهيم.
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ اى كصنيع آل فرعون. و قيل محلّه نصب، اى يفعل اللَّه بهم من الاهلاك و العذاب، كما فعل بآل فرعون. وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ، الضمير يعود الى فرعون، و يحتمل ان يعود الى كفار قريش، و يجوز ان يرتفع بالابتداء و كفروا خبره. ميگويد: و ايشان كه پيش از ايشان بودند، چون قوم نوح و هود و صالح، كافر شدند بآيات خدا و معجزات انبيا. فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ عاقبهم عليها، إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقابِ لا يغلبه شىء.
ذلِكَ اى هذا الاخذ بسبب بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً مبدلا نعمة انعمها على قوم حَتَّى يُغَيِّرُوا يبدّلوا، ما بِأَنْفُسِهِمْ. اين اهل مكهاند كه خداى ايشان را نعمت داد، چنان كه گفت: أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ، و مصطفى را هم از ايشان بايشان فرستاد به پيغامبرى. چنان كه گفت: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ. ايشان آن نعمت بخويشتن بگردانيدند، بجاى شكر كفر نهادند، و شرك آوردند، تا رب العزة آن نعمت از ايشان بستد و بانصار داد، و امن ايشان بخوف بدل كرد تا روز بدر بايشان آن رفت كه رفت. لَمْ يَكُ اصله يكون فحذفت الحركة للجزم و حذف الواو لالتقاء الساكنين، و حذف النّون لشبهه بحرف المدّ و اللين، لان كلمة الكون يكثر دورها لانه عام فى كل الاشياء، وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ من كفار الامم، كَذَّبُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ، فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ بعضا بالرجفة، و بعضا بالخسف، و بعضا بالمسخ، و بعضا بالرّيح و بعضا بالماء. يحتمل ان الفعل فى قوله: كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ لكفار قريش و كَذَّبُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لآل فرعون. وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فاعاد ذكرهم لما حيل بينهم و بين افعالهم بافعال غيرهم. وَ كُلٌّ كانُوا ظالِمِينَ اى كلّ قوم منهم كانوا كافرين.
ميگويد هر كه را هلاك كرديم، بستمكارى ايشان هلاك كرديم و ما از ستم پاكيم.
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا. اين آيت در شأن بنى عبد الدار آمد كه در كفر و عداوت رسول خدا مصرّ بودند و سخت خصومت. رب العالمين گفت: فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ اى لا يؤمنون ابدا. هم چنان كه قوم نوح را گفت: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ. و گفتهاند: در شأن يهود بنى قريظه آمد كه عهدى با رسول خدا داشتند، نقض كردند و مشركان مكه را بسلاح يارى دادند بر قتال، مصطفى ص و ياران، پس پشيمان شدند و عذر خواستند و گفتند: نسينا و اخطأنا، و ديگر باره با مصطفى عهد كردند و روز خندق باز پيمان بشكستند، ديگر بار نقض عهد كردند.
و كعب اشرف با جمعى يهود قريظه به مكه شدند و موافقت ايشان كردند بر مخالفت رسول خدا. اينست كه گفت: الَّذِينَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ اى معهم، ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لا يَتَّقُونَ لا يخافون اللَّه فى نقض العهد.
رب العالمين گفت: فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ اى تظفر بهم و تجدهم. اين در آيت اول پيوسته است. ميگويد: اكنون كه ايشان نقض عهد كردند، هر گه كه دستيابى بر ايشان، فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ اى افعل بهم من خلفهم، اى افعل بهم فعلا من التنكيل و العقوبة تفرّق به جمع كل ناقض عهد، فيعتبروا بما فعلت بهؤلاء و لا ينقضون العهد. فذلك قوله جل و علا: لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ اى يعتبرون.
وَ إِمَّا تَخافَنَّ جالب اين نون مشدّد ماء زايده است، تقديره و ان تخف. اين خوف بمعنى علم است. يعنى و ان تعلمنّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً نقضا للعهد بدليل يظهر لك كما ظهر من قريظة و النضير، فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ يعنى انبذ اليهم اعلاماً انك ناقض عهدهم، اذ همّوا به، حتّى تكون انت و هم سواء فى العلم بالنقض فلا يتوهّموا بك الغدر، يعنى افعل بهم ما يفعلون.
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ النّاقضين للعهود. و فى الخبر لا دين لمن لا عهد له.
وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا اى لا تحسبنّ يا محمد، الّذين كفروا فاتوا فانهم فى القبضة و ان طالت المدّة. اين در شأن قومى آمد از كافران كه از حرب بدر بجسته بودند و به مكه باز شده، ترسيدند كه ايشان را هلاك و عذاب رسد، پس چون ايشان را وقتى عذاب نرسيد طاغى و ياغى گشتند. رب العالمين گفت: يا محمد لا تحسبنّهم سبقوا بسلامتهم الآن، فانّهم لا يعجزوننا و لا يفوتوننا فيما يستقبل من الاوقات.
شامى و حمزه و حفص، لا يحسبن بيا خوانند، يعنى لا يحسبنّ الّذين كفروا انفسهم سابقين فايتين من عذابنا، و فيه وجه آخر، لا يحسبن، قيل المؤمنين الّذين كفروا سبقوا. پس گفت: إِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ. قراءة عامه يعجزون بفتح نون است و اختيار آنست و در شواذ خواندهاند بكسر نون، فيكون المعنى انهم لا يعجزوننى، فحذفت النّون الاولى لاجتماع النّونين. و همچنين قراءت عامّه قرّاء انهم بكسر الف است بر معنى ابتدا، اى انهم لا يعجزونى. ايشان مرا عاجز نيارند، و الاعجاز سلب القدرة، مگر شامى كه وى انهم بفتح الف خواند و بدين قراءت لا صلة است و تقديره و لا يحسبن الذين كفروا ان سبقوا انهم لا يعجزون.
