فقال يوسف: «اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ» اى ولّنى امر خزائن مصر يعنى خزائن الطّعام المدّخرة للقحط، «إِنِّي حَفِيظٌ» احفظ ما يجب حفظه، «عَلِيمٌ» اعلم المواضع الّتى يجب ان توضع الاموال فيها. قال الزجاج انّما سأل ذلك لانّ الانبياء عليهم السلام بعثوا لاقامة الحق و وضع الاشياء مواضعها فعلم انّه لا يقوم احد بذلك مثله و لا احد اقوم منه بمصلحة النّاس فاراد الصّلاح و الثّواب. يوسف دانست كه در روزگار قحط مصالح مردمان چنانك وى نگه دارد هيچ كس نگه ندارد، از بهر آن گفت: «اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ». و قيل هذه الاية حجّة فى نظريّة النفس بالحق عند الحاجة اليها و لا يكون من التزكية المنهىّ عنها، بقوله «فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ». درين آيت تقديم و تأخير است، تقديره اجعلنى على خزائن الارض انّى حفيظ عليم، فقال الملك «إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ» اى اجابه الى ملتمسه، مكين اى ذو مكانة و منزلة، امين مأمون قد عرفنا امانتك و براءتك، و قيل امين آمن لا تخاف العواقب فمر لي بما هديت اليه و اشرت به.
عن ابن عباس قال قال رسول اللَّه (ص): «رحم اللَّه اخى يوسف لو لم يقل اجعلنى على خزائن الارض لاستعمله من ساعته و لكنّه اخّر ذلك سنة فاقام فى بيته عنده سنة مع الملك».
پس از آنك اين سخن ميان ايشان برفت يوسف يك سال در خانه ملك مىبود، عزيز و مكرّم و محترم و ملك مىگفت تو از خاصگيان و مقرّبان منى، در مملكت من هيچيز از تو دريغ نيست و هر چه انواع اكرام و احسانست ترا مبذولست مگر آنك با تو طعام نخورم. يوسف گفت چرا نخورى با من طعام؟ گفت از بهر آنك بنده بودهاى، يوسف گفت من سزاوارترم كه از تو ننگ دارم كه من پسر يعقوب بن اسحاق بن ابراهيمام، و مقصود ملك آن بود تا بحقيقت بداند كه وى كيست. چون بدانست با وى طعام خورد و اكرامهاى عظيم كرد.
ابن عباس گفت چون آن يك سال بسر آمد ملك بفرمود تا شهر را آيين بستند و سراى ملك بياراستند و تخت زرّين بجواهر مرصّع كرده بنهادند و يوسف را بر تخت نشاند بعد از آنك وى را خلعت گرانمايه پوشانيد و تاج بر سر نهاد و مملكت مصر بوى تسليم كرد و اميران و سرهنگان و سروران لشكر همه را بخدمت وى بداشت و اظفير را معزول كرد و يوسف را بجاى وى بنشاند و بر آنچ او داشت بسيار بيفزود. چون روزى چند برآمد اظفير بمرد و ملك زليخا را بزنى بيوسف داد، آن گه ملك مصر بوى راست شد، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ».
بروايتى ديگر گفتهاند كه پس از مرگ اظفير، زليخا عاجز گشت و مالى كه داشت از دست وى بشد و در يمن برادران داشت كه ملوك يمن ايشان بودند، دشمن بر ايشان دست يافت و همه را بكشتند و مملكت بدست فرو گرفتند، زليخا تنها و بيچاره بماند مال از دست شده و مرگ گراميان ديده و روزگار دراز اندوه عشق «۳» يوسف كشيده پير و نابينا و عاجز گشته و ذل و انكسار درويشى بر وى پيدا شده و با اين همه هنوز بت مىپرستيد، آخر روزى در كار خويش و بت پرستيدن خويش انديشه كرد، از كمين گاه غيب كمند توفيق درو انداختند، روى با آن بت خويش كرد گفت اى بتى كه نه سود كنى نه زيان و عابد تو هر روز كه برآيد نگونسارتر و زيانكارتر! از تو بيزار گشتم و از عبادت تو پشيمان شدم و بخداى يوسف ايمان آوردم.
آن گه بت را بر زمين زد و روى بآسمان كرد، گفت: اى خداى يوسف اگر عاصى مىپذيرى اينك آمدم بپذير، و اگر معيوبان را مينوازى منم معيوب بنواز، ور بيچارگان را چاره ميكنى منم درمانده و بيچاره چاره من بساز، اى خداى يوسف دانى كه بجمال بسى كوشيدم و بمال جهد كردم و در چاره و حيلت بسى آويختم و سياست و صولت نمودم و بمقصود نرسيدم وز آن پس مرگ گراميان ديدم و فراق خويشان چشيدم و رنج درويشى و عشق يوسف بر دلم هر روز تازه تر و جوان تر، بار خدايا بر من ببخشاى و يوسف را بمن نماى كه از همه حيلتها و چارها عاجز گشتم و خيره فرو ماندم. زليخا اين تضرع و زارى بر درگاه عزّت همىكرد و يوسف آنجا كه بود تقاضاى ديدار زليخا از دلش سر برمىزد. انديشه و تفكر زليخا بر دل يوسف غالب گشت، با خود همىگفت كاشكى بدانستمى كه زليخا را حال بچه رسيد و كجا افتاد تا اگر در حال وى خللى است من با وى احسان كردمى و فساد معيشت وى بصلاح باز آوردمى كه او را بر من حقهاست. و آن روز كه يوسف اين سخن گفت و زليخا آن دعا كرد پانزده سال گذشته بود كه يوسف، زليخا را نديده بود. يوسف آن روز از سر آن انديشه برخاست با خيل و حشم كه من امروز سر آن دارم كه تماشا را گرد مصر برآيم و تنزّه كنم، بظاهر تنزّه مينمود و بباطن احوال زليخا را تعرّف هميكرد، بهر كويى كه همىرسيد از احوال درويشان همىپرسيد تا مگر زليخا بميان برآيد، آخر بسر كوى زليخا رسيد و زليخا شنيده بود كه يوسف همىگذرد بسر كوى آمده و انتظار رسيدن وى مىكرد، چون در رسيد او را گفتند اينك زليخا درويش و نابينا و عاجز گشته، يوسف آنجا توقف كرد، زليخا را دست گرفتند و فرا پيش وى بردند، حوادث روزگار در وى اثر كرده از اشك ديده مژگانش همه بريخته و نابينا گشته، شماتت اعداش گداخته و فراق گراميانش ماليده. يوسف كه وى را ديد آب در چشم آورد و اندوهگن گشت و با وى ساعتى بايستاد و زليخا آواز ركاب داران و صهيل اسبان و بردابرد چاووشان همىشنيد و ميگريست و دست بر اسب يوسف همىماليد و مىگفت سبحان الّذى اعزّ العبيد بعزّ الطّاعة و اذلّ الملوك بذلّ المعصية.
آن گه گفت اى يوسف مرا بسراى خود خوان كه با تو حديثى دارم، يوسف فرمود تا او را بسراى بردند و خود برآمد و بسراى آمد، زليخا بيامد و پيش يوسف بنشست گفت اى يوسف از خاندان نبوّت حرمت داشتن و حق شناختن بديع نبود و ممتحن را نواختن عجب نبود، اى يوسف اوّل بدانك من ايمان آوردهام بيگانگى خداى آسمان و كردگار جهانيان، او را يكتا و يگانه دانم بى شريك و بى انباز و بى نظير و بى نياز، از آن دين كه داشتم برگشتم و دين حق پذيرفتم و ملّت اسلام گزيدم و پسنديدم، اكنون بتو سه حاجت دارم: يكى آنست كه من دانم تو بر خداوند خود كريمى و بنزديك وى پايگاه بلند دارى از من بوى شفيع باشد تا چشم روشن بمن باز دهد، يوسف زبان تضرّع بگشاد و دعا كرد گفت: الهى بحقّ محمّد و آله ان تردّ على هذه الضّعيفة بصرها و لا تخجلني عندها و عند النّاس. زليخا گفت يا يوسف الحمد للَّه كه حاجت روا شد و چشم من بديدار تو روشن كرد و دل من به معرفت ايمان نورانى كرد. يوسف گفت ديگر حاجت چيست؟ زليخا گفت دعا كن تا جمال بمن باز دهد، يوسف رداء خود بر وى افكند و دعا كرد، زليخا چنان شد كه از نخست روز كه يوسف را ديد. حاجت سوم آن بود كه گفت مرا بزنى بخواه، سر در پيش افكند باين انديشه تا جبرئيل آمد و گفت ملك جلّ جلاله مى گويد: زليخا تا اكنون بحيلت و چاره خود ترا ميطلبيد لا جرم بتو نمىرسيد، اكنون ترا از ما طلب كرد و بسبب تو با ما صلح كرد، حاجت وى روا كن، يوسف بفرمان اللَّه تعالى او را بزنى بخواست، چون بهم رسيدند يوسف گفت: أ ليس هذا خيرا ممّا كنت تريدين؟ فقالت ايّها الصدّيق لا تلمنى فانّى كنت امرأة حسناء ناعمة كما ترى فى ملك و دنيا و كان صاحبى لا يأتى النّساء و كنت كما جعلك اللَّه فى حسنك و هيئتك فغلبتنى نفسى فوجدها يوسف عذراء فاصابها و ولد له منها ابنان: افرائيم و ميشا.
پس زليخا بر عبادت اللَّه تعالى چنان حريص شد كه يك ساعت فارغ نبودى و يوسف بخلوت وى رغبت همىكرد و زليخا احتراز همىكرد! يوسف گفت اى زليخا باين مدت كوتاه چنين از من ملول گشتى كه در صحبت من رغبت همىنكنى! زليخا دست وى ببوسيد و گفت حاشا كه من از تو ملول شوم يا سر در چنبر تو نيارم كه ترا بسه سبب دوست دارم: يكى آنك معشوق ديرينه منى، ديگر شوى محتشم منى، سوم پيغامبر خداى منى جلّ جلاله، لكن آن گه كه در طلب تو بودم از خدمت حق غافل بودم، اكنون كه او را بشناختم تا از عبادت وى فارغ نباشم با خدمت تو نپردازم.
«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا» اى كذلك التّمكين الاوّل بالانعام عليه بالخلاص من السّجن، «مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» جعلناه ممكّنا فى تدبير ارض مصر، «يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ» اى يختار اطيبها و ينزل منها حيث اراد. البواء المنزل يقال بوّأته فتبوّء. و قرأ ابن كثير حيث نشاء بالنّون على معنى حيث يشاء اللَّه و يرضاه ثناء على يوسف و من قرأ بالياء فانّه اسند الفعل الى يوسف تفضيلا له على غيره بذلك و دلالة على تمكينه له ما لم يكن لغيره. قوله «نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» اخبار من اللَّه انّه ينعم على من يشاء من عباده كما انعم على يوسف، «وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» ثواب الموحّدين.
قال ابن عباس: اجر المحسنين اى الصّابرين بصبره فى البئر و صبره فى السّجن و صبره فى الرّق و صبره عمّا دعته اليه المرأة. قال مجاهد: فلم يزل يدعو الملك الى الاسلام و يتلطّف له حتّى اسلم الملك و كثير من النّاس فهذا فى الدّنيا، «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ» اى ما يعطى اللَّه من ثواب الآخرة خير للمؤمنين، يعنى انّ ما يعطى اللَّه يوسف فى الآخرة خير ممّا اعطاه فى الدّنيا.
و لقد انشد البحترى:
كتب بعضهم الى صديق له:
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي» الآية... يوسف (ع) آن گه كه گفت ذلك ليعلم انّى لم اخنه بالغيب، توفيق و عصمت حق ديد، باز چون گفت و ما ابرّئ نفسى، تقصير در خدمت خود ديد، آن يكى بيان شكر توفيق است و اين يكى بيان عذر تقصير است و بنده بايد كه پيوسته ميان شكر و عذر گردان بود، هر گه كه با حق نگرد نعمت بيند بنازد و در شكر بيفزايد، چون با خود نگرد گناه بيند بسوزد و بعذر پيش آيد، بآن شكر مستحق زيادت گردد، باين عذر مستوجب مغفرت شود.
پير طريقت ازينجا گفت: الهى گاهى بخود نگرم گويم از من زارتر كيست؟
گاهى بتو نگرم گويم از من بزرگوارتر كيست؟!
فضيل عياض را ديدند از خلق عزلت گرفته و در آن زاويهاى از زواياى مسجد تنها نشسته و ذكر حق را مونس خود كرده، خلوتى كه جوانمردان را بر بساط انبساط در خيمه «وَ هُوَ مَعَكُمْ» با حق بود با دست آورده، دوستى فرا رسيد او را تنها ديد، بديدار وى تبرّك گرفت، پيش وى بنشست، فضيل گفت: يا اخى ما اجلسك الىّ، چه ترا بر آن داشت كه درين خلوت ما زحمت آوردى، نهمار فارغى كه بما ميپردازى، درويش گفت معذورم دار كه من ندانستم و از وقت و وجد تو بى خبر بودم، اكنون از وقت خويش ما را خبرى باز ده و از روش خويش نكتهاى بگوى تا از صحبت تو بىنصيب نباشيم. فضيل گفت آنچ ترا سزاست بگويم: بدانك فضيل را از گزارد شكر نعمت منعم و از عذر خواست زلّت خويش با ديگرى پرداخت نيست و در دل وى نيز چيزى را جاى نيست، گاهى بخود نگرم عذر زلّت خواهم، گاهى بدو نگرم شكر نعمت گزارم، فضيل آن گه روى سوى آسمان كرد گفت: الهى آن طاقت كه دارد كه بخود شكر نعمت تو كند؟ آن كيست كه بسزاى تو ترا خدمت كند؟
اليه مغبون كسى كه نصيب او از دوستى تو گفتارست، او را كه درين راه جان و دل بكارست، او را با وصل تو چه كارست؟ الهى ما را از نعمت تو اين بس كه هرگز در مهر تو شكيبا نبوديم و بجان و دل خاك سر كوى تو مىبوئيم. و بدست اميد حلقه در دوستى مىكوبيم و هر جاى كه در جهان گم شدهايست قصّه خود با او مىگوييم، آن گه روى با درويش كرد گفت: اخف مكانك و احفظ لسانك و استغفر اللَّه لذنبك و للمؤمنين و المؤمنات.
قوله «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» بدانك نفس را چهار رتبت است: اول نفس امّاره، پس نفس مكاره، سيم سحّاره، چهارم مطمئنّة. نفس امّاره آنست كه در بوته رياضت نگذشته پوست هستى از وى بد باغت باز نيفتاده و با خلق خدا بخصومت برخاسته و هنوز بر صفت سبعيّت بمانده، پيوسته در پوستين خلق افتاده، همه خطبه بر خود كند، هميشه قدم بر مراد خود نهد، در عالم انسانيّت مىچرد و از چشمه هوا آب ميخورد، جز خوردن و خفتن و كام راندن چيزى ديگر نداند، ربّ العزّه خداوندان اين نفس را ميگويد «ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» آدمى رنگست بصورت، اما شيطان بود بصفت، اينست كه گفت شياطين الانس و الجنّ، حجاب عظيم است و قاطع دين است، معدن فسقها و مركز شرّها، اگر كسى از وى بتواند رست بمخالفت وى تو اندرست، كه قرآن مجيد خبر چنين ميدهد: «وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى» و جمله انبياء و رسل كه آمدند ايشان را بقهر و جهاد اين نفس فرمودند. مصطفى (ص) گفت: «رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر، اصعب الجهاد جهاد النفس، جاهدوا فى اللَّه حق جهاده»، حقّ مجاهدت آنست كه صفات نفس امّاره چون حرص و شهوت و شره و حقد و كبر و عداوت و بغض آن را پرورش ندهى و زير دست خود دارى، هر گه كه سر برزند آن را بسنگ جهد از خود باز ميدارى چنانك آن جوان مرد گفته:
امّا نفس مكّاره فروترست از نفس امّاره، قوّت آن ندارد كه مقاومت مرد كند، اما پيوسته در كمين بود تا كى دست يابد، و مثالش آنست كه چون مريد را در راه مجاهدت و رياضت در مقام جمعيت بيند، سفرى از سفرهاى طاعت چون حجّ و غزا و زيارت در پيش وى نهد، گويد اين بهتر و در منازل طاعات اين قدم عاليتر، و وى در آنچ گفت راستگوى است، امّا مكرست كه ميكند و تلبيس كه ميخواهد تا مريد را از مقام جمعيّت بيفكند و او را در اين سفر پراكنده خاطر و سرگردان كند و باشد كه بمقصود رسد و باشد كه نرسد، و اگر رسد باشد كه اين جمعيت هر گز باز نبيند، جنيد از اينجا گفت: هزار مريد با ما قدم درين راه نهادند همه فرو شدند و من بر سر آمدم، و مريدان را در راه ارادت، پير از بهر اين ميبايد كه پيران منازل اين راه شناخته باشند و كمين گاه نفس مكّاره بر ايشان پوشيده نماند تا احوال مريدان را تتبع ميكنند و آنچ سازگار قدم ايشان بود بر آن دلالت مىكنند. بزرگان دين گفتند مرد تا صاحب تمكين نشود از نفس مكّاره ايمن نگردد، و آب اندك بقدرى نجاست پليد گردد اما بحر هرگز پليد نگردد، حال اهل بدايت باريك بود، خاطر ذميمه از نفس مكّاره خيزد، او را بجنباند، اما حال اهل تمكين و ارباب نهايت كوه باشد و باد كوه را نتواند جنبانيد، و بعد از نفس مكاره نفس سحّاره است، گرد اهل حقيقت گردد چون او را بر طاعات و انواع رياضات محكم بيند، گويد بر نفس خود رحمت كن انّ لنفسك عليك حقّا، چون مرد نه محقق باشد او را از مقام حقيقت با مقام شريعت آرد، رخصت پيش وى نهد و هر جا كه رخصت آمد آرام نفس پديد آمد از آنجا نفس قوّت گيرد و او را بقدم اوّل باز برد، نفس امّاره باز ديد آيد.
ابراهيم خواص گفت: چهل سال با نفس در منازعت بودم كه از من نان و ماست ميخواست، روزى مرا بر وى رحمت آمد، درمى سيم حلال بچنگ آوردم، در بغداد مىرفتم تا نان و ماست خرم، در خرابهاى شدم پيرى را ديدم در آن گرما گرم افتاده و زنبوران از هوا در مىپريدند و از وى گوشت بر ميگرفتند، ابراهيم گفت مرا بر وى رحمت آمد، گفتم مسكين اين مرد، سر برداشت و گفت اى خواص در من چه مسكينى مىبينى، نه تاج اسلام بر سر منست و گوهر معرفت در دل من، مسكين تويى كه به چهل سال شهوت نان و ماست از نفس خود منع نمىتوانى كرد.
در جمله بدانك نفس سحّاره مرد را به معصيت نفرمايد، بطاعت فرمايد، چون مرد قدم در كوى طاعت نهد از عين طاعت وى رنگى برآرد، گويد آخر تو بهترى از آن مرد شراب خوار فاسق، مرد در خود اين اعتقاد كند، خود را بچشم پسند نگرد و ديگران را بچشم حقارت تا هلاك از وى برآيد.
صدّيق اكبر رضى اللَّه عنه بديده حقيقت نظر در خود كرد، حقيقت خود بديد گفت: اقيلونى فلست بخيركم، اى صدّيق تو خود را اين همى گويى و دين اسلام و شرع مقدس بر تو اين خطبه ميكند كه: خير النّاس بعد رسول اللَّه ابو بكر الصدّيق، از آنجا نفس مطمئنّه آغاز كند و اين نفس انبياء و اولياست، در پرده رعايت بند عصمت دارد، آنها كه انبيااند در سراپرده عصمتاند و آنها كه اوليااند در پرده حفظ و رعايتاند، اگر يك لحظه بند عصمت ازيشان برداشتندى، ازيشان همان آمدى كه از فرعون و هامان، و اگر يك نفس حفظ و حياطت و رعايت از اوليا منقطع گشتى همه اوليا زنّار در بستندى! اگر هزار سال احمد عربى ميرفتى اگر «دَنا فَتَدَلَّى» نبودى كجا رسيدى؟
پير طريقت گفت: الهى شاد بدانم كه اوّل من نبودم تو بودى، آتش يافت با نور شناخت تو آميختى، از باغ وصال نسيم قرب تو انگيختى، باران فردا نيّت برگرد بشريّت ريختى، بآتش دوستى آب و گل بسوختى تا ديده عارف بديدار خود آموختى.
۸ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ» آمدند برادران يوسف، «فَدَخَلُوا عَلَيْهِ» بر او در شدند، «فَعَرَفَهُمْ» يوسف ايشان را بشناخت، «وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (۵۸)» و ايشان او را نشناختند.
«وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» چون ايشان را بساخت گسيل كردن را، «قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ» گفت آن برادر هم پدر خويش بر من آريد، «أَ لا تَرَوْنَ» نمىبينيد، «أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ» كه من بهره حاضر كيل او تمام مىسپارم، «وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ (۵۹)» و نيك ميزبانى من نمىبينيد.
«فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ» اگر آن برادر را با خود نياريد به من، «فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي» شما را بنزديك من بردن را بار نيست، «وَ لا تَقْرَبُونِ (۶۰)» و نزديك من ميائيد.
«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» گفتند آرى بكوشيم با پدر و بخواهيم ازو، «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ (۶۱)» و چنين كنيم.
«وَ قالَ لِفِتْيانِهِ» يوسف گفت غلامان خويش را، «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ» آن چيز كه ايشان آوردهاند ببهاى گندم، آن در ميان گندم پنهان كنيد، «لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها» تا مگر آن را بشناسند، «إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ» چون با خانه و كسان خود شوند، «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۶۲)» مگر باز آيند.
«فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ» چون با پدر شدند، «قالُوا يا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ» بار از ما باز گرفتند، «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا» بفرست با ما برادر ما، «نَكْتَلْ» تا بار او بستانيم، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۶۳)» و ما او را نگه بآنانيم.
«قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ» يعقوب گفت استوار دارم شما را برو، «إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ» مگر هم چنان كه شما را استوار داشتم بر برادر او پيش ازين، «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً» اللَّه خود به است بنگهبانى، «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (۶۴)» و او مهربان تر مهربانانست.
«وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ» چون بار خويشتن بگشادند، «وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ» آنچ برده بودند يافتند، «رُدَّتْ إِلَيْهِمْ» كه با ايشان داده بودند، «قالُوا يا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «ما نَبْغِي» ما دروغ نمىگوئيم، «هذِهِ بِضاعَتُنا» اينك بضاعت ما، «رُدَّتْ إِلَيْنا» بما باز دادند، «وَ نَمِيرُ أَهْلَنا» و كسان خويش را طعام آريم، «وَ نَحْفَظُ أَخانا» و برادر خويش را نگه داريم، «وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ» و شتر وار او بيفزائيم، «ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ (۶۵)» آن شتر وار فزودن ما را آسان، «قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ» گفت بنفرستم با شما، «حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» تا مرا پيمان دهيد از زبان خويش از اللَّه تعالى، «لَتَأْتُنَّنِي بِهِ» كه او را با من آريد، «إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ» مگر كه همه هلاك شويد و ناتوان مانيد، «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» چون او را از خويشتن پيمان دادند و ببستند، «قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ (۶۶)» گفت اللَّه تعالى بر اينچ گفتيم يار است و گواه.
«وَ قالَ يا بَنِيَّ» يعقوب گفت اى پسران من، «لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ» چون آنجا شويد از يك در در مرويد، «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» از درهاى پراكنده در شويد، «وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ» و من شما را در آن بكار نيايم و با خواست او چيز نتوانم، «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» هيچ نيست خواست و كار مگر خداى را، «عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» كار باو سپردم و پشت باو باز كردم، «وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (۶۷)» و كار سپاران كار باو سپارند.
«وَ لَمَّا دَخَلُوا» و آن گه كه در شدند، «مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» از آن درهاى پراكنده كه پدر فرموده بود ايشان را، «ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ» سود نداشت آن حذر ايشان را هيچيز از خواست خدا و بكار نيامد، «إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها» مگر آنك چيزى در دل يعقوب افتاد خواست تا از دل وى بيرون شود، «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» و يعقوب با دانش بود، «لِما عَلَّمْناهُ» كه ما آموخته بوديم او را «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (۶۸)» لكن بيشتر مردمان نميدانند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ» مفسران و اصحاب اخبار پيشين گفتند كه چون ملك مصر بر يوسف راست شد و مملكت را ترتيب داد همان سال آثار بركت وى پيدا گشت، رود نيل وفا كرد و نعمت فراخ گشت، جبرئيل آمد و گفت امسال اوّل آن سال هفت گانه است كه خصب و فراخى نعمت بود، يوسف بفرمود تا همه صحرا و بوادى تخم ريختند، آنجا كه چشمه آب و رود بود بآب آن را بپروردند و آنجا كه آب نبود يوسف دعا كرد تا ربّ العزّه باران فرستاد و آن را بباران بپروردند، آن گه كندوها و انبارها از آن خوشهاى غلّه پر كردند و همچنين هفت سال پياپى جمع همى كردند. پس ابتداء سال قحط آن بود كه ملك ريّان در خانه خفته بود در ميانه شب آواز داد كه يا يوسف الجوع الجوع. فقال يوسف هذا اوان القحط پس هفت سال برآمد كه درخت برنياورد و كشته خوشه نپرورد، اهل مصر سال اوّل طعام از يوسف خريدند بنقد تا در مصر يك درم و يك دينار بدست هيچ كس نماند مگر كه همه با خزينه ملك شد. دوم سال هر چه چهارپايان و بار گيران بودند همه دربهاى طعام شد. سوم سال هر چه پيرايه و جواهر بود، چهارم سال هر چه بردگان بودند از غلامان و كنيزكان، پنجم سال هر چه ضياع و عقار و مسكن بود، ششم سال فرزندان خود را ببندگى بفروختند. هفتم سال مردان و زنان همه تنهاى خويش ببندگى به يوسف فروختند تا در مصر يك مرد و يك زن آزاد نماند، پس ملك با يوسف مشورت كرد در كار مصريان و يوسف را وكيل خود كرد بهر چه صواب بيند در حقّ ايشان، گفت اى يوسف راى آنست كه تو گويى و صواب آنست كه تو بينى و هر چه تو كنى در حقّ ايشان پسنديده منست.
يوسف گفت: «انى اشهد اللَّه و اشهدك انى اعتقت اهل مصر عن آخرهم و رددت عليهم املاكهم». و روى انّ يوسف كان لا يشبع من الطّعام فى تلك الايّام، فقيل له تجوع و بيدك خزائن الارض، فقال اخاف ان شبعت ان انسى الجائع و امر طبّاخ الملك ان يجعل غذاه نصف النّهار و اراد بذلك ان يذوق الملك طعم الجوع فلا ينسى الجائعين و يحسن الى المحتاجين فمن ثمّ جعل الملوك غذا هم نصف النّهار.
پس غربا و قحط رسيدگان از هر جانب قصد مصر كردند و هر كه رسيدى يوسف شتروارى بار بوى دادى، اين خبر بكنعان رسيد و اهل كنعان از نايافت طعام و گرسنگى بغايت شدّت رسيده بودند و بى طاقت گشته. فقال يعقوب لبنيه يا بنىّ انّ بمصر رجلا صالحا فيما زعموا يمير النّاس، قالوا و من اين يكون بمصر رجل صالح و هم يعبدون الاوثان، قال تذهبون فتعطون دراهمكم و تأخذون طعامكم فخرجوا و هم عشرة حتّى اتوه: فذلك قوله «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ» يعنى من ارض ابيهم و هى الحسمى و القريّات من ناحية كنعان و هى بدو و ارض ماشية مىگويد آمدند برادران يوسف بمصر تا طعام برند مردمان خويش را، «فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ» يوسف، «وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» نكر و انكر لغتان بمعنى واحد. يوسف ايشان را بشناخت و ايشان يوسف را نشناختند، ابن عباس گفت از آن نشناختند كه از آن روز باز كه او را در چاه افكندند تا اين روز كه او را ديدند چهل سال گذشته بود و در دل ايشان هلاك وى مقرر بود. و گفتهاند كه يوسف خود را بزىّ ملوك بايشان نمود، تاج بر سر و طوق زر در گردن و جامه حرير بر تن بر تخت ملك نشسته، از آن جهت او را نشناختند.
و قيل كان بينه و بينهم حجاب، چون برادران در پيش وى شدند بعبرانى سخن گفتند، يوسف چنان فرا نمود كه سخن ايشان نمىداند، ترجمان در ميان كرد تا كار بر ايشان مشتبه شود، آن گه گفت: من انتم و ما امركم و لعلّكم عيون جئتم تنظرون عورة بلادنا شما كه باشيد و بچه كار آمديد؟ چنان دانم كه جاسوسانيد تا احوال بلاد ما تعرّف كنيد و پوشيدههاى ما را بغور برسيد و انگه لشكر آريد، ايشان گفتند: و اللَّه ما نحن بجواسيس و انّما نحن اخوة بنواب واحد و هو شيخ كبير يقال له يعقوب نبى من الانبياء. قال فكم انتم؟ قالوا كنّا اثنى عشر رجلا فذهب اخ لنا الى البريّة فهلك فيها و كان احبّنا الى ابينا. قال انتم ها هنا؟ قالوا عشرة. قال فاين الآخر؟ قالوا عند ابينا و هو اخو الّذي هلك من امّه و ابونا يتسلّى به. قال فمن يعلم انّ الّذي تقولون حقّ؟
قالوا يا ايّها الملك انّا ببلاد لا يعرفنا احد، فقال يوسف فائتونى باخيكم الّذي من ابيكم ان كنتم صادقين، فانا ارضى بذلك.
يوسف بتدريج سخن با ايشان بآنجا رسانيد كه گفت اگر آنچ مىگوئيد كه ما نه جاسوسانيم كه پسران پيغامبريم آن برادر هم پدر بياريد تا صدق گفت شما پديد آيد. و گفتهاند يوسف ايشان را هر يكى شتروارى بار بفرمود، ايشان گفتند آن برادر هم پدر ما را نيز شتروارى بفرماى، يوسف بفرمود، آن گه گفت آن برادر را با خود بياريد تا دانم كه راست مىگوئيد، پس اگر نياريد دروغ شما مرا معلوم گردد و شما را هيچ بار پس از آن ندهم.
اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» الباء زائدة اى جهّزهم جهازهم يعنى كال لهم طعامهم و اوقر جمالهم و انّما سمّى جهاز المرأة لانه عتاد تزفّ العروس فيه. يقال تجهز فلان اذا استعد للذّهاب و الاجهاز قتل الجريح، «قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ» نكرّ قوله باخ لكم و حقّه التعريف، لانّ التقدير باخ لكم قد سمعت به و الوصف ينوب عن التّعريف، «أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ» اى اتمّه و الكيل ها هنا اسم لنصيب الرّجل من الطعام، «وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ» اى المضيفين، و ذلك انّه احسن ضيافتهم.
«فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي» اى لا تباع الميرة منكم فتكال لكم، «وَ لا تَقْرَبُونِ» جزم لانّ معناه النّهى اى لا تقربوا دارى و لا بلادى.
قال الزجاج: القراءة بالكسر و هو الوجه و يجوز و لا تقربون بفتح النّون لأنّها نون جماعة كما قال فبم تبشّرون بفتح النّون و يكون و لا تقربون لفظه لفظ الخبر و معناه معنى الامر.
«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» اى نجتهد فى طلبه من ابيه، اصله من راد يرود اذا جاء و ذهب، «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ» ما امرتنا به، اين لفاعلون آنست كه عرب گويند نزلت بفلان فاحسن قرءانا و فعل و فعل يكنون بهذه اللّفظة عن افاعيل الكرم، و يقولون غضب فلان فضرب و شتم و فعل و فعل يكنون عن افاعيل الاذى. قيل اراد يوسف بذلك تنبيه يعقوب على حال يوسف. و قيل امره اللَّه بذلك.
و گفتهاند كه يوسف چون برادران را ديد و احوال يعقوب شنيد گريستن بر وى افتاد برخاست و در سراى زليخا شد، گفت برادران من آمدهاند و مرا نمىشناسند و من ايشان را مىشناسم، زليخا گفت مرا دستورى ده تا براى ايشان دعوتى سازم و از پس پرده ايشان را ببينم، يوسف او را دستورى داد و زليخا ايشان را از پس پرده مىديد و يوسف خبر پدر از ايشان همى پرسيد تا روبيل بخنديد و گفت سبحان اللَّه پندارم اين عزيز يكى است از ما كه از ديرگاه باز غايب بوده اكنون خبر خانه خود همى پرسيد، يوسف گفت مرا اين عادتست كه دوست دارم با غربا حديث كردن و استعلام اخبار از ايشان كردن. پس آن شب ايشان را بمهمانى باز گرفت، بامداد بار ايشان بفرمود و غلامان خود را گفت، آن بضاعت كه ايشان آوردهاند ببهاى گندم در ميان گندم نهيد پنهان ايشان.
اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ قالَ لِفِتْيانِهِ» قرأ حمزه و الكسائى و حفص: «لفتيانه» بالالف، الفتية و الفتيان جمع فتى و اراد بالفتية ها هنا العبيد و المماليك. بضاعت ايشان بود كه ببهاى گندم داده بودند، قتاده گفت لختى درم بود، و قيل كانت نعالا و ادما، و اين از بهر آن بايشان داد كه ايشان را ديگر درم نبود كه بگندم خريدن آيند. و گفتهاند از بهر آن كرد كه از ديانت و امانت ايشان شناخت كه ايشان بى بها طعام نخورند، چون آن بضاعت بينند باز گردند و باز آرند و نيز عار آمد او را بهاى طعام از پدر و برادران گرفتن.
الرّحال جمع رحل و الرّحل هاهنا المتاع و لذلك سمّى الرّحل الّذى يأوى اليه الانسان رحلا لانّه موضع متاعه. چون خواست كه ايشان را باز گرداند، يوسف گفت: دعوا بعضكم عندى رهينة حتّى تأتونى باخيكم الّذى من ابيكم، فاقترعوا بينهم فاصابت القرعة شمعون و كان احسنهم رأيا فى يوسف و ابرّهم به فجعلوه عنده.
پس ايشان باز گشتند بكنعان، دل شاد پيش يعقوب در آمدند و باز گفتند آن اكرام و احسان كه عزيز با ايشان كرد، گفتند اى پدر مردى ديديم بصورت پادشاهان، بخلق پيغامبران، مهمان دارى غريب نواز، خوش سخن، متواضع، مهربان، يتيم پرور، مهر افزاى، لطف نماى، خوب ديدار، همايون طلعت، سعد اختر، مبارك سيما، با سياست پادشاهان، با تواضع درويشان، با خلق پيغامبران، با لطافت فريشتگان.
اى پدر و ازين عجب تر كه ما را ديد گويى غريبى بود گراميان خود را باز ديده، از بس كه شفقت همى نمود و پرسش همى كرد. يعقوب گفت ديگر باره كه آنجا رويد، سلام و شكر من بعزيز رسانيد و گوئيد: انّ ابانا يصلى عليك و يدعو لك بما اوليتنا. پس گفت شمعون چرا با شما نيست گفتند عزيز او را باز گرفت از بهر آنك ما را گفتند شما جاسوسانيد و ما احوال و قصّه خود بگفتيم، آن گه از ما بنيامين را طلب كردند و شمعون را بنشاندند تا ما بنيامين را ببريم.
فذلك قوله: «يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ» اى حكم بمنعه بعد هذا ان لم نذهب باخينا بنيامين. و قيل منع منّا اتمام الكيل الّذى اردنا، «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ» بيا قراءت حمزه و كسايى است يعنى كه بفرست با ما برادر ما تا او بار خويش بستاند، باقى بنون خوانند يعنى نكتال لنا و له و الاكتيال الكيل للنّفس، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» عن ان يناله مكروه.
«قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ» على بنيامين، «إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ» يوسف، «مِنْ قَبْلُ» و قد قلتم أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ. ثمّ لم تفوا به ثمّ قال «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً» جوابا لقولهم «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» اى الحافظ اللَّه و هو خير الحافظين فانّى استحفظه اللَّه لا ايّاكم. و قرأ حمزة و الكسائى و حفص: خير حفظا منصوب على التمييز، و من قرأ حافظا فمنصوب على الحال اى حفظ اللَّه خير من حفظكم. قال كعب لمّا قال فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً قال اللَّه و عزّتى و جلالى لاردنّ عليك كليهما بعد ما فوّضت الىّ.
قوله: «وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ» الّذى حملوه من مصر، «وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ» ثمن الطعام، «رُدَّتْ إِلَيْهِمْ» اى وجدوها فى خلال متاعهم، «قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي» اين ما درين موضع دو معنى دارد: يكى معنى استفهام اى ما ذا نطلب و ما نريد و هل فوق هذا من مزيد، چون بضاعت خويش ديدند در ميان متاع گفتند اى پدر ما چه خواهيم و بر اين احسان و اكرام كه با ما كرد چه مزيد جوييم، ما را گرامى كرد و طعام بما فروخت و آن گه بهاى طعام بما باز داد، معنى ديگر ما نفى است: اى لا نطلب منك شيئا لثمن الغلّة بل نشترى بما ردّ علينا. و قيل ما نبغى اى ما نكذّب فيما نخبرك به عن صاحب مصر، «هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَ نَمِيرُ أَهْلَنا» نجلب لهم الميرة و الميرة الطعام يحمل من بلد الى بلد، يقال مار اهله يميرهم اذا جاء باقواتهم من بلد الى بلد، «وَ نَحْفَظُ أَخانا» فى ذهابنا و مجيئنا، «وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ» اى حمل جمل بسبب اخينا فانّه يعطى كلّ رجل كيل بعير «ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ» اى ذلك رخيص عندهم على غلائه عندنا «قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» اى عقدا مؤكّدا بذكر اللَّه.
يعقوب گفت نفرستم بنيامين را با شما تا آن گه كه پيمان دهيد و عقدى استوار بنديد، خداى را بر خويشتن گواه گيريد و بحقّ محمد خاتم پيغامبران و سيّد مرسلان سوگند ياد كنيد كه با اين برادر غدر نكنيد و او را با من آريد، «إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ»اى الّا ان تهلكوا جميعا، يقال احيط بفلان اذا هلك من ذلك، قوله وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ اى اهلك و افسد، «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» اعطوه عهدهم و حلفوا له بمنزلة محمد، «قالَ» يعقوب، «اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ» شاهد كفيل حفيظ.
چون اين عهد و پيمان برفت يعقوب، بنيامين را حاضر كرد، پيراهنى پشمين از آن خود بوى داد، عمامهاى كتان از آن اسماعيل و ميزرى از آن ابراهيم عليهم السّلام، گفت آن روز كه پيش عزيز شوى اين پيراهن بپوش و عمامه بر سر نه و ميزر بر دوش افكن و من اين از بهر كفن نهاده بودم كه يادگار گراميان است مرا، بنيامين عصائى بدست گرفت و با برادران روى سوى مصر نهاد، پدر بتشييع ايشان بيرون شد تا بزير آن درخت كه با يوسف تا آنجا رفته بود، يعقوب چون بدان جاى رسيد دست بگردن بنيامين در آورد و زار بگريست، گفت اى پسر با يوسف تا اينجا بيامدم وز آن پس او را باز نديدم. آن گه پسران را وداع كرد و ايشان را اين وصيّت كرد كه ربّ العزّه گفت: «وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» اى پسران همه بهم از يك دروازه در مرويد بلكه هر دو تن از يك در در شويد تا از چشم بد شما را گزندى نرسد. و كانوا اصحاب جمال و هيئة و صور حسان و قامات ممتدّة.
قال النبى (ص) العين حقّ اى كائن موجود.
و قال (ص): العين تدخل الرجل القبر و الجمل القدر، و كان النبى (ص) يعوذ الحسن و الحسين فيقول اعيذ كما بكلمات اللَّه التّامّة من كلّ عين لامة و نزل فى العين: «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا» الآية...
و قيل خاف عليهم حسد النّاس و ان يبلغ الملك قوّتهم و شدّة بطشهم فيهلكهم خوفا على مملكته. قال ابراهيم النخعى انّما قال ذلك رجاء ان يلقوا يوسف و قيل خاف عليهم العين ثمّ رجع الى علم اللَّه، فقال: «وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ» احذره عليكم يريد انّ المقدور كائن و انّ الحذر لا ينفع من القدر، «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد، «عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ».
«وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» كانت لمصر اربعة ابواب فدخلوها متفرّقين، «ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ» ربّ العالمين يعقوب را تصديق كرد بآنچ گفت و ما اغنى عنكم من اللَّه من شىء لانّه قد لحقه ما حذروه لانّهم خرجوا من عنده احد عشر و عادوا تسعة. مىگويد تفرّق ايشان بر آن دروازهاى مصر سود نداشت و بكار نيامد قضايى را كه اللَّه تعالى بر سر ايشان رانده بود و حكم كرده كه يعقوب آنچ از آن مىترسيد بديد، «إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها» يعنى الاخالجة فى قلب يعقوب القاها على لسانه فادّيها، «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» فى قوله «وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ» معنى آنست كه يعقوب آنچ گفت نه از گزاف ميگفت كه آن از يقين و معرفت مىگفت كه ما او را آموخته بوديم، دانست كه حذر از قدر نرهاند، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» انّ يعقوب بهذه الصّفة و لا يعلمون ما يعلم يعقوب.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ» برادران يوسف بسبب نياز و درويشى بمصر آمدند، يوسف بايشان نگاه كرد از راه فراست بدانست كه برادران وىاند بسته بند آز، خسته تيغ نياز، بر سبيل امتحان عقيق شكر بيز را بگشاد، گفت: جوانان از كدام جانب مىآيند؟ هر چند كه يوسف مىدانست كه ايشان كه اندو از كجا مىآيند، لكن همى خواست كه ذكر كنعان و وصف الحال يعقوب از ايشان بشنود، و آن عهد بر وى تازه شود كه حديث دوست شنيدن و ديار و وطن دوست ياد كردن غذاء جان عاشق بود و خستگى وى را مرهم.
برادران گفتند اى آفتاب خوبان ما از حدود كنعان مىآئيم، گفت: بچه كار آمدهايد؟ گفتند بتظلّم ازين گردش زمانه تلخ بى وفا، همانست كه گفت: «يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» اى عزيز ما مردمانى باشيم بذل غربت خونا كرده، باضطرار بولايت تو آمدهايم و روزگار نامساعد پرده تجمّل از روى ما فرو كشيده و بارى كه آوردهايم نه سزاى حضرت تو است، بكرم خود ما را بنواز و ببضاعت ما منگر، ما را خشنود باز گردان كه پدرى پير داريم، تا بنزديك وى باز شويم. يوسف چون نام پدر شنيد بسيار بگريست امّا نقاب بر بسته بود و ايشان ندانستند كه وى مى گريد. آن گه غلامان خويش را بفرمود كه بارهاى ايشان جز بحضرت ما مگشائيد و پيش از آنك ما در آن نگريم در آن منگريد، ايشان همه تعجب كردند كه اين چه حالست و چه شايد بودن، چندان بارهاى قيمتى از اطراف عالم بيارند، جواهر پر قيمت و زر و سيم نهمار و جامهاى الوان هرگز نگويد كه پيش من گشائيد و اين بار محقّر، بضاعتى مزجاة، خرواركى چند ازين پشم ميش و موى گوسفند و كفشهاى كهنه مىگويد پيش تخت ما گشائيد لا بدّ اينجا سرّى است. سرّش آن بود كه هر تاى موى حمّال عشقى بود، حامل دردى از دردهاى يعقوبى، اگر نه درد و عشق يعقوبى بودى يوسف را با آن موى گوسفند چه كار بودى و چرا دلّالى آن خود كردى؟!
اى جوانمرد ربّ العزّه هفتصد هزار ساله تسبيح ابليس در صحراء لا ابالى بباد برداد تا آن يك نفس دردناك درويش بحضرت عزّت خود برد كه: انين المذنبين احبّ الىّ من زجل المسبّحين، پس بفرمود يوسف كه ايشان را هر يكى شتروارى بار بدهيد و بضاعتى كه دارند هيچ از ايشان مستانيد و ايشان را گفت: «ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ» شما را باز بايد گشت و بنيامين را بياوردن. و يعقوب، بنيامين را ببوى يوسف مىداشت، يوسف او را بخواند تا غمگسارى باشد او را و هواى يعقوب مىدارد.
و گفتهاند بنيامين را بدان خواند كه بگوش وى رسيد كه همه انس دل يعقوب بمشاهده بنيامين است، او را دوست مىدارد و بجاى يوسف مىدارد، يوسف را رگ غيرت برخاست گفت دعوى دوستى ما كند و آن گه ديگرى را بجاى ما دارد و با وى آرام گيرد! او را از پيش وى بربائيد و نزديك من آريد تا غبار اغيار بر صفحه دوستى ننشيند كه در دوستى شركت نيست و در دلى جاى دو دوست نيست، ما جعل اللَّه لرجل من قلبين فى جوفه.
«وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ» چون سر بار باز كردند و بضاعت خويش در ميان بار ديدند، يعقوب گفت من در آن عزيز مصر جوانمردى تمام و كرمى عظيم مىبينم، بضاعتى از شما بستد شفقت را، باز پنهان رد كرد نفى مذلت را كه اگر در ظاهر رد كردى، طعام كه دادى بر سبيل صدقه بودى و صغار صدقه ستدن شما را نه پسنديد. اينت كرم لايح و فضل لامح، نفى مذلّت از بخشنده و رفع خجالت از پذيرنده و باين معنى حكايت بسيار است: مورّق عجلى بخانه درويشان شدى و ايشان را زر و درم بردى، گفتى اين نزديك شما وديعت مىنهم تا آن گه كه من طلبم، بعد از سه روز كس فرستادى بر ايشان و خواهش نمودى كه از من سوگندى بيامده كه آن وديعت باز نخواهم و بكار من نيايد، اكنون شما اندر خلل معيشت خويش بكار بريد تا سوگند من راست شود و من سپاس دارم و منّت پذيرم و صدقهها بدرويشان ازين وجه دادى. و گفتهاند حسين بن على (ع) چون درويشى را ديدى گفتى ترا كه خوانند و پسر كه اى؟ درويش گفتى من فلانم پسر فلان، حسين گفتى نيك آمدى كه از دير باز من در طلب توام كه در دفتر پدر خويش ديدهام كه پدر ترا چندين درم بر وى است، اكنون ميخواهم تا ذمّت پدر خود از حقّ تو فارغ گردانم و بدين بهانه عطا بدرويش دادى و منّت بر خود نهادى.
۹ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ» چون پيش يوسف در شدند، «آوى إِلَيْهِ أَخاهُ» برادر خويش را بنيامين با خود آورد و خود او را خالى كرد، «قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ» گفت من يوسفم هم مادر تو، «فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (۶۹)» نگر تيمار ندارى و باك از آنچ ايشان كردند با من و از آنچ كنند پس ازين.
«فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» چون ايشان را گسيل كرد ساخته، «جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ» يوسف فرمود تا آن صواع در جوال بنيامين پنهان كردند، «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ» آن گه آواز دهندهاى بر در شهر آواز داد، «أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (۷۰)» اى كاروانيان بداريد كه در ميان شما دزدست.
«قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ» كاروانيان جواب دادند و روى فرا منادى كردند، «ما ذا تَفْقِدُونَ (۷۱)» گفتند آن چيست كه باز نمىيابيد؟
«قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ» گفتند كه صواع ملك باز نمىيابيم، «وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ» و هر كس را كه آن صواع باز آرد، «حِمْلُ بَعِيرٍ» او راست شتروارى گندم، «وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ (۷۲)» و من او را ميانجىام.
«قالُوا تَاللَّهِ» گفتند بخداى، «لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ» كه شما دانستهايد كه ما نيامديم كه راه مصر ناايمن كنيم، «وَ ما كُنَّا سارِقِينَ (۷۳)» و ما دزدان نهايم.
«قالُوا فَما جَزاؤُهُ» گفتند پاداش اين دزد اكنون چيست؟
«إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ (۷۴)» اگر شما دروغ مىگوييد.
«قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ» گفتند پاداش اين دزد آنست كه صواع در جوال او باز يابند «فَهُوَ جَزاؤُهُ» كه اين دزد بعقوبت دزدى بنده ملك است پس ازين، «كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ (۷۵)» چنين پاداش كنيم ما دزدان را.
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ» پيشى كرد بجوالهاى ديگر برادران جستن، «قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ»
پيش از جوال بنيامين، «ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ» آن گه از جوال بنيامين بيرون آوردند، «كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ» آن چنان كيد ما ساختيم يوسف را، «ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ» يوسف را برده گرفتن دزد حكم دين وى نبود، «إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» مگر آنچ خواهد ميكند اللَّه، «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» بر ميداريم درجهاى هر كس كه خواهيم، «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (۷۶)» و زبر هر خداوند دانشى دانايى است.
«قالُوا إِنْ يَسْرِقْ» گفتند اگر دزدى كرد او، «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» برادرى بود او را ازين پيش او هم دزدى كرده بود، «فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ» يوسف خشم خويش و جواب آن سخن ايشان در دل خويش پنهان داشت، «وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ» و پيدا نكرد ايشان را، «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» يوسف در خويشتن گفت شما بتر از دزدايد، «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ (۷۷)» و خداى تعالى به داند كه آن چيست كه شما مىگوئيد.
«قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ» گفتند اى عزيز «إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً» اين برادر را پدرى است پيرى سخت بزرگ، «فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ» يكى را از ما برده گير بجايگاه او، «إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (۷۸)» ما ترا از نيكوكاران مى بينيم.
«قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ» گفت معاذ اللَّه كه ما برده گيريم، «إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ» مگر آن كس را كه كالاى خويش بنزديك او يافتيم، «إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ (۷۹)» ما پس آن گه ستمكارانيم.
«فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ» چون نوميد شدند ازو، «خَلَصُوا نَجِيًّا» با يك سو شدند خود بخود بى بيگانه راز در گرفتند، «قالَ كَبِيرُهُمْ» برادر ايشان شمعون فرا ايشان گفت، «أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ» دانسته نهايد كه پدر شما، «قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» بر شما پيمانى گرفت از خداى تعالى، «وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ» و پيش ازين خود هيچيز فرو نگذاشتيد در كار يوسف، «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ» من بارى از زمين مصر بنجنبم، «حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي» تا آن گه كه پدر دستورى دهد مرا، «أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي» يا خداى مرا حكم نمايد، «وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ (۸۰)» و او خداى بهتر كار گزارى و بهتر كاررانى است.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ» اى ضمّ اليه اخاه، يقال آويت فلانا بالمدّ اذا ضممته اليك، و اويت اليه بقصر الالف لجأت اليه. و چون برادران يوسف از كنعان بيرون آمدند و بنيامين با ايشان همراه او را گرامى داشتند و خدمت وى كردند و بهر منزل كه رسيدند جاى وى ميساختند و طعام و شراب بر وى عرضه ميكردند تا رسيدند بيك فرسنگى مصر و يوسف آنجا مرد نشانده بود تا از آمدن ايشان او را خبر كند، كس فرستاد و يوسف را خبر كرد كه آن ده مرد كنعانى باز آمدهاند و جوانى ديگر با ايشانست كه او را مكرّم و محترم مىدارند، يوسف بدانست كه بنيامين با ايشانست، بفرمود تا سراى وى بياراستند و آئين بستند و تخت بنهادند و امرا و وزرا و حجّاب و سروران و سرهنگان هر كسى را بجاى خويش بخدمت بداشتند و يوسف خود را بياراست، تاج بر سر نهاد و بر تخت ملك بنشست، چون برادران در آمدند بر پاى خاست و همه را ببر اندر گرفت و پرسش كرد و پيش خود بنشاند، روى با بنيامين كرد و گفت اى جوان تو چه نامى؟ گفت بنيامين و بر پاى خاست و بر يوسف ثنا گفت و آفرين كرد هم بزبان عبرى و هم بتازى، آن گه گفت پدرم اين نام نهاد كه گفتم، امّا چون عزيز را ديدم نام من آن بود كه وى فرمايد، يوسف گفت فرزند دارى؟ گفت دارم. گفت چه نام نهادى فرزند را؟ گفت يوسف. گفت چرا نام وى يوسف كردى؟ گفت از بهر آنك مرا برادرى بود نام وى يوسف و غايب گشت اكنون اين پسر را يوسف خواندم تا يادگار او باشد. يوسف زير برقع اندر بگريست و زمانى خاموش گشت. آن گه گفت طعام بياريد ايشان را، شش خوان بياوردند آراسته و ساخته با طعامهاى الوان، يوسف گفت هر دو برادر كه از يك مادريد بر يك خوان نشينيد، دو دو همى نشستند و بنيامين تنها بماند. يوسف گفت تو چرا نمىنشينى، بنيامين بگريست گفت شرط هم خوانى هم مادرى كردى و مرا برادر هم مادر نيست و آن كس كه هم مادر من بوده حاضر نيست، نه زندگى وى مرا معلوم تا بجويمش، نه از مردگى وى مرا خبر تا بمويمش، نه طاقت دل بر فراق نهادن، نه اميد وصال داشتن و نه آن پدر پير را در محنت و سوگوارى ديدن و نه بچاره وى رسيدن. يوسف روى سوى برادران كرد، گفت چون تنهاست او را فرمان دهيد تا با من بر خوان نشيند، برادران همه بر پاى خاستند و عزيز را آفرين كردند و گفتند اگر تو او را با خود بر خوان نشانى ذخيرهاى عظيم باشد او را و شرفى بزرگ موجب افتخار و سبب استبشار و نيز شادى باشد كه بدل آن پير محنت زده اندوه ماليده رسانى، پس يوسف او را با خود بر خوان نشاند. يوسف دست از آستين بيرون كرد تا طعام بخورد، بنيامين دست يوسف بديد دمى سرد برآورد و آب از چشم فرو ريخت و طعام نمىخورد، يوسف گفت چرا طعام نمىخورى؟ گفت مرا طبع شهوت طعام خوردن نماند، بعد از آنك دست و انگشتان تو ديدم كه سخت ماننده است بدست و انگشتان برادرم، يوسف كانّه و العزيز تفّاحة شقّت بنصفين.
يوسف چون آن سخن از وى بشنيد گريستن بوى در افتاد و بر خود بپيچيد، اما صبر كرد و خويشتن را ننمود تا از طعام فارغ شدند و بدست هر يكى خلالى سيمين دادند و بدست بنيامين خلالى زرّين دادند بر سر وى مرغى مجوّف بمشك سوده آكنده، بنيامين خلال همى كرد و مشك بر وى همى ريخت، برادران را عجب آمد آن اعزاز و اكرام، تا روبيل گفت: ما رأينا مثل هذا، پس ايشان را بمهمان خانه فرو آوردند و يوسف بخلوت خانه خود باز رفت و كس فرستاد و بنيامين را بخواند و با وى گفت در آن خلوت خانه كه: أ تحبّ ان اكون اخاك بدل اخيك الهالك؟ فقال بنيامين ايّها الملك و من يجد اخا مثلك لكنّ لم يلدك يعقوب و لا راحيل يوسف گفت خواهى كه من ترا برادر باشم بجاى آن برادر گم شده؟
بنيامين گفت اى ملك چون تو برادر كرا بود و كرا سزد و كجا بخاطر در توان آورد لكن نه چون يوسف كه يعقوب و راحيل او را زادند. يوسف چون اين سخن شنيد بگريست، برخاست و او را در بر گرفت و گفت: «إِنِّي أَنَا أَخُوكَ»، اندوه مدار و غم مخور كه من برادر توام يوسف، «فَلا تَبْتَئِسْ» اى لا تحزن، و الابتئاس افتعال من البؤس و هو سوء العيش، «بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» فى حقّنا.
«فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» اى هيّأ اسبابهم و او فى الكيل لهم و حمل لهم بعيرا و حمل باسم بنيامين بعيرا ثمّ امر بسقاية الملك فجعلت «فِي رَحْلِ أَخِيهِ» بنيامين بغير علمه. و قيل كان ذلك بتقرير منه و توطين نفس على ما نسب اليه من السّرقة، و السّقاية و الصّواع فى السّورة واحد و هو الملوك الفارسى و كانت من فضّة منقوشة بالذّهب اعلاه اضيق من اسفله كانت العجم تشرب به. و قيل كان كأسا من ذهب مرصّع بالجواهر كان يوسف يشرب منه فجعله مكيالا لعزّة الطعام حتّى لا يكال بغيره. قال النقّاش: السّقاية و الصّواع شىء واحد اناء له رأسان فى وسطه مقبض كان الملك يشرب من رأس فيسمى سقاية و يكال الطعام بالرأس الآخر فيسمّى صواعا. قال و كان الصّواع ينطق بمقدار ما كيل به باحسن صوت يسمع النّاس به، ثمّ ارتحلوا و امهلهم يوسف حتّى انطلقوا.
چون فرا راه بودند بدر شهر رسيده و بنيامين با ايشان، مرد يوسف از پى در رسيد و ايشان را بداشت و منادى ندا كرد، فذلك قوله: «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ» اى اعلم معلم و نادى مناد، «أَيَّتُهَا الْعِيرُ» يعنى يا اصحاب العير و العير الإبل الّتي تحمل الميرة، منادى آواز داد كه «إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» در تأويل اين كلمه اقوال مفسّران مختلف است: قال بعضهم انّ المنادى ناداهم من غير اذن يوسف، و قيل معناه انّكم لسارقون ليوسف من ابيه حين اخذوه و باعوه، و قيل فيه استفهام اى ائنّكم لسارقون، و قيل اراد ان ظهر منكم السّرق فانّكم سارقون، و قيل انّكم فى قوم من يسرق كما يقال قتل بنو فلان رجلا و القاتل واحد او اثنان.
«قالُوا» اى قال اخوة يوسف، «وَ أَقْبَلُوا» على المنادى و من معه، «ما ذا تَفْقِدُونَ» ما الّذى ضلّ منكم.
«قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ» من الطّعام، «وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ» كفيل ضمين، يقوله المنادى و حدّ المؤذن ثمّ جمع الضّمير العائد ثمّ وحّد الزّعيم لانّ المؤذن او النّاشد لا يكون الّا واحدا و الزّعيم هو المؤذن و لسان القوم.
برادران چون حديث دزدى شنيدند گفتند: «تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ» تاللّه، اين تا بدل واو است در قسم و واو بدل با است و درين سخن معنى تعجبست چنانك پارسيان گويند چيزى را كه عجب دارند بخدا كه اين بس طرفه است، ايشان همين گفتند: بخدا كه اين بس عجبست كه شما همى دانيد كه ما در زمين مصر نه بدان آمديم تا تباهكارى كنيم، و اين از بهر آن گفتند كه ايشان هر گاه كه بمصر آمدندى دهنهاى چهار پايان بر بستندى تا از كشت زار مردم هيچيز نخوردندى و مردم از ايشان اين ديده بودند. و قيل لانّهم ردّوا ما وجدوا فى رحالهم و هذا لا يليق بالسّراق.
«قالُوا فَما جَزاؤُهُ» اى ما عقوبة السّارق و ما جزاء السرق، «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ» فى قولكم و ما كنّا سارقين.
«قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ» اى اخذ من وجد فى رحله رقا، «فَهُوَ جَزاؤُهُ» عندنا و كان عند آل يعقوب من يسرق يسترق و عند اهل مصر ان يضرب و يغرّم ضعفى ما سرق. مناديان گفتند جزاء دزدى چيست اگر شما دروغ گوئيد؟ جواب دادند كه جزاء دزدى آنست كه آن دزد را برده گيرند بعقوبت آن دزدى، اينست جزاء دزدى بنزديك ما كه آل يعقوبيم «كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ» اين ظلم اينجا بمعنى دزدى است، اى كذلك نجزى السّارقين عندنا فى ارضنا، و يوسف اين تقرير بآن مىكرد تا بنيامين را بحكم ايشان باز گيرد.
«فَبَدَأَ» يعنى بدأ المؤذن الزّعيم. و قيل ردّوهم الى مصر. فبدأ واحدا بعد واحد، «قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ» لتزول الريبة و لو بدأ بوعاء اخيه لعلموا انّهم جعلوا فيه ثمّ استخرجها يعنى السّقاية من وعاء اخيه، «كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ» الكيد ها هنا ردّ الحكم الى بنى يعقوب مىگويد اين تدبير ما بدست يوسف داديم و اين كيد ما ساختيم كه او را الهام داديم تا حكم با برادران افكند، اين بآن كرديم تا برادر با وى بداشتيم، «ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ» و يستوجب ضمّه اليه، «فِي دِينِ الْمَلِكِ» اى فى حكم الملك و سيرته و عادته لانّ دينه فى السرقة الضرب و التغريم مىگويد يوسف را برده گرفتن دزد حكم دين وى نبود و موافقت نبود او را در ديانت بدين ملك، «إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» اى الا بمشيّة اللَّه، يريد انّه لم يتمكّن يوسف من حبس اخيه فى حكم الملك لو لا ما كان اللَّه له تلطفا حتّى وجد السّبيل الى ذلك و هو ما جرى على السنة اخوته انّ جزاء السّارق الاسترقاق، «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» بضروب الكرامات و ابواب العلم كما رفعنا درجة يوسف على اخوته فى كلّ شىء و قيل معناه نبيح لمن نشاء ما نشاء و نخصّه بالتّوسعة، «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» يكون هذا اعلم من هذا و هذا من هذا حتى ينتهى العلم الى اللَّه عزّ و جل.
قال الحسن: و اللَّه ما امسى على ظهر الارض من عالم الّا و فوقه من هو اعلم منه حتّى ينتهى العلم الى اللَّه عزّ و جلّ الّذي علّمه منه بدأ و اليه يعود. و عن محمد بن كعب القرظى: انّ علىّ بن ابى طالب (ع) قضى بقضيّة، فقال رجل من ناحية المسجد يا امير المؤمنين ليس القضاء كما قضيت، قال فكيف هو؟ قال هو كذا و كذا، قال صدقت و اخطأت.
«وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» معنى آيت آنست كه برداريم درجات آن كس كه خواهيم بعلم زبر هر عالمى عالمى تا آن گاه كه نهايت علم با خداى تعالى ماند عزّ ذكره كه علم همه خلق آسمان و زمين در علم وى كم از قطره ايست در دريا.
«قالُوا إِنْ يَسْرِقْ» بنيامين، «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» يعنى يوسف، اى له عرق فى السّرقة من اخيه نزع فى الشّبه اليه. عكرمه گفت، ربّ العزّه يوسف را عقوبت كرد باين كلمات كه بر زبان برادران وى براند در مقابله آنچ يوسف گفت بايشان كه: انّكم لسارقون.
يقول اللَّه تعالى: «مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ» و مفسّران را اختلاف اقوال است در سرقت يوسف كه چه بود: قومى گفتند طعام از مائده يعقوب پنهان بر مىگرفت و بدرويشان مىداد. و گفتهاند كه روزى درويشى از وى مرغى آرزو كرد، يوسف بخانه شد و مادرش زنده بود از وى مرغ طلب كرد، نداد و يوسف را دل بآرزوى درويش متعلّق بود، مرغ بدزديد و بدرويش برد، برادران آن حال دانسته بودند پس از چندين سال بعيب باز گفتند. سعيد بن جبير گفت: بتى از پدر مادر بدزديد و بشكست و بر راه بيفكند. مجاهد گفت: انّ عمّته بنت اسحاق ورثت من ابيها منطقة له و كانت هى تكفل يوسف و تحبّه و لا تصبر عنه، فاراد يعقوب اخذ يوسف منها فسائها ذلك فشدّت المنطقة على وسطه ثمّ اظهرت ضياع المنطقة فوجدت عند يوسف فصارت فى حكمهم احقّ به، «فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ» هذا اضمار قبل الذّكر على شريطة التفسير لانّ قوله: «أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» بدل من الهاء فى قوله فاسرّها و المعنى اسرّ يوسف هذه الكلمة فى نفسه و هى قوله «أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» اى انتم شرّ صنيعا منه و منّى لما اقدمتم عليه من ظلم اخيكم و عقوق ابيكم، و قيل اسرّ الغضبة و رجعة كلمتهم فى قلبه. مىگويد يوسف از آن سخن ايشان خشم گرفت و جواب آن سخن داشت در دل اما بر ايشان پيدا نكرد نه آن خشم و نه آن جواب كه داشت، و جواب آن بود كه در دل خود با خويشتن گفت انتم شرّ مكانا فى السّرق لانّكم سرقتم اخاكم يوسف من ابيه على الحقيقة، «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» اى قد علم انّ الّذى تذكرونه كذب.
«قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً» كلفا بحبّه كبيرا فى السّن كبيرا فى القدر و المنزلة. گفتند اى عزيز او را پدرى است پير بزرگ قدر، محنت روزگار در وى اثر كرده و سوگوار در بيت الاحزان نشسته، بر فراق پسرى كه از وى غائب گشته و بنيامين را دوست دارد و غمگسار وى باشد كه هم مادر آن پسر غائب است، بر عجز و پيرى وى ببخشاى و دردش بر درد ميفزاى، «فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ» يكى را از ما برادران بجاى وى برده گير، «إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» الينا بردّ بضاعتنا و ايفاء الكيل لنا و اذا فعلت ذلك فقد زدت فى احساننا.
«قالَ مَعاذَ اللَّهِ» اى اعوذ باللَّه و اعتصم به و هو نصب على المصدر، اى اعوذ باللَّه معاذا و كذلك يقال اعوذ باللَّه و العياذ باللَّه اى اعوذ باللَّه، معنى آنست كه باز داشت خواهم بخداى، «أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ» و لم يقل من سرق تحرّزا من الكذب، «إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ» جائرون ان اخذنا بريئا بسقيم.
آوردهاند كه پسران يعقوب را قوّت بآن حد بود كه اگر يكى از ايشان بانگ زدى چهار فرسنگ بانگ وى بشنيدندى و هر كه شنيدى اندر دل وى خلل پديد آمدى و اعضاهايش سست گشتى و هر زن بارور كه شنيدى بار بنهادى و چون خشم گرفتندى كس طاقت ايشان نياوردى مگر كه بوقت خشم هم از نژاد ايشان كسى دست بوى فرو آوردى كه آن گه آن خشم از وى باز شدى، روبيل برادر مهين در آن حال كه اين مناظره مىرفت در باز گرفت، بنيامين خشم گرفت چنانك مويهاى اندام وى از جاى برخاست و سر از جامه بيرون كرد و گفت ايّها الملك و اللَّه لتتركنا او لاصيحنّ صيحة لا تبقى بمصر امرأة حامل الا القت ما فى بطنها، يوسف چون او را ديد كه در خشم شد پسر خود را گفت: افرائيم خيز و دست بوى فرود آر تا خشم وى باز نشيند و ساكن گردد، افرائيم دست بوى فرو آورد و آن غضب وى ساكن گشت، روبيل گفت: من هذا انّ فى هذا البلد لينذرا من بذر يعقوب، درين شهر كه باشد كه نهاد وى از تخم يعقوب است، يوسف گفت يعقوب كيست؟ روبيل ديگر باره خشم گرفت، گفت: اسرائيل اللَّه بن ذبيح اللَّه بن خليل اللَّه، يوسف گفت راست مىگويى.
«فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ» يئسوا من اجابة يوسف الى ما سألوه، يئس و استيأس بمعنى واحد مثل سخر و استسخر و عجب و استعجب و ايس مقلوب يئس و بمعناه.
و منه قراءة ابن كثير: «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا» اى انفردوا ليس معهم غيرهم يتناجون بينهم و النّجى اسم للواحد و الجميع، قال اللَّه تعالى لموسى «وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» جمعه انجياء و انجية و هو مصدر فى موضع الحال ها هنا و مثله النّجوى يكون اسما و مصدرا. قال اللَّه تعالى «وَ إِذْ هُمْ نَجْوى»، اى متناجون و قال فى المصدر انّما النّجوى من الشيطان، «قالَ كَبِيرُهُمْ» اى اكبرهم فى السن و هو روبيل و قيل يهودا و قيل كبيرهم فى العقل و العلم لا فى السن و هو شمعون و كان رئيسهم، «أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» اى عهدا وثيقا و هو قوله: فلمّا آتوه موثقهم، «وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ» اين ماء صلت است، تقديره و من قبل فرّطتم فى يوسف، و روا باشد كه ما فرّطتم ابتدا نهند و من قبل خبر يعنى و تفريطكم فى يوسف ثابت من قبل، و روا باشد كه موضع آن نصب بود اى و تعلمون تفريطكم اى تقصير كم، «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ» لا افارق ارض مصر و الارض منصوبة بواسطة الجار اى عن الارض و ليست ظرفا و لا مفعولا به، «حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي» يبعث الى ان آتاه، «أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي» گفتهاند اين مرگ است كه خواست در تنگى دل هم چنان كه در كلمه ابراهيم گفتند: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً». و قيل معناه او يحكم اللَّه لى بالسّيف فاحارب من حبس اخى بنيامين، «وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ» اعدلهم لعباده.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ» زير تقدير اليه تعبيههاست و در قصّه دوستى در باب دوستان قضيّههاست، يعقوب و بنيامين هر دو مشتاق ديدار يوسف بودند و خسته تير فراق او، آن گه يعقوب در بيت الاحزان با درد فراق سالها بمانده و بنيامين بمشاهده يوسف رسيده و شادى بشارت انّى انا اخوك يافته، فمنهم مرفوق به و منهم صاحب بلاء، نه از آن كه بنيامين را بر يعقوب شرف است لكن با ضعيفان رفق بيشتر كنند كه حوصله ايشان بار بلا كم بر تابد و بلا كه روى نمايد بقدر ايمان روى نمايد، هر كرا ايمان قوىتر، بلاء وى بيشتر موسى كليم را گفت: «وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً» اى طبخناك بالبلاء طبخا حتّى صرت صافيا نقيّا و قال النّبي (ص): «ان اللَّه عز و جل ادخر البلاء لاوليائه كما ادخر الشهادة لاحبائه».
بنيامين از پيش پدر بيامد پدر را درد بر درد بيفزود امّا يوسف بديدار وى بياسود، آرى چنين است تقدير الهى و حكم ربّانى، آفتاب رخشان هر چند فرو مى شود از قومى تا بر ايشان ظلمت آرد، بقومى باز برآيد و نور بارد: مصائب قوم عند قوم فوائد. بنيامين را اگر شب فراق پدر پيش آمد آخر صبح وصال يوسفش بر آمد و ماه روى دولت ناگاه از در درآمد. يكى را پرسيدند كه در جهان چه خوشتر؟
گفت: اياب من غير ارتياب و قفلة على غفلة و وصول من غير رسول، دوستى كه ناگاه از در درآيد و غايب شدهاى كه باز آيد.
بنيامين را بار نسبت دزدى بر نهادند! گفت باكى نيست هزار چندان بردارم، در مشاهده جمال يوسف اكنون كه بقرب يوسف روح خود يافتم آن شربت زهر آلوده نوشاگين انگاشتم و اگر روزى بحسرت اشك باريدم امروز آن حسرت همه دولت انگاريدم:
«كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ» قال ابن عطاء: ابليناه بانواع البلاء حتّى اوصلناه الى محلّ العزّ و الشّرف، از روى اشارت ميگويد: يوسف را بانواع بلا بگردانيديم و بر مقام حيرت بر بساط حسرت بسى بداشتيم تا او را بمحل كرامت و رفعت رسانيديم و شراب زلفت و الفت چشانيديم، آن محنت در مقابل اين نعمت نه گرانست، و آن حسرت بجنب اين زلفت نه تاوانست، سنّت خداوند جهان اينست كه مايه شادى همه رنج است و زير يك ناكامى هزار گنج است، و اگر حكمت ازين روشن تر خواهى و بيان ازين شافىتر، ما در ازل حكم كردهايم و قضا رانده كه يوسف پادشاه مصر خواهد بود، نخست او را ذلّ بندگى نموديم تا از حسرت دل اسيران و بردگان خبر دارد، پس او را ببلاء زندان مبتلا كرديم تا از سوز و اندوه زندانيان آگاه بود، بوحشت غربت افكنديم تا از درماندگى غريبان غافل نبود:
«نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» بالاستقامة، ثمّ بالمكاشفة، ثمّ بالمشاهدة، ما آن را كه خواهيم پايگاه بلند دهيم و درجات وى برداريم، اوّل توفيق طاعت پس تحقيق مثوبت، اوّل اخلاص اعمال پس تصفيه احوال، اوّل دوام خدمت بر مقام شريعت پس يافت مشاهدت در عين حقيقت، آن استقامت اشارت بشريعت است و آن مكاشفت نشان طريقت است و آن مشاهده عين حقيقتست، شريعت بندگى است، طريقت بى خودى است، حقيقت از ميان هر دو آزاديست:
قوله «يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً» الآية... چون يوسف، بنيامين را بعلّت دزدى باز گرفت هر چند برادران كوشيدند و وسائل برانگيختند و حرمت پيرى پدر شفيع آوردند تا يكى را از ايشان بجاى وى بدارد و بدل پذيرد، نپذيرفت و سود نداشت، اشارت است كه فرداى قيامت هر كس بفعل خود مطالب است و بگناه خود معاقب: «لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى» كذلك قال يوسف: «مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ».
۱۰ النوبة الاولى
قوله تعالى: «ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ» باز گرديد با پدر خويش، «فَقُولُوا يا أَبانا» بگوئيد اى پدر ما، «إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ» پسر تو دزدى كرد، «وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا» و ما گواهى نميدهيم مگر بآنچ ميدانيم، «وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ (۸۱)» و ما غيب را نگهبان نبوديم.
«وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها» و از آن شهر پرس كه ما در آن بوديم، «وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها» و ازين كاروان پرس كه ما در آن آمديم، «وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (۸۲)» و ما راست مىگوييم.
«قالَ» گفت يعقوب، «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» بلكه تنهاى شما شما را كارى بر آراست و بكرديد، «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» اكنون كار من شكيبايى است نيكو، «عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً» مگر كه اللَّه تعالى با من آرد ايشان را هر سه، «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (۸۳)» كه اللَّه تعالى دانايى است راست دان، راست كار.
«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ» و برگشت يعقوب از فرزندان خويش، «وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ» گفت اى دردا و اندوها بر يوسف، «وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ» و چشمهاى وى سپيد گشت از گريستن باندوه، «فَهُوَ كَظِيمٌ (۸۴)» و او در آن اندوه خوار و بى طاقت.
«قالُوا تَاللَّهِ» فرزندان گفتند بخداى، «تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ» كه هيچ بنخواهى آسود از ياد كرد يوسف، «حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً» تا نيست شوى در غم وى بگداخته، «أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ (۸۵)» يا تباه شوى از تباه شدگان.
«لَ» گفت يعقوب، «َّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ» من گله با او ميگويم و اندوه خود باو بر مىدارم، «أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶)» و از خدا آن دانم كه شما ندانيد.
«يا بَنِيَّ اذْهَبُوا» اى پسران من رويد، «فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ» و جست و جوى كنيد از يوسف و برادر او، «وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» و از فرج اللَّه تعالى و كار گشادن و آسايش رسانيدن او نوميد مباشيد، «إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» كه نوميد نبود از راحت فرستادن اللَّه تعالى، «إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ (۸۷)» مگر گروه كافران.
«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ» چون بر يوسف در شدند، «قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ» گفتند اى عزيز، «مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» رسيد بما و كسان ما بيچارگى و تنگ دستى «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» و بضاعتى آورديم سخت اندك، «فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ» فرماى تا پيمان تمام كيل طعام بما گزارند، «وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا» و بر ما صدقه كن، «إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ (۸۸)» كه اللَّه تعالى صدقهدهان را پاداش دهد.
«قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ» يوسف گفت مىدانيد كه چه كردهايد با يوسف و برادر او، «إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ (۸۹)» آن گه كه جوانان بوديد و ندانستيد.
«قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ» ايشان گفتند تو يوسفى، «قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي» گفت من يوسفم و بنيامين برادر من، «قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا» اللَّه تعالى بر ما منّت نهاد و سپاس، «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ» هر كه بپرهيزد و بشكيبد، «فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (۹۰)» اللَّه تعالى تباه نكند مزد نيكوكاران.
«قالُوا تَاللَّهِ» برادران گفتند بخداى، «لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» كه خداى ترا بر ما بگزيد، «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ (۹۱)» و نيستيم ما مگر گناه كاران.
«قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» يوسف گفت بر شما سرزنش نيست امروز، «يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ» بيامرزاد خداى شما را، «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (۹۲)» و او مهربانتر مهربانان است.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ» اين سخن برادر مهين مىگويد آن گه كه نوميد شده بودند و با يكديگر مىگفتند كه تا پيش پدر رويم و قصّه چنانك رفت بگوئيم، وى گفت من بارى نمىآيم كه مرا روى آن نيست كه ديگر باره داغى بر دل پدر نهم و اين خبر تلخ پيش وى برم، شما باز گرديد و بگوئيد، «يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ». و در شواذ خواندهاند «ان ابنك سُرّق» و اين را دو وجه است: يكى آنك پسر ترا دزد خواندند و ديگر پسر ترا بدزدى بگرفتند، «وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا» اى و هذا القول منّا شهادة بما رأينا و ظهر و الغيب عند اللَّه، و ما اين كه مىگوييم و گواهى مىدهيم از آن مىگوييم كه بظاهر ديديم كه آن صواع از رحل بنيامين بيرون آوردند و حقيقت آن و كيفيّت آن نزديك خداى تعالى است، ما ندانيم كه چون بوده است. قال بعضهم هذه وثيقة من اللَّه عزّ و جلّ عند شهود المسلمين و شريطته عليهم ان لا يشهدوا الّا بما علموا.
ابن زيد گفت يعقوب ايشان را گفت: من اين علم الملك انّ السّارق يسترق لو لا انّكم اخبرتموه، ملك مصر چه دانست كه دزد را برده گرفتن عقوبتست اگر نه شما گفتهايد؟ ايشان گفتند ما شهدنا انّ السارق يسترق، الّا بما علمنا من كتبنا، «وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ» ما كنّا نشعر انّ ابنك سيسرق. قال ابن عباس: الغيب الليل بلغة حمير، اى ما كنّا للغيب حافظين فلعلّها دست فى رحله باللّيل. و قيل و ما كنّا للغيب من امره حافظين انّما علينا ان نحفظه ممّا نجد الى حفظه منه سبيلا فامّا منعه من مغيّب عنّا فلا سبيل لنا الى حفظه منه.
«وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ» اين قريه مصر است و كلّ ما جاء فى القرآن من ذكر الدّار و القرى فانّه تعنى بها الامصار و ما يأتى فى القرآن من ذكر الدّيار تعنى بها المساكن.
و اسئل القرية يعنى اهل القرية فحذف المضاف و قيل ليس فى هذا حذف يعنى سل القرية فليس بمستنكر ان يكلّمك جدران القرية فانّك نبىّ، «وَ الْعِيرَ» اى اهل العير، «الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها» اين كاروان جماعتى بودند از كنعان از همسايگان يعقوب كه با ايشان هم راه بودند و آن حال ديده بودند، مىگويد از ايشان پرس كه ايشان بصدق ما گواهى دهند بآنچ گفتيم كه: «إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ» شمعون فرمود ايشان را كه اين سخن با پدر بگوئيد، از آنك دانست كه پدر ايشان را متّهم دارد بهر چه گويند بسبب آن حال كه بر يوسف رفته بود از جهت ايشان.
«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ» فيه اختصار يعنى فرجعوا الى ابيهم و قالوا له ذلك. فقال يعقوب ليس الامر كما تقولون لكن سوّلت، «لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» التّسويل حديث النفس بما يطمع فيه و منه السّول غير مهموز و هو المنى و المعنى زيّنت و حسّنت لكم انفسكم، «أَمْراً» اردتموه، «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» اى فامرى صبر جميل لا جزع فيه و لا شكوى. و قيل «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» اولى و امثل بى، «عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً» و هم يوسف و بنيامين و اخوهما الذى بمصر فهم ثلثه، «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ» بحالى، «الْحَكِيمُ» بتدبيره.
«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ» يعقوب چون خبر بنيامين بوى رسيد صبرش برسيد و طاقت برميد و اندوه يوسف بر وى تازه گشت، با دلى پر درد و جانى پر حسرت و چشم گريان از ايشان برگشت و در بيت الاحزان شد و گفت: «يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ» و الآن بارض يعقوب بيت يزار يقال له بيت الاحزان.
روى سعيد بن جبير عن ابن عباس: قال قال رسول اللَّه (ص) «لم يعط احد من الامم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ عند المصيبة الّا امّة محمد، الا ترى ان يعقوب حين اصابه ما اصابه لم يسترجع، انّما قال يا اسفى على يوسف هذا الالف بدل من ياء الاضافة و المعنى: يا اسفى تعال فهذا اوانك، «وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ» انقلبت الى حال البياض اى عميتا فغطى البياض سواد الحدقة، «مِنَ الْحُزْنِ» اى لكثرة بكائه من الحزن. قال مقاتل لم يبصر بهما ستّ سنين، «فَهُوَ كَظِيمٌ» فعيل بمعنى مفعول، كقوله «إِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ» اى مملوّ حزنا، و قيل فعيل بمعنى فاعل كقوله «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ» اى ممسك للحزن فى قلبه فيتردد فى جوفه فلم يقل الّا خيرا. و قيل الكظيم الّذي يستر الغيظ و الحزن و يغالبه. قال الحسن كان بين خروج يوسف من حجر ابيه الى يوم التقى معه ثمانون سنة لم تجف عينا يعقوب، و ما على وجه الارض اكرم على اللَّه من يعقوب. و روى انّ يوسف رأى جبرئيل و هو فى السّجن، فقال يا جبرئيل ما فعل يعقوب؟ قال حىّ، قال فكيف حاله؟ قال قد ابيضّت عيناه من الحزن عليك، قال فلمّا بلغ من حزنه؟
قال حزن سبعين مثكل، قال فما له من الاجر؟ قال اجر مائة شهيد. فلمّا خرج من السّجن و ملك الامر لم يحبّ ان يعلمه مكانه ليتوفر اجره و يبلغ الكتاب اجله.
«قالُوا» يعنى ولد يعقوب لمّا تذكر يوسف و تأسّف عليه، «تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ» اى لا تزال تذكر يوسف و تتوجع و تبكى عليه و لا تفتر من حبّه، و التقدير تاللّه لا تفتوء تذكر يوسف، فحذف لا كقول امرئ القيس: فقلت يمين اللَّه ابرح قاعدا اى لا ابرح، «حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً» اى دنفا مريضا قريبا من الموت. قال ابو عبيده: الحرض الّذي اذا به الهمّ. قال ابن عيسى: الحرض فساد الجسم و العقل للحزن و الحبّ، يقال هو حرض اى ذو حرض مصدر وضع بموضع الاسم كالبعث و الصّوم، «أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ» اى الميّتين. قال ابن بحر: حتّى تكون حرضا او تكون من الهالكين، اى حتّى تمرض او تموت، قالوا ذلك لابيهم شفقا عليه.
«لَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
البثّ اشدّ الحزن، سمّى بذلك لان صاحبه لا يصبر على كتمانه حتّى يبثّه اى يظهره، و البثّ و الابثاث واحد و هو الاظهار و قيل بثّى اى همّى و حاجتى، يقول أشكو إلى من يملك الفرج من البلوى لا اليكم.
مفسران گويند همسايهاى پيش يعقوب شد، گفت اى يعقوب ترا بس شكسته و كوفته و ضعيف همى بينم و سن تو هنوز بدان نرسيد كه چنين ضعيف باشى، گفت: افنانى و هشمنى ما ابتلانى اللَّه به من هم يوسف، اندوه يوسف و غم فراق وى مرا پير كرد و شكسته، فاوحى اللَّه اليه: يا يعقوب أ تشكو الى خلقى؟ فقال يا ربّ خطيئة اخطأتها فاغفرها لى، فقال فانى قد غفرتها لك فكان بعد ذلك اذا سئل قال: «َّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ» و روى انّه قال عزّ و جلّ و عزّتى لا اكشف ما بك حتّى تدعونى فقال عند ذلك انّما اشكوا بثّى و حزنى الى اللَّه، فاوحى اللَّه اليه و عزّتى لو كانا ميّتين لأخرجتهما لك حتّى تنظر اليهما و انّما وجدت عليكم انّكم ذبحتم شاة فقام ببابكم مسكين فلم تطعموه منها شيئا و انّ احبّ عبادى الى الانبياء، ثمّ المساكين، فاصنع طعاما و ادع عليه المساكين، فصنع طعاما. ثمّ قال من كان صائما فليفطر اللّيلة عند آل يعقوب.
«أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» اعلم انّ رؤيا يوسف صادقة و انّى ساجد له و روى انّه راى ملك الموت فى منامه، فسأله هل قبضت روح يوسف قال لا و اللَّه و هو حى و قيل معناه و اعلم من رحمة اللَّه لى و لطفه بى ما لا تعلمون.
«يا بَنِيَّ اذْهَبُوا» مفسران گفتند پسران يعقوب احوال ملك با بنيامين با پدر بگفتند كه او را اوّل چون طلب كرد، و پس بخلوت با وى چون نشست، و با وى طعام چون خورد، و چه گفت، و انگه قصّه دزديدن صواع و آن ماجرا همه با يعقوب بگفتند، يعقوب آن گه گفت: «يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ» فانّى ارجو و اظنّ انّه يوسف. قال ابن عباس: التجسس فى الخير و التحسّس فى الشرّ و هو طلب الاحساس مرّة بعد اخرى، و الاحساس الادراك و الحسّ الاسم كالطاعة من اطاع، «وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» اى لا تقنطوا من رحمة اللَّه و فرجه، و الروح الاستراحة، «إِنَّهُ لا يَيْأَسُ» اى انّ الامر و الشأن لا ييأس، «مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» اى الايمان باللّه و بصفاته و يوجب للمؤمن رجاء ثوابه من غير قنوط من رحمته. قال عبد اللَّه بن مسعود: اكبر الكبائر ثلاثة: الاياس من روح اللَّه و قرأ «إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» و القنوط من رحمة اللَّه و قرأ «وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ» و الامن من مكر اللَّه و قرأ «فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ». و قال الجنيد: تحقّق رجاء الرّاجين عند تواتر المحن.
پسران بفرمان پدر عزم راه كردند و ساز سفر بساختند، خروارى چند بار ازين متاع اعراب فراهم كردند ازين كسودان و حبّ الصنوبر و مقل و صوف و موى گوسفند و روغن گاو و كشك و امثال اين و نيز گفتهاند كه در آن كفشهاى كهنه بود و غرارها و رسنها و جوالها داشته. و قال ابن عباس: كانت دراهم رديّة زيوفا لا تجوز الّا بوضيعة اين بارها برداشتند و روى به مصر نهادند، و اين سوم بارست كه برادران يوسف به مصر شدند.
و ذلك قوله عزّ و جلّ: «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ» اى على يوسف، «قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ» و كانت ولاة مصر يسمّون بهذا الاسم على اية ملّة كانوا، و قيل العزيز هو الملك بلغة حمير، «مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» اى الجدب و انقطاع الامطار، «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» اصل هذه الكلمة من التّزجية و هى الدّفع و السّوق، تقول زجيت العيش اذا سقته على اقتار، يعنى انّها بضاعة تدفع و لا يقبلها كلّ احد. و گفتهاند آن بارها بمصر بفروختند بدرمى چند ردى نبهره و گندم بآن نقد نمىفروختند، پس ايشان گفتند اين بضاعت ما نارواست و ناچيز و بهاى طعام را ناشايسته، «فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ» اى ساهلنا فى النّقد و اعطنا بالدّراهم الردية مثل ما تعطى بغيرها من الجياد، گفتند با ما باين نقد مساهلت كن و گر چه نارواست و نه نقد طعام است، تو با ما در آن مسامحت كن و بفرماى تا همان بتمامى بما دهند، «وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا» مفسران را درين دو قول است: يكى آنست كه اين صدقه زكاة اموالست كه هيچ پيغامبر را بهيچ وقت حلال نبوده، باين قول معنى «تَصَدَّقْ عَلَيْنا» آنست كه تصدّق علينا بما بين السّعرين و الثّمنين فاعطنا بالرّدىّ ما تعطى بالجيد. و قيل تصدّق علينا باخذ متاعنا و ان لم يكن من حاجتك. و قيل تصدّق علينا باخينا. و قيل تفضل علينا و تجاوز عنا. قول دوم آنست كه اين صدقات و زكوات بر پيغامبران پيش از مصطفى (ص) حلال بوده و انّما حرّمت على نبيّنا محمد (ص)، «إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ» يكافيهم، و الصّدقة العطيّة للفقراء ابتغاء الاجر، و سمع الحسن رجلا يقول اللّهم تصدّق علىّ، فقال يا هذا؟ انّ اللَّه لا يتصدق و انّما يتصدّق من يبغى الثّواب، قل اللّهم اعطنى و تفضّل علىّ. قال الضحاك: لم يقولوا انّ اللَّه يجزيك ان تصدّقت علينا لانّهم ما كانوا يعرفون العزيز من هو و على اىّ دين هو.
«قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ». ابن اسحاق گفت: موجب اين سخن آن بود كه برادران عجز و بيچارگى نمودند، گفتند: «مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» و درويشى خود اظهار كردند و صدقه خواستند، يوسف بگريست و رقتى عظيم در دل وى آمد بر عجز و ذلّ ايشان و بر بى كامى و بى نوايى ايشان صبر كردن بيش از آن طاقت نداشت، برخاست و در خانه شد و بسيار بگريست و زارى كرد، آن گه بيرون آمد گفت آن صواع كه بنيامين دزديده بود بياريد، بياوردند و قضيب بر آن زد طنينى از آن بيامد، گفت دانيد كه اين صواع چه خبر مىدهد؟ مىگويد شما اين غلام يعنى بنيامين كه از پيش پدر بياورديد پدر را فراق وى سخت بود و شما را وصيّت كرد كه او را گوش داريد و ضايع مكنيد، چنانك آن برادر هم مادر وى را ضايع كرديد ازين پيش. بنيامين گفت صدق و اللَّه صاعك، آن گه روى با برادران كرد گفت: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ؟». و انّما قال و اخيه لانّهم خلّوا اخاه فى يديه و رجعوا الى ارضهم گفت ميدانيد كه با يوسف چه كرديد؟ نخست قصد قتل وى كرديد، پس او را بخوارى در چاه افكنديد، پس او را به بندگى بمالك ذعر فروختيد، و گفتهاند مالك ذعر آن وقت از ايشان خطّى ستده بود بحجّت تا بيع با قالت و استقالت تبه نكنند و آن خطّ بدست يوسف بود، آن ساعت بيرون آورد و بايشان نمود، يوسف از يك روى ايشان را تعبير مىكرد و از يك روى عذر مىساخت كه: «إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» آن گه نادانان بوديد آن كرديد، يعنى جوانان بوديد و ندانستيد، و قيل جاهلون بالوحى قبل النّبوة.
ايشان در آن خجالت و تشوير گفتند: «أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ». قراءت عامّه بر لفظ استفهام است مگر ابن كثير كه بر لفظ خبر خواند: «انك لانت يوسف» و معنى آنست كه يوسف چون ايشان را توبيخ كرده بود و ايشان را عذر ساخته برقع فرو گشاد و تاج از سر فرو نهاد و بر گوشه سر وى خالى بود كه يعقوب را همان خال بود و اسحاق را و ساره را همان بود، ايشان آن خال وى بديدند و نيز يوسف تبسم كرد و از آن تبسّم ثناياى وى همچون در منظوم پيدا شد، برادران را يقين شد كه يوسف است گفتند «إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ» تويى بحقيقت يوسف، يوسف گفت: «أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي» الذى فرّقتم بينى و بينه، «قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا» بالجمع بيننا، «إِنَّهُ» اى انّ الامر، «مَنْ يَتَّقِ» الفاحشة، «وَ يَصْبِرْ» على بلواه. و قيل يتّق الزّنا و يصبر على العزوبة. «فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» لا يبطل اجر من كان هذا حاله فى الدّنيا و الآخرة.
«قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» اختارك و فضّلك علينا بالعقل و الحلم و الحسن، «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ» مذنبين، يقال خطأ يخطأ خطا و خطا و اخطأ يخطئ اخطاء. قيل لابن عباس كيف قالوا ان كنّا لخاطئين و قد تعمّدوا لذلك فقال اخطأوا الحقّ و ان تعمّدوا فمن ذهب الى انّهم كانوا بالغين احتجّ بهذا و من ذهب الى انّهم لم يكونوا بالغين و ان ذلك كان منهم لصباهم، قال اقامتهم على كتمان الامر عن ابيهم موهمين له انّ الامر على ما اخبروه اوّلا خطاء و معصية.
«قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» اى لا تعبير عليكم بعد هذا اليوم و لا مجازاة لكم عندى على ما فعلتم و لكم عندى الصفح و الحرمة و حقّ الاخوّة. يوسف ايشان را بر مقام خجل و تشوير ديد دانست كه ايشان را آن خجل در آن مقام عقوبتى صعب است، و قد قيل فى المثل: كفى للمقصر حياء يوم اللّقاء، نخواست كه ايشان را عقوبت بيفزايد، بلكه ايشان را دعا گفت و مغفرت خواست، گفت «يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ» هذا بمعنى الدّعاء كقول العرب: يفعل اللَّه بفلان يريدون به الدّعاء، و فى الخبر يرحمك اللَّه و يهديكم و يصلح بالكم، «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»
روى ابن عباس: قال اخذ النبىّ (ص) بعضادتى الباب يوم فتح مكّة و قد لاذ النّاس بالبيت، فقال الحمد للَّه الذى صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده، ثمّ قال ما تظنّون؟ قالوا نظنّ خيرا اخ كريم و ابن اخ كريم و قد قدرت قال و انا اقول كما قال اخى يوسف «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ».
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ» الآية... چون يعقوب در فراقج یوسف بى سر و سامان شد و درمانده درد بى درمان شد، خواست كه از ياد آن عزيز جرح خويش را مرهم سازد و با پيوندى از آن يوسف عاشقى بازد، بنيامين را كه با او از يك مشرب آب خورده بود و در يك كنار پرورده يادگار يوسف ساخت و غمگسار خويش كرد، و عاشق را پيوسته دل به كسى گرايد كه او را با معشوق پيوندى بود يا بوجهى مشاكلتى دارد، نبينى مجنون بنى عامر كه بصحرا بيرون شد و آهويى را صيد كرد و چشم و گردن وى بليلى ماننده كرد، دست بگردن وى فرو مىآورد و چشم وى مىبوسيد و مىگفت: فعيناك عيناها و جيدك جيدها.
چون يعقوب دل در بنيامين بست و پارهاى در وى آرام آمد، ديگر باره در حقّ وى دهره زهر از نيام دهر بر كشيدند، از پدر جدا كردند، تا نام دزدى بر وى افكندند، بر بلاء وى بلا افزودند و بر جراحت نمك ريختند و سوخته را باز بسوختند، چنانك آتش خرقه سوخته خواهد تا بيفزود، درد فراق دلسوختهاى خواهد تا با وى در سازد:
يعقوب تا بنيامين را مىديد او را تسلّى حاصل مىشد كه: من منع من النظر تسلّى بالاتر، پس چون از بنيامين درماند، سوزش بغايت رسيد، و از درد دل بناليد، بزبان حسرت گفت: يا اسفى على يوسف، وحى آمد از جبّار كائنات كه: يا يعقوب تتأسّف عليه كلّ التأسّف و لا تتأسّف على ما يفوتك منّا باشتغالك بتأسّفك عليه» اى يعقوب تا كى ازين تأسف و تحسر بر فراق يوسف و تا كى بود اين غم خوردن و نفس سرد كشيدن، خود هيچ غم نخورى، بدان كه از ما باز ماندهاى تا بوى مشغولى:
اى يعقوب نگر تا پس ازين نام يوسف بر زبان نرانى و گرنه نامت از جريده انبياء بيرون كنم.پير طريقت گفت: ياد يعقوب، يوسف را تخم غمانست، ياد يوسف، يعقوب را تخم ريحانست، چون يعقوب را بياد يوسف چندان عتابست! پس هر چه جز ياد اللَّه همه تاوانست، مىگويند ياد دوست چون جانست، بهتر بنگر كه ياد دوست خود جانست. يعقوب چون سياست عتاب حق ديد پس از آن نام يوسف نبرد تا هم از درگاه عزّت از روى ترحّم و تلطف بجبرئيل فرمان آمد كه اى جبرئيل در پيش يعقوب شو و يوسف را با ياد او ده، جبرئيل آمد و نام يوسف برد يعقوب آهى كرد، وحى آمد از حق جلّ جلاله كه: يا يعقوب قد علمت ما تحت انينك فو عزّتى لو كان ميّتا لنشرته لك لحسن وفائك.
قوله «وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» قال الاستاد ابو على الدّقاق: انّ يعقوب بكى لاجل مخلوق فذهب بصره و داود كان اكثر بكاء من يعقوب فلم يذهب بصره اذ كان بكاؤه لاجل ربّه عزّ و جلّ، گريستن كه از بهر حق باشد جلّ جلاله دو قسم است: گريستن بچشم، و گريستن بدل گريستن بچشم گريستن تائباتست كه از بيم اللَّه بر ديدار معصيت خويش گريند، و گريستن بدل گريستن عارفانست كه از اجلال حق بر ديدار عظمت گريند، گريستن تائبان از حسرت و نيازست، گريستن عارفان از راز و نازست.
پير طريقت گفت: الهى در سر گرستنى دارم دراز، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز، گريستن از حسرت نصيب يتيم است، و گريستن شمع بهره ناز، از ناز گريستن چون بود؟ اين قصّه ايست دراز. مصطفى (ص) گفت: فردا در قيامت چشمها همه گريان بود از هول رستاخيز و فزع اكبر، مگر چهار چشم: يكى چشم غازىاى كه در راه خداى زخمى بر وى آيد و تباه شود، ديگر چشمى كه از محارم فرو گيرند تا بناشايست ننگرد، سوّم چشمى كه از قيام شب پيوسته بى خواب بود، چهارم چشمى كه از بيم خداى بگريد، روى انّ داود عليه السلام قال: الهى ما جزاء من بكى من خشيتك حتّى تسيل دموعه على وجهه؟ قال جزاؤه ان اومنه من الفزع الاكبر و ان احرّم وجهه على لفح النّار.
و روى انّ اللَّه عزّ و جلّ قال: و عزّتى و جلالى لا يبكي عبد من خشيتى الّا سقيته من رحيق رحمتى، و عزّتى و جلالى لا يبكي عبد من خشيتى الا ابدلته ضحكا فى نور قدسى.
«وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ» نگفت عمى يعقوب تا جفايى نبود، كه عمى بحقيقت نابينايى دلست، چنانك گفت: «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»، و يعقوب را بينايى و روشنايى دل بر كمال بود، اما چشمش از مشاهده غير يوسف در حجاب بود كه در حكم عشق چشم عاشق در غيبت معشوق در حجاب بايد از غير او كه ديگرى را ديدن بجاى دوست در مذهب دوستى عين شرك است، و فى معناه انشدوا:
«لَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»
شكا الى اللَّه و لم يشك من اللَّه، فمن شكا الى اللَّه وصل من شكا من اللَّه انفصل. يعقوب گفت درد خود هم بدو بردارم، و از و بكس ننالم، كه من مىدانم كه وى جلّ جلاله دردها را شافى است و مهمّها را كافى، و وعدهها را وافى، آن گه زبان تضرّع بگشاد گفت: الهى بهر صفت كه هستم بر خواست تو موقوفم، بهر نام كه خوانند مرا ببندگى تو معروفم:
«يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا» اى اطلبوا يوسف بجميع حواسكم بالبصر لعلكم تبصرونه، و بالاذن لعلّكم تسمعون ذكره، و بالشّم لعلّكم تجدون ريحه، رويد اى پسران من يوسف را بجوئيد، و خبر و نشان وى بپرسيد، و از روح خدا نوميد مباشيد، محنت بغايت رسيد، بوى فرج مىآيد، كارد باستخوان رسيد، وقتست اگر مىبخشايد.
يعقوب آن سخن ايشان را از بهر آن گفت، كه از مهر دل خود نظاره مهر دل ايشان كرد، ندانست كه مهر يوسفى را سينه يعقوبى بايد، از بهر آنك جمال يوسفى را هم ديده يعقوبى شايد.
ثمّ احالهم على فضل اللَّه فقال: «لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ». قال الجنيد: تحقّق رجاء الراجين عند تواتر المحن و ترادف المصائب لانّ اللَّه تعالى، يقول: لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ، و النّبي (ص) يقول: «افضل العبادة انتظار الفرج».
«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ» الآيات... برادران يوسف كه به كنعان باز گشتند بنوبت دوم و بنيامين را به مصر بگذاشته بعلت دزدى، آن قصّه با يعقوب بگفتند، يعقوب گفت: اين چه داغ است كه ديگر باره بر جگر اين پير سوخته غمگين نهاديد، گاه عذر گرگ آريد، و گاه عذر دزدى! از خاندان نبوّت دزدى نيايد كه نقطه نبوّت جز در محلّ عصمت نيوفتد، شما را باز بايد رفت كه ازين حديث بويى همى آيد، ايشان گفتند اى پدر ما را بر آن درگاه آب روى نيست، مگر تو نامهاى نويسى كه نامه ترا ناچار حرمت دارند، پدر قلم برداشت و كاغذ و اين نامه نبشت: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم من يعقوب اسرائيل اللَّه بن اسحاق ذبيح اللَّه بن ابراهيم خليل اللَّه الى عزيز مصر، المظهر للعدل، الموفى للكيل، اما بعد: فانا اهل بيت موكل بنا البلاء فاما جدى فشدت يداه و رجلاه و وضع فى المنجنيق فرمى به الى النار فجعلها اللَّه تعالى عليه بردا و سلاما، و اما ابى فشدت يداه و رجلاه و وضع السكين على قفاه ليقتل ففداه اللَّه، و اما انا فكان لى ابن و كان احب اولادى الى فذهب به اخوته الى البرية، ثم اتونى بقميصه ملطخا بالدم و قالوا قد اكله الذئب فذهبت عيناى ثم كان لى ابن و كان اخاه من امه و كنت اتسلى به فذهبوا به، ثم رجعوا و قالوا انه سرق و انك حبسته لذلك و انا اهل بيت لا نسرق و لا نلد سارقا، فان رددته الى و الا دعوت عليك دعوة تدرك السابع من ولدك» حاصل نامه آنست كه ما خاندانىايم كه دل و جان ما بر اندوه وقف كردهاند، و مىشنويم كه تو جوانى زيبايى، از بهر خدا آن قرّة العين ما بما باز فرست، و بر عجز و پيرى من رحمت كن، كه من بى يوسف روزگار با بنيامين ميگذاشتم، و گر نفرستى تيرى دردناك ازين جگر سوخته رها كنم كه الم آن به هفتمين فرزند تو برسد. يوسف چون اين نامه بخواند، برقع فرو گشاد و تاج از سر فرو نهاد، گفت اين عتاب ما تا آن گه بود كه شفاعت آن پير پيغامبر در ميان نيامده بود، اكنون كه شفاعت وى آمد من يوسفم و شما برادران منيد.
«لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» گفتهاند مثل محاسبت اللَّه با مؤمنان روز قيامت مثل معامله يوسف است با برادران، يوسف گفت: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ» همچنين ربّ العزّه گويد «هل علمتم ما فعلتم عبادى»، يوسف چون ايشان معترف شدند بگناه خويش از كرم خود روا نداشت جز آن كه گفت: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» اگر يوسف را اين كرم مىرسد، پس اكرم الاكرمين و ارحم الرّاحمين سزاوارتر كه در مقام خجل، بندگان را گويد: «لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ». قال الاستاد ابو على الدقاق: لما قال يوسف: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» احال فى استحقاق الاجر على ما عمل من الصبر انطقهم اللَّه حتّى اجابوه بلسان التّوحيد، فقالوا «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» يعنى انّ هذا لبس بصبرك و تقواك، انّما هذا بايثار اللَّه ايّاك علينا فيه تقدّمت علينا لا بجهدك و تقويك. فقال يوسف على جهة الانقياد للحقّ «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» اسقط عنهم اللوم، لانّه كما لم تقويه من نفسه حيث نبّهوه عليه لم ير جفاهم منهم فنطق عن عين التّوحيد و اخبر عن شهود التقدير.
۱۱ النوبة الاولى
قوله تعالى: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا» ببريد اين پيراهن من، «فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي» آن را بر روى پدر من افكنيد، «يَأْتِ بَصِيراً» تا با بينايى آيد، «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ (۹۳)» و كسان خويش همه بمن آريد.«وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ» چون كاروان گسسته گشت از مصر، «قالَ أَبُوهُمْ» پدر ايشان يعقوب گفت، «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» من بوى يوسف مىيابم، «لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (۹۴)» اگر شما مرا نادان و نابكار گوى نخوانيد.
«قالُوا تَاللَّهِ» گفتند بخداى، «إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ (۹۵)» كه توهم بر آن محنت ديرينهاى.
«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ» چون بشارت دهنده آمد، «أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ» پيراهن را بر روى پدر افكند، «فَارْتَدَّ بَصِيراً» و پدر به بوى پيراهن بينا گشت، «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ» گفت نه من شما را مىگفتم، «إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۹۶)» كه من از خداى آن دانم كه شما ندانيد.
«قالُوا يا أَبانَا» گفتند اى پدر ما، «اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا» آمرزش خواه گناهان ما را، «إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ (۹۷)» كه ما بد كرديم.
«قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي» گفت آرى آمرزش خواهم شما را از خداوند خويش، «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (۹۸)» كه اللَّه تعالى عيب پوش است مهربان.
«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ» چون بر يوسف در شدند، «آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ» پدر را و خاله را با خود آورد، «وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ (۹۹)» و گفت در آئيد در مصر ايمن ان شاء اللَّه.
«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ» و پدر را و خاله را بر تخت ملك خود برد، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» و همگان وى را بسجود افتادند، «وَ قالَ يا أَبَتِ» و گفت اى پدر، «هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ» اين سرانجام آن خواب منست كه ديده بودم ازين پيش، «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا» خداوند من آن را راست كرد، «وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي» و نيكويى كرد با من، «إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» كه مرا از زندان بيرون آورد، «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» و شما را از باديه بمن آورد، «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ» پس آن تباهى و آغالش كه ديو افكند، «بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي» ميان من و ميان برادران من، «إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ» خداوند من باريك دانست و دوربين كارى را كه خواهد، «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (۱۰۰)» و داناى است راست دان راست كار.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا» چون برادران، يوسف را بشناختند و بهم بنشستند، يوسف گفت: ما حال ابى بعدى حال پدرم چيست؟ پس از فرقت من كارش بچه رسيد؟ گفتند غمگين است و رنجور، در بيت الاحزان نشسته و از بس كه بگريسته بينايى وى برفته، يوسف زارى كرد و جزع نمود، وحى آمد از حق جلّ جلاله: «لا تجزع و انفذ اليه القميص فانه اذا شمه عاد بصيرا»، اى يوسف زارى مكن پيراهن بوى فرست كه چون بوى پيراهن بمشام وى رسد بينايى باز آيد. قال الحسن: لو لا انّ اللَّه اعلم يوسف ذلك لم يعلم انّه يرجع بصره اليه.
يوسف بفرمان حق پيراهن از سر بر كشيد و بايشان داد، گفت: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا».
ضحّاك و سدّى و مجاهد و جماعتى مفسران گفتند آن پيراهن از حرير بهشت بود و هو الذى البس اللَّه ابراهيم يوم طرح فى النّار فكساه اسحاق ثمّ كساه يعقوب ثمّ جعله يعقوب فى تعويذ و علّقه من جيد يوسف و لم يعلم اخوته بذلك و كان قميصا لا يمسه ذو عاهة الّا صحّ، يهودا گفت پيراهن بمن دهيد تا من برم كه آن پيراهن بخون آلوده ازين پيش من بردم و اندوه بر دل وى من نهادم، تا امروز ببشارت من روم و سبب شادى من باشم، «فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي» اى على عين ابى، «يَأْتِ بَصِيراً» يرجع الى حال الصّحة و البصر. و قيل معناه يأتنى بصيرا لأنه كان دعاه، «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» نسائكم و اولادكم و عبيدكم و امائكم.
«وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ» اى خرجت الرّفقة من مصر نحو كنعان، «قالَ أَبُوهُمْ» لمن حضر من اسباطه فانّ اولاده بعد فى الطريق، «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» ادركه شمّا، هنوز كاروان بر در مصر بود كه يعقوب با بنازادگان خويش مىگويد كه من بوى يوسف مىيابم، از آنجا كه كاروان بود تا به كنعان هشتاد فرسنگ بود، ابن عباس گفت هشت روزه راه بود و باد بوى پيراهن بمشام يعقوب رسانيد بفرمان اللَّه، و يعقوب اين از آن گفت كه بوى بهشت بوى رسيد و دانست كه در دنيا بوى بهشت جز از آن ندمد. و من ذهب الى انّه قميصه الّذى كان يلبسه، قال بلغت ريح يوسف، يعقوب على بعد المسافة معجزة حيث كانوا انبياء، «لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» اى تكذّبونى و تنسبونى الى الخرف و فساد العقل. و التّفنيد فى اللغة تضعيف الرّأى، و الفند ضعف الرّأى، و جواب لو لا محذوف، تقديره لو لا ان تنسبونى الى ضعف الرّأى لقلت انّه قريب.
«قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ» قال ابن عباس فى خطاك القديم من حبّ يوسف لا تنساه غلظوا له القول بهذه الكلمة اشفاقا عليه و كان عندهم انّه مات، و قيل فى محبّتك القديمة ما تنساها. و قال صاحب كتاب المجمل الضّلال ها هنا الغفلة، كقوله: «وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى» اى غافلا عمّا يراد بك من امر النبوّة، و القديم هو الموجود الّذى لم يزل ثمّ يستعمل للعتيق مبالغة، كقوله: «كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ».
«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ» اى المبشّر و هو يهودا و هو سبط الملك من بنى اسرائيل جاء مع بريد ليوسف الى يعقوب، و قيل انّ البشير مالك بن ذعر و الاوّل اصحّ.
روى انّ يهودا خرج حاسرا حافيا و جعل يعدو حتّى اتاه و كان معه سبعة ارغفة لم يستوف اكلها و كانت المسافة ثمانين فرسخا، «أَلْقاهُ» اى القى البشير القميص، «عَلى وَجْهِ» يعقوب، «فَارْتَدَّ بَصِيراً» بعد ما كان ضريرا.
يهودا به كنعان رسيد و پيراهن بر روى پدر افكند و گفت: البشارة انّ الملك العزيز هو ابنك يوسف اى پدر ترا بشارت باد كه يوسف به مصر ملك است و عزيز و اين پيراهن وى است، يعقوب پيراهن وى ببوسيد و بر چشم نهاد، چشمش روشن گشت، و گفت اى پسر يوسف را بر چه دين يافتى، گفت بر دين اسلام، يعقوب گفت: الحمد للَّه الآن تمّت النّعمة. مىگويند آن پيراهن بعد از يوسف نزد افرائيم بن يوسف بود و تا بروزگار هارون مانده بود و بعد از آن كس نداند كه كجا شد.
«قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» من حياة يوسف لاخبار ملك الموت ايّاى و انّ اللَّه يجمع بيننا و قيل انّى اعلم من صحة رؤيا يوسف. و قيل اعلم من بلوى الانبياء و نزول الفرج ما لا تعلمون، پس برادران يوسف از پدر عذر خواستند و بگناه خويش معترف شدند گفتند: «يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا» سل اللَّه لنا مغفرة ما ارتكبنا فى حقّك و حقّ ابنك انّا تبنا و اعترفنا بخطايانا.
«قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي» اخّره الى سحر ليلة الجمعة لانّه افضل اوقات الدّعاء. و قيل معناه حتّى استأذن ربّى فى الاستغفار لكم خشى ان يقال له ما قال لنوح حين دعا لابنه الغريق، و قيل قال لهم تحلّلوا اوّل الامر من يوسف ثمّ استغفر لكم ربّى، «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ». چون يهودا به كنعان آمد و پيراهن آورد بعد از آن بسه روز برادران ديگر رسيدند و جهاز آوردند، ساز سفر و برگ راه كه يوسف فرستاده بود با دويست راحله، و در خواسته كه كسان شما، خرد و بزرگ شما، همه بايد كه بيائيد. ايشان همه كارسازى راه كردند و هر چه در خاندان يعقوب مرد و زن، خرد و بزرگ بيرون شدند، هفتاد و دو كس بودند.
و آن روز كه اسرائيليان و نژاد ايشان با موسى از مصر بيرون آمدند هزار هزار و ششصد هزار بودند «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ» فى الآية تقديم و تأخير، التأويل: فلمّا دخلوا قال ادخلوا مصر و آوى اليه ابويه و رفعهما على العرش، چون يعقوب و كسان وى نزديك مصر رسيدند يوسف با ملك مصر مشورت كرد كه يعقوب و قوم نزديك رسيدند و استقبال ايشان لا بدّ است، يوسف بيرون آمد و ملك موافقت كرد با جمله خيل و حشم خويش، و هم اربعة آلاف، و از مصريان نفرى بسيار بيرون آمدند، يعقوب چون آن خيل و حشم فراوان ديد، آواز اسبان و ازدحام پيادگان و رامش مصريان و خروش لشكر همه در هم پيوسته، بايستاد تكيه بر يهودا كرده، آن گه گفت بيهودا مگر ملك مصر است اين كه مىآيد؟! يهودا گفت لا، بل اينك يوسف پسر تو است كه مىآيد، چون نزديك رسيد يوسف از اسب فرود آمد، پياده فرا پيش پدر رفت، پدر ابتدا كرد بسلام، گفت: السّلام عليك يا مذهب الاحزان عنّى، يوسف جواب داد و پيشانى پدر ببوسيد و دست بگردن وى در آورد، يعقوب بگريست و يوسف هم چنان بگريست، غريوى و سوزى در لشكر افتاد از گريستن ايشان، پس يعقوب گفت: الحمد للَّه الّذى اقرّ عينى بعد طول الاحزان، آن گه يوسف گفت: «ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ» من كلّ سوء. در آئيد ايمن در مصر، و اين از بهر آن گفت كه مردمان در مصر بجواز مىتوانستند رفتن و ايشان بى جواز در رفتند ايمن، آن گه سخن باستثنا پيوست از همّها و بلاها كه ديده بود، يعنى كه پس ازين همّها و بلاها نبود ان شاء اللَّه.
«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ» اين تفسير ايواء است، اى ضمّهما اليه و رفعهما على العرش يعنى على السرير الّذي كان يقعد عليه كعادة الملوك و ابواه والده و خالته ليّا و كانت امّه راحيل قد ماتت فى نفاسها بابن يامين فتزوّج يعقوب بعدها ليّا و سمّى الخالة امّا كما سمّى العم ابا فى قوله «نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ». و روى عن الحسن انّه قال انشر اللَّه راحيل امّ يوسف من قبرها حتّى سجدت له تحقيقا للرؤيا، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» اين واو اقتضاء ترتيب نكند، و درين تقديم و تأخير است، و معنى آنست كه خرّوا له سجدا و رفع ابويه على العرش همه او را بسجود افتادند آن گه پدر را و خاله را بر تخت ملك خود برد. مفسران گفتند به اين سجود نه آن خواهد كه پيشانى بر زمين نهادند بر طريق عبادت كه آن جز خداى را جلّ جلاله روا نيست، بلكه آن پشت خم دادن بود و تواضع كردن بر طريق تحيّت و تعظيم و تكريم. حسن گفت سجود بود سر بر زمين نهادن از روى تعظيم نه از روى عبادت و اللَّه تعالى فرمود ايشان را تحقيق و تصديق خواب يوسف را. قال ابن عباس وقعوا ساجدين للَّه نحوه. فقال يوسف عند ذلك و اقشعرّ جلده، «يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ» اى هذا الذى فعلتم بى من التّعظيم هو ما اقتضته رؤياى و انا طفل، «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا» اى جعل اللَّه رؤياى صادقة، و كان بين الرّؤيا و بين التّأويل اربعون سنة. و قيل ثمانون سنة، و قيل ستّ و ثلاثون سنة، و قيل اثنتان و عشرون سنة، و قيل ثمانى عشرة سنة.
حسن گفت: يوسف هفده ساله بود كه او را در چاه افكندند و هشتاد سال از پدر غايب بود و بعد از آنك با پدر رسيد بيست و سه سال بزيست و صد و بيست سال از عمر وى گذشته از دنيا بيرون شد، و يعقوب پس از آنك يوسف را باز ديد هفده سال بزيست و بيك قول بيست و چهار سال. و يوسف را سه فرزند آمد از زليخا دو پسر بودند افرائيم و ميشا و يك دختر بود رحمة و هى امرأة ايوب (ع) و ميان يوسف و ميان موسى كليم چهار صد سال بود. قال الثورى: لمّا التقى يعقوب و يوسف، قال يوسف يا ابت بكيت علىّ حتّى ذهب بصرك، الم تعلم انّ القيامة تجمعنا، قال بلى يا بنى و لكن خشيت ان يسلب دينك فيحال بينى و بينك، «وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي» يقال احسن فلان بى و احسن الىّ، «إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» و لم يقل اخرجنى من الجبّ لانّه قال: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» و المعنى احسن اللَّه الىّ فى اخراجى من السّجن بعد ما استعنت فيه عليه و قلت للغلام اذكرنى عند ربّك، «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» لانّهم كانوا اهل بادية و اصحاب مواش، «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ» استخفّ بنا و افسد ما بيننا و اغرى بعضنا ببعض، النّزع ادنى ما يقع من الفساد بين النّاس، «إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ» عالم بدقايق الامور و حقايقها، «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ» بخلقه، «الْحَكِيمُ» فى جميع افعاله. قيل لمّا التقى يعقوب و يوسف، قال يعقوب ليوسف قل لى ما فعل اخوتك بك، فقال لا تسألني يا ابى عمّا فعل بى اخوتى و سلنى عمّا فعل بى ربّى.
قال اهل التّاريخ اقام يعقوب بمصر بعد موافاته باهله و ولده اربعا و عشرين سنة فى اغبط حال و اهناء عيش ثمّ مات بمصر، فلمّا حضرته الوفاة جمع بنيه، فقال لهم ما تعبدون من بعدى؟ «قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ» الآية... ثمّ قال لهم يا بنى انّ اللَّه اصطفى لكم الدّين فلا تموتنّ الّا و انتم مسلمون، و اوصى الى يوسف ان يحمل جسده الى الارض المقدّسة حتّى يدفنه عند قبر ابيه اسحاق، ففعل يوسف ذلك و نقله فى تابوت من ساج الى بيت المقدس، و خرج معه يوسف فى عسكره و اخوته و عظماء اهل مصر، و وافق ذلك اليوم، اليوم الّذي مات عيص، فدفنا فى يوم واحد فى قبر واحد لانّهما ولدا فى بطن واحد فدفنا فى قبر واحد و كان عمرهما جميعا مائة و سبعا و اربعين سنة.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا» الآية... يوسف گفت ببريد پيراهن من بر يعقوب كه درد يعقوب از ديدن پيرهن خون آلوده گرگ ندريده بود، تا مرهم هم از پيرهن من بود، چون آن پيراهن از مصر بيرون آوردند باد صبا را فرمان دادند كه بوى پيرهن بمشام يعقوب رسان تا پيش از آنك پيك يوسف بشارت برد از پيك حق تعالى بشارت پذيرد و كمال لطف و منّت حق بر خود بشناسد، اين بر ذوق عارفان همان نفحه الهى است كه متوارى وار گرد عالم مىگردد بدر سينههاى مؤمنان و موحدان تا كجا سينهاى صافى بيند و سرى خالى و آنجا منزل كند.
و اليه اشار النبى صلى اللَّه عليه و سلّم: «ان لربكم فى ايام دهركم نفحات»
الخبر... اما يعقوب را اين كرامت بواسطه عشق يوسف نمودند و در تحت اين سرّى عظيم است و بيان وى آنست كه مشاهده يوسف، يعقوب را بواسطه مشاهده حق بود جلّ جلاله، هر گه كه يعقوب، يوسف را بچشم سر بديدى بچشم سرّ در مشاهده حق نگرستى، پس چون مشاهده يوسف از وى در حجاب شد، مشاهده حق نيز از دل وى در حجاب شد، آن همه جزع نمودن يعقوب و اندوه كشيدن وى بر فوت مشاهده حق بودند بر فوت مصاحبت يوسف، و آن تحسر و تلهّف وى بر فراق يوسف از آن بود كه آئينه خود گم كرده بود نه ذات آئينه را مىگريست، لكن مونس دل خويش را كه پس از آن نمىديد و بر فوت آن مىسوخت، لا جرم آن روز كه وى را باز ديد بسجود در افتاد كه دلش مشاهده حق ديد، آن سجود فرا مشاهده حق مىبرد كه سزاى سجود جز اللَّه تعالى نيست.
قوله تعالى: «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» عجب آنست كه دارنده آن پيراهن از آن هيچ بويى نيافت و يعقوب از مسافت هشتاد فرسنگ بيافت، زيرا كه بوى عشق بود و بوى عشق جز بر عاشق ندمد و نيز نه هر وقتى دمد كه تا مرد پخته عشق نگردد و زير بلاى عشق كوفته نشود اين بودى مرو را ندمد، نبينى كه يعقوب در بدايت كار و در آغاز قصّه كه يوسف را از بر وى ببردند هنوز يك مرحله نارسيده كه او را در چاه افكندند، نه از وى خبر داشت نه هيچ بوى برد و بعاقبت در كنعان از بوى يوسف خبر مىداد كه «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» و گفتهاند يعقوب در بيت الاحزان هر وقت سحر بسيار بگريستى، گهى بزارى نوحه كردى، گهى از خوارى بناليدى، گهى روزنامه عشق باز كردى و سوره عشق آغاز كردى، گهى سر بر زانو نهادى، گهى روى بر خاك نهادى دو دست بدعا برداشتى، گهى بوى يوسف از باد سحر تعرّف كردى و بزبان حال گفتى:
از اينجا بود كه باد صبا روز فرج بوى يوسف بمشام وى رسانيد و يعقوب تقرّب كرد و هذا سنّة الاحباب مسائلة الدّيار و مجاوبة الاطلال و تنسم الاخبار من الرّياح، و فى معناه انشدوا:
«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ» الآية... لو القى قميص يوسف على وجه من فى الارض من العميان لم يرتدّ بصرهم و انما رجع بصر يعقوب بقميص يوسف على الخصوص لانّ بصر يعقوب ذهب بفراق يوسف و انما يرجع بقميص يوسف بصر من ذهب بصره بفراق يوسف، يعقوب را مهر يوسف با روح آميخته بود و دار الملك روح دماغست و قوّت وى در چشم و صفاء ناظر ازو، و چون يوسف برفت با وى جمال نظر و صفاء بصر برفت، كه آن قوّت و آن صفا ذات يوسف و بوى يوسف مىداشت، چون برفت با خود ببرد، لا جرم چون پيراهن به يعقوب رسيد بوى يوسف باز آمد، آن صفاء بصر باز آمد، تا بدانى از روى حقيقت كه محبوب بجاى چشم و روح است، فراق وى نقصان چشم و روح است و وصال وى مدد چشم و روح است.
«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ» در رفتن به مصر همه يكسان بودند اما بوقت تقرّب و نواخت مختلف بودند كه پدر را و خاله را بر عرش كرامت نشاند و بصحبت و قربت و ايواء ايشان را مخصوص كرد، چنانك ربّ العزّه گفت: «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ» و برادران در محل خدمت فرو آورد، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» اشارت است كه فرداى قيامت مؤمنانرا بر عموم ببهشت اندر آرند، عاصى آمرزيده و مطيع پسنديده، پس ايشان كه اهل معصيت بوده و مغفرت حق ايشان را دريافته با بهشت گذراند و اهل معرفت را بتخصيص قربت و زلفت مخصوص گردانند و بحضرت عنديّت فرود آرند «عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ».
پير طريقت ازينجا گفت: اهل خدمت ديگرند و اهل صحبت ديگر، اهل خدمت اسيران بهشتاند و اهل صحبت اميران بهشت، اسيران در ناز و نعيماند و اميران بار از ولّى نعمت مقيماند. «وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» محسن نه اوست كه بابتدا احسان كند، محسن اوست كه پس از جفا احسان كند، يوسف اوّل جفاء نفس خود ديد كه در زندان التجا بساقى كرده بود و گفته كه «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» پس خلاص خود از زندان بفضل و كرم حق ديد و آن را احسان شمرد گفت: «أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» و هر چند كه بلاء چاه ديده بود آن را باز نگفت كه آن بلا در حق خود نعمت مىديد كه در چاه وحى حق يافت و پيغام ملك شنيد و جبرئيل پيك حضرت ديد. يقول اللَّه تعالى «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ» پس آن محنت نعمت شمرد و آن بلا عين عطا ديد ازين جهت بلاء چاه ياد نكرد و حديث زندان كرد گفت: اللَّه تعالى با من نيكويى كرد كه سزاى ملامت بودم و با من كرامت كرد، بدى ديد از من و بفضل خود رحمت كرد از زندان خلاص داد، و پس از فرقت در از ميان گراميان جمع كرد، آن همه از لطيفى و بنده نوازى و مهربانى خويش كرد، «إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ» خداوندى است بلطف خود باز آمده بوفاء اميد داران، بكرم خود در گذارنده نهانيهاى بندگان و راست دارنده كار ايشان در دو جهان.
۱۲ النوبة الاولى
قوله تعالى: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» خداوند من مرا از ملك اين جهانى بهره دادى، «وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» و در من آموختى دانستن سرانجام خوابها كه بينند، «فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» اى كردگار آسمان و زمين بنوى، «أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» تويى يار من درين جهان و در آن جهان «تَوَفَّنِي مُسْلِماً» بميران مرا بر مسلمانى، «وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (۱۰۱)» و مرا بنيكان رسان.
«ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ» اين حديث از خبرهاى ناديده و نادانسته تو است، «نُوحِيهِ إِلَيْكَ» كه پيغام مىدهيم آن را بتو، «وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ» و تو نبودى بنزديك ايشان و با ايشان، «إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ» آن گه كه آن كار بهم پشتى برساختند، «وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (۱۰۲)» و آن ساز بد خويش مىساختند.
«وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ (۱۰۳)» و بيشتر مردمان هر چند كه حريص باشى بر ايمان ايشان.
«وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ» و ازيشان مزد نمىخواهى، «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (۱۰۴)» نيست اين پيغام مگر يادى از اللَّه جهانيان را.
«وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و چند نشان در آسمان و زمين، «يَمُرُّونَ عَلَيْها» كه مىگذرند بر آن «وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ (۱۰۵)» و ايشان از آن رويهاى گردانيده و غافل.
«وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ» و بنگروند بيشتر ايشان بخداى، «إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ (۱۰۶)» مگر در آن گرويدن با خداى انباز گيرند.
«أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ» ايمن شوند كه بايشان آيد، «غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ» عقوبتى كه پيچد از عذاب خداى، «أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً» يا بايشان رستاخيز آيد ناگاه، «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۱۰۷)» و ايشان نمىدانند.
«قُلْ هذِهِ سَبِيلِي» بگو راه من اينست، «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ» ميخوانم با خداى، «عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي» بر ديده ورى و درستى و پيدايى، هم من و هم آنك بر پى من بيايد، «وَ سُبْحانَ اللَّهِ» و سزاوارى خداى راست، «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۱۰۸)» و من نه از انباز گيران و همتا گويانم.
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» و نفرستاديم پيش از تو بپيغام، «إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى» مگر مردانى از شهرهاى پراكنده، پيغام رسانيده مىآمد بايشان، «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ» بنروند در زمين، «فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» تا بينند كه چون بود سرانجام ايشان كه پيش از ايشان بودند، «وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ» و براستى كه سراى آن جهانى به، «لِلَّذِينَ اتَّقَوْا» ايشان را كه بپرهيزيدند، «أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۱۰۹)» در نمىيابند كه چنين است.
«حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ» تا آن گه كه نوميد شدند پيغامبران، «وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا» و چنان دانستند كه ايشان را دروغ زن گرفتند، «جاءَهُمْ نَصْرُنا» آن گه كه بايشان آمد يارى دادن ما، «فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ» تا برهانيم او را كه خواهيم، «وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا» و باز داشته نيايد زود گرفتن ما، «عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ (۱۱۰)» از گروه بدكاران.
«لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ» در قصّههاى ايشان عبرتيست و پند دادنى، «لِأُولِي الْأَلْبابِ» خردمندان و خداوندان مغز را، «ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى» اين حديث نه فرا ساخته و نهاده است، «وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ» لكن استوار داشتن و راست گوى گرفتن تورات و انجيل است ازين پيش، «وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ» و پيدا كردن هر چيز كه در تصديق مصدّق را در مىبايد، «وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (۱۱۱)» و راه نمونى و بخشايشى ايشان را كه مىگرويدند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» يعنى ملك مصر، و دخل من للتّبعيض لانّه لم يؤت الملك كلّه، و قيل من للبيان، «وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» يعنى تفسير كتبك الّتي انزلتها على انبيائك، و قيل تعبير الرّويا و لم يقل هذا على انّه اعظم نعمة اللَّه عليه لكن قالها لانّها من خصائص اللَّه عزّ و جلّ عنده كما شكر سليمان، فقال علّمنا منطق الطّير، و لم يكن منطق الطّير اعظم نعمة اللَّه عليه، انّما شكره على انّه خصّه بذلك و للانبياء خصائص نعم خصّوا بها فى الدّنيا من غيرهم بعد ما اكرموا به من نفايس النّعم. مثل قوله: «وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ» و احياء عيسى بن مريم الموتى و ابرائه الاكمه و الأبرص و تفجير موسى الماء بالعصا من الحجر، «فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» يعنى يا فاطر السماوات و الارض، «أَنْتَ وَلِيِّي» ناصرى و معينى و متولّى تدبيرى، «فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً». قال ابن جرير: سأل الموت و لا سأله غيره. و قيل ليس هذا سؤالا و انّما المعنى توفنى يوم تتوفّانى مسلما مخلصا فى الطاعة، «وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ» الآنبياء. و قيل بآبائى ابراهيم و اسحاق و يعقوب، اى ارفعنى الى درجتهم.
مفسّران گفتند: يوسف آرزوى مرگ آن گه كرد كه ملك مصر بر وى راست شد و خويش و پيوند او همه با وى رسيدند و تعبير خواب كه ديده بود بر وى تمام گشت، بعد از اين همه مرگ خواست بر اسلام و سنّت تا نعمت بر وى تمام گردد، و پيش از وى هيچ پيغامبر آرزوى مرگ نكرده بود، ربّ العالمين دعاء وى اجابت كرد، فتوّفاه اللَّه طيّبا طاهرا بمصر بعد ان اوصى الى اخيه يهودا و استخلفه على بنى اسرائيل و دفن يوسف فى النّيل فى صندوق من رخام و ذلك انّه لمّا مات تشاح النّاس عليه كلّ يحب ان يدفن فى محلّتهم لما يرجون من بركته حتّى حمّوا بالقتال، فرأوا ان يدفنوه فى النّيل حتّى يمرّ الماء عليه فيصل الى جميع مصر فيكون كلّهم فيه شرعا واحدا ففعلوا. و كان قبره فى النّيل الى ان حمله موسى (ع) معه حين خرج من مصر ببنى اسرائيل فنقله الى الشّام و دفنه بارض كنعان خارج الحصن اليوم، فلذلك تنقل اليهود موتاهم الى الشّام من فعل ذلك منهم.
روى ابو بردة عن ابى موسى قال: نزل النّبي (ص) باعرابىّ فاكرمه، فقال له النّبي (ص) تعاهدنا فاتاه، فقال سل حاجتك، فقال ناقة يرحلها و اعنز يحلبها اهلى فقال (ص) اعجز هذا ان يكون مثل عجوز بنى اسرائيل؟ قالوا يا رسول اللَّه و ما عجوز بنى اسرائيل؟ فقال انّ موسى لمّا سار ببنى اسرائيل من مصر ضلّوا الطريق و اظلم عليهم فقالوا ما هذا فقال علماؤهم. انّ يوسف (ع) لمّا حضره الموت اخذ علينا موثقا من اللَّه ان لا نخرج من مصر حتّى ننقل عظامه معنا. قال فمن يعلم موضع قبره؟ قالوا عجوز لبنى اسرائيل فبعث اليها فاتته، فقال موسى (ع) دلّينى على قبر يوسف، قالت تعطينى حكمى، قال و ما حكمك، قالت اكون معك فى الجنّة، و روى ان هذه العجوز كانت مقعدة عمياء فقالت لموسى لا اخبرك بموضع قبر يوسف حتّى تعطينى اربع خصال: تطلق لى رجلى و تعيد الىّ بصرى و تعيد الىّ شبابى و تجعلنى معك فى الجنّة، قال فكبر ذلك على موسى فاوحى اللَّه عزّ و جلّ اليه يا موسى اعطها ما سألت فانّك انّما تعطى علىّ ففعل فانطلقت بهم الى مستنقع ماء فاستخرجوه من شاطى النّيل فى صندوق من مرمر فلمّا اقلّوه تابوته طلع القمر و اضاء الطريق مثل النّهار و اهتدوا.
«ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ» اى هذا الّذى قصصناه عليك من امر يوسف و اخوته من الاخبار التي كانت غائبة عنك فانزلت عليك دلالة على اثبات نبوّتك و انذارا و تبشيرا، «وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ» لدى بنى يعقوب، «إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ» عزموا على ما همّوا به من القاء يوسف فى الجبّ، «وَ هُمْ يَمْكُرُونَ» بيوسف و بابيه اذ جاءوه بدم كذب «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» كان رسول اللَّه (ص) يرجو ايمان قريش و اليهود لمّا سألوا عن قصة يوسف، فقصّ اللَّه عليهم احسن قصص و بيّنها احسن بيان فلم يكونوا عند ظنّه فنزلت هذه الآية، و تقديرها و ما اكثر النّاس بمؤمنين و لو حرصت اى اجتهدت كلّ الاجتهاد فانّ ذلك الى اللَّه فحسب.
«وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ» اى على القرآن و التّبليغ و هدايتك ايّاهم، «مِنْ أَجْرٍ» اى من جعل و مال فينقلهم ذلك، «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» اى ما القرآن الّا تذكرة لهم بما هو صلاحهم و نجاتهم من النّار و دخلوهم الجنّة يريد انّا ازحنا العلّة فى التكذيب حيث بعثناك مبلّغا بلا اجر غير انّه لا يؤمن الّا من شاء اللَّه و ان حرص النّبي على ذلك.
«وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ» اى و كم من علامه و دلالة تدلّهم على توحيد اللَّه عزّ و جلّ من امر السّماء و انّها بغير عمد ما تقع على الارض و فيها من مجرى الشّمس و القمر ما يدلّ على انّ لها خالقا فانّ الّذى خلقها واحد و كذلك فيما يشاهد فى الارض من نباتها و جبالها و بحارها ما يوجب العلم اليقين عند التأمّل، «يَمُرُّونَ عَلَيْها» يعنى بذلك مشركى قريش و كفّار مكّة، «وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ» لا يتفكّرون فيها و لا يعتبرون بها.
«وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» ظاهر اين آيت مشكل مىنمايد از بهر آنك ايمان و شرك ضد يكديگرند و هر دو ايشان را اثبات كرده درين آيت، او كه مؤمن بود او را مشرك نگويند، و او كه مشرك است مؤمن نبود، پس لا بدّ است بيان آن كردن: قومى گفتند مراد باين گروهى است كه به اللَّه تعالى گرويدهاند كه ضارّ و نافع و مدبّر و مسبّب اوست و آن گه در اسباب مىآويزند و با آن مىآرامند آن را شرك كهين گويند چنانك گويى: لو لا الكلب لدخل اللّخص دارك و لولا فلان لكان كذا، و فى الخبر: من حلف بغير اللَّه فقد اشرك.
اما قول بيشترين اهل تفسير آنست كه مراد باين شرك مهين است، يعنى آن مشركان كه بهستى و آفريدگارى و كردگارى اللَّه مىگروند چنانك گفت جلّ جلاله «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ، وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ» آن گه با اين اقرار انباز مىگيرند با او بتان را كه نه كردگارند و نه آفريدگار، وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ ابن عباس گفت مشركان عرب كه در تلبيه مىگفتند: لبّيك اللّهم لبّيك لا شريك لك الّا شريك هو لك تملكه و ما ملك، و گفتهاند كه ثنوياناند ايشان كه بنور و ظلمت گويند و گوران كه گويند: الخير من اللَّه و الشّر من ابليس. و قيل نزلت فى النّصارى لانّهم آمنوا ثمّ اشركوا بالتّثليث، و قيل نزلت فى المنافقين اظهروا الايمان و اسرّوا الكفر و الشّرك، و قيل نزلت فى اهل الكتاب آمنوا ببعض الانبياء و كفروا ببعض فجمعوا بين الايمان و الشّرك.
قوله «أَ فَأَمِنُوا» يعنى المشركين، «أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ» اى عقوبة تغشاهم و تشملهم كقوله: «يَوْمَ يَغْشاهُمُ الْعَذابُ»، «أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ» اى القيامة، «بَغْتَةً» فجاة من غير سابقة علامة، «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» باتيانها غير مستعدّين لها.
«قُلْ» يا محمّد، «هذِهِ» الطّريقة و هذه الدّعوى، «سَبِيلِي» و منهاجى، «أَدْعُوا» النّاس، «إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ» اى هدى و بيان و حجّة و يقين، و قيل البصيرة المعرفة الّتى يميّز بها الحقّ من الباطل و هى مصدر بصر. مىگويد اى محمد (ص) بگوى كار من و رسم من و پيشه من اينست كه ميخوانم خلق را با خداى تعالى بر حجّت روشن و يقين بى گمان و دين راست و شناخت درست. آن گه گفت: «أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي» فهو ايضا يدعو الى اللَّه. قال ابن زيد و الكلبى: حقّ و اللَّه على من اتّبعه ان يدعو الى ما دعا اليه و يذكر بالقرآن و الموعظة و ينهى عن معاصى اللَّه، باين قول على بصيرة در موضع حال است و اگر بر أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ سخن بريده كنى آن گه گويى بر استيناف عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي روا باشد و معنى آنست كه بر بصيرت و يقينام هم من و هم آن كس كه بر پى من راست رود. ابن عباس گفت يعنى صحابه رسول كه آراسته دين و طريقت بودند و معدن علوم شريعت، ستارگان ملّت و سابقان امّت، مايه تقوى و گنج هدى و حزب مولى، «وَ سُبْحانَ اللَّهِ» اى و قل سبحان اللَّه تنزيها للَّه عمّا اشركوا، «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ» مع اللَّه غير اللَّه.
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» يا محمّد، «إِلَّا رِجالًا» لا ملائكة، «يوحى اليهم».
و قرأ حفص «نُوحِي إِلَيْهِمْ» بالنّون فى جميع القرآن، «مِنْ أَهْلِ الْقُرى» اى الامصار دون البوادى لانّ اهل الامصار اعقل و اعلم و احلم. قال الحسن لم يبعث اللَّه نبيّا من البادية و لا من النّساء و لا من الجنّ. مشركان قريش گفتند چرا بما فريشته نيامد بپيغام كه مردم آمد، اين آيت جواب ايشانست: «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا» الى مصارع الامم المكذّبة فيعتبروا بهم.
«وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا» يقول اللَّه تعالى هذا فعلنا فى الدّنيا باهل ولايتنا و طاعتنا ان ننجّيهم عند نزول العذاب و ما فى الدّار الآخرة خير لهم، «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» فتعرفوا انّها خير و تتوسّلوا بالايمان اليها. قرأ مدنىّ و شامىّ و عاصم و يعقوب «۱»: «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» بتاء المخاطبة و الباقون بالياء و اضاف الدّار ها هنا الى الآخرة على تقدير حذف الموصوف كانّه قال و لدار النّشأة الآخرة.
«حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ» اين موصولست بآيت پيش مىگويد: پيغام مىآمد به پيغامبران و ايشان رد عذاب مىديدند از دشمنان، تا آن گه كه: استيأس الرّسل من اسلام قومهم و ظنّ الرّسل انّهم لا يصدّقون البتّة و انّ قومهم قد اصرّوا على تكذيبهم، «جاءَهُمْ نَصْرُنا» تا چون پيغامبران نوميد شدند از اسلام قوم خويش و يقين دانستند كه ايشان بر تكذيب مصرّ بايستادند و تصديق پيغامبران نخواهند كرد، آن گه نصرت ما آمد بايشان و عذاب فرو گشاديم بر دشمنان. قراءت كوفى «قَدْ كُذِبُوا» بتخفيف است يعنى و ظنّ المشركون و اعداء الرّسل انّ الرّسل قد كذبوا، باين قراءت ظنّ بمعنى شك است و بقراءت اوّل بمعنى يقين مىگويد چنان پنداشتند دشمنان پيغامبران كه پيغامبران دروغ شنيدهاند و با ايشان دروغ گفتهاند كه بايشان عذاب خواهد آمد، «جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ» عند نزول العذاب و هم المؤمنون. قرأ شامى و عاصم و يعقوب فنجّى مشدّدة الجيم مفتوحة الياء على ما لم يسمّ فاعله و قراءت العامة فننجى بنونين، و ادغم الكسائى احدى النّونين فى الأخرى فنجى، «وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ» اى لا يدفع عذابنا عن الكفّار يعنى و اهلكنا الكاذبين حيث لا رادّ لعذابنا عنهم اذا نزل بهم.
«لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ» اى فى قصص الانبياء و اممهم، و قيل فى قصّة يوسف و اخوته و ابيه، «عِبْرَةٌ» ما يعبر به من الجهل الى العلم، «لِأُولِي الْأَلْبابِ» ذوى العقول، و لبّ كلّ شىء خلاصته و خياره. گفتهاند معنى عبرة و اعتبار آنست كه نادانسته و نابوده در دانسته و بوده بشناسى، يعنى من نقل يوسف من الجبّ و السّجن الى الملك فهو على نصر محمّد (ص) قادر مىگويد آن خداوند كه قدرت خود نمود با عزاز و اكرام يوسف تا پس از چاه و زندان و ذلّ بندگى بعزّ ملكى رسيد، و پس از فرقت خويشان و گراميان قربت و وصلت ايشان بمراد بديد، قادر است كه محمد مصطفى (ص) را بر دشمنان نصرت دهد و اعزاز و اكرام وى را كفره قريش مقهور و مخذول گرداند، «ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى» اى ما كان القرآن حديثا يختلق كما زعم الكفّار، ان هذا الّا اختلاق بل هو كلام اللَّه و علمه و صفته، «وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ» اى و لكن كان تصديق الكتب التي تقدمته، يعنى يصدّق ما قبله من التورية و الانجيل و الكتب، وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ» يحتاج العباد اليه من امور الدّين و شرايعه، «وَ هُدىً» من الضّلال، «وَ رَحْمَةً» من العذاب، «لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» يصدّقون بتوحيد اللَّه عزّ و جلّ و يقرّون بنبوّة محمد (ص).
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» من حرف تبعيض است، از آن در سخن آورد تا بدانى كه اللَّه تعالى است كه مالك بر كمال است و در ملك ايمن از زوال است، قيّومى بى گشتن حال است، در ذات و صفات متعال است، ملك الملوك، خداوند همه خداوندان، پادشاه بر همه پادشاهان، پيش از هر زمان و پيش از هر نشان، عظيم المنّ و قديم الاحسان، دارنده جهان و نوبت ساز جهانيان، هر كس را آن دهد كه او را سزد و بر هر كس آن نهد كه برتابد، از معدن محنت نقد نعمت پديد آرد و از شب اندوه صبح شادى بر آرد، يكى انديشه كن درين قصّه يوسف و محنت وى، حزن يعقوب و حرقت وى، حسد برادران و قصد ايشان، حزنى بدان عظيمى، محنتى بدان درازى، حسدى بدان تمامى، بنگر كه اللَّه چه نمود از لطف خود بايشان و چه ريخت از نثار رحمت بر سر ايشان، چنانك در شاخ حنظل شفاء درد نهاد و از مغز افعى ترياق زهر ساخت، از چشمه اندوه يعقوب آب شادى روان كرد و از ظلمت حسد برادران نور شفقت پديد آورد، بطبع از يكديگر نفور گشته بودند كه لطفى از حضرت خود در ميان ايشان افكند تا دامن الفت ايشان و اهم دوخت و ايشان را از پراكندگى و دشمنى در مجمع دوستى و برادرى جمع كرد تا هم يوسف (ع) ايشان را عذر ساخت، گهى با پدر گفت: نزع الشيطان بينى و بين اخوتى، گهى با برادران گفت: لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ، گهى نعمت منعم را شكر گزارد و گفت: و قد احسن بى، چون اين همه الطاف كرم ديد و نواخت بى نهايت از درگاه احديّت زبان ثنا و دعا بگشاد گفت: رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ گفتهاند كه ربّ العالمين جلّ جلاله ملك مصر بدو كس داد: به يوسف پيغامبر و فرعون دشمن، فرعون را از روى مذلّت و اهانت داد و يوسف را از روى اعزاز و كرامت، فرعون چون ملك مصر بر وى راست شد از قوّت خود ديد، اضافت با خود كرد گفت: ا ليس لى ملك مصر ما علمت لكم من اله غيرى، لا جرم ذليل و خوار گشت و يوسف ملك از حق ديد، حول و قوّة خود در ميان نديد، گفت: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ» لا جرم بعزّتى نهايت و كرامت نبوّت رسيد، فرعون كه اضافت ملك و نعمت با خود كرد امام اهل قدرت و اعتزال گشت كه گفتند: الطّاعة منّا لا من توفيق اللَّه. و يوسف كه اضافت با حق كرد امام اهل سنت و جماعت گشت كه گفتند: كلّ من عند اللَّه و گفتهاند آن ملك كه يوسف اشارت بدان كرد ملك رضا و وفا است كه بهر چه پيش آمد رضا داد و بهر چه روز بلى پذيرفت وفا نمود، كار انبياء چون كار ديگران نباشد، ملك ايشان نه چون ملك جهانيان بود، ايشان همه جواهر عصمت بودند، پرورده قوت الطاف ربوبيّت بودند، از مشارق دولت نبوت طلوعى كردند، بر سپهر عزّت رسالت تجلّى كردند، بافق درد محبت فرو شدند. و نشان كمال رضا و وفاء يوسف آنست كه سرّ خود از اغيار بتمامى بپرداخت و از ياد خود يكبارگى با ياد حق پرداخت، بزبان تفريد گفت: أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ، در دنيا مرا عرفان تو بس و در عقبى رضوان تو بس، آن گه تحقيق اين دعوى را آرزوى مرگ كرد گفت: «تَوَفَّنِي مُسْلِماً» مرگ نفس بآرزو خواست دانست كه در مرگ حياة اهل داد و دين است و از مرگ روان پاك را تمكين است. القى يوسف فى الجبّ و حبس فى السّجن فلم يقل توفنى مسلما فلمّا تمّ له الملك و استقام له الامر و لقى الاخوة سجّدا له و لقى ابويه معه على العرش، قال توفنى مسلما، فعلم انّه المشتاق كلّ الاشتياق.
اين است خاتمه قصه يوسف (ع) و بزرگوارتر از اين قصهاى نيست كه ربّ العزّه در ابتداء سوره گفت: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» و در آخر سوره گفت: «لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ» در اوّل گفت نيكوترين قصّهها است و در آخر گفت در اين قصّه عبرتها و پندها است، همه قصّههاى پيغامبران كه بيان كرد واسطه در ميان آورد چنانك در قصّه نوح (ع): «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ» و در قصّه ابراهيم (ع) «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْراهِيمَ» و در قصه پسران آدم (ع) «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ»، چون بقصه يوسف (ع) رسيد واسطه از ميان برداشت اضافت با خود كرد، بيان آن و ذكر آن گفت: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» و در آخر گفت «لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ» يعنى فيها عبرة و عظة للملوك فى بسط العدل كما بسط يوسف و فى المن على الرّعيّة و الاحسان اليهم كما فعل يوسف انّه لمّا ملكهم اعتقهم كلّهم، و من العبرة فى قصصهم لارباب التّقوى فان يوسف لمّا ترك هواه رقاه الى اللَّه ما رقاه، و من ذلك العبرة لاهل الهوى فى اتّباع الهوى من شدّة البلاء كامرأة العزيز لمّا تبعت هواها لقيت ما لقيت من الضرّ و الفقر،و من ذلك العبرة للمماليك فى حفظ حرمة السّادة كيوسف لمّا حفظ حرمته فى زليخا ملك ملك العزيز و صارت زليخا امرأته حلالا و من ذلك العفو عند القدرة كيوسف حيث تجاوز عن اخوته و منها ثمرة الصبر كيعقوب لمّا صبر على مقاساة حزنه ظفر يوما بلقاء يوسف الى غير ذلك من الاشارات فى قصة يوسف عليه السّلام.