قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۲ سورة يوسف مكية (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۱۲- سورة يوسف- مكية

۱ النوبة الاولى

قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ» بنام خداوند، «الرَّحْمنِ» فراخ بخشايش «الرَّحِيمِ» مهربان.

«الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اين آيتها نامه ايست، «الْمُبِينِ» (۱) پيدا كننده حق و باطل.

«إِنَّا أَنْزَلْناهُ» ما فرو فرستاديم آن را، «قُرْآناً عَرَبِيًّا» قرآنى تازى، «لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (۲) تا مگر شما دريابيد.

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ» ما بر تو ميخوانيم، «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» نيكوتر همه قصّه‏ها، «بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» باين پيغام كه داديم بتو، «هذَا الْقُرْآنَ» اين قرآن، «وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ» و نبودى پيش از فرو آمدن اين نامه، «لَمِنَ الْغافِلِينَ» (۳) مگر از ناآگاهان.

«إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ» آن گه كه يوسف گفت پدر خويش را، «يا أَبَتِ» اى پدر اى «إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً» من ديدم در خواب يازده ستاره، «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» و خورشيد و ماه، «رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ» (۴) ايشان خود را ديدم كه سجده كردند.

«قالَ يا بُنَيَّ» يعقوب گفت اى پسر، «لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ» بمگوى خواب خويش و پيدا مكن آن را بر برادران خويش، «فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً» كه ترا ساز بد سازند، «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ» (۵) كه ديو مردم را دشمنى است آشكارا.

«وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ» و هم چنان كه بتو نمود خداوند تو بگزيند ترا، «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» و در تو آموزد تعبير خوابها، «وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ» و تمام كند نعمت خويش بر تو «وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ» و بر كسان يعقوب، «كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ» چنانك تمام كرد آن را بر پدران تو از پيش هر دو ابراهيم و اسحاق، «إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (۶) خداوند تو دانايى است راست دان، تمام دان، نيكو دان، همه دان.

«لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ» در يوسف و برادران او و در قصص ايشان، «آياتٌ لِلسَّائِلِينَ» (۷) شگفتها است پرسندگان را.

النوبة الثانية

بدان كه اين سوره يوسف بقول بيشترين علما جمله بمكّه فرو آمده، عكرمه و حسن گفتند اين در مدنيّات شمرند كه جمله بمدينه فرو آمده. ابن عباس گفت چهار آيت از ابتداء سورة بمدينه فرو آمد باقى همه بمكّه فرو آمده و درين سوره ناسخ و منسوخ نيست و بقول كوفيان صد و يازده آيت است و هزار و هفتصد و شصت و شش كلمه و هفت هزار و صد و شصت و شش حرفست. و در فضيلت اين سورة ابىّ بن كعب روايت كند از

مصطفى صلى اللَّه عليه و سلم، قال «علّموا أرقّاكم سورة يوسف فانّه ايّما مسلم تلاها و علّمها اهله و ما ملكت يمينه هوّن اللَّه عليه سكرات الموت و اعطاء القوّة ان لا يحسد مسلما»

گفت بندگان و بردگان خود را سوره يوسف در آموزيد، هر مسلمانى كه اين سوره برخواند و كسان و زير دستان خود را در آموزد اللَّه تعالى سكرات مرگ بر وى آسان كند و وى را قوّت دهد در دين تا بر هيچ مسلمان حسد نبرد.و در خبر است كه صحابه رسول گفتند يا رسول اللَّه ما را آرزوى آن مى‏بود كه اللَّه تعالى بما سورتى فرستادى كه در آن امر و نهى نبودى و نه وعد و وعيد تا ما را بخواندن آن تنزّه بودى و دلهاى ما در آن نشاط و گشايش افزودى، ربّ العالمين بر وفق آرزوى ايشان اين سوره يوسف فرو فرستاد، و نيز جهودان فخر ميكردند كه در كتاب ما قصّه يوسف است و شما را نيست تا ربّ العزّه بجواب ايشان و تشريف و تكريم مؤمنان اين سورة و اين قصّه على احسن الترتيب و اعجب نظام فرو فرستاد.

و روى ايضا: انّ علماء اليهود قالوا لاصحاب النبي (ص): سلوا صاحبكم محمّدا لماذا انتقل يعقوب من ارض كنعان الى مصر فانزل اللَّه عزّ و جلّ هذه السورة.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ» اى هذه السورة الّتى اسمها الر تلك آيات الكتاب المبين، باين قول الر نام سورة است، ميگويد اين سورة آيات قرآن است، نامه اى روشن پيدا كه حق و باطل از هم جدا كند و هر چه شما را بدان حاجت است از كار دين بيان كند. و قيل معنى المبين انّه ظاهرا فى نفسه انّه كلام اللَّه، نامه‏اى كه در نفس خود روشن است و پيدا كه كلام خدا است و ابان لازم و متعد و قال معاذ بن جبل: المبين للحروف الّتى سقطت من السن الاعاجم و هى ستة الصاد و الضاد و الطاء و الظاء و العين و الحاء و كذلك الثاء و القاف، معنى آنست كه باين حروف بيان كرديم و روشن باز نموديم كه اين قرآن عربى است و بزبان عرب است، مصطفى (ص) گفت «احبّوا العرب لثلاث لانّى عربى و القرآن عربى و كلام اهل الجنّة عربىّ».

«إِنَّا أَنْزَلْناهُ» اين ها كنايت است از كتاب و روا باشد كه كنايت از قصّه يوسف بود و خبر وى، ميگويد ما اين نامه كه فرستاديم و اين قصّه يوسف كه بر شما خوانديم بزبان عربى فرستاديم و بلغت عرب تا شما كه عرب‏ايد معانى آن و امر و نهى آن دريابيد و بدانيد، و العربىّ منسوب الى العرب و العرب جمع عربىّ كرومى و روم و هو منسوب الى ارض يسكنونها و هى عربة باحة دار اسماعيل بن ابراهيم عليهما السّلام. قال الشاعر:

و عربة ارض ما يحلّ حرامهامن النّاس الا اللوذعى الحلاحل

يعنى النبى صلى اللَّه عليه و سلّم احلّت له مكة و سكّنها الشاعر ضرورة.

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ» الآية... نتلوا عليك و نتّبع بعض الحديث بعضا. «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» اى احسن البيان فهو المصدر، و قيل القصص المفعول كالسّلب و الطّلب للمصدر و المفعول. روا باشد كه احسن القصص همه قرآن بود يعنى كه ما بر تو مى‏خوانيم اين قرآن كه نيكوترين همه قصّه‏ها است و همه سخنها همانست كه جايى ديگر گفت «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ» سعد بن ابى وقاص گفت: انزل القرآن على رسول اللَّه فتلاه عليهم زمانا قالوا يا رسول اللَّه لو قصصتنا فانزل اللَّه نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ فتلاه زمانا قالوا يا رسول اللَّه لو حدّثتنا فانزل اللَّه تعالى، اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ فقالوا يا رسول اللَّه لو ذكرتنا و عظمتنا فانزل اللَّه «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ قال كلّ ذلك يؤمرون بالقرآن».

و گفته‏اند احسن القصص درين آية قصه يوسف است و آن را احسن القصص گفت از بهر آن كه مشتمل است اين قصّه بر ذكر مالك و مملوك و عاشق و معشوق و حاسد و محسود و شاهد و مشهود و ذكر حبس و اطلاق و سجن و خلاص و خصب و جدب و نيز در آن ذكر انبياء است و صالحان و ملائكه و شياطين و سير ملوك و مماليك و تجار و علما و جهال و صفت مردان و زنان و مكر و حيل ايشان، و نيز در آن ذكر توحيد است و عفّت و ستر و تعبير خواب و سياست و معاشرت و تدبير معاش، و نيز قصّه‏اى كه از بدايت آن تا بنهايت روزگار دراز برآمد و مدت آن بركشيد، از عهد رؤياى يوسف تا رسيدن پدر و برادران بوى هشتاد سال بقول حسن و چهل سال بقول ابن عباس. و قيل احسن القصص لخلوّه عن الامر و النهى الّذى سماعه يوجب اشتغال القلب «بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» اين «ما» را ماء مصدر گويند، اى بايحائنا اليك هذا القرآن، يعنى ترا از قصّه يوسف خبر داديم باين قرآن كه بتو فرو فرستاديم. «وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ» عن قصّة يوسف و اخوته لانّه محمّد (ص) انّما علم ذلك بالوحى.

«إِذْ قالَ يُوسُفُ» موضع اذ نصب است و المعنى نقصّ عليك اذ قال يوسف.و قيل معناه اذكر اذ قال يوسف لابيه، يوسف نامى است عجمى يعنى افزون فيروز، و قيل هو اسم عربىّ من الاسف و الاسيف فالاسف الحزن و الاسيف العبد و اجتمعا فى يوسف فلذلك سمّى يوسف. و درست است خبر از مصطفى (ص) كه گفت: الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريم يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم‏، «يا أَبَتِ» بفتح تا قراءت ابن عامر است و ابو جعفر على تقدير يا ابتاه فرخّم، باقى بكسر تا خوانند على تقدير يا ابتى بياء الاضافة الى المتكلم، فحذفت الياء لانّ ياء الاضافة تحذف فى النداء كقولهم يا قوم يا عباد، و هذه التاء عند النّحويين بدل من ياء الاضافة و تخصّ بالنداء و يحتمل ان يكون بدلا من الواو الّتى هى لام الفعل فى ايوان و ابوين، «إِنِّي رَأَيْتُ» يعنى فى المنام «أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً» نصب على التمييز، «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ» لما تطاول الكلام كرّر الرّؤية و لما فعلت الكواكب فعل العقلاء و هو السجود جمعهم جمع العقلاء بالياء و النون.

و ابتداء اين قصّه آنست كه يعقوب را دوازده پسر بود از دو حرّه و دو سريت، حرّه يكى ليّا بود بنت لايان بن لوط و ديگر خواهرش راحيل بنت لايان بن لوط، و يعقوب ايشان را هر دو بهم داشت و در شرع ايشان جمع ميان دو خواهر روا بود تا بروزگار بعثت موسى و نزول تورات كه آن گه حرام شد، قومى گفتند جمع نكرد ميان خواهران كه از اوّل ليّا بخواست دختر مهين و از وى چهار فرزند آمد: يهودا و شمعون و لاوى و روبيل، و قيل روبين بالنون. پس ليّا فرمان يافت و راحيل را دختر كهين بخواست، و كانت اجمل نساء اهل عصرها و از وى دو پسر آمد يوسف و بن يامين، و قيل بنيامين و لايان، در جهاز اين دختران دو كنيزك بايشان داده بود نام يكى زلفه و ديگر بلهه ايشان هر دو كنيزك را بيعقوب دادند و يعقوب را از ايشان شش پسر آمد: دان و نفتولى و قيل تفثالى و زبولون از زلفه، و كوذ و اوشير و بشسوخور از بلهه، اين دوازده پسر اسباطاند كه ربّ العالمين در قرآن ايشان را نام برده، و السّبط فى كلام العرب:الشجرة الملتفة الكثيرة الاغصان.

و گفته‏اند كه در ميان سراى يعقوب درختى برآمده بود كه هر گه كه وى را پسرى زادى شاخى تازه از آن درخت برآمدى و چنان كه كودك مى‏باليدى و بزرگ مى‏شدى آن شاخ بزرگ مى‏شدى، پس چون كودك بحد مردى رسيدى آن شاخ ببريدى و از وى عصاى ساختى و بآن فرزند دادى كه رسم انبيا چنين بودى كه هيچ پيغامبر و پيغامبر زاده بى عصا نبودى.

مصطفى (ص) گفت: «ا يعجز احدكم ان تكون فى يده عصا فى اسفله عكازة يتكى عليها اذا اعيى و يميط بها الاذى عن الطريق و يقتل بها الهوام و يقاتل بها السباع و يتخذها قبلة بارض فلاة».

چون يعقوب را ده پسر زادند و با ايشان ده عصا چنان كه گفتيم، يازدهمين پسر يوسف بود و از آن درخت هيچ شاخ از بهر عصاء يوسف بر نيامد تا يوسف بزرگ شد و فرادانش خويش آمد، برادران را ديد هر يكى عصائى داشتندى، پدر خويش را گفت: «يا نبىّ اللَّه ليس من اخوتى الّا و له قضيب غيرى فادع اللَّه ان يخصّنى بعصا من الجنّة» پدر دعا كرد جبرئيل آمد و قضيبى آورد از بهشت از زبرجد سبز و بيوسف داد. پس يوسف روزى در ميان برادران نشسته بود خواب بروى افتاد ساعتى بخفت، آن گاه از خواب درآمد ترسان و لرزان، برادران گفتند ترا چه افتاد؟

گفت در خواب نمودند مرا كه از آسمان شخصى فرو آمدى تازه روى خوش بوى با جمال و با بهاء و اين عصا از من بستدى و هم چنين عصاهاى شما كه برادران‏ايد و همه بزمين فرو زدى آن عصا من درختى كشتى سبز برگها برآورده و شكوفه در آن پديد آمده و ميوه‏هاى لونالون از آن درآويخته و مرغان خوش آواز بالحان رنگارنگ بر شاخهاى آن نشسته و آن عصاهاى شما هم چنان بحال خود بر جاى خود خشك مانده تا بادى بر آمد و آن عصا هاى شما همه از زمين بركند و بدريا افكند، برادران چون اين بشنيدند غمگين گشتند و بر وى حسد بردند گفتند اين پسر راحيل ميخواهد كه بر ما خداوند باشد و ما او را بندگان باشيم. وهب

منبه گفت يوسف هفت ساله بود كه اين خواب ديد و آن گه بعد از پنج سال ديگر چون دوازده ساله گشت آن خواب ديد كه رب العزّه از وى حكايت ميكند.

«إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً» پس يوسف بر كنار پدر همى بود و يعقوب او را هيچ از بر خويش جدا نكردى و بنزديك وى خفتى پس شبى از شبها خفته بود گويند كه شب قدر بود و شب آدينه كه يوسف از خواب درآمد، گونه روى سرخ كرده و ارتعاد بر اعضاء وى افتاده، يعقوب او را در برگرفت گفت جان پدر ترا چه رسيد؟ گفت اى پدر بخواب ديدم درهاى آسمان گشاده و فروزندگان آسمان همه چون مشعلهاى افروخته و از نور و ضياء آن همه كوه‏هاى عالم و بقاع زمين روشن گشته و درياها بموج آمده و ماهيان دريا بانواع لغات تسبيحها در گرفته، يا پدر، مرا لباسى پوشانيدند از نور و كليدهاى خزائن زمين بنزديك من آوردند، آن گه يازده ستاره را ديدم كه از آسمان بزير آمدند و آفتاب و ماه با آن ستارگان مرا سجود كردند، اينست كه رب العالمين گفت «إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ».

روى جابر بن عبد اللَّه قال: اتى النّبي صلى اللَّه عليه و سلّم رجل من اليهود فقال يا محمد اخبرنى عن الكواكب الّتى رآها يوسف ساجدة له ما اسماؤها؟ فسكت رسول اللَّه (ص) و لم يجبه بشى‏ء فنزل عليه جبرئيل فاخبره باسمائها. فقال رسول اللَّه (ص) هل انت مؤمن ان اخبرتك باسمائها قال نعم.

قال جربان و الطارق و الذيّاك و ذو الكتاف و قابس و وثّاب و عمودان و المصبح و الفيلق و الضروح و الفرغ و الضياء و النور، نزلن من السماء فسجدن له فقال اليهودى اى و اللَّه انّها لاسماؤها. قال بعض العلماء الضياء هو الشمس و هو ابوه و النور هو القمر و هى امّه و كان لامه ثلث الحسن. و قال السّدى الكواكب اخوته و الشمس ابوه و القمر خالته لانّ امه راحيل كانت قد ماتت، «ساجِدِينَ» قيل هى سجدة تحيّة.

«قالَ يا بُنَيَّ» تصغير ابن، صغّره لصغر سنّه و هو ابن اثنتى عشرة سنة. «لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ» قال ابن عيسى: الرّؤيا تصوّر المعنى فى المنام على توهم الأبصار، قال و ذلك انّ العقل مغمور فى النوم فاذا تصور الانسان المعنى توهم انّه يراه،«فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً» تقول كاده و كاد له مثل نصحته و نصحت له، «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ» ظاهر العداوة. يعقوب چون اين خواب از يوسف بشنيد گفت اى پسر، نگر كه اين خواب با برادران نگويى كه ايشان تعبير آن دانند و فضل بر خود ببينند وانگه بر تو حسد برند و كيد سازند تا ترا هلاك كنند، از اين جا گفته‏اند حكماء كه الاقارب عقارب.

يكى معاويه را گفت: انّى احبك حبّا لا يمازجه عداوة و لا يخالطه حسد، فقال: صدقت قال: بم عرفت انّى صادق، قال: لانّك لست لى باخى نسب و لا بجار قريب و لا بمشاكل فى حرفة و الحسد ينبعث من هذه الثلاثة.

يوسف چون اين سخن از پدر شنيد گونه وى زرد شد و غمگين گشت و از برادران در هراس شد كه ايشان مردانى درشت طبع بودند، مبارزان خصم شكن، مرد افكن، يعقوب چون اثر ترس در وى بديد او را در بر گرفت و وى را دل داد و تعبير آن خواب با وى بگفت.

فذلك قوله: «وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ» اى كما اريك ربّك هذه الرؤيا كذلك يخصّك و يصطفيك بالنّبوة، «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» يعنى تعبير الرؤيا اى ما يؤل اليه امرها و كان يوسف اعبر الناس للرؤيا، و قيل و يعلمك من تأويل الاحاديث، يعنى معانى الكلام فى آيات اللَّه و كتبه، تعبير و تاويل يكى است، مال مرجع و غايت كار است و عبر كرانه جوى و وادى تعبير و تأويل آنست كه سخن گويى تا اشارت كنى فرا سرانجام چيز و عاقبت كار، «وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ» اين نعمت رسالت است چنان كه آنجا گفت «الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» يعنى الانبياء. جايى ديگر گفت «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ»، ميگويد: باين خواب كه ديدى اللَّه بر تو نعمت رسالت تمام كند كه ترا پيغامبر كند و هم چنين بر آل يعقوب تمام كند يعنى برادران تو كه ايشان را نيز انبياء كند، و اين از بهر آن گفت كه ربّ العزه او را خبر داده بود بوحى كه نعمت خود بر وى تمام كند و بر برادران وى، هم چنان كه بر ابراهيم و اسحاق تمام كرد، و اتمام نعمت بر ابراهيم و اسحاق آن‏ بود كه ايشان را پيغامبران كرد. و قيل «يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ» اى: يثبتك على الاسلام حتى تموت عليه، كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ» بان نجّاه من نار نمرود بان فداه بذبح عظيم و ثبتهما على الاسلام حتى ماتا عليه، و ابويك تثنية اب، و المراد جدّك و جد ابيك، ابراهيم و اسحاق اسمان اعجميان، و ابراهيم معناه اب رحيم، و قيل من البرهمة و هى شدة النظر، و اسحاق قيل معناه: الضاحك، «إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ» لمن يستحق الاجتباء، «حَكِيمٌ» يضع الاشياء مواضعها، و قيل عليم بما صنع به اخوته، حكيم بما قضى. قال المفسرون: هذه الآية دالّة على نبوّة يوسف و نبوّة اخوته.

«لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ» يعنى فى خبر يوسف و خبر اخوته «آياتٌ» اى علامات و دلالات تدلّ على صنع اللَّه و لطائف افعاله و عجائب حكمته، «لِلسَّائِلِينَ» اى لمن سأل عن امرهم و اراد ان يعلم علمهم. و قرأ اهل مكّة آية اى عيرة و عظة و عجب، و ذلك‏

ان اليهود سألت رسول اللَّه (ص) عن قصّة يوسف فاخبرهم بها كما فى التورية فعجبوا منه، و قالوا من اين لك هذا يا محمّد؟ فقال علّمنيه ربّى للسائلين و لغيرهم.

النوبة الثالثة

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم. اسم جليل شهد بجلاله افعاله، نطق بجماله افضاله دلّ على اثباته آياته، اخبر عن صفاته مفعولاته، فهو الملك العظيم العزيز الكريم لا قسيم فى ذاته، و لا شريك فى مخلوقاته، و لا نظير فى حقه و لا فى صفاته.

مليك قادر مولى الموالىعظيم ماجد فرد التّعالى‏
قريب من جنان العبد دانبعيد عن مطار الوهم عال‏
جليل جلّ عن مثل و شبهعزيز عزّ عن عمّ و خال‏

نام خداوندى كه زبانها سزاى وى جست و نديد، وهمها فرا حجاب عزّت رسيد و ببريد، گوشها فرا حقّ وى رسيد و برسيد، صفت و قدر خويش برداشت تا هيچ عزيز بعزّ او نرسد، و هيچ فهم حد او درنيابد و هيچ دانا قدر او بنداند، دانش او كس نداند، توان او كس نتواند، بقدر او كس نرسد، لم يكن ثمّ كان را با لم يزل و لا يزال چه آشنايى! قدم را با حدوث چه مناسبت! حقّ باقى در رسم فانى چه پيوندد؟ ماسور تكوين بهيئة تمكين چون رسد؟

گر حضرت لطفش را اغيار بكارستىعشّاق جمالش را امّيد وصالستى‏
ممكن شودى جستن گر روى طلب بودىمعلوم شدى آخر گر روى سؤالستى‏

پير طريقت گفت: الهى، نور ديده آشنايانى، روز دولت عارفانى، لطيفا، چراغ دل مريدانى و انس جان غريبانى، كريما، آسايش سينه محبّانى و نهايت همّت قاصدانى، مهربانا، حاضر نفس واجدانى و سبب دهشت و الهانى، نه بچيزى مانى تا گويم كه چنانى آنى كه خود گفتى و چنان كه گفتى آنى، جانهاى جوانمردان را عيانى و از ديدها امروز نهانى.

اندر دل من بدين عيانى كه تويىو از ديده من بدين نهانى كه تويى‏
وصّاف ترا وصف نداند كردنتو خود بصفات خود چنانى كه تويى‏

«الر» الالف تشير الى اسمه اللَّه، و اللّام تشير الى اسمه لطيف، و الرّاء تشير الى اسمه رحيم. يقول اللَّه تعالى: باسم اللَّه اللطيف الرّحيم، «ان هذه السورة آيات الكتاب الذى اخبرت فى التورية» انّى انزله على محمّد (ص): بنام من كه خداوندم، لطيف و رحيم‏ام، كه اين سورة، آيات آن كتاب است كه در تورات وعده داده‏ام كه فرو فرستم بمحمّد (ص)، كتابى كه يادگار مؤمنان است و هم راه طالبان، عدّت عابدان و زاد زاهدان، موعظت خائفان و رحمت مؤمنان.

«إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» جايى ديگر گفت: «قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ بَشِيراً وَ نَذِيراً، قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ، وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ. وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» اين قرآن راه جويان را راهست، و بار خواهان را بار است، و مؤمنانرا شفيع و گواهست، امروز بشارت است و رحمت و فردا عزّ و ناز و كرامت، امروز رشاد و راست راهى و فردا از عقوبت آزادى، مؤمنانرا ميراند بزمام حقّ در راه صدق، بر سنن صواب، بر چراغ هدى و بدرقه مصطفى (ص)، روى بنجات وادى بوادى ميراند، منزل بمنزل. اوّل منزل علم، پس منزل عمل، پس منزل صدق و اخلاص، پس منزل مهر و محبّت تا فرو آرد در مقعد صدق عند مليك مقتدر.

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ چه نيكو قصّه‏اى كه قصّه يوسف است، قصّه عاشق و معشوق و حديث فراق و وصالست، درد زده‏اى بايد كه قصّه دردمندان خواند، عاشقى بايد كه از درد عشق و سوز عاشقان خبر دارد، سوخته‏اى بايد كه سوز حسرتيان در وى اثر كند، غلام آن مشتاقم كه بر سر كوى دوست آتش حسرت افروزد، رشك برم بر چشمى كه در فراق عشق جانان اشكى فرو بارد، جان و دل نثار كنم دل شده‏اى را كه داستان دل شدگان گويد.

در شهر، دلم بدان گرايد صنماكو، قصّه عشق تو سرايد صنما

آن روز كه تخم درد عشق در دلهاى آشنايان پاشيدند، دل يعقوب پيغامبر بر شاه راه اين حديث بود، از تجريد و تفريد عمارت يافته در بوته رياضت باخلاص برده، قابل تخم درد عشق گشته. چون آن تخم بزمين دل وى رسيد، آب رشّ عليهم من نوره آن را پرورش داد تا عبهر عهد برآمد، آن گه جمال يوسفى از روى بهانه قبله وى ساختند و بشريّت را بجنس خود راه نمودند و اين آواز برآوردند كه حلق يعقوب در حلقه دام ارادت يوسف آويختند و نقطه حقيقت در پرده غيرت، ميگويد: ارسلانم خوان تا كس بنداند كه كيم.

«إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً» ابن عباس گفت اين يازده كوكب يازده برادر مى‏خواهد از روى اشارت، ميگويد چنان كه ستارگان بنفس خود روشن‏اند و خلق بآن راه بر، و ذلك فى قوله تعالى: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» هم چنان برادران يوسف را روشنايى نبوّت بود و بايشان اهتداء خلق، اما غدرى كه با برادر كردند و حسد كه بر وى بردند، آن نوعى است از صغائر.

و اين چنين صغائر بر انبياء عليهم السّلام رود و حكمت در آن آنست كه تا عالميان بدانند كه بى عيب خدا است كه يگانه و يكتا است ديگر همه با عيب اند. و فى معناه انشد:

انا معيوب و ربّى طاهرو على الطّاهر من عيبى دليل‏

قيل للحسن: أ يحسد المؤمن؟ قال ما انساك بنى يعقوب، اگر كسى گويد يوسف كودك بود نارسيده كه اين خواب ديد و معلومست كه در شرع فعل كودك را حكمى نبود، چون فعل وى را حكم نبود، خواب وى را حكم چون بود؟ جواب آنست كه حصول فعل كودك بقصد و آهنگ وى بود، روا باشد كه در معرض تقصير و نقصان با وى نسبت كنند، بل كه خواب نموده الهى است، كودك و بالغ در آن يكسان.

وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ من سبقت له العناية فى البداية تمّت له الهداية في النّهاية. هر كرا رقم سعادت ازلى و طراز دولت لم يزلى در بدايت كار بر حواشى روزگار او كشيدند، در نهايت نور هدايت تحفه وى گردانيدند. و ينابيع علم و حكمت در ضمن سينه وى گشادند، و نعمت دين و دنيا بر وى تمام كردند. اينست حال يوسف صديق كه ربّ العزّه او را علم و حكمت و ملك و نبوّت داد و نعمت خود بر وى تمام كرد، او را حسن و ضياء و جمال بر كمال داد. مصطفى (ص) گفت: اعطى يوسف شطر الحسن، چندانك عالميان را و فرزندان آدم را جمال است يك نيمه آن تنها بيوسف دادند، گفتا و او را شب معراج ديدم در آسمان هم چون ماه دو هفته. اسحاق بن عبد اللَّه بن ابى فروه ميگويد: بما رسيد كه يوسف (ع) در كويهاى مصر بر گذشتى، تلألئى نور روى او بر ديوارها چنان تافتى كه شعاع خورشيد از آسمان بر زمين تابد. كعب احبار گفت: ربّ العزّه طبقات فرزند آدم چنان كه خواهند بود تا بقيامت بر آدم عرضه كرد، صورت همه بديد و نام همه و عمر همه با وى بگفتند، يوسف را ديد در طبقه ششم تاج وقار بر سر، حلّه شرف در بر، رداء كرامت بر دوش، قضيب ملك در دست، از راست و از چپ وى فريشتگان بى عدد ايستاده و در پيش وى زمره انبياء عليهم‏ السّلام صف كشيده، آدم را ديدار وى خوش آمد گفت: «الهى من هذا الكريم الذى ابحت له بحبوحة الكرامة و رفعت له الدرّجة العالية؟» بار خدايا پايگاه دولت اين بنده بس بلند است، پر آفرين و خوب روى و خوش ديدار است، اين كيست؟

فرمان آمد از جبّار كائنات «هذا ابنك المحمود على ما آتيته»، اين فرزند تو است كه بر وى نعمت خود تمام كردم و نواخت خود بر وى نهادم و بر وى حسد بردند، يا آدم او را عطائى ده و با وى كرامتى كن كه پدر با فرزندان كند، آدم گفت «قد نحلته ثلثى حسن ذريّتى» او را دادم دو سيك حسن و جمال همه فرزندان خويش، پس آدم او را در بر گرفت و ميان دو چشم وى ببوسيد و گفت: لا تأسف فانت يوسف فاوّل من سمّاه يوسف آدم عليهما السّلام.

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ برادران يوسف گفتند براستى كه يوسف و هم مادر او، أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا دوست تر است بپدر ما از ما، وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ و ما ايم گروهى ده تن، إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (۸) پدر ما در مهر اين دو برادر در ضلالى است آشكارا.

اقْتُلُوا يُوسُفَ بكشيد يوسف را، أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يا او را بيفكنيد بزمينى «يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» تا پرداخته گردد شما را و خالى روى پدر شما و مهر دل او، «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ (۹)» و پس آن گروهى باشيد از نيكان و تائبان.

«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» از ميان آن برادران گوينده‏اى گفت، «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ» مكشيد يوسف را، «وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» و بيفكنيد او را در كنج قعر چاه، «يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» تا بر گيرد او را كسى از كاروانيان، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» (۱۰) اگر خواهيد كرد.

«قالُوا يا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ» چيست ترا كه ما را استوار نميدارى بر يوسف «وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» (۱۱) و ما او را نيك خواهانيم.

«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً» بفرست او را با ما فردا، «يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ» تا ما گلّه چرانيم و او بازى كند، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (۱۲) و ما او را نگه بان باشيم.

«قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي» يعقوب گفت مرا اندوهگن ميدارد، «أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» كه شما او را ببريد، «وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» و مى‏ترسم كه گرگ او را بخورد، «وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ» (۱۳) و شما ازو ناآگاه.

«قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» گفتند اگر گرگ او را بخورد و ما ده تن، «إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» (۱۴) ما آن گه ضايع گذارندگانيم.

«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ» چون ببردند او را، «وَ أَجْمَعُوا» و در دل كردند، «أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» كه او را در كنج چاه كنند، «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ» و پيغام داديم ما باو، «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا» ناچار ايشان را خبر كنى بآنچه ميكنند امروز، «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» (۱۵) و ايشان نمى‏دانند.

«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ» (۱۶) آمدند با پدر خويش شبانگاه و مى گريستند.

«قالُوا يا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» ما رفتيم كه تير اندازيم، «وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا» و يوسف را گذاشتيم بنزديك رخت و كالاى خويش، «فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ» گرگ او را بخورد، «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا» و تو ما را باستوار نخواهى داشت، «وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ» (۱۷) و هر چند كه ما راست گوئيم.

«وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ» و آمدند خون بدروغ آوردند بر پيراهن او، «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» يعقوب گفت نه چنان كه تنهاى شما شما را كارى بر آراست، «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» اكنون كار من شكيبايى است نيكو، «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» (۱۸) و يارى خواست من به خداى است بر آنچه شما مى‏گوييد و صفت ميكنيد.

النوبة الثانية

قوله تعالى و تقدّس: «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ» اين لام، لام قسم است، تقديره و اللَّه ليوسف و اخوه، «أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا» و روا باشد كه گويند لام تأكيد است كه در اوصاف شود نه در اسماء چنانك گويند «اذ قالوا يوسف و اخوه لاحب الى ابينا»، لكن پيوستن آن باسم يوسف نظم سخن را نيكوتر و لايق تر بود از پيوستن آن بوصف، اين معنى را در اسم پيوستند نه در وصف، «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» عصبة گروهى باشد از سه تا ده بدليل اين آيت كه ايشان ده بودند، و گفته‏اند از ده تا بچهل چنان كه در آن آيت گفت: «لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ» و عصبه را از لفظ خود واحد بگويند، هم چون نفر و رهط، و اشتقاق آن از عصب است و تعصّب، و اقويا را گويند نه ضعاف را، «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» ضلال درين موضع و دو جاى ديگر هم درين سوره نام محبّت مفرط است، آن محبّت كه مرد در آن با خود بر نيايد و برشد خود راه نبرد و نصيحت نشنود، معنى آيت آنست كه پدر ما يوسف را و بنيامين را بدرستى و تحقيق بر ما برگزيده و مهر دل بافراط بر ايشان نهاده، دو كودك خرد فرا پيش ما داشته، و ما ده مرديم نفع ما بيشتر، و او را بكار آمده تر. «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» قيل فى خطاء من رأيه و جور من فعله، پدر ما راى خطا زد و در فعل جور كرد كه در محبّت فرزندان راه عدل بگذاشت. و قيل: فى ضلال مبين اى فى غلظ من امر دنياه، فانّا نقوم بامواله و مواشيه. برادران اين سخن آن گه گفتند كه خبر خواب يوسف بايشان رسيد، و ميل يعقوب بوى هر روز زياده‏تر ميديدند، و يعقوب را خواهرى بود كه پيراهن ابراهيم داشت و كمر اسحاق، چون يعقوب خواب يوسف با وى بگفت وى بيامد و چشم يوسف ببوسيد و پيراهن و كمر بوى داد، پسران يعقوب چون اين بشنيدند دل تنگ شدند، بر عمّه خويش آمدند، و شكايت كردند كه يوسف را بدين هديه مخصوص كردن و حقّ ما بگذاشتن چه معنى دارد؟ عمّه از شرم گفت: من بيعقوب دادم و يعقوب او را داده، برادران از آنجا خشمگين و كينه ور برخاستند و كمر عداوت بربستند، با يكديگر گفتند: «اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ» اين گوينده شمعون بود بقول بعضى مفسّران و بيك قول دان، و بيك قول روبيل، «أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً» يعنى: ابعدوه عن ارض ابيه الى ارض بعيدة عنه، و تقديره فى ارض، بحذف الجار و تعدّى الفعل اليه، «يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» اى يصف مودته لكم و يقبل بكلّيته عليكم. اين هم آن وجه است كه جايها در قرآن ياد كرده: «وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ، وَجَّهْتُ وَجْهِيَ فَأَقِمْ وَجْهَكَ، أَقِمْ وَجْهَكَ» اين وجه دل است و نيّت و قصد درين موضعها «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ» اى من بعد قتله او طرحه، «قَوْماً صالِحِينَ» تقديره، ثم توبوا لتكونوا قوما صالحين، هيئوا التوبة قبل المعصية. و قيل صالحين تائبين، مثل قوله: «إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً» صالح درين آيت هم آن مصلح است كه جايهاى ديگر گفت: «إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا».

«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» چون ايشان همّت قتل يوسف كردند گوينده‏اى از ميان ايشان گفت: «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ»، ميگويند روبيل بود برادر مهين بسنّ و از همه قوى‏تر برأى، و گفته‏اند يهودا بود كه از همه عاقل‏تر بود. مجاهد گفت شمعون بود، «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ» فانّ القتل عظيم، يوسف را مكشيد كه قتل كارى عظيم است و عاقبت آن وخيم، «وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» و بر قراءت مدنى «فى غيابات الجب» غيابات جمع غيابة است، و غيابة كران قعر چاه بود يا كنجى يا چون طاقى كه نگرنده از سر چاه آن را نبيند، و در شواذ خوانده‏اند: «غيبة الجب» زير چاه است از سر تا زير كه از روندگان در هامون پنهان بود. قتاده گفت: چاهى است معروف به بيت المقدس. كعب گفت ميان مدين و مصر است به اردنّ مقاتل گفت چاهى است بر سه فرسنگى منزل يعقوب چاهى تاريك وحش، قعر آن دور، زير آن فراخ، بالاء آن تنگ، آب آن شور، و ميگويند سام بن نوح آن را كنده، «يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» اى يأخذه بعض المجتازين الالتقاط تناول الشي‏ء من الطريق، و منه اللقطة و اللقيط، و السيّارة رفقة مسافرين يسيرون فى الارض، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» ما قصدتم من التفريق بينه و بين ابيه، و قيل ان كنتم فاعلين بمشورتى.

قومى گفتند از علماء تفسير كه برادران يوسف آن گه كه اين سخن گفتند و اين فعل با يوسف كردند بالغ نبودند، مراهقان بودند به بلوغ نزديك، قومى گفتند بالغان بودند و اقويا امّا هنوز پيغامبر نبودند كه بعد از آن ايشان را نبوّت دادند، پس چون عزم درست كردند كه او را در چاه افكنند آمدند و پدر را گفتند: «يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ» مقاتل گفت: درين آيت تقديم و تأخير است، و تقديره انّهم قالوا ارسله معنا غدا نرتع و نلعب. فقال ابوهم: «إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» الآية... «فقالوا يا ابانا ما لك لا تأمنا على يوسف ان ترسله معنا» اى لم تخافنا عليه فلا تخرجه معنا الى الصّحراء. قرأ عامّتهم لا تأمنّا باشمام نون المدغمة، الضمّ للاشعار بالاصل، لانّ الاصل لا تامننا بنونين الاولى مرفوعة فادغمت فى الثّانية لتماثلهما طلبا للخفّة و اشمت الضّمّ ليعلم انّ محلّ الكلمة رفع على الخبر و ليس بجزم على النّهى.

و قرأ ابو جعفر بالادغام من غير اشمام لخفّته فى اللفظ و موافقته لخطّ المصحف، «وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» فى الرّحمة و البرّ و الشّفقة، النصح: طلب الصّلاح و اصلاح العمل و النّاصح: الخيّاط. پسران يعقوب پيش پدر آمدند و دست وى را بوسه دادند و تواضع كردند، گفتند اى پدر چرا در كار يوسف بر ما ايمن نه اى؟! و چرا ترسى و او را با ما بصحرا نفرستى؟ چنين برادرى خوب روى بود ما را دوازده ساله شده و هرگز از پيش پدر بيرون نيامده، و با مردم نه نشسته، فردا چون بزرگ شود، در ميان مردم مستوحش بود و بد دل، او را با ما بصحرا فرست تا بچراگاه آيد و بازى كند و به تنزّه و تفرّج نشاط گيرد و با مردم بستاخ شود و ما او را نگه بان‏ و دوست دار و بر وى مشفق و مهربان باشيم.

اينست كه ربّ العزّه گفت: «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ». مكى و شامى و ابو عمرو، نرتع و نلعب بنون خوانند، يعنى نرتع مواشينا و نلهو و ننشط. يقال: رتع فلان فى ماله اذا انعم فيه و انفقه فى نشاطه، و قيل: نلعب بالرّمى قيل لابى عمرو كيف تقرأ نلعب بالنّون و هم انبياء؟ قال: لم يكونوا يومئذ انبياء. اهل كوفه يرتع و يلعب هر دو بيا خوانند يعنى يرتع يوسف ساعة و يلعب ساعة. يعقوب نرتع بنون خواند و يلعب بيا يعنى نرتع مواشينا و يلعب يوسف. اهل حجاز نرتع بكسر عين خوانند من الارتعاء اى نتحارس و يحفظ بعضا. چون برادران اين سخن گفتند، يعقوب گفت: «إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» اين چراگاه شما معدن گرگ است و من ترسم كه شما غافل باشيد و گرگ او را بخورد. اين چنان است كه در مثال گويند: ذكرتنى الطّعن و كنت ناسيا، برادران خود ندانسته بودند كه گرگ مردم خورد! و راه بدين حيله نبردند تا از پدر بنشنيدند.

و در خبر است از مصطفى (ص): «لا تلقنوا الناس الكذب فيكذبوا» فانّ بنى يعقوب لم يعلموا انّ الذئب يأكل الانسان فلمّا لقّنهم انّى اخاف ان يأكله الذئب قالوا اكله الذئب.

و يعقوب از بهر آن مى‏گفت كه او را در خواب نموده بودند كه يعقوب بر سر كوه ايستاده بود و يوسف در ميان وادى و ده گرگ بقصد وى گرد وى در آمده، يعقوب خواست تا فرو آيد و او را از ايشان برهاند، راه فرو آمدن نبود و دستش بدان نرسيد، گفتا چون نوميد گشتم گرگ مهين را ديدم كه يوسف را در حمايت خويش گرفت از ديگران، آن گه زمين را ديدم كه از هم باز شد و يوسف بآن شكاف در شد و بعد از سه روز از آنجا بيرون آمد.

ابن عباس گفت به تعبير اين خواب: آن ده گرگ برادران وى بودند آن روز كه قصد قتل وى كردند، و آن گرگ مهين يهودا است كه او را از دست ايشان بستد و از قتل برهانيد، و آن زمين كه شكافته شد چاه است كه يوسف را در آن افكندند.

چون يعقوب گفت «أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» ايشان گفتند: «لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» عشرة رجال «إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» عجزة مغبونون.

ثم قالوا يا نبى اللَّه كيف يأكله الذئب و فينا شمعون اذا غضب لا يسكن غضبه حتى يصيح، فاذا صاح لا تسمعه حامل الّا وضعت ما فى بطنها. و فينا يهودا اذا غضب شقّ السّبع بنصفين. يوسف چون اين سخن از ايشان بشنيد فرا پيش پدر رفت گفت يا ابة ارسلنى معهم قال أ تحبّ ذلك يا بنىّ؟ قال نعم، قال فاذا كان غدا اذنت لك في ذلك.

يعقوب او را وعده داد كه فردا ترا با ايشان بفرستم، يوسف همه شب خرّم بود و شادى ميكرد كه فردا با برادران بچراگاه و تماشا روم، يعقوب بامداد موى وى بشانه زد و پيراهن ابراهيم در وى پوشانيد و كمر اسحاق بر ميان وى بست و عصا بدست وى داد و پسران را وصيّت كرد گفت: اوصيكم بتقوى اللَّه و بحبيبى يوسف، اسئلكم باللَّه ان جاع يوسف فاطعموه و ان عطش فاسقوه و قوموا عليه و لا تخذلوه و كونوا متواصلين متراحمين، آن گه يوسف را در بر گرفت و ميان دو چشمش ببوسيد و گفت: استودعك ربّ العالمين. و يعقوب را سلّه‏اى بود كه ابراهيم زاد اسحاق در آن نهادى بوقت سفر كردن، يعقوب هم چنان طعام در آن نهاد از بهر زاد يوسف و بدست لاوى داد و كوزه آب بدست شمعون، و روبيل يوسف را بر دوش گرفت و برفتند، يعقوب در ايشان مينگريست و ميگريست تا از ديدار چشم وى غايب شدند، يعقوب بخانه باز گشت غمگين و گريان بخفت، در خواب ديد كه كسى گفتى هفتاد، هفتاد، هفتاد، هفتاد. يعقوب از خواب در آمد، و تعبير خواب نيك دانست گفت آه يوسف از بر من رفت هفتاد ساعت و هفتاد روز و هفتاد ماه و هفتاد سال. و پسران يعقوب چون از ديدار پدر غائب گشتند: روبيل، يوسف را از دوش فرو هشت و همه از پيش برفتند و در تدبير كار وى شدند، يوسف پاره‏اى برفت، رنجور گشت گفت اى برادران تشنه‏ام مرا آب دهيد و شمعون كوزه آب بر زمين زده و شكسته، يوسف بدانست كه بلا آغاز كرد و او را محنت پيش آمد، بگريست و زارى كرد و از پس ايشان همى دويد، عرق از پيشانى گشاده و اشك از ديده روان و پاى آبله كرده همى گويد اى برادران اى آل ابراهيم نه اين بود عهد پدر با شما از بهر من!! نه اين بود بشما اميد پدر من، چرا رحمت نكنيد و بوفاء عهد باز نيائيد؟ ايشان آن همى شنيدند و او را هم چنان بتشنگى و گرسنگى و رنج همى داشتند تا آن گه كه از ايشان نوميد گشت و از بيم قتل بيفتاد و بيهوش شد، يهودا بر وى مشفق گشت، سر وى در كنار گرفت، يوسف بهش باز آمد گفت اى برادر زينهار، يهودا او را تسكين دل داد گفت مترس كه از قتل بزينهار منى، يوسف گفت من خود دانسته بودم كه من اهل غم گينان‏ام و از خاندان محنت زدگان، لكن گفتم مگر محنت من از بيگانگان بود، كى دانستم و كجا گمان بردم كه محنت از برادران بينم و داغ بر دل من بدست ايشان نهند؟ آن گاه بناليد و بزاريد و گفت اى پدر از حال من خبر ندارى و ندانى كه بر من چه مى‏رود! برادران گفتند مر يهودا را كه تو ما را از كشتن منع ميكنى و كار وى بجايى رسانيديم كه او را واپيش پدر بردن هيچ روى نيست، اكنون تدبير چيست؟ يهودا گفت من چاهى ديده‏ام درين وادى او را در آن چاه افكنيم، تا راه گذرى فرا رسد و او را ببرد و مقصود شما گم بودن وى است تا پدر او را نه بيند و دل بشما دهد. ايشان بحكم وى رضا دادند و راى وى موافق داشتند، او را بر گرفتند و بسر چاه بردند، و پيراهن از وى بركشيدند، بعلت آنكه تا پيراهن بخون آلوده پيش پدر برند و آن وى را نشانى بود كه گرگ يوسف را بخورد، يوسف گفت: يا اخوتاه ردّوا علىّ قميصى اتوار به في الجبّ، فقالوا ادع الاحد عشر كوكبا و الشّمس و القمر يكسوك و يؤنسوك. پس او را بچاه فرو گذاشتند، چون بنيمه چاه رسيد رسن از دست رها كردند، ربّ العزّه او را بقعر آن چاه رسانيد، چنان كه هيچ رنج بوى نرسيد، و در ميان آب سنگى بود، يوسف بر آن سنگ نشست و برادران از سر چاه برفتند، يهودا باز آمد كه بر وى از همه مشفق تر بود و دلش نميداد كه او را فرو گذارد، فرا سر چاه آمد گريان‏ و نالان و رنجور دل، گفت يا يوسف صعب است اين كار كه ترا پيش آمد و من عظيم رنجورم باين كه برادران با تو كردند، يوسف گفت: يا اخى اين حكم خداست و بر حكم خدا اعتراض نيست، لكن ترا وصيّت ميكنم اگر روزى غريبى را بينى تشنه و گرسنه و ستم رسيده، با وى مساعدت كن و لطف و مهربانى نماى، اى يهودا و چون بخانه باز روى برادرم بنيامين و خواهرم دينه از من سلام برسان و ايشان را بنواز، و ازين معاملت كه برادران با من كردند پدر را هيچ آگاه مكن كه مرا اميد است كه ازينجا خلاص يابم، تا من ايشان را عفو كنم، و پدر اين خبر نشنيده باشد. و گفته‏اند كه از سر چاه تا بقعر صد و شصت گز بود و از كرامت يوسف آواز يكديگر آسان مى‏شنيدند، يهودا گفت چرا بايد كه پدر اين خبر نشنود؟ گفت نبايد كه از سر ضجر بر ايشان دعا كند و ايشان را گزندى رسد كه اندوه آن بعضى بمن رسد. اينست كمال شفقت و غايت كرم و مهربانى بى نهايت، طبع كريم پيوسته احسان را متقاضى بود، اصل شريف همواره با كرم و لطف گرايد.

و گفته‏اند كه آب آن چاه تلخ بود، چون يوسف در چاه آرام گرفت آب آن خوش گشت و چاه تاريك روشن شد، و يوسف برهنه بود، امّا بر بازوى وى تعويذى بسته كه يعقوب آن را از بيم چشم زخم بر وى بسته بود، و در آن تعويذ پيراهن ابراهيم خليل بود، پيراهن از حرير بهشت كه جبرئيل آورده بود از بهشت، آن روز كه ابراهيم را برهنه در آتش نمرود مى‏افكندند، و بعد از ابراهيم، اسحاق بميراث برد از وى و بعد از اسحاق، يعقوب. آن ساعت كه يوسف برهنه در چاه آمد، جبرئيل آن تعويذ بگشاد و پيراهن بيرون آورد و در يوسف پوشانيد. و گفته‏اند بهى از بهشت بياورد و بوى داد تا بخورد. و گفته‏اند كه ربّ العزّه بوى فريشته‏اى فرستاد كه او را ملك النّور گويند، كه آن فريشته مونس ابراهيم بود در آتش نمرود، و مونس اسماعيل بود آن گه كه هاجر بطلب آب رفت و او را تنها بگذاشت، و مونس يونس بود آن گه كه از شكم ماهى بيرون آمد در عراء، اين ملك النّور در چاه مونس يوسف بود. و گفته‏اند يوسف در چاه دعا كرد گفت: يا صريخ المستصرخين، يا غوث المستغيثين، يا مفرّج كرب المكروبين، قد ترى مكانى، و تعرف حالى، و لا يخفى عليك شى‏ء من امرى فريشتگان آسمان آواز وى بشنيدند همه بغلغل افتادند گفتند: الهنا و سيدنا انّا لنسمع بكاء و دعاء امّا البكاء فبكاء صبىّ، و اما الدّعاء فدعاء نبىّ، فاوحى اللَّه اليهم: ملائكتى هذا يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن خليل ابراهيم. فاتّسع الجبّ له مدّ بصره و وكّل اللَّه به سبعين الف ملك يؤنّسونه و كان جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن يساره فجعل اللَّه له الجبّ روضة خضراء و كانت تؤنّسه و كان اللَّه من وراء ذلك مطّلع عليه.

يوسف سه روز در آن چاه بماند و يهودا پنهان از برادران همى آمد و او را طعام همى داد، روز چهارم جبرئيل گفت: يا غلام، من طرحك فى هذا الجبّ؟

قال اخوتى لابى، قال و لم؟ قال حسدونى بمنزلتى من ابى، فقال أ تحبّ ان تخرج من هذا الجبّ؟ قال نعم، فقال له قل: يا صانع كل مصنوع و يا جابر كلّ كسير و يا شاهد كلّ نجوى يا قريبا غير بعيد يا مونس كلّ وحيد يا غالبا غير مغلوب يا حىّ لا اله الا انت يا بديع السّماوات و الارض يا ذا الجلال و الاكرام، اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا، يوسف اين دعا بگفت در حال فريشته‏اى آمد ببشارت و راحت و پيغام ملك. فذلك قوله عزّ و جل: وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ اين واو زيادت است، تقديره: فلمّا ذهبوا به و اجمعوا، اى عزموا على ان يجعلوه فى غيابت الجبّ اوحينا اليه. و روا باشد كه اين واو ثابته باشد و واو در اجمعوا زيادت بود يعنى فلمّا ذهبوا به اجمعوا.

آن گه ابتدا كرد، گفت: و اوحينا اليه. و مثله قوله فلما اسلما و تلّه للجبين و ناديناه، اى ناديناه، و الواو زائدة. و قيل الوحى ها هنا وحى الهام.

معنى آيت آنست كه چون يوسف را ببردند و در چاه كردند ما پيغام داديم باو كه ناچار تو ايشان را خبر كنى در مصر از آنچه امروز مى‏رود و آنچه با تو ميكنند، و ذلك فى قوله: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»، انّك يوسف، اى لا يعرفونك، يعنى كه تو ايشان را مى‏گويى: هل علمتم ما فعلتم بيوسف، و ايشان ترا نشناسند و روا باشد كه با وحى شود، اى اوحينا و هم لا يشعرون بذلك الوحى.

روى عن الحسن قال: القى يوسف فى الجبّ، و هو ابن سبع عشرة سنة، و كان فى العبوديّة و السّجن و الملك ثمانين سنة، و عاش بعد ذلك ثلثا و عشرين سنة، و مات و هو ابن مائة و عشرين سنة، و قيل حين القى فى الجبّ كان ابن اثنتى عشرة سنة.

«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً» برادران چون از سر چاه باز گشتند گفتند اكنون پيش پدر رويم چه حجّت آريم و چه گوئيم؟ اتّفاق كردند كه بزغاله‏اى بكشند و پيراهن يوسف بخون وى آلوده كنند و پيش پدر دربرند، گويند يوسف گرگ بخورد و اين پيراهن آلوده بخون نشان است، و يعقوب بانتظار ايشان از خانه يك ميل بيامده و بر سر راه نشسته، ايشان بوقت شبان گاه پيش پدر رسيدند، گريان و زارى‏كنان. «عشاء» آخر روزست و ابتداء شب و از بهر آن بشب آمدند تا بر اعتذار دليرتر باشند كه در آن روز حيا ايشان را مانع بود از عذر دروغ آوردن، و از اينجا گفته‏اند: لا تطلب الحاجة باللّيل فانّ الحياء فى العين و لا تعتذر بالنّهار فتلجلج فى الاعتذار فلا تقدر على اتمامه و در شواذ خوانده‏اند «عشاء» بضم عين، معنى آنست كه از اشك فرا نمى‏ديدند كه مى‏گريستند. و گفته‏اند كه گريستن ايشان بحقيقت بود نه بمجاز، سه معنى را: يكى آن كه شيبت يعقوب ديدند و دانستند كه او را در بلاء و غم صعب افكندند. دوّم كودكى و بى گناهى يوسف ياد آوردند. سيوم بر كرده خويش پشيمان شدند و روى اصلاح كار نمى‏ديدند. يعقوب چون زارى و فزع ايشان شنيد از جاى برجست و بر خود بلرزيد، گفت: ما لكم يا بنى و اين يوسف؟ چه رسيد شما را اى پسران و يوسف كجا است؟

ايشان گفتند: «يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» اى نتسابق، يعنى يريد كلّ واحد منّا ان يسبق الآخر و ذلك من رياضة الأبدان. اين آيت دليل است كه مسابقت بر اقدام رواست و يدلّ عليه‏

خبر عائشة: قالت سابقت رسول اللَّه (ص) فسبقته فلمّا حملت من اللّحم سابقنى فسبقنى، فقال يا عائشة هذه بتلك.

و عن الزهرى قال: كانوا يستبقون على عهد رسول اللَّه (ص) على الخيل و الإبل و الرجال على اقدامهم و كانوا يستبقون ليشدّوا بذلك انفسهم. و گفته‏اند: إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ، اين سباق رمى‏ است و مصطفى (ص) گفته: الرّمى سهم من سهام الاسلام من تعلّم الرّمى ثمّ تركه فنعمة تركها.

و قال صلى اللَّه عليه و سلّم: من حقّ الولد على الوالد ان يعلّمه كتاب اللَّه و السّباحة و الرّمى.

قال و ليس من اللهو الا ثلاثة: ملاعبة الرّجل اهله، و تأديبه فرسه، و رميه بقوسه، و من علّمه اللَّه الرّمى و تركه رغبة عنه فنعمة كفرها. و فى رواية: قال كلّ شى‏ء من لهو الدّنيا باطل الّا ثلثا: انتضالك بقوسك، و تأديبك فرسك، و ملاعبتك اهلك، فانّهنّ من الحقّ.

و روى انّ النّبي (ص) مرّ بنفر يتناضلون، فقال: ارموا بنى اسماعيل فانّ اباكم كان راميا و انا مع ابن الادرع فطرحوا نبالهم، و قالوا من كنت معه يا رسول اللَّه غلب؟ قال ارموا و انا معكم كلّكم ارموا و اركبوا و ان ترموا احبّ الىّ من ان تركبوا.

«قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» گفتند اى پدر ما، ما رياضت تن را و آزمون قوّت را با يكديگر سباق مى‏برديم و تير مى‏انداختيم و يوسف از آن كه كودك بود او را نزديك رخت خويش بگذاشتيم، گرگ آمد و او را بخورد، «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا» معنى مؤمن درين موضع مصدّق است هم چنان كه آنجا گفت «وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» اى يصدق المؤمنين، جايى ديگر گفت «لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ» اى لن نصدّقكم، «وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ» ليس يريدون انّ يعقوب لا يصدّق من يعلم انه صادق هذا محال، لا يوصف الانبياء بذلك و لكنّ المعنى لو كنّا عندك من اهل الثقة و الصدق لاتّهمتنا فى يوسف لمحبّتك ايّاه و ظننت انّا قد كذبناك.

«وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ» اى ذى كذب يريد مكذوبا فيه، لانّه لم يكن دم يوسف بل دم سخلة. يعقوب چون پيراهن ديد، هيچ ندريده و پاره نگشته وانگه بخون آغشته، گفت شما دروغ مى‏گوئيد كه اگر گرگ خورد پيراهن وى پاره كردى، آن گه گفت: تاللَّه ما رأيت كاليوم ذئبا حليما اكل ابنى و لم يخرق عليه قميصه. يعقوب چون پيراهن ديد آرام در دل وى آمد، دانست‏ كه يوسف زنده است گرگ او را نخورده، و ايشان دروغ مى‏گويند، و آن پيراهن بر وى خود مى‏نهاد و مى‏بوئيد و مى‏گفت: ما هذا بريح دم ابنى فانظروا ما صنعتم، آن گه گفت «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» اى زيّنت لكم انفسكم امرا فصنعتموه «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» يعنى فصبرى صبر جميل لا شكوى فيه و لا جزع، «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» كلمة يسكن اليها الملهوف اى استعين باللَّه على احتمال ما تصفون.

قال الشعبى لقميص يوسف ثلث آيات: احديها حين جاءوا عليه بدم كذب، و الثانية حين قدّ، و الثالثة حين القى على وجه يعقوب فارتدّ بصيرا. و روى انّهم انطلقوا فنصبوا شبكة و اصطادوا ذئبا و اتوا به يعقوب، فقالوا يا ابانا هذا الذئب الذى افترسه و قد اتيناك به فرفع يده الى السّماء، و قال يا ربّ ان كنت استجبت لى دعوة او رحمت لى عبرة فانطلق لى هذا الذّئب حتّى يكلّمنى فانطقه اللَّه عزّ و جلّ فابتداه بالسّلام، و قال: السّلام عليك يا نبى اللَّه، فقال يعقوب و عليك السّلام ايّها الذّئب، لقد فجعتنى بحبيبى و قرة عينى و اورثتنى حزنا طويلا، قال: لا و حقّك يا نبىّ اللَّه، ما اكلت له لحما و لا شربت له دما و انّ لحومكم و دماؤكم لمحرمة علينا معاشر الانبياء.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا» الآية... برادران يوسف خواستند كه قاعده دولت يوسفى را منهدم كنند، و سپاه عصمت را در حقّ وى منهزم گردانند، و بر كشيده عنايت را بدست مكر خود بر خاك مذلّت افكنند، نتوانستند! و با قضاء رانده و حكم رفته برنيامدند! و قد قيل: اطول النّاس حزنا و كثرهم غيظا من اراد تأخير من قدّمه اللَّه او تقديم من اخره اللَّه. حلق يعقوب را در حلقه دام محبّت يوسف آويخته ديدند، هر گاه كه نزديك پدر در آمدند او را ديدند نشسته و آن بهار شكفته و ماه دو هفته را پيش خود نشانده و نطع وصال در خيمه جمال وى گسترده، ايشان چنان همى ديدند و از كينه و عداوت بر خود همى بيچيدند، با يكديگر گفتند: «لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»، پدر ما باين اختيار كه كرده كه يكى را بده برگزيده از راه صواب دور است، اكنون تدبير آنست كه او را از چشم پدر غائب گردانيم، كه هر چه چشم نه بيند دل نخواهد، تا يكبارگى دل بر ما نهد و با ما پردازد، و اين مايه ندانستند كه هر كه همه جويد از همه درماند: من طلب الكلّ فانه الكلّ، اقبال يعقوب بخود بكليت مى‏خواستند بآن نرسيدند و بجاى اقبال اعراض ديدند چنان كه ربّ العزّه گفت: «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ»، آن گه از سر آن كينه و عداوت از روى تلبيس بر پدر باز شدند و از مكر اين آواز دادند كه «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ». هيچ دستورى هست اى پدر كه اين روشنايى چشم يعقوبى را و واسطه عقد خوبى را فردا با ما بصحرا فرستى تا يك ساعت تماشا كنيم؟ از حضرت پدر اجازت يافتند نه بمراد خويش بل بمراد يوسف، كه يوسف كودك بود و حديث نزهت و تماشا بگوش وى رسيده، از پدر درخواست تا او را با ايشان بفرستد. پدر از بهر دل وى دستورى داد، كه محبّ همه مراد محبوب جويد و رنج خود بر حظّ وى بگزيند، چون پدر دستورى داد آن عزيز مكرّم را و آن غزال مدلل از كنار پدر بناز بيرون بردند، چون بصحرا رسيدند دهره زهر از نيام دهر بر كشيدند و آن چهره چون خورشيد و ماه را در چاه انداختند و جگر يعقوب را بر فراق آن بدر منير بسوختند، مرغان عالم بخفتندى و ماهيان دريا بغنودندى و ددان بيابان بشب آرام گرفتندى و آن پير پيغامبر پس از آن آرام نگرفتى و براحت نغنودى.

همه شب مردمان در خواب، من بيدار چون باشمغنوده هر كسى با يار، من بى يار چون باشم‏

صومعه‏اى ساخت و آن را بيت الاحزان نام نهاد، چون خواست كه در آن صومعه شود بزارى بگريست چنانك كنعانيان جمله مردان و زنان بر اندوه وى بگريستند، آن گه بزبان حسرت گفت: اى يوسف، در بيت الاحزان باندوه فراق تو ميروم تا ترا نه بينم نخندم و شادى نكنم و چشم از گريستن باز ندارم.

مرا تا باشد اين درد نهانىترا جويم كه درمانم تو دانى‏

و اين حال از يعقوب عجب نيست كه برنا ديدن فرزندان صبورى ممكن نيست. فرزندان بر فراق پدر و مادر صبر توانند، امّا پدر و مادر بر فراق فرزندان صبر نتوانند، و ان اندوه فرزندان كشيدن و غم ايشان خوردن از آدم عليه السّلام ميراث است بفرزندان، كه آدم همه پدرى كرد هرگز پسرى نكرده بود، پس پدرى كردن گذاشت به ميراث نه پسرى كردن، لا جرم فرزند آدم پدرى كردن دانند، پسرى كردن ندانند و ناچار پسر پدر را دوست دارد هم چنان پدر پسر را، لكن دوستى پدر از روى شفقت است و دوستى پسر از روى حشمت، و مردم بوقت ضجر حشمت بگذارند امّا شفقت بنگذارند، اگر پدر از پسر هزار جفا بيند هرگز مر او را دشمن نگيرد و پسر باشد كه از پدر جفا بيند مر او را دشمن شود، زيرا كه اينجا دوستى از حشمت است و حشمت با ضجر نماند و آنجا دوستى از شفقت است و شفقت بضجر برنخيزد. ابن عطا گفت: يعقوب اعتماد بر كثرت ايشان كرد و قوّت و حفظ ايشان تكيه گاه خويش ساخت كه گفته بودند «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» لا جرم آن تكيه گاه، كمين محنت وى كردند و از آنجا كه امانت گوش داشت، خيانت ديد. و آن روز كه بنيامين را از بر خويش بفرستاد به اعتماد بر حفظ و رعايت اللَّه جلّ جلاله كرد، گفت: «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً» لا جرم بزودى بوى باز رسيد و يوسف نيز با وى، تا بدانى كه اعتماد همه بر حفظ اللَّه است كه عالميان را پناه است و بخود پادشاه است جلّ جلاله و عظم شأنه.

«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ» الآية... ان انقطع عن يوسف مناجاة ابيه ايّاه حصل له الوحى من قبل مولاه كذا سنّة اللَّه تعالى، انّه لا يفتح على نفوس اوليائه بابا من البلاء الا فتح على قلوبهم ابواب الصّفاء و فنون الولاء. اگر يك راه بربند آمد بحكم بلا، چه بود؟ صد راه صفا برگشاد بنعت و لا، اگر يك لقمه باز گرفت، چه زيان؟! كه صد نواله در پيچيد، اين چنان است كه‏گويند:

گر در مستى حمائلت بگسستمصد گوى زرين بدل خرم بفرستم‏

يوسف اگر به فراق پدر غمگين گشت چرا نالد؟! چون بوصال وحى حقّ رنگين گشت، وحى حقّ او را در آن چاه بى سامان خوشتر از وصال يعقوب در كنعان، آرى نواختها همه در ميان رنج است و زير يك ناكامى هزار گنج است.

پير طريقت گفت: ار نشان آشنايى راست است، هر چه از دوست رسد احسان است. ور بر دوست در قسمت تهمت نيست گله تاوان است. ور اين دعوى را معنى است، شادى و غم در آن يكسان است.

جانى دارم به عشق تو كرده رقمخواهيش به شادى كش خواهيش بغم‏

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» آمد كاروانى، «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» و فرستادند آب جوى و آب ساز خويش، «فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ» و دلو در چاه گذاشت، «قالَ يا بُشْرى‏» گفت اى شاديا مرا، «هذا غُلامٌ» آنك غلامى، «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» و او را پنهان كردند و بضاعتى ساختند، «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ (۹)» و اللَّه دانا بود بهر چه ميكردند.

«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» بفروختند او را ببهايى كاسته خست، «دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» در مى‏چند بر شمرده، «وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ» (۲۰) وى را از ارزان فروختن دريغ نداشتند.

«وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ» او كه بخريد وى را در مصر اهل خويش را گفت، «أَكْرِمِي مَثْواهُ» گرامى دار جاى اين غلام، «عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا» مگر كه روزى بكار آيد ما را، «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» و بفرزندى گيريم او را، «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» و هم چنان جاى داديم يوسف را در زمين، «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» و تا او را تعبير خواب و دانش سرانجام آن آموزيم، «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» و اللَّه غلبه كرد و خواست او در كار يوسف، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» (۲۱) لكن بيشتر مردمان ندانند.

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» چون بزورمند جوانى رسيد، «آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» او را حكمت داديم و علم، «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (۲۲) و چنان كنيم با نيكوكاران.

«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ» آن زن در جست و جوى تن يوسف نشست و گشتن گرد او و خواستن او خود را، «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» و درها دربست، «وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ» و گفت ساخته‏ام ترا، «قالَ مَعاذَ اللَّهِ» يوسف گفت باز داشت خواست و زينهار خواست من بخداى است، «إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» سيّد من مرا نيكو جاى داد و گرامى جاى ساخت، «إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (۲۳) بدرستى كه ستمكاران پيروز نيايند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» هم المسافرون يسيرون من ارض الى ارض اصل اين كلمه سائره است. امّا چون فعل بسيار شود فاعل را فعّال گويند بر طريق مبالغه، «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» من يردّ الماء ليستقى منه و الوارد الذى يتقدّم الرّفقة الى الماء فيهيّئ لهم الارشية و الدّلاء، «فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ» يقال ادليت الدّلو اذا ارسلتها لتملاها و دلوتها اذا اخرجتها، و المعنى ادلى دلوه فى البئر ثمّ دلاها فتشبّث بها يوسف، فلمّا رآه «قال يا بشراى» قرأ اهل الكوفة: يا بُشْرى‏ من غير اضافة و هو فى محلّ الرّفع بالنّداء المفرد و هو اسم صاحب له ناداه يخبره خبر الغلام، و قرأ الباقون: يا بشراى بالف ساكنة بعدها ياء مفتوحة فى معنى النّداء المضاف فكان المدلى بشّر نفسه و قال يا بشارتى تعالى فهذا اوانك و قيل بشّر اصحابه بانّه وجد غلاما مفسّران گفتند اين سيّاره كاروانى بود كه از مدين مى‏آمد بسوى مصر مى‏شد و سالاران كاروان مردى بود مسلمان از فرزندان ابراهيم، نام وى مالك بن ذعر بن مديان بن ابراهيم الخليل، كاروان راه گم كردند، همى رفتند در آن صحرا و زمين شكسته تا بسر آن چاه رسيدند و چهارپايان همه زانو زدند و هر چند نه جاى فرو آمدن كاروان بود كه آب آن چاه به تلخى معروف و مشهور بود. امّا بعد از آن كه يوسف بوى رسيد آب آن خوش گشت، چون چهارپايان آنجا زانو بزمين زدند مالك ذعر مردى زيرك بود، عاقل، مسلمان، بدانست كه آنجا سرّى تعبيه است، بفرمود تا كاروانيان بار فرو گذاشتند و آرام گرفتند و در كار آب فرو ماندند.

مالك ذعر گفت من درين جايگه چاهى ديده‏ام هر چند كه آب آن تلخ است امّا يك امشب بدان قناعت كنيم، مرد خويش را فرستاد بطلب آب، پيش از كاروانيان رفت و دلو فروهشت چنانك ربّ العزّه گفت: «فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ»، جبرئيل آمد و يوسف را در دلو نشاند او را برمى‏كشيد، عظيم گران بود، طاقت بر كشيدن مى‏نداشت تا ديگرى را به يارى خواند، چون يوسف بنزديكى سر چاه رسيد، وارد در نگرست شخصى را ديد زيبا چون صد هزار نگار جمالى بر كمال، رويى چون ماه تابان و چون خورشيد روان، شعاع نور روى وى با ديوار چاه افتاده و آن چاه روشن چون گلشن گشته، مصطفى (ص) گفت: «اعطى يوسف شطر الحسن و النّصف الآخر لسائر النّاس».

و قال كعب الاحبار: كان يوسف حسن الوجه، جعد الشّعر، ضخم العين، مستوى الخلق ابيض اللّون غليظ السّاقين و السّاعدين و العضدين خميص البطن صغير السّرّة و كان اذا تبسّم رأيت النّور فى ضواحكه، فاذا تكلّم رأيت فى كلامه شعاع النّور يبتهر عن ثناياه و لا يستطيع احد وصفه و كان حسنه كضوء النّار عند اللّيل و كان يشبه آدم يوم خلقه اللَّه عزّ و جلّ و صوّره و نفخ فيه من روحه ان يصيب المعصية. و يقال انّه ورث‏ ذلك الجمال من جدّته سارة و كانت اعطيت سدس الحسن.

وارد چون او را بديد بانگ از وى برآمد كه: «يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» اى شاديا مرا آنك غلامى! مالك ذعر گفت خاموش باشيد و او را پنهان داريد كه اين چهارپايان ما از بهر آن ايستادند تا ما درست كنيم كه وى كيست و سبب بودن وى اينجا چيست! اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» منصوب على الحال يعنى اسرّه مالك بن ذعر و اصحابه، فقالوا للسيّارة هو بضاعة ابضعناها اهل الماء لنبيّعه بمصر لئلّا يستشركهم فيه النّاس. مالك ذعر و اصحاب وى يوسف را از اهل قافله پنهان كردند كه ايشان را عادت بودى كه هر سود و زيان كه ايشان را بودى در سفر در آن مشترك بودندى، خواستند كه تنها اين غلام ايشان را باشد.

قال الزجاج: كانّه قال و اسرّوه جاعليه بضاعة.

ابن عباس گفت: اسرّ اخوة يوسف انّه اخوهم و جعلوه بضاعة و باعوه.

برادران يوسف از سيّاره پنهان كردند كه وى برادر ايشان است بلكه او را بضاعتى ساختند و بفروختند، و اين چنان بود كه يهودا طعام آورد از بهر وى بر عادت خويش و او را در چاه نيافت! برادران خبر كرد از آن حال، همه بيامدند و يوسف را با ايشان ديدند، حريت وى پنهان كردند و به عبرانى با يوسف گفتند كه اگر تو به عبوديّت خويش اقرار ندهى ما ترا هلاك كنيم، يوسف گفت انا عبد و اراد انّه عبد اللَّه. پس او را بضاعتى ساختند و فروختند. و روا باشد كه اسرار بمعنى اظهار بود، اى اظهروه بضاعة، يعنى اظهروا حال يوسف على هذا الوجه، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ بيوسف.

وَ شَرَوْهُ شايد كه فعل سيّاره بود بمعنى خريدن، و شايد كه فعل برادران بود بمعنى فروختن، و بخس ناقص بود ناچيز و خسيس، يعنى كه او را بفروختند بچيزى اندك خسيس، يعنى كه بوى ضنّت ننمودند و گرامى نداشتند تا از ارزان فروختن دريغ داشتنديد. و گفته‏اند معنى بخس حرام است يعنى كه بفروختند او را به بهايى حرام از بهر آن كه وى آزاد بود و بهاى آزاد حرام باشد. و روا باشد كه معنى بخس ظلم بود، يعنى كه بر وى ظلم كردند كه او را بفروختند، «دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» بدرمى چند شمرده: گفتند بيست درم بود هر يكى را دو درم، و يهودا نصيب خود نگرفت بايشان داد، و گفته‏اند بيست و دو درم بود. معدود نامى است چيزى اندك را، هم چون ايام معدوده، و انّما قال معدودة ليعلم انّها كانت اقلّ من اربعين درهما لانّهم كانوا فى ذلك الزّمان لا يزنون ما كان اقلّ من اربعين درهما لانّ اصغر اوزانهم كان الاوقية و الاوقية اربعون درهما.

«وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ» اى ما كانوا ضانّين به اذ لم يعلموا كرامته و منزلته عند اللَّه عزّ و جلّ. برادران چون او را بفروختند و به مالك ذعر تسليم كردند گفتند: استوثقوا منه لا يأبق او را بند بر نهيد و گوش داريد كه وى گريزنده است نبايد كه بگريزد و نيز دعوى حريت كند ازو مشنويد و ما از عهده همه بيرون آئيم. و گفته‏اند كه روبيل وثيقه نامه‏اى نوشت بخطّ خويش باين مبايعت و اين شرط كه ميان ايشان رفت و بمالك ذعر داد تا حجّت خويش ساخت.

پس مالك او را دست و پاى بسته بر شتر نشاند و سوى مصر رفتند، به گورستانى بر گذشتند براه در و يوسف قبر مادر خويش ديد راحيل، خود را از سر اشتر بيفكند و گريستن و زارى در گرفت و گفت يا امّى يا راحيل ارفعى رأسك من الثّرى و انظرى الى ولدك يوسف و ما لقى بعدك من البلايا يا امّاه لو رأيتنى و قد نزّعوا قميصى و فى الجب القونى و على حرّ وجهى لطمونى و لم يرحمونى و كما يباع العبد باعونى و كما يحمل الاسير حملونى. كعب احبار گفت آن ساعت كه بر سر تربت مادر مى‏زاريد از هوا ندايى شنيد كه: «اصبر و ما صبرك الّا باللّه». غلام مالك ذعر چون وى را چنان ديد بر وى جفا كرد و گفت: آمد آنچه مولايان تو گفتند! و لطمه‏اى بر روى وى زد، هم در حال دست وى خشك شد، و ربّ العزّه جبرئيل را فرستاد تا در پيش قافله پرّى بر زمين زد، بادى عظيم سرخ برخاست و غبار بر انگيخت، چندانك اهل قافله همه متحيّر شدند و يكديگر را نمى‏ديدند و خروشى و زلزله‏اى در قافله افتاد، مالك ذعر گفت گناهى عظيم است كه ما را چنين گرفتار كرد و بر جاى بداشت! غلام گفت يا مولاى گناه من كردم كه غلام عبرانى را بزدم و اينك دست من خشك گشته، مالك و اهل كاروان بنزديك يوسف شدند و عذر خواستند و گفتند اگر خواهى ترا قصاص است و اگر نه عفو كن تا ربّ العزّه اين صاعقه از ما بگرداند، يوسف عفو كرد و از بهر آن غلام دعا كرد و او را شفا آمد و دست وى نيك شد، مالك پس از آن يوسف را گرامى داشت و جامه نيكو در وى پوشانيد و مركوبى را از بهر وى زين كرد و بر وى نشاند. مالك ذعر گفت: ما نزلت منزلا و لا ارتحلت الّا استبان لى بركة يوسف و كنت اسمع تسليم الملائكة عليه صباحا و مساء و كنت انظر الى غمامة بيضاء تظلّه. رفتند تا بيك منزلى مصر، مالك ذعر يوسف را غسل فرمود و موى سر وى شانه زد و بر اسپى نشاند و عمامه خزّ بنفش بر سر وى نهاد، و مردم مصر را عادت بود كه هر گه كه قافله‏اى آمدى مرد و زن جمله باستقبال شدندى، و آن سال خود رود نيل وفا نكرده بود، خشك سال پيش آمد و مردم را بطعام حاجت بود، بامداد خبر در افتاد كه قافله در مصر مى‏آيد و طعام با ايشان، خلق مصر بيرون آمدند، يوسف را ديدند در ميان قافله هم چون گل شكفته در بوستان و ماه درخشنده بر آسمان.

و يوسف آن وقت سيزده ساله بود، چشم خلق بر وى افتاد فتنه اندر دلها پديد آمد و از وى هيبت بر مردم افتاد، چنان كه در دل بر وى فتنه شدند و از هيبت وى درو نگرستن نتوانستند، يوسف بدان زيبايى و بدان صفت بشهر اندر آمد تا بقصر مالك ذعر، مالك بفرمود تا از بهر وى خانه‏اى مفرد كردند و فرش افكندند و اهل خويش را گفت: كنيزكى نامزد كن تا خدمت وى كند، اهل وى گفت: اين در مروّت نيست كه كنيزكى با جوانى در يك خانه بود! مالك گفت تو انديشه بد مكن كه من از وى آن دانم از امانت و ترك خيانت و استعمال صيانت كه اگر تو خدمت وى كنى من روا دارم. و گفته‏اند آن شب كه يوسف در مصر آرام گرفت، رود نيل عظيم گشت و فراخى طعام پديد آمد و نرخ وى بشكست و در شهر سخن پراكنده شد كه مالك ذعر غلامى آورده كه گويى از فرزندان ملوك است و از نسل انبياء و اين وفاء نيل و رخص طعام از يمن قدوم و بركت قدم اوست. بامداد همه قصد وى كردند و بدر سراى وى رفتند، مالك گفت شما را حاجت چيست؟ گفتند خواهيم كه اين غلام را ببينيم و ديدها بديدن وى روشن كنيم، مالك گفت يك هفته صبر كنيد تا رنج راه از وى زائل گردد و رنگ روى وى بجاى خود باز آيد، آن گه من او را بر شما عرض كنم كه من نيّت فروختن وى دارم، اين خبر به زليخا رسيد زن اظفير، عزيز مصر، زليخا را آرزوى ديدار وى خاست، چون شش روز گذشته بود از آن وعده كس فرستاد به مالك ذعر كه فردا چون اين غلام را بر مردم عرض كنى، بر در سراى من عرض كن، مالك جواب داد كه من فردا اين غلام را پيش تو فرستم كه فرمان ترا ممتثل ام و امر ترا منقاد. زليخا بفرمود تا ميدان در سراى وى بياراستند و كرسى از صندل سپيد بنهادند و پرده‏اى از ديباء رومى ببستند و بر طرف بام جماعتى كنيزكان بداشت با طاسهاى گلاب و مشك سوده، و مالك ذعر در شهر ندا كرد كه هر كه خواهد تا غلام عبرانى را ببيند بدر سراى عزيز مصر آيد. و يوسف را بياراست، پيراهنى سبز در وى پوشيد و قبايى سرخ در بست و عمامه سياه بر سر وى نهاد و او را بر آن كرسى صندل نشاند. و زليخا بر آن گوشه قصر بر تختى زرين نشسته و كنيزكان بر سر وى ايستاده، و در مصر زنى ديگر بود نام وى فارعه بيامد با هزار دانه مرواريد، هر دانه‏اى دو مثقال و هزار پاره ياقوت هر پاره‏اى پنج مثقال و طبقى پيروزه و نمك دانى بدخش، آمد تا يوسف را خرد. و بازرگانان و توانگران شهر سواران و پيادگان همه جمع آمده و قومى ديگر كه طمع خريدن نداشتند بنظاره آمدند. مالك ذعر آن ساعت گوشه پرده برداشت و جمال يوسف به ايشان نمود، چندين دختر ناهده حائض گشتند و خلقى بى عدد در فتنه افتادند و ملك ايشان الريّان بن الوليد بن ثروان حاضر بود گفت: خرد واجب نكند كه اين بنده كسى باشد و من از خريدن وى عاجزم نه از آنك مال ندارم لكن محال بود كه آدمى‏اى اين را خداوند بود، اين سخن بگفت و عنان برگردانيد و برفت.

اوّل بازرگانى گفت من ده هزار دينار بدهم، ديگرى گفت من بيست هزار بدهم، هم چنين مضاعف همى كردند و زليخا بحكم ادب هيچيز نمى‏گفت كه شوهرش اظفير حاضر بود مى‏خواست كه شوى وى مبدء كند، اظفير گفت: اى زليخا من اين غلام را بخرم تا ما را فرزند بود كه ما را فرزند نيست، زليخا گفت صواب است خريدن و از خزينه من بهاء وى بدادن، ايشان درين مشاورت بودند كه آن زن كه نامش فارعه بود دختر طالون آن مال آورد و عرض كرد، مالك خواست كه بوى فروشد، زليخا دلال را بخواند و گفت: جوهر كه وى ميدهد من بدهم و عقدى زيادتى عدد آن سى دانه هر دانه‏اى شش مثقال و هم سنگ يوسف مشك و هم سنگ وى عنبر و كافور و صد تا جامه ملكى و دويست تا قصب و هزار تا دبيقى، مالك ذعر گفت دادم. آن زن بانگ كرد گفت اى مالك اجابت مكن تا آنچه وى مى‏دهد من بدهم و صد رطل زر بر سر نهم. غلامان زليخا غلبه كردند و يوسف را در سراى زليخا بردند و آن كنيزكان كه طاسهاى گلاب و مشك سوده داشتند بر سر مردمان مى‏فشاندند، و مالك ذعر را در سراى بردند و آنچه گفتند جمله وفا كردند. و آن زن كه نام وى فارعه بود سودايى گشت و جان در سر آن حسرت كرد.

اينست كه ربّ العالمين ميگويد: «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» اين مشترى شوى زليخا است نام وى اظفير و قيل قطفير، مردى بود از قبطيان حاجب و خازن ملك مصر. و در آن زمان بمصر رسم بودى كه هر كه خزانه ملك داشتى و تصرّف مملكت همه ولايت در دست وى بودى، او را عزيز گفتندى. و اين ملك‏ مصر به قول بعضى علما فرعون موسى بود: وليد بن مصعب بن الريّان المغرق، قومى گفتند: فرعون موسى ديگر بود و اين ملك ديگر. و هو الريّان بن الوليد بن ثروان بن اراشة بن فاران بن عمليق، و قيل انّ هذا الملك لم يمت حتّى آمن و اتّبع يوسف على دينه ثم مات و يوسف بعده حىّ، فملك بعده قابوس بن مصعب بن معوية بن نمير بن البيلواس بن فاران بن عمليق و كان كافرا، فدعاه يوسف الى الاسلام فابى ان يقبل «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ» يعنى زليخا و قيل اسمها راعيل.

«أَكْرِمِي مَثْواهُ» اى احسنى اليه فى طول مقامه عندنا، و قيل احسنى اليه فى جميع حالاته من مأكول و مشروب و ملبوس. قال ابن عيسى: الاكرام اعطاء المراد على وجه الاعظام، «عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا» فى ضياعنا و اموالنا. «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» نتبنّاه و لم يكن له ولد لانّه كان عنّينا.

قال ابن مسعود: احسن النّاس فراسة ثلاثة: العزيز حين قال فى يوسف «عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» و ابنة شعيب حين قالت لابيه «اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ» و ابو بكر الصدّيق حين استخلف عمر الفاروق. فان قيل كيف اثبت اللَّه الشّرى فى يوسف و معلوم انّه حر لم ينعقد عليه بيع؟

فالجواب انّ الشّرى هو المماثلة فلما ماثله بمال من عنده يجوز ان يقال اشتراه على التّوسع كقوله «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏» قوله: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ» اى كما انقذناه من الجبّ كذلك مهّدنا له فى ارض مصر فجعلناه على خزائنها و لنعلّمه عطف على مضمر يعنى لنوحى اليه، «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» اى تعبير الرّؤيا و معانى كتب اللَّه، «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» اى على امر يوسف يدبّره و يسوسه و يحفظه و لا يكله الى غيره، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.» ما اللَّه بيوسف صانع و ما اليه من امره صائر حين زهدوا فى يوسف و باعوه بثمن بخس و فعلوا به ما فعلوا. و قيل «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» اى على ما اراد من قضائه لا يغلبه على امره غالب و لا يبطل ارادته منازع، يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» انّ العاقبة تكون للمتّقين.

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» الاشدّ جمع شدّة مثل نعمة و انعم و الشدّة قوّة العقل و البدن، اى و لمّا بلغ منتهى اشتداد جسمه و قوّة عقله ميگويد آن گه كه برسيد بزور جوانى و قوّت خرد و آن بيست سال است بقول ضحاك و سى و سه سال بقول مجاهد و گفته‏اند اشدّ را بدايتى است و نهايتى: بدايت حدّ بلوغ است بقولى، و هژده سال بقولى، و بيست و يك سال بقولى، و نهايت آن چهل سال است به قولى، و شصت سال به قولى. «آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» حكم اينجا نبوّت است و علم فقه دين است و حكم مه است از علم، و گفته‏اند يوسف را در چاه نبوّت دادند امّا پس از آن كه باشد رسيد او را اظهار دعوت فرمودند. و قيل آتيناه حكما على النّاس و علما بتأويل الاحاديث، «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» يعنى فعلنا به لانّه كان محسنا لا انّه يفعل ذلك بكلّ محسن، كما قال عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ» و ختم الآية، فقال كذلك نجزى المحسنين و لم يؤت كلّ محسن كتابا مستبينا يعنى انّه فعل ذلك بموسى و هارون لانّهما كانا عبدين محسنين.

و قيل «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» المراد به محمد (ص)، يقول كما فعلت هذا بيوسف بعد ان لقى ما لقى و قاسى من البلاء ما قاسى فمكّنت له فى الارض و آتيته الحكم و العلم كذلك افعل بك انجّيك من مشركى قومك و امكّن لك فى الارض و از يدك الحكم و العلم لانّ ذلك جزاى اهل الاحسان فى امرى و نهيى.

«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها» المراودة المفاعلة، راد يرود اذا جاء و ذهب و معناه طلب احدهما فعلا و تركه الآخر اى امتنع الآخر من ذلك الفعل و قيل الرّود مشى المتطلّب او المترقب او المتصيّد مشى قليل ساكن. و ابتداء اين مراودت آن بود كه يوسف در خانه زليخا پيوسته بعبادت و تنسّك مشغول بودى و صحف ابراهيم خواندى به آوازى خوش و هيچ كس نشنيدى كه نه در فتنه افتادى! زليخا كرسى پيش خود بنهاد و يوسف را بخواند و بر آن كرسى نشاند، يوسف صحف ميخواند و زليخا در جمال وى نظاره ميكرد و گفت يا يوسف خوش ميخوانى لكن چه سود كه نمى‏دانم كه چه مى‏خوانى! يوسف گفت من خريده توأم و غلام توام و تو مرا سيّدى و ببهايى گران مرا خريده‏اى لا بدّ است كه آواز من ترا خوش آيد و اين اوّل سخن بود كه ميان ايشان رفت، زليخا گفت اكنون هر روز بايد كه بيايى و پيش من اين صحف خوانى، يوسف گفت فرمان بردار و طاعت دارم. هر روز بيامدى و پيش وى بنشستى و با وى سخن گفتى و زليخا را در دل عشق يوسف بر كمال بود، امّا تجلد همى نمود و صبر همى كرد و تسلّى وى در آن بود كه ساعتى با وى بنشستى و سخن گفتى و زليخا كه گهى در ميان سخن برخاستى ببهانه‏اى و گامى چند برداشتى، تا مگر يوسف در رفتار و قد و بالاى وى تامّل كند كه نيكو قد بود و نيكو رفتار و خوش گفتار، و گيسوان داشت چنانك بر پاى خاستى با گوشه مقنعه بر زمين همى كشيدى و حسن و جمال وى چنان بود كه نقاشان چين از جمال وى نسخت كردندى و يوسف هر بار كه وى برخاستى ادب نفس خود را و حرمت عزيز را سر در پيش افكندى، پس زليخا در تدبير آن شد كه خلوت خانه‏اى سازد، شوهر خويش را گفت: مرا دستورى ده تا از بهر بت قصرى عظيم سازم، نام برده و گران مايه، چنانك درين ديار مثل آن نبود.

شوهر او را دستورى داد. و زليخا را مادرى بود نام وى غطريفه و در زمين يمن ملكه بود و پدر زليخا ملك ثمود بود: جندع بن عمرو و پسران داشت در يمن همه شاهان و شاه زادگان. زليخا كس فرستاد بمادر و به آن برادران كه بت خانه‏اى خواهم كرد مرا به مال مدد دهيد، مادر وى صد خروار زر فرستاد و جواهر بسيار و استادان معروف. زليخا سه قبّه بفرمود به دوازده ركن در هم پيوسته و در هاشان در يكديگر گشاده، هر يكى بيست گز در بيست گز و چهل گز بالاى آن، از رخام بنا نهاده و روى آن بجواهر مرصّع كرده و بر سر هر قبّه‏اى گاوى زرين نهاده، سروهاش از بيجاده، چشمها از ياقوت سرخ، و زير قبّه‏ها اندر آب روان و در هر قبّه‏اى تختى نهاده مكلّل به مرواريد و ياقوت و پيروزه‏ و مجمرهاى زرّين نهاده مشك سوختن را و در هر قبّه‏اى درى آويخته لايق آن قبّه و زليخا خويشتن را بياراست و تاج بر سر نهاد و در آن قبّه بر تخت نشست و كس به طلب يوسف فرستاد، يوسف بيامد و پاى در قبه نخستين نهاد هم چنان بر در بايستاد تا زليخا گفت: ايدر بيا، نزديك در آى، يوسف فراتر شد، پيش تخت وى بزانو در آمد، كنيزكان درها ببستند، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ» اى هلمّ و اقبل فانا لك و هى اسم للفعل و هى مبنيّة كما يبنى الاصوات لانّه ليس منها فعل متصرّف فمن فتح التّاء فلالتقاء السّاكنين كما فتح اين و كيف و من ضمّ جعلها غاية بمنزلة قبل و حيث و قرئ هيت بكسر الهاء و ضمّ التّاء بغير همز و بهمز و هى من قولك هئت اهى‏ء هيئة كجئت اجى‏ء جيئة و معناه تهيّات لك و تزيّنت معنى آنست كه زليخا گفت يوسف را كه من ترا ساخته‏ام و آراسته. و قيل معناه تقدّم لنفسك اى لك فى التقدّم حظّ.

يوسف چون ديد كه در ببستند گفت آه كه فتنه آمد! زليخا از تخت فرو آمد و دست يوسف گرفت گفت يا يوسف ترا سخت دوست دارم و در دوستى تو بيقرارم:

يعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روززانكه هستم روز و شب مدهوش و سرگردان عشق

يوسف بگريست، گفت: پدر من مرا دوست داشت، دوستى وى مرا به چاه و قيد و بندگى و غربت افكند، از دوستى پدر اين ديدم از دوستى تو ندانم چه خواهم ديد؟ لكن اى زليخا درين باب بر من رنج مبر و اندوه خود ميفزاى كه من خداى را جلّ جلاله نيازارم و جز رضاء خدا نجويم و حرمت عزيز هرگز برندارم و حقّ وى فرو نگذارم كه وى با من نيكويى كرد و مرا گرامى داشت. اين است كه اللَّه گفت: «قالَ مَعاذَ اللَّهِ» اى اعتصم باللّه و احترز به ان افعل هذا، و هو نصب على المصدر اى اعوذ باللّه معاذا، يقال عذت عياذا و معاذا و معاذة پارسى كلمه اين است كه باز داشت خواهم بخداى. «إِنَّهُ رَبِّي» يعنى انّ العزيز سيّدى اشترانى و «أَحْسَنَ مَثْوايَ»حيث قال اكرمى مثواه فلا اخونه فى اهله. و قيل معناه انّه ربّى اى انّ اللَّه خالقى و لا اعصيه انّه آوانى و من بلاء الجبّ عافانى.

إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ يعنى ان فعلته هذا و خنته بعد ما اكرمنى و احسن مثواى فانا ظالم و لا يفلح الظّالمون، يوسف اين سخن ميگفت و همى گريست آن گه روى سوى آسمان كرد، گفت: خداوندا چه گناه كردم كه بر من خشم گرفتى و مرا درين بلا افكندى؟ و اگر من گنه كارم سزد كه حرمت آبا و اجداد من بر ندارى و ايشان را بعار و عيب من شرمسار نكنى. و زليخا به آستين خويش اشك وى مى‏سترد و ميگفت: اى يوسف تو از خداى خود مترس كه من ده هزار گوسفند بدهم تا تو از بهر وى قربان كنى و ده هزار دينار و صد هزار درهم بدهم تا به يتيمان و بيوه زنان دهى، يوسف گفت: اگر هر چه دارى بمن دهى و از بهر من خرج كنى من معصيت نكنم. هر چند يوسف سخن ميگفت زليخا بر وى فتنه تر مى‏شد، همى در جست و بازوى وى بگرفت و او را در قبّه درونى برد و درها ببست، گفت: اى يوسف ترا چه دريغ آيد كه با من بخندى و حديثى خوش كنى؟ كه من شيفته جست و جوى توام و آشفته در كار توام، يوسف سر در پيش افكند، ساعتى خاموش نشست، زليخا دست بزد و مقنعه از سر فرو افكند و سر و گردن برهنه كرد و در يوسف زاريد كه اى سنگين دل چرا بر من نبخشايى و با من ياقوت لبت بسخن نگشايى؟ يك بار با وى بزارى و خواهش سخن گفت تا مگر بر وى ببخشايد، يك بار سطوت و صولت نمود تا مگر منقاد شود، يك بار جمال بر وى عرضه كرد و داعيه لذّت و شهوت نفسى پديد كرد تا مگر فريفته شود. و فى ذلك ما روى عن السدى و محمد بن اسحاق و جماعة قالوا لمّا ارادت امرأة العزيز مراودة يوسف عن نفسه جعلت تذكر له محاسن نفسه و تشوّقه الى نفسها، فقالت له يا يوسف ما احسن شعرك! قال هو اوّل ما ينثر من نفسى. قالت يا يوسف ما احسن عينك! قال هى اوّل ما يسيل الى الارض من جسدى. قالت ما احسن وجهك! قال هو للتّراب يأكله فلم تزل تطمعه مرّة و تخيفه اخرى. و تدعوه الى اللّذة و هو شاب مستقبل يجد من شبق الشباب ما يجد الرّجل و هى حسناء جميلة حتّى لان لها ممّا يرى من كلفها به و لما يتخوّف منها حتّى خلوا فى بعض البيوت و همّ بها.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» تعبيه لطف الهى است در حقّ يوسف چاهى كه اندر قعر آن چاه با جگرى سوخته و دلى پر درد و جانى پر حسرت از سربى نوايى و وحشت تنهايى بناليد و در حق زاريد، گفت: خدايا دل گشايى، ره نمايى، مهر افزايى، كريم و لطيف و مهربان و نيك خدايى، چه بود كه برين خسته دلم ببخشايى و از رحمت خود درى بر من گشايى؟ برين صفت همى زاريد و سوز و نياز خود بر درگاه بى نيازى عرضه مى‏كرد تا آخر شب شدّت و وحشت به پايان رسيد و صبح وصال از مطلع شادى بدميد و كاروان در رسيد.

عسى الكرب الّذى امسيت فيه يكون ورائه فرج قريب‏
با دل گفتم كه هيچ انديشه مداربگشايد كار ما گشاينده كار

كاروان بشاه راه آهسته و نرم همى آمد كه ناگاه راه بايشان ناپديد گشت و شاه راه گم كردند، همى رفتند تا بسر چاه، آن بى راه با صد هزار راه برابر آمد، دردى بود كه بر صد هزار درمان افزون آمد.

جعلت طريقى على بابكمو ما كان بابكم لى طريقا

اين چنان است كه عيسى (ع) را ديدند كه از خانه فاجره‏اى بدر مى‏آمد! گفتند: يا روح اللَّه اين نه جاى تو است كجا افتادى تو بدين خانه؟! گفت ما شب گيرى بدر آمديم تا بصخره رويم و با خدا مناجات كنيم راه شاه راه بر ما بپوشيدند!افتاديم به خانه اين زن! و آن زنى بود در بنى اسرائيل به ناپارسايى معروف، آن زن چون روى عيسى ديد دانست كه آنجا تعبيه ايست برخاست و در خاك افتاد، بسى تضرّع و زارى كرد و از آن راه بى وفايى برخاست و در كوى صلاح آمد، با عيسى گفتند ما ميخواستيم كه تو اين زن را در رشته دوستان ما كشى ازين جهت آن راه بر تو بگردانيديم.

قوله تعالى: «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» عجب نه آنست كه برادران، يوسف را به بهايى اندك بفروختند! عجب كار سيّاره است كه چون يوسفى را به بيست درم بچنگ آوردند! عجب نه آنست كه قومى بهشت باقى بدنياى اندك بفروختند! عجب كار ايشان است كه بهشتى بدان بزرگوارى و ملكى بدان عظيمى به قرصى كه بر دست درويشى نهادند بدست آوردند! آرى دولت بهايى نيست و كرامت حق جز عطائى نيست، اگر آنچه در يوسف تعبيه بود از خصائص عصمت و حقايق قربت و لطايف علوم و حكمت بر برادران كشف شدى نه او را بآن بهاى بخس فروختندى و نه او را نام غلام نهادندى، يك ذرّه از آن خصائص و لطائف بر عزيز مصر و بر زليخا كشف كردند، بنگر كه ملك خود در كار وى چون در باختند! و قيمت وى چون نهادند! و زنان مصر كه جمال وى ديدند گفتند: «ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» آرى كار نمودن دارد نه ديدن.

مصطفى (ص) گفت: «اللّهم ارنا الاشياء كما هى».

ابن عطا گفت: جمال دو ضرب است جمال ظاهر و جمال باطن، جمال ظاهر آرايش خلق است و صورت زيبا، جمال باطن كمال خلق است و سيرت نيكو، ربّ العالمين از يوسف به برادران جمال ظاهر نمود، بيش از آن نديدند، و اين ظاهر را بنزديك اللَّه خطرى نيست لا جرم ببهاى اندك بفروختند، و شمّه‏اى از جمال باطن به عزيز مصر نمودند تا با اهل خويش ميگفت: «أَكْرِمِي مَثْواهُ» و تا عالميان بدانند كه خطرى و قدرى كه هست به نزديك اللَّه جمال باطن را است نه ظاهر را، از اينجا است كه مصطفى (ص) گفت: «ان اللَّه لا ينظر الى صوركم و لا الى اموالكم و لكن ينظر الى قلوبكم و اعمالكم».

و گفته‏اند يوسف روزى در آئينه نگرست، نظرى بخود كرد، جمالى بر كمال ديد، گفت اگر من غلامى بودمى بهاى من خود چند بودى و كه طاقت آن داشتى؟ ربّ العالمين آن از وى در نگذاشت تا عقوبت آن نظر كه واخود كرد بچشيد، او را غلامى ساختند و بيست درم بهاى وى دادند.

پير طريقت گفت: خود را مبينيد كه خود بينى را روى نيست، خود را منگاريد كه خود نگارى را راى نيست، خود را مپسنديد كه خود پسندى را شرط نيست.

دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن‏

خود را منگار كه حق ترا مى‏نگارد، «وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ» خود را مپسند كه حق ترا مى‏پسندد، «رضى اللَّه عنهم» خود را مباش تا حق ترا بود «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ» شب معراج با مصطفى (ص) اين گفت: كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل. و يقال اوقعوا البيع على نفس لا يجوز بيعها فكان ثمنه و ان جلّ بخس و ما هو با عجب ممّا تفعله تبيع نفسك بادنى شهوة بعد ان بعتها من ربّك باوفر الثّمن و ذلك قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ» الآية...

«وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» عزيز چون يوسف را بخريد زليخا را گفت: «أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»، اين غلام را بزرگ دار، و او را گرامى شناس كه ما را بكار آيد و فرزندى را بشايد، زليخا شوهر خويش را گفت واجب كند كه ما امروز اهل شهر را دعوتى سازيم و درويشان و يتيمان و بيوه زنان را بنوازيم و خاصّگيان را خلعت‏ها دهيم بشكر آنك چنين فرزند يافتيم، پس اينهمه كه پذيرفتند بجاى آوردند و يوسف را خانه مفرد بياراستند و فرشهاى گران مايه افكندند، يوسف در آن خانه بسان زاهدان و متعبّدان بروزه و نماز مشغول شد و گريستن پيشه كرد و غم خوردن عادت گرفت و خويشتن را با آن تشريف و تبجيل نداد و فريفته نگشت و در حرقت فرقت يعقوب غريب وار و سوگوار روز بسر مى‏آورد، تا روزى كه بر در سراى نشسته بود اندوهگين و غمگين، مردى را ديد بر شترى نشسته و صحف ابراهيم همى خواند، يوسف چون آواز عبرانى شنيد از جاى بر جست و آن مرد را به خود خواند و از وى پرسيد كه از كجايى و كجا مى‏روى؟ مرد گفت من از كنعانم و اينجا به بازرگانى آمده‏ام، چون يوسف مرد كنعانى ديد و آواز عبرانى شنيد بسيار بگريست و اندوه فراق پدر بر وى تازه گشت.

بادى كه ز كوى عشق تو بر خيزداز خاك جفا صورت مهر انگيزد
آبى كه ز چشم من فراقت ريزدهر ساعتم آتشى بسر بر ريزد

گفت يا كنعانى از كنعان كى رفته‏اى و از آن پيغامبر شما چه خبر دارى؟

من منع بالنظر تسلّى بالخبر، خوش باشد داستان دوستان شنيدن، مهر افزايد از احوال دوستان پرسيدن.

در شهر، دلم بدان گرايد صنماكو، قصّه عشق تو سرايد صنما

كنعانى گفت من تا از كنعان بيامده‏ام يك ماه گذشت و حديث پيغامبر مپرس كه هر كه خبر وى پرسيد و احوال وى شنود غمگين شود! او را پسرى بود كه وى را دوست داشتى و ميگويند گرگ بخورد و اكنون نه آن بر خود نهاده است از سوگوارى و غم خوارى كه جبال راسيات طاقت كشش آن دارد تا به آدمى خود چه رسد!

تنها خورد اين دل غم و تنها كشداگردون نكشد آنچ دل ما كشدا

يوسف گفت از بهر خدا بگوى كه چه ميكند آن پير، حالش چون است و كجا نشيند؟ گفت از خلق نفرت گرفته و از خويش و پيوند باز بريده و صومعه‏اى ساخته و آن را بيت الاحزان نام كرده، پيوسته آنجا نماز كند و جز گريستن و زاريدن كارى ندارد، وانگه چندان بگريسته كه همه مژگان وى‏ ريخته و اشفار چشم همه ريش كرده و بگاه سحر از صومعه بيرون آيد و زار بنالد چنانك اهل كنعان همه گريان شوند، گويد آه كجا است آن جوهر صدف دريايى؟ كجا است آن نگين حلقه زيبايى؟

ماها، بكدام آسمانت جويم سروا، بكدام بوستانت جويم‏

يوسف چون اين سخن بشنيد چندان بگريست كه بى طاقت شد، بيفتاد و بى هوش شد، مرد كنعانى از آن حال بترسيد بر شتر نشست و راه خود پيش گرفت، يوسف به هوش باز آمد، مرد رفته بود، دردش بر درد زيادت شد و اندوه فزود، گفت بارى من پيغامى دادمى بوى تا آن پير پر درد را سلوتى بودى، سبحان اللَّه اين درد بر درد چرا و حسرت بر حسرت از كجا و مست را دست زدن كى روا؟! آرى تا عاشق دل خسته بداند كه آن بلا قضا است، هر چند نه بر وفق اختيار و رضا است، سوخته را باز سوختن كى روا است؟ آرى هم چنان كه آتش خرقه سوخته خواهد تا بيفروزد، درد فراق دل سوخته خواهد تا با وى در سازد.

هر درد كه زين دلم قدم بر گيرددردى دگرش بجاى در بر گيرد
زان با هر درد صحبت از سر گيردكاتش چو رسد بسوخته در گيرد

آن مرد بر آن شتر نشسته رفت تا به كنعان آمد، نيم شب بدر صومعه يعقوب رسيده بود گفت: السّلام عليك يا نبى اللَّه، خبرى دارم خواهم كه بگويم، از درون صومعه آواز آمد كه تا وقت سحرگه من بيرون آيم كه اكنون در خدمت و طاعت اللَّه‏ام از سر آن نيارم بر خاستن و به غيرى مشغول بودن، مرد آنجا همى بود تا وقت سحر كه يعقوب بيرون آمد، آن مرد قصّه آغاز كرد و هر چه در كار يوسف ديده بود باز گفت، از فروختن وى بر من يزيد و خريدن به بهاى گران و تبجيل و تشريف كه از عزيز مصر و زليخا يافت و خبر يعقوب پرسيدن و گريستن و زارى وى بر در آن سراى و بعاقبت از هوش برفتن و مى‏گفت يا نبىّ اللَّه و آن غلام برقع داشت و نمى‏شناختم او را چون او را ديدم كه بيفتاد و بى هوش شد من از بيم آن كه از سراى زليخا مرا ملامت آيد بگريختم و بيامدم، يعقوب را آن ساعت غم و اندوه بيفزود و بگريست، گفت: گويى آن جوان كه بود؟

فرزند من بود كه او را به بندگى بفروختند؟ يا كسى ديگر بود كه بر ما شفقت برد و خبر ما پرسيد؟ آن گه در صومعه رفت و بسر ورد خويش باز شد. و پس از آن خبر يوسف از كس نشنيد و ربّ العزّه خبر يوسف بگوش وى نرسانيد تا آن گه كه برادران به مصر رفتند و خبر وى آوردند. گفته‏اند اين عقوبت آن بود كه يعقوب را كنيزكى بود و آن كنيزك پسرى داشت، يعقوب آن پسر را بفروخت و مادر را باز گرفت، ربّ العزّه فراق يوسف پيش آورد تا پسر كنيزك آنجا كه بود آزادى نيافت و بر مادر نيامد، يوسف به يعقوب نرسيد! بزرگان دين گفته‏اند معصيتها همه بگذاريد و خرد آن بزرگ شمريد، نه پيدا كه غضب حق در كدام معصيت پنهان است، و به‏

قال النبى (ص) انّ اللَّه تعالى و تقدس اخفى رحمته فى الطّاعات و غضبه فى المعاصى، فأتوا بكلّ طاعة تنالوا رحمته و اجتنبوا كل معصية تنجوا من غضبه.

«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» برادران را در كار يوسف ارادتى بود و حضرت عزّت را جل جلاله در كار وى ارادتى، ارادت ايشان آن بود كه او را در خانه پدر تمكين نبود و ارادت حق جل جلاله آن بود كه او را در زمين مصر تمكين بود و او را ملك مصر بود، ارادت حق بر ارادت ايشان غالب آمد، ميگويد جلّ جلاله: «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» برادران او را در چاه افكندند تا نام و نشانش نماند. ربّ العالمين او را بجاه و مملكت مصر افكند تا در آفاق معروف و مشهور گردد، برادران او را به بندگى بفروختند تا غلام كاروانيان بود، ربّ العالمين مصريان را بنده و رهى وى كرد تا بر ايشان پادشاه و ملك ران بود، ايشان در كار يوسف تدبيرى كردند و ربّ العزّه تقديرى كرد و تقدير اللَّه بر تدبير ايشان غالب آمد كه: و اللَّه غالب على امره، هم چنين زليخا در تدبير كار وى شد، در راه جست و جوى وى نشست چنان كه اللَّه گفت: «وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوابَ»

به تدبير بشرى درهاى خلوت خانه بوى فرو بست، ربّ العزّه بتقدير ازلى در عصمت بر وى گشاد تا زليخا همى گفت «هَيْتَ لَكَ» اى هلمّ فانا لك و انت لى و يوسف همى گفت فانت لزوجك و انا لربّى.

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ» و آن زن آهنگ او كرد، «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» و يوسف آهنگ آن زن داشت، اگر نه آن بودى كه برهان و حجّت خداوند خويش بر خويشتن بديدى، «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» چنان بگردانيم ازو بد نامى و زشت كارى، «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» (۲۴) كه او از رهيگان گزيدگان ما بود.

«وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» و آن زن آهنگ در كرد، «وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ» و فرو شكافت پيراهن يوسف را از پس، «وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ» شوى زن را يافتند بر درگه كه فرا رسيد، «قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» شوى خود را گفت پاداش آن كس و عقوبت وى چيست كه با اهل تو بد سگالد؟ «إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ» (۲۵) مگر آن كه وى را در زندان كنند يا عذابى درد نماى.

«قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي» يوسف گفت او تن من خواست و مرا با خود خواند، «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها» و گواهى داد گواهى از كسان آن زن، «إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ» اگر چنان است كه پيراهن يوسف از پيش دريده است، «فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ» (۲۶) آن زن راست گفت و يوسف از دروغ زنان است.

«وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ» و اگر چنان است كه پيراهن يوسف از پس دريده است، «فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ» (۲۷) او دروغ گفت و يوسف از راست گويان است.

«فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ» چون شوى پيراهن يوسف شكافته ديد از پس، «قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ» گفت كه اين از ساز بد شما است، «إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» (۲۸) به درستى كه كيد شما بزرگ است.

«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» اى يوسف از باز گفت اين كار روى گردان، «وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ» و اى زن گناه خويش را آمرزش خواه، «إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ» (۲۹) كه گناه از تو بوده است و از بد كارانى‏

«وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ» زنان گفتند در شارستان مصر، «امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ» زن عزيز تن غلام خود مى‏جويد خود را، «قَدْ شَغَفَها حُبًّا» مهر غلام در دل آن زن پر شد و تا پوست دل رسيد، «إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» (۳۰) ما آن زن را در گم راهى آشكارا مى‏بينيم.

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ» آن گه كه زن عزيز مكر ايشان بشنيد، «أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ» به ايشان فرستاد، «وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً» و ايشان را جاى به ناز نشستن ساخت، «وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً» و هر يكى را كاردى داد در دست، «وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ» و يوسف را گفت به نمودن بيرون آى بر ايشان، «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ» چون بديدند او را، «أَكْبَرْنَهُ» بزرگ آمد ايشان را جمال او، «وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» و دستها بپيچيدند، «وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ» و گفتند پرغست بادا و معاذ اللَّه، «ما هذا بَشَراً» اين نه مردمى است، «إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» (۳۱) نيست اين مگر فريشته‏اى نيكو آزاده.

«قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ» زن عزيز گفت پس اين غلام است كه مرا ملامت كرديد در كار او، «وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» و راست كه شما گفتيد من نفس او خود را باز خواستم، «فَاسْتَعْصَمَ» و خود را از من نگاه داشت، «وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ» و اگر آن نكند كه او را فرمايم، «لَيُسْجَنَنَّ» ناچاره در زندان كنند او را، «وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ» (۳۲) و انگه بود از خوارشدگان و بى آبان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها» بدان كه اقوال علما درين آيت مختلف است، قومى گفتند يوسف (ع) بآن زن همّت كرد چنان كه آن زن بوى همّت كرد حتّى حلّ الهميان و جلس منها مجلس الرّجل من المرأة، قومى گفتند همّت آن زن ديگر بود و همّت يوسف ديگر، زن همّت فاحشه داشت و در دل كرد كه كام خود از وى بر دارد و يوسف همّت فرار داشت با مخاصمه، يعنى در دل كرد كه از وى بگريزد يا با وى برآويزد و فرمان وى نبرد. قومى گفتند معنى همت آرزوى بود كه در دل آيد بطبع بشرى بى اختيار و بى كسب بنده و بنده باين مأخوذ نباشد كه اين در تحت تكليف نيايد، پس اين همّت نه از يوسف زلّت بود نه از آن زن، بلى زلّت زن بدان بود كه عقد و نيّت بدان پيوست و عزم كرد بر تحقيق آن همّت و خطرت و اين عزم كسب بود لا جرم بدان مأخوذ بود. قال ابن المبارك قلت لسفيان: ا يؤخذ العبد بالهمّة؟ قال اذا كان عزما أخذ بها. و فى الخبر: من هم بسيّئة و لم يعملها لم تكتب عليه.

اين از آن خطرتهاست كه بى كسب و بى اختيار در دل آدمى آيد و وى را در آن ملامت نيايد، همچون گرسنه‏اى كه طعام بيند در طبعوى تحرّكى و آرزويى پديد آيد فرا آن طعام و اگر چه از آن ممتنع باشد كه طبع بشرى و جبلّت اصلى بر آن آفريده‏اند. حسن بصرى رحمة اللَّه عليه از اينجا گفت: امّا همّ يوسف فما طبع عليه الرّجال من شهوة النّساء من غير عزم على الفاحشة.

و قال الجنيد: تحرّك طبع البشريّة من يوسف و لم يعاونه طبع العادة و العبد فى تحريك الخلقة فيه غير مذموم و فى مقاربة المعصية مذموم و ذكر اللَّه سبحانه عن يوسف همّة على طريق المحمدة لا على طريق المذمّة. جنيد گفت: ذكر همّت يوسف در اين آيت بر طريق محمدت است نه بر طريق مذمّت، يعنى كه پسنديده و نيكو بنده‏اى باشد كه طبع بشرى بى كسب وى فرا حركت و خطرت آرند وانگه قصد و عزم كه كسب و اختيار وى است فرا آن نه پيوندد و آن را مدد ندهد، آن گه گفت: «لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» اگر نه برهان و حجّت اللَّه تعالى بودى از يوسف قصد و عزم بودى، چنانك از زليخا.

قومى گفته‏اند و لقد همّت به اينجا سخن تمام شد. بر سبيل ابتدا: گويى «وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ». و در آيت تقديم و تأخير است، تقديره لولا ان راى برهان ربّه لهمّ بها و لكنّه راى البرهان فلم يهمّ، و اين قول اگر چه در اعراب ضعيف است از روى معنى نيكوست و پسنديده، از بهر آنك بتعظيم انبيا نزديك‏تر است و بحال ايشان سزاتر و بر خلق خدا فرض است بايشان ظنّ نيكو بردن و محاسن ايشان باز گفتن و زلّات صغاير اگر چه بحكم بشريّت بر ايشان رواست بر وجه نيكوترين تأويل آن پديد كردن و بعبارتى كه بحرمت عصمت نزديك‏تر باشد ادا كردن.

و در خبرست كه مردى گفت: يا رسول اللَّه انّ امرأتى لا تدع عنها يد لامس احتمال كند كه لمس اينجا كنايتست از جماع چنانك در آن آيت گفت «أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ» بقول بعضى فقهاء، و محتمل بود كه لمس بمعنى طلب است چنانك در اين آيت گفت: «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ» اى طلبنا السّماء. و معنى الحديث انّ امرأتى لا تردّ يد طالب حاجة صفرا يشكو تضييع ماله، بيشترين علماء بر آنند كه اين تأويل درست‏تر است و نيكوتر و پسنديده، از بهر آنك در حقّ صحابه رسول ظن نيكو بردن و نفى عار و تهمت ازيشان كردن فريضه است، چون در حق صحابه چنين است در حقّ انبياء اولى‏تر و سزاتر كه ظن نيكو برند و بعصمت و پاكى ايشان گواهى دهند بعد ما كه ربّ العزّه جلّ جلاله ايشان را از ميان خلق برگزيده و صفوت خود گردانيده و رقم اصطفائيّت بر ايشان كشيده كه «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ».

قوله «لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» ابن عباس گفت: برهان حق آن بود كه برنگرست ملكى بر صورت يعقوب ديد كه انگشت بر وى مى‏گزيد و ميگفت: يا يوسف يا يوسف! و گفته‏اند جبرئيل را ديد كه مى‏گفت: انت مكتوب فى الانبياء و تعمل عمل السّفهاء و يوسف جبرئيل را بشناخت از آنك وى را در چاه ديده بود، و گويند جبرئيل پر خويش بر پشت يوسف زد تا همه شهوت از وى برفت، و گفته‏اند بر ديوار خانه نبشته ديد كه: «لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا».

سدى گفت: از هوا ندا شنيد كه يا يوسف تواقعها فتكون مثل الطير وقع ريشه فذهب يطير و لا ريش له اى يوسف فعل سفها مى‏كنى! تا چون مرغى شوى بال كنده كه هرگز پرواز نتواند كرد، بمجرّد اين ندا از مقام برنخاست تا برهان حق بديد، آن گه برخاست و آهنگ بيرون كرد. اينست كه ربّ العالمين گفت: «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ» اى كذلك اريناه البرهان «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» فالسّوء خيانة صاحبه و الفحشاء ركوب الفاحشة، «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ» قراءت مدنى و كوفى بفتح لام است، يعنى المصطفين المختارين الّذين اصطفاهم اللَّه لدينه و اخلصهم لعبادته، من قوله «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ». باقى بكسر لام خوانند يعنى الذين اخلصوا التوحيد و العبادة للَّه، من قوله «وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ» يوسف چون برهان حقّ بديد برخاست و آهنگ در كرد تا بگريزد، زليخا از پى او برفت تا بوى در آويزد، اينست كه اللَّه تعالى گفت: «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» اى تسابقا الى باب البيت، فحذف الى چون بدر خانه رسيد تا بيرون شود زليخا بوى در رسيده بود دستش بدامن قفا رسيد بگرفت و فرو دريد، «وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ» القد القطع طولا و القدد القطع و منه سمّى القديد، «وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ» اى وجدا زوجها واقفا عند الباب و كان معه ابن عمّها فحضرها فى ذلك الوقت كيد لمّا فاجات سيّدها، «قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» چون بر در رسيدند: يوسف گريزان و زليخا از پس وى دوان، آن يكى برهان حق ديده و از بيم خداى تعالى مغلوب گشته! و اين يكى را غلبات عشق بسودا آورده! زليخا چون شوى خود را ديد بشوريد خواست تا تهمت خود بر يوسف افكند، كيد ساخت آن ساعت و گفت: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» گناه خود بر يوسف افكند تا خود را متبرّا گرداند، گفت: من در خانه خفته بودم كه اين غلام بسر من آمد تا دست بى ادبى بر من دراز كند و حرمت تو بخيانت تباه گرداند! من بيدار شدم، وى از من بگريخت، من خواستم كه او را بگيرم تا ادب كنم، اين آواز و شغب و دويدن من بر پى وى از آن بود.

گفته‏اند كه اگر دوستى وى حقيقت بودى و عشق وى درست، چنين نكردى و خود را بيوسف برنگزيدى، لكن شهوتى بود غالب و انديشه‏اى فاسد، زليخا چون بر يوسف غمز كرد و گناه سوى وى نهاد بترسيد از آنك يوسف را زيانى رسد، همى شوى خود را تلقين عقوبت كرد، گفت: جزاى وى آنست كه او را بزندان كنند و بزنند.

قال «هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي» اى طالبتنى بالمواقعة، چون زليخا آن سخن بگفت يوسف گفت بر من دروغ مى‏گويد كه اين فعل كرده اوست و شرمسارى من و دلتنگى تو ازوست. و يوسف بر آن نبود كه كشف آن حال كند و فضيحت وى خواهد اگر نه بر وى دروغ نهادى و گناه بر وى بستى، عزيز چون ايشان را چنان ديد بشك افتاد كه از ايشان گناه كار كدامست، ابن عم زليخا كه با عزيز آن ساعت نشسته بود مردى حكيم بود گفت: «إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ»، و گفته‏اند نه كه شاهد طفلى بود هفت روزه در گهواره، خواهر زاده زليخا، نام‏ آن طفل: يمليخا، زبان بگشاد و گفت: يا عزيز راه دانستن اين كار و بر رسيدن از سرّ اين حال آنست كه پيراهن يوسف را بنگريد تا كجا دريده است، اگر سوى پيش دريده است صدق قول زليخاست و دروغ قول يوسف، زيرا كه يوسف قصد كرده باشد و وى بامتناع دست در يوسف زده و اگر پيراهن يوسف از پس دريده است حجّت يوسف راجح است و روى وى روشن و گفت وى راست.

روى عن النبى (ص) قال تكلم اربعة فى المهد: ابن ماشطة بنت فرعون و شاهد يوسف و صاحب جريح و عيسى بن مريم.

و گفته‏اند شاهد قطعى دانست كه زليخا را گناه است نه يوسف را امّا نمى‏خواست صريح بگويد و بتعريض بگفت.

«فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ» اى راى الشاهد قميصه، و قيل راى الزّوج. چون شوى زليخا پيراهن يوسف ديد از پس دريده و خيانت زن خويش بدانست و برائت يوسف، روى بزن خويش نهاد گفت: «إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ» آن سخن كه با من گفتى: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» از كيد شما است كه زنان‏ايد، «إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» ساز بد شما و حيلت شما عظيم است، هم بصالح مى‏رسد هم بطالح، هم به بيگناه هم بگناه كار و كيد شيطان ضعيف است لانه وسوسة و غيب و كيد هنّ مواجهة و عين. يكى از بزرگان دين گفته: انا اخاف من النساء اكثر ممّا اخاف من الشيطان لانّ اللَّه يقول «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً» و قال فى النّساء انّ كيد كنّ عظيم. و قال النّبي (ص): «ما تركت بعدى فتنة اضرّ على الرجال من النساء».

آن گه روى با يوسف كرد گفت: «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» اين اعراض اسكات است چنانك آنجا گفت: «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ» يعنى لا تشافههم و لا تجبهم، اى يوسف بگذار سخن گفتن درين باب و پنهان دار و با كس مگوى.

حسن بصرى رحمة اللَّه عليه هر گه كه اين آيت خواندى گفتى: هكذا غيرة من لا ايمان له. قيل كان عنينا و كان قليل الغيرة و الحميّة. عبد اللَّه عباس گفت: آسان فرا گرفتن عزيز اين كار را نه از بى غيرتى بود بلكه امانت يوسف را معتقد بود و بر ديانت وى اعتماد داشت، دانست كه هيچ سبب كه موجب عار باشد از جهت يوسف حادث گشته نيست، آن گه زن خويش را گفت: «اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ» اى توبى الى اللَّه وسيله ان يغفر لك، «إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ» المذنبين. و قيل هو من قول الشاهد ليوسف و لراعيل و عنى بقوله وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ يعنى سلى زوجك ان لا يعاقبك على ذنبك هذا. و در شواذ خوانده‏اند «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» بر فعل ماضى زن را مى‏گويد يوسف ازين كار روى گردانيد و آزاد و بى گناه گشت، تو گناه خويش را آمرزش خواه كه گناه از تو بود «إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ». اين همچنانست كه مريم را گفت: «وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ» لانّها كانت من قوم كان فيهم قانتون فيهم رجال و نساء و كانت راعيل من قوم خاطئين فيهم رجال و نساء. كما قال لامرأة لوط «إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ» يعنى من قوم فيهم رجال و نساء و الرّجال و النساء اذا اجتمعوا ذكّروا. و فى الاية دليل على انّه لم يكن فى شرعهم على الزنا حدّ و ان كان محرّما حيث عدّه ذنبا.

«وَ قالَ نِسْوَةٌ» يقال نساء و نسوة و نسوان لا واحد لها من لفظها و المدينة ها هنا مدينة مصر، چون حديث زليخا در شهر مصر پراكنده شد، جماعتى زنان مصر زليخا را ملامت كردند گفته‏اند دوازده زن بودند از اكابر مملكت و گفته‏اند پنج بودند: امرأة السّاقى و امرأة الخبّاز و امرأة صاحب الدّواب و امرأة صاحب السّجن و امرأة الحاجب. اين زنان گفتند: «امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها» اى عبدها الكنعانى، «عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا» اى احبّها حتّى دخل حبّه شغاف قلبها و هو حجابه و غلافه. زن عزيز فتنه غلام عبرانى گشته و دوستى و مهر غلام بشغاف وى رسيده! گفته‏اند كه شغاف پوست دلست و گفته‏اند كه خون بسته است در ميان دل و گفته‏اند دردى كه در استخوان سينه پديد آيد آن را شغاف خوانند، و حبّا نصب على التمييز، «إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» من وقع فى امر اعياه المخرج منه فهو ضال فيه. و در شواذ خوانده‏اند قد شعفها بالعين غير المنقوطه، مشتق من شعاف الجبال اى رؤس الجبال معنى آنست كه عشق در تن وى بهر راهى فرو رفت و ولايت تن همه فرو گرفت و كسى كه بر چيزى عاشق بود گويند مشعوف است بر وى.

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ» يعنى بسوء مقالهنّ، آن گه كه زن عزيز مكر ايشان بشنيد و بد گفت ايشان، سمّى مقالهنّ مكرا لانّه كان عليها و شيئا و تشنيعا و گفته‏اند كه سخن ايشان مكر خواند از بهر آنك ايشان صفت جمال و حسن يوسف شنيده بودند اين ملامت در گرفتند تا مگر زليخا، يوسف را بايشان نمايد و اين ماننده مكرى بود كه بر ساخته بودند. و گفته‏اند زليخا سرّ خود با جماعتى زنان گفته بود و ازيشان در خواسته كه پنهان دارند، ايشان آشكارا كردند، مكر ايشان اين بود، «أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ» تدعوهنّ الى مادبة اتّخذتها، «وَ أَعْتَدَتْ» افعلت من العتاد و كل ما اتّخذته عدة لشى‏ء فهو عتاد و المعنى هيّأت لهنّ مجلسا فيه ما يتّكين عليه من الوسايد و النّمارق و فيه الطعام و الشراب، و يقال لجلسة الناعم اتّكاء لانّ الاتّكاء جلسة المطمئن و من هذا الباب كلّ ما جاء فى القرآن من كلمة متّكئين. و روى عن النبى (ص) انّه قال نهيت ان آكل متّكئا، لما اختار اللَّه له من التواضع.

قوله «وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً» قال المبرد كانوا لا يأكلون فى ذلك الزمان الا بالسّكاكين و الملاعق كفعل الاعاجم، قال و العرب تنهس نهسا لا تبتغي سكينا.

چون ملامت زنان مصر بزليخا رسيد، زليخا گفت من ايشان را حاضر كنم و اين دوست خود را بر ايشان جلوه كنم تا بدانند كه ما در عشق معذوريم و باين دل دادن از طريق عيب و ملامت دوريم! دعوتى ساخت و چهل زن را اختيار كرد از زنان مصر و ايشان را بر خواند و بمهمان خانه فرو آورد و يوسف را پيش خود خواند و گفت: فرمان من بر و حاجت من روا كن. گفت هر چه نه معصيت فرمايى فرمان بردارم و امر ترا منقادم، يوسف را پيش خود بنشاند و گيسوى وى بتافت بمرواريد و قباى سبز پوشانيد و خزّى سياه بر سرش نهاد و پيراهن رويش از غاليه خطى كشيد و طشت و ابريق بدست وى داد و منديل شراب و او را گفت چون من اشارت كنم از پس پرده بيرون آى، آن گه زنان بنشستند و پيش هر يكى طبقى ترنج و كاردى بر آن نهاده، زمانى بر آمد و حديث مى‏كردند و آن گه دست بكارد و ترنج بردند و زليخا بر تخت نشسته و كنيزكان بر پاى ايستاده، روى بزنان كرد و گفت شما مرا عيب كرديد و مستوجب ملامت و طعن ديديد در كار يوسف؟! ايشان گفتند بلى چنين است، زليخا گفت: يا يوسف بدر آى، يوسف پرده بر گرفت و بيرون آمد، چون نظر زنان بر يوسف افتاد دهشت بر ايشان پيدا شد، از خود غافل شدند كارد بر دست نهادند و دستها را بجاى ترنج بريدند، اينست كه ربّ العالمين گفت: «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» و در شواذ خوانده‏اند متكا باسكان تا. و هو الطعام الذى يقطع بالسكّين مثل الأترج و البطّيخ و الموز. و قيل الزّماورد و هو الرّقاق الملفوف باللحم و غيره، يقال بتكت الشي‏ء و متكته اذا قطعته «وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً» قال ابن زيد فكنّ يقطعن الأترج و يأكله بالعسل، «وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ» گفته‏اند آن بلاء دست بريدن از آن پديد آمد كه عليهنّ گفت، اگر بجاى عليهن لهنّ گفتى آن بلا پديد نيامدى و هيچ فتنه نبودى. و قال ابن عباس: «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ» اى حضن. و منه قول الشّاعر:

تأتى النساء على اطهارهنّ و لاتأتى النّساء اذا اكبرن اكبارا

و الهاء فى قوله اكبرنه على هذا القول تعود الى المصدر، اى اكبرن اكبارا.

و قيل اكبرن له فحذف اللام. و قيل انّ المرأة اذا اشتدّت غلمتها حاضت، و منه قول الشّاعر:

خف اللَّه و استر ذا الجمال ببرقعفان لحت حاضت فى الخدور العواتق‏

و قال مجاهد اكبرنه اى اعظمنه و اجللنه. و قيل الاكبار: التعجّب، «وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» خدشنها بالسّكاكين حتى سالت دماؤهنّ. قال وهب: بلغنى انّ سبعا من الاربعين متن فى ذلك المجلس و جدا بيوسف، «و قلن حاشا للَّه» قرائت ابو عمرو بالف است و باقى بى الف خوانند و «حاشَ لِلَّهِ» يعنى معاذ اللَّه ما هذا بشرا. و قيل حاش للَّه اى تنزّها للَّه عن ان يجعل مثل هذا آدميّا.

قال الزّجاج: حاشا مشتق من قولك انا فى حاشا فلان اى فى ناحيته، فاذا قلت حاشا لزيد فمعناه قد تنحّى زيد من هذا و تباعد منه و هذه لفظة تستعمل فى التبعيدو النّفى، و التّحاشى هو التّجنب و التّوقى و يسمى فيه اللَّه كما يسمّى فى قولهم للَّه درّه، للَّه انت، فيدخل فيه اسم اللَّه عزّ و جل للتّعظيم و تحقيق التبعيد كما ادخلوا فى خلال التعجّب و التبعيد و التعظيم كلمة التسبيح و التّهليل، فقالوا سبحان اللَّه ما احسن هذا، لا اله الا اللَّه ما اعظم هذا. و يقال حاش اللَّه و حاش اللَّه بحذف اللّام و اثباته، «ما هذا بَشَراً» اى مثل هذا الجمال ليس بمعهود فى البشر، انّما هو ملك نزل من السماء كريم على ربّه.

«قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ» اين ملامت همان مكرست كه در اوّل آيت گفت، چون زنان را بديدار يوسف دهشت افتاد، زليخا گفت اين آن غلام است كه شما مرا بعشق وى ملامت كرديد! ايشان همه بيكبار گفتند: لا لوم عليك، ترا بر عشق وى ملامت نيست و ملامت تو كردن جز ظلم نيست، آن گه زليخا اعتراف آورد بفعل خود و آشكار كرد بر ايشان عشق خود، دانست كه ايشان او را معذور دارند، گفت من تن او خود را خواستم، «فَاسْتَعْصَمَ» وى از خداى نگه داشت خواست از من، و قيل معناه فامتنع و استعصى. پس زنان همه روى بوى نهادند گفتند: اطع مولاتك. و زليخا او را بحبس تهديد كرد گفت: «لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ» اى ليسجننّ و هو جواب القسم، تقديره و اللَّه ليسجننّ «وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ» الأذلاء و الصّاغر فى اللّغة الذليل و الفعل منه صغر بالكسر يصغر صغرا و صغارا فهو صاغر و فى الدّقة و السنّ صغر صغرا فهو صغير.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» چون اللَّه را با بنده عنايت بود، پيروزى بنده را چه نهايت بود، چون اللَّه رهى را در حفظ و حمايت خود دارد، دشمن برو كى ظفر يابد، پيروز بنده‏اى كه اللَّه تعالى نظر بدل وى پيوسته دارد كه او را بهيچ وقت فرا مخالفت نگذارد.

قال النّبي (ص) فيما يرويه عن ربّه عزّ و جلّ: «اذا علمت ان الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى جعلت شهوته فى مسئلتى و مناجاتى فاذا اراد ان يسهو عنى حلت بينه و بين السهو عنى».

بنگر بحال يوسف صدّيق كه شيطان دام خود چون نهاد فرا راه وى كه: النّساء حبائل الشيطان. و ربّ العالمين برهان خود چون نمود فرا وى.

جعفر صادق (ع) گفت: برهان حق جمال نبوّت بود و نور علم و حكمت كه در دل وى نهاد، چنانك گفت: «آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» تا بنور و ضياء آن راه صواب بديد، از ناپسند برگشت و بپسند حق رسيد، نه خود رسيد كه رسانيدند! نه خود ديد كه نمودند! يقول اللَّه تعالى: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ». و روايت كرده‏اند از على بن حسين بن على صلاة اللَّه عليهم كه در آن خلوت خانه بتى نهاده بود، آن ساعت زليخا برخاست و چادرى بسر آن بت در كشيد تا بپوشيد، يوسف گفت چيست اين كه تو كردى؟ گفت از آن بت شرم ميدارم كه بما مى‏نگرد، گفت يوسف: ا تستحين ممّن لا يسمع و لا يبصر و لا استحيى ممّن خلق الاشياء و علّمها يسمع و يبصر و ينفع و يضرّ؟

از بتى كه نشنود و نبيند و نه در ضرّ و نفع بكار آيد تو شرم ميدارى، من چرا شرم ندارم از آفريدگار جهان و جهانيان و دانا باحوال همگان چه آشكارا و چه نهان، شنونده آوازها، نيوشنده رازها، بيننده دورها أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى‏؟ يوسف اين بگفت آن گه برخاست و آهنگ در كرد. و روايت كرده‏اند از ابن عباس و جماعتى مفسّران كه از آن مناظرات و محاورات كه آن ساعت ميان ايشان رفت آن بود كه زليخا گفت: يا يوسف ما احسن شعرك اى يوسف نيكو مويى دارى، گفت اوّل چيزى كه در خاك بريزد اين موى باشد. گفت: اى يوسف نيكو رويى دارى، گفت نگاريده حقّ است در رحم مادر. گفت: اى يوسف صورت زيباى تو تنم را بگداخت، گفت شيطانت مدد ميدهد و مى‏فريبد. گفت: اى يوسف آتشى بجانم‏ برافروختى شرر آن بنشان، گفت اگر بنشانم خود در آن سوخته گردم. گفت: اى يوسف كشته را آب ده كه از تشنگى خشك گشته، گفت كليد بدست باغبان و باغبان سزاوار تر بدان. گفت: اى يوسف خانه آراسته‏ام و خلوت ساخته‏ام خيز تماشايى كن، گفت پس، از تماشاى جاودانى و سراى پيروزى باز مانم. گفت: اى يوسف دستى برين دل غمناك نه و اين خسته عشق را مرهمى بر نه، گفت با سيّد خود خيانت نكنم و حرمت بر ندارم.

ابن عباس گفت ميان ايشان سخن دراز شد و شيطان سوم ايشان در كار ايستاده، دستى بيوسف برد و ديگر دست بزليخا، هر دو را فراهم كشيد، پنداشت كه ايشان را بهم جمع كرد و بمقصود رسيد! برهان حق پديد آمد ناگاه و تلبيس ابليس همه نيست گشت و تباه:

ابليس گشاده بود در وسوسه دستفضل ازلى در آمد ابليس بجست‏

چون يوسف آهنگ در كرد گريزان و زليخا از پس وى دوان، شوى زن را ديدند بر گذرگاه ايشان ايستاده! زليخا چون او را ديد آتش خجلت و تشوير در جان وى افتاد. تنبيهى است اين كلمه عاصيان امّت را فردا كه بر گذرگاه قيامت حق را بينند جلّ جلاله و ذلك فى قوله عزّ و جل: «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ». زليخا چون وى را ديد گفت: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» گناه سوى يوسف نهاد از آنك در عشق وى صدق نبود، لا جرم بر زبان وى نيز صدق نرفت و يوسف را بخود برنگزيد و حظّ نفس خود فرو نگذاشت، باز چون عشق يوسفى ولايت سينه وى بتمامى فرو گرفت و بشغاف دل وى رسيد حظّ خود بگذاشت و زبان صدق بگشاد گفت: الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ.

قوله: «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا» شغاف پرده درونى است از پرده‏هاى دل و دل را پنج پرده است: اوّل صدر است‏ مستقرّ عهد اسلام. دوم قلب است محل نور ايمان. سوم فؤاد است موضع نظر حق. چهارم سرّ است مستودع گنج اخلاص. پنجم شغاف است محطّ رحل عشق.

زليخا را عشق يوسف بشغاف رسيده بود، سمنون محبّ گفت: شغاف آن گه گويند كه پرده‏هاى دل از عشق پر شود و نيز چيزى را در آن جاى نماند تا هر چه گويد از عشق گويد و آنچه شنود در عشق شنود، چنانك مجنون را پرسيدند كه ابو بكر فاضلتر يا عمر؟ گفت: ليلى نيكوتر! و منه‏ قول جعفر: الشغاف مثل العين اظلم قلبه عن التفكّر فى غيره و الاشتغال بسواه.

چون آن بيچاره در كار يوسف برفت و عشق ولايت خويش بتمامى فرو گرفت، زبان طاعنان بر وى دراز شد و زنان مصر تيرهاى ملامت در وى مى‏انداختند كه: تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ، و او خود را تسلّى ميداد باين كه معشوق خوب روى ملامت ارزد:

پيوند كنى با صنمى مشكين خالآن گه جويى تو عافيت اينت محال
اجد الملامة فى هواك لذيذةحبّا لذكرك فليلمنى اللوم‏

سرمايه عاشقان خود ملامت است، عاشق كى بود او كه بار ملامت نكشد! گفت آرى من دوست خود را بايشان نمايم تا بدانند كه:

عشق چنان روى، تاج باشد بر سرور چه ازو صد هزار درد سر آيد

پس چون جمال يوسف بديدند و شعاع آن جمال بر هيكلهاى ايشان اشراق زد، همه در وهده دهشت افتادند و دستها بجاى ترنج بريدند، از خود بى خبر گشته، لختى بى هوش افتاده، لختى جان داده، لختى سراسيمه و متحيّر مانده و همى گويند: ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ اين نه آدمى است كه اين فريشته روحانى است.!

«قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ» اين نه دفع ملامت است و نه كشف مضرّت كه اين تفاخر است و نازيدن بمعشوق خويش. مى‏گويد اين آنست كه شما مرا ملامت كرديد در عشق او، «وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» و راستست آن‏ سخن كه شما گفتيد كه منم عاشق و دل داده بدو.

من دل بكسى دهم كه او جان ارزدور جان ببرد هزار چندان ارزد

چون يوسف جمال خود بنمود همه زنان دست بريدند و زليخا نبريد، همه متحيّر و متغيّر گشتند و زليخا متغيّر نگشت، و ذلك لانّها قوى حالها بطول اللّقاء فصارت رؤية يوسف لها غذاء و عادة فلم يؤثر فيها و التغيّر صفة اهل الابتداء فى الامر فاذا دام المعنى زال التغيّر.

قال ابو بكر الصدّيق رضى اللَّه عنه لمن رآه يبكى و هو قريب العهد بالا سلام: هكذا كنّا حتّى قست القلوب اى قويت و صلبت، و كذا الخزف اوّل ما يطرح فيه الماء يسمع له نشيش فاذا تعوّد تشرّب الماء سكن فلا يسمع له صوت.

و گفته‏اند كه در ميان زنان مصر دخترى ناهده بود بر ملّت كفر و آن ساعت كه جمال يوسف ديد حيض وى بگشاد و آن جامه تجمل كه داشت آلوده گشت و از خجلى و شرمسارى اندر سرّ خويش ايمان آورد، گفت: اى خداى يوسف مرا درياب و شرمسار مكن، ايمان آوردم بيكتايى و بيهمتايى تو، ربّ العزّه همان ساعت دهشت و حيرت بر همه زنان افكند تا دستها بريدند و جامها بخون بيالودند تا در ميانه آن دختر خجل نشود.

و مثله ما حكى عن عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه انّه كان جالسا فى بعض اصحابه فسمع صوتا، فقال الا من احدث فليعد الوضوء، فلم يقم احد، فعلم عمر انّه لا يقوم حياء و خجلا، فقام بنفسه و قال قوموا لنتوضّأ حتى صار المحدث مستورا فيهم، كذلك فى القيامة يدعى كلّ واحد باسم والدته سترا لاولاد الزنّا و شرفا لعيسى عليه السّلام.

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: «قالَ رَبِّ» گفت خداوند من، «السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ» زندان دوسترست بمن، «مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ» از آنچ ايشان مى‏خوانند مرا با آن، «وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ» و اگر بنگر دانى از من اين كوشيدن ايشان ببدى. «أَصْبُ إِلَيْهِنَّ» بايشان گرايم، «وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ» (۳۳) و آن گه كار نادانان را كننده باشم.

«فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ» پاسخ كرد او را خداوند او، «فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ» بگردانيد ازو آن كوشش بد ايشان، «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (۳۴) كه اوست آن شنواى دانا.

«ثُمَّ بَدا لَهُمْ» پس آن گه ايشان را در دل افتاد، «مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ» پس آن نشانها كه ديده بودند، «لَيَسْجُنُنَّهُ» كه او را در زندان كنند ناچاره، «حَتَّى حِينٍ» (۳۵) تا يك چندى.

«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ» و با يوسف در زندان شد، «فَتَيانِ» دو غلام، «قالَ أَحَدُهُما» يكى گفت از ايشان يوسف را، «إِنِّي أَرانِي» من خويشتن را در خواب ديدم «أَعْصِرُ خَمْراً» كه شيره انگور مى‏گرفتم، «وَ قالَ الْآخَرُ» و غلام ديگر گفت، «إِنِّي أَرانِي» من بخواب ديدم خويشتن را، «أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً» كه برداشته بودمى زبر سر خويش نان، «تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ» ميخورد مرغ از آن، «نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ» ما را خبر كن بسر انجام آن و تعبير كن خواب ما را، «إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (۳۶)» كه ما ترا از دانايان مى‏بينيم.

«قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ» يوسف گفت نايد بشما هيچ خوردنى، «تُرْزَقانِهِ» كه شما را روزى دهند آن را «إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ» مگر كه من خبر كنم شما را كه سرانجام آن در تعبير چيست، «قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما» پيش از آنك سرانجام شما را آشكار شود و بشما آيد، «ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي» اين كه شما را مى‏گويم از آنست كه به من آموخت خداوند من، «إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ» من دست بداشته‏ام كيش گروهى، «لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» كه بنه مى گروند بخداى، «وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ (۳۷)» و بروز پسين كافرند.

«وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي» و پى برنده‏ام بكيش پدران خويش، «إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ» هرگز نبود ما را كه انباز گيريم با خداى تعالى هيچيز، «ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ» آن از فضل و نيكو كارى خداى تعالى است بر ما و بر مردمان، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (۳۸)» لكن بيشتر مردم آنند كه سپاس دار نه‏اند.

«يا صاحِبَيِ السِّجْنِ» اى دو غلام زندانى، «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ» چه گوئيد خداوندان پراكنده پراكنده راى مختلف فرمان به، «أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» (۳۹) يا اللَّه آن خداى يگانه و همه را فرو شكننده و كم آرنده.

«ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ» نمى‏پرستيد شما فرود از اللَّه، «إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» مگر نامهايى كه شما كرديد و پدران شما، «ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ» فرو نفرستاد اللَّه تعالى آن پرستيدگان را هيچ حق، «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» نيست كار راندن و فرمان گزاردن مگر اللَّه را، «أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» فرمود كه مپرستيد مگر او را، «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» آنست دين راست و بر جاى، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» (۴۰) لكن بيشتر مردمان نميدانند.

«يا صاحِبَيِ السِّجْنِ» اى دو غلام زندانى، «أَمَّا أَحَدُكُما» امّا يكى از شما دو، «فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً» تا خواجه خويش را ساقى بود، «وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ» و اما آن ديگر را بردار كنند، «فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ» تا مرغ از سر او بخورد، «قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ (۴۱)» حكم راندند كار آن خواب كه در آن از من تأويل خواستيد

«وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا» يوسف گفت آن غلام را كه چنان دانست كه او رستنى است از ايشان دو، «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» چون نواخت يابى از خداوند خويش ياد كن مرا بنزديك او، «فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ» فراموش كردبر آن غلام ديو، «ذِكْرَ رَبِّهِ» ياد كردن بنزديك خداوند خويش، «فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ» پس بماند يوسف در زندان، «بِضْعَ سِنِينَ» (۴۲) چند سالى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ» قراءت يعقوب بفتح سين است بر معنى مصدر، اى الحبس احبّ الىّ، باقى بكسر سين خوانند و هو اسم المكان، يعنى نزول السّجن احب الىّ. و اين آن گه گفت كه آن زنان مصر كه در دعوت زليخا بودند روى به يوسف نهادند كه چرا سيّده خويش را و خداوند خويش را فرمان نبرى و بصحبت وى تبجّح ننمايى و شادى نيفزايى؟ گهى بلطف مى‏گفتند، گهى بعنف، او را بحبس و زندان تهديد مى‏كردند تا يوسف از آن ضجر گشت و دلتنگ شد و در دفع كيد ايشان استعانت باللَّه كرد گفت: ربّ اى يا ربّ لان احبس احبّ الىّ من ان اكون مطلقا اسمعهنّ يدعوننى الى معصيتك «وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ» اى كيد امرأة العزيز و كيد النّساء اللاتى رأين يوسف، «أَصْبُ إِلَيْهِنَّ» اى الّا تعصمنى اصب اليهنّ، امل بطبعى الى اجابتهنّ فى المساعدة على امرها و قيل كلّ واحدة منهنّ دعته الى نفسها فلذلك قال اصب اليهنّ. يقال صبا الرّجل الى المرأة مال اليها يصبو صبوا و صبى و صباء اذا كسرت قصرت و اذا فتحت مددت و الصّبى رقة الهوى، «وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ» اى ممّن جهل حقّك و خالف امرك «فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ» اى اجاب اللَّه له مى‏گويد اللَّه تعالى دعاء يوسف اجابت كرد و معنى دعا در ضمن اين كلمه است كه: و الّا تصرف عنى كيدهنّ، يعنى استجاب له، «فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ» و كفّ عنه احتيالهنّ، «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» بحاله و حالهنّ. و قيل السّميع لدعاء الدّاعى، العليم باخلاصه. يقال هذه الآية ردّ على المعتزلة الجهميّة فيما يزعمون انّ الانسان مالك نفسه لا يحتاج الى عصمة ربّه على المعاصى و هذا نبى اللَّه يوسف يدعو بصرف كيدهنّ عنه علما منه بانّ العصمة هى الّتى تنجيه و تحول بينه و بين المعصية فاخبر اللَّه عن اجابة دعوته و صرف عنه كيدهنّ كما ترى.

قوله: «ثُمَّ بَدا لَهُمْ» كنايتست از آن زن و شوى وى و كسان ايشان و اهل مشورت ايشان، «مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ» اين آيات علامت برائت يوسف است از آنچ زليخا بر وى دعوى كرد، و هى قدّ القميص من دبر و شهادة الطّفل و قطع الايدى. «ثُمَّ بَدا لَهُمْ» اى وقع فى عزمهم و نجم فى رأيهم و بدر لهم، يقال فلان ذو بدوات اذا كان متفنّن الآراء و اكثر ما يقال ذلك فى الشر. آن زن چون از يوسف نوميد شد، كس فرستاد بشوى خويش كه گفت و گوى ما و قصّه ما با اين غلام عبرانى در شهر پراكنده شده و ترسم كه اگر چنان فرو گذارم زيادت شود اين شنعت و اين فضيحت، راى آنست كه روزگارى او را بزندان برند تا اين لائمه منقطع شود و گفت و گوى بيفتد، و مقصود وى آن بود كه فرا مردم نمايد كه گناه از سوى يوسف بود كه او را بزندان بردند بعقوبت خيانت خويش، و نيز رنج يوسف ميخواست بسبب امتناع كه نمود در كار وى. عزيز او را جواب داد كه راى آنست كه تو بينى و صواب آنست كه تو كنى، زليخا نماز شام زندانبان را بخواند و يوسف را بوى سپرد تا بزندان برد. زندان‏بان گفت يا ملكه زندان دو است: يكى زندان قتل و ديگر زندان عقوبت، بكدام يكى مى فرمايى كه برم؟ گفت بزندان عقوبت. و آن زندان عقوبت بجنب سراى زليخا بود، زندان‏بان دست وى گرفت و بزندان برد، اينست كه ربّ العالمين گفت «لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ» قيل سبع سنين و قيل خمس سنين.

يوسف قدم در زندان نهاد گفت: بسم اللَّه و الحمد للَّه على كلّ حال و اندر صحن زندان درختى خشك بود يوسف گفت مرا دستورى ده تا زير آن درخت نشينم و آن جا وطن گيرم، زندان‏بان او را بزير آن درخت خشك فرو آورد، يك شب آنجا عبادت كرد، بامداد آن درخت خشك سبز گشته بود و زير وى چشمه آب پديد آمده و در آن زندان قومى محبوس بودند چون آن حال ديدند همه پيش وى بتواضع در آمدند و تبرّك را دست بوى فرو آوردند و ديدار وى مبارك داشتند. و يوسف هر روز بامداد برخاستى و بهمه بيغوله‏هاى زندان بگشتى و همه را بديدى، بيماران را بپرسيدى و ديگران را اميدوار كردى و بصبر فرمودى و وعده ثواب دادى، زندانيان گفتند: يا فتى بارك اللَّه فيك ما احسن وجهك و احسن خلقك و احسن حديثك. ما در چنين جايگه هرگز چنين سخن نشنيده‏ايم، تو كه باشى؟ گفت: انا يوسف بن صفى اللَّه يعقوب بن ذبيح اللَّه اسحاق بن خليل اللَّه ابراهيم. زندان‏بان گفت و اللَّه لو استطعت لخلّيت سبيلك و لكن ساحسن جوارك فكن كما شئت فى السّجن.

«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ» فى الكلام حذف، تقديره ادخل يوسف السّجن فدخل و دخل معه فتيان، جائز أن يكونا حدثين او شيخين لانّهم سمّون المملوك فتى.

مى‏گويد دو بنده از آن ملك مصر (الوليد بن الريّان) با وى در زندان شدند، و گفته‏اند دو غلام بودند از آن عزيز شوى زليخا: يكى شراب دار وى نام او نبو، ديگر طبّاخ وى نام او مجلث و گناه ايشان آن بود كه بر ساخته بودند تا ملك را زهر دهند اندر طعامى كه پيش وى نهند، و جماعتى مصريان ايشان را بر آن داشته بودند و رشوت از ايشان پذيرفته. پس شراب دار پشيمان شد و زهر در شراب نكرد، امّا طبّاخ زهر در طعام كرد و پيش ملك نهاد، شراب دار گفت ايّها الملك لا تأكله فانّه مسموم، طبّاخ گفت: و لا تشرب ايّها الملك فانّ الشراب مسموم، پس ملك گفت بساقى كه شراب خود بياشام، بياشاميد و گزندى نكرد كه در آن زهر نبود. و طبّاخ را گفت تو طعام كه خود آورده‏اى بخور، نه خورد كه در آن زهر بود، دانست كه هلاك وى در آنست اگر بخورد. پس ملك‏ خشم گرفت و هر دو بزندان فرستاد، پس ايشان يوسف را ديدند كه تعبير خواب مى‏كرد، گفتند تا بيازمائيم اين غلام عبرانى را باين دعوى كه مى‏كند! هر يكى خوابى كه نديده بودند بر ساختند. قومى گفتند آن خواب بحقيقت ديده بودند.

و قد روى عن النبى صلى اللَّه عليه و سلّم انّه قال: من ارى عينيه فى المنام ما لم تريا كلّف ان يعقد بين شعيرتين يوم القيامة و من استمع لحديث قوم و هم له كارهون صبّ فى اذنه الآنك و خواب كه بر ساخته بودند آن بود كه شراب دار گفت: إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً لم يقل انّى ارى فى النّوم اعصر خمرا لانّ الحال تدل على انّه ليس يرى نفسه فى اليقظة، يعصر خمرا و العصر استخراج المايع، اعصر خمرا اى استخرج العصير من العنب و سمّى العصير خمرا بما يؤل اليه، كما تقول انسج لى هذا الثّوب و انّما هو غزل، و اصنع لى هى هذا الخاتم و هو فضّة. و قيل الخمر: العنب، بلغة عمّان ساقى گفت من بخواب ديدم كه در بستانى بودم و از درخت انگور سه خوشه گرفتم و شيره از آن بيرون كردم و در دست من جام شراب بود، در آن جام ميكردم و بملك ميدادم تا ميخورد. و طبّاخ گفت من چنان ديدم كه سه سله بر سر داشتم و در آن خوردنيهاى رنگارنگ بود و سباع مرغان مى‏آمدند و از آن مى‏خوردند، اكنون ما را تعبير اين خواب بگوى.

«إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» كان احسان يوسف ان يعين المظلوم و ينصر الضّعيف و يعود العليل فى السّجن و يقوم عليه فان ضاق وسع له و ان احتاج جمع له و سأل له. و قيل من المحسنين انّه ممّن يحسن التّأويل اى يعلمه. كقولهم‏

قيمة كلّ امرئ ما يحسنه اى يعلمه هر كس چندان ارزد كه داند و هذا دليل على انّ امر الرّؤيا صحيح و انّها لم تزل فى الامم الخالية و من دفع امر الرّؤيا و انّها لا تصحّ فليس بمسلم لانّه يدفع القرآن و الاثر.

روى عن رسول اللَّه (ص) انّه قال: الرّؤيا جزء من ستة و اربعين جزء من النبوّة و لا تقصّها الا على ذى رأى، و تأويله انّ الانبياء يخبرون بما سيكون و الرّؤيا تدلّ على ما سيكون.

و قال النّبي (ص): الرّؤيا لاوّل عابر. و روى انّه قال: الرّؤيا على رجل طائر ما لم تعبر فاذا عبرت وقعت.

و قوله: «قالَ لا يَأْتِيكُما» اين نه جواب سؤال ايشان است كه ايشان تعبير خواب از وى طلب كردند، وى عدول كرد از آن، كه در تعبير يكى از آن مكروه مى‏ديد، آن سخن بگذاشت و ايشان را به اسلام و ايمان دعوت كرد و ايشان را خبر كرد كه من پيغامبرم و تعبير خواب دانم، اگر يكى از شما در خواب طعامى بيند كه مى‏خورد من از عاقبت آن خبر دهم و بيان كنم كه سرانجام آن بچه باز آيد.

و گفته‏اند معنى آنست كه: لا يأتيكما طعام فى اليقظة فيكون المعنى كلام عيسى (ع) فى قوله: «وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ» چون ايشان را به ايمان دعوت كرد معجزتى بر نبوّت خويش فرا ايشان نمود كه من شما را خبر دهم از آنچه در خانه خود مى‏خوريد و مى‏نهيد همچنانك عيسى (ع) گفت قوم خويش را.

چون يوسف چنين گفت ايشان گفتند اين فعل كاهنان است و عرّافان، يوسف گفت: ما انا بكاهن و انّما ذلكما ممّا علّمنى ربّى اخبركم عن علم و وحى لا على طريق الكهانة و العرافة و التنجيم، «إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ» اى انّما اعطانى اللَّه ذلك لتركى ملّة الكفّار و اتّباعى دين الآباء و هم بالآخرة هم كافرون، اى هم مع كفرهم باللَّه منكرون للبعث. و گفته‏اند كه اين خطبه ايست كه در پيش تعبير نهاد.

«وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ» ذلك اى التوحيد و العلم و الاتّباع من فضل اللَّه علينا بالاسلام و النّبوة و على النّاس الّذين عصمهم اللَّه من الكفر و وفّقهم للاسلام و اتّباع الانبياء و لكنّ اكثر النّاس لا يشكرون نعمة اللَّه فيشركون به پس روى روا اهل زندان كرد و با آن دو مرد كه خواب گفته بودند و ايشان را با سلام دعوت كرد، بعد از آن كه بتان را ديد در پيش ايشان نهاده و آن را مى‏پرستيدند.

گفت يا صاحبى السّجن اى يا ساكنيه، «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ» اى اصنام: شى‏ء مختلفة الذوات و الحقايق و الافعال. و قيل متفرّقون اى اصنام و اوثان و جنّ و ملائكة خير اى اعظم فى صفة المدح و اولى بالاتّباع، «أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» المتفرّد بالالهيّة، القهّار الّذى يغلب و لا يغلب. اين همچنانست كه جايى ديگر گفت: «آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ». پس عجز بتان را بيان كرد.

گفت: «ما تَعْبُدُونَ» انتما و من على دينكما من دون اللَّه، «إِلَّا أَسْماءً» لا طائل تحتها و لا معانى فيها، «سَمَّيْتُمُوها» آلهة، «أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها» اى بعبادتها، «مِنْ سُلْطانٍ» من حجّة و برهان لا فى كتاب و لا على لسان رسول. و قيل ما انزل لمعبود غيره حقّا و لا جعل لعابد غيره عذرا. اين آيت دليل است كه اسم و مسمّى يكى است، نام و نامور. فانّهم كانوا يعبدون الشّخوص المسمّاة و قال فى موضع آخر «أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ» آن گه گفت: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» اى ما القضاء و القدر و الامر و النّهى فى الخلق الّا للَّه و قد امر خلقه ان يعبدوه وحده و لا يعبدوا معه غيره، «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» اى المستقيم القيّم فعيل من قام الشي‏ء اذا استقام، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» ما للمطيعين من الثّواب و العاصين من العقاب. و فى الحديث انّ رسول اللَّه (ص) قال: لا يزال الدين واصبا ما بقى من النّاس اثنان.

و فى حديث آخر لا تقوم السّاعة و فى الارض احد يقول اللَّه.

آن گه با تعبير خواب آمد گفت: «يا صاحِبَيِ السِّجْنِ» فى رؤيا هما ثلاثة اقوال: احدها انّهما تحالما و ارادا تجربة علمه. و قيل بل كانت رؤيا حقيقة. و قيل رؤيا الساقى حقيقه و رؤيا صاحب الطعام تحالم، «أَمَّا أَحَدُكُما» اى السّاقى، «فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً» اى يصير صاحب شراب مولاه فيعود الى منزلته كما كان، «وَ أَمَّا الْآخَرُ» اى الطبّاخ، «فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ» اذا مات مصلوبا. ايشان چون تعبير خواب شنيدند از گفتن آن خواب پشيمان شدند، يوسف (ع) جواب داد كه: «قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ» اى قضى اللَّه لكل واحد منكما ما عبّرت رؤياه صدق فيها ام كذب لانّ هذا من اللَّه لا من تلقاء نفسى «وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ» تأويل الرّؤيا يشوبه الظنون و يتعاوره الحلل و لذلك خاف يعقوب على يوسف و على دينه زمان فقده بعد ما كان قال له فى تأويل رؤياه: يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ.

و رأى رسول اللَّه (ص) فى منامه انّ ابا جهل اسلم فجاء ابنه عكرمة فاسلم، فقال رسول اللَّه: وقعت.

يوسف آن غلام ساقى را گفت كه چنان دانست كه او رستنى است، «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» اى اخبر سيدك يعنى الملك بحالى و قل له انّ فى السجن غلاما حبس ظلما، «فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ» اين هر دو ضمير بيك قول با غلام شود يعنى شيطان از ياد آن غلام ببرد و فراموش كرد ياد كردن يوسف بنزديك سيد خويش. و بقول ديگر هر دو ضمير با يوسف شود: اى انسى الشيطان يوسف ذكر اللَّه حتى استعان بغير اللَّه.

و روى عن النبى (ص) انّه قال رحم اللَّه اخى يوسف لو لم يقل اذكرنى عند ربّك لما لبث فى السّجن سبعا بعد الخمس، اين خبر حسن روايت كرد، آن گه بگريست گفت: نحن ينزل بنا الامر فنشكو الى النّاس: «فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» اى سبع سنين.

و قيل‏ سبع سنين بعد الرّؤيا و كان فيه خمس سنين قبل ذلك و هو ما جاء فى الخبر.

و قيل البضع ما بين الثلث الى التسع و اشتقاقه من بضعت الشي‏ء و معناه القطعة من العدد فجعل لما دون العشرة من الثلاث الى التّسع.

قال ابن عباس عثر يوسف ثلث عثرات حين هم بها فسجن و حين قال اذكرنى عند ربّك فلبث فى السجن بضع سنين و انساه الشيطان ذكر ربّه و حين قال لهم انّكم لسارقون فقالوا ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ» الآية... الاختيار مقرون بالاختبار، يوسف خود را اختيار كرد لا جرم در ورطه امتحان و اختبار افتاد و اگر طلب عافيت كردى يا بى اختيار طريق اضطرار سپردى، بودى كه بى بلا و بى وحشت زندان از آنچ مى‏ترسيد آمن گشتى و از آنچ آن را با آن ميخواندند با عافيت عصمت يافتى كه در خبر است:لو سأل العافية و لم يسأل السّجن لاعطى.

لكن اختيار بلا كرد تا در آن بلا صدق از وى درخواستند و در محنت وى بيفزودند.

در تورات موسى است كه يا موسى خواهى كه در جنّات مأوى درجات على بينى و بمقام مقرّبان فرود آيى از خود باز رسته و بدوست لم يزل پيوسته مراد خود فداء مراد ازلى ما كن، اختيار خود در باقى كن، بنده را با اختيار چه كار! اختيار اختيار ما است و ارادت ازلى ما است: و ربّك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة.

يوسف اختيار زندان كرد، لا جرم او را با اختيار خود فرو گذاشتند تا روزگار دراز در زندان بماند و نتيجه آن زندان كه خود خواست اين بود كه گفت: «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ»، تا ربّ العالمين او را عتاب كرد گفت: انت الّذى طلبت منّا السّجن ثمّ تستشفع بغيرى بالخلاص منه، فقلت اذكرنى عند ربّك فو عزّتى لاطيلنّ حبسك يا يوسف تو از ما زندان خود خواهى آن گه خلاص از ديگرى جويى و جز از من وكيلى ديگر خواهى؟ بعزّت من كه خداوندم كه ترا درين زندان روزگار دراز بدارم. آن گه زمين شكافته شد تا به هفتم زمين و ربّ العزّه او را قوّت بينايى داد گفت: فرو نگر اى يوسف در زير اين زمينها تا چه بينى، يوسف مورچه‏اى را ديد كه چيزى در دهن داشت و مى‏خورد، گفت: يا يوسف انا لا اغفل عن رزق هذه الذّرّة خشيت ان اغفل عنك، يا يوسف الست الّذى حبّبتك الى ابيك و قيّضت لك السيّارة فاخرجوك من الجبّ؟ قال بلى، قال فكيف نسيتنى و استعنت بغيرى؟

اى يوسف نه من آنم كه با تو كرامتها كردم؟ در دل پدر مهر تو افكندم و بر او شيرين كردم و در چاه عريان بودى ترا بپوشيدم و كاروان را بر انگيختم تا ترا بيرون آوردند و آن كس كه ترا خريد در دل وى دوستى تو افكندم تا مى‏گفت: «أَكْرِمِي مَثْواهُ» اى يوسف كرامت همه از من بود چرا دست بديگرى زدى و استعانت بغير من كردى؟ يوسف گفت: الهى اخلق وجهى عندك الّذى جرى علىّ فبفضلك الّا عفوت عنّى هذه العثرة.

و روى انّ جبريل (ع) دخل على يوسف فى السّجن فلمّا رآه يوسف عرفه فقال يا اخا المنذرين مالى اراك بين الخاطئين، فقال له جبريل يا طاهر الطّاهرين يقرأ عليك السّلام ربّ العالمين و هو يقول لك اما استحييت منّى اذا استشفعت بالآدميّين فو عزّتى لالبّثنك فى السّجن بضع سنين، قال يوسف و هو فى ذلك عنّى راض؟ قال نعم، قال اذا لا ابالى.

و گفته‏اند كه زليخا چون او را بزندان فرستاد بر كرده خود پشيمان شد، خسته دل و بيمار تن گشت، ساعة فساعة نفس سرد مى‏زد و اشك گرم مى‏باريد، با دلى پر درد و جانى پر حسرت پيوسته بر فراق آن بهار شكفته و ماه دو هفته همى زاريد و نوحه همى كرد:

گفتا كه مرو بغربت و مى‏باريداز نرگس تر بلاله بر مرواريد

طاقتش برسيد و صبرش برميد، زندان بجنب سراى وى بود، برخاست ببام زندان بر آمد با دلى آشفته و جگرى سوخته، زندان بان را گفت: سوزم بغايت رسيد، چكنم؟ خواهم كه آواز يوسف بشنوم و اين دل خسته را مرهمى برنهم، آرى شغل دوستى شغلى صعب است و زخمى بى محابا، آتشى بى دود و زيانى بى سود! مستوران را مشهور كند! مقبولان را مهجور كند! عزيزان را خوار كند! پادشاهان را اسير كند! سلامتيان را ملامتى كند!

از هجر تو چيست جز ملامت ما راكردست درين شهر علامت ما را
با هجر تو كى بود سلامت ما رابنمود فراق تو قيامت ما را

اى زندان بان تدبير چيست كه آواز يوسف بشنوم؟ زندان بان گفت: آسانست اى ملكه، تو بفرماى كه من او را زخم كنم و من اين كار بسازم چنانك رنجى بدو نرسد و تو آواز و ناله وى بشنوى، زندان بان رفت و يوسف را گفت: مرا فرموده‏اند كه ترا زخم كنم و مرا دل ندهد كه ترا زخم كنم من تازيانه بر زمين مى‏زنم تو ناله مى‏كن، زندان بان چنان كرد و يوسف ناله همى كرد، زليخا با دو چشم گريان و دل بريان بر بام زندان آه همى كرد:

آن شب كه من از فراق تو خون گريمبارى بنظاره آى تا چون گريم‏
هر لحظه هزار قطره افزون گريمهر قطره بنوحه‏اى دگرگون گريم

۶ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ قالَ الْمَلِكُ» گفت ملك، «إِنِّي أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ» من بخواب ديدم هفت گاو فربه، «يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ» و هفت گاو لاغر ايشان را بخورد، «وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ» و هفت خوشه سبز، «وَ أُخَرَ يابِساتٍ» و هفت خوشه خشك، «يا أَيُّهَا الْمَلَأُ» اى گروه خاصّه من «أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ» فتوى كنيد و پاسخ مرا در خواب من، «إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ (۴۳)» اگر چنانست كه خواب را سرانجام شناسان‏ايد و تعبير كنندگان.

«قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ» گفتند اين خواب نادرست است، «وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ (۴۴)» و ما بتفسير چنين خوابها دانا نيستيم.

«وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما» و آن غلام گفت كه از آن دو غلام زندانى وى برست، «وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» و ياد آمد پس فراموشى روزگارى، «أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ» من خبر آرم شما را بتعبير اين كار «فَأَرْسِلُونِ (۴۵)» مرا فرستيد.

«يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ» يوسف اى راست گوى‏ راست آهنگ، «أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ» فتوى كن ما را در هفت گاو فربه، «يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ» كه هفت گاو لاغر آن را مى‏خورند، «وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ» و هفت خوشه سبز، «وَ أُخَرَ يابِساتٍ» و هفت خوشه ديگر خشك، «لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ» تا مگر من با آن مردمان گردم، «لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (۴۶)» تا مگر بدانند.

«قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً» گفت بكاريد هفت سال پياپى، «فَما حَصَدْتُمْ» هر چه از آن بدرويد، «فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ» دانه او را در خوشه او بگذاريد، «إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ (۴۷)» مگر آن اندكى كه ميخوريد.

«ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ» پس آن هفت سال برومند هفت سال خشك سخت آيد، «يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ» آنچه نهاده باشيد بيش نفقات را در آن خورده آيد، «إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ (۴۸)» مگر چيزى كه باز گذاريد و بسر آريد تخم را و كشت را.

«ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ» پس از آن سالى آيد، «فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ» كه در آن مردمان را باران دهند، «وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ (۴۹)» و در آن از تنگى برهند.

«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ» ملك گفت بمن آريد يوسف را «فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ» چون غلام برسولى آمد باو، «قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ» گفت باز گرد با خداوند خويش شو، «فَسْئَلْهُ» پرس ازو كه، «ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» تا حال آن زنان كه دستهاى خويش بريدند چيست، «إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (۵۰)» كه خداوند من اللَّه تعالى بآن سازها كه ايشان ساختند داناست.

«قالَ ما خَطْبُكُنَّ» گفت كار و بار شما و قصّه شما چه بود، «إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ» آن گه كه يوسف را از خود با خويشتن خوانديد و جستيد، «قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ» گفتند پرغست باد خداى را عزّ و جلّ، «ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ» ما بر يوسف هيچ بدى ندانيم، «قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ» زن عزيز گفت، «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» اكنون پيدا شد راستى، «أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» من او را با خويشتن خواستم، «وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (۵۱)» و يوسف از راست گويانست.

«ذلِكَ لِيَعْلَمَ» اين آن راست تا عزيز بداند، «أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ» كه من باز پس او با او كژى نكردم، «وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ (۵۲)» و اللَّه تعالى نبرد ساز كژان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ قالَ الْمَلِكُ» قيل لما انقضت مدّة يوسف التي وقتها اللَّه لحبسه اتاه جبرئيل عليه السلام فبشره بملك مصر و الجمع بينه و بين ابويه و ان تكون سبب خروجه رؤيا الملك پس از آنك روزگار دراز يوسف در زندان بماند، سبب خلاص وى آن بود كه ملك مصر خوابى ديد، گفته‏اند كه اين ملك ايدر اظفير است عزيز مصر. و قومى گفتند كه ملك مصر است الريّان بن الوليد كه عزيز گماشته و كارگزار و خازن وى بود، «إِنِّي أَرى‏» اى رأيت فى المنام كانّى ارى، «سَبْعَ بَقَراتٍ» البقرة مؤنّثة و قيل بل البقرة كالحمامة تقع على المذكر و المؤنّث، «سِمانٍ» جمع سمينة كصبيحة و صباح و ظريفة و ظراف، «يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ» ضعاف مهازيل و العجف اشدّ الهزال و الفاعل اعجف و عجفاء و الجمع عجاف شذ عن الأقيسة. ملك گفت بخواب ديدم كه از جوى خشك تهى بى آب بيرون آمدى هفت‏ گاو سياه فربه نيكو چنانك گويى بروغن چرب كرده بودند و بوى مشك از ايشان مى‏دميد پيش تخت من آمدند و بايستادند و من در ايشان متعجب بماندم و در آن مى‏نگرم كه هفت گاو ديگر سرخ رنگ لاغر ضعيف هم از آن جوى تهى بر آمدندى و اين هفت گاو فربه را فرو بردندى و در ايشان از خوردن و فرو بردن آن هيچ زيادتى و افزونى پديد نيامدى و من در ديدن آن خيره فرو مانده، كه ناگاه از گوشه تخت من هفت قضيب سبز بر آمدى و بر سر هر يكى خوشه‏اى سبز دانه آن رسيده و از جانب ديگر هفت قضيب زرد برآمدى بر سر هر يكى خوشه‏اى زرد خشك دانهاى آن نا، اين خوشهاى زرد خشك ملتوى شدى بر آن خوشهاى سبز تا آن خوشهاى سبز همه زرد گشتى و خشك گشتى، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ» اى و سبع سنبلات اخر يابسات. اخر جمع اخرى و اخرى تأنيث آخر.

ملك از اين خواب بترسيد، متفكر و غمگين گشت، اشراف قوم خود را گفت: «يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ» اى ان كان لكم بها علم فسروها، عبر الطّريق قطعه و عبر الرّؤيا قطع الحكم بها و بتأويلها اخذ ذلك من عبر النّهر و هو مقطعه و شطّه.

«قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ» اى تخاليط احلام كاذبة لا حقيقة لها. يقال لكلّ مختلط من بقل او حشيش او غيرهما ضغث، «وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ» اى ليس تعبير الرّؤيا من شأننا و علمنا. الاحلام جمع حلم و هو ما يرى فى النّوم و الفعل منه حلمت احلم بفتح اللام فى الماضى و ضمّها فى الغابر حلما و حلما فانا حالم.

«وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما» و هو السّاقى، «وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» اى تذكر بعد زمان، يقال ادّكر و ازدجر و ازدان هى دالات الامعان و المبالغة. چون ملك آن‏ خواب بگفت و اشراف قوم وى از تعبير آن عاجز آمدند، آن غلام ساقى را حديث يوسف ياد آمد، بر پاى خاست و آن ملك را آفرين كرد آن گه گفت غلامى كنعانى از آن زليخا زن عزيز بزندان دير سالست تا محبوس است و تعبير خواب نيك داند و در ابتدا كه من با وى بزندان بودم خوابى ديدم پيش وى شدم و با او گفتم و او تعبير كرد چنانك بود و غلامى زيبا و دانا و خردمند است و بر ملّت ابراهيم است و چون من او را ديدم پيوسته بشب نماز كردى و بروز روزه داشتى و بيماران را عيادت كردى و از بهر ايشان دارو خريدى و غمگينان را دلخوشى و مظلومان را تسلّى دادى و نوميدان را بفرج اوميدوار كردى و طعامى كه داشتى در زندان بحاجتمندان دادى و با اين همه هنر جوانى است بلند بالا، سياه چشم، پيوسته ابرو، نيكو اندام، تنگ دهان، روشن ديدار، در خاموشى با مهابت، در گفتار با ملاحت، از دور با صولت، از نزديك با حلاوت، بردبار، نيكوكار، شيرين ديدار، با اين همه مى‏گويد كه از فرزندان ابراهيم خليل‏ام، پسر آن پيغامبر كه بوادى كنعان است: يعقوب بن اسحاق.

ملك گفت به آن غلام ساقى كه رو اين خواب از وى بپرس تا تعبير كند، ساقى رفت و در زندان شد گفت: «يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ» اى الى الملك، فانّ الملك رآها فى منامه. و قيل الى النّاس جميعا، «لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ» تأويل رؤيا الملك، و قيل لعلّهم يعلمون حالك و منزلتك و مقالك فيكون ذلك سبب خروجك من الحبس.

«قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً» و قرأ حفص دابا بفتح الهمزه و هما لغتان كشعر و شعر و نهر و نهر، دابا اى متتابعة. و قيل دابا يعنى على عادتكم المستمرّة الدّائبة و الدّأب العادة و الدّوب المبالغة فى السّير. و الزّرع من الخلق حرث و من اللَّه‏ انبات. معبران گفتند گاو فربه دليل كند بر سال فراخ و نعمت فراوان و گاو نزار ضعيف دليل كند بر خشك سال و قحط و نياز. و همچنين خوشهاى سبز دليل كند بر زرع نيكو رسيده تمام ريع در سال فراخى و خوشهاى خشك دليل كند بر فساد كشت زار و نابودن قوت و تنگى معيشت. يوسف صديق تعبير آن خواب ملك همين كرد و ايشان را فرمود تا در سالهاى فراخى ذخيره نهند خشك سال را كه در پيش بود و در آن ذخيره نهادن راه صواب بايشان نمود از روى نصيحت و شفقت. و ذلك لكونه نبيّا، اينست كه رب العزه گفت: «قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً» اگر چه بلفظ خبر گفت، بمعنى امر است اى ازرعوا، گفت بكاريد هفت سال بكوشش و جهد تمام، «فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ» هر چه از آن بدرويد هم چنان در خوشه بگذاريد، فانّه ابقى له كه دانه در خوشه به بماند «إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ» مگر آن اندك كه ميخوريد، يعنى كم خوريد.

«ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ» اى مجدبات صعاب، و هذا تأويل البقرات العجاف و السنابل اليابسات، «يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ» يريد تأكلون فيها، فاسند الفعل الى الظّرف كقولهم ليله قائم و نهاره صائم. و منه قول الشاعر:

نهارك يا مغرور سهو و غفلةو ليك نوم و الرّدى لك لازم

فالنّهار لا يسهو و اللّيل لا ينام و انّما يسهى فى النّهار و ينام فى اللّيل.

ما قدّمتم لهنّ اى ادّخرتم لهنّ من الحبّ فى السّنين المخصبة، «إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ» تدّخرون استظهارا و عدّة لبذور الزّراعة.

«ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ» هذا من خبر يوسف (ع) عمّا لم يكن فى رؤيا الملك و لكنّه من الغيب الذى اتاه اللَّه عزّ و جلّ، كما قال قتادة زاده اللَّه علم سنة لم يسئلوه عنها. فقال ثمّ يأتى من بعد ذلك عام اى السّنة الثّامنة، «فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ» يغاث از غيث گرفته‏ايد يعنى كه مردمان را باران دهند و نبات و نعمت فراوان بود و روا باشد كه از غوث بود، يقال استغاث فاغاثه اى يغيثهم اللَّه من القحط و الجوع، «وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ» اى يكثر الثمار و الاعناب و السّمسم و الزّيتون فيعصرونها و يتّخذون الادهان و الاشربة. قال ابن عباس يعصرون اى يحلبون المواشى من كثرة المراعى. ابو عبيده گفت: يعصرون از عصرة گرفته‏اند و عصرة نجاتست يعنى كه در آن سال از تنگى و قحط و نياز برهند. حمزه و كسايى تعصرون بتا مخاطبه خوانند اسنادا للفعل الى المستفتين الذّين: «قالوا افتنا» ساقى چون تعبير خواب از يوسف بشنيد باز گشت و ملك را خبر كرد از تعبير وى و نصيحت كه كرد، ملك گفت «ائتونى به» اى بالّذي عبّر رؤياى آن كس كه اين خواب را تعبير كرد بنزد من آريد، همين ساقى باز گشت برسولى و گفت اجب الملك، اى يوسف ترا بشارت باد كه خلاصى آمد، ملك ترا ميخواند اجابت كن، يوسف باين بشارت كه بوى رسيد شادى ننمود و از حليمى كه بود اهتزازى و حركتى چنان كه از زندانيان پديد آمد بوقت خلاص از وى پديد نيامد و آن رسول را گفت: «ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» باز گرد و با خداوند خويش شو و از وى بپرس كه پيش از آنك من بيرون آيم، بپرس تا حال آن زنان كه دستهاى خويش بريدند چيست؟ تا بداند كه ايشان را چه افتاد و از كجا افتاد و آن كيد ايشان را كه ساخت و بان چه خواست! و مراد يوسف آن بود تا كيد زليخا و برائت يوسف بر ملك ظاهر شود و او را هيچ تهمت نماند. قال ابن عباس لو خرج يوسف يومئذ قبل ان يعلم الملك بشأنه ما زالت فى نفس العزيز منه حاجة يقول هذا الّذي راود امرأتى. و قوله: «فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ» اى فاسئله ان يسئل النّسوة ما بالهنّ و شأنهنّ و عمّهنّ بالذّكر دون امرأة العزيز صيانة لها و انّها معهنّ تعريضا لا تصريحا، و يحتمل انّ المعنى ما بالهنّ لم يشهدن ببراءتى و قد عرفن ذلك باقرار امرأة العزيز عندهنّ و هو قولها «وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ»، «إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ» حين قلن لى اطع مولاتك. و قيل اراد بقوله انّ ربّى العزيز اى انّ سيدى اظفير العزيز عالم ببراءتى ممّا قرّفتنى به المرأة. دو حديث درين قصّه درستست از رسول خداى (ص) احدهما دعاه حين قنت على قريش فقال فى قنوته‏

«اللهم اشدد وطأتك على مضر و اجعلها عليهم سبعا كسبع يوسف قحطتهم سبع حتى اكلوا القد و العظام فلما استكانوا».

قال (ص) «اللهم اذقت اول قريش نكالا فاذق آخرهم نوالا فرفه عنهم».

و قال (ص): «رحم اللَّه اخى يوسف ان كان لحليما ذا اناة لما اتاه الرسول».

قال «ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ» الآية... و لو كنت انا لا سرعت الاجابة. و فى بعض الرّوايات عنه (ص): «لو كنت مكانه ما اخبرتهم حتى اشترط ان يخرجونى»، كانّه (ص) استحسن حزم يوسف عليه السلام و صبره حين دعاه الملك فلم يبادر حتّى يعلم انّه قد استقرّ عند الملك صحّة برائته.

قوله: «قالَ ما خَطْبُكُنَّ» چون آن رسول از نزديك يوسف بازگشت و پيغام يوسف به ملك گزارد، ملك كس فرستاد و زليخا را و آن زنان را جمله حاضر كرد و با ايشان گفت: «ما خَطْبُكُنَّ» اى ما شأنكنّ، كار شما و قصه شما چه بود آن روز كه بدعوت زليخا بوديد، ميان زليخا و يوسف چه مخاطبه رفت و سخن زليخا اشارت بچه داشت و يوسف جواب چگونه داد و با زنان بگفت آنچ يوسف گفته بود، يعنى كه ميخواهم تا بدانم كه يوسف در آن حال متّهم بود يا نه؟ ايشان گفتند «حاشَ لِلَّهِ»، بعد يوسف عمّا يتّهم به، «ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ» اى لا نعلم انّه اتى مكروها معاذ اللَّه كه ما از يوسف بدى ديديم يا بر وى تهمتى برديم، دورست يوسف از آنچ بر وى تهمت مى‏برند، ندانيم ما بر وى هيچ بديى و مكروهى. و قيل معناه ما دعوناه الى انفسنا و انّما دعوناه الى امرأة العزيز و ما علمنا سوء ان ندعو الملوك الى طاعة صاحبته. چون آن زنان يوسف را مبرّا كردند، زن عزيز گفت: «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ»، الحصحصة و الحصحاص و التّحصّص و التّحصحص حركة الشي‏ء للظهور و اخذه فيه. زليخا گفت اكنون راستى پيدا شد و حق از باطل جدا شد، يا ملك دل من اگر سنگ بودى آب گشته بودى و اگر آهن بودى نرم شده بودى تا كى ازين صبورى و تا كى ازين درد نهانى، «أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» من او را خواستم، من او را جستم و يوسف در آنچ گفت: «هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي» راست گوى است: «إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ».

آن رسول بازگشت و يوسف را خبر كرد از آنچ زنان گفتند و از آنچ زليخا گفت، يوسف چون آن سخن بشنيد گفت: «ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ» اين ستيهيدن من در زندان و بيرون نيامدن، از آنست تا ملك بداند كه من در خانه عزيز خيانت نكردم و حرمت وى در غيبت وى نگه داشتم، «وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ» اى لا يهدى الخائنين بكيدهم، خيانت اينجا زنا است يعنى لا يصلح عمل الزناة و احوالهم.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ» الآية.... ابتداء بلاء يوسف خوابى بود كه از خود حكايت كرد: «إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً»، و سبب نجات وى هم خوابى بود كه ملك مصر ديد گفت: «إِنِّي أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ» تا بدانى كه كارها بتقدير و تدبير خداست و در كار رانى و كار سازى يكتاست، هر چند سببها پيداست، اما با سبب بماندن خطاست.

پير طريقت گفت: سبب نديدن جهلست اما با سبب بماندن شرك است، از سبب بر گذر تا بمسبّب رسى، در سبب مبند تا در خود برسى، عارف را چشم نه بر لوح است نه بر قلم، نه بسته حوّاست نه اسير آدم، عطشى دارد دايم هر چند قدحها دارد دمادم، اى مهيمن اكرم، اى مفضّل ارحم، يك بار قدح بازگير تا اين بيچاره برزند دم. و گفته‏اند كه يوسف را دو چيز بود بر كمال: يكى حسن خلقت، ديگر علم و فطنت حسن خلقت جمال صورت است و علم و فطنت كمال معنى، پس ربّ العزّه تقدير چنان كرد كه جمال وى سبب بلا گشت و علم وى سبب نجات تا عالميان بدانند كه علم نيكو به از صورت نيكو. و قد قيل فى المثل السّائر: العلم يعطى و ان يبطئ، چون علم رؤيا يوسف را سبب ملك دنيا گشت، چه عجب گر علم صفات مولى عارف را سبب ملك عقبى گردد؟! يقول اللَّه عزّ و جلّ «وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً».

«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ» الآية... توقف يوسف در زندان بعد از آنك خلاصى ديده و دستورى يافته و آن ترديد كه همى‏كرد از آن بود كه تا ملك مصر بچشم خيانت بدو ننگرد كه آن گه هيبت يوسف در دل وى نماند و سخن يوسف در دعوت بوى اثر نكند، لا جرم چون كشف آن حال كردند و برائت يوسف ظاهر گشت سخن وى در او اثر كرد و پند وى او را سود داشت تا آن ملك در دين اسلام آمد و ملّت كفر بگذاشت. قومى گفتند اين ملك فرعون موسى بود و بعد از يوسف زنادقه او را از راه ببردند تا مرتد گشت و بروزگار موسى غرق شد، و قول درست آنست كه نه فرعون موسى بود و در اوّل سوره بيان كرديم. و گفته‏اند ترديد يوسف از آن بود كه تا اين حال مكشوف گردد و كس بسبب وى به تهمتى كه بوى برد گنه كار نشود و در هيچ دل هيچ تهمت بنماند و عصمت نبوّت پيدا گردد تا مردم در وى سخن نيكو گويند و بآن مثوبت يابند همچنانك خليل (ع) گفت: وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ بار خدايا مرا چنان كن كه بآخر روزگار مرا ثنا گويند. و مصطفى (ص) گفت: «اللّهم وفّقنى لما يرضيك عنّى و يحسن فى النّاس ذكرى»

بار خدايا مرا توفيق ده تا آن كار كنم كه تو از من خشنود شوى و نام من در خلق نيكو كند.

و گفته‏اند مردى دعوى دوستى يوسف كرد آن گه كه در زندان بود، يوسف گفت اى جوانمرد دوستى من ترا چه بكارست؟ ازين دوستى مرا ببلا افكنى و خود بلا بينى! پدر من يعقوب مرا دوست داشت بينايى وى در سر آن شد و مرا در چاه افكند، زليخا دعوى دوستى من كرد بملامت مصريان مبتلا گشت و من در زندان دير سال بماندم.

كذلك المصطفى صلى اللَّه عليه و سلّم سكن الى جبرئيل فهجره اربعين يوما و احبّ الكعبة فاخرجه منها كفّار قريش و احبّ عائشة فابتليت بقصّة الافك و مقالة المنافقين.

۷ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي» من خويشتن را بى گناه ندارم و ندانم، «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» كه تن آدمى نهمار بدفرمايست و بدآموز، «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي» مگر آنچ خداوند من ببخشايد و نگاه دارد، «إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (۵۳)» خداوند من عيب پوشست و آمرزگار، بخشاينده و مهربان.

«وَ قالَ الْمَلِكُ» ملك گفت: «ائْتُونِي بِهِ» بمن آريد او را، «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي» تا او را خاصه نفس خويش گيرم، «فَلَمَّا كَلَّمَهُ» چون سخن گفت او با وى، «قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا» گفت تو امروز نزديك ما، «مَكِينٌ أَمِينٌ (۵۴)» پايگاه دارى استوارى و پسنديده‏

«قالَ اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ» يوسف گفت مرا بر خزانهاى اين زمين گمار، «إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (۵۵)» كه من آن را نگاه دارنده‏اى داناام.

«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» و هم چنان جاى ساختيم و پايگاه داديم يوسف را و توان در آن زمين، «يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ» تا جاى مى‏گيرد هر جاى كه خواهد، «نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» رسانيم بخشايش خويش باو كه خواهيم، «وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (۵۶)» و ما ضايع نكنيم مزد نيكوكاران‏

«وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ» و براستى كه مزد آن جهان به است، «لِلَّذِينَ آمَنُوا» ايشان را كه بگرويدند، «وَ كانُوا يَتَّقُونَ (۵۷)» و از بد بپرهيزيدند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي» لمّا قال يوسف (ع) ذلك ليعلم انّى لم اخنه بالغيب. قال له جبرئيل و لا حين هممت بها يا يوسف: و ما ابرّئ نفسى اى ما أزكّي نفسى عن الهمّ، «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» اى انّ نفوس بنى آدم تأمرهم بما تهوى و ان لم يكن فيه رضى اللَّه. فانّى لا ابرّئ نفسى من ذلك و ان كنت لا اطاوعها، «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي» اى الّا رحمة ربّى: يعنى كلّ نفس تأمر صاحبها هواها الّا ما ادركته رحمة اللَّه فدفعته. و قيل المعنى لكن من رحمة اللَّه عصمه ممّا تأمره به نفسه.

معنى اين كلمات آنست كه نفس آدمى ببدى فرمايد و آنچ در آن رضاء اللَّه نبود خواهد و من نفس خود را از آن منزّه نمى‏دارم كه آن در طبع بشرى سرشته اگر چه من آن را مطاوع نبودم و بر تحقيق آن همّت و حركت طبعى عزم نكردم.

آن گه گفت: «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي» اشارتست كه اين برحمت خداوند منست كه هر كه اللَّه تعالى بر وى رحمت كند او را از آن معصوم دارد. جماعتى مفسّران گفتند كه اين همه سخن زليخاست متّصل بآنچ گفت: «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» آن گه گفت ذلك اى الاقرار على نفسى ليعلم يوسف انّى لم اخنه بظهر الغيب و انّ اللَّه لا يهدى كيد الخائنين. اين اقرار كه دادم بر خويشتن بآن دادم كه تا يوسف بداند كه من بظهر الغيب با وى خيانت نكردم و اقرار باز نگرفتم. «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي» عن ذنب هممت به، «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» اذا غلبت الشهوة، «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي» بنزع الشهوة عن يوسف و هذا قول لطيف و هو الاظهر و لا يبعد من قولها: «إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ» مع كفرها فانّ الكفّار مقرّون باللّه عزّ و جلّ، يقول اللَّه تعالى: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ».

«وَ قالَ الْمَلِكُ» لمّا تبيّن للملك عذر يوسف و عرف امانته و علمه قال: «ائْتُونِي بِهِ» چون عقل و علم يوسف بدانست و امانت و كفايت وى او را معلوم شد و عذر وى ظاهر گشت گفت: «ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي» اجعله خالصا لنفسى من غير شركة. پس خاصگيان خود فرستاد بزندان تا يوسف بيرون آيد، يوسف چون خواست كه بيرون آيد زندانيان را دل خوشى داد و بفرج اوميدوار كرد و از بهر ايشان اين دعا كرد: «اللهم اعطف عليهم بقلوب الاخيار و لا تغم عليهم الاخبار» بار خدايا دلهاى نيكان و نيك مردان بر ايشان مشفق گردان و خبرها بر ايشان مپوشان، از اينست كه در هر شهرى زندانيان خبرهاى اطراف بيشتر دانند و در ميان ايشان اراجيف بسيار رود. چون از زندان بدر آمد بر در زندان بنشست و گفت هذا قبور الاحياء و بيت الاحزان و تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء، پس غسل كرد و اسباب نظافت بكار داشت و جامه نيكو در پوشيد و قصد سراى ملك كرد، چون بدر سراى ملك رسيد بايستاد و گفت: حسبى ربّى من دنياى، حسبى ربّى من خلقه عزّ جاره و جلّ ثناؤه و لا اله غيره، پس در سراى ملك شد گفت: اللّهم انّى اسئلك بخيرك من خيره و اعوذ بك من شرّه و شرّ غيره. چون بر ملك رسيد بر ملك سلام كرد بزبان عربى، ملك گفت ما هذا اللسان؟ قال لسان عمّى اسماعيل، آن گه او را بعبرانى دعا گفت، ملك گفت اين چه زبانست؟ گفت زبان پدران من يعقوب و اسحاق و ابراهيم.

و گفته‏اند كه ملك زبانها و لغتهاى بسيار دانست، به هفتاد زبان با يوسف سخن گفت و يوسف بهر زبان كه ملك با وى سخن گفت هم بآن زبان جواب وى ميداد، ملك را آن خوش آمد و از وى بپسنديد و يوسف را آن وقت سى سال از عمر گذشته بود، ملك با نديمان و نزديكان خود مى‏نگرد و مى‏گويد: جوانى بدين سن كه اوست با اين علم و عقل و زيركى و دانايى عجبست و طرفه‏تر آنست كه ساحران و كاهنان روزگار از تعبير آن خواب كه من ديدم درماندند و او بيان كرد و از عاقبت آن ما را خبر كرد! آن گه ملك گفت خواهم كه آن خواب و تعبير آن بمشافهت از تو بشنوم، يوسف آن چنان كه ملك ديده بود بخواب از اوّل تا آخر بگفت و تعبير آن بر وى روشن كرد، ملك گفت اكنون رأى تو اى صدّيق درين كار چيست و رشد ما و صلاح ما در چيست؟ يوسف گفت باين هفت سال كه در پيش است بفرماى تا نهمار زرع كنند و چندانك توانند جمع كنند در انبارها و دانهاى قوت همه در خوشه‏ها بگذارند تا هم مردمان را قوت بود و هم چهار پايان را علف. و نيز چون جمع طعام كرده باشند بروزگار قحط كه از اطراف خلق روى بتو نهند، چنانك خود خواهى توانى فروختن و از آن گنجهاى عظيم توان نهادن، ملك گفت: و من لى بهذا و من بجمعه؟