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ اى اعدّوا ايّها المؤمنون لهم، اى لنا قضى العهد و لجميع الكفّار، مَا اسْتَطَعْتُمْ ما سهل عليكم تحصيله، مِنْ قُوَّةٍ و هى ما يتقوّى به فى الحرب من السّلاح و الخيل و النّفقة. و قال عكرمة هى الحصون. و عن عقبة بن عمران، ان النبى ص قال على المنبر: الا انّ القوة الرّمى، قالها ثلاثا،و قال ص ان اللَّه يدخل بالسّهم الواحد ثلاثة نفر الجنّة: صانعه محتسبا فى صنعه الخير، و الرّامى به، و منبّله.
و قال: ارموا و اركبوا و ان ترموا احبّ الىّ من ان تركبوا كلّ شىء يلهوا به الرّجل باطل الّا رميه بقوسه و تاديبه فرسه و ملاعبته امراته فانّهن من الحقّ، و من ترك الرّمى بعد ما علمه رغبة عنه فانه نعمة تركها، و قال كفرها.
و عن سلمة بن الاكوع قال: خرج رسول اللَّه ص على قوم من اسلم يتناضلون، فقال: ارموا بنى اسماعيل فان اباكم كان راميا، و انا مع بنى فلان لاحد الفريقين، فامسكوا بايديهم، فقال، ما لهم، قالوا: و كيف نرمى و انت مع بنى فلان، قال: ارموا و انا معكم كلكم، و قال ص: من علم الرّمى ثمّ تركه فليس منّا او قد عصى.
وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ رباط مصدر است، تقول ربط يربط ربطا و رباطا و رابط يرابط مرابطا، و رباطا، و هو شدّ الخيل عام فى الذّكور و الاناث.
قال النبى: من احتبس فرسا فى سبيل اللَّه ايمانا باللّه و تصديقا بوعده فان شبعه و ريّه و روثه و بوله فى ميزانه يوم القيمة.
و عن جرير بن عبد اللَّه قال: رأيت رسول اللَّه ص يلوى ناصية فرس باصبعه بيده و هو يقول: الخيل معقود بنواصيها الخير الى يوم القيمة الاجر و الغنيمة.
تُرْهِبُونَ اى تخوّفون غاية التخويف به، اى بالاعداد. يعقوب ترهّبون بتشديد خواند. ميگويد: باين ساختن سلاح و آلات جنگ دشمن خداى را و دشمنان خود را مىترسانيد، آن دشمنان كه ايشان را مىشناسيد و ميدانيد از مشركان قريش و كفّار عرب و يهود قريظه، وَ آخَرِينَ اى و ترهبون آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تعلمونهم و قومى ديگر از دشمنان كه شما ايشان را مىندانيد و خدا ايشان را ميداند و ميشناسد. هم چنان كه جايى ديگر گفت: وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ.
ابن زيد گفت: منافقاناند كه با مسلمانان غزو ميكردند و كلمت شهادت ميگفتند و مسلمانان ايشان را نميدانستند و از عداوت كه در دل داشتند بىخبر بودند. ابن جرير گفت: هم الجنّ لان قوله: عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ يشتمل جميع الاعداء من الآدميّين.
قومى گفتند: چنان نيكوتر كه بيان آن نكنند بعد ازان كه خداى گفت: لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ.
وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ من آلة و سلاح صفراء و بيضاء، فِي سَبِيلِ اللَّهِ، اى طاعة، يُوَفَّ إِلَيْكُمْ يخلف لكم فى العاجل و يوفّر لكم اجره فى الآخرة، وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ لا تنقصون من الثواب.
وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ بفتح سين قراءت عامه است و بكسر سين قراءت بو بكر تنها، و بمعنى هر دو يكسان است. الجنوح الميل الى الشيء، و الجنح الجزء من الليل.
درين آيت شرط نهاد كه آن گه كه دشمن صلح جويد تو صلح جوى. جاى ديگر تفسير كرد گفت: فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ تو دشمن با صلح مخوان، اگر دشمن صلح جويد با صلح آى. قتاده گفت: اين در ابتداء اسلام بود پس منسوخ گشت بآيت سيف. و قيل هى ثابتة لانّها فى موادعة اهل الكتاب. فَاجْنَحْ لَها، گفت: از بهر آنكه سلم مؤنث است و معنى السلم المصالحة، وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ اى فوّض امرك اليه و اتخذه وكيلا، إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.
وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ اى ان ارادوا باظهار الصلح خديعتك، فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ اى الّذى يتولّى كفايتك اللَّه، هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ يوم بدر، وَ بِالْمُؤْمِنِينَ يعنى الانصار. وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ اى بين قلوب الاوس و الخزرج و هم الانصار جمعهم اللَّه على الايمان و المودة بعد ان كانوا اشتاتا و جعلهم اخوانا بعد ان كانوا اعداء.
لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً نصب على الحال، اى بلغ عداوتهم نهاية، لو انفق منفق فى اصلاح ذات بينهم ما فى الارض من الاموال لم يقدر على الاصلاح و الالفة و رفع الاحنة، وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ لان قلوبهم بيده يؤلّفها كيف يشاء. معنى آنست كه اگر هر چه در روى زمين مالست و نعمت تو هزينه كنى و بذل كنى تا ميان اوس و خزرج و جز از آن از قبائل متعادى با يكديگر از عرب كه ميان ايشان كارهاى عظيم قديم بود از ثرات و احن، ميگويد: اگر آن همه خرج كنى تا ميان ايشان صلح دهى آن كينه و عداوت برگيرى نتوانى، و اسلام آن را همه بسترد و برگرفت، و ايشان را همه برادران كرد، تا ميان ايشان نه عداوت ماند نه تنافر. رب العالمين خبر داد درين آيت كه، آن همه من كردم بفضل و رحمت خويش.
إِنَّهُ عَزِيزٌ لا يمتنع عليه شىء حَكِيمٌ عليم بما فعله.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا... الاية. مرگ چهار قسم است: (مرگ اهانت و لعنت، و مرگ حسرت و مصيبت، و مرگ تحفة و كرامت، و مرگ خلعت و مشاهدت). مرگ لعنت مرگ كافران است، حسرت مرگ عاصيان است، و مرگ كرامت مرگ مؤمنان است، مرگ مشاهدت مرگ پيغمبران است. مرگ لعنت را گفت: وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا....جايى ديگر گفت: وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ. يا سيد، اگر بينى تو آن كافران را در آن سكرات مرگ، و آن زخم و ضرب فريشتگان عذاب كه از سياست و هيبت و نهيب ايشان آسمان و زمين ميلرزد، آن كافر در ميان دود و آتش و بوى ناخوش گرفتار شده و ضربت ملك و قطيعت ملك بر دل آمده، اگر بنالد بر خود درد افزايد و اگر بزارد نداء لا بشرى آيد، گرد نوايست بر رويش نشسته و آتش قطيعت در جان افتاده و دوزخ پر زفير كرده و ملك از وى بيزار گشته، زينهار از قهر قطيعت، زينهار از داغ فرقت. اما مرگ حسرت مرگ عاصيان است كه روزگار را بغفلت بسر آورده و در طاعات و عبادات تقصير كرده، ناگاه در قبض ملك الموت اوفتاده و در سكرات مرگ گرفتار شده. از يك سوى فريشته رحمت بيند شرمش آيد كه خيرها كم كرده از ديگر سوى فريشته عذاب بيند بترسد از آنكه بدها و زشتها كرده، آن بنده عاصى بيچاره ميان مانده و چشم بر غيب نهاده، تا خود چه آيد، از غيب كرامت آيد يا اهانت! فضل بيند يا عدل! پس فريشتگان طاعت و معصيت بر وى عرضه كنند، طاعت اندك، بىحرمتى گزاف، كارى فراوان حسرتش بر حسرت بيفزايد و معصيت بر معصيت! پس آن اعمال وى طاعت اندك و معصيت فراوان هر دو مهر كنند و بگردن وى اندر آويزند، در نعش هم چنان و در لحد هم چنان، و بقيامت هم چنان، چنان كه رب العزه گفت: وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ. سه ديگر مرگ تحفه و كرامت است مؤمنان را و نيك مردان را، فريشتگان رحمت بصد هزاران لطف و كرامت و رفق و راحت و بشرى و بشارت، قبض روح پاك ايشان ميكنند و بالطاف و كرم و نواخت بىنهايت بشارت ميدهند، كه سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. و مصطفى ص گفت تحفة المؤمن الموت. عطاء مؤمن مرگ است، زيرا كه حجاب مؤمن از حق نفس اوست، و مرگ برداشتن آن حجاب است، و عارفان را هيچ عطاى و تحفه بدان نرسد كه راه دوست بريشان گشاده گردد و حجابها برداشته شود.
بشر حارث گفت: شتّان بين قوم و بين قوم، قوم موتى و يحيى القلوب بذكرهم و قوم احياء قسمت القلوب برؤيتهم. گويند درويشى اين آيت از كسى بشنيد كه إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ وقتش خوش گشت سماعش افتاد نعره بزد و گفت آه كى بود كه اين روز آيد و اين درويش از بند بر آيد، گفتند ترا چه روى نمود از اين؟ گفت: دنيا حجابست و قيامت وقت مشاهدت و دوستان را حجاب بلاست و مشاهدت عطا، كى باشد كه از اين حجاب بار رهيم و بدولت و مواصلت رسيم.
چهارم مرگ مشاهدت است، اكرام و اعزاز پيغامبران و نواخت ايشان بنداء لطف بىواسطه از حضرت عزت روان كه يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً.
عبد اللَّه مسعود گفت: جماعتى مهاجر و انصار بخانه عايشه گرد آمديم.
رسول خدا بما در نگرست چشمش پر آب شد. گفت: مرحبا بكم حياكم اللَّه جمعكم اللَّه نصركم اللَّه هداكم اللَّه سلمكم اللَّه وفّقكم اللَّه قبلكم اللَّه اوصيكم بتقوى اللَّه و اوصى اللَّه بكم و استخلفه عليكم.
آن گه وصيتها كرد و پندهاى بليغ داد. ياران گفتند: يا رسول اللَّه مگر روزگار عمرت بسر آمد و وقت رفتن در آمد. مصطفى ص گفت: قد دنا الاجل و المنقلب الى اللَّه و الى السدرة المنتهى و الجنة المأوى و العرش الاعلى و الكاس الاوفى و الرفيق الاعلى.
آرى مرغ حضرت سر آن دارد كه باز پرد بآشيان عزت مرغى كه پر او عشق پرواز او ارادت، افق او غيب منزل او درد استقبال او جلال. اتيته هرولة. هر گه كه اين مرغ حضرتى از قفس بشرى بر افق غيب پرواز كند، كرّوبيان عالم قدس دستها بديده خويش باز نهند، و رنه برق اين جمال ديدهاى ايشان بسوزد. در وقت مرگ موسى كليم برقى از سرادقات هيبت در هواى ولايت عشق او بتافت يك چشم عزرائيل از آن برق هيبت او بحال نيستى باز شد. گفتند يا عزرائيل چون بر دوستان ما روى نگر تا بادب باشى و بىدستورى فرا پيش ايشان نروى و زبان حال مشتاق از غيرت دوستى و كمال سوز مهر ازلى همى گويد:
كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ تهديد و وعيد مشركان قريش است و كفار عرب. ميگويد چشم عبرت باز كنيد و در عادت و سيرت رفتگان و گذشتگان نگريد و سرانجام ايشان از آن جهانداران و گردنكشان كه بودند بنگريد كه ايشان چه كردند و ما با ايشان چه كرديم و بر سر ايشان چه رانديم. وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً وَ كُلًّا ضَرَبْنا لَهُ الْأَمْثالَ وَ كُلًّا تَبَّرْنا تَتْبِيراً. اى كفّار عرب، و اى مشركان قريش اگر شما همان كنيد كه ايشان كردند، از سياست قهر ما همان بينيد كه ايشان ديدند.
ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً الايه. سنّت و آئين ما چنان است كه بر بندگان نعمت ريزيم و معيشت فراخ در پيش نهيم، پس اگر شكر آن نگزارند و حقّ آن بر خود بنشناسند، نعمت از ايشان بگردانيم و به نقمت بدل كنيم.
إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ، إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ چه اميد ماند در كار ايشان و چه سود دارد اعمال ايشان، بعد از آن كه در ازل عدل خود بر ايشان براند كه: شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ و در ابد اين حكم بر ايشان برفت، فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ.
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ بر زبان تفسير قوة رمى سهام غازيان است بر وى دشمن و از روى اشارت، سهام سحرگاهى است در عالم غيب بنعت خشوع و خضوع، و رمى القلب الى الحقّ معتمدا عليه و راجعا عمّا سواه. و گفتهاند: اين قوة، قوت دل است و ثقت بنصرت و تأييد الهيّت، چنان كه گفت: هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ اى هو الّذى بنصره افردك، و بلطفه ايّدك، و عن كلّ سؤل و نصيب طهّرك و عن رق الاشياء حرّرك و فى جميع الاحوال كان لك.
أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ. الّف بين قلوب المرسلين بالرّسالة و قلوب الانبياء بالنبوّة و قلوب الصّدّيقين بالصّدق و قلوب الشهداء بالمشاهدة و قلوب الصالحين بالخدمة و قلوب عامّة المؤمنين بالهداية، فجعل المرسلين رحمة على الانبياء و جعل الانبياء رحمة على الصدّيقين و جعل الصدّيقين رحمة على الشهداء و جعل الشهداء رحمة للعالمين و جعل الصالحين رحمة على عامّة المؤمنين و جعل المؤمنين رحمة على الكافرين.
۷ النوبة الاولى
قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ اى پيغامبر بسنده است ترا خداى، وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ. (۶۴) و ايشان كه پى برانند بتو از گرويدگان.
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اى پيغامبر، حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ گرم كن و بر انگيز گروندگان را بر كشتن كردن، إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ اگر از شما بيست تن بود شكيبايان، يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ باز بشكنند دويست تن را، وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ و اگر از شما صد تن بود، يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا باز شكنند هزار تن را از كافران، بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ. (۶۵) اين بآنست كه ايشان و حقّ از باطل باز نشناسند.
الْآنَ اكنون، خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ سبك كرد خدا بار از شما، وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً و بدانست و بديد كه در شما سستى و بيچارگى است، فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ و اگر از شما صد تن بود شكيبا، يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ باز شكنند دويست تن را، وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ و اگر از شما هزار تن بود، يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ باز شكنند دو هزار تن را، بِإِذْنِ اللَّهِ بيارى خدا و دستورى وى و فرمان وى، وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ. (۶۶) و خدا بيارى با شكيبايان است.
ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى هرگز نبود پيغامبرى كه وى را اسيران در دست آمد، حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تا پيش از اين خوناب او را افكند در زمين، تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا عرض اين جهان ميخواهيد و آنچه از آن فرا دست آيد، وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ و خدا شما را آخرت مىپسندد، وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. (۶۷) و خدا تواناييست دانا.
لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ اگر نه حكم خدا بودى، سَبَقَ حكمى كه رفت، لَمَسَّكُمْ فِيما أَخَذْتُمْ بشما رسيد بآنچه ستديد از فداها، عَذابٌ عَظِيمٌ. (۶۸) عذابى بزرگ.
فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ اكنون پس ميخوريد از آنچه غنيمت ستديد، حَلالًا طَيِّباً حلالى گشاده پاك، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و مىپرهيزيد از خشم خداى و عذاب او، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (۶۹) و ميدانيد كه خدا آمرزگار است و مهربان.
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اى پيغامبر، قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الْأَسْرى گوى آن كس را كه در دست شمااند از اسيران، إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً اگر خداى از دلهاى شما ايمان و راستى داند، يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ شما را به از آن دهد كه از شما ستدند، وَ يَغْفِرْ لَكُمْ و بيامرزد شما را، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (۷۰) و خدا آمرزگار است مهربان.
