۱۳- سورة الرعد- مكية
۱ النوبة الاولى
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان
«المر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اين حروف قرآن آيات و سخنان آن نامه است كه خداى تعالى فرستاد، «وَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» و آنچه فرو فرستاده آمد بتو از خداوند تو، «الْحَقُّ» راستست و درست، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ (۱)» لكن بيشتر مردمان بنمىگروند.
«اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ» اللَّه تعالى اوست كه برداشت هفت آسمان، «بِغَيْرِ عَمَدٍ» بى ستون، «تَرَوْنَها» مى بينيد، «ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» آن گه پس مستوى شد بر عرش، «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» و نرم كرد و روان و فرمان بردار آفتاب و ماه را، «كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى» تا هر دو مىروند هنگامى نام زد كرده را، «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» كار مىگرداند و مىراند و پيش مىبرد، «يُفَصِّلُ الْآياتِ» نشانها پيدا مىكند «لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (۲)» تا مگر شما برستاخيز و ديدار خداوند خويش گرويدنى راست بگرويد.
«وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ» او آنست كه زمين را پهن باز كشيد، «وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ» و كوههاى بلند در آن لنگر كرد، «وَ أَنْهاراً» و جويها ساخت روان، «وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها» و از هر ميوهاى كرد در آن، «زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» جفت جفت،، «يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ» شب تاريك در سر روز روشن مىكشد، «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ» در آن نشانهاى پيداست، «لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۳)»گروهى را كه انديشه كنند.
«وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ» و در زمين پارههايى است از يكديگر نزديك، «وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ» و رزانى از انگورها، «وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ» و كشت زار و خرما بنان، «صِنْوانٌ» درختان دو ساق و سه ساق و چهار ساق، «وَ غَيْرُ صِنْوانٍ» و يك ساق، «يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ» از يك آب همه را آب ميدهند، «وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ» و ما لختى را از آن بر ديگر فضل مىدهيم در شيرينى و نيكويى و بزرگى و هموارى و در رنگ و بوى و طعم و جنس، «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ» در آن نشانهايى روشن است، «لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۴)» ايشان را كه دريابند.
«وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ» و اگر شگفت دارى شگفتست سخن ايشان، «أَ إِذا كُنَّا تُراباً» باش ما آن گه كه خاك گرديم، «أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» باش ما در آفرينش نو خواهيم بود، «أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ» ايشان آنند كه خداوند خويش را كافر شدند، «وَ أُولئِكَ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ» و ايشان آنند كه فلهاست در گردنهاى ايشان، «وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ» و ايشانند كه آتشيانند، «هُمْ فِيها خالِدُونَ (۵)» ايشان در آن جاودان.
«وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ» برستاخيز مىشتابند ناگرويده و ايمان نياورده، «وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ» و گذشت پيش از ايشان، «الْمَثُلاتُ» عقوبت هاى گوناگون «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ» و خداوند تو با آمرزگارى خداونديست مردمان را، «عَلى ظُلْمِهِمْ» با آن ستم كه ايشان بر خود مىكنند، «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقابِ (۶)» و خداوند تو سخت عقوبتست. «وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا» و مىگويند ايشان كه كافر شدند، «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» كه چرا فرو فرستاده نمىآيد بر محمد (ص) آيتى از خداوند او، «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ» تو بيم نماى آگاه كنندهاى، «وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (۷)» و هر قومى را داعى ايست باز خوانندهاى.
النوبة الثانية
بدانك اين سوره چهل و سه آيت است و هشتصد و پنجاه و پنج كلمه و سه هزار و پانصد و شش حرفست، جمله بمكّه فرو آمد بقول جماعتى مفسران و بقول ابن عباس و مجاهد جمله بمدينه فرو آمد و قول درست آنست كه بمكه فرو آمد مگر دو آيت: «هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً» و اين را قصّه ايست كه بآن رسيم شرح دهيم، ديگر آيت «وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا». و در اين سوره دو آيت منسوخ است: يكى مجمع على نسخها و ديگر مختلف فى نسخها. امّا آنك باجماع منسوخ است: «وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ» بآيت سيف منسوخ است، آيت ديگر: «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ» بقول بعضى محكم است و بقول بعضى منسوخ و ناسخها قوله: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» و در فضيلت سوره ابىّ كعب روايت كند از مصطفى (ص) قال: من قرأ سورة الرّعد اعطى من الاجر عشر حسنات بوزن كلّ سحاب مضى و كلّ سحاب يكون الى يوم القيامة و كان يوم القيامة من الموفين بعهد اللَّه.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ المر» قال ابن عباس معناه انا اللَّه اعلم و ارى، و الكلام فى تأويل الحروف قد سبق، «تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اينجا سخن تمام شد و معناه تلك الاخبار الّتى قصصتها عليك من خبر يوسف و غيره هى آيات الكتاب الذى انزلته على الانبياء قبلك مىگويد اى محمّد آن قصّههاى پيغامبران كه بر تو خوانديم و آئين رفتگان و سرگذشت ايشان كه ترا در قرآن بيان كرديم هم چنان در تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داود بيان كرديم و با ايشان بگفتيم يعنى كه اين كتابهاى خداوند، آيات و سخنان وى همه موافق يكديگراند و مصدّق يكديگر، و گفتهاند كه كتاب اينجا لوح محفوظ است يعنى كه آن همه آيات و سخنان ما است در لوح محفوظ نبشته و مثبت كرده، آن گه گفت: «وَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ» يعنى و القرآن الذى انزل اليك، «مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» فاعتصم به و اعمل بما فيه.
ابن عباس گفت: آيات الكتاب قرآنست، هر چه پيش ازين سوره فرو آمد از احكام و اخبار و قصص، «وَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ» يعنى هذه السّورة مىگويد آنچ پيش ازين سوره فرو آمد از قرآن و اين سوره همه حقّ است و راست، كلام خداوند و صفت وى نه چنانك كفّار مكّه مىگويند: انّ محمّدا تقوله من تلقاء نفسه، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ» من مشركى مكّة، «لا يُؤْمِنُونَ» لا يصدّقون بالقرآن انّه من عند اللَّه، قال الزّجاج: لمّا ذكر انّهم لا يؤمنون عرّف الذى يوجب التّصديق من دلايل الرّبوبيّة و شواهد القدرة.
فقال عزّ من قائل: «اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ» اى من وضعها من جانب العلوّ، «بِغَيْرِ عَمَدٍ» جمع عماد و قيل جمع عمود، تقول العرب عمود البيت و عماد البيت و جمعها عمد بفتحتين كادم و اهب و يجمع العمود على عمد ايضا كرسول و رسل، «تَرَوْنَها» الضمير يعود الى السّماوات اى ترونها كذلك فلا حاجة الى بيان، و قيل يعود الى العمد و فيه قولان احدهما لها عمد غير مرئيّة و هى قدرة اللَّه سبحانه، و قيل هى جبل قاف و السّماء مثل القبّة اطرافها على ذلك الجبل و ذلك الجبل محيط بالدّنيا، مخلوق من زبر جدة خضراء و انّ خضرة السّماء من جبل قاف. اين آيت جواب سؤال مشركانست كه از رسول خدا (ص) پرسيدند كه آن خداوند كه معبود تو است فعل و صنع وى چيست؟ و در قرآن مثل اين آيت بجواب ايشان صد و هشتاد آيت است، و المعنى خلق اللَّه السّماوات فى الهواء من غير اساس و غير اعمدة و بناء الخلق لا يثبت الّا باساس و اعمدة ليعتبروا و يعرفوا قدرة اللَّه تعالى، «ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» الاستواء فى العربية ضدّ الاعوجاج و الاستيفاز و قد سبق بيانه، «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» معنى السّخرة ان يكون مقهورا مدبّرا لا يملك لنفسه ما يخلّصه من القهر مىگويد آفتاب و ماه را روان و فرمانبردار كرديم تا همى روند در مجارى خويش و همى برند درجات و منازل نام زد كرده خويش كه بآن در نگذرند تا شما بر رفت ايشان سال و ماه و روزگار همى دانيد و حساب معاملات همى كنيد، اينست معنى «كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى» بيك قول، و بقول ديگر كلّ يجرى لاجل مسمّى، اى كلّ واحد منهما يجرى الى وقت معلوم و هو فناء الدّنيا و قيام السّاعة الّتى عندها تكوّر الشمس و يخسف القمر و تنكدر النجوم، «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» يقضيه وحده، و قيل يبعث الملائكة بالوحى و الرزق، «يُفَصِّلُ الْآياتِ» يبيّن الآيات الدّالّة على وحدانيّته، و قيل يبيّن آيات القرآن، «لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ» كى تتفكروا يا اهل مكّة فتعرفوا قدرته على البعث و الاعادة.
«وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ» اى بسطها من تحت الكعبة ليثبت عليها اقدام الخلق، اين آيت دليلست كه شكل زمين بسيط است نه بر مثال كره، ربّ العزّه از زير كعبه پهن باز كشيد بر يك طبقه، آن گه شكافته كرد آن را و هفت طبقه ساخت فذلك قوله: «كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما» پس ربّ العالمين فريشتهاى فرستاد از زير عرش تا بزير اين طبقههاى زمين در شد و آن را بر دوش خود گرفت، يك دست آن فريشته سوى مشرق ديگر دست سوى مغرب و هر دو طرف زمين بدو دست خود استوار بگرفته، فريشته در نگرست قدم خود ديد بر هوا معلّق ايستاده و بهيچ قرارگاه نرسيده تا ربّ العزّه از فردوس گاوى فرستاد كه وى را چهل هزار سير و است و چهل هزار قائمه و برزه آن گاو قرارگاه قدم فريشته ساخت، و مىگويند سروهاى گاو از اقطار زمين در گذشته است و هر دو بينى گاو روى ببحر دارد، و هو يتنفّس كلّ يوم نفسا فاذا تنفّس مدّ البحر و اذا مدّ نفسه جزر، و آن گاو قدم بر هيچ قرارگاه نداشت چنانك فريشته نداشت تا ربّ العزّه زير وى صخرهاى آفريد سبز برنگ ياقوت چندانك هفت آسمان و هفت زمين تا قدم گاو بر آن صخره قرار گرفت، و هى الصّخرة التي قال لقمان لابنه «يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ»، و آن گه صخره بر هوا بود آن را مستقرّى نه تا ربّ العزّه ماهى بيافريد از آن صخره بزرگتر و عظيمتر فوضع الصّخرة على ظهره و سائر جسده خال، و گفتهاند كه ماهى بر درياست و دريا بر باد و باد بر قدرت حق.
وهب منبه گفت: ربّ العالمين باد را بيافريد و آن را در زمين دوّم محبوس كرد اكنون بادهاى مختلف از آنجا بيرون مىآيد و چنانك اللَّه خواهد در عالم مى گرداند كما قال عزّ و جل: «وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ»، و در زمين سوم خلقى آفريده كه رويهاى ايشان چون روى آدميانست امّا دهنهاشان چون دهنهاى سگان، دستهاشان چون دست آدمى و پايهاشان چون پاى گاو و گوش چون گوش گاو و موى چون پشم ميش، بر تن ايشان هيچ جامه نه و كار ايشان جز عبادت اللَّه تعالى نه: لا يعصون اللَّه طرفة عين ليلنا نهارهم و نهارنا ليلهم، و زمين چهارم معدن سنگ كبريت است اعدّها اللَّه تعالى لاهل النّار تسخّن بها جهنم، قال النّبي (ص): «و الذى نفسى بيده ان فيها لاودية من كبريت لو ارسل فيها الجبال الرواسى لماعت».
و در زمين پنجم كژدمان و ماران عظيم آفريده چنانك كوه كوه هر يكى را هژده هزار نيش است بر مثال خرما بنان زير هر نيش هژده هزار قله زهر ناب كه اگر يك نيش از آن بر كوههاى زمين زند آن را پست گرداند، ربّ العزّه آن را آفريده تا فردا برستاخيز كافران را بدان عذاب كند. و زمين ششم سجّين است جاى ارواح كافران و دواوين اعمال ايشان چنانك ربّ العزّه گفت: «كَلَّا إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ». و زمين هفتم مسكن ابليس است و جاى لشكر وى، فى احد جانبيه سموم و فى الآخر زمهرير و احتوشته جنوده من المردة و عتاة الجنّ و منها يبثّ سراياه و جنوده فاعظمهم عنده منزلة اعظمهم فتنة.
روى سلمة بن كهيل عن ابى الزعراء عن عبد اللَّه قال: الجنّة اليوم فى السّماء السّابعة فاذا كان غدا جعلها اللَّه حيث يشاء، و ان النّار اليوم فى الارض السّفلى فاذا كان غدا جعلها اللَّه حيث شاء. «وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ» جبالا ثوابت من رسا الشيء اذا ثبت و كانت الارض تضطرب فخلق اللَّه الجبال اوتادا فاستقرّت. قال ابن عباس: كان ابو قبيس اوّل جبل وضع على الارض.
روى انس بن مالك قال قال رسول اللَّه (ص): لمّا خلق اللَّه الارض جعلت تميد فخلق الجبال فالقاها عليها فاستقامت فتعجّبت الملائكه من شدّة الجبال فقالت يا رب فهل من خلقك شىء اشدّ من الجبال؟ قال نعم، الحديد. فقال يا ربّ هل من خلقك شىء اشدّ من الحديد؟ قال نعم، النّار. قالت يا ربّ فهل من خلقك شىء اشدّ من النار؟ قال نعم، الماء، قالت يا رب فهل من خلقك شىء اشد من الماء؟ قال نعم، الرّيح. قالت يا ربّ فهل من خلقك شىء اشدّ من الرّيح؟ قال نعم، الانسان يتصدّق بيمينه فيخفيها من شماله.
قوله: «وَ أَنْهاراً» اى و جعل فيها انهارا لمنافع الخلق، جمع نهر و هو سبيل الماء من نهرت الشّىء اى وسعته «وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ» اى و من اجناس الثّمرات، «جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» اى لونين و ضربين حلوا و حامضا و مرّا و عذبا و حارّا و باردا يريد اختلاف كلّ جنس من الثّمر و الزوج واحد و الزوج اثنان و لهذا قيّد ليعلم انّ المراد بالزّوج ها هنا الفرد لا التّثنية و خصّ اثنين بالذّكر و ان كان من اجناس الثّمار ما يزيد على ذلك لانّه الاقل اذ لا نوع ينقص اصنافه عن اثنين. و قيل «زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» الشّمس و القمر، و قيل اللّيل و النّهار على انّ الكلام تمّ على قوله: «وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ»، «يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ» اى يغشى ظلمة اللّيل ضوء النّهار و ضوء النّهار ظلمة اللّيل، «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» فيها.
«وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ» اى متقاربات متداليات يقرب بعضها من بعض بالجوار و يختلف بالتّفاضل فمنها عذبة و منها مالحة و منها طيّبة تنبت و منها سبخة لا تنبت و بعضها ينبت شجرا لا ينتبه بعضها مىگويد در زمين بقعتهاست متصل يكديگر، يكى خوش كه نبات مىدهد و درخت مىروياند، يكى شورستان كه نبات ندهد و درخت نروياند و انگه آن زمين كه روياند در يكى انگور و در ديگر نه، در يكى نخل در ديگر نه، در يكى زيتون در ديگر نه، در يكى ترنج و نارنج در ديگر نه، در يكى نارجيل در ديگر نه، در يكى نيل در ديگر نه، در يكى كتان در ديگر نه، «وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ» اى و بساتين من ثمر الكرم، و در زمين بستان هاست از ميوه انگور رنگارنگ لونالون، قريب دويست گونه انگور عدد كردهاند، «وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ» اين همه رفعاند بر قراءت ابن كثير و ابو عمرو، عطف بر جنّات، و بر قراءت باقى همه جرّاند، عطف بر اعناب. و الزّرع القاء الحبّ للنّبات فى الارض، و النّخيل جمع نخلة، و الصنوان ان يكون الاصل واحدا ثمّ يتفرّع فيصير نخيلا يحملن و اصلهنّ واحد. و غير صنوان هى المتفرّقة واحدة واحدة. و الصنوان جمع صنو مثل قنوان جمع قنو و الصنو المثل، و تقول العرب هو صنوه اى اخوه لابيه و امّه. و فى الخبر: عمّ الرّجل صنو ابيه، «يُسْقى» بالياء قراءة شامى و عاصم و يعقوب، اى ذلك كلّه يسقى و قرأ الباقون بتاء التّأنيث اى هذه الاشياء تسقى، «بِماءٍ واحِدٍ» فالماء فى اصله متّحد الوصف و اختلاف الوان الماء و طعومه بالمجاورة، «و يفضل» بالياء قراءة حمزة و الكسائى ردّا على قوله يدبّر و يغشى، و قرأ الباقون: «نُفَضِّلُ» بالنون اخبارا عن اللَّه بلفظ الجمع كقوله: «إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ». «بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ» اى فى الثمر و هو خلاصة الشجر تأتى مختلفة و ان كان الهواء واحدا فقد علم انّ ذلك ليس من اجل الهواء و لا الطّبع و انّ لها مدبّرا.
