قرآن کریمبه زبان فارسی

۹ سورة التوبة مدنية (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۹- سورة التوبة- مدنية

۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ اين بيزارى است از خدا و رسول او، إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۱) بايشان كه پيمان بستيد با ايشان از مشركان.

فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ ميرويد در زمين چهار ماه، وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ و بدانيد كه شما خداى را در خود عاجز نياريد، وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ (۲) و بدانيد كه خداى خجل كننده و كم آورنده و رسوا كننده مشركان است.

وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ و اين آگاهى در ايشان است از خدا و از رسول وى بمردمان، يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ روز حج مهين، أَنَّ اللَّهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ كه خداى بيزار است از مشركان، وَ رَسُولِهِ و رسول او از ايشان بيزار، فَإِنْ تُبْتُمْ اگر باز گرديد از شرك، فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ آن به شما را، وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ و اگر برگرديد، فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ بدانيد كه شما نه آنيد كه عاجز آريد خداى را از خويشتن يا از وى پيش شيد، وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا و بشارت ده ايشان را كه كافر شدند، بِعَذابٍ أَلِيمٍ. (۳) بعذابى دردنماى.

إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ مگر آن گروهان از مشركان كه با ايشان پيمان بسته‏ايد ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً و از شرطها كه در عهد با شما كردند چيزى بنكاسته‏اند، وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً و هيچ دشمن را از آن شما، شما را يارى نداده‏اند، فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ؟ بريد ايشان را پيمان كه با ايشان كرديد، إِلى‏ مُدَّتِهِمْ تا بآن درنگ كه ايشان را نامزد كرده‏اند، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ. (۴) كه خداى دوست دارد پرهيزكاران از بد عهدى.

فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ كه ماههاى حرام بگذرد، فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ مشركان را ميكشيد از آن گاه، حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ هر جاى كه يابيد ايشان را، وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ و مى‏گيريد و مى‏پناويد، وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ و ايشان را مى‏نشينيد بهر ديده‏اى و مى‏جوئيد، فَإِنْ تابُوا اگر باز گردند از شرك خويش، وَ أَقامُوا الصَّلاةَ و نماز را بپاى دارند، وَ آتَوُا الزَّكاةَ و زكاة دهند، فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ ايشان را ايمن داريد و راه ايشان باز دهيد، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (۵)

كه خداى آمرزگار است و بخشاينده.

وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ و اگر كسى از مشركان زينهار جويد ازين كه تا در مسجد آيد تا نزديك تو آيد، فَأَجِرْهُ زينهار ده وى را، حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ تا بشنود سخن خداى، ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ آن گه او را بجاى بى‏بيمى وى رسان، ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ. (۶) از بهر آنكه ايشان قومى‏اند كه نميدانند تا بشنوند.

كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ انباز گيرندگان با خداى چه عهد بود و چه زينهار، عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ بنزديك خداى و نزديك رسول او، إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ مگر ايشان كه با ايشان پيمان بسته‏ايد بنزديك مكه روز حديبيه، فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ تا شما را بر وفا و شرط مى‏پايند، فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ شما ايشان را بر زينهار مى‏پائيد، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ. (۷) كه خدا دوست دارد باز پرهيزندگان از غدر.

كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ كى بود ايشان را پيمان و ايشان آنند كه اگر بر شما قادر شوند و دست ياوند، لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً هرگز بر شما نه آزرم خويشاوندى دارند و نه سوگند و نه زينهار، يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ شما را بسخن خويش خشنود كنند، وَ تَأْبى‏ قُلُوبُهُمْ و دلهاى ايشان مى‏سرباز زند، وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ. (۸) و بيشتر آنند از ايشان كه در علم من فاسقان‏اند كه مسلمانى را هرگز نيستند.

اشْتَرَوْا بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا بسخنان خداى بهاى اندك ميخرند ازين جهان، فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ تا از راه وى بر ميگردند و ميگردانند، إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. (۹) بدكار كه ايشان مى‏كنند.

لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً در هيچ مؤمن نه آزرم خداى كوشند و نه زينهار و نه پيمان كه نهادند، وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ. (۱۰) و ايشان‏اند كه اندازه درگذارانند و پيمان شكنان.

فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ و اگر باز گردند و نماز بپاى دارند، وَ آتَوُا الزَّكاةَ و زكاة دهند، فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ آن گه برادران شما اند در دين، وَ نُفَصِّلُ الْآياتِ و گشاده مى‏فرستيم و مى‏رسانيم سخنان خويش، لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ. (۱۱)ايشان را كه بدانند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ. اين سورة را شش نام است: سورة التّوبة و المبعثرة و المنقرة و المثيرة و البحوث. صد و بيست و نه آيت است و چهار هزار و نود و هشت كلمت و ده هزار و چهار صد و هشتاد و هشت حرف است، و پسين سورة كه از آسمان بزمين آمد در مدينه بيكبار تمام اين سورة است.

روت عائشة، قالت: قال رسول اللَّه ص: ما نزل علىّ القرآن الّا آية آية و حرفا حرفا ما خلا سورة برائة، و قل هو اللَّه احد، فانهما انزلتا علىّ و معهما سبعون الف صف من الملائكه.

و گفته‏اند ميان روز حديبيه و فتح مكه فرود آمد. رسول خدا ابو بكر را به حج فرستاد در آن سال باميرى بر حاج و على بن ابى طالب (ع) را بر پى وى بفرستاد، تا اين سورة به منا روز نحر بر خلق خواند و بچهار سخن ندا كرد: لا يدخل الجنة الا نفس مسلمة و لا يحج بعد العام مشرك و لا يطوف بالبيت عريان و من كان بينه و بين رسول اللَّه عهد فعهده الى مدته.

در ابتداء اين سورة بِسْمِ اللَّهِ ننوشتند، از بهر آنكه بنزديك عثمان چنان بود كه انفال و برائت يك سورة است و فصل در ميانه آن را كرده است كه قومى از صحابه بر آن بودند كه دو سورة است تا ميان هر دو قول جمع كرده آيد، و صحابه اين را بپسنديدند و هر دو سورة را قرينتين نام نهادند. ابىّ كعب را پرسيدند كه چرا در سر اين سورة بِسْمِ اللَّهِ ننوشتند، گفت: لانها نزلت فى آخر القرآن و كان رسول اللَّه يأمرنى اوّل كلّ سورة ب: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ و لم يأمرنى فى سورة برائة، بذلك فضمّت الى سورة الانفال لشبهها بها. يعنى امر العهود مذكور فى الانفال و هذه نزلت بنقض العهود و كانت ملتبسة بالانفال بالشّبه فضمّت اليها و كتب فى السّبع الطول.

و گفته‏اند كه بِسْمِ اللَّهِ زينهار است و افتتاح خير و اوّل اين سورة و عيد است و نقض عهد و برداشت زينهار، ازين سبب اين ننوشتند. و درين سورة نه آيت منسوخ است چنان كه بآن رسيم، بيان كنيم ان شاء اللَّه تعالى و تقدّس.

قوله: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ. اين آيت بآن آمد كه مشركان عهدى كه با رسول خدا و با مؤمنان كرده بودند و پيمانى كه بسته بودند، آن را نقض كرده بودند.

پس رب العالمين مصطفى ص را و مؤمنانرا فرمود كه چون ايشان پيمان بشكستند و بحرب شما بيرون آمدند، شما نيز عهدها كه با ايشان كرده‏ايد نقض كنيد و زينهار برداريد و باين معنى آيت فرو فرستاد كه بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ اى قد برأ اللَّه و رسوله من اعطائهم العهود و الوفاء اذ نكثوا. و برائة رفع لانه خبر ابتداء محذوف، اى هذه الآيات برائة، و قيل رفع لانه ابتداء و خبره إِلَى الَّذِينَ. و معنى برائة انقطاع عصمت است. ميگويد: ايشان را عصمت نماند و عهدى و زينهارى كه داشتند تا امروز منقطع گشت. آن گه سخن با معاهدان گردانيد، ايشان را گفت: فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ چهار ماه در زمين مى‏آئيد و ميرويد، چنانك خواهيد از اوّل شوال تا آخر محرم، و گفته‏اند از روز عرفه تا دهم ربيع الآخر. و اين معاهدان دو قوم بودند، قومى عهد داشتند از مصطفى ص كم از چهارماه، رب العزة درين آيت بچهار ماه برد، و قومى عهد داشتند بيش از چهارماه، رب العالمين فرمود، تا آن مدت بسر بردند، چنان كه گفت: فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى‏ مُدَّتِهِمْ. و گفته‏اند دو گروه بودند آن معاهدان، گروهى كم از چهارماه عهد داشتند و گروهى عهد داشتند امّا مدتى نامزد نكرده بودند. رب العالمين مدّت عهد هر دو گروه بچهار ماه باز آورد. و بقول بعضى مفسران، اين تأجيل ايشانراست كه نقض كردند، ميگويد: اين چهار ماه ديگر ايشان را زمان دهيد و پس از آن ايشان را عهد نيست، ميكشيد ايشان را و مى‏گيريد، و هر كه نقض عهد نكرد بر سر عهد خويش است و هر كه خود عهد نداشت، از مشركان پنجاه روز وى را زمانست، يعنى از دهم ذى الحجه تا آخر محرم، و گفته‏اند ابتداء چهار ماه بيستم ذى القعده بود و در اين سال درين روز حج نبود بحكم جاهليّت و ديگر سال حجة الوداع بود هم ذى الحجة چنان كه امروز است.

وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ اى و ان اجّلتم هذه الاربعة الاشهر فلن تفوتوا اللَّه، وَ أَنَّ اللَّهَ اى و اعلموا ان اللَّه مخزى الكافرين مذلهم بالقتل و الاسر.

زجاج گفت: كه اين از خداى تعالى ضمان است كه مؤمنانرا بر كافران نصرت دهد.

وَ أَذانٌ، اين عطف بر برائة است، اى و اعلام مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يعنى الى العرب، يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ روز عيد نحر است، بقول جماعتى صحابه چون عمر و على و ابن عباس و ابو هريره و خلقى از تابعين، و بقول بعضى روز عرفه است. و حج اكبر وقوف است بعرفه و حج اصغر عمره و اجماع است كه هر كه وقوف بعرفه ازو فائت شد حج از وى فائت شد، و قيل الحج الاكبر القران و الاصغر الافراد. قومى گفتند: آن روز را حج اكبر نام كردند از بهر آن كه عيدهاى اهل ملك ترسايان و جهودان و گبران در آن روز همه بهم آمده بود و اين قول پسنديده نيست كه در آن تعظيم و آئين كفر و كافران است و اين روا نيست و از حج اكبر درين هيچ چيز نيست. قومى گفتند حج اكبر آن روز بود و بس، يعنى اكبر من سائر الحج لما جرى فيه ما هو اعزاز للاسلام و اذلال من الشّرك. و قيل يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ اى حين الحج ايامه كلّها كما يقال: يوم الجمل و يوم صفّين و يوم بغاث يراد به الحين و الزمان لان كلّ حرب من هذه الحروب دامت ايّاما كثيرة.

أَنَّ اللَّهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اى من عهودهم، وَ رَسُولِهِ اى هو و رسوله.

رب العالمين درين آيت مصطفى را فرمود تا مشركان عرب را خبر دهد در روز حج اكبر كه خداى از ايشان بيزار است و رسول وى، و اين آن بود كه على ع را بفرستاد بموسم سنة تسع، تا از اول سوره برائة ده آيت و بقولى هشده و بقولى چهل و بقولى همه سوره بر ايشان خواند، و مصطفى ص گفت: «لا يبلغ عنّى الّا رجل منى»

و صاحب موسم آن سال ابو بكر بود. چون على ع در رسيد، گفت: اميرا جئت ام مامورا.

فقال على ع: بل مأمورا، و وقص عليه القصة، و كان ابو هريرة مع على ع.

قال الزجاج: السبب فى تولية على (ع) تلاوة البراءة انّ العرب جرت عادتهاى فى عقد عقدها و نقضها ان يتولّى ذلك على القبيلة رجل منها و كان جائز أن تقول العرب اذا تلا عليها نقض العهد من الرّسول من هو من غير رهطه هذا خلاف ما يعرف فينا فى نقض العهود فازاح النّبيّ ص العلّة فى ذلك، و قوله ص: لا يبلغ عنى الا رجل منى ليس بتفضيل منه لعلى على غيره و لكن عامل العرب على مثل ما كان بعضهم يتعارفه من بعضهم كعادتهم فى عقد الحلف و حلّ العقد كان لا يتولّى ذلك الّا رجل منهم.

فَإِنْ تُبْتُمْ اى رجعتم عن الكفر و اخلصتم التّوحيد، فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ من الاقامة على الكفر وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ عن الايمان، فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ اى لا تعجزونه هربا. آن گه ايشان را بعذاب آخرت بيم داد گفت: وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ آن گه قومى را از برائة عقود مستثنى كرد، اى وقعت البراءة من المعاهدين النّاقضين للعهود.

إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ، اين استثنا پيوسته بآنست كه أَنَّ اللَّهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ، إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ من شرط العهود شَيْئاً مگر آن گروهان از مشركان كه با ايشان پيمان بسته‏ايد به حديبية، و از آن شرطها كه در عهد با شما كردند، از آن چيزى بنه كاسته‏اند و هيچ دشمن را از آن شما بر شما يارى نداده‏اند و ايشان بنو ضمره و بنو كنانه‏اند و نه ماه از مدّت عهد ايشان را مانده بود، رب العالمين گفت: فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى‏ مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ الّذين يتّقون نقض العهد.

فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ و هى رجب و ذو القعدة و ذو الحجّة و المحرّم، و قيل هى الاربعة الاشهر الّتى هى مدّة التّأجيل. ميگويد: چون مدّت تأجيل بسر آيد مشركان را بكشيد هر جاى كه بر ايشان دست يابيد در حلّ و در حرم، وَ خُذُوهُمْ بالاسر، وَ احْصُرُوهُمْ ان تحصنوا، وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ اى على كلّ مرصد، يعنى خذوا عليهم الطّرق. علما را در نسخ اين آيت سه قول است، بيك قول منسوخ است بآن آيت كه خداى گفت: فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً و لا يحلّ قتل اسير صبرا، و بيك قول

منسوخ نيست، بل كه ناسخ است اين آيت را كه گفت: فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً، فلا يؤخذ من الاسير الفداء و لا يمنّ عليهم انما هو السيف او الايمان. و همچنين در قرآن صد و بيست و چهار آيت باين آيت منسوخ شده. قول سوم آنست كه هر دو آيت محكم‏اند، همان كه گفت: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ، و همان كه فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً و الامر فى ذلك الى الايمان، فَإِنْ تابُوا عن الشّرك، وَ أَقامُوا الصَّلاةَ!! المفروضة، وَ آتَوُا الزَّكاةَ الواجبة من العين و الثّمار و المواشى، فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ دعوهم و ما شاؤا و لا تتعرّضوا لقتلهم و اسرهم و حصرهم، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ لمن تاب و آمن.

وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ اى ان طلب واحد ممّن امرت بقتلهم ان يكون فى جوارك، فاجره، اى آمنه. حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ فيتبيّن له دين اللَّه و يقوم عليه حجّة اللَّه و يعرف صدقك، ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ اى فان ابى ان يسلم فردّه الى موضع امنة، ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ اى يفعل كلّ هذا لانهم جهلة لا يعلمون دين اللَّه و توحيده.

اين آيت حجّت روشن است و دليلى قاطع بر لفظيان كه گويند: الفاظنا بالقرآن مخلوقة، و معلوم است كه آن مستجير كه قرآن مى‏شنيد از لفظ رسول مى‏شنيد يا از لفظ صحابى و قرائت و لفظ وى سماع كرد و بجز از لفظ وى شنيدن سماع قرآن وى را ممكن نبودى، اگر آن لفظ و قرائت كه مى‏شنيد مخلوق است پس حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ معنى ندارد، چون خداى سماع وى كلام خود را تحقيق كرد روشن شد و معلوم گشت كه لفظ خواننده بقرآن مخلوق نيست.

كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ اين پيوسته است باوّل سورت و قوله: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ اى كيف لهم عهد، مع اضمارهم الغدر و نقضهم العهد. إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ و هم الّذين استثناهم اللَّه من البراءة و هم بنو ضمرة بن بكر و بنو كنانة. و گفته‏اند: اين استثناء منقطع است، اى لكن من عاهدتموهم عند المسجد الحرام فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ على وفاء العهد. فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ على الوفاء. قتاده گفت اين عهد روز حديبيه است، و مشركان نقض آن عهد كردند و بنى بكر را بر خزاعة كه خلفاء رسول خدا بودند يارى دادند. رب العالمين گفت تا ايشان بر وفاى عهد باشند، شما نيز بر وفاى عهد باشيد چون ايشان نقض كردند و پيمان شكستند قتال و حرب با ايشان حلال است. إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ الّذين يتّقون الغدر.

كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ اى كيف لا تقتلونهم و كيف يكون لهم عهد و هم ان يظفروا بكم و يقدروا عليكم، لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ اى لا يحفظوا فيكم، إِلًّا وَ لا ذِمَّةً.

الّ بنزديك عرب قرابت است و سوگند است و عهد است، و گفته‏اند نامى است از نامهاى خداوند جلّ جلاله، و لمّا قرئ على ابو بكر الصدّيق قرآن مسيلمة بن حبيب الحنفى الكذاب، قال ابو بكر: و يحك ما خرج هذا الكلام من الّ قط فاين ذهب بكم. و فى اشتقاقه قولان: احدهما الّك الشي‏ء اذا حدّده و الثّاني من الّ البرق اذ المع.

و ذمّة عهد است و پيمان و اصله من الذّم، اى ما يخاف الذّم و العيب فيه. لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً، معنى آنست كه اگر ايشان بشما دست يابند هيچ ابقا نكنند، نه حقّ قرابت خويش بجاى آرند، نه بوفاى عهد و پيمان باز آيند.

يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ بالوعد بالايمان و الطّاعة و الوفاء بالعهد، وَ تَأْبى‏ قُلُوبُهُمْ الّا الكفر و العصيان و الغدر، وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ خارجون عن العهد متمردون بالكفر اشْتَرَوْا بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا اى استبدلوا بالقرآن عرضا يسيرا و استبدلوا الدّنيا بالآخرة و هم الّذين جمعهم ابو سفيان على طعامه، و قيل هم اليهود و آيات اللَّه التورية و هم قوم منهم دخلوا فى العهد ثمّ رجعوا عنه، فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ اى اعرضوا عن دينه و طاعته، إِنَّهُمْ ساءَ ما اى بئس ما كانُوا يَعْمَلُونَ من اشترائهم الكفر بالايمان.

لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً. اين مشركان‏اند كه نقض عهد كردند، و گفته‏اند جهودان‏اند. پس الّ اينجا بمعنى قرابت نتوان بود كه ميان عرب و جهود قرابت نيست. پس الّ اينجا خدا است جلّ جلاله و الايل هو اللَّه عزّ و جلّ. قال محمد بن الفضل: حرمة المؤمن افضل الحرمات و تعظيمه اجلّ الطّاعات، يقول اللَّه عزّ و جلّ.

لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً، وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ المجاوزون للحلال الى الحرام بنقض العهد.

فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَإِخْوانُكُمْ اى فهم اخوانكم فِي الدِّينِ لا فى النّسب. دين اسمى است ملّت حنيفى را از روى شرع، امّا از روى لغت آن را چند معنى است: يكى جزا است و قصاص، چنان كه گفت: مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ اى يوم الجزاء و القصاص، يقال دنته بما صنع، اى جزيته و كما تدين تدان. الدّين الملكة و السلطان، يقال دنت القوم ادنيهم، اى قهرتهم و اذللتهم فدانوا، اى ذلّوا و خضعوا، و الدّين للَّه انما هو من هذا. منه قوله: وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ.

و الدّين الحساب منه قوله تعالى: مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ و منه قوله تعالى: يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ اى حسابهم.

وَ نُفَصِّلُ الْآياتِ اى نبيّن آيات القرآن، لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ انّها من عند اللَّه.

قال ابن عباس: حرّمت هذه الاية دماء اهل القبلة.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ. و عيد كافران است و تهديد بيگانگان، و سرانجام كفر ايشان فراق جاويدان و حسرت بيكران، درخت نوميدى ببر آمده و اشخاص بيزارى بدر آمده، چه سود دارد اكنون زارى، كه خداى حكم كرد به بيزارى، اينست فضيحت و رسوايى، ماتم بيگانگى و مصيبت جدايى، امروز خسته زخم قطيعت، فردا سوخته آتش عقوبت، امروز عذاب و خزى، وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ و فردا حسرت، اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ، امروز سياست، فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ، و فردا زقوم و حميم و غسلين. مسكين آدمى كه پيوسته در غفلت است يا در طاعت يا فترت است، نداند كه سرانجام كار وى چيست. آشنايى است يا بيگانگى در غفلت و معصيت مى‏زيد، و اين نشان بدبختى است، حرام ميخورد و بخسران دين رضا ميدهد، و اين نشان بيزارى است، در فرمان شرع سستى و با نهى حقّ ناپاكى، و اين نشان شوخى است. بيچاره آدمى بيدار آن گه شود كه نبود هر چه بودنى است، پند آن گه پذيرد كه باو رسد هر چه رسيدنى است، نميداند كه هر چه كشت رستنى است، و هر چه رست درودنى است، يموت الرّجل على ما عاش عليه و يحشر على ما مات عليه.

قوله: فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ. درين آيت اسباب قهر دشمن و انواع معالجه قتال بر شمرد، يكى اقتلوهم، دوم خذوهم، سوم احصروهم چهارم وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ.

در جنگ كهين با كمينه دشمن معالجت بايد تا مغلوب و مقهور شود. از روى اشارت ميگويد: در جهاد مهين با مهينه دشمن و هى النّفس الامّارة، انواع رياضات و فنون مجاهدات بايد تا مقهور گردد، و درين باب هيچ مجاهده بآن نرسد كه نفس را از شهوات و مألوفات بازدارد، و برخصها و تأويلات سر فرونيارد و آنچه بر وى دشخوارتر و صعبتر بر دست گيرد تا مقهور شود. ابو سعيد خرّاز گفت: ما در قهر نفس خويش چندان برفتيم كه هر مجاهدت و رياضت كه در وسع آدمى آيد، و شنيدم كه كسى كرد، من آن كردم و بجاى آوردم تا آن حدّ كه شنيدم كه خداى را فريشتگان‏اند كه عبادت ايشان بر درگاه عزّت آنست كه سرهاى خويش بزير كنند و پايها ببالا، روزگارى آن كرديم، اين چنين مجاهدات و رياضات با نفس خود بر دست گرفتيم و هنوز از شرّ وى ايمن نشديم. حسن بصرى گفت: عيسى ع پلاس درشت پوشيدى و برگ و پوست درختان و گياه زمين خوردى و هر كجا شب در آمدى هم آنجا بخفتى كه خود را وطنى نساخته بود، تا مى‏آيد كه شبى باران مى‏آمد و رعد و برق و صواعق و باد سرد و سرماى سخت بود، و وى در ميان بيابان در آن صواعق بماند، از دور غارى بديد، قصد آن غار كرد تا آن را پناه خودسازد، چون بدر غار رسيد، دد بيابانى در آن غار خفته بود و وى را در آن جاى نبود، از آنجا برگشت و گفت: ان لابن آوى ماوى، و ليس لابن مريم مأوى، دد بيابانى را مأوى است و پسر مريم را مأوى نيست. از حضرت عزت ندا آمد كه: انا مأوى من لا مأوى له.

در همه جهان وى را خود قصعه‏اى معلوم بود كه از آن آب خوردى روزى يكى را ديد كه بدست آب همى‏خورد، زان پس قصعه بگذاشت، و نيز بر نداشت و گفت: خداى مرا خود قصعه داد كه بوى آب خورم و من ندانسته بودم. در خبر ميآيد كه روز قيامت درويشان را بيارند و حقّ خدا از ايشان طلب كنند، ايشان گويند: ما را درويش و بيمال آفريدى و از درويشى بحقّ تو نپرداختيم، عيسى را بيارند و بر ايشان حجّت كنند كه وى در دنيا آمد و بيرون شد و در دنيا وى را ملك و مال نبود و در گزارد حق خداى تقصير نكرد. همچنين لقمان را بر بردگان حجّت كنند، و يوسف صديق را بر نيكو رويان حجّت كنند، و سليمان بن داود را بر ملوك و توانگران حجّت كنند.

فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ... الآيه. حقيقت توبه پشيمانى است كه در دل پديد آيد، دردى كه از درون سينه سر برزند، آتش خجل در دل وى افتد، آب حسرت از ديده فرو ريزد، نه بينى شاخى كه در يك سر آن آتش زنى، از آن ديگر سر، آب قطره قطره ميچكد. مصطفى ص گفت: من اذنب ذنبا فندم عليه فهو توبة.

فضيل عيّاض براهزنى معروف بود، پيوسته با صد مرد در كمين مكابره نشسته بود، شبى بر سر سنگى نماز ميكرد، ناگاه از كمين‏گاه غيب اين تير قهر كه أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى‏؟ بر جان و دل او زدند. فضيل را چنان اسير كرد كه در نماز نعره بزد و بيفتاد، كارش بجايى رسيد كه پير عالمى گشت.

اى جوانمرد، صد هزاران ماهرويان فردوس از راه نظاره در بازار كرم منتظر ايستاده‏اند مگر عاصيى از پرده عصيان بيرون آيد و قدم بر بساط توبه نهد تا ايشان جانها و دلها را در صدق قدم وى بر افشانند و بشارت بسمع وى رسانند، كه: وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ.

وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ... الاية، اذا استجارك المشرك اليوم لا ترد حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ فاذا استعاذ المؤمن طول عمره من الفراق متى يمنع من سماع كلام اللَّه و كيف يكون فى زمرة من يقول لهم: اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ، و اذا قال اليوم لاعدائه فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ فان لم يؤمن بعد سماع كلامه نهى عن تعرّضه.

فقال: ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ترى انّه لا يؤمن اوليائه غدا من فراقه و قد عاشوا اليوم على ايمانه و وفاقه كلا ان يمتحنهم بذلك، قال اللَّه تعالى: لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ.

ثمّ قال: ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ فاذا كان هذا امره فيمن لا يعلم فكيف برّه مع من يعلم.

و متى نضيّع من ينيخ ببابنا و المعرضون لهم نعيم وافر

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ از بس دروغ كنند سوگندان خويش، مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ از پس ايمان خويش، وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ و طعن كنند و عيب گويند بسته يا گشاده دين شما را، فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ كشتن كنيد با پيشوايان كفر، إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ ايشان آنند كه ايشان را سوگندان نيست، لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ. (۱۲) تا مگر با پس آيند.

أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً كشتن نكنيد با قومى، نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ كه دروغ كردند سوگندان خويش، وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ و آهنگ بيرون كردن رسول كردند، وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ و ايشان پيشى كرده‏اند در بد كرد، أَ تَخْشَوْنَهُمْ مى‏ترسيد شما از ايشان؟ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ خدا سزاوارتر است كه ازو ترسيد، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ. (۱۳) اگر گرويدگان‏ايد.

قاتِلُوهُمْ كشتن كنيد با ايشان، يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ تا عذاب كند خداى ايشان را بدستهاى شما، وَ يُخْزِهِمْ و كم آرد ايشان را و خجل كند، وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ و يارى دهد شما را ور ايشان، وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ. (۱۴) و آسانى آرد دلهاى گروهى را از گرويدگان.

وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ و آن درد خشم كه در دل دارند از ايشان از روزگار وابرد، وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ و توبه دهد خداى آن را كه خواهد، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. (۱۵) و خداى دانايى است راست دان.

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا مى‏پنداريد كه شما را گذارند ايدر برين كه شما ايد؟

وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ و خداى آن نيز بنديده كه ايشان كه اند از شما كه جهاد كنند در سبيل وى؟ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا و نه گيرند، مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ‏

فرود از خدا و رسول او و گرويدگان باو، وَلِيجَةً دوستى بيگانه نهانى، وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ. (۱۶) و خداى آگاه است و دانا بآنچه شما ميكنيد.

ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ روا نيست و سزا نيست مشركان را، أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ كه عمّار و سكان باشند مسجدهاى خداى را، شاهِدِينَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ بر خويشتن گواهى دهان بكفر، أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ ايشان آنند كه آنچه كردند پيش از حج و خدمت خانه آن تباه گشت همه و باطل، وَ فِي النَّارِ هُمْ خالِدُونَ. (۱۷) و فردا در آتش‏اند جاويدان.

إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ در مساجد او باشد و آن را سازد، مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ او كه ايمان دارد بخدا و بروز رستاخيز، وَ أَقامَ الصَّلاةَ و نماز بپاى دارد، وَ آتَى الزَّكاةَ و زكاة دهد، وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ و جز خداى كس را خداى نخواند، فَعَسى‏ أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ. (۱۸) مگر كه ايشان‏اند كه بر راه راست‏اند.

أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ آب دادن حاج از زمزم و عمارت مسجد حرام و سدانة كعبه مى‏برابر داريد؟ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ با ايشان كه بخداى ايمان آوردند و بروز رستاخيز، وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و جهاد كرد در سبيل خداى، لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ يكسان نيستند بنزديك خداى عز و جلّ، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. (۱۹) و خداى پيش برنده كار بيدادگران نيست.

الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا و ايشان كه بگرويدند و هجرت كردند، وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ و جهاد كردند در سبيل خدا، بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ بمالهاى خويش و تنهاى خويش، أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ ايشانند بهينه خلق و بزرگ درجه‏تر به نزديك خداى، وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ. (۲۰) و ايشانند رستگاران و پيروز آمدگان.

يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ شادى ميكنند ايشان را خداوند ايشان، بِرَحْمَةٍ مِنْهُ ببخشايشى ازو خرد، وَ رِضْوانٍ و خشنودى، وَ جَنَّاتٍ و بهشتهايى، لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ. (۲۱) ايشان راست در آن نازى پاينده، خالِدِينَ فِيها أَبَداً جاويد در آن هميشه، إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ. (۲۲) كه بنزديك خداى است مزدى بزرگوار.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ اى نقضوا عهودهم الّتى بينهم و بين رسول اللَّه ص قبل اجله.

وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ عابوا دينكم الاسلام. قال الزجاج: الطّعن فى الدين نسبة النّبي ص الى الكذب و انّ القرآن غير كلام اللَّه و تقبيح احكام المسلمين و هذا يوجب قتل الذّمى.

فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ. ميگويد اگر عهدى كه ميان شما است و ميان ايشان نقض ميكنند و در دين اسلام طعن ميكنند و نمى‏پسندند و رسول خداى را دروغ زن ميدارند، پس شما كشتن كنيد با رؤساء و مهتران و سروران ايشان كه اصل فساد و بيخ شر ايشانند: ابو سفيان بن الحرب و امية بن خلف و بو جهل هشام و عتبة بن ربيعه و سيل بن عمرو و الحرث بن هشام و عكرمة بن ابى جهل. إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ. بفتح الف قرائت عامّه است على معنى جمع اليمين و تاويلها العهد، كقوله: اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً. ميگويد ايشان را عهد و سوگند نيست. معنى آنست كه: لا وفاء لهم بالايمان. ايشان را در عهد و سوگند وفا نيست. و قيل لا ايمان لهم صادقة. بكسر الف شامى خواند: لا ايمان لهم، اى لا اسلام لهم.

لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ لكى ينتهوا عن الكفر و الطّعن و يدخلوا فى الاسلام. پس مؤمنانرا بر قتال تحريض كرد، گفت: أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ نقضوا العهود و حنثوا فى ايمانهم! اين نقض عهد آن بود كه بنى بكر خزاعة را يارى دادند و اين بنو بكر قومى بودند كه در عهد و امان قريش بودند، و بنو خزاعة در عهد و امان رسول خدا بودند، و پيش از مبعث رسول ميان ايشان پيوسته عداوت بودى كه بنو خزاعة يكى را از بنو بكر كشته بودند و بآن سبب بنو بكر عداوت و كينه در دل داشتند، چون صلح افتاد روز حديبيه ميان رسول خدا و ميان ايشان، همه از يكديگر ايمن شدند. رسول خدا به مدينه باز شد و مكّيان به مكه باز شدند و سلاح بنهادند.

روزگارى بر آمد، و اين بنو بكر از ابو سفيان و عكرمه و صفوان يارى خواستند تا با خزاعه جنگ كنند، ايشان يارى دادند و از خزاعه قومى كشته شدند. پس رب العالمين مصطفى را خبر داد كه ايشان نقض عهد كردند و با خزاعه كه در عهد و امان شما بودند قتال كردند، شما نيز با ايشان قتال كنيد، اينست كه خداى گفت: أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ اى بقتل محمد حين خلوا و ايتمروا به فى دار الندوة على ما سبق ذكره فى قوله: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا، و گفته‏اند: وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ جهودان قريظه‏اند كه با رسول خدا عهد داشتند و روز احزاب نقض عهد كردند و بو سفيان و مشركان مكه را يارى دادند، و همّت كردند كه رسول خدا را از مدينه بيرون كنند، تا رب العالمين كيد ايشان باطل كرد و مسلمانان را روز احزاب نصرت داد و جهودان مقهور گشتند و مغلوب.

و قيل همّت قريش يوم الحديبية بان يدخلوا محمدا مكة للحج ثمّ يخرجوه قبل ان يتم الحج استخفافا به.

وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ بالقتال، أَوَّلَ مَرَّةٍ حين قاتلوا خلفاءكم. خزاعه ميگويد: چون ايشان خلاف كردند رخصت يافتيد بقتال كه خداى پيش از اين گفته بود: لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ. ميگويد: اكنون كه ايشان قتال كردند رخصت يافتيد قتال كنيد و ازيشان مترسيد. أَ تَخْشَوْنَهُمْ فلا تقاتلونهم، از ايشان مى‏بترسيد كه با ايشان قتال نميكنيد، فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ و خداى سزاتر كه از عذاب و عقوبت وى بترسيد، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ مصدّقين بعذابه و ثوابه.

قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ اى يقتلهم بسيوفكم و رماحكم، وَ يُخْزِهِمْ و يذلّهم بالفقر و الاسر، يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ اى ان تقاتلوهم فالظّفر لكم، و عده‏اى است كه خداى تعالى مؤمنانرا داد بنصرت.

وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ يعنى بنى خزاعه، ايشان را شفا دهد از آنچه در دل دارند از بنى بكر، وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ حزنها و كربها بما فعل بهم. اين دليل است بر تثبيت نبوت مصطفى و صدق رسالت وى، چنان كه بگفت و خبر داد چنان آمد و خلاف آن نبود.

وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ من المشركين، كابى سفيان و عكرمة بن ابى جهل و سهيل بن عمر و هداهم للاسلام. وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

أَمْ حَسِبْتُمْ يعنى أ حسبتم أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الف صلت است، يعنى و لم يعلم اللَّه. گفته‏اند كه اين خطاب با مؤمنان است، قومى كه فرمان، بقتال ايشان را، دشخوار آمد و كراهيّت داشتند. رب العالمين گفت: ا حسبتم ان تتركوا على الايمان فلا تؤمروا بالجهاد؟! ابن عباس گفت: خطاب با منافقان است. اى أ حسبتم ان تتركوا ايّها المنافقون على ما انتم عليه من التّلبيس و كتمان النّفاق؟ مى‏پنداريد كه شما را با تلبيس و كتمان نفاق فرو گذارند بلا مجاهدة و لا برائة من المشركين؟! اينست خلاصه سخن.

وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ اين علم بمعنى رؤيت است، اى و لم ير منكم مجاهدة و نيّة صادقة، وَ لَمْ يَتَّخِذُوا يعنى و لم ير الذين لم يتّخذوا بينهم و بين الكافرين دخيلة مودّة. معنى آيت آنست كه شما را چنين فرونگذارند، نه مؤمنانرا بر ايمان مجرّد و نه منافقان را بر كتمان نفاق تا قتال بر شما فريضه كنند، و خداى بيند از شما كه منافق كيست و موافق كيست، و ببيند كه با خداى و رسول و مؤمنان دوستى، كه دارد و با منافقان كه دارد، و خداى در ازل بعلم قديم خود دانا بود، دانست كه موافق كيست و منافق كيست، خواست كه ايشان عمل كنند بر وفق علم وى تا ايشان را بآن عمل جزا دهد، اگر خير كنند ايشان را ثواب دهد و اگر شر كنند ايشان را عقوبت دهد، چنان كه لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى.

ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ. اين در شأن بنى عبد الدّار آمده است كه ايشان ولاة و سدنه كعبه بودند، طمع ميداشتند كه ايشان را از بهر سدانت دارند تا بر شرك خويش مى‏باشند و از ايشان آزرم دارند. رب العالمين گفت: ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ اى ما يحلّ و ما ينبغى لهم، أَنْ يَعْمُرُوا يعنى ان ياهلوا، مَساجِدَ اللَّهِ.

و گفته‏اند در شأن عباس بن عبد المطلب آمد كه روز بدر مسلمانان او را تعيير كردند و على الخصوص على بن ابى طالب درين باب تغليظ كرد بر آن كفر كه داشت و شرك كه بر زيد و قطيعت رحم كه كرد، عباس گفت: ما لكم تذكرون مساوينا و لا تذكرون محاسننا؟ فقال له على: الكم محاسن؟ فقال: نعم، انّا لنعمر المسجد الحرام و نحجب الكعبة و نسقى الحاجّ و نفكّ العانى، فانزل اللَّه ردّا على العبّاس: ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ. مكى و بصرى مسجد اللَّه خوانند و بآن كعبه خواهند در آيت ديگر إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ، عامه قرّاء سبعه مساجد اللَّه بجمع خوانند. مردى به عكرمه گفت: أ تقول أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ و انما هو مسجد واحد؟ فقال عكرمة: انّ الصفا و المروة من مساجد اللَّه. و عمارة المسجد دخوله و القعود فيه، و قيل عمارته رفع بنائه و اصلاح ما استرمّ منه، و قيل عمارته التّعبد فيه و الصلاة و الطواف.

شاهِدِينَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ شاهدين نصب على الحال، اى ما كانت لهم عمارة المسجد الحرام فى حال اقرارهم بالكفر. و اين آن بود كه در طواف ميگفتند: لا شريك لك الّا شريك هو لك فملكه و ما ملك، و قيل: اذ كذّبوا محمدا فقد شهدوا على انفسهم بالكفر.

أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ اى كفرهم اذهب اعمالهم وَ فِي النَّارِ هُمْ خالِدُونَ دائمون.

إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ بزيارتها و القعود فيها، مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ اى البعث و النّشور، وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ، وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ اى و لم يعبد الّا اللَّه، قيل: وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ يعنى فى عبادة اللَّه و الايمان، و اقام الصلاة و ايتاء الزّكاة فلا يترك ذلك لخشية احد، و لكن يخشى اللَّه، فيقيم ذلك كلّه، و المعنى الاية: انّ من كان بهذه الصفة فهو من اهل عمارة المسجد.

فَعَسى‏ أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ عسى من اللَّه واجب، و قيل عسى راجع الى المؤمنين، اى هم بهذا العمل على رجاء الجنّة.

روى ابو سعيد الخدرى قال: قال رسول اللَّه ص: اذا رأيتم الرجل يعتاد المسجد، و روى يتعاهد المسجد فاشهدوا عليه بالايمان، قال اللَّه: إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ. و عن ابى هريره قال: قال رسول اللَّه ص: من غدا الى المسجد و راح اعد اللَّه له نزلا من الجنة كلما غدا او راح.

و عن جابر عن النبى ص قال: المساجد سوق من اسواق الآخرة فمن دخلها كان من ضيف اللَّه فجزاؤه المغفرة و تحيته الكرامة، عليكم بالارتاع.

قالوا يا رسول اللَّه و ما الارتاع؟ قال: الدعاء و الرغبة الى اللَّه، و عن عثمان بن عفان، قال: سمعت رسول اللَّه ص يقول: «من بنى للَّه مسجدا بنى اللَّه له مثله فى الجنّة».

أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ. اين خطاب با بنى هاشم بن عبد المطلب است، و عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ با بنى عبد الدار است، سقاية بنى هاشم داشتند و عمارة بنى عبد الدار. ميگويد: آب دادن حاج از زمزم. و قيل: كانوا يسقون الحاج الشّراب و العسل و السّويق و الماء، شراب دادن حاج و سدانة كعبه مى‏برابر كنيد با ايمان آن كس كه ايمان آورد، يعنى كايمان من آمن باللّه؟ كقوله: وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ اى و لكنّ البرّ برّ من آمن باللّه.

لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ ميگويد برابر مكنيد، كه ايشان نزديك خدا هر دو يكسان نه‏اند. روى عن النعمان بن بشير: ان رجلا قال: ما ابالى ان لا اعمل عملا بعد الاسلام الّا ان اعمر المسجد الحرام، و قال الآخر: ما ابالى ان لا اعمل عملا بعد الاسلام الّا ان اسقى الحاج. و قال الآخر: الجهاد فى سبيل اللَّه افضل ممّا قلتم، فرجز بهم عمر، فقال: لا ترفعوا اصواتكم عند منبر رسول اللَّه و ذلك يوم الجمعة. قال فصلّينا الجمعة و دخلنا فيه فنزلت: أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ... الاية. و در شواذّ خوانده‏اند: ا جعلتم سقاة الحاج و عمرة المسجد الحرام، يقال: ساق و سقاة مثل قاض و قضات، و عامر و عمرة مثل كافر و كفرة. ميگويد: آب دهان حاج و خدمتكاران كعبه مى‏برابر كنيد با ايشان كه ايمان آوردند بخدا و روز رستاخيز و جهاد كردند؟

لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ لا يرشدهم، الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا... الآية. مشركان قريش جهودان را گفتند: نحن سقاة و عمّار المسجد الحرام، ا فنحن افضل ام محمد و اصحابه؟ فقالت لهم اليهود عناداً للنّبى ص و للمسلمين: انتم افضل. فانزل اللَّه تعالى: الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ من الّذين افتخروا بعمارة البيت و سقى الحاج.

وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ الظافرون بالامانىّ.

يُبَشِّرُهُمْ عامّه قرّاء بتشديد خوانند مگر حمزه كه وى تنها بتخفيف خواند. يقال: بشّرته فأبشر و استبشر و بشّرته فتبشّر و البشارة بفتح الباء مصدر و بكسر الباء اسم يستعمل فى الخبر و استعماله فى الشّر مجاز، و قيل يستعمل فيها حقيقة.

و بدان كه در قرآن سه قوم را بشارت دادند بعذاب و عقوبت، و ده قوم را بشارت داده‏اند بثواب و رحمت. امّا ايشان را كه بشارت داده‏اند بعذاب: يكى مشركانند چنان كه گفت: بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ ديگر منافقان‏اند: بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً سديگر قوم مانعان زكاةاند: وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ. امّا آن ده نفر كه بشارت ايشان بكرامت و مثوبت است: مؤمنان‏اند چنان كه خداى گفت: وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً، وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ دوم محسنان‏اند: وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ سوم منيبان‏اند: وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏ چهارم مخبتان‏اند: وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ اى المتواضعين پنجم اولياء و دوستان‏اند: أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ، قوله‏هُمُ الْبُشْرى‏ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ

ششم مستقيمان‏اند در راه حقّ: إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ هفتم مستمعان كلام حقّ‏اند: فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ هشتم متّقيان‏اند: لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ نهم صابران‏اند: وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ دهم مجاهدان‏اند در سبيل خدا: يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ درين جهان ايشان را خبر ميدهد كه در آن جهان چه ساخته از بهر ايشان، رحمت و رضوان و نعيم و جنان و كرامت جاودان. خالِدِينَ فِيها أَبَداً دائما سرمدا، الابد، الدّهر المستقبل من غير آخر قطّ الماضى و جمع الابد آباد و ابيد. يقال: لا افعل ابدا الأبيد و ابدا الاباد و ابد الابدين. إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ لا ينقطع.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ... الآية. يك قول آنست كه اينان اهل بدعت و اهواءاند كه كتاب خدا و سنّت مصطفى واپس داشتند و آن را سست ديدند، و صواب ديد رأى خويش و مستحسنات عقول فرا پيش داشتند و بچشم تعظيم در آن ننگرستند تا اسير تهمت و شبهت گشتند، نه اعتقاد بر بصيرت دارند نه سخن بر بيّنت نه طريق كتاب و سنّت، راست چون درختى كه بيخش بدعت، ساقش ضلالت، شاخش لعنت، برگش عقوبت، شكوفه‏اش ندامت، ميوه‏اش حسرت.

فرمان است از درگاه عزّت بحكم اين آيت: فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ. اين درخت از بيخ بر آريد و اصل اين شاخها ببريد، امامان كفر و بدعت را زينهار مدهيد و از ايشان هرگز ايمن مباشيد كه ايشان دزدان‏اند و شما پاسبان. دزد پاسبان را كى دوست دارد و از وى كى ايمن باشد؟! ائمة الكفر باين قول كه گفتيم بشر المريسى است با دين تلبيسى و طريق ابليسى، شيطان الطّاق آن زراق باتفاق بسر بود و او كه قرآن را مخلوق، گفت، براى و مراد جعد درهم كه فردا در دوزخ با فرعون خواهد بود بهم غيلان قدرى كه وى زنده كرده است دين گورى جهم صفوان كه در دين بوى اقتدا كردن نتوان. اين مبتدعان و پيشروان كفر و ضلالت در آخر عهد صحابه پديد آمدند و فتنها در دين آشكارا كردند و روى از منهج راستى بر تافتند تا ربّ العزّة قومى را از پيش‏روان اهل سنّت بر ايشان مسلّط كرد. چون عبد اللَّه بن عمر و عبد اللَّه بن عباس و مانند ايشان تا آن بدعتها نفى كردند و بتيغ كتاب و سنت بيخ جدال و بدعت ببريدند و متون احاديث پيغامبر (ص) بسلاسل اسناد مقيّد داشتند و حقّ از باطل جدا كردند و فرزندان خود را وصيّت كردند كه بر ايشان سلام مكنيد و چون بميرند بر ايشان نماز مكنيد. پيران طريقت گفته‏اند: گناه اهل سنّت بعفو. نزديكتر است از طاعت مبتدع بقبول.

قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ. سماع نصرت بار قتال بر ايشان سبك كرد و وعده ظفر كار خطرناك بر ايشان خوش كرد. اينست سنّت خداوند جل جلاله كه بر هر تكليفى تخفيفى داشته و با هر عسرى يسرى روان كرد.

وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ هر كسى را باندازه بيمارى وى شفا داد، يكى بيمار از كيد شيطان، شفاء وى در قهر دشمن است يكى بيمار از شهوت نفس، شفاء وى در قهر نفس يكى بيمار از تاريكى دل، شفاء وى در نور معرفت است يكى بيمار از محبّت، شفاء وى در مشاهده است. جعفر بن محمد از اينجا گفته است: لبعضهم شفاء المعرفة و الصفا، و لبعضهم شفاء التّسليم و الرضا، و لبعضهم شفاء التوبة و الوفا و لبعضهم شفاء المشاهدة و اللّقاء.

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا... الآية، من ظنّ انه يقنع منه بالدّعوى دون التحقيق بالمعنى فهو على غلط من حسابه. كار حقيقت معنى دارد نه صورت دعوى، هموار مال اندر دست منكر باشد و باد اندر دست مدعى، و بحكم شرع منكر را قول قول است و مدعى اگر بيّنت ندارد قولش هذيان، دنياى خسيس بدعوى نتوان يافت، حقيقت حق بدعوى كى توان يافت، آنچه زير حكم مخلوق در آيد بدعوى حاصل نيايد، پس آنچه خود در حكم مخلوق نيايد بدعوى كى حاصل آيد.

پير طريقت گفت: الهى! اگر اين آه از ما دعوى است سزاى آنى، ور لاف است بجاى آنى، ور صدق است وفاى آنى الهى! اگر دعوى است سخن راست است، ور لاف است ناز راست است، ور صدق است كار راست است، ار دعوى است نه بيداد است ور لاف است از آن است كه دل شاد است، ور صدق است از تاوان آزاد است الهى! تو دانى كه كدام است، اگر دعوى بر كرم عرض كنى ناز مرا ضرورت است.

قوله: ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ عمارت مسجد در عبادت متعبّدان است و اخلاص مخلصان، و مشرك نه در شمار متعبّدان است نه در غمار مخلصان، عمارت مسجد كار مؤمنانست و عادت ايشان. خداى ميگويد: إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ. و گفته‏اند مساجد اعضاء بنده است كه بوقت سجود بر زمين نهاد، و عمارتش آنست كه آن را بادب شرع دارند و بزيور حرمت بيارايند، و هرگز پيش مخلوق از بهر دنيا بر زمين ننهند و جز خداى را جل جلاله استحقاق سجود ندانند.

پير طريقت گفت: الهى! از سه چيز كه دارم در يكى نگاه كن: اول سجودى كه جز ترا از دل برنخاست ديگر تصديقى كه هر چه گفتى گفتم كه راست سه ديگر چون با ذكرم خاست دل و جان جز ترا نخواست.

آن گه از سرانجام كار مؤمنان و درجات ثواب مخلصان خبر داد، گفت: يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ‏

. بشارت بر دو قسم است: يكى بواسطه ملك در آخر عهد دنيا كه بنده روى بآخرت نهد بشارت دهد كه: أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ يكى بيواسطه قول ملك جلّ جلاله در انجمن قيامت بوقت محاسبت يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ يكى را بشارت بود بنعمت جنّت يكى را بشارت بود بدوام مشاهدت و راز ولى نعمت و شتان ما هما، و يقال: يبشّر العاصى بالذكر لا لتقديم العصاة على المطيعين لكن لضعفهم و الضعيف اولى بالرفق من القوى، و يقال: يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ، عرفهم انهم لم يصلوا الى ما و صلوا من الدرجات بسعيهم و طاعتهم و لكن برحمة و صلوا الى طاعتهم لا بطاعتهم و صلوا الى نعمتهم.

قال رسول اللَّه (ص) ما منكم من احد ينجيه عمله قالوا: و لا انت يا رسول اللَّه؟

قال: و لا انا الا ان يتغمدنى اللَّه برحمته، و اللَّه هو الغفور الرحيم.

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويديد، لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ پدران خويش و برادران خويش بدوستى مگيريد، إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ اگر ايشان مى‏دوست دارند كه كفر بگزينند بر ايمان، وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ و هر كه ايشان را بپذيرد بدل و بدوست گيرد از شما كه مؤمنان‏ايد، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ. (۲۳) از بيدادگران است هم چون ايشان.

قُلْ گوى، إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ اگر چنان است كه پدران شما و پسران شما، وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ و برادران شما و جفتان شما، وَ عَشِيرَتُكُمْ و خويشاوندان شما، وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها و مالهاى گرد كرده شما، وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها و بضاعتى كه داريد تجارت را كه در آن از كاسدى ميترسيد، وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها و مسكنهاى ساخته كه پسنديد، أَحَبَّ إِلَيْكُمْ اگر چنان است كه اين همه دوست‏تر است بشما، مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ از خدا و رسول وى، وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ و كوشيدن با دشمن وى از بهر وى، فَتَرَبَّصُوا چشم ميداريد، حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ تا آن گه كه خداى كار خويش آرد و فرمان خويش بسر شما، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ. (۲۴) و خداى پيش برنده و راه نماى كار فاسقان نيست.

لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ نهمار يارى كرد خداى شما را، فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ در جايگاهها فراوان، وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ روز حنين خوش آمد شما را اول انبوهى شما را، فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً آن انبوهى شما را سود نداشت و بكار نيامد، وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ و تنگ گشت بر شما زمين از تنگ‏دلى و تنگ كارى، بِما رَحُبَتْ زمين بدان فراخى، ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ. (۲۵) آن گه برگشتيد بهزيمت پشت بداده.

ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ آن گه فرو فرستاد خداى آرام آشنايى خويش، عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ بر رسول خويش و برگرويدگان، وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها و فرو فرستاد سپاهى از فريشتگان شما نميديديد، وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا و عذاب كرد كافران را، وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ. (۲۶) و خود آن بود سزاى كافران.

ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ و پس از آن توبه ميدهد خداى، عَلى‏ مَنْ يَشاءُ آن را كه ميخواهد از ايشان، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (۲۷) و خداى آمرزگاريست مهربان.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويديد، إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ مشركان پليدند، فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا مبادا كه در مسجد حرام آيند بعد ازين سال، وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً و اگر مى‏ترسيد از درويشى، فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ مگر كه خداى شما را بى‏نياز كند بفضل خويش اگر خواهد، إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. (۲۸) كه خداى دانائيست راست‏دان.

قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ كشتن كنيد با ايشان كه بنمى‏گروند بيكتايى خداوند و بروز رستاخيز، وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ و حرام نميدارند آنچه حرام كرد خداى و رسول او، وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ و دين اسلام نميدارند و نمى‏پذيرند، مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ از اهل كتاب از جهودان و ترسايان و صابيان، حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ تا آن گه كه گزيت دهند از دست خود نقد، وَ هُمْ صاغِرُونَ. (۲۹) و ايشان خوار و كم آمده.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ جهودان گفتند، عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ كه عزيز پسر خداست، وَ قالَتِ النَّصارى‏ ترسايان گفتند، الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ كه مسيح پسر اوست، ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ اين چيز آنست كه بزبان ميگويند، يُضاهِؤُنَ راست برابر دارند و هم سخن، قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ با كوران كه پيش ازيشان بودند، قاتَلَهُمُ اللَّهُ لعنت باد از خداى بر ايشان، أَنَّى يُؤْفَكُونَ. (۳۰)

چون مى‏برگردانند ايشان را جهودان را از حقّ.

اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ جهودان گرفتند دانشمندان خويش را، وَ رُهْبانَهُمْ و ترسايان راهبان خويش را، أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ايشان را بخدايى گرفتند فرود از خداى، وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ و عيسى مريم را هم چنين، وَ ما أُمِرُوا و نه فرمودند ايشان را، إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً مگر كه خداى پرستند يگانه يكتا، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدايى جز او، سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ. (۳۱) پاكى وى را از آنچه انباز با وى ميخوانند.

يُرِيدُونَ ميخواهند، أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ كه نور خداى و چراغ او بكشند، بِأَفْواهِهِمْ بباد دهنهاى خويش، يَأْبَى اللَّهُ و ابا ميكند خداى، إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ مگر تمام كند نور خود و افروخته دارد چراغ، وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ. (۳۲) و هر چند دشوار آيد كافران را.

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ او آنست كه بفرستاد رسول خويش را محمد براه نمونى، وَ دِينِ الْحَقِّ و دين راست، لِيُظْهِرَهُ آن را تا آن را زبر دارد و پيروز آرد، عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ بر همه دينهاى ديگر، وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ. (۳۳) و هر چند كه دشوار آيد مشركان را.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ اين آيت در شأن قومى آمد كه بهجرت آمده بودند و موالاة داشتند با برادران به مكه در دار الشرك و ايشان دست مى‏افكندند و در خبرها ايشان مى‏گرائيدند، ربّ العالمين ايشان را از آن نهى كرد و ايشان را بيم داد، گفت: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ يا معشر المسلمين بعد نزول هذه الاية، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ اى من يتولّى المشرك فهو مشرك لانّه رضى بشركه. و قومى از مسلمانان در مكه بماندند، از بهر عيال خويش و پيوند كه داشتند هجرت نكردند و مى‏گفتند: اگر ما يكبارگى از فرزندان و خويشان خود ببريم صنايع و اسباب ما خراب شود و مالى كه بكسب بدست آورده‏ايم ضايع شود و فرزندان و كودكان ضعيف و بيكس بمانند، در شأن ايشان اين آيت آمد: قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ. قرائت بو بكر از عاصم و عشيراتكم بالف است، و اقتراف اكتساب است: وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها اى اكتسبتموها، به مكه وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها ان يبقى عليكم فلا ينفق، و گفته‏اند: وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها يعنى البنات الايامى اذا كسدن عند آبائهن و لم يخطبن.

وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها و منازل تعجبكم الاقامة بها، أَحَبَّ إِلَيْكُمْ ان تهاجروا الى اللَّه و الى رسوله بالمدينة.

فَتَرَبَّصُوا اى توقّعوا و انتظروا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ اين بر سبيل وعيد گفت. يعنى كه اگر آن همه دوستر ميداريد از هجرت به مدينه از بهر خداى و رسول صبر كنيد و منتظر فرمان خداى باشيد، يعنى عذاب اين جهانى و هو القتل، يا عقاب آن جهانى. و گفته‏اند: امر اينجا فتح مكه است، بتهديد با ايشان ميگويد: فَتَرَبَّصُوا مقيمين بمكّة حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بفتح مكّة فيسقط فرض الهجرة. وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ تهديد لهؤلاء بحرمان الهداية.

لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ فى الخبر انّ المواطن الكثيرة الّتى نصر اللَّه فيها النّبي و المؤمنين ثمانون موطنا. الوطن و الموطن مكان الاقامة. وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ يعنى و نصركم فى يوم حنين. گفته‏اند: حنين و اوطاس و هوازن هر سه نام غزاست، هوازن نام قبيله و حنين و اوطاس نام جايگاه. حنين واديى است ميان مكه و طائف، و قصه آنست: چون مكه گشاده شد و مكيان مسلمان شدند، دو قبيله بماند از عرب كه ايشان را قوّتى و شوكتى عظيم بود، مردان مبارز جنگى، يكى هوازن و ديگر ثقيف. ايشان با يكديگر بيعت كردند و با هم افتادند چهار هزار مرد مقاتل، و امير هوازن، مالك عوف بود، امير ثقيف، كنانة بن عمرو، خبر برسول خدا آمد كه ايشان ساز جنگ ميكنند و حربها تدبير ميسازند، رسول اسباب حرب بساخت و با دوازده هزار مرد جنگى بيرون آمد، ده هزار مهاجر و انصار و دو هزار كه از مكه با وى برخاستند، آمدند تا بوادى حنين، مردى گفت: از جمله مسلمانان نام وى سلمة بن سلامه چون لشكر اسلام فراوان ديد و انبوه: و اللَّه يا رسول اللَّه لا نغلب اليوم من كثرة. رسول خدا را از آن نه خوش آمد و اندوهگن شد و گفت: ما را امروز محنت و ابتلا رسد ازين كلمت، اعتماد كرد بر سپاه فراوان تا خود چه پيش آيد. هر دو لشكر بهم رسيدند مشركان نيامهاى شمشير همه بشكستند و چهار هزار مرد مبارز شمشير كشيده بيكبار حمله بردند و لشكر اسلام چنان هرگز نديده بودند بترسيدند و بهزيمت پشت بدادند، و با رسول خدا نماند از آن لشكر مگر سيصد مرد، و به يك روايت با وى نماند هيچ كس مگر عباس بن عبد المطلب و بو سفيان بن الحرب، و عباس مردى بلند آواز بود. رسول گفت: يا عباس! ياران را بخوان. عباس گفت: يا عباد اللَّه! يا اهل القرآن! يا اصحاب الشجرة يا اصحاب سورة البقرة و آل عمران! يا اصحاب بيعة الرّضوان! و گفته‏اند رسول خدا نيز ميگفت: يا معشر المهاجرين! الىّ يا معشر الانصار! الىّ، اين اصحاب الصفة! اين اصحاب سورة البقرة.

مسلمانان چون آواز رسول شنيدند و آواز عباس، بيكبار بازگشتند و نزديك مصطفى آمدند. رسول خدا گفت: هذا حين حمى الوطيس.

و در خبر است كه مشتى خاك و سنگ‏ريزه برداشت و بر روى ايشان انداخت گفت: شاهت الوجوه انهزموا و ربّ الكعبه.

و رب العزّة در آن حال سكينه فرو فرستاد بدلهاى مؤمنان، آرامى و سكونى و امنى بعد از خوف و بيم بدل ايشان فرو آمد و قوى دل شدند و بر كافران حمله بردند. ربّ العالمين مدد فرستاد از آسمان پنج هزار فريشته با قدهاى بلند و جامهاى سفيد بر اسبهاى ابلق. كافران چون ايشان را بديدند بترسيدند و بهزيمت شدند و مسلمانان بر پى ايشان رفتند و بسيار از ايشان كشته شدند، مالك بن عوف را بگرفتند و پيش رسول خدا آوردند. رسول گفت: يا مالك امّا الايمان و امّا السّيف؟

مالك گفت: امّا اسلام نيارم و اگر بكشى مردى عظيم كشته باشى و رفدا خواهى مال عظيم يابى. آن گه گفت: يا محمد! كجااند آن مردان بلند بالاى سفيد جامه بر اسبهاى ابلق كه بنزديك تو بودند؟ ايشان ما را بهزيمت كردند نه شما. رسول خدا گفت: تلك الملائكة ارسلها ربّى لنصرتى.

اينست كه رب العالمين گفت: وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ برحبها و سعتها. و الباء للحال اى رحبته، و المعنى لم تجدوا موضعا لفراركم عن اعدائكم.

ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ اى ولّيتم الكفّار ظهوركم مدبرين.

عن النبى ص: منهزمين.

قال الزّهرى: بلغنى انّ شيبة بن عثمان، قال: استدبرت رسول اللَّه يوم حنين و انا أريد أن اقتله بطلحة بن عثمان و عثمان بن طلحة و كانا قد قتلا يوم احد فاطلع اللَّه رسوله على ما فى نفسى فالتفت الىّ و ضرب فى صدرى و قال: اعيذك باللّه يا شيبة، فارعدت فرائصى فنظرت اليه و هو احبّ الىّ من سمعى و بصرى و قلت: اشهد انّك رسول اللَّه و انّ اللَّه اطلعك على ما فى نفسى.

ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ و امنه و رحمته و طمأنينه، و قيل: و قاره فآمنوا و سكنت قلوبهم بعد الخوف.

وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها يعنى الملائكة و كانوا خمسة آلاف لم تروها باعينكم.

وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا بالخوف و القتل و الاسر.

وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ اى ما فعل بهم جزائهم فى الدّنيا.

ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ و هم الّذين اسلموا منهم بعد ذلك.

وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ بمن آمن.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فاجتنبوهم كما يجتنب الانجاس.

حسن گفت: نجس العين‏اند، مصافحت ايشان دست شستن واجب كند. قتاده گفت: نجاست ايشان آنست كه نه از جنابت غسل كنند نه از حدث وضو. نجس مصدر است و نجس اسم و نجس موافقت رجس، يقال: رجس نجس.

فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ مسجد گفت و مراد همه حرم است. حرام كرد بر مشركان كه در حرم شوند يا حج كنند پس فتح مكه، معنى آنست كه مؤمنان را نگذارند پس ازين كه در حرم شوند نه استيطان را نه سفارت و زيارت را نه زنده و مرده فانّه ينبش قبره اذا امكن و يخرج.

بَعْدَ عامِهِمْ هذا. قيل هو سنة تسع. و قيل سنة برائة و هى سنة عشر و هى سنة حجة الوداع. جابر بن عبد اللَّه گفت: لا يقربه مشرك الّا عند رجل من المسلمين او رجل يؤدّى الجزيه. و فى وقوع اسم المسجد على الحرام دليل على انّه قبلة لاهل القبلة و سعه لهم فى التّوجه اليه اذا ارادوا الكعبة كما

جاء فى الخبر انّ البيت قبلة لاهل المسجد و المسجد قبلة لاهل الحرم و الحرم قبلة لاهل الارض فى مشارقها و مغاربها.

وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً مشركان چون اين منع شنيدند گفتند: اكنون كاروانهاى مكّه بازداريم تا از گرسنگى هلاك شوند، اهل مكه بترسيدند گفتند: الآن ينقطع المتاجر عنّا، فانزل اللَّه تعالى: وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ العائل الفقير و الجمع العيّل و العيلة الفقر، عال، درويش شد، اعال، عيال‏دار شد، فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ بما تأخذون من الجزية و تنالون من الغنيمة. و قيل: مِنْ فَضْلِهِ اى من رزقه فمطرت البلاد و اخصبت و اسلم اهل جدة و صنعا و غيرهم فحملوا الميرة الى مكه و كفاهم اللَّه ما كانوا يتخوّفون. و گفته‏اند كه خداى تعالى وعده وفا كرد كه بروزگار طعام و نعمت بر ايشان فراخ كرد چنان كه گفت: يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا، امّا بمشيّت مقيّد كرد گفت: مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ، از بهر آنكه نعمت سال بسال كمتر و سال بسال بيشتر و كس باشد كه توانگر بود و كس باشد كه درويش چنان كه خود خواهد روزى ميرساند يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ، و قيل: هذا تعليم بتعليق الامور بمشيّة اللَّه. إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بما امر، حَكِيمٌ فيما قدّر.

قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ در قرآن آيتى نيست در فرمان بقتال جامع‏تر از اين كه ميگويد: قتال كنيد با ايشان كه با خداى ايمان نيارند چنان كه موحّدان ايمان آرند يعنى اهل كتاب، قريظه و نضير و غير ايشان كه ايشان اقرار ميدادند كه خداى خالق است آفريدگار و كردگار، امّا او را شريك و انباز ميگفتند و زن و فرزند و بآنچه سزاى آن نيست صفت ميكردند و نبوّت مصطفى محمد نمى‏پذيرفتند، پس اقرار ايشان بكار نيامد و آن را ايمان نهادند، وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ و نه بروز رستاخيز ايمان دارند چنان كه موحدان و مؤمنان ايمان دارد، و ذلك بانهم لا يقرّن بانّ اهل الجنّة ياكلون و يشربون فليس يقرّن باليوم الآخر.

وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ من الخمر و لحم الخنزير.

وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ اى لا يدينون بدين الاسلام و هو دين محمد ص النّاسخ لسائر الاديان. و المعنى ايمانهم غير ايمان اذ لم يؤمنوا بمحمد ص و لم يتدينوا بدينه، و قيل لا يدينون دين الحقّ اى لا يطيعون طاعة الحقّ و الحقّ هو اللَّه عزّ و جلّ. دان له اى اطاع له، و قيل: لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ اى لا يعملون بما فى التورية و الانجيل.

مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ من اليهود و النّصارى و من للتّبيين. ميگويد با ايشان كه بخداى و روز رستاخيز ايمان نياوردند و حرام را حلال كردند و فرمان خداى نبردند ازين جهودان و ترسايان، قتال كنيد. حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ اهل كتاب را در اعطاء جزيه مخصوص كرد، اين دليل است كه هر كه را كتاب نيست و شبهت كتاب نيست، جزيت از وى نپذيرند و او را در كفر بنگذارند، امّا مجوس به اهل كتاب ملحق‏اند در جزيت. لما

روى عبد الرحمن بن عوف انّ النّبي ص قال: سنوا بهم سنة اهل الكتاب، و روى انّ النّبي ص اخذ من مجوس هجر، و روى عن على (ع) قال: كان للمجوس علم يعلمونه و كتاب يدرسونه و ان ملكهم سكر فوقع على ابنته او اخته فاطلع عليه بعض اهل مملكته فجاءوا يقيمون عليه الحد و امتنع فرفع الكتاب من بين اظهرهم و ذهب العلم من صدورهم.

امّا سامره ميگويند كه قومى‏اند از جهودان و صابيان قومى‏اند از ترسايان، و حكم ايشان حكم اهل كتاب است و ايشان كه تمسّك بصحف شيث و ابراهيم و داود (ع) كرده‏اند، علما و رايشان مختلف‏اند قومى گفتند ملحق‏اند باهل كتاب، و قومى گفتند بعبده اوثان ملحق‏اند، و قومى گفتند كه از عبده اوثان جزيت پذيرند مگر كه از عرب باشند، فانّ العرب سيف الاسلام، و فى ذلك ما

روى انّ النّبي ص صالح عبدة الاوثان على العرب الّا من كان من العرب.

امّا مذهب راست و قول درست آنست كه عرب و عجم در آن يكسانند و جز از اهل كتاب جزيت نپذيرند، ايشان كه پيش از مبعث رسول ص پدران ايشان بر ملّت جهودان و ترسايان بودند، امّا آنكه بعد از مبعث مصطفى ص جهود گشت يا ترسا، يا گور، از عبده اوثان است از وى و اعقاب وى الّا اسلام نپذيرند يا قتل، و شرط آنست كه جزيت از مرد بالغ آزاد ستانند مكلف، نه از زن نه از كودك، نه از ديوانه و معتوه نه از مملوك فانّهم اتباع الرجال العقلاء، و اقلّه دينار.

قال رسول اللَّه ص لمعاذ بن جبل: خذ من كل حالم دينارا فى كل سنة يعنى فى آخر الحول.

و روى انّ عمر اوجب على من كان من اهل الذّهب اربعة دنانير و على اهل الفضة اربعين درهما. حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ، قيل: عن سلطان و قوّة لكم عليهم و انعام منكم عليهم و لليد السّلطان و النّعمة، و قيل: عَنْ يَدٍ يعنى عن قهر و ذلّ يعترفون انّ ايدى المسلمين فوق ايديهم. و قيل: عَنْ يَدٍ يعنى يعطونها بايديهم، يعطى كلّ رجل ما عليه بيده لا يرسله، يمشى بها كارها و لا يجي‏ء بها راكبا، يعطيها و هو قائم، و الّذى يأخذها منه جالس.

وَ هُمْ صاغِرُونَ ذليلون مقهورون. و قيل: يؤخذ بلحيته ثمّ يقبض منه. و قيل: يصفع ثمّ يؤخذ منه.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ اين قومى از جهودان گفته‏اند نه همگان.

ابن جريح گفت: خود يك مرد گفت است از اين نام وى فحاص، و سبب آن بود كه بخت‏نصر بابلى نسختهاى تورات بسوخته بود در مسجد بيت المقدس و از آن زمين نسخت نمانده بود، چون فرزندان بنى اسرائيل كه مانده بود، پس كشتن پدران ايشان فرا رسيدند به تورات محتاج بودند و آن را نسخت نيافتند، خداى تورات را از اول تا آخر در دل عزير او كند. پس از آن كه وى را زنده كرده بود تا بر ايشان خواند، ايشان بشنيدند و نسخت كردند. قومى از ايشان گفتند: اين عزير پسر خداست، كه مردم را توان چنين نيست.

وَ قالَتِ النَّصارى‏ الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ اين آن بود كه خداى تعالى عيسى را بآسمان برد، حواريان و قوم عيسى كه وى را دريافته بودند و ديده، هيچ نماندند و فرزندان ايشان در رسيدند كه عيسى را نديده بودند امّا بوى ايمان داشتند. پس مردى جهود نام وى بولس با ايشان آمد و دين ترسايى گرفت تا ايشان را بفريفت و دروغها نهاد در كار عيسى و دين ايشان برايشان شوريده كرد تا ايشان در شبهت افتادند، قومى گفتند: المسيح هو اللَّه. قومى گفتند: هو ابن اللَّه. قومى گفتند: ثالث ثلاثه. و شرح قصه آنست كه: اين بولس مردى بود دلاور، كينه‏ور، كافر دل و ميخواست كه قوم عيسى بهم بر او كند و دين ايشان بر ايشان شوريده كند، و با جهودان ميگفت: ان كان الحق مع عيسى فكفرنا و جحدنا و النّار مصيرنا فنحن مغبونون ان دخلوا الجنّة و دخلنا النّار ميگفت: غبنى عظيم باشد اگر فردا اين قوم عيسى به بهشت روند و ما بدوزخ، ناچار من تدبيرى سازم كه ايشان را از راه ببرم و از اسلام بر گردانم، و كانوا على دين الاسلام احدى و ثمانين سنة بعد رفع عيسى يصلون الى القبلة و يصومون رمضان. پس اين بولس اسبى داشت نيكو كه بر پشت آن جنگ كردى با ايشان، و قوم عيسى از قتل و طعن وى ايمن نبودندى، رفت و آن اسب را پى كرد و خاك بر سر نهاد و گريستنى و زاريى عظيم در گرفت. ايشان گفتند چه رسيد ترا درين وقت؟

گفت ندايى شنيدم از آسمان كه ترا هرگز توبه نپذيرم مگر كه ترسا شوى و دين عيسى گيرى و اكنون از دين جهودى توبه كردم، ايشان او را در كنيسه فروآوردند و يك سال در خانه‏اى نشست كه از آن خانه بيرون نيامد تا كتاب انجيل بخواند و بياموخت، پس بيرون آمد و گفت ندايى از آسمان شنيدم كه: انّ اللَّه قبل توبتك.

ايشان او را بدوست گرفتند، پيشرو خود ساختند و بوى اقتدا كردند. برخاست و به بيت المقدس رفت و آنجا خليفه‏اى بگماشت نام وى نسطور و درو مى‏آموخت كه عيسى و مريم و اله هر سه بهم خدااند. پس از آنجا بروم رفت و آنجا نيز خليفه‏اى بگماشت نام وى يعقوب، و لاهوت و ناسوت او را در آموخت، يعنى كه لاهوت بت خداى بناسوت بت خداى عيسى فرو آمد تا پسر وى شد. پس يكى ديگر را دعوت كرد و او را خليفت خود خواند نام وى ملكا، و در وى آموخت كه انّ الاله لم يزل و لا يزال عيسى. پس ايشان را هر سه بجاى خود ممكن كرد و بهر يكى چنان نمود كه او بهينه است و مهتر همگان. و با هر يكى گفت من عيسى را بخواب ديدم كه من از تو خشنودم، اكنون خويشتن را بدين سبب قربان ميكنم كه وى از من خشنود شد. تو همه را دعوت كن و بر ملّت و نحلت خويش چنان كه گفتم جمع كن كه من رفتم. اين سخن با هر يكى از آن سه خليفت بگفت و خويشتن را بكشت. پس ايشان هر يكى طايفه‏اى را جمع كردند و بر آن گفتار و عقيده خويش بماندند و پيوسته ميان اين هر سه فرقت اختلاف بودى و جنگ و قتل الى يومنا هذا، و امروز ترسايان بر آن سه فرقت‏اند.

عزيز ابن بتنوين قرائت عاصم و كسايى و يعقوب است، باقى بى‏تنوين خوانند و اثبات تنوين پسنديده‏تر است و اختيار بو عبيده و بو حاتم است لانّه اسم خفيف فوجهه ان ينصرف و ان كان اعجميّا و لانّه ليس بمنسوب الى ابيه و انّما تحذف العرب النّون من هذا الاسم اذا كان منسوبا الى ابيه كقولهم: هذا زيد بن عبد اللَّه، فحذفت النّون لكثرة هذا الكلام، فاذا نسبوا الى غير ابيه نوّنوا فقالوا: هذا زيد ابن اخينا، و هذا زيد ابن الامير و على قراءة من قراء بغير التّنوين فلذلك و لالتقاء السّاكنين سكون التّنوين و سكون الباء فى قوله: عزيز ابن اللَّه ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ، قال قائل: كلّ قول بالفم فما الفائدة فى قوله: بافواههم؟

قال الزّجاج: معناه انّه ليس فيه برهان و لا بيان انّما هو قول بالفم لا معنى تحته صحيح لانّهم معترفون بانّ اللَّه لم يتّخذ صاحبة فكيف يزعمون انّ له ولدا؟! انّما هو تكذيب و قول فقط. و الافواه جميع الفوه حذف الهاء من آخره و قلب الواو ميما فصار فما.

يضاهون بى‏همزه قراءت عامّه است من ضاهيت. عاصم بكسر ها خواند و همزه، من ضاهأت، و الضّهياء المرأة الممسوحة الثّدى المستوية الصّدر. يضاهون اى يشبهون و يشاكلون.

قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ ميگويد: اين سخن اينان نيك ماننده است بسخن كافران كه پيشوا بودند از مشركان مكه كه مى‏گفتند: اللات و العزّى و منات بنات اللَّه. و گفته‏اند نيك ماند سخن ترسايان كه گفتند: المسيح بن اللَّه. بسخن جهودان نيز گفتند: عزير بن اللَّه، و قيل ضاهى خلفهم سلفهم.

قاتَلَهُمُ اللَّهُ اى لعنهم و اهلكم، و كلّ شى‏ء فى القرآن قتل اى لعن. و قيل: هذا تعليم اى قولوا قاتلهم اللَّه.

أَنَّى يُؤْفَكُونَ يصرفون عن الحقّ الى الباطل، و قيل: يؤفكون يكذبون.

اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ يعنى علمائهم و هم بنو هارون، وَ رُهْبانَهُمْ جمع راهب كفارس و فرسان و هم اصحاب الصوامع مشتقّ من الرهبة و مصدره الرّهبانيّة. أَرْباباً اى آلهة مِنْ دُونِ اللَّهِ يعنى اطاعوهم فى معاصى اللَّه. عدى بن حاتم گفت: رسول خدا برائة ميخواند باين آيت رسيد. گفتم‏

يا رسول اللَّه! انّهم لهم يكونوا يعبدون من دون اللَّه. قال: اجل و لكن كانوا اذا احلّوا لهم الحرام استحلوه و اذا حرّموا عليهم الحرام حرّموه فتلك عبادتهم.

و قيل كانوا يامرونهم بالسجود لهم و المسيح بن مريم عطف على احبارهم و رهبانهم.

وَ ما أُمِرُوا اى ما امر عيسى ع إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً، واحِداً و قيل معناه المسيح بن مريم اتخذوه ربا و ما امروا فى التورية و الانجيل إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً و هو الّذى لا إِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ تنزيها له عن ان يكون له شريك.

يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا يخمدوا نور اللَّه دين الاسلام و القرآن و بيان صفة محمد ص، بِأَفْواهِهِمْ بشركهم و كذبهم و خصّ الفم دون اللّسان لانّ الاطفاء بالشّفة يكون.

وَ يَأْبَى اللَّهُ لا يرضى و لا يترك إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ باعلاء كلمة اللَّه و اعزاز دينه، وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ ذلك هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ محمدا بِالْهُدى‏ بالقرآن و الايمان وَ دِينِ الْحَقِّ الاسلام ليظهر اللَّه دينه اى ليغلبه على سائر الاديان فلا يبقى دين الاظهر عليه الاسلام و سيكون ذلك و لم يكن بعد و لا تقوم الساعة حتّى يكون ذلك.

روى عن ابى سعيد، قال: ذكر رسول اللَّه بلاء يصيب هذه الامة حتّى لا يجد الرجل ملجأ يلجأ اليه من الظلم فيبعث اللَّه رجلا من عترتى و اهل بيتى فيملأ به الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض لا تدع السماء من قطرها شيئا الا صبته مدرارا و لا تدع الارض من بناتها شيئا الا اخرجه حتى يتمنّى احياء الاموات يعيش فى ذلك سبع سنين او تسع سنين.

و عن عائشة قالت قال النبىّ: لا يذهب اللّيل و النّهار حتى يعبد اللات و العزى فقلت يا رسول اللَّه ان كنت لا ظن حين انزل اللَّه هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ان يكون ذلك تامّا. قال: انّه سيكون من ذلك ما شاء اللَّه ثم يبعث اللَّه ريحا طيبة فيتوفى كل من كان فى قلبه مثقال حبّة من خردل من ايمان فيبقى من لا خير فيه فيرجعون الى دين آبائهم.

و عن المقداد بن الاسود، قال: سمعت رسول اللَّه يقول: لا يبقى على وجه الارض بيت من مدر و لا وبر الا ادخله اللَّه كلمة الاسلام: و قيل لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ عند نزول عيسى.

قال رسول اللَّه لينزلن ابن مريم حكما عادلا فليكسرنّ الصليب و ليقتلن الخنزير و ليدفعن الجزية و ليذهبن الشحناء و التّباغض و التّحاسد و ليدعون الى المال فلا يقبله احد.

و قال ابن عباس: يظهر اللَّه نبيّه على امر الدّين كلّه فيعطيه ايّاه كلّه و لا يخفى عليه شيئا منه و كان المشركون و اليهود يكرهون ذلك.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ... الاية علامة الصدق فى التّوحيد قطع العلاقات و مفارقة العادات و هجران المعارف و الاكتفاء باللّه على دوام الحالات. هر كه حلقه انقياد شرع در گوش فرمان كند به بهشت رسد هر كه ديده حرص بناوك فقر و فاقة بدوزد از دوزخ برهد، هر كه صفات خود قربان مهر ازل كند اسرار علوم حقيقت از دل وى سر برزند، هر كه يعقوب‏وار در بيت الاحزان عشق نشيند. و از علايق و خلايق ببرّد بصحبت مولى رسد. از خداوندان همّت يكى خليل بود، ابراهيم در بدايت كار دنيا را بر مثال ستاره پيش ديده وى در آوردند، پس عقبى بينى اندر صورت ماه جمال خود بر ديده خلّت وى جلوه كرد پس نفس امّاره و مهر اسماعيل بحكم بعضيّت بر صفت آفتاب خود را بدو نمود. خليل در نگرست بر هيچ چيز از موجودات آثار عزّ فقر و نشان ازل نديد گفت: نخواهم لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ همى بيكبار از كل كون اعراض كرد دنيا بداد و دل از فرزند برداشت و نفس خود را بآتش نمرود سپرد گفت: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ. هر كه خواهد كه در كوى موافقت بر بساط محبّت منزل كند مركب علاقت را يكبارگى پى‏كند.

پير طريقت از اينجا گفته: كوى دست علاقت از دامن حقيقت كى رهان شود تا خورشيد وصال از مشرق يافت تابان شود و زيادت بى‏كران شود و دل و جان هر سه بدوست نگران شود. احمد يحيى دمشقى روزى پيش پدر و مادر نشسته بود، گفتند، يا احمد! از پيش ما بر خيز و هر كجا خواهى رو و ما ترا در كار خدا كرديم. احمد آب حسرت در ديده بگردانيد بر پاى خاست روى سوى قبله كرد، گفت: الهى تا كنون پدرى و مادرى داشتم اكنون جز تو ندارم از شهر دمشق بدر آمد، روى بجانب كعبه نهاد و آنجا مقيم شد تا بيست و چهار موقف دريافت، بعد از آن خواست تا قصد زيارت پدر و مادر كند بشهر دمشق باز آمد بدر سراى رسيد حلقه در بجنبانيد ما در آواز داد كه: من على الباب؟ قال انا احمد. مادر گفت: ما را فرزندى بود او را در كار خدا كرديم، احمد و محمد را با ما چه كار. و حكايت ابراهيم ادهم معروفست كه آن فرزند وى آرزوى ديدار پدر كرد، از بلخ برخاست و بحج شد چون بموسم رسيد ابراهيم او را ديد ازو برگشت و بگوشه باز شد بسيار بگريست و آن گه گفت:

هجرت الخلق طرا فى هواكا و ايتمت الوليد لكى اراكا

قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ الى قوله أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ.

مصطفى گفت: لا يؤمن احدكم حتى اكون احبّ اليه من والده و ولده و الناس اجمعين، و قال ص: ثلث من كنّ فيه وجد حلاوة الايمان من كان اللَّه و رسوله احبّ اليه من سواهما و من احبّ عبد الا لحبّه الّا للَّه و من يكره ان يعود الى الكفر بعد اذا نقذه اللَّه منه كما يكره ان يلقى فى النّار.

هر كه عيال و فرزند خويش و پيوند و مال و ضياع و اسباب از خداى و رسول دوست‏تر دارد بهره وى از مسلمانى جز نامى نيست و از حقيقت ايمان او را بويى نيست، مسكين آن كس كه عمرى بسر آورد و او را ازين حديث بويى نه.

ترا از دريا گمان چيست كه ترا جويى نه. عبد الرحمن بن ابى بكر روز احزاب بيرون آمد در صف كافران باستاد و هنوز در اسلام نيامده بود مبارز خواست ابو بكر بيرون آمد بر عزم آن كه با وى جنك كند، عبد الرحمن چون روى پدر ديد برگشت و روى برگردانيد. و از بهر حشمت ابو بكر كس از ياران وى بيرون نشد. ابو بكر را گفتند اگر پسرت حرب كردى تو چه خواستى كرد. گفت: بان خدايى كه محمد را براستى بخلق فرستاد كه بر نگشتمى تا او مرا بكشتى يا من او را بكشتمى.

لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ. عجب غول راهست و آفت دين و سبب زوال نعمت و كليد فرقت و مايه غفلت. عجب آنست كه طاعت خود، بزرگ داند و خدمت از خود شناسد و بچشم پسند، درونگرد بحكم خبر، بفتوى نبوّت طاعت اين چنين كس هرگز بر فرق وى برنگذرد. پير طريقت گفت: الهى از دو دعوى بزينهارم و زهر دو بفضل تو فرياد خواهم از آنكه پندارم كه بخود چيزى دارم يا پندارم كه بر تو حقّى دارم. الهى از آنجا كه بوديم برخاستيم لكن بآنجا نرسيديم كه ميخواستيم. الهى هر كه نه كشته بى‏خودى است مردار است مغبون اوست كه نصيب او از دوستى گفتار است. او را كه دين راه جان و دل بكار است او را با دوست چه كار است. مصطفى ص گفت لو لم تذنبوا، لخشيت عليكم ما هو اشدّ من الذّنب العجب العجب، و قال ص بئس العبد عبد تخيّل و اختال و نسى الكبير المتعال بئس العبد عبد تجبّر و اعتدى و نسى الجبّار الاعلى. بئس العبد عبد سهى و لهى و نسى المقابر و البلى.

بئس العبد عبد غناء و طغا و نسى المبتدا و المنتهى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ. كافران خبيث‏اند دلهاشان بنجاست كفر آلوده و بدود شرك سياه گشته هرگز آب توحيد بآن نرسيده كه عنايت ازل ايشان را در نيافته باين خبث و نجاست سزاء مسجد كى باشد كه مشهد قرب حق است و مخيم الطاف كرم. جاى پاك جز پاكان را بخود راه ندهد. ان اللَّه تعالى طيّب لا يقبل الّا الطيب. بهشت جاى پاكان است، چنان كه گفت: وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ: جز پاكان و مؤمنان را بخود راه ندهد. نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيًّا و دلهاى مؤمنان كه بآب توحيد شسته و بجاروب حسرت رفته و بساط مهر ازل در آن گسترده و از علائق و اغيار در حقيقت افراد خالى گشته لا جرم مخلّ خرگاه قدس عزّت گشته و ميدان مواصلت حقّ شده كه انا عند المنكسرة قلوبهم من اجلى.

پير طريقت گفت: الهى نزديك نفسهاء دوستانى حاضر دل ذاكرانى از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آنى، و از دورت ميجويند و نزديكتر از جانى، ندانم كه در جانى يا جان را جانى نه اينى و نه آنى جان را زندگى مى‏بايد تو آنى. نيكو گفت آن جوان‏مرد كه گفت:

بمير اى حكيم از چنين زندگانى كزين زندگانى چو ماندى بمانى‏
از اين كلبه جيفه مرگت رهاند كه مرگست سرمايه زندگانى‏
كند عقل را فارغ از لا ابالى كند روح را ايمن از لن ترانى.

وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ الايه. اگر خطاب از مخلوق رفتى عين شكوى بودى و گله بدوستان كردن از دشمنان تحقيق وصلت و تشريف دوستان بود. فكم بين من يشكو اليه و بين من يشكو عنه. ميگويد بيگانگان و دشمنان ما را بسزاى ما صفت نكردند و حق خداوندى ما نشناختند و حرمت نداشتند. همانست كه مصطفى ص گفت: حكايت از كردگار قديم جلّ جلاله: كذّبنى ابن آدم و لم يكن له ذلك و شتمنى و لم يكن له ذلك فامّا تكذيبه ايّاى فقوله لن يعيدنى و ليس اوّل الخلق باهون علىّ من اعادته و امّا شتمه ايّاى فقوله اتخذ اللَّه ولدا و انا الاحد الصمد لم الد و لم اولد و لم يكن لى كفوا احد. گفت: فرزند آدم مرا دروغ زن گرفت و نرسد او را كه مرا دروغ زن‏گيرد، و ناسزا گفت و نرسد او را كه مرا ناسزا گويد امّا آنچه دروغ زن گرفت آنست كه گفت: پس از آنكه مرديم ما را نيافريند باز و من همانم كه اوّل بودم در اول نبود بيافريدم و از آغاز نو ساختم بآخر باز آفرينم چنان كه اوّل آفريدم كه نه اول بر من آسانتر از آخر، من همانم كه بودم قادر بر كمال مقدر ذو الجلال لم يزل و لا يزال.

و امّا ناسزا كه فرزند آدم گفت: آنست كه گفت: اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً. خداى فرزند گرفت و نه چنان است كه وى گفت، كه من يگانه و يكتاام بى‏زن و بى‏فرزند بى‏خويش و بى پيوند بى‏نظير و بى‏مانند، آن گه صفت خود، خود كرد گفت: انا الاحد الصّمد. منم خداوند يكتا در ذات يكتا در صفات بى‏همتا. قدوس و بى‏عيب. پاك از وصفهاء ناسزا. صمدم نه خورنده و نه خواب‏گير. خود بى‏عيب و معيوب پذير. جبار حكيم و دانا و قدير لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ.

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ بسيارى از اين دانشمندان جهودان و خداترسان ترسايان، لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ مالهاى مردمان ميخورند به نارواى و ناراست و ناشايست وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ و برمى‏گردانند مردمان را از راه خداى، وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ و ايشان كه زر و سيم گنج مى‏نهند، وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ و آن را از بهر خدا نفقت نميكنند و در جهاد با دشمن وى، فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ. (۳۴) بشارت ده ايشان را بعذابى دردنماى.

يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ آن روز كه آن را مى‏تاوند و بر آن آتش مى‏افروزند در دوزخ، فَتُكْوى‏ بِها جِباهُهُمْ و داغ ميكنند بآن پيشانيهاى ايشان را. وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ و پهلوهاى ايشان و پشتهاى ايشان هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ و ايشان را ميگويند اين آن گنج است كه خويشتن را مى‏نهاديد، فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ. (۳۵). چشيد جزاء آن گنجى كه خود را مينهاديد.

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ شمار ماهها بنزديك خداى، اثْنا عَشَرَ شَهْراً آنست كه ماهها دوازده است، فِي كِتابِ اللَّهِ در خواست خداى و دانش و پسند خداى، يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ از آن روز كه آسمانها و زمين آفريد، مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ از آن چهار ماه حرام با آزرم، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ اين است شمار راست، فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ در آن ماههاى حرام بر خويشتن ستم مكنيد، وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً و مشركان همواره كشتن كنيد، كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً هم چنان كه ايشان با شما هموار كشتن كنند وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ. (۳۶) و بدانيد كه خداى با پرهيزكاران است.

إِنَّمَا النَّسِي‏ءُ تأخير حرمت ماه حرام تا ماه صفر، زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ، بافزايشى است بر سرى در كفر، يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا كه كافران بآن بى‏راه‏تر شوند و مى‏كنند، يُحِلُّونَهُ عاماً حلال ميكنند محرم را يك سال، وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً و آن را حرام ميدارند و آزرم آن بجاى ميدارند يك سال، لِيُواطِؤُا ميخواهند كه بهوا و مراد خويش برابرى جويند و كنند، عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وانهادى كه خداى نهاد و پسندى كه او پسنديد و عددى كه وى نهاد، فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ تا حرام كرده خداى حلال كنند، زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ بر آراستند ايشان را كارهاى ايشان، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ. (۳۷) خداى راه ننمايد و كار نسازد قوم كافران را. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، ما لَكُمْ چه رسيد شما را، إِذا قِيلَ لَكُمُ آن گه كه شما را گويند، انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بيرون شويد در جهاد از بهر خداى، اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ با زمين گراييد و گران خيزيد، أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ باين جهان بسنده كردند بدل از آن جهان، فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا نيست برخوردارى و روزگار گذاشت اين جهان، فِي الْآخِرَةِ در مقابل آن جهان، إِلَّا قَلِيلٌ. (۳۸) مگر اندكى.

إِلَّا تَنْفِرُوا اگر بيرون نشويد بغزا، يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً عذاب كند شما را عذابى دردنماى، وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ و بجاى شما قومى ديگر آرد بيرون شدن را بجنگ دشمن وى، وَ لا تَضُرُّوهُ شَيْئاً و خداى را و رسول را هيچ گزند نياريد، وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ. (۳۹) و خداى بر همه چيز از تغيير و تبديل قادر است و توانا.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ. حبر نامى است دانشمندان اسرائيلى را هم چنان كه عالم نامى است دانشمند عربى را پس علماء اسلام را بدان نام خواندند. انس گويد: كنّا من قرّاء البقرة و آل عمران فينا فنسميه الحبر، يعنى لكثرة ما فيها من الفقه و فى رواية من قرأ سورة البقرة و آل عمران جدّ فينا اى عظم فى اعيننا و شرف. و راهب نامى است متعبّد ترسايان را از بهر آنكه ايشان عبادت خويش بر رهبت نهادند و بيم سخت آنكه آن تعبّد ايشان برهبت رهبانيّت نام كردند. و گفته‏اند. احبار درين آيت علماء جهودان‏اند از اولاد هارون و رهبان زاهدان ترسايانند و اصحاب صوامع ميگويد: اينان مالهاى مردم ميخورند و ميبرند بباطل و ناشايست يعنى كه حكم ميكنند و در حكم، رشوت مى‏ستانند. مصطفى ص گفت: لعن اللَّه الرّاشى و المرتشى فى الحكم‏

و قيل: كانوا ياخذون الرّشى من ملوكهم و كبرائهم و يكتمون. نبوّة النبى ص عن جهّالهم. وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ اى يصرفون الناس عن الايمان بمحمد ص. وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ... الآية. در تفسير آورده‏اند كه در سبب نزول اين آيت ميان معاويه و ابو ذر در شام مناظره رفت.

معاويه گفت: نزل فى اهل الكتاب. بو ذر گفت: نزل فى اهل الاسلام. قال ابو ذر فكتب معاوية الى عثمان ان هذا يفسد النّاس و كتب الىّ عثمان فقدمت المدينة فانجفل النّاس ينظرون الىّ كانّهم لم يرونى قط. فقال لى عثمان و انعظف و قال ارتحلت الى الرّبذة فارتحلت الى الرّبذة. و بيشترين مفسران بر آنند كه در مانعان زكاة فرو آمد.

ابن عباس گفت: هر مال كه زكاة آن ناداده است هر چند كه بر روى زمين است كنز است، و هر مال كه زكاة آن داده است و در زير زمين است نه كنز است. و به‏

قال النبى ص: كلّ مال ادّيت زكاته فليس بكنز.

ثوبان گفت: آن روز كه اين آيت فرو آمد مصطفى ص گفت: تبّا للذّهب تبا للفضّه. قالوا يا رسول اللَّه! فاى المال ندّخره. قال: قلبا ذاكرا و لسانا شاكرا و زوجة صالحة، و روى زوجة مؤمنة تعين احدكم على دينه.

و قيل كان هذا فى اوّل الاسلام و كان الواجب عليهم ان يؤدّوا الفضل ثم نسخ بآية الزّكاة.

قال على (ع): اربعة آلاف فما دونها نفقة و ما فوقها كنز

و الكنز جمع الشي‏ء و تكنيفه، تقول هو مكتنز اللّحم. و الكنز المال الكثير مدفونا و غير مدفون وَ لا يُنْفِقُونَها كناية عن الاموال و الكنوز. و قيل عن الفضّة اى لا ينفقون الفضة فضلا عن الذهب. و گفته‏اند: ها كنايت از مصدر است، اى لا ينفقون نفقة، و قيل لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ دليل على انّ الآية نزلت فى منع الزّكاة لان من ادّى زكاته من ماله فقد انفق فى سبيل اللَّه ما يجب فى ماله. و گفته‏اند اين آيت اهل كوفه را حجّت است كه زكاة بر پيرايه زنان واجب دانند كه خداى نگفت: الّذين يكنزون الدّنانير و الدّراهم، بل گفت: الذّهب و الفضّة.

و قد يقع اسم الذّهب و الفضّة على الحلىّ. و جماعتى صحابه و تابعين برين، حكم كرده‏اند، عن عبد اللَّه مسعود و عبد اللَّه عمر و عايشه و مجاهد و عطا و ابن سيرين و هو قول سفيان و اهل العراق. امّا مذهب شافعى آنست كه در پيرايه مباح زكاة واجب نيايد كه مصطفى ص گفت: لا زكاة فى الحلّى.

و در خبر ديگر مى‏آيد كه زكاة الحلىّ اعارته و هو قول جابر بن عبد اللَّه و ابن عمر و انس بن مالك و سعيد بن المسيّب و الشعبى و الحسن و اليه ذهب الشافعى و مالك ابن انس امّا پيرايه‏هاى محظور كه صنعت آن و استعمال آن در شرع حرامست چون اوانى زرّين و سيمين و ميان علماء حجاز و عراق خلاف نيست كه در آن زكاة واجب است.

يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها اى على الكنوز فى نار جهنّم يوقد النار عليها، يعنى يدخل كنوزهم النّار حتّى تحمر و تشدّ حرارتها.

فَتُكْوى‏ بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ اى لا توضع دينار مكان دينار و لا درهم مكان درهم و لكن توسّع جلودهم لذلك فيوضع بكل درهم و دينار كيّة من نار على جلده حتى يصل الحرّ الى اجوافهم فيقال لهم هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ و بخلتم به عن حق اللَّه.

فَذُوقُوا العذاب ب ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ‏

قال النبى ص ما من رجل لا يؤدى زكاة ما له الّا جعل يوم القيمة صفايح من نار فيكوى بها جبينه و جبهته و ظهره.

و قال ابن عباس حيّة تنطوى على جبينه و جبهته يقول انا مالك الذى بخلت بى.

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ التي عليكم فيها الاحكام من الصوم و الحج و وجوب الزّكاة و انقضاء العدة، اثْنا عَشَرَ شَهْراً على منازل القمر و استهلال الاهلة التي تعرفها العرب دون الشمسية الّتي تعدّها الرّوم و فارس و انما قسمت السنة اثنى عشر ليوافق امر الاهلة نزول الشمس فى البروج الاثنى عشر لنا قال تعالى: و الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ يقال انما سمّى المحرّم لتحريم القتال فيه. و صفر لانّ مكّة يصفر من النّاس فيه، اى يخلو، و قيل لانّه صفرت فيه و طابهم من اللّبن فيه و شهر الربيع لارتباع القوم اى اقامتهم و قيل لانبات الارض و امراعها فيهما و جماديان لجمود المياه فيهما. و رجب لانّهم يرجبونه، اى يعظمونه، و شعبان لتشعب القبائل فيه وفى الخبر سمى شعبان لانّه يتشعب فيه خير كثير لرمضان. و رمضان لانّ اللَّه تعالى ارمض فيه ذنوب المؤمنين، و شوّال لشولان النّوق اللقاح باذنابها فيه و ذو القعدة لقعودهم فيه عن القتال و ذو الحجّة لقضاء حجّهم فيه.

و اللَّه اعلم. قوله: فى كتاب اللَّه يعنى فى الايام الّذى عند اللَّه كتبه يوم خلق السماوات و الارض و هو اللوح المحفوظ، و قيل فى كتاب اللَّه يعنى فى حكمه و دينه مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ واحد فرد و هو رجب مضر بين جمادى و شعبان و ثلاثة متتابعة ذو القعده و ذو الحجّة و المحرّم.

ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ اى الدين المستقيم هذا لا ما يفعله اهل الجاهليّة من التقديم و التأخير، و قيل ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ اى الحساب المستقيم. درست است خبر از مصطفى ص كه در حجة الوداع خطبه كرد و در خطبه گفت الا انّ الزمان قد استدار كهيئة يوم خلق السماوات و الارض. السنة اثنا عشر شهرا منها اربعة حرم ذو القعدة و ذو الحجة و محرم و رجب مضر بين جمادى و شعبان ميگويد آگاه باشيد و بدانيد كه روزگار بازگشت بروزگار كه در گذشت و بآن نهاد آمد كه خداى نهاد آن روز كه آسمان آفريد و زمين. و معنى آنست كه در عرب در زمان جاهليت ماه حج تبديل كرده بودند در هر ماهى از ماههاى سال دو حج ميكردند دو سال در ذو الحجّه و دو سال در محرم و دو سال در صفر هم چنين در هر ماهى از ماههاى سال دو حج ميكردند.

آن سال كه مصطفى حج كرد دور حج ايشان با ذو الحجه رسيده بود بر ميقات راست آن قد استدار كه مصطفى گفت آنست، آن گه بفرمان خدا و رسول بر ذو الحجة آرام گرفت و نهاد اوّل تا روز رستاخيز ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ اى الحساب المستقيم اينست شمار راست كه سالى دوازده ماه بود و چهارماه كه مسمّى است از آن حرام بود و ماه حج ذو الحجه بود.

فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ اى فى الاربعة بالارتكاب المعاصى. آن را بتحذير مخصوص‏تر كرد از آن كه گناه در آن عظيم‏تر است و گناه كار اثيم‏تر. ابن بحر گفت: لا تظلموا فيهنّ انفسكم بترك قتال من يقاتلكم فيهنّ. ميگويد بر خود ستم مكنيد كه قتال نكنيد با آن كس كه درين ماهها با شما قتال كند و دليل برين قول آنست كه بر عقب گفت: وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً اى جميعا، كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً. و گفته‏اند كه باين آيت مباح گشت قتال در ماه حرام و آنچه گفت: قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ به اين منسوخ شد.

عطا گفت: «قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ» محكم است نه منسوخ و قتال در ماه حرام روا نيست مگر كه ايشان كه دشمن‏اند ابتدا كنند گفتا و تقدير آيت آنست كه ان بدأوكم فقاتلوهم و قول اوّل درست است و اجماع علماء دين است، و مصطفى در ماه حرام حصار طائف داد و قتال كرد. كَافَّةً نصب است بر حال و هو مصدر كالعافية و العاقبة و الخاصة و لا يثنّى و لا يجمع و لا تدخلها الالف و اللام لانّها من المصادر التي لا تنصرف و يجرى مجرى قولهم قاموا معا و قاموا جميعا و للرّجلين قاما جميعا و للنّسوة قمن جميعا و اشتقاقها من كفّة و هو حرفة، يعنى اذا انتهى الى ذلك كفّ عن الزّيادة، وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ هذه بشارة لهم و ضمان بالنصرة.

إِنَّمَا النَّسِي‏ءُ ممدود و مهموز عامّه قرّاء خوانند مگر ورش از نافع كه بى‏همزه خواند بسكون سين و هو مصدر، يقال نساه نسيا و نسيا، اى اخّره. نسا اللَّه فى اجله و انسا اللَّه اجله. يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا بضم يا و كسر ضاد، تفرّد يعقوب است و بضم يا و فتح ضاد قرائت كوفى، اى يضلهم الشيطان بذلك النّسي‏ء، باقى بفتح يا و كسر ضاد خوانند، يعنى فهم ضالّون بذلك، و اين نسى‏ء چيزى است كه قبيله از قبائل عرب پديد آوردند و اول كسى كه اين نهاد نعيم بن ثعلبه بود احد بنى مالك بن كنانة، و قيل جنادة بن عوف الكنانى و هو الّذى ادركه رسول اللَّه ص، و قيل ابو ثمامه صفوان بن امية بن ابى الصلت الفقيمى و فقيم بيت من بيوت مالك بن كنانه. آن كسى كه نسى‏ء نهاد خواست كه قومى را از دشمنان خويش مقهور كند و در ماه محرم كه ايمن نشسته باشند بر غرّت و غفلت ايشان بر سر ايشان شود با قوم خويش و قتل كنند و دانستند كه محرم ماه حرام است با حرمت و آزرم و قتل در آن روا، نه. از حرمت ماه محرم با صفر برد، بر هوا و مراد خود و صفر بجاى محرم بنهاد، در حرمت و آزرم تا مقصود خويش در محرم حاصل كرد، پس قبيله‏هاى عرب بنو مالك بن كنانه و بنو سليم و غطفان و هوازن آن را سنتى نهادند و بر آن عادت ميرفتند، سالى محرم را ماه حرام نهادند و صفر نه، و سالى صفر را ماه حرام نهادند و محرم نه، و كان يتولى ذلك ابو ثمامة صفوان بن اميه يقوم به فى الموسم خطيبا و مؤذنا فيقول انا ابو ثمامة لا اعاب و لا احاب من الحرم الا ان الهكم قد حرم العام المحرم او يقول الا ان الهكم قد حرم العام صفر. اين بو ثمامه در آن موسم ندا كردى گفتى امسال ماه صفر است عرب آن بشنيدندى و چنان اعتقاد كردندى و از آن در نگذشتندى اينست كه رب العالمين گفت: إِنَّمَا النَّسِي‏ءُ تأخير حرمة المحرم الّذى حرمه اللَّه الى صفر الّذى لم يحرمه اللَّه.

زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ اذا ازدادوا به كفرا الى كفرهم حيث احلّوا ما حرم اللَّه و حرّموا ما احل اللَّه يُضَلُّ بِهِ اى بذلك التأخير.

الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً اذا قاتلوا فيه احلوه و حرموا مكانه صفر و اذا لم يقاتلوا فيه حرّموه لِيُواطِؤُا اى ليوافقوا و يضاهوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ اربعة اشهر و ان كانت مغيّرة مبدّلة.

زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ اى زين لهم الشيطان ذلك، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ.

اين آيت تحريض مؤمنان است بر غزاى تبوك از جانب روم. رسول خدا بعد از فتح مكه و بعد از جنگ طايف و غزو حنين به مدينه باز شد و از ذو الحجه تا رجب در مدينه همى بود تا او را جهاد فرمودند با اهل شام و روم، و رسول خدا بهر غزوى كه رفتى اول آشكارا بنه گفتى، راه دور بود و گرما سخت و دشمن بسيار. و مردم را آن وقت قحط دنيا رسيده و دست تنگ شده، صريح بگفت، كه كجا ميرويم، تا ساز و برگ آن را و آن قتال بتمامى بسازند و بر ياران صعب آمد و دشخوار كه در مدينه آن وقت خرما و ميوه رسيده بود و نمى‏خواستند از سر آن برخاستن و بگرماء گرم بيرون رفتن. چون رسول خدا ايشان را از آن غزو خبر داد سه فرقت شدند: قومى بجان و دل قبول كردند و بخوش دلى پيش آمدند و رفتن را بر ايستادند و هم المهاجرون و الانصار.

و فرقتى آن بودند كه بر ايشان آن فرمان دشخوار آمد اما طاعت خداى و رسول ايثار كردند بر هوا و مراد خويش و فرمان را گردن نهادند و عزم رفتن كردند. سوم فرقت با مراد و هواء خويش بر نيامدند و دستورى تخلف خواستند و رسول خدا ايشان را دستورى داد. در شان ايشان اين آيت آمد ما لَكُمْ استفهام انكار است يعنى اى شى‏ء لكم: چه بودست شما را و چه رسيد كه چون شما را بغزو فرمودند اثَّاقَلْتُمْ، اى تثاقلتم و تباطأتم و ملتم الى الاقامة بالمدينه. اين چنان است كه كسى گران خيز را گويند زمين وى را بگرفت. و قيل معناه اطمأننتم الى الدنيا و ركنتم الى شهواتها. أ رضيتم بنعيم الحياة الدنيا من نعيم الآخرة فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ اى ما يتمتع به فى الدنيا قليل عند ما يتمتع به اولياء اللَّه عز و جل فى الجنة. آن گه ايشان را در آن تخلف كه كردند بيم داد و تهديد كرد گفت. إِلَّا تَنْفِرُوا نفير نامى است سپاه را، ميگويد: اگر شما با اين سپاه اسلام بيرون نشويد بجنگ روم خداى شما را عذاب كند يعنى بامساك المطر و الجدوبة و القحط و ظفر الاعداء.

وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ بنصرة دين اللَّه و نبيه غير متثاقلين عن النفير الى اعدائه مطيعين للَّه و رسوله قيل هم اهل اليمن و قيل هم: ابناء فارس.

لا تَضُرُّوهُ شَيْئاً. اين‏ها، گفته‏اند كه با خداى شود و گفته‏اند كه با رسول شود.

وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ من التبديل و التغيير قَدِيرٌ. ابن عباس گفت: اين آيه منسوخ است بآنچه گفت: وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً، و جماعتى مفسران بر آنند كه منسوخ نيست و هر دو بجاى خويش محكم‏اند.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ الآيه. درين آيت هم تخصيص است و هم تشريف است و هم تهديد و وعيد. اول آيت تشريف مؤمنان است. ايشان را بنداء كرامت ميخواند و به خطاب كريم مى‏نوازد، نواخت خود بر ايشان مى‏نهد عطاء خود بر ايشان مى‏ريزد و بايمان ايشان خود گواهى مى‏دهد. اينست كرامت و نعمت. اينست لطافت و رحمت. كارى در ازل ساخته. بنده را بى‏بنده عقد دوستى بسته و نداء كرامت و نعمت بجان وى رسانيده.

پير طريقت گفت نداء حق بر سه قسم است يكى را به نداء وعيد خواند از روى عظمت بخوف افتاد. يكى را بنداء وعد خواند بنعمت رحمت بر جا افتاد. يكى را بنداء لطف خواند بحكم انبساط بمهر افتاد. بنده بايد كه ميان اين سه حال گردان بود: اول خوفى كه او را از معصيت باز دارد دوم رجايى كه او را بر طاعت دارد سوم مهرى كه او را از او باز رهاند.

تا با تو تويى ترا بحق ره ندهند چون بى‏تو شدى ز ديده بيرون ننهند

إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ. از روى اشارت ميگويد مبادا كه عالم در تعليم علم و پير در تربيت مريد طمع دارد برفع مردم و نفع دنيا كه طمع، آئينه علم تاريك كند و چشمه بركت خشك كند و قيمت مردم ناقص كند و هيبت پير از دل مريد ببرد و حرمت علم فرو نهاد. مصطفى گفت: بئس العبد عبد طمع يقوده و هوى يضله‏ و قال عليه السلام ياتى على امتى زمان امراؤهم يكون على الجور و علمائهم على الطمع و عبّادهم على الرياء و تجارهم على اكل الربوا، و نساؤهم على زينة الدنيا.

عالم كه در تعليم علم، طمع بنفع دنيا ندارد و رفق خلق در آن نجويد و علم خود بطلب جاه و رياست و جمع دنيا ضايع نكند، بعلم خود برخوردار شود و بركت علم بوى رسد و ثواب او ثواب پيغامبران بود. مصطفى گفت: من زار عالما فكانّما زار نبيا.

و در خبر است كه هر كه عالمى را زيارت كند چنان است كه علم را زيارت كرد، و هر كه علم را زيارت كرد چنان است كه خداى را زيارت كرد و هر كه خداى را زيارت كرد جايگاه او بهشت است.

وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ. بخل نه كار دين‏داران است و نه خلق دوستان. و گفته‏اند: ليس من اخلاق الانبياء و الصّديقين البخل، لانه‏

روى عن النبى ص انه قال: ما جبل ولى اللَّه الاعلى السخاء.

شبلى را پرسيدند كه زكاة چند بايد داد. گفت: بر مذهب فقها، از دويست درم پنج درم، و بر مذهب ما جمله دويست درم دادنى است. گفتند: اين را در شرع، اصلى بايد گفت: ابو بكر هر چه داشت همه در باخت آن روز كه مصطفى از ياران صدقه خواست. عمر نيمه مال آورد گفت: يا رسول اللَّه تصدقت بنصف مالى و تركت النصف لعيالى ولى عند اللَّه اجر. بو بكر هر چه داشت همه آورد، و گفت: يا رسول اللَّه تصدقت بجميع مالى و للَّه عندى مزيد. عمر گفت: نيمه مال بدادم و مرا بنزديك خداى مزد است. ابو بكر گفت: همه بدادم و از آن خداى را بر من حق است. مصطفى گفت: بينكما ما بين كلمتيكما.

عمر بر مقام شريعت بود و ثمر. اهل شريعت نعيم بهشت است. ابو بكر بر مقام حقيقت بود و ثمره اهل حقيقت روح مشاهده است، حساب اهل شريعت بموقف است حساب اهل حقيقت بر بساط انس است، در مقعد صدق عند مليك مقتدر.

يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى‏ بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ.

خص المواضع الثلث من البدن و هى الجبهة و الجنب و الظهر بالكىّ، لان البخيل اذا سأله السائل زوى جبهته ثم اعرض عنه ثمّ وليه ظهره. پيشانى كه خواجه بوقت سؤال سائل فرا، هم كشد ناچار بر آن داغ نهند. پهلو كه از سر كبر بر درويش زند و پشت كه بر گرداند، هم چنان، تا دانى كه درويش را در آن حضرت جاه و مقدار است. و شرف درويش آنست كه چون توانگر را اعتماد بر دنيا بود درويش را اعتماد بر مولا بود، هر گه كه توانگرى بخداى تقرّب كند بوسيلت درويش كند و اگر درويش بتوانگر از بهر دنيا تقرب كند از دين بر آيد. مصطفى از اينجا گفت: من تواضع غنيّا لغناه ذهب ثلث دينه.

هر كه تواضع كند توانگرى را از بهر توانگرى وى سيكى از دين وى رفت، و اگر بزبان مدح گويد دو سيك رفت، و اگر بدل او را تعظيم نهد جمله دين وى در سر آن شد. درويش بود كه با دين پيش توانگر در شود بى‏دين بيرون آيد و توانگر، با گناه پيش وى شود بى‏گناه بيرون آيد، پس خلق، ايشان را درويش ميخوانند و توانگر بحقيقت، خود ايشان‏اند.

مصطفى گفت: ملوك تحت اطمار.

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً... الآية لما علم انهم لا يداومون على ملازمة القرب، افرد بعض الشهور بالتفضيل ليحصوها باستكثار الطاعات و امّا الخواص من عباده فجميع الشهور لهم شعبان و رمضان و جميع الايام لهم جمعة و جميع البقاع لهم كالمساجد و فى معناه انشد:

يا رب ان جهادى غير منقطع فكل ارضك لى ثغر و طرسوس‏

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً. گفته‏اند حكمت در آنكه رب العزة روزگار را بر دوازده ماه نهاد آنست كه تا بر عدد حروف توحيد بود و هى: «لا اله الا اللَّه». تحقيق آن خبر را كه مصطفى گفت: بالتوحيد قامت السماوات و الارض.

دور فلك در آسمان و گردش روزگار و سال و ماه در زمين در توحيد موحدان بسته تا اين دوازده حرف از زبان موحدان روان است اين دوازده ماه بر نسق خويش و بر هيئت خويش گردان است هر حرفى پاسبان ماهى ساخته و ثبات اين در بيان آن بسته، آن روز كه قضيه الهى و حكم ازلى در رسد و خواهد كه بند آسمان و زمين برگشايد و زمين خاكى بر افشاند و روزگار نام زد كرده بسر آيد، نخست توحيد از ميان خلق بردارد تا نه توحيد ماند نه موحّد، نه قرآن ميان خلق نه مؤمن. اينست كه مصطفى گفت: لا تقوم الساعة حتى لا يقال فى الارض اللَّه اللَّه.

إِنَّمَا النَّسِي‏ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ... الآيه الدّين ملاحظة الامر و مجانبة الرزق و ترك التقدم بين يدى اللَّه سبحانه فى جميع احكام الشرع فالآجال فى الطاعة مضروبة و التوحيد فى عرفانه متّبع و الصّلاح فى الامور بالاقامة على نعمة العبوديّة فالشهر ما سمّاه اللَّه شهرا و العام و الحول ما قدره و بينه شرعا.

۵ النوبة الاولى

و هو اللَّه تعالى ع: إِلَّا تَنْصُرُوهُ اگر يارى ندهيد رسول را، فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ خداى سبحانه و تعالى يارى داد او را، إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا آن گه كه بيرون كردند او را كافران، ثانِيَ اثْنَيْنِ دوم دو تن إِذْ هُما فِي الْغارِ آن گه كه هر دو در غار بودند، إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ آن گه كه يار خويش را گفت، لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا اندوه مدار كه خداى با ماست، فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ فرو فرستاد خداى، آرام ايمان بر ابو بكر، وَ أَيَّدَهُ و نيروى و يارى داد رسول خويش را، بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها بسپاه‏هايى كه شما نميديديد، وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ و سخن كافران ديرينه كرد مغلوب و مقهور، وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا و سخن خداى و تقدير او و مكر او آنست كه زبر است غالب و قاهر، وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. (۴۰). خداى تواناييست دانا.

انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا بيرون شويد سبك‏بالان و گران‏باران، وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و جهاد كنيد بمال خويش و تن خويش از بهر خداى، ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ آن شما را به است، إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ. (۴۱) گردانيد.

لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً اگر عرضى بودى ازين جهان و چيزى كه فرا دست رسيدى نزديك، وَ سَفَراً قاصِداً و سفرى بچم و، لَاتَّبَعُوكَ بيامدندى بر پى تو، وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ و لكن راه دور شد و رفتن بر ايشان گران آمد، وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ و سوگندان ميخورند بخداى، لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ كه اگر توانستيم ما بيرون آمديمى غزا را با شما، يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ در هلاك خويش مى‏باشند و در تباهى خويش، وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ. (۴۲) و خداى ميداند كه ايشان دروغ زنان‏اند.

عَفَا اللَّهُ عَنْكَ در گذاشت خداى از تو، لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ چرا دستورى دادى ايشان را، حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ تا پيدا شدى، الَّذِينَ صَدَقُوا ايشان كه عذرها راست ميگفتند، وَ تَعْلَمَ الْكاذِبِينَ. (۴۳) و بدانستيد ايشان كه دروغ ميگفتند.

لا يَسْتَأْذِنُكَ دستورى نخواهد از تو الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ايشان كه گرويده‏اند بخدا و روز رستاخيز، أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ كه باز نشينند و بجهاد نيايند بمال خويش و تن وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ. (۴۴) و خداى داناست و آگاه بر پرهيزكاران از خشم و عذاب او.

إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ دستورى از تو ايشان خواهند الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ كه نه بخداى گرويده‏اند و نه بروز رستاخيز، وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ و در گمان افتاد دلهاى ايشان، فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ. (۴۵) تا در گمان خويش ميگردند.

وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ و اگر ميخواستندى كه بيرون آيند با تو، لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً پيش از آن عذر كه ميگويند غزا را ساخته بودنديد، وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ لكن نبايست خدا ترا و ناپسند آمد وى را خاست ايشان و بيرون شدن ايشان، فَثَبَّطَهُمْ ايشان را با پس گرد و با پس نشاند، وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِينَ. (۴۶) و ايشان را گفتند مى‏نشينيد با نشستگان.

لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ اگر بيرون آمدندى ايشان در ميان شما بغزا، ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا نيفزودند شما را مگر تباهى، وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ و در ميان شما مى‏تاختنديد بسخن چينى و افساد ذات البين، يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ شما را شور در دل مى‏جستندى، وَ فِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ و در ميان شما جاسوسانست ايشان را كه سخن مى‏نيوشند تا بايشان رسانند، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ. (۴۷) خداى داناست به ستمكاران بر خويشتن.

لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ و پيش ازين خود فتنه دلهاى مؤمنان جستند و شور دل ايشان، وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ و ترا كارها روى بر وى گردانيدند در سكالش بد، حَتَّى جاءَ الْحَقُّ تا نصرت خداى كه ترا داشت آمد، وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ و كار خدا و دين وى آشكارا شد و بلند، وَ هُمْ كارِهُونَ. (۴۸) و ايشان را ناخواها و بريشان دشخوار.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ و از منافقان كسى است كه ميگويد، ائْذَنْ لِي مرا دستورى ده تا بنشينم، وَ لا تَفْتِنِّي و دل و چشم مرا بزنان روم فتنه مكن، أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا ميدان كه وى در فتنه افتاده است از اين پيش، وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ. (۴۹) و دوزخ گرد كافران در آمدنى است و ايشان را فرو گرفتنى.

النوبة الثانية

قوله تعالى، إِلَّا تَنْصُرُوهُ. اين در آيت پيش پيوسته است. ميگويد: ان تركوا نصره فلن يضرّه ذلك شيئا كما لم يضروه اذ كان بمكة لا ناصر له. اگر ايشان وى را يارى ندهند و با وى بجهاد بيرون نشوند او را هيچ زيان نرسد و بر وى هيچ گزند نيايد تا خداى وى را يارى داد و نصرت پيدا كرد. اينست كه گفت: إِلَّا تَنْصُرُوهُ.

فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ. اين ها در تنصروه و در نصره و در اخرجه و در لصاحبه و در ايّده هر پنج با مصطفى شود و اين آن گاه بود كه كافران در دار الندوة كيد ساختند و همه بقصد وى باتفاق برخاستند. رب العالمين جبرئيل را فرستاد و رسول خداى را از آن كيد و قصد ايشان خبر كرد و او را هجرت فرمود. رسول خدا بيرون آمد از مكه.

و گفته‏اند كه تا بغار تنها بود. و گفته‏اند: چون مصطفى بيرون شد از، مكه، ابو بكر در خانه مصطفى شد از اهل وى خبر پرسيد. او را گفتند رسول بيرون شد. ابو بكر بر پى وى برفت. مصطفى باز نگرست شب تاريك بود، ابو بكر را نشناخت پنداشت كه دشمن است پاره گرم‏تر رفت: ابو بكر بآواز سخن گفت تا مصطفى او را بشناخت، توقف كرد تا وى در رسيد پس هر دو بهم مى‏رفتند ساعتى ابو بكر در پيش ميرفت و ساعتى باز پس ايستاد: فقال ص يا أبا بكر مالك تمشى ساعة بين يدى و ساعة خلفى فقال يا رسول اللَّه اذكر الطلب فامشى خلفك و اذكر فامشى خلفك و اذكر الرصد فامشى بين يديك.

فقال يا أبا بكر و اذا كان شي‏ء احببت ان يكون بك دونى. قال: نعم و الذى بعثك بالحق ما يكون من ملمة الا احببت ان يكون بآل ابى بكر دونك.

چنان بهم ميرفتند تا بغار و اين غار كوه ثبير است بر در مكه و ميگويند غار ثور است بزير مكه بر راه مدينه پس ابو بكر از پيش در غار رفت و در همه غار ميگشت و پهلو بر زمين مينهاد پس باز ميگشت و باز بر مى‏خاست رسول خدا گفت چه مى‏كنى يا أبا بكر گفت: يا رسول اللَّه غير انست و غير ان از حشرات و هوام زمين و سباع خالى نبود، خواستم كه اگر از اين چيزى باشد بارى بمن رسد نه بتو كه رنج تو نخواهم. ابو بكر دست بهر جايى و بهر گوشه فرا ميكرد تا چه بند آخر سوراخى ديد پاى خود بر در آن سوراخ نهاد و بنشست چون ايشان در غار قرار گرفتند رب العالمين عنكبوت را فرستاد تا بر در غار همان ساعت خانه خويش بساخت و دو مرغ حمامه آمدند و بر در غار نشستند و همان ساعت خانه بنهادند و گفته‏اند كه بر در غار درختى بر آمد آن ساعت چنان كه ايشان را بپوشيد. بامداد كافران خبر يافتند و بر پى ايشان بيرون آمدند تا بگيرند چون نزديك غار رسيدند ابو بكر گفت يا رسول اللَّه اتينا آنك آمدند دشمن و بما رسيدند مصطفى گفت: لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا اندوه مدار يا أبا بكر كه خداى با ماست پس گفت اللهم اعم ابصارهم عنا بار خدايا ديدها و چشمهاشان از ما در پوشش آر تا ما را نبينند. ايشان بدر غار رسيدند خانه عنكبوت ديدند بر در غار تنيده و مرغ خايه نهاده و درخت بر آمده گفتند اگر درين جايگه كسى بودى از اين هيچ نبودى و گفته‏اند امية بن خلف بر در غار بول كرد چنان كه رشاش آن به ابى بكر ميرسيد و ايشان را نمى‏ديد و در خبر است كه ابو بكر گفت يا رسول اللَّه لو نظر احدهم الى قدمه لابصرنا، اگر يك تن از اين كه ما ميجويند فرا پشت پاى خود نگرد ما را به‏بيند مصطفى جواب داد بو بكر را يا ابا بكر ما ظنّك باثنين اللَّه ثالثهما چه ظن برى به دو تن كه سه ديگر ايشان خداى است اندوه مدار كه خداى با ما است.

فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ اى القى فى قلب ابى بكر ما سكن به و السكينة ما يوجب السكون و الامن عليه. اين‏ها با مصطفى شود و گفته‏اند با ابو بكر شود و اين درست‏تر است فان النبى لم يخف بل كان ص ساكن القلب رابط الجاش.

وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها يعنى الملائكة. رب العالمين آن شب فريشتگان را فرستاد تا بر در غار بايستادند و غار بر كافران پوشيده داشتند و قيل ايده بالملائكة يوم بدر و يوم الاحزاب و يوم حنين. مجاهد گفت رسول خدا و بو بكر در آن غار سه روز بودند و بو بكر را مولايى بود شبان نام وى عامر بن فهير. ابو بكر او را فرمود تا هر شب گله گوسپند بدر غار آرد. او همى آورد و ايشان از آن شير همى خوردند پس از سه روز بيرون آمدند و عبد اللَّه بن اريقط اللّيثى دليل ايشان و به راه مدينه فرو رفتند و كافران نوميد و خاسر بازگشتند و گفته‏اند قريش در مكه جمع شدند تا در كار ايشان و در گرفتن ايشان تدبير سازند ابو جهل گفت: هر كه ايشان را باز آورد بقهر من او را صد شتر دهم و ده اوقية زر سراقة بن مالك بن جعشم گويد من بطمع آن ضمان بو جهل برخاستم و ستور را زين بر نهادم و سلاح بر گرفتم. سه بار بر ستور نشستم هر سه بار مرا بيفكند. آخر بر نشستم و رفتم تا بنزديك ايشان رسيدم ابو بكر باز نگرست سراقه را ديد گفت يا رسول اللَّه آنك سراقه مبارز عرب آمد و نزديك بما رسيد و سراقه آن بود كه در جنگ هزار سوار با وى پاى بنه داشتى بو بكر چون وى را ديد بترسيد. رسول خدا گفت‏ لا تخف يا با بكر فان اللَّه معنا.

پس رسول گفت: اللّهم اكف شرّ سراقة بما شئت.

در حال سنب ستورش بزمين فرو شد تا بشكم. گفت يا محمد من بتو عهد كردم كه ترا گزند نرسانم و نرنجانم و هر كه اندرين راه بطلب تو آيد شرّ وى از تو دفع كنم رسول دعا كرد تا پاى اسب از زمين بر آمد سراقه گفت: يا محمد من دانم كه كار تو بالا گيرد و پايگاه تو بلند شود مرا نامه ده تا ميان من و تو نشانى باشد. ابو بكر نامه نوشت گويند بر سنگى و گويند بر شانه گوسفندى نوشت وى اندر كنانه نهاد و يك تير بر كشيد گفت مرا درين راه هم شتر است و هم گوسفند اين تير نشان من باشد با شما تا هر چه خواهيد بشما دهند. رسول گفت يا أبا بكر ما را بطعام سراقه حاجت نيست. اين هم چنان است كه مصطفى در كار قوم خويش حزن نمود و خلاف نيست كه آن حزن از رسول طاعت بود و رب العزّة او را گفت: لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ و لا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ فلم يكن نهى اللَّه تعالى ايّاه عن الحزن دليلا على انّ حزنه كان معصية فكذلك حزن ابى بكر.

وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ يعنى الشرك وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا يعنى لا اله الا للَّه و قيل كلمة اللَّه قوله: لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي و گفته‏اند وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ اينجا سخن تمام شد يعنى كه خداى سكالش بدايشان و هم‏سخنى و همسازى و مكر ايشان زير كرد و مغلوب و مقهور. پس ابتدا كرد و گفت وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا سخن خداى و تقدير و مكر او غالب است و قاهر و اگر خواهى پيوسته خوان بر قرائت يعقوب حضرمى و كلمة اللَّه بنصب تا، يعنى كه: خداى كلمه كافران را زير آورد و كلمه خويش را بر آورد.

وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ فى سلطانه و تدبيره.

انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا مفسران گفتند اول آيه كه فرود آمد از سوره براءة اين آيه بود و قيل «اراد اول آية نزل فى غزوة تبوك، قوله: انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا مجاهد گفت چون ايشان را بغزو فرمودند گفتند فينا الثقيل و فينا ذو الحاجة و فينا ذو الشغل و فينا ذو الضيعة فانزل اللَّه تعالى انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا ميگويد همه بيرون شويد بغزو تبوك پيران و جوانان و عزبان و معيلان توانگران و درويشان فارغان و مشغولان. در خبر است كه ابن ام مكتوم آمد و گفت: يا رسول اللَّه ا علىّ ان انفر فقال نعم‏

پس ربّ العالمين اين آيت منسوخ كرد بآنچه گفت لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏... الايه ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ من التثاقل الى الارض إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ما لكم من الثواب و الجزاء. و روى ثابت عن انس ان ابا طلحة قرأ سورة برائة فاتى على هذه الايه انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا فقال اى بنىّ جهّزونى جهّزونى فقال بنوه: يرحمك اللَّه قد غزوت مع النبىّ حتى مات و مع ابى بكر و عمر حتّى ماتا فنحن نغزو عنك فقال لا، جهّزونى. فغزا البحر فمات فى البحر فلم يجدوا له جزيرة يدفنونه فيها الا بعد سبعة ايّام فدفنوه فيها و لم يتغيّر. و قال الزهرى خرج سعيد بن المسيب الى الغزو و قد ذهبت احدى عينيه فقيل له انك عليل صاحب ضرّ فقال استنفر اللَّه الخفيف و الثقيل اى الصحيح و المريض فان لم يمكننى الحرب كثرت السواد و حفظت المتاع.

لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً اين آيت در شأن منافقان آمد كه تخلّف كردند بى‏عذرى بغزا نرفتند رب العالمين نفاق ايشان آشكارا كرد گفت لو كان المدعوّ اليه شيئا من منافع الدّنيا قريب المتناول سهل المأخذ.

وَ سَفَراً قاصِداً القاصد و القصد المعتدل اى هنيئا غير شاق.

لَاتَّبَعُوكَ لوافقوك فى الخروج.

وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ المسافة البعيدة. آن گه خبر داد كه چون بمدينه باز گردند، ايشان آيند و سوگند خوردند و گويند.

لَوِ اسْتَطَعْنا اى لو سهل علينا الخروج و كان لنا سعة فى المال لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ بايقاعها فى العذاب لانّ من حلف باللّه كاذبا استحقّ العذاب و قيل يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ بالقعود عن الجهاد وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ لانّهم كانوا يستطيعون الخروج.

عَفَا اللَّهُ عَنْكَ. قومى گفتند از مصطفى دستورى خواستند باز نشستن را از غزو. مصطفى ايشان را دستورى داد پيش از آن كه در آن وحى آمد از آسمان.

ربّ العالمين وى را عتاب كرد گفت عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ اين چنان است كه گويند عفا اللَّه عنك ما صنعت فى حاجتى، و پارسى‏گويان گويند: عافاك اللَّه اى بخت نيك، اين چيست كه كردى، و قيل عفا اللَّه عنك محا اللَّه ذنبك. قدّم العفو على العتاب كى لا يسبق الى قلبه حزن لِمَ أَذِنْتَ من غير اذن اللَّه حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا يعنى كان يحب ان لا تاذن حتّى يتبيّن لك الصادق فى ايمانه من الكاذب و الصادق فى عذره من الكاذب المتعلّل. و روا باشد كه لم اذنت لهم اينجا سخن بريده گردد پس از آن گفت لا تاذن لهم حتّى يتبيّن. قومى گفتند اين آيت منسوخ است و ناسخ آنست كه گفت فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ.

قوله لا يَسْتَأْذِنُكَ اى فى التّخلف عن الجهاد الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أَنْ يُجاهِدُوا

يعنى ان لا يجاهدوا او كراهة أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ.

إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ فى التّخلف الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ شكّوا فى دينهم و اضطربوا فى اعتقادهم فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ التّردّد التّصرف فى الذّهاب و الرّجوع مرّات متقاربة. قال ابن بحر: عوتب لانّه اذن القوم فى الخروج معه و لم يكن لهم ان يستاذنوا فى الخروج و لا فى التّخلف بل كان عليهم ان يقتصروا فى الخروج على دعاء العامّة. قال ثم ذم من استأذن فى الخروج و الذى استاذن فى التّخلف.

وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ اى لو عزموا على الخروج لا عدوّا للخروج و الجهاد عُدَّةً اهبة من الزّاد و المركوب لانّهم كانوا مياسير و لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ، انْبِعاثَهُمْ الانبعاث، الانطلاق فى الحاجة يقول كره اللَّه نهوضهم للخروج فثبّطهم اى حبسهم و خذلهم و كسلهم.

وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِينَ اين سخن، منافقان با يكديگر گفتند كه: بيرون مشويد و بنشينيد با اين نشستگان كه بعذر نشسته‏اند از زنان و كودكان و ناتوانان. و گفته‏اند كه اين رسول خدا گفت با ايشان از آنكه با ايشان خشم داشت كه از ايشان تخلف مى‏شناخت. و گفته‏اند اين قيل بمعنى الهام است كه رب العزّة اسباب خذلان در دل ايشان افكند و ايشان را بر آن داشت تا بنشستند و استطاعت رفتن نداشتند و بر جمله بدان كه استطاعت دو است يكى قبل الفعل و يكى مع الفعل آنچه قبل الفعل است حصول آلت است و عدة چون عقل و صحت و وجود مال و شناخت فرمان و تمكّن آن در وقت و مكان و آن استطاعت ظاهر است و موجود و حجّت بوى قايم است و ثابت و بنده توانا آنست و ذلك فى قوله لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ اينست كه منافقان گفتند اگر ما را استطاعت بودى با شما بيرون آمديمى و ربّ العزة ايشان را دروغ زن كرد و گفت وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ لانهم يستطيعون للخروج. امّا آن استطاعت ديگر، قدرت است بر مباشرت فعل و ملك تحصيل. در باطن رود با فعل و بعد الفعل آن را بتوان شناخت و هيچ حجّت بنده بوى ثابت نشود كه آن در حقّ وى مفقود است نه موجود و پيش از فعل بنده از آن استطاعت در هيچ چيز نيست چنان كه خداى گفت وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ قومى را گفته است كه گوشها شنوا داشتند امّا با آن گوش شنوا ايشان را استطاعت سمع نبود و قيل اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِينَ هم ازين باب است. رب العزة ايشان را مخذول كرد و محروم از فرمان بردارى تا نتوانستند كه فرمان برند و بغزاء تبوك بيرون شوند. و اللَّه عليم يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد.

لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا چون مصطفى از مدينه بيرون آمد تا به تبوك رود بثنيّة الوداع فرو آمد آنجا لشكرگاه ساخت و عبد اللَّه ابىّ سلول با منافقان به زى جده فرو آمد از ثنيّة الوداع بزيرتر. پس چون مصطفى و مؤمنان برفتند عبد اللَّه ابىّ با منافقان و اهل شك تخلف كرد و بازگشت. ربّ العالمين تسليت مصطفى اين آيت فرستاد لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا اى فسادا فى راى ضعفة المؤمنين الخبال الفساد فى الامر و الخبل الفساد فى العقل وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ الايضاع سرعة السّير و المعنى اسرعوا بالنّميمة فى افساد ذات بينكم. و قيل اسرعوا ركابهم بالسير بينكم يوهمون الهزيمة فى القلوب يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ فتنه، شور دل است.

ميگويد: در ميان شما فرقت ميافكندندى بد دلى مى‏افزودنديد و شور دل مى‏جستنديد.

وَ فِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ اى منافقون يخبرونهم باخباركم و قيل و فيكم سمّاعون لهم من يسمع كلامكم و يطيعكم و لو كان هؤلاء المنافقون فى صحبتكم افسدوهم عليكم وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ المنافقين. بينهم عبد اللَّه بن ابى و عبد اللَّه نضل و عبد اللَّه بن نبتل و جد بن قيس و رفاعة بن تابوت و اوس بن قبطى.

لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ ميگويد: اگر اين منافقان در اين غزا تخلّف نمودند ايشان را عادت است و در غزاء احد همچنين بودند كه عبد اللَّه ابى با منافقان روز احد برگشت و گفت لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ و گفته‏اند من قبل آنست كه چون آمدن مصطفى به مدينه نزديك بود و خبر افتاد عبد اللَّه ابى سلول را رئيس منافقان از آن كراهيّت و رنج عظيم آمد كه عرب مدينه مى‏سگاليدند كه وى را بر خويشتن ملك كنند تا فرقت از ميان اوس و خزرج برخيزد. چون رسول خدا بمدينه آمد آن كار فرو بست و باطل شد عبد اللَّه ابى و منافقان بجهودان ميگراييدند تا جهودان در نبوّت مصطفى طعن ميكردند و مردمان درود و شك مى‏افكندند و دلهاى ضعيف ميشورانيدند فذلك قوله لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ و قيل معناه ان جماعة منهم أرادوا به القتل فى ليلة العقبه وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ اى: اجتهدوا فى الحيلة عليك و الكيد بك و التقليب ان تجعل اسفله اعلاه و باطنه ظاهره و معناه النفاق فان المنافق ظاهره خلاف باطنه حتى جاء الحق اى غلب الاسلام الشرك و ظهر امر اللَّه و علا دين اللَّه و هو الاسلام و قيل حتى اخزاهم اللَّه باظهار الحق و اعزاز الدين على كره منهم.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي اين آيت در شأن جد بن قيس الخزرجى آمد مردى بود از معروفان منافقان رسول خدا گفت باو هل لك فى جهاد بنى الاصفر تتخذ منها سرارى و وصفاء قال يا رسول اللَّه لقد عرف قومى انى رجل مغرم بالنساء و انى اخشى ان رأيت بنات الاصفر ان لا اصبر عنهن فلا تفتنّى بهذا و ائذن لى فى القعود عنك و اعينك بمالى فاعرض عنه النبى عليه السلام و قال قد اذنت لك فانزل اللَّه هذه الآية

و كان الاصفر رجلا من حبشة ملك الروم فاتخذ من نسائهم كل وضيئة حسناء فولدت له بنين و بنات اخذن من بياض الروم و سواد الحبشة فكن لعساء يضرب بهن المثل فى الحسن ميگويد اين منافق دستورى ميخواهد كه نيايد و بهانه ميكرد كه لا تَفْتِنِّي ببنات الاصفر مرا به زنان روم و بنات بنى الاصفر فتنه مكن يعنى كه اين بهانه است و نفاق او را برين ميدارد أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا الا فى الكفر و النفاق سقطوا، يعنى ما سقط فيه من الفتنة بتخلفه عن رسول اللَّه، اكثر. و قيل الا فى الفتنة اى فى النار و العذاب سقطوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ مطبقة بهم جامعة لهم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ سعادت بندگان در عنايت است و آنجا كه عنايت است پيروزى را چه نهايت است. كار جذبه الهى دارد مغناطيس عزت و كشش عنايت. هر كجا كششى بود آنجا كوششى بود. هر كجا صدقى بود آنجا تصديقى بود. و هر كجا تصديق بود آنجا دلى بود و آنجا كه دل بود فتحى بود و آنجا كه فتح بود سعادت بود. خنك آن بنده كه اهل اين قصه بود. آنك ابو بكر بر خوان قصه وى تا عجايب بينى در نگر در بدايت و نهايت كار وى تا عز صحبت بشناسى و حقيقت ولايت بدانى بيست ساله بود كه بخواب نمودند او را كه ماه از آسمان جدا شدى و بر بام كعبه سه پاره گشتيد يك پاره از آن در كنار ابو بكر افتادى. ابو بكر اين خواب نهان هميذاشت از جهودان مكه و غير ايشان تا آن گه كه بشام ميرفت بتجارت. گفتا بر بحيراء راهب رسيدم و آن خواب او را حكايت كردم گفت بشارت باد ترا يا أبا بكر كه رسول آخر الزمان را در حيات او وزير باشى و بعد از وفات وى خليفه او باشى. ابو بكر چون اين سخن بشنيد از شادى بگريست از عين رافت و رحمت در دل وى مايده‏اى نهادند. صباء دولت درد دين بسينه وى فرو گشادند مصطفى از ان درد اين نشان باز داد كه ما فضلكم ابو بكر بكثرة صيام و لا صلاة و لكن بشى‏ء وقر في صدره.

پير طريقت: گفت كه از حال وى نشان داده كه گفت كريما اين سوز ما امروز درد آميز است نه طاقت بسر بردن و نه جاى گريز است. سر وقت عارف تيغى تيز است نه جاى آرام و نه روى پرهيز است. لطيفا اين منزل ما چرا چنين دور است همراهان برگشتند كه اين كار غرور است گر منزل ما سرور است اين انتظار سور است و گر جز منتظر مصيبت زده‏ايست، نامعذورست بيست سال ديگر ابو بكر اين حديث پنهان ميداشت تا از جبار عالم فرمان امد بجبرئيل امين كه يا جبرئيل رو با محمد بگوى كه وقت آن آمد كه بمنبر سعادت بر شوى و با خلق بگويى كه لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه قل هو اللَّه احد چون اين پيغام بگزارد سيد گفت با جبرئيل با كه گويم كه همه عالم منكر اين حديث‏اند گفت يا محمد اگر منكر نبودندى بسعادت دعوت تو كى رسيدندى يا محمد هيچ كس بسعادت دعوت تو نزديكتر از بو بكر بو قحافه نيست نزديك وى رو و اين حديث با وى بگو مصطفى قدم از حجره خود بدر نهاد و ابو بكر همان ساعت از خانه خويش بدر آمد. چون ديده صديق بر جمال سيد افتاد مغناطيس نبوت محمدى گوهر صدق ابو بكر را بخود كشيد گفت: يا أبا بكر اين چندين ضعف و زردى روى تو از بهر چيست گفت يا محمد چندين سال است كه آتشى تيز در باطن خود مى‏بينم هر روز كه بر آيد گرم‏تر مى‏بينم مرهمى همى جويم كه اين آتش بوى فرو نشانم.

از عشق تو آتشى بر افروخته‏ام وانگه بخودى خود فرو سوخته‏ام

مصطفى دانست كه ابو بكر گرفتار درد دين است و تشنه شربت توحيد حق است تا از آن شراب كه از خم خانه قدم بوى فرستاده‏اند و در آن قاروره طهارت صافى شده كه أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ يك قطره بر جگر سوخته ابو بكر ريزد گفت: يا أبا بكر در نبوت و رسالت ما چه گويى ابو بكر باز نماند و گفت راست است و پاك جاء بالصدق و صدق به گفتا نوشت باد شراب مهر از جام توحيد.

اى باز هوا گرفته و باز آمده به دام دوست رنج سفر كشيده و باز ديده خود بكام دوست‏

و زبان حال ابو بكر ميگويد الهى كشيديم آنچه كشيديم همه نوش گشت چون آواى قبول شنيديم. الهى دانى كه هرگز در مهر شكيبا نبوديم و بهر كوى كه رسيديم حلقه در دوستى گرفتيم و بهر راه كه رفتيم بر بوى تو آن راه بريديم. دل رفت مبارك باد ور جان برود درين راه پسنديديم.

دل باغ تو شد پاك ببر، زان كه درين دل يا زحمت ما گنجد يا نقش خيالت‏
جان نيز بنزد تو فرستيم بدين شكر صد جان نكند آنچه كند بوى وصالت‏

۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ اگر بتو رسد نيكويى، تَسُؤْهُمْ ايشان را اندوهگن كند، وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ و اگر بتو رسد افتادى يا زيانى يا هزيمتى، يَقُولُوا گويند، قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ از آن بود كه دست بآن زديم پيش ازين و باز نشستيم، وَ يَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ. (۵۰) و برگردند شادان و نازان.

قُلْ گوى، لَنْ يُصِيبَنا نرسد بما، إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا مگر آنچه خداى نوشت ما را از رسيدنى، هُوَ مَوْلانا اوست يار ما و خداوند ما، وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. (۵۱) و ايدون بادا كه پشتى دادن مؤمنان بخداى بادا.

قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا گوى چشم بر چيزى ميداريد كه رسد بما، إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ جز يكى از دو نيكى، وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ و ما چشم ميداريم بشما، أَنْ يُصِيبَكُمُ اللَّهُ كه برساند خداى بشما، بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينا يكى از دو بدى عذابى از نزد خداى يا عذابى بدست ما، فَتَرَبَّصُوا پس چشم ميداريد، إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ. (۵۲) كه ما با شما چشم دارندگانيم.

قُلْ أَنْفِقُوا بگوى پيغامبر من نفقه ميكنيد، طَوْعاً أَوْ كَرْهاً خوش منش يا ناكام، لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ نخواهند پذيرفت از شما، إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فاسِقِينَ. (۵۳)

كه شما گروهى‏ايد از فرمان بردارى بيرون.

وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ باز نداشت كردار ايشان را و نفقات ايشان را از پذيرفتارى، إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ مگر آنچه ايشان كافر شدند در نهان بخدا و رسول، وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى‏ و بجماعت نيايند مگر بكسلانى، وَ لا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ كارِهُونَ. (۵۴) و زكاة ندهند مگر بدشوارى.

فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ خوش مباياد ترا و نيكو، مالهاى ايشان، وَ لا أَوْلادُهُمْ و نه فرزندان ايشان، إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها ميخواهد خداى كه ايشان را بعذاب ميدارد، فِي الْحَياةِ الدُّنْيا درين جهان، وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ و جان ايشان بر آيد، وَ هُمْ كافِرُونَ. (۵۵) و ايشان بر كافرى.

وَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ سوگند ميخورند بخداى، إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ كه ايشان از شمااند و از اهل دين شمااند، وَ ما هُمْ مِنْكُمْ و ايشان از اهل دين شما نيستند، وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ. (۵۶) لكن ايشان قومى‏اند كه از دو سوى مى‏ترسند.

لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً اگر ايشان پناه گاهى مى‏يابند، أَوْ مَغاراتٍ يا متوارى گاهى، أَوْ مُدَّخَلًا يا نهان جايى، لَوَلَّوْا إِلَيْهِ روى بآن دادنديد، وَ هُمْ يَجْمَحُونَ. (۵۷) و ايشان شتابان و دوان.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ و از ايشان كس است كه ترا به بيدادگرى باز خواند، فِي الصَّدَقاتِ در صدقات كه دهى، فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا اگر ايشان را دهند از آن خشنود باشند و خرسند، وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها و اگر ايشان را ندهند از آن.

إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ. (۵۸) بخشم مى‏باشند و ناخرسند.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا و اگر ايشان خشنود بودندى و خرسند، ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ بآنچه خداى ايشان را داد و رسول او، وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ و گفتندى بسنده است ما را خداى و آنچه وى بخشد و گزيند و سازد، سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ خداى ما را از فضل خويش خود دهد، وَ رَسُولُهُ و رسول وى رساند، إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ. (۵۹) ما بنياز و حاجت خواست خود با خداى خود مى‏گرديم.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ اى ان نلت نصرة فى غزائك هذه تحزنهم و ان نالتك قادحة من نقصان او هزيمة يقولوا قد اخذنا بالحزم اذ تخلّفنا ميگويد باين غزاء تبوك كه ميرويد اگر شما را نصرت و ظفر بود منافقان اندهگن شوند و دل‏تنگ و اگر هزيمت و شكستى بود ايشان گويند: نيك آمد و راست، كه نرفتيم.

حزم آن بود كه ما بر دست گرفتيم، كلبى گفت: حسنه ظفر و غنيمت روز بدر بود، مسلمانان را و مصيبت و شكستگى و نكبة روز احد. ميگويد منافقان روز بدر اندوهگن بودند كه نصرت مسلمانان ميديدند و روز احد شاد بودند كه مصيبت و نكبت رسيد ايشان را. رب العالمين گفت وَ يَتَوَلَّوْا اى عن الايمان.

وَ هُمْ فَرِحُونَ لما اصاب رسول اللَّه و اصحابه يوم احد. الاصابة وقوع الشي‏ء فيما قصد به و قيل الاصابة الانحطاط من اعلى الى اسفل مشتقّ من الصواب.

قُلْ يا محمد للمنافقين لَنْ يُصِيبَنا شدة و رخاء و خير و شرّ إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا فى اللّوح المحفوظ و قضاه و قدره علينا فى سابق حكمه كما قال عزّ و جلّ: ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها.

وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ يعنى و اليه فليفوض المؤمنون امورهم على الرضا بتدبيره.

قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ اى هل ينتظرون ان ينزل بنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ نصرة او شهادة.

وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ احدى السوءين عذاب من عند اللَّه كما اصاب الامم الخالية او بايدينا فنغلبكم بالسيف و نقتلكم فتربصوا مواعيد الشيطان.

إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ مواعيد اللَّه فى اعلاء كلمته و اعزاز دينه. معنى آيت آنست يا محمد ايشان را گوى جز آن نيست كه شما انتظار ميكشيد و چشم ميداريد كه رسد بما يكى از دو نيكويى: يا يارى از خداى و ظفر بر دشمن. يا شهيد شدن در راه خدا.

و ما چشم ميداريم كه خداى رساند بشما از دو بد، يكى: عذابى از نزديك خويشتن يا كشتن بدست ما. اكنون شما چشم ميداريد تا ما با شما چشم ميداريم. آنچه شما چشم بدان ميداريد وعده شيطان است و آنچه ما چشم بدان ميداريم وعده خداى است.

روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه ص: يضمن اللَّه لمن خرج فى سبيله لا يخرج الا ايمانا باللّه و تصديقا لرسوله، ان يرزقه الشهادة او يردّه الى اهله مغفورا نائلا ما نال اجرا و غنيمة.

قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً اين آيت در شان عبد اللَّه ابى آمد. رئيس منافقان كان عظيم النفقة واسع الوسيعة انفقوا امر است بمعنى شرط و مراد باين توبيخ است يقول: ان انفقتم طائعين او كارهين لن يتقبل منكم. نفقة كه ميكنيد اگر به طوع كنيد و اگر بكره، از شما پذيرفته نيست كه اعتقاد و توحيد با آن نيست. و گفته‏اند اين جواب جد بن قيس است كه گفته بود ائذن لى فى القعود و اعينك بمالى. و گفته‏اند طوع، صدقات است كه بر وى لازم نيست و كره، زكاة است كه شرع او را فرموده و الزام كرده. و گفته‏اند طوع آنست كه باختيار خويش كند، بر دل ايشان آسان و خوش و كره آنست كه از بيم قتل كنند، بر دل ايشان گران و دشوار. ميگويد هر چون كه هست، از شما كه منافقان‏ايد نپذيرند كه نخست ايمان بايد و صفاء دل و اعتقاد پاك پس زكاة و صدقات و نفقات پس بيان كرد كه مانع قبول چيست گفت: وَ ما مَنَعَهُمْ اى ما امتنعت اعمالهم من ان تقبل، الا كفرهم باللّه و رسوله.

عرب گويد ما منعنى ان افعل كذا الا فلان اى: ما امتنعت الا من اجل فلان. قال اللَّه عزّ و جلّ: وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلَّا أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ اى و ما امتنعنا ان نرسل بالايات الا ان كذّب بها، فان اللَّه عزّ و جلّ لا مانع له. باز نمود كه آن نفقات ايشان كه پذيرفته نيامد از آن است كه ايشان بخداى و رسول كافراند و در نماز كسلان و متثاقل‏اند از آن كه گوش بثواب آن ندارند و انفاق بر ايشان دشوار است، از آنكه بر خود چون غرامتى و تاوانى ميدانند.

روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه ص: «للمنافقين علامات يعرفون بها. تحيّتهم لعنة و طعمتهم نهية و غنيمتهم غلول. لا يقربون المساجد الا هجرا و لا يأتون الصلاة الا دبرا مستكبرين لا يألفون و لا يؤلفون خشب بالليل صخب بالنّهار».

و فى بعض الاخبار: «جيفة بالليل بطّال بالنّهار».

و قال ابن عباس فى صفة المنافقين: و هم النائمون عن العتمات الغافلون عن الغدوات التاركون للجماعات الخافرون للامانات اولئك رجالهم منافقون و نساؤهم منافقات.

كرها بضم كاف قرائت حمزة و كسايى است، و در معنى، ضمّ و فتح يكسان است.

ان يقبل منهم بيا قرائت حمزة و كسايى است و باين قرائت نفقات بمعنى انفاق است.

فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ اين خطاب با مصطفى است و مراد باين امت است، و بقول بعضى مفسران در آيت تقديم و تأخير است، تقديره: فلا تعجبك كثرة اموالهم و اولادهم فى الحياة الدنيا، انما يريد اللَّه ليعذبهم بها فى الآخرة. و بيشترين مفسران بر آنند كه آيت بر ترتيب خويش است و فى. متصل بيعذّبهم.

يعنى لا تستحسن ما انعمنا عليهم من الاموال الكثيرة و الاولاد.

إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ اى بجمعها و حفظها و حبّها و البخل بها و كلّ هذا عذاب. و قيل: يعذّبهم بنهب الاموال و سبى الاولاد. ميگويد: عجب مدار و نيكو مشمر آن مالها و فرزندان كه داديم ايشان را كه خداى ميخواهد كه ايشان را بآن مال و فرزند در دنيا بفتنه افكند و ايشان را بعذاب دارد و چنان كه مؤمن را در آن اجر و ثواب بود منافق را در آن عقوبت و عذاب بود و آن گه بعاقبت: تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ اى تخرج ارواحهم و هم على الكفر.

وَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ اى يحلفون باللّه كاذبا انّهم مؤمنون.

وَ ما هُمْ مِنْكُمْ اى ليسوا بمؤمنين.

وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ اى يفرقون الفريقين، همانست كه جايى ديگر گفت: يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ ميگويد منافقان از دو سوى ميترسند هم از قوم خويش هم از شما اگر اظهار كنند آنچه در دل دارند ايشان را بكشند و فرزند ايشان را ببردگى ببرند.

لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً اى ملاذا. أَوْ مَغاراتٍ يعنى اسرابا، جمع مغارة.

أَوْ مُدَّخَلًا، و بر قراءت يعقوب او مدخلا بفتح ميم و تخفيف يعنى مستترا و مذهبا.

لَوَلَّوْا إِلَيْهِ اقبلوه نحوه.

وَ هُمْ يَجْمَحُونَ يسرعون. من قولهم. فرس جموح يركب رأسه، و معنى الآية: ان المنافقين لو امكنهم الفرار من بين المسلمين باىّ وجه كان كفروا و لم يقيموا بينهم.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ، و بر قرائت يعقوب يلمزك بضم ميم اى يعيبك، و اللمز العيب، اللمزة العيّاب، و اللمزة المعيب.

فِي الصَّدَقاتِ اى فى تفريق الصدقات بين اهلها. اين آيت در شأن مردى منافق فرو آمد نام وى حرقوس بن زهير، رسول خدا در غزاء حنين قسمت غنائم ميكرد، گفت: يا رسول اللَّه اعدل فانّك ما عدلت اليوم. رسول خدا چون اين سخن از وى بشنيد گونه وى سرخ شد، گفت: ان لم اعدل فمن ذا الّذى يعدل و جبرئيل عن يمينى و ميكائيل عن يسارى. عمر گفت: يا رسول اللَّه ايذن لى اضرب عنقه. فقال: دعه فانّى لا احبّ ان يقال انّ محمدا يقتل اصحابه، و روى: دعه فانّ له اصحابا يمرقون من الدّين كما يمرق السهم من الرّمية.

و در خبر است كه ابو بكر از پس وى برفت او را در غار يافت بازگشت، عمر هم چنين برفت و در نماز يافت و بازگشت، و على رفت و او را نيافت و نه ديد، رسول خدا گفت: يا على! اين مرد بروزگار تو بر تو بيرون آيد و تو او را بكشى و نشان بداد. على در حرب نهروان او را در ميان كشتگان يافت.

رب العالمين گفت. فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا اى ان كثرت لهم من ذلك فرحوا و ان اعطيتهم قليلا سخطوا، اى انّما دينهم و سخطهم و رضاهم لدنياهم.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ، كما قال المسلمون.

جواب لو اينجا محذوف است و تقدير آيت اينست: لو رضوا بذلك و توكلوا على اللَّه لكان خيرا لهم و عرب فراوان جواب لو فرو گذارند در سخن و درست است خبر از مصطفى ص كه گفت: هلاك امتى على ايدى اغيلمة من بنى عبد مناف قالوا: يا رسول اللَّه فما ذا تأمرنا؟ قال: لو انّ الناس اعتزلوهم.

اين لو بمعنى ليت است.

سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ اى خزانته، و رسوله من الصدقة و الغنيمة. ميگويد: خداى ما را از فضل و نعمت خويش ميدهد آنچه دريابد و رسول وى رساند. چنان كه در خبر است: لا تكنوا بابى القسم اللَّه يعطى و انا اقسم.

إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ اى نسأل اللَّه ان يغنينا من فضله بفضله.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ. هر كه نعمت وى تمامتر و نواخت خداى بر وى بزرگتر، حاسدان وى بيشتر. منافقان كه نعمت و نواخت و فضل خداى ديدند بر مصطفى و مؤمنان حسد بردند و صفت حسود اينست كه خداى گفت: إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، چون نعمت و فضل خداى را بر كسى بيند اندوهگن شود و رضا و خشنودى او جز در زوال نعمت نيست. معاويه گفت: هر دردى را درمان دانم و هر كارى را تدبيرى توانم مگر درد حاسد كه آن را هيچ درمان ندانم و هيچ تدبير نتوانم كه داروى وى جز زوال نعمت از محسود نيست. مصطفى ص گفت: «ثلث هنّ اصل كلّ خطيئة فاتقوهنّ و احذروهنّ ايّاكم و الكبر فانّ ابليس حمله الكبر أن لا يسجد لادم عليه السلام و ايّاكم و الحرص فانّ آدم حمله الحرص على ان اكل من الشجرة و ايّاكم و الحسد فانّ بنى آدم انّما قتل احدهما صاحبه حسدا

و در خبر است كه موسى عليه السلام مردى را ديد نزديك عرش عظيم درجه بزرگ يافته و بنواخت بى‏نهايت و لطف بى‏كران رسيده موسى چون او را بآن ترتيب و آن منزلت ديد بوى غبطت برد و آن منزلش آرزو خواست گفت: بار خدايا آن مرد بآن رتبت و منزلت بچه رسيد؟ گفت: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ، نعمت خدا و فضل نعمت خدا بر بندگان ديد و بايشان حسد نبرد. و در خبر است كه در آسمان پنجم ربّ العزة فريشته آفريده بر گذرگاه اعمال بندگان نشسته چون عمل بنده بآسمان بر آرند و بوى رسد و هم چون آفتاب از روشنايى و نيكويى آن عمل مى‏تابد، بوى گويد: قف فانا ملك الحسد، باش كه فريشته حسدم تا در آن نگرم كه آميخته حسد است يا نه اگر نشان حسد بيند باز گرداند، و گويد: اضربوا وجه صاحبه فانّه حاسد.

قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا. حجتى روشن است بر قدريان كه ميگويند خير بتقدير خدا است و شرّ بكردار ما. و رب العزه بر ايشان ردّ ميكند و ميگويد: يا محمد بگوى لَنْ يُصِيبَنا هيچ رسيدنى بما نرسد از خير و شرّ و نفع و ضرّ و عطا و منع و غنى و فقر و نفاق و وفاق مگر كه خداى خواست و تقدير كرد و بر ما نوشت همه بتقدير او و همه بحكم او و مشيّت او. در عالم چيست از بودنى مگر بخواست او، موى نجنبد بر تن مگر بارادت او و خطرتى نايد در دل مگر بعلم او، آدمى از خاك آفريده او نه از نخّاس خريده او، هر چه خواهد كند و بر سر بندگان راند كه حكم حكم او و همه اسيراند در قبضه او كس را از وى واخواست نه، و از پيش حكم او برخاست نه، لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ.

پير طريقت گفت: الهى اى دهنده عطا و پوشنده جفا نه پيدا كه پسند كرا و پسنديده چرا؟ بنده بتاوى بقضا پس گوى كه چرا، الهى كار پيش از آدم و حوّاست و عطا پيش از خوف و رجا است، امّا آدمى بسبب ديدن مبتلاست خاصه او آن كس است كه از سبب ديدن رها است اگر آسيا احوال گردان است قطب مشيّت بجا است.

قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا قسمت آنست كه در ازل كردند، حكم آنست كه در ازل راندند، رقم آنست كه در ازل كشيدند، يكى را رقم سعادت كشيده و از معصيت او را زيان نه، يكى را حكم بشقاوت كرده و از طاعت او را هيچ سود نه.

محمد بن السماك گويد: در بصره شدم خلقى را ديدم روى بصحرا نهاده و جنازه در ميان گرفته و بحكم تقرب دستارها بر آن همى‏انداختند، جنازه ديگر ديدم كه همى بردند و بر آن سنك باران همى‏كردند پرسيدم از آن حال، گفتند: در اين شهر مردى بود مؤذن چهل سال روزگار خود در طاعت و متابعت گذاشته بوقت آنكه بانك نماز كرد دل را در سر زلف خوب‏رويى گم كرد و آن خوب‏روى بعقد نكاح وى رضا نميداد مگر بدو شرط يكى آنكه خمر باز خورد، ديگر آنكه زنّار گبر كى در بندد. آن مسكين بدبخت صدره توحيد بر كشيد و زنّار شماسى اختيار كرد و خمر باز خورد و در آن گم‏راهى طريق مواصلت ميجست. آن خوب روى گفت: قدم اختيار ما درين مراد بريده كردند دوش جفت ما را در بهشت بما نمودند و شغل ما بى ما بمراد ما بساختند گواهى ميدهم كه خدا يكى است و محمد رسول او، اين بگفت و جان بداد بر مسلمانى، اين خبر بمؤذن رسيد از غبن حسرت و حيرت آهى بكرد و جان بداد بر كافرى، اكنون آن جنازه كه سنگ باران بدان همى‏كنند جنازه آن مؤذن است و آن ديگر جنازه كه دستارها بحكم تقرّب بر آن مى‏اندازند مهد دولت آن نو مسلمان است.

هزار جان مقدّس فداى آن نقطه عنايت باد كه روز ميثاق بر جانهاى دوستان تجلّى نمود. عناية الازلية كفاية الأبديّة، هو مولانا، او است خداوند ما نزديكتر بما از ما مهربانتر بر ما از ما، خواهنده ما بى ما بكرم خويش نه بسزاى ما، نه معاملت در خور ما، نه منّت بتوان ما. هر چه كرديم تاوان بر ما. هر چه تو كردى باقى بر ما. هر چه كردى بجاى خود كردى نه براى ما.

وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. اهل ايمان را از توكل چاره نيست و آن را كه توكّل نيست ايمان نيست، توكّل بر كسى بايد كرد كه او بعزيزى معروف باشد تا بعز وى عزيز گردد. ميگويد: وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ و نگر تا اعتماد بر كسى نكنى كه امروز هست و فردا نه، اعتماد بر پادشاهى كن كه تغيير و تبديل و زوال را بدامن جلال او راه نه، وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ، دامن طلب هر كسى از سالكان بچيزى باز بست مگر دامن اعتماد و همّت متوكلان كه روا نداشت كه جز بدوستى خود باز بندد، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ، و از مرغان هوا توكّل بياموز. بامداد هر يكى بينى از اوطان خويش بيرون آمده بيزار از خود و بيزار از خلق چون شب در آيد حوصلهاى ايشان ممتلى و بقرارگاه خويش باز شوند لو توكّلتم على اللَّه حقّ توكّله لرزقكم كما يرزق الطّير، تغدو خماصا و تروح بطانا.

قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ تقرّب العدوّ يوجب زيادة المقت له و تجنّب الحبيب يقتضى زيادة العطف عليه. قال اللَّه تعالى: فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ.

وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى‏ التهاون بالامر. قال حمدون: القائمون بالاوامر على ثلث مقامات: واحد يقوم اليه على العادة و قيامه اليه قيام كسل، و آخر يقوم اليه قيام طلب ثواب و قيامه اليه قيام طمع، و آخر يقوم اليه قيام مشاهدة فهو القائم باللّه لامره لا قائما بالامر للَّه سبحانه و تعالى.

۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ زكاتها كه شرع واجب كرد درويشانراست كه هيچ چيز ندارند، وَ الْمَساكِينِ و ايشان را كه كم از كفايت دارند، وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها و ايشان كه صدقه مى‏ستانند از متصدّقان، وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ و ايشان كه مى‏تألّف كنند ايشان را بر اسلام تا دل فرا اسلام دهند، وَ فِي الرِّقابِ و در بردگان، وَ الْغارِمِينَ و اوام داران، وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ و در در سبيل خدا، وَ ابْنِ السَّبِيلِ و راه گذريان كه روى بخانه دارند، فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ اين باز برنده اللَّه است و بخشيده و نامزد كرده او، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. (۶۰)

و خداى دانائيست راست‏دان.

وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ و هم از ايشان است، ايشان كه رسول را مى‏رنجانند بسخن، وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ و ميگويند وى همه گوش است، قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ گوى اگر گوش است شما را به است، يُؤْمِنُ بِاللَّهِ آنچه از خداى بوى آيد بآن ميگرود، وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ و مؤمنان را براست ميدارد و راست گوى ميداند، وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ و رحمتى است گروندگان شما را، وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ و ايشان كه رسول خداى را مى‏رنجانند، لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ. (۶۱)ايشان راست عذابى دردنماى.

يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ سوگندان ميخورند شما را بخداى، لِيُرْضُوكُمْ تا شما را خشنود كنند بسخن، وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ و خداى و رسول وى سزاتر است كه خشنود كنند وى را، إِنْ كانُوا مُؤْمِنِينَ. (۶۲) اگر گرويدگان‏اند.

أَ لَمْ يَعْلَمُوا نميدانند؟!، أَنَّهُ مَنْ يُحادِدِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ كه هر كه گرانى كرد از خدا و رسول وى، فَأَنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ او راست آتش دوزخ، خالِداً فِيها جاويدان در آن، ذلِكَ الْخِزْيُ الْعَظِيمُ. (۶۳) آنت رسوايى بزرگ.

يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ مى‏پرهيزند منافقان، أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ كه فرو آيد ور ايشان از آسمان سورتى، تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ كه ايشان را خبر كند از آنچه در دلهاى ايشان، قُلِ اسْتَهْزِؤُا گوى هم اين افسوس ميداريد، إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ. (۶۴) كه خداى بيرون خواهد آورد از دلهاى ايشان آنچه مى‏پرهيزند از آن.

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ و اگر پرسى از ايشان، لَيَقُولُنَّ گويند، إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ما در سخنى بوديم كه بزبان ميگفتيم و بازى ميكرديم، قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ گوى بخدا و بسخنان و دين وى و رسول او، كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ. (۶۵) مى‏افسوس داريد؟

لا تَعْتَذِرُوا خويشتن را عذر مگوييد و خويشتن را باز مپوشيد، قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كه پس ايمان خويش كافر شديد، إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْكُمْ اگر فرا گذارند لختى از اينان كه درين سخن بودند، نُعَذِّبْ طائِفَةً فرو نگذارند و عذاب كنند لختى را از ايشان، بِأَنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمِينَ. (۶۶) از بهر آنكه خداوندان جرم بودند.

الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ مردان و زنان منافقان، بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ همه از يكديگراند، يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ يكديگر را بنا پسنديده ميفرمايند، وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ و يكديگر را از پسنديده باز ميدارند، وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ و دستهاى خود از نفقه فرو مى‏بندند، نَسُوا اللَّهَ طاعت خداى بگذاشتند فَنَسِيَهُمْ تا خداى نواخت ايشان بگذاشت، إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ. (۶۷) كه منافقان از ايمان راست بيرون‏اند.

وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وعده داد اللَّه منافقان را مردان و زنان، وَ الْكُفَّارَ و كافران را، نارَ جَهَنَّمَ آتش دوزخ، خالِدِينَ فِيها جاويدند اندر آن، هِيَ حَسْبُهُمْ آن بسنده است ايشان را، وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ و لعنت خداى بر ايشان وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ. (۶۸) و ايشان را عذابى پاينده.

كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ سرانجام اينان راست چون سرانجام ايشان كه پيش از شما بودند، كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً از شما سخت نيروتر بودند، وَ أَكْثَرَ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً و بيشتر بودند بمال و فرزندان، فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ بكوشيدند بهره خود را از اين جهان، فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ و شما ميكوشيد بهره خود را ازين جهان، كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ چنان كه ايشان كوشيدند كه پيش از شما بودند، وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا در گرفتيد همان سخنان نابكار كه ايشان در گرفتند و بر آن رفتند، أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ ايشان آنند كه كارهاى ايشان تباه گشت، فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ درين جهان و در آن جهان، وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ. (۶۹) و ايشان بمانند زيانكاران.

أَ لَمْ يَأْتِهِمْ نيامد بايشان، نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ خبر ايشان كه پيش از ايشان بودند، قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْراهِيمَ وَ أَصْحابِ مَدْيَنَ وَ الْمُؤْتَفِكاتِ قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و گروه‏هاى مدين و اهل شارستانهاى لوط، أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ بايشان آمد رسولان خداى به پيغامهاى روشن و نشانهاى درست، فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ و خداى ور ايشان هرگز بيدادگر نبود، وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ. (۷۰) و لكن ايشان بر خود بيداد كردند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ يعنى مال الزّكاة و الجزية و ساير ما سبيله الى بيت المال. ميگويد: مال زكاة و جزيت ذمّى و مالى كه در شرع، مصرف آن بيت المال است هشت صنف است كه رب العزة درين آيت بيان كرد و ملك ايشان كرد تا بر ايشان قسمت كند بسويّت بهشت قسمى، هر قسمى ثمنى و هر صنفى بايد كه كم از سه كس نباشند، آن ثمن بر ايشان قسمت كند كه ربّ العزّة بلفظ جمع ياد كرده و اقلّ الجمع ثلثه.

روى عن زياد بن الحارث الصدائى قال: اتيت رسول اللَّه ص فبايعته فاتاه رجل فقال: اعطنى من الصدقة، فقال له رسول اللَّه: انّ اللَّه لم يرض بحكم نبى و لا غيره فى الصدقات حتّى حكم فيها هو فجزّاها ثمانية أجزاء فان كنت من تلك الاجزاء اعطيتك حقّك.

و بدان كه آن هشت صنف: اول فقرااند، و بمذهب شافعى فقير آنست كه هيچ چيز ندارد و راه بوجه معاش نبرد، پس اگر هيچ ندارد و كسب داند و قوّت كسب دارد در شمار فقرا نبود و او را سهم صدقات ندهند، كه مصطفى عليه الصلاة و السلام گفت: لا حظ فيها لغنى و لا قوى يكتسب. و اشتقاق فقر از فقار است، تقول: فقرته، اى اصبت فقاره، و هو اصل الظّهر كما تقول: رأسته و رجلته، اى ضربت رأسه و رجله، فكانّه كسر ظهره.

و مساكين آنند كه چيزى دارند، امّا كم از كفايت دارند و ايشان را دخلى بود، امّا دخل ايشان بخرج بهم وفا نكند و مسكن و فرش ضرورى و جامعه تجمّل كه ناچار است و سبب ستر است، اسم مسكنت از ايشان سلب نكند و استحقاق بنبرد. قومى مفسران و فقها بعكس اين گفتند، يعنى: مسكين اوست كه هيچ چيز ندارد و فقير او كه دارد كم از كفايت، و قول اول درست‏تر است و مشهورتر، بدليل آيت و خبر، امّا الاية فقوله: أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ، و امّا الخبر: فكان ص يتعوّذ من الفقر و يسأل المسكنة فيقول: اللهم احينى مسكينا و امتنى مسكينا و احشرنى فى زمرة المساكين، اين دليل است كه فقر صعب‏تر است و سخت‏تر، و نيز ابتدا بفقر كردن دليل است كه حال فقير صعب‏تر است و حاجت وى بيشتر، و العرب لا يبدأ الا بالاهم فالاهمّ.

قومى مفسران گفتند: فقير و مسكين دو نام است يك قوم را، فكلّ فقير مسكين و كلّ مسكين فقير، و دو نام بر ايشان نام نهاد تا دو سهم صدقات بايشان رسانند، و ذلك نظر من اللَّه لهم و رحمة عليهم. كلبى گفت: در عهد رسول خدا فقرا اهل صفه را ميگفتند قرب چهارصد مرد بودند كه هيچ چيز معلوم نداشتند، متعفّفان بودند كه سؤال نميكردند، و مساكين طوّافان را ميگفتند كه بدرسرايها ميگشتند و سؤال ميكردند.

و قومى بعكس اين گفتند، و استدلّوا بما

روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه ص: ليس المسكين هذا الطّواف الّذى يطوف على النّاس، ترده اللقمة و اللقمتان و التمرة و التمرتان، انّما المسكين الّذى لا يجد غنى يغنيه و يستحيى ان يسأل النّاس، و لا يفطن به، فيتصدّق عليه.

و اشتقاق مسكين از سكون است سمّى مسكينا لانّ الفقر اسكنه لا يتحرّك الى ما يتحرّك اليه الغنى. و گفته‏اند معنى مسكنت ذلّت است شكستگى و خوارى، و اين ذلّت بر دو وجه است: ذلّت فقر و ذلّت حال. و ذلّت جهودان كه ربّ العزّة گفت: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ ذلّت حال است، و كذلك قوله: لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ، و كذلك‏

قول على ع: مسكين ابن آدم ينظر بشحم و يتكلم بلحم و يسمع بعظم مستور لاجل مكنون العلل محفوظ العمل تؤلمه البقة و تقتله الشّرقة و يميته الغرقة.

اين فقرا و مساكين، بحكم آيت دو سهم ايشان راست چندان كه بدو سهم بر آيد بايشان دهند كه بآن بازرگانى كند و كسب بآن بخرد تا حاجت وى بر آيد و فقر وى زائل گردد، و اختلف العلماء فى حدّ الغنى الّذى يمنع اخذ الصدقة، فقال الاكثرون: حدّه ان يملك مائتي درهم و قال قوم: من ملك خمسين درهما لا يحلّ له الصدقة، لقول النبى ص: من سأل النّاس و له ما يغنيه جاء يوم القيمة و مسئلته فى وجهه خموش او خدوش قيل و ما يغنيه قال خمسون درهما او قيمته من الذّهب، و هو قول الثورى و ابن المبارك و احمد و اسحاق.

وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها و هم السّعاة الّذين يجمعون المال و يجبون الخراج الى بيت المال. ايشان كه صدقات از متصدقان ستانند و به بيت المال جمع كنند، و قاضى كه آن را فرمايد ازين بيرون است كه اين حقّ عاملان است و اعوان ايشان و آنكه استحقاق ايشان بقدر عمل است، اگر اجرت ايشان كم از ثمن بود كه سهم ايشان است فاضل بر ارباب سهام كه باقى‏اند قسمت كنند و اگر اجرت زيادة از ثمن بايد از سهام هفت‏گانه كه باقى‏اند تمام كنند بيك قول و از سهم مصالح بقولى ديگر و توانگر و درويش در آن يكسان‏اند.

وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ اين مؤلّفه در عهد رسول خدا بودند. سادات عرب سروران قبائل از بنى اميه، بو سفيان حرب و از بنى مخزوم، الحارث بن هشام و از بنى جمح صفوان بن اميه و از بنى عامر، سهيل بن عمرو و از بنى اسد، حكيم بن حزام و از بنى نضر، مالك بن عوف و از بنى سليم، عباس بن مرداس و از بنى ثقيف، العلاء بن حارثه و از بنى سهم، عدى بن قيس. اينان در اسلام آمدند، رسول خدا استمالت دلهاى ايشان كرد و سهمى در صدقات از بهر ايشان پيدا كرد تا اسلام بر دل ايشان شيرين گردد و نيّت ايشان در اسلام قوى شود و ديگران نيز باسلام رغبت كنند. و در خبر است كه روز حنين ايشان را هر يكى صد اشتر بداد. امّا اين سهم مؤلّفه بعد از وفات مصطفى ص صحابه ندادند و امروز نيست كه اسلام در عزّ و كثرت و در منعة از آن بى‏نياز است، و الحمد للَّه رب العالمين. و عمر خطاب گفت: انّا لا نعطى على الاسلام شيئا فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر. و ذهب بعض اهل العلم انّ للامام ان يعطى من يتألّفه على الاسلام و لا يدفع الى الكفّار.

وَ فِي الرِّقابِ و هو المكاتب الّذى يشترى نفسه من مولاه فيعان على فكاك رقبته.

وَ الْغارِمِينَ وام‏داران‏اند و ايشان دو فرقت‏اند: فرقتى درويشان‏اند كه قرض گرفته‏اند نه بر معصيت، از بهر مصلحت نفس خويش و قوت عيال خويش، و فرقتى توانگران‏اند كه قرض گرفته‏اند از بهر مصالح مسلمانان و تسكين فتنها. اين هر دو فرقه غارمان‏اند، سهمى حقّ ايشان است ايشان را از آن سهم چندان دهند كه آن قرض بگزارند اگر چه توانگر باشند تا از عهده آن بيرون آيند.

وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ غازيان‏اند ايشان كه بساز و برگ خويش و نشاط خويش روند و بر ديوان سلطان اقطاعى و مرسومى ندارند، ايشان را چندانى دهند كه نفقه و برگ راه و آلت جنگ از اسب و سلاح اگر سوار باشند از آن بسازند، و درويش و توانگر در آن يكسان كه مصطفى گفت: لا تحلّ الصدقة لغنىّ الا لغاز فى سبيل اللَّه او لعامل عليها او لغارم، و هم ازين باب است بناء مصانع و عمارت قناطر كه در راه غزا بود.

و قال ابن عباس: يجوز ان يصرف سهم سبيل اللَّه الى الحج، و هو قول الحسن و احمد و اسحاق.

وَ ابْنِ السَّبِيلِ راه‏گذريان‏اند كه در سفراند يا بر عزم سفراند در سفر طاعت نه در سفر معصيت و در سفر مباح دو وجهى است چندان بوى دهند كه بآن مقصد خويش رسد آنجا كه روى دارد، و گفته‏اند: ابن السبيل كسى است كه در سفر راه بر وى بزنند و منقطع شود، عاجز و محتاج نفقه. و قيل: هو الضيف ينزل عليك. و نسب الى السبيل لملابسته ايّاها.

فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ نصب على الحال. و قيل: نصب على المصدر و معناه قطيعة من اللَّه، اى هذه السهام قطايع اللَّه على اربابها.

وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ يضع الصدقات مواضعها. علماء دين در قسمت اين سهام مختلف‏اند، قومى گفتند: از صحابه و تابعين كه اگر اين هشت صنف بدست نيايند چندان كه بدست آيند اگر همه يك صنف بود بايشان دهند رواست و از آن صنف اگر همه يك تن بدست آيد صدقه خويش بوى دهى رواست و هو مذهب ابى حنيفه رحمة اللَّه عليه. امّا جماعتى چون عمر عبد العزيز و عكرمه و زهرى و شافعى و بيشترين اصحاب حديث بر ظاهر آيت برفتند مگر سهم مؤلّفه كه امروز ساقط است باجماع بر هفت صنف كه باقى‏اند قسمت كردند بسويّت و از هر صنفى كم از سه كس روا نباشد كه بايشان دهند، و يبدأ باهله ثمّ باهل بلده و يردّ حصة من لم يوجد على من وجد منهم. و اختلفوا فى نقل الصدقات عن بلد المال الى موضع آخر مع وجود المستحقين فيه، فكرهه اكثر اهل العلم لما

روى انّ النّبي ص بعث معاذا الى اليمن فقال: انّك تأتى قوما من اهل الكتاب فادعهم الى شهادة ان لا اله الا اللَّه و انّى رسول اللَّه فان هم اطاعوا لذلك فاعلمهم انّ اللَّه افترض عليهم صدقة اموالهم تؤخذ من اغنيائهم و تردّ الى فقرائهم فان هم اطاعوا لذلك فايّاك و كرائم اموالهم و اتّق دعوة المظلوم فانها ليس بينها و بين اللَّه حجاب، فهذا يدلّ على انّ صدقة اغنياء كلّ قوم تردّ على فقراء ذلك القوم.

وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ اين آيت در شأن نبتل بن الحارث فرو آمد مردى منافق، كريه المنظر، مشوّه الخلقة. مصطفى گفت: «من اراد ان ينظر الى الشيطان فلينظر الى نبتل بن الحارث.

بد زبان بود و سخن چين، اسرار مصطفى و مؤمنان بر منافقان بردى و آنچه شنيده بودى و ديده، باز گفتى و طعن كردى. او را گفتندى چنين مگوى و مكن، جواب داد: انّما محمد اذن، من حدّثه شيئا صدّقه نقول ما شئنا ثمّ نأتيه فنحلف له فيصدّقنا. محمد همه گوش است هر چه گويند همه شنود و پذيرد. ربّ العالمين گفت: قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ گوى ار همه گوش است بهتر گوش است كه مستمع خير است نه مستمع شرّ.

يُؤْمِنُ بِاللَّهِ آنچه از خداى بوى آيد بآن ميگرود و آن مى‏پذيرد.

وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ و مؤمنانرا راست گوى ميدارد و سخن ايشان ميپذيرد.

اين لام زيادت است هم چنان كه آنجا گفت: مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ و كقوله رَدِفَ لَكُمْ اى ردفكم، و يقول العرب: آمنته و آمنت له، اى صدّقته. و در شواذّ خوانده‏اند: اذن خير لكم منوّن مرفوع، معنى آنست كه اگر همه گوش است چنان كه ميگويند، پس شما را به است كه آنچه مى‏گوييد مى‏شنود و عذر كه مى‏گوييد راست و ناراست مى‏پذيرد.

وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ قرائت عامّه رفع است اى هو رحمة فى سهولة خلقه و سلامة معاملته و لين جانبه. حمزه خواند: و رحمة بخفض، معطوف بر أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يعنى كه او رحمتى است گرويدگان شما را، يخالص المؤمنين و يدارى المنافقين.

وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ بالقول و الفعل. لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ.

يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ جماعتى منافقان بهم بودند، خلاس بن سويد و اياس بن قيس و عبيد بن هلال وديعة بن ثابت و جماعتى ديگر همه گفتند: لئن كان ما يقول محمد حقّا فنحن شرّ من الحمير. غلامى از آن انصاريان حاضر بود نام وى عامر بن قيس اين سخن بشنيد خشم گرفت گفت: و اللَّه انّ ما يقول محمد لحقّ و انتم شرّ من الحمير و بخداى كه آنچه محمد ميگويد راست است و شما از خر بتريد، پس آن غلام پيش مصطفى آمد و قصه باز گفت. ايشان آمدند و سوگند خوردند كه عامر دروغ‏زن است. رسول خداى ايشان را راست گوى داشت، عامر دل تنگ گشت گفت: اللّهم صدّق الصادق و كذّب الكاذب، فانزل اللَّه هذه الاية.