وَ إِنْ يُرِيدُوا خِيانَتَكَ و اگر پس خواهند كه با تو كژ روند، فَقَدْ خانُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ اوّل هم چنين بودند، با خدا كژ رفتند، فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ خدا ايشان را در دست تو داد و ترا بر ايشان پيروزى داد، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. (۷۱) و خدا دانائيست راستدان.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ايشان كه بگرويدند، وَ هاجَرُوا و ايشان كه از جاى خويش و كسان خويش ببريدند، وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و باز كوشيدند، بتن خويش و مال خويش از بهر خداى، وَ الَّذِينَ آوَوْا و ايشان كه رسول خداى را و مؤمنانرا با خان و مانهاى خود آوردند، وَ نَصَرُوا و يارى دادند ايشان را، أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ ايشانند كه يكديگر را اولياء و دوستاناند، وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه بگرويدند، وَ لَمْ يُهاجِرُوا و از خان و مان و كسان خود نبريدند و بر رسول نيامدند، ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ شما كه مؤمنانايد مهاجرانايد از خويشى ايشان در هيچ چيز نهايد، حَتَّى يُهاجِرُوا تا آن گه كه پس ايمان بدار الهجرة آرند، وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ و اگر از شما يارى خواهند بر مشركان آن گرويدگان كه مقيماند در دار الشرك، فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ بر شما است كه ايشان را يارى دهيد، إِلَّا عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ مگر بر قومى كه ميان شما و ميان ايشان مهادنهايست و عهدى، با ايشان غدر مكنيد، وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ. (۷۲) و خدا بآنچه شما كنيد بيناست و دانا.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ و ايشان كه كافر شدند يكديگر را اولياء و دوستانند، إِلَّا تَفْعَلُوهُ اگر نكنيد كه يارى دهيد چون از شما يارى خواهند، تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ فتنهاى بود در زمين و بازگشت از اسلام با كفر، وَ فَسادٌ كَبِيرٌ (۷۳) و تباهى بزرگ.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ و ايشان كه بگرويدند و هجرت كردند و از بهر خداى با دشمن باز كوشيدند، وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا و ايشان كه رسول خداى را و ياران را مأوى دادند و در همه حال ايشان را يارى كردند، أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ايشانند گرويدگان براستى، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ. (۷۴) ايشانراست آمرزش و روزى نيكو آزاده بىرنج.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ و ايشان كه بگرويدند از پس حديبيه، وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا مَعَكُمْ و هجرت كردند و جهاد كردند با شما بهم، فَأُولئِكَ مِنْكُمْ ايشان از شمااند، وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ و خويشاوندان بيكديگر ارزانىاند در ميراث، فِي كِتابِ اللَّهِ در دين خداى و حكم وى، إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. (۷۵) كه خداى به همه چيز داناست.
النوبة الثانية
قوله تعالى و تقدس: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ. سعيد جبير روايت كند از ابن عباس، گفت: سى و سه مرد مسلمانان بودند و شش زن در خانه ارقم جمع آمده و اسلام پنهان داشته تا عمر خطاب مسلمان شد و عدد مسلمانان بچهل رسيد و اظهار اسلام كرد و رب العزة در شأن وى اين آيت فرستاد كه: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ. در معنى اين آيت دو وجه گفتهاند، قومى ظاهر گرفتند، گفتند: معنى آنست كه: اى پيغامبر، خدا ترا بسنده است و ايشان كه اتباع تو كردند از مؤمنان يعنى عمر خطاب، و اين جمع مسلمانان، و دليل برين وجه آيت پيش است كه گفت: هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ. جايى ديگر گفت: فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ، و باين وجه موضع من رفع است، معطوف بر اللَّه، يعنى حسبك اللَّه و من اتبعك من المؤمنين. وجه ديگر آنست كه يكفيك اللَّه و يكفى من اتّبعك، و موضع من نصب است. و قيل خفض و معناه حسبك اللَّه و حسب من اتّبعك من المؤمنين، و كرّر حسبك فى الآيتين، لانّ الاوّل فى كفاية الخداع و الثّاني عام.
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ التّحريض فى اللّغة ان تحث الانسان على الشيء، حثّا يعلم معه انه حارض ان تخلف عنه و الحارض الّذى قارب الهلاك، و منه قوله: حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً اى حتّى تذوب غمّا فتقارب الهلاك.
إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ. ان شرطى است بمعنى امر، اى ليصير عشرون و ليثبتوا فى مقاتلة مائتين. ابن عباس گفت: فرض بود بر مسلمانان يك مرد مسلمان با ده مشرك مقاومت كردن، و در جنگ روى از ايشان بنهگردانيدن، در روز بدر و پيش از آن چنين بوده، رب العالمين گفت: بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ اى ذلك من اجل انّهم يقاتلون على جهالة من غير احتساب و لا طلب ثواب، فلا يثبتون اذا صدقتموهم القتال خلاف من يقاتل على بصيرة يرجوا ثواب اللَّه. پس اين بر مسلمانان صعب آمد و دشخوار، تضرّع كردند و از حقّ جلّ جلاله سبك بارى خواستند تا رب العزّه آن را منسوخ كرد و ناسخ فرستاد كه: الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً. قراءت حجازى و شامى و بصرى فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ بتا است، در هر دو آيت بالفظ مائة شود و لفظ مائة مؤنث است، باقى بيا خوانند با عدد مذكّر شود كه مائة وران افتاد. وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً بفتح ضاد قراءت عاصم است، حمزه و باقى بضمّ خوانند و بنزديك عرب ضمّ فصيحتر بود. در شواذ خواندهاند و علم بر فعل مجهول، و اين كس از وحشت آن مىگريزد كه كسى پندارد كه خداى اكنون بدانست، و در قرآن ازين لفظ فراوان است و در آن دلالت نيست بر حدوث علم، چنان كه جاى ديگر گفت: عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ، عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ، عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى، فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ در آن هيچ دلالت نيست بر حدوث علم قديم كه خداى را علم و دانش بود و هست پيش از كاينات و واقعات و گفتهاند كه: درين آيت معنى علم رؤيت است كه عرب برؤيت از علم حكايت كند و بعلم از رؤيت. و قتيبى گويد: خداى را دو علم است، علمى پيش از كار و علمى پس از كار.
فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ اى محتسبة يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ، وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ. قال: ابن شبرمة: و كذا النّهى عن المنكر لا يحلّ للواحد ان يفر من اثنين اذا كانا على منكر و له ان يفرّ من الاكثر. ثمّ قال: وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ فمن يغلبهم.
ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى. سبب نزول اين آيت آن بود كه روز بدر بعد از آن هفتاد كس از صناديد قريش كه كشته شدند هفتاد كس ديگر از مشركان اسير گرفتند، مصطفى ص در كار ايشان باصحابه مشورت كرد. ابو بكر صديق گفت: يا رسول اللَّه! هؤلاء قومك و اهلك و انى ارى ان تأخذ منهم الفدية فيكون ما اخذنا منهم قوة على الكفار و عسى ان يهديهم اللَّه فيكونوا عضدا، گفت: يا رسول اللَّه قوم تو اند و خويش و پيوند تواند قبيله و عشيره تواند اگر از ايشان فدا خواهد كه مسلمانان را از آن قوّتى باشد بر جنك دشمن مگر آن را وجهى بود و باشد كه خداى ايشان را راه نمايد و مسلمان شوند و مؤمنانرا از ايشان يارى باشد. رسول خدا به عمر اشارت كرد كه تو چه مىگويى؟ عمر گفت: و اللَّه ما ارى ما راى ابو بكر، و اللَّه كه در كار مشركان آن راى نيست كه ابو بكر راست، رأى من آنست كه مشركان را از پشت زمين برداريم. فلان كس كه خويشاوند من است بدست من دهى تا به تيغ سر وى بردارم، و عقيل را بدست على دهى تا با وى همين كند و فلان كس كه حمزه را برادر است بدست حمزه دهى تا همين كند، ايشان ائمه كفر و ضلالت اند و اگر چه خويش و پيوند تو اند حقّ تو نشناختند و حرمت تو نداشتند و جز سزاى قتل نهاند. رسول خدا گفت يا ابا بكر! مثل تو مثل ابراهيم خليل است كه گفت: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ، و مثل عيسى كه گفت: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. و يا عمر! مثل تو مثل نوح است كه گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً، و مثل موسى كه گفت رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ. آن گه مصطفى بقول ابو بكر كار كرد و از ايشان فدا ستد. عمر خطاب گفت: ديگر روز بامداد بحضرت سيّد رفتم، مصطفى را ديدم و ابو بكر كه هر دو مىگريستند. گفتم: يا رسول اللَّه چه رسيد شما را اين ساعت كه مىگرييد. گفت: يا عمر آن حكم كه دى رفت و آن فداها كه از ايشان ستده آمد خدا آن را نپسنديد و عتاب كرد و اينك آيت فرستاد.
ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ. قراءت بصرى بيا است و اسرى جمع اسير، مثل قتيل و قتلى، اى لم يكن لنبى ان يشتغل بالاسر و الفداء لانّ ذلك يذهب بالمهابة يثخن، اى حتّى يكثر القتل و الاثخان الاكثار من القتل مشتق من الثخانة و هى الصلابة و الكثافة، و قيل الشدة و القوة. ميگويد هيچ پيغامبر بر آن نبود كه اسير را دارد و فدا ستاند، كه داشتن و فدا ستدن هيبت و حشمت ببرد تا بسيار از آن اسيران مىكشتند و در زمين مىافكندند و مغلوب و مقهور خود ميداشتند تا در دلهاى مشركان از پيغامبر و مؤمنان مهابت و رعب بود. ابن عباس گفت: اين حكم روز بدر بود كه مسلمانان اندك بودند و اسلام هنوز قوى نگشته بود باز كه مسلمانان بسيار شدند و كار اسلام و مسلمانان بالا گرفت و قوى شد، در كار اسيران اين آيت آمد: فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً.
ثم قال تعالى تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا. يعنى المال الّذي اخذتموهم من الفداء سمّاه عرضا لانه سريع الانقضاء قليل الثبات. وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ اى يريد لكم ثواب الآخرة بقهركم المشركين و نصركم دين اللَّه. وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ امر باثخان الكفار.
لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ، كتاب اينجا بمعنى حكم است، اى لولا حكم من اللَّه سبق، هم چنان كه جايى ديگر گفت: كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، اى حكم اللَّه عليكم. يعنى لولا حكم من اللَّه سبق ان لا يعذّب احدا ممن شهد بدرا مع النبى ص. اى أصابكم فيما اخذتم، من الفداء قبل ان تؤمروا به عذاب عظيم. ميگويد اگر نه آنيد كه خداى حكم كرده است كه هيچ كس را از بدريان هرگز عذاب نكند شما را عذاب كردى باين فدا كه ستديد پيش از آن كه شما را بآن فرمودند. معنى ديگر ابن عباس گفت: پيش از مبعث مصطفى ص مال غنيمت و قربان و فداء اسيران و امثال آن حرام بود بر پيغامبران و امتان ايشان، و رب العزة در لوح محفوظ نبشته و حكم كرده كه آن حلال است محمد را و امّت وى را، پس روز بدر پيش از آن كه فرمان و حكم از آسمان آمد ايشان شتاب كردند و فدا ستدند. رب العالمين گفت: اگر نه آن بودى كه در لوح محفوظ حكم من سابق است كه آن غنيمت شما را حلال است و نيز حكم كردهام كه هر كه گناه كند و توبه كند گناهش بيامرزم، شما را باين فدا ستدن عذابى بزرگ رسيدى. و گفتهاند اين كتاب همان است كه آنجا گفت: كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ يعنى اگر نه آن بودى كه من رحمت خود بر شما بر نبشتهام كه بر شما رحمت كنم و بيامرزم و عذاب نكنم. لَمَسَّكُمْ فِيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ. سعد بن معاذ گفت: يا نبى اللَّه، كان الاثخان فى القتل احبّ الى من استبقاء الرّجال. فقال رسول اللَّه لو نزل عذاب من السماء ما نجا منه غير عمر بن الخطاب و سعد بن معاذ ثم احلّ لهم الغنائم.
فقال تعالى: فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلالًا طَيِّباً اصبتم و اخذتم من الكفار قهرا، و من هاهنا للتبيين حلالا طيّبا، لم يحلّ لغيركم و انما كانت نار تنزل من السماء فتاكلها.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ غفر لكم ذنبكم، رَحِيمٌ حيث رخّص لكم الغنائم.
قال النّبي ص لم يحلّ الغنائم لمن كان قبلنا، ذلك بان اللَّه راى ضعفنا و عجزنا فطيّبها لنا.
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الْأَسْرى. كلبى گفت: اين آيت در شأن عباس بن عبد المطلب آمد و برادرزاده وى عقيل بن ابى طالب و نوفل بن الحارث، و عباس بن عبد المطلب يكى بود از آن ده مرد كه مطعمان بودند مشركان را، كه بجنك بدر مىشد و بيست اوقيه زر عباس با خود داشت ازو بستدند. عباس گفت: يا محمد آن بيست اوقيه بحساب فدا كه از من مىستانند در آر. گفت نيارم كه آن بقصد مسلمانان و اطعام مشركان بيرون آوردى، آن در حساب فدا نيارم و فداى عقيل و نوفل نيز بر تو است. عباس گفت: يا محمد، تركتنى اتكفّف قريشا ما بقيت. فقال رسول اللَّه ص: اين الذّهب الّذى دفعته الى ام الفضل مخرجك الى بدر؟ و قلت لها انّى لا ادرى ما يصيبنى فى وجهى هذا فان حدث لى حدث فهذا لك و لعبد اللَّه و لعبيد اللَّه و للفضل و قثم يعنى بنيه. فقال له العباس: و ما يدريك؟ قال: اخبرنى به ربّى.
قال: اشهد انّك صادق و انّى قد دفعت اليها الذّهب و لم يطلع عليه احد الّا اللَّه، و انا اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّك رسول اللَّه. قال العباس: فاعطانى اللَّه خيراً مما اخذ منى، اعطانى عشرين عبيدا كلهم يضرب بمال كثير مكان العشرين اوقيه و انا ارجوا لمغفرة من ربّى فذلك قوله: إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ،
قرء ابو جعفر و ابو عمرو اسارى و هو جمع الجمع. يقال اسير و جمعه اسرى، كمريض و مرضى و هالك و هلكى و جمع الجمع اسارى.
إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يعنى ايمانا و اسلاما، يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ من الفداء. گفتهاند خلافت بنى العباس از آن خبر است.
وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ روى ان العباس كان يقول: انجز احد الوعدين و انا على ثقة من الآخرة.
وَ إِنْ يُرِيدُوا يعنى الاسرى، خِيانَتَكَ نقض ما عاهدوا معك.
فَقَدْ خانُوا اللَّهَ بالكفر و الشّرك، مِنْ قَبْلُ اى من قبل العهد و قتل بدر فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ اى فامكنك منهم و نصرك عليهم فهزمتهم و اسرتهم، و المعنى ان عادوا عدنا لهم.
وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بخيانتهم حين خانوها، حَكِيمٌ فى تدبيره عليهم و مجازاته ايّاهم.
قوله: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ اين صفت مهاجران است كه با رسول خدا برخاستند و در معركها خود را هدف تير دشمن ساختند و در اعلاء كلمه حقّ و دين اسلام كوشيدند.
وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا اين صفت انصار است كه رسول خدا و مؤمنانرا بخان و مانهاى خود فروآوردند، پس آنكه ده سال رسول خدا ميگفت: من يؤوينى حتى ابلغ كلام ربى؟
كيست كه ما را مأوى دهد تا كلام خداى خود برسانم؟ و كس او را جواب نميكرد، تا ايشان بخوشدلى و صدق ايمان و دل او را بپذيرفتند و مؤمنانرا هر يكى مأوى دادند و ايشان را بر دشمنان يارى دادند و با ايشان حرب كردند.
رب العالمين گفت: أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ ايشانند كه يكديگر را دوستاناند و برادران. و مصطفى ص گفت: و فى كل دور الانصار خير.
ابن عباس گفت: أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ فى الميراث كانوا يتوارثون بالايمان و الهجرة و بالمؤاخاة الّتي كان رسول اللَّه ص يواخى بينهم دون القرابة المفردة حتّى نسخ بقوله: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ. ميان مهاجرت مصطفى ص و ميان فتح مكه توارث ميان مؤمنان بهجرت مىبود، مهاجر از مهاجر ميراث ميبرد، اگر چه قرابت و رحم نبود و آنجا كه قرابت بود و هجرت نبود ميراث نبود اگر چه ايمان آورده بود در دار الشّرك. اينست كه رب العزّة گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ، يعنى من ميراث و غنيمة و فىء. حَتَّى يُهاجِرُوا حكم خداى بر اين نسق بود تا آن گه كه ناسخ آن رسيد پس فتح مكه كه: أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ و هجرت منقطع گشت و مصطفى گفت: لا هجرة بعد الفتح انما هى الشهاده.
قرائت حمزه من ولايتهم بكسر واو است و هى قراءة رديّة فان الولاية انّما هى من الوالى و الولاية من الولىّ. و قد قال فى صدر الاية بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ اولياء گفت نه ولاة.
وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ يعنى و ان استنصروكم الذّين آمنوا و لم يهاجروا عن الكفار، فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ عهد الى مدة او موادعة فلا تغدروا.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ اى لا توارث بينهم و بينكم و لا ولاية.
و الكافر ولىّ الكافر دون المسلم. درين آيت تقديم و تأخير است، تقديره: و الذين آووا و نصروا اولئك بعضهم اولياء بعض، و الذين كفروا بعضهم اولياء بعض اين با آنست بمعنى، پس گفت: وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ.
إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ، و قيل: الّا تفعلوه، اى ما امرتم به من التّوارث بالايمان و الهجرة، تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ زوال نظام المؤمنين و تفريق كلمتهم، وَ فَسادٌ كَبِيرٌ فى الارض من جهة الكفّار و سفك الدّماء.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ. اين الّذين بدل الّذين پيشين است و همان قوماند مهاجران و انصار، و تكرار از بهر آنست كه اين حكم راست و اين ثواب را.
أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا صدقا حقّقوا ايمانهم و الهجرة و الجهاد و بذل المال فى دين اللَّه.
لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ لا منّة فيه و لا تبغيض. و قيل: رِزْقٌ كَرِيمٌ لا يصير حدثا بل رشحا كالمسك.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ اى من بعد نزول هذه الآية، و قيل من بعد الحديبية و هى الهجرة الثّانية.
وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولئِكَ مِنْكُمْ فى حملكم و جملتكم، وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ اى الاقوياء الّذين تجمعهم بالقرب رحم واحدة او ينسبون الى اب واحد بعضهم اولى ببعض فى الميراث من الاجانب.
فِي كِتابِ اللَّهِ اى فى حكمه، و منه قوله تعالى: كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ اى حكم اللَّه، و قيل فى كتاب اللَّه الّذى عنده و هو اللّوح المحفوظ. و منه قوله تعالى: إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها. ثمّ التوارث بالجهرة و الاخاء صارت منسوخة بقوله: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ.
إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ من الفرائض و المواريث و غير ذلك.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، سياق اين آيت تشريف و تخصيص عمر خطاب است كه.... بعهد اسلام در آمد. مصطفى ص او را در كنار گرفت و گفت: الحمد للَّه الذى هداك الى الاسلام يا عمر، پس دست وى گرفت و او را پيش ياران برد و گفت: بشروا فهذا عمر قد جاءكم مسلما، اى ياران من، بشارت پذيريد كه عمر باسلام در آمد. حمزه برخاست و او را در كنار گرفت، و ياران همه شاد گشتند و بشاشت نمودند و گفتند: الحمد للَّه الذى هداك الى الاسلام يا عمر.
پس عمر گفت: يا رسول اللَّه كم عددنا، چند بر آيد عدد مسلمانان. رسول خدا گفت: تسعة و ثلاثون، و بك اتم اللَّه الاربعين. چهل، كم يك كس بوديم و اكنون كه تو آمدى، عقد چهل تمام شد. عمر گفت: يا رسول اللَّه چرا اين كار پنهان داريم و چرا اين علم اسلام آشكارا بدر نياريم؟ أ فيعبد اللات و العزى علانية على رؤس الخلائق و يعبد اللَّه جلّ جلاله سرّا كلّا و الّذى بعثك بالحقّ لا يعبد اللَّه سرّا بعد اليوم.
عمر دامن عصمت مصطفى گرفت و او را بيرون آورد و آن قوم كه با مصطفى بودند از صدّيقان همه بيرون آمدند و دو صف بر كشيدند. يك صف عمر در پيش ايستاد و يك صف حمزه، همى آمدند تا به مسجد حرام، و كافران و مشركان منتظر كه هم اكنون عمر سر محمد مىآرد و از اسلام وى همه بىخبر بودند. عمر چون روى كافران ديد، تكبير گفت كه رعب آن در دلهاى كافران افتاد و روى عقلهاشان سياه گشت، آن گه گفت:
نذبّ عنه الخال و الاعماما كفّار قريش آن روز چون عمر را بديدند دل از دولت خويش برگرفتند و آن روز بديدن عمر غمناكتر از آن شدند كه آن روز كه رسول خدا وحى آشكارا كرده بود...
اى جوانمرد، گوهر وصال او نه چيزى است كه بدست هر دون همّتى افتد، درّيست كه در صندوق صدق صدّيقان بدست آيد، عبهرى است كه از حدائق حقايق عاشقان پيدا شود. غوّاصان اين گوهر هر يكى على الانفراد، خورشيد ارادت و مستقرّ عهد دولت و مقبول حضرت الهيّت آمدند، صفت ايشان اينست كه رب العزّة گفت در آخر سورة: آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا. حكم ايشان اينست كه أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ، خلقت ايشان اينست كه أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا، ثواب ايشان اينست لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ، و رزق كريم آنست كه خورشيد وصال از مشرق تافت، تابان شود، همه آرزوها نقد شود و زيادت بيكران شود، قصّه آب و گل نهان شود و دوست ازلى عيان شود، ديده و دل هر دو بدوست نگران شود.