قال ابن عباس: «وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ» قال الحلو و الحامض و الفارسى و الدقل. قال مجاهد هذا مثل لبنى آدم صالحهم و طالحهم و ابوهم واحد.
و عن جابر قال سمعت النبى (ص) يقول لعلّى (ع): النّاس من شجر شتّى و انا و انت من شجرة واحدة ثم قرأ النبى (ص) و فى الارض قطع متجاورات حتّى بلغ يسقى بماء واحد، «إِنَّ فِي ذلِكَ» اى فى الذى مضى ذكره لدلالات «لِقَوْمٍ» ذوى عقول، قال النبى (ص): «العاقل من عقل عن اللَّه امره».
و قال الواسطى العاقل ما عقلك عن المجازى «وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ» تقدير الآية و ان تعجب فقولهم: «أَ إِذا كُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» عجب، معنى آنست كه اى محمّد اگر شگفت خواهى كه بينى و شنوى آنك شگفت سخن ايشانست پس آنك مىبينند كه من درخت تهى گشته و خشك شده هر سال سبز ميكنم و پر بار، و زمين تهى گشته خشك سبز ميكنم و پر بر، ميگويند ما را در آفرينش نو خواهند گرفت، و قيل و ان تعجب يا محمد من عبادتهم ما لا ينفع و لا يضرّ و تكذيبك بعد البيان فاعجب منهم تكذيبهم بالبعث و قولهم، «أَ إِذا كُنَّا تُراباً» بعد الموت، «أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» نعاد خلقا جديدا كما كنّا قبل الموت. مكى و ابو عمرو و عاصم و حمزه «ا ئذا كنا ترابا، ا إنا» هر دو كلمت باستفهام خوانند، نافع و كسايى و يعقوب «أَ إِذا كُنَّا تُراباً» باستفهام خوانند، «انا لفى خلق جديد»، ابن عامر بضدّ ايشان خواند: «اذا كنا ترابا ا إنا» و حاصل معنى آنست كه اذا كنّا ترابا نبعث و نحيى، و اين سخن بر سبيل انكار گفتند، پس ربّ العالمين خبر داد كه بعد از اين بيان كه كرديم و برهان كه نموديم آن كس كه بعث و نشور را انكار كند كافرست.
فقال عزّ من قائل: «أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ» لانّهم انكروا البعث، «وَ أُولئِكَ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ» يوم القيامة و فى النّار الاغلال جمع الغلّ و هو طوق يقيد به اليد الى العنق و قيل الاغلال الاعمال اللازمة لهم المؤدية الى العذاب، «وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ» اى سكّان النّار، «هُمْ فِيها خالِدُونَ» ماكثون ابدا لا يموتون فيها و لا يخرجون منها.
«وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ» الاستعجال طلب التّعجيل و التّعجيل تقديم الشيء قبل وقته، «بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ» اى بالعقوبة قبل التصديق و التوبة، اين در شأن مشركان مكّه است كه از رسول خدا عذاب خواستند، بر سبيل استهزاء گفتند: «فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ»، جاى ديگر گفت: «إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ»، «قَبْلَ الْحَسَنَةِ» گفتهاند اين قبل بمعنى وقت است يعنى يستعجلونك بالعذاب وقت احسان اللَّه اليهم بتأخيره عنهم الى يوم القيامة ميگويد عذابى كه بعاجل ايشان را نفرستادم و تا روز قيامت در تأخير نهادم، ايشان بتعجيل ميخواهند.
و يحتمل «قَبْلَ الْحَسَنَةِ» اى دون الحسنة كما يستعمل دون بمعنى قبل و ذلك فى قوله (ص): «من قتل دون ماله فهو شهيد»
و يقال اختر الجود قبل البخل اى دونه، «وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ» يعنى مضت من قبلهم العقوبات فى الامم المكذّبة فلم يعتبروا بها، المثلة العقوبة الشديدة التي يضرب بها المثل لعظمها و الجمع المثلات، مثل صدقة المرأة و صدقات، «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ» يريد تأخير العذاب الى يوم الدّين لا غفران الذّنوب. و قيل هو كقوله «يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ» و قوله «عَلى ظُلْمِهِمْ» حال للنّاس ما لم يكن شركاء. و قيل على ظلمهم بالتّوبة منه. و قيل على ظلمهم يعنى على الصّغائر، «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ الْعِقابِ» يعنى على المشركين.
روى سعيد بن المسيّب قال لمّا نزلت هذه الآية
قال رسول اللَّه (ص): «لو لا عفو اللَّه و رحمته و تجاوزه لما هنأ احدا عيش و لو لا عقابه و وعيده و عذابه لاتكل كل احد».
«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ» اى هلا انزل عليه أي على محمّد، «آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» اى علامة و حجّة لنبوّته لم يقنعوا بما انزل عليه من الآيات الواضحة من انشقاق القمر و القرآن الذى دعوا الى ان يأتوا بسورة مثله و التمسوا آية كآية موسى و عيسى و صالح فقال مجيبا لهم، «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ» اى ليس عليك الّا ابلاغ الرّسالة و انذار الكفّار و تبشير المؤمنين، «وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» يهدى الى الطاعة، فيه اربعة اقوال: احدها انّ الهادى هو المنذر و هو النبى (ص) اى انت منذر و هاد لكلّ قوم، و الثّاني انّ الهادى هو اللَّه اى انت منذر و اللَّه هاد لكلّ قوم، و الثّالث انّه عام يعنى و لكلّ امة نبى بعث اليهم يهديهم بما يعطيه اللَّه من الآيات لا بما يتحاكمون فيه و يقترحون عليه و هو الذى اشار اليه ابن عباس «وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» اى داع الى الحقّ، و القول الرّابع انّه علىّ (ع). قال ابن عباس لمّا نزلت هذه الآية وضع رسول اللَّه (ص) يده على صدره فقال انا المنذر و اوما بيده الى منكب علىّ فقال انت الهادى يا على بك يهتدى المهتدون من بعدى، و دليل هذا التّأويل ما روى حذيفة ان النبى (ص) قال: ان وليتموها ابا بكر فزاهد فى الدّنيا راغب فى الآخرة و ان وليتم عمر فقوىّ امين لا تأخذه فى اللَّه لومة لائم و ان وليتم عليّا فهاد مهدىّ.
النوبة الثالثة
بسم اللَّه الرحمن الرحيم ما استقلّت القلوب الّا بسماع بسم اللَّه، ما استنارت الارواح الّا بوجود جمال اللَّه، ما طربت الاشباح الّا بشهود جلال اللَّه.
اى نامدارى كه نامت يادگار جانست و دل را شادى جاودانست، روح روح دوستانست و آسايش غمگنانست، عنوان نامهاى كه از دوست نشانست و مهر قديم بر وى عنوانست، نامهاى كه از قطعيّت امانست و بى قرار را درمانست، تاج دولت ازلست و شادروان سعادت ابد، در هفت آسمان و هفت زمين هر كه او نامى يافت ازين نام يافت، دولتى آن كس شد كه آفتاب انوار اين نام برو تافت.
هر كه مقبول حضرت الهيّت آمد به اقرار اين نام آمد، هر كه مهجور و مطرود سطوت عزّت آمد بانكار وى آمد، يضلّ به كثيرا و يهدى به كثيرا.
پيرى مريد را وصيّت ميكرد كه اگر همه ملك موجودات بنام تو باز كنند، نگر تا بى توقيع بسم اللَّه بدان ننگرى كه آن را وزنى نيست، و اگر جبرئيل و حمله عرش بچاكرى تو كمر بندند تا سلطان اين نام داغى از خود بر جانت ننهد بدان كه آن را محلّى نيست، هر جانى كه عاشقتر بود او را اسيرتر گيرد، هر دل كه سوختهتر بود رختش زودتر بغارت برد.
قوله تعالى: «المر» سرّى است از اسرار محبت، گنجى از گنجهاى معرفت، در ميان جان دوستان وديعت دارند و ندانند كه چه دارند و عجب آنست كه دريايى همى بينند و در آرزوى قطرهاى مىزارند، اين چنانست كه پير طريقت گفت: الهى جوى تو روان و مرا تشنگى تا كى؟ اين چه تشنگى است و قدحها مىبينم پياپى!
عزيز دو گيتى، چند نهان شوى و چند پيدا، دلم حيران گشت و جان شيدا، تا كى اين استتار و تجلّى، آخر كى بود آن تجلّى جاودانى، اشارتست اين كه دوستان را از انوار آن اسرار و روايح آن آثار امروز جز بويى نيست و جز حوصله محمد عربى (ص) سزاى آن عيان نيست، اوّل اشارت فرا راه معرفت اهل خصوص كرد كه نظر ايشان بذات و صفات است و آن را عالم امر گويند، آنكه راه معرفت عامه خلق بخود پيدا كرد دانست كه نظر ايشان از محدثات و مكوّنات و عالم خلق در نگذرد، گفت: «اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها» آسمان و زمين و برّ و بحر و هوا و فضا عالم خلق است، ميدان نظر خلايق و آن را نهايت پديد و جايز الزّوال است. اما عالم امر روا نبود كه آن را نهايتى بود، كه آن واجب الدّوام آمد و مرد تا از عالم خلق درنگذرد، بعالم امر راه نيابد. جوانمردانى كه نظر ايشان در عالم امر سفر كند، ايشان اوتاد زميناند، چنانك اين كوههاى عالم از روى صورت زمين را بر جاى دارد، ايشان از روى معنى عالم را بپاى دارند، فبهم يمطرون و بهم يرزقون، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ» از روى اشارت برمز اهل حقيقت مىگويد: هو الذى بسط الارض و جعل فيها اوتادا من اوليائه و سادة من عباده اليهم الملجأ و بهم الغياث.
صد سال آفتاب از مشرق بر آيد و بمغرب فرو شود تا يكى را كحل حقيقت بميل عنايت در ديده كشند، بو كه آن جوانمردان را بتواند ديد تا بيك ديدار ايشان سعيد ابد گردد، و آن ماه رويان فردوس و حور بهشت كه از هزاران سال باز بر آن بازار كرم منتظر ايستادهاند تا كى بود كه ركاب دولت اين جوانمردان با على عليّين رسانند و ايشان بطفيل اينان قدم در آن موكب دولت نهند كه «عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ».
آن روز كه جنازه جنيد برداشتند مرغى بيامد بر آن گوشه نعش وى نشست، مردمان دست بر وى مىفشاندند بر نمىخاست، رويم گفت: آن مرغ از روى كرامت بزبان حال گفت دست از ما بداريد كه اين چنگ ما بمسمار عشق در گوشه نعش او دوختهاند، اين كالبد جنيد امروز نصيب كرّوبيانست، اگر نه زحمت غوغاى شما بودى، با ما باز وار درين هوا پرواز كردى چون او را دفن كردند درويشى بر آن بالا شد و اين بيت بر گفت:
«وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ» از آنجا كه رموز عارفانست و فهم صادقان بزبان اشارت مىگويد، چنانك ربّ العزّه در زمين تفاوت نهاد و بقاع آن مختلف آفريد و بعضى را بر بعضى افزونى داد همچنين در طينت سالكان تفاوت نهاد و قومى را بر قومى افزونى داد، آنست كه ربّ العزّه گفت: «انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ» جاى ديگر گفت: «وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ» و مصطفى (ص) گفت: «الناس معادن» مردم همچون كانها است مختلف و متفاوت، يكى زر و يكى سيم، يكى نفط و يكى قير، همچنين يكى را اعلى علّيين قدمگاه اقبال او، يكى را اسفل السّافلين محلّ ادبار او، يكى رضوان در آرزوى صحبت او، يكى را شيطان ننگ از فعل او، يكى جلال عزّت احديّت او را بدست عدل داد كه: «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» يكى الطاف كرم او را در پرده عصمت گرفت كه: «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» چون ازين مقام برتر آيى، يكى اسير بهشت، يكى امير بهشت، يكى بر مائده خلد با مرغ بريان و حور و ولدان، يكى در حضرت عنديت آسوده بجوار رحمن،چنانك درختها بهم نماند ميوه و بار آن نيز بهم بنماند، هر درختى را بارى و هر نباتى را برى، اينست كه گفت: «وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ» اشارتست كه هر طاعتى را فردا ثوابيست و هر كس را مقامى و جاى هر كس بقدر روش خويش و هر فرعى سزاى اصل خويش.
يحيى معاذ رازى گفت: اين دنيا بر مثال عروسى است و عالميان در حق وى سه گروهند، يكى دنيادار است كه اين عروس را مشاطه گرى مىكند، او را مىآرايد و جلوه مىكند. ديگر زاهد است كه آن عروس آراسته را تباه مىكند، مويش مىكند و جامه بر تن وى مىدرد. سوم عارف است كه او را از مهر و محبّت حق چندان شغل افتاده كه او را پرواى دوستى و دشمنى آن عروس نيست. فردا آن دنيادار را در مقام حساب كشند، اگر اللَّه تعالى با وى مسامحت كند فضل آن دارد و اگر مناقشت كند بنده سزاى آن هست: و من نوقش فى الحساب عذّب، و آن زاهد را ببهشت فرو آرند و پاداش كردار وى از آن ناز و نعيم بر وى عرضه كنند گويند: انّ لك الّا تجوع فيها و لا تعرى و انّك لا تظمأ فيها و لا تضحى، و آن عارف را از آن منازل و درجات بهشتيان بر گذرانند و بعليين رسانند، فى مقعد صدق عند مليك مقتدر.
۲ النوبة الاولى
قوله تعالى: «اللَّهُ يَعْلَمُ» خداى مىداند، «ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى» آنچ در شكم هر مادهاى، «وَ ما تَغِيضُ الْأَرْحامُ» و هر چه رحمها كاهد، «وَ ما تَزْدادُ» و آنچ رحمها افزايد، «وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ (۸)» و آن همه هر يك بنزديك او باندازهاى.
«عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» داناى نهان و آشكارا، «الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ (۹)» آن بزرگ پاك بى عيب برتر.
«سَواءٌ مِنْكُمْ» يكسانست از شما، «مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ» آن كس كه نهان دارد سخن خويش، «وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ» يا آشكارا و ببانگ، «وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ» و يكسانست از شما آن كس كه پوشيده است در زير جامه شب و نهان گشته در شب تاريك، «وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ (۱۰)» و آن كس كه آشكارا رواست بروز.
«لَهُ مُعَقِّباتٌ» خداى را فريشتگانىاند، «مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ» پيش بنده و پس او، «يَحْفَظُونَهُ» ميكوشند بنده را «مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» بفرمان اللَّه، «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ» تغيير نكند و بنگرداند آنچه قومى دارند و در آن باشند از نيكويى حال، «حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» تا ايشان تغيير كنند و بگردانند آنچه بر دست دارند از نيكويى افعال، «وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً» و چون خدا بقومى بدى خواهد، «فَلا مَرَدَّ لَهُ» بازداشت و باز پس برد نيست آن را، «وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ (۱۱)» و ايشان را جز ازو خداوندگارى و كارسازى نيست.
«هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ» اللَّه اوست كه مينمايد شما را درخش «خَوْفاً وَ طَمَعاً» بيم و اميد را، «وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ (۱۲)» و مىسازد ميغهاى گرانبار پر آب.
«وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» و تسبيح ميكند و خداى را مىستايد رعد بحمد او، «وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ» و فريشتگان هم مىستايند او را از بيم او، «وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ» و مىگشايد در هوا گاه گاه درخش با آواز و آتش سوزان، «فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ» ميرساند چيزى از آن بآنكس كه خواهد، «وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ» و ايشان كه پيكار مىكنند با خداى تعالى، «وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ (۱۳)» و اللَّه تعالى سخت مكر است و زود كار.
«لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ» اوست كه او را خداى خوانند و سزد، «وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ» و ايشان كه خداى ميخوانند ايشان را فرود از اللَّه، «لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ» ايشان را بكار نيايند و پاسخ نكنند هيچيز، «إِلَّا كَباسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْماءِ» مگر چون كسى كه دست زند بآب «لِيَبْلُغَ فاهُ» تا بدهن او رسد، «وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ» و آب بدست نمودن يا بقبضه گرفتن بدهن نرسد، «وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ» و نيست اين باز خواند كافران، «إِلَّا فِي ضَلالٍ (۱۴)» مگر در ضايعى و بيهودگى و گمراهى.
«وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ» و خداى را سجود ميكند، «مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» هر كه در آسمان و زمين است، «طَوْعاً وَ كَرْهاً» بخوش كامگى و فرمانبردارى و بناكامى، «وَ ظِلالُهُمْ» و سايههاى ايشان، «بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (۱۵)» بامداد سوى غرب و شبانگاه سوى شرق.
«قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» گوى كيست خداوند هفت آسمان و هفت زمين، «قُلِ اللَّهُ» هم تو گوى اللَّه تعالى است، «قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ» بگو شما پس فرود ازو خدايان گرفتيد، «لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ» كه نتوانند و ندارند تنهاى خويش را، «نَفْعاً وَ لا ضَرًّا» نه سودى و نه گزندى، «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ» بگو يكسان بود نابينا و بينا، «أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ» يا هرگز يكسان بود تاريكى و روشنايى، «أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ» يا خداى را انباز خواندند و نهادند، «خَلَقُوا كَخَلْقِهِ» كه چنانك اللَّه تعالى آفريد ايشان آفريدند، «فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ» تا آفرينش اللَّه و آفرينش انبازان وى بهم مانست، «قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» بگوى اللَّه تعالى است آفريدگار هر چيزى از آفريده، «وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (۱۶)» و اوست آن يكتاى باز شكننده هر كام.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى» پس از آنك منكران بعث گفتند: «أَ إِذا كُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ» خبر داد جلّ جلاله از كمال قدرت و شواهد فطرت خويش در آفرينش اوّل در رحم مادر و اظهار صنع خود در تقلّب احوال بنده تا بر ايشان حجّت باشد كه آن خداوند كه قادر است بر آفريدن بنده در رحم مادر بر آن صفت قادر است كه او را پس از فنا باز آفريند و بر وى دشوار نايد. «اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى» من العدد و الذكر و الانثى و الصورة و الشّكل و السّعادة و الشّقاوة، «وَ ما تَغِيضُ الْأَرْحامُ» غاض هم لازم است و هم متعدّى، اگر لازم نهى اين ماء مصدر است يعنى و غيض الارحام و ازديادها، و اگر متعدّى بود تقدير آنست كه: و ما تغيضه الارحام اى تنقصه من الجنين و هو غير المخلّق فتلده سقطا و ما تزداد على الغيض فتلده تامّا، و گفتهاند كه اين نقصان مدّت حمل است كه فرزند بشش ماه آيد، «وَ ما تَزْدادُ» آنست كه بنه ماه بر گذرد و بيفزايد تا بدو سال بمذهب بو حنيفه و تا بچهار سال بمذهب شافعى. قال حماد بن سلمه: انّما سمّى هرم بن حيّان هرما لانّه بقى فى بطن امّه اربع سنين. و قيل انّ الضحاك بقى فى بطن امّه سنتين. و انّ محمد بن عجلان بقى فى بطن امّه ثلث سنين فشقّ عنه بطن امه و اخرج و قد نبتت اسنانه، و گفتهاند «ما تَغِيضُ الْأَرْحامُ» حيض است بوقت حمل كه زن حامل چون حيض بيند نقصان در غذاء فرزند آيد و در مدّت حمل بيفزايد كه هر روزى را كه حيض بيند روزى در طهر بيفزايد تا نه ماه طهر بيند بتمامى، اگر در مدت حمل پنج روز مثلا حيض بيند فرزند بنه ماه و پنج روز آيد. قال مجاهد: اذا هراقت المرأة الدّم و هى حامل انتقص الولد و اذا لم تهرق الدّم عظم الولد و تمّ. و فى هذه الآية دليل على انّ الحامل تحيض و اليه ذهب الشّافعى، «وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ» اى تقدير من غيض الارحام و ازديادها و طول الجنين و عرضه و حياته و موته و رزقه و اجله. و قيل علم كلّ شىء فقدّره تقديرا.
«عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» اى يعلم ما غاب عن خلقه و ما لم يغب و يعلم الموجود و المعدوم، «الْكَبِيرُ» اى عظيم الشّأن، «الْمُتَعالِ» اى العالى على كلّ شىء.
«سَواءٌ مِنْكُمْ» اى ذو سواء فى علم اللَّه سبحانه، «مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ» اى المسر منكم و الجاهر، اى هذا و ذاك سواء و اسرار القول اخفاؤه فى النّفس و الجهر به اظهاره، «وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ» قال مجاهد: اى مستتر بالمعاصى. و قال اهل اللّغة الاستخفاء طلب الخفاء و هو ان يصير بحيث لا يرى «۱»، «وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ» اى ظاهر بارز يعنى هو العالم بالظاهر فى الطرقات و المستخفى فى الظّلمات. و المعنى سواء منكم من اسرّ منطقه او اعلنه و استتر باللّيل او ظهر بالنّهار فكلّ ذلك فى علم اللَّه عزّ و جلّ سواء يقال سرب يسرب سروبا اذا خرج. و قيل السّارب الدّاخل فى السّرب.
«لَهُ مُعَقِّباتٌ» الهاء يعود الى من، و قيل الى اللَّه معقّبات يعنى معاقبات عقّب و عاقب اذا تبع عقب من يقدمه و المعقّب و المعاقب مثل قوله معجزين و معاجزين يقال معقّب و الجمع معقّبة و المعقّبات جمع الجمع و هم الحفظة الكرام البررة على كلّ انسان ملكان باللّيل و ملكان بالنّهار. و قيل عشرة باللّيل و عشرة بالنّهار تتعاقب فى النزول الى الارض بعضهم باللّيل و بعضهم بالنّهار، «مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ» الانسان، «وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» اى بامره سبحانه ممّا لم يقدّر فاذا جاء القدر خلّوا بينه و بينه. جاء رجل من مراد الى علىّ (ع) و هو يصلّى فقال احترس فانّ ناسا من مراد يريدون قتلك، فقال انّ مع كلّ رجل ملكين يحفظانه ممّا لم يقدر فاذا جاء القدر خلّيا بينه و بينه. و قال كعب: لو لا انّ اللَّه عزّ و جلّ و كلّ بكم ملائكة يذبّون عنكم فى مطعمكم و مشربكم و عوراتكم اذن يتخطّفكم الجنّ. و قال الحسن: يحفظونه من امر اللَّه اى عن امر اللَّه، يعنى حفظهم ايّاه عن امر اللَّه لا من عند انفسهم اى ذلك ممّا امرهم اللَّه به لا انّهم يقدرون ان يدفعوا امر اللَّه. و قال ابن جريح هو مثل قوله عزّ و جلّ عن اليمين و عن الشّمال قعيد، فالّذى عن اليمين يكتب الحسنات و الّذى عن الشّمال يكتب السيئات، «يَحْفَظُونَهُ» اى يحفظون عليه كلامه و فعله بامر اللَّه، و روى عن الضحّاك عن ابن عباس قال: هم الحرس و الرّجال يتعقبون على الامراء و السّلاطين يحفظونهم من امر اللَّه على زعمهم فاذا جاء امر اللَّه لم ينفعوا شيئا. و قيل يحفظونه من المخلوقات كالعقارب و الحيّات و كلّها من امر اللَّه. و قيل الهاء فى له يعود الى النّبي (ص) اى لمحمد معقّبات من اللَّه تعالى يحفظونه عن الاعداء و ذلك حين همّ به اربد و عامر فكفا هما اللَّه و يأتى ذكرهما، «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» اى لا يسلب قوما نعمة حتّى يعملوا بمعاصيه و مثله قوله ذلك: «بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ» الآية...
روى عبد اللَّه بن عمر ان رسول اللَّه (ص) قال: انّ للَّه عزّ و جلّ عبادا انعم عليهم نعما يقرّها فيهم ما بذلوها فاذا بخلوا بها نزعها منهم و حوّلها الى قوم يبذلونها، و فى معناه انشدوا:
«وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ» اى اذا اراد اللَّه بقوم صرف نعمة عنهم حملهم فيها على البطر و البخل، و اذا اراد بهم عذابا فلا مردّ لعذابه، «وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ» اى من دون اللَّه، «مِنْ والٍ» يلى امره فينصره، و هو اسم الفاعل من ولى يلى، اذا تولّى تدبير شىء و الولى بمعناه.
«هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ»
يروى عن على بن ابى طالب (ع) و غيره: انّ البرق مخاريق من النّار فى ايدى الملائكة تزجر بها السّحاب، «خَوْفاً وَ طَمَعاً» خوفا للمسافر و طمعا للحاضر لانّ المسافر يخاف من المطر و يتأذّى به. قال اللَّه عزّ و جلّ: «أَذىً مِنْ مَطَرٍ» و الحاضر يطمع فى المطر اذا راى البرق لانّه ينتفع به.
و قيل خوفا من الصواعق التي تكون مع البرق و طمعا فى الغيث، و نصبهما على الحال اى خائفين طامعين، كقوله، «يَأْتِينَكَ سَعْياً». و قيل نصب على المفعول له اى للخوف و الطمع، «وَ يُنْشِئُ السَّحابَ» اى و يخلق السّحاب المنسحب فى الهواء، «الثِّقالَ» بالماء. قيل هو بخار يرتفع من البحار و الارض فيصيب الجبال فيستمسك و يناله البرد فيصير ماء و ينزل.
«وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» الرّعد ملك يسبّح. و قيل ملك يصوّت بالسّحاب كالحادى بالابل، «وَ الْمَلائِكَةُ» و هم اعوان الرّعد، «مِنْ خِيفَتِهِ» اى يسبح الملائكة من خشية اللَّه، و قيل من خيفة الرّعد. و عن ابن عباس انّه قال من سمع صوت الرّعد فقال سبحان الّذى يسبّح الرّعد بحمده و الملائكة من خيفته و هو على كلّ شىء قدير، فان اصابته صاعقة فعلىّ ديته. و يروى عنه ايضا انّ الرّعد ملك يسوق السّحاب و انّ بحور الماء لفى نقرة ابهامه و انّه موكّل بالسّحاب يصرفه الى حيث يؤمر و انّه يسبّح اللَّه فاذا سبّح الرّعد لا يبقى ملك فى السّماء الّا رفع صوته بالتسبيح فعندها ينزل القطر. و كان رسول اللَّه (ص) اذا سمع الرّعد و الصّواعق قال: اللّهم لا تقتلنا بغضبك و لا تهلكنا بعذابك و عافنا قبل ذلك، «وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ» مردى بود از فراعنه عرب ازين كافر دلى ناپاك متمرد، رسول خدا (ص) مردى را فرستاد تا وى را بخواند، آن مرد گفت يا رسول اللَّه انّه اعتى من ذلك، آن دشمن خدا و رسول از آن شوختر است كه فرمان برد، رسول (ص) باز گفت اذهب فادعه لى، رو او را بر من خوان، مرد برفت و او را گفت يدعوك رسول اللَّه رسول خدا ترا ميخواند، آن كافر گفت و ما اللَّه امن ذهب هو او من فضّة او من نحاس، مرد باز آمد گفت يا رسول اللَّه من مىگفتم كه آن كافر ناپاك فرمان نبرد او بمن چنين و چنين گفت، رسول خدا گفت ارجع اليه فادعه، يك بار ديگر باز شو و او را بر خوان، مرد باز گشت و او را خواند و جواب همان شنيد، مرد باز گشت، رسول خدا سوّم بار فرستاد، بار سوم چون آن كافر سخن بيهوده در گرفت ربّ العزّه صاعقهاى فرو گشاد از آسمان آتش در وى افتاد و سوخته گشت، در آن حال جبرئيل آمد و اين آيت آورد: «وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ».
ابن عباس گفت اين آيت و آيت پيش: «لَهُ مُعَقِّباتٌ» هر دو در شأن دو مرد فرو آمد يكى عامر بن الطفيل ديگر اربد بن ربيعه هر دو در حق رسول خداى (ص) مكر ساختند و ربّ العزّه آن مكر و ساز بد ايشان فرا سر ايشان نشاند، اين عامر پيش رسول خدا آمد گفت يا محمد مالى ان اسلمت؟ اگر مسلمان شوم مرا چه بود و در كار من چه حكم كنى رسول (ص) گفت: لك ما للمسلمين و عليك ما عليهم هر چه مسلمانان را بود ترا همان بود و هر حكم كه بر ايشان رانند بر تو همان رانند، عامر گفت: تجعل لى الامر بعدك آن خواهم كه كار خلق و ولايت پس از تو بمن سپارند تا خليفه تو باشم و بجاى تو نشينم، رسول خدا (ص) گفت كه اين نه كاريست كه در دست من بود كه اين بفرمان و حكم اللَّه تعالى بود آن را كه خواهد دهد، گفت يا محمد تجعلنى على الوبر و انت على المدر آن خواهم كه تو بر اهل مدر كار رانى و پيش رو باشى و من بر اهل وبر، رسول (ص) گفت اين چنين راست نيايد و سخن كوتاه كن، گفت اى محمد پس مرا چه خواهى داد؟ گفت: اجعل لك اعنّة الخيل تغزو عليها، ترا لشكرى دهم تا سر خيل ايشان باشى و غزا كنى، گفت آن خود مرا راستست، امروز اسلام را چه كنم و از بهر تو چرا گردن نهم؟ و پيش از آن با اربد راست كرده بود كه چون من با محمد بسخن در آيم تو از پس وى در آى و او را زخم كن، آن ساعت بچشم اشارت كرد و اربد خواست كه شمشير از نيام بر كشد چهار انگشت بر آمد و بر جاى بماند هر چند جهد كرد تا بر كشد نتوانست تا رسول (ص) باز نگرست بجاى آورد كه ايشان ساز بد ساختهاند و مكر كردهاند گفت: «اللهم اكفنيهما بما شئت» فارسل اللَّه على اربد صاعقة فى يوم صائف صاح فاحرقته و ولّى عامر هاربا و قال يا محمّد دعوت ربّك فقتل اربد و اللَّه لاملأنّها عليك خيلا جردا و فتيانا مردا، فقال رسول اللَّه (ص) يمنعك اللَّه من ذلك و ابنا قيلة، يريد الاوس و الخزرج فنزل عامر بيت امرأة سلوليّة فلما اصبح ضمّ عليه سلاحه و خرج و هو يقول و اللّات لئن اصحر محمد الىّ و صاحبه يعنى ملك الموت لأنفذتهما بر محى فلما رأى اللَّه ذلك منه ارسل ملكا فلطمه بجناحه فاذ راه فى التراب و خرجت على رأسه غدة فى الوقت عظيمة فعاد الى بيت السلوليّة و هو يقول غدّة كغدّة البعير و موت فى بيت السّلوليّة ثمّ دعا بفرسه فركبه ثمّ اجراه حتّى مات على ظهره فاجاب اللَّه دعاء رسوله (ص) و قتل عامرا بالطّاعون و اربد بالصّاعقة.
فذلك قوله عزّ و جلّ: «وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ» جمع صاعقه و هى نار تسقط من شدّة البرق تحرق ما اصابته. و تستعمل ايضا فى الامر الشّديد المهلك، «فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ»
قال ابو جعفر الباقر (ع) يصيب المسلم و غير المسلم و لا يصيب ذاكرا، «وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ» جدالهم فى اللَّه مجادلتهم لرسوله فى عبادتهم الاوثان و الواو يصلح للحال و يصلح لعطف الجملة على الجملة، «وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ» اى و اللَّه شديد القوّة و الغضب. و قيل شديد الاخذ و الانتقام. و قيل شديد الاهلاك بالمحل و هو القحط. و قيل شديد المحال يوصل المكروه الى من يستحقه من حيث لا يشعر و فى الميم قولان: احدهما انّ الميم اصلى يقال محل به اذا عرّضه للهلاك و كذلك ما حلته محالا اذا قاويته حتّى يتبيّن ايّكما اشدّ، و القول الثّاني انّ الميم زيادة و الكلمة من الحول و الحيلة. فقال ابن عباس شديد الحول و قال قتادة شديد الحيلة.
قوله: «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ» اى كلمة التوحيد لا اله الا اللَّه، اى لا يحقّ احد ان يدعى الها الّا هو اوست كه سزد كه او را خداى خوانند و ديگرى را نسزد و معنى ديگر له دعوة الحقّ: اوست سزاى آن كه خلق را با پرستش او خوانند، معنى ديگر: اوست كه خلق را فردا از خاك باز خواند تا بيرون آيند و تواند. و قيل له دعوة الطلب الحقّ اى مرجو الاجابة و دعاء غير اللَّه لا يجاب. و هو قوله: «وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ» يعنى الاصنام، «لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ» اى داعى الاصنام كالعطشان يمدّ يده الى البئر، «لِيَبْلُغَ» الماء، «فاهُ» من غير حبل و لا دلو، «وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ» اى انّ الاصنام لا تنفعه و لا تستجيبه كمن يبسط كفيه الى الماء يشير اليه بيده و يدعوه بلسانه فالماء لا يستجيب له و الاستثناء من الاستجابة اى لا يستجيب الصنم الّا كاستجابة الماء داعيه. قال الضحّاك كما انّ العطشان اذا بسط كفيه الى الماء لا ينفعه ما لم يقبضهما و يجمع الانامل و لا يبلغ الماء فاه ما دام باسطا كفيه كذلك الاصنام لا تملك لهم ضرّا و لا نفعا و لا موتا و لا حياة و لا نشورا، «وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ» اللَّه، «إِلَّا فِي ضَلالٍ» فانّ اصواتهم محجوبة عن اللَّه عزّ و جلّ. و قيل و ما دعاء الكافرين الاصنام الّا فى ضلال لا يجدى شيئا.
«وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» سجود تعبّد و انقياد، «طَوْعاً» يعنى سجود الملائكة و المؤمنين، «وَ كَرْهاً» من اكره على الايمان يعنى خوف بالسّيف فكان اوّل دخوله كرها، اين طواعيّت و كراهيّت در سجود اهل زمين است كه آسمانيان بطوع و طبع سجود مىكنند و در ايشان هيچ كراهيّت نيست. امّا زمينيان قومى بطوع سجود كنند كه مسلمان زادند يا بطوع مسلمان شدند و قومى را باكراه و شمشير مسلمان كردند، بدايت كار ايشان كره بود پس طوع شد. و قومى منافقاناند كه بظاهر اسلام دارند و بكره سجود مىكنند. و روا باشد كه سجود بمعنى خضوع و انقياد بود، و ليس شىء الّا و هو يخضع للَّه عزّ و جلّ و ينقاد له. و گفتهاند سجود بكره اينست كه تفسير كرد گفت: «وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ» چنانك جاى ديگر گفت: «يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ» اى صاغرون كارهون.
قال مجاهد: ظلّ المؤمن يسجد طوعا و هو طايع و ظلّ الكافر يسجد طوعا و هو كاره، الغدو جمع غداة كقنىّ جمع قناة و الآصال جمع اصيل. و قيل جمع اصل و اصل جمع اصل و هو ما بين العصر الى المغرب.
«قُلْ» يا محمد للكفّار، «مَنْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» استفهام تقرير و استنطاق فانّهم يقولون اللَّه فاذا قالوها «قُلِ اللَّهُ» اى هو اللَّه كما قلتم مىگويد اى محمد از ايشان پرس كه آفريدگار آسمانها و زمين كيست ايشان جواب دهند و گويند اللَّه كه جز ازين جواب نيست، چون ايشان اقرار دادند، تو گوى چنين است كه شما مىگوئيد كه آفريدگار اللَّه تعالى است و آن گه اين اقرار بر ايشان حجّت كن و گوى: «أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ» استفهام انكار على شركهم بعد اقرارهم، ايشان را بگوى چون اقرار مىدهيد كه آفريدگار اوست، فلم اتّخذتم من دونه اولياء چرا جز از اللَّه تعالى بتان را بخدايى گرفتيد و روز حاجت را و دفع مضار خود را ساختهايد، و ايشان آنند كه خود را بكار نيايند، نه آورد سودى توانند نه باز برد گزندى، چون از خود عاجزاند از كار ديگران عاجزتر باشند. ثمّ ضرب مثلا للّذى يعبد الاصنام و الّذى يعبد اللَّه فقال: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ» يعنى المشرك و المؤمن، «أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ» يعنى الشّرك و الايمان اى ليسا بسواء. قرأ عاصم و حمزة و الكسائى «يستوى الظلمات و النور» بالياء و قرأ الباقون بالتّاء، اينجا سخن منقطع گشت، پس گفت: «أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ» بل اجعلوا للَّه شركاء، «خَلَقُوا» مثل ما خلق اللَّه تعالى، «فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ» اى اشتبه مخلوق اللَّه بمخلوق الشّركاء عندهم فمن اجل ذلك جعلوهم شركاء، و هذا استفهام انكار اى ليس الامر هكذا حتّى يشتبه الامر و يجعلوهم شركاء بل اللَّه سبحانه هو المتفرّد بالخلق، و هو قوله: «قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» دخل فيه المخلوقون بصفاتهم و افعالهم و المخلوقات بصفاتها و افعالها و المخاطب لا يدخل فى الخطاب، «وَ هُوَ الْواحِدُ» المتفرّد بالخلق و الاحداث، «الْقَهَّارُ» يقهر كلّ شىء بقدرته.
قال الازهرى الواحد فى صفة اللَّه عزّ و جلّ له معنيان: احدهما انّه واحد لا نظير له و ليس كمثله شىء، تقول العرب فلان واحد قومه و واحد النّاس اذا لم يكن له نظير، و المعنى الثّاني انّه اله واحد و ربّ واحد ليس له فى الهيّته و ربوبيّته شريك لانّ المشركين اشركوا معه آلهة و كذّبهم اللَّه تعالى فقال: الهكم اله واحد و هو الواحد القهّار.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى» احاط الحقّ سبحانه بالمعلومات علما و امضى بالكائنات حكما فلا معلوم يعزب عن علمه و لا مخلوق يخرج عن حكمه تعالى قدره عن سمات النّقص و تقدّس و صفه عن صفات العيب ثنائى است كه اللَّه تعالى بر خود مىكند، جلّ ثناؤه و عزّ كبرياؤه، خود را خود مىستايد كه وى تواند كه خود را ستايد و ثناء وى است كه وى را شايد، از آب و خاك چه آيد و ثناء آب و خاك تا كجا رسد و اگر چند بكوشد بسزا و قدر اللَّه تعالى كى رسد، عقل بفرسايد و هم بگدازد و بمبادى اشراق جلال وى نرسد، او كه وى را ستايد دريا مىپالايد و چراغست كه در روز مىافروزد، پيداست كه چراغ در نور روز چه افزايد.
«اللَّهُ يَعْلَمُ» خداست كه داناست و در دانايى يكتاست و نهانش چون آشكار است، باريك بين و نهان دان و شيرين صنع و نيك خداست، هر ذرّهاى از ذرائر موجودات، در زمين و در سماوات، چه آشكارا و چه نهان، چه در روز روشن، چه در شب تاريك، جنبش همه مىبيند، آواز همه مىشنود، انديشه همه مىداند.
آن كودك كه اندر شكم مادر بيمار و در آن ظلمت رحم بنالد، آن ناله وى مىشنود و درد وى را درمان مىسازد.
گفتهاند كه چون آن كودك از درد بنالد، دارويى يا طعامى كه شفاء وى در آن بود مادر را در دل افتد و آرزوى آن طعامش پديد آيد بخورد و شفاء آن كودك در آن بود، تا در رحم مادر بود او را در حمايت و رعايت خود مىدارد، بعد از آن كه صد هزاران عجايب حكمت و بدايع فطرت بحكم عنايت از روى لطافت در نهاد و هيكل وى پديد كرده، از بينايى و شنوايى و دانايى و گيرايى و روايى، قدى خيزرانى، رويى ارغوانى، صورت آشكار او سرّش نهانى و ربّ العزّه بر بنده اين منّت مىنهد و شكر آن در ميخواهند.
در تورات موسى است: (من انصف منّى لخلقى صوّرت و خلقت و رزقت ثمّ قلت لهم تصدّقوا ممّا رزقكم على المسكين بدرهم، اجعله لكم عشرا و ان اعطيتموه عشرا اجعلها مائة و ان اعطيتموه مائة جعلتها لكم الفا و لا ينفد خزائنى و لا اضيع اجر المحسنين).
چون از رحم مادر بيرون آيد و قدم درين سراى بليّات و نكبات نهد، گوشوانان و نگهبانان بر وى گمارد.
چنانك گفت جلّ جلاله: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»، در خبرست كه ده فريشته بر وى گمارد: يكى بر راست، يكى بر چپ، يكى در پيش، يكى در قفا، دو بالاى سر، دو بر چشم، دو بر دهن، اين ده فريشته گماشتگان حقاند نگهبانان بنده از بدها و آفتها، اين فريشتگان روزند چون شب در آيد بآسمان باز شوند و ده ديگر بجاى ايشان باز آيند. و فى ذلك ما
روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): يتعاقبون فيكم ملائكة باللّيل و ملائكة بالنّهار و يجتمعون فى صلاة الفجر و صلاة العصر، ثمّ يعرج الّذين يأتوا فيكم، فيسئلهم ربّهم كيف تركتم عبادى؟ فيقولون تركناهم و هم يصلّون.
اگر كسى گويد معلوم است كه فريشتگان قضاء اللَّه را رد نتوانند، پس بودن فريشتگان و بنده چه فايدت كند؟ جواب آنست كه قضاء اللَّه بر دو قسم است: قضاء لازم و قضاء جايز.
قضاء لازم آنست كه ربّ العزّه تقدير كرد و حكم راند كه از آسمان فرو آيد و ناچار ببنده رسد، فريشتگان اين حكم را دفع نتوانند كرد و نه بهيچ فعل از افعال بنده از خيرات و صدقات اين قضا بگردد و فريشتگان بنده را باين قضا باز گذارند، چنانك در خبر است: «فاذا جاء القدر خلوا بينه و بينه»، امّا قضاء جايز آنست كه: قضى مجيئه و لم يقض حلوله وقوعه بل قضى صرفه بالتّوبة و الدّعاء و الصّدقة و الحفظة، و از اينجا گفتهاند: «الصدقة ترد البلاء».
و در روزگار عيسى (ع) مردى گازر جايى بگذشت، عيسى درو نگرست، بديده معجزت آن قضاء جايز بديد كه روى بوى نهاده، عيسى گفت اين مرد همين ساعت از دنيا برود، ساخته باشيد تا بر وى نماز كنيم، آن گازر رفت بشغل خويش و آن ساعت در گذشت و گازر باز آمد، حواريان گفتند يا نبىّ اللَّه آن ساعت گذشت و مرد زنده است حكم تو از كجا بود، عيسى (ع) آن مرد را پرسيد كه اين ساعت چه خير كردى؟ گفت دو درويش را ديدم گرسنه و دو قرص داشتم بايشان دادم، گفت از آن پس چه ديدى؟ گفت پشتهاى كه داشتم در ميان آن مارى سياه بود از آنجا بيرون آمد بندى محكم بر دهن وى نهاده، عيسى گفت آن قضاء جايز بود صدقه آن را بگردانيد. و ربّ العزّه در ازل همين حكم كرده كه چون بنده صدقه دهد بلا از وى بگرداند، و يشهد كذلك قصّة يونس (ع).
«إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» عيّروا السنتهم عن حقايق ذكره، فغيّر قلوبهم عن لطائف برّه، ورد زبان و وارد دل در هم بسته و بهم پيوسته، تا اوراد اذكار بر زبان بنده روانست، واردات انوار در دل وى تابانست، و تا جوارح و اركان بنده بنعت ادب در نماز است جان و روان وى در حضرت راز و نازست. و بر عكس اين تا بر زبان بنده بيهده ميرود، دل وى در غفلت مىبود و تا قدم از دايره فرمان بدر مىنهد، حلاوت ايمان بدل وى راه نيابد، «وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ» لكن چون اللَّه تعالى خواهد كه دل وى نهبه شيطان شود و بدام ابليس آويخته گردد، جهد وى چه سود دارد و حكم ازل را رد كى تواند. بلعام باعورا چهار صد سال در تسبيح و تقديس عمر بسر آورده بود و چهارصد مسجد و رباط بنا كرده بود و در پناه اسم اعظم راه اخلاص رفته بود، هواء نفس او برو مستولى گشت تا دعائى كرد بر موسى، او را گفتند اى بلعام اگر تو تيرى در موسى اندازى او پوشيده اصطناع است، جوشن «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» گرد وى در آمده و قضا و قدر هر دو دست در هم داده و او را بر آن داشته كه آن تيرى كه پرورده چهارصد سال عبادت بود از كنانه اخلاص بدست دعوت بر آورد و در كمان اجابت نهاد، ببازويى كه پرورده اسم اعظم بود در كشيد و بى محابا بر قدم موسى زد تا موسى چهل سال در تيه بماند، از آنجا كه رخت بر گرفتى همانجا رخت بنهادى، موسى دل تنگ گشت گفت مرا چه بود كه در تيه بماندهام، گفتند تير بلعام بر قدم تو آمده است، موسى گفت و ما را خود دعائى مستجاب نيست؟ گفتند هست، هر آنچ بايد بخواه. گفت اى بلعام بد مرد ما را نيز در كنانه كليمى تير دعوتى است كه در هر كه اندازيم دمار وى برآريم، آن گه يد بيضا در كنانه كليمى كرد، تير استقامت بر كشيد، در كمان: «اشْرَحْ لِي صَدْرِي» نهاد، ببازوى: «سَنَشُدُّ عَضُدَكَ» در كشيد، بر سينه بلعام زد، گفت الهى در بهينه وقت، بهينه چيز ازو وا ستان، گفت بهينه وقت اينست و بهينه چيز ايمانست، «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ» ايمان، مرغ وار از آن بيچاره بر پريد و اسم اعظم از وى روى بپوشيد.
اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ» اى اذا اراد اللَّه بقوم سوء وفر دواعيهم حتّى يعلموا و يختاروا ما فيه بلاؤهم فيمشوا الى هلاكهم بقدمهم. كما قال قائلهم:
«وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً» بر زبان تفسير، سجود كافر سجود كره است از آنك بوقت محنت در حال شدت دفع گزند خويش را سجود كند و تواضع نمايد، چنانك مصطفى (ص) حصين خزاعى را گفت: كم تعبد اليوم الها: فقال سبعة، واحدا فى السّماء و ستّة فى الارض، فقال أيّهم تعدّه لرغبتك و رهبتك؟ قال الّذى فى السّماء.
بر مقتضى اين قول، هر كه خداى را سجود كند طمعى را، جلب نفعى يا دفع ضرّى را، آن سجود كراهيّت است نه سجود طواعيّت، سجود طوعى آنست كه محض فرمانرا و اجلال عزّت حق را كند، نه در آن شوب طمع بود نه اميد عوض، نه بيم از محنت، شخص در سجود و دل در وجود و جان در شهود، شخص با وفا و دل با جفا و جان با صفا.
آن صدر طريقت بو يزيد بسطامى را بخواب نمودند كه يا بايزيد: خزائننا مملوّة من العبادة، تقرّب الينا بالانكسار و الذلّة در گاه ما را ركوع و سجود بى انكسار دل و صفاء جان بكار نيايد كه خزائن عزّت ما خود پر از ركوع و سجود خداوندان دلست، چون بدرگاه ما آيى درد دل بر جام جان نه و بحضرت جانان فرست كه درد دل را بنزديك ما قدريست.
پير طريقت گفت: توحيد در دلهاى مؤمنان بر قدر درد دلها بود، هر آن دلى كه سوخته تر و درد وى تمامتر با توحيد آشناتر و بحق نزديكتر:
۳ النوبة الاولى
قوله تعالى: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» فرو فرستاد از آسمان آبى، «فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ» برفت رودهاى آب، «بِقَدَرِها» باندازه آن، «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً» بر سر گرفت سيل كفى ايستاده بر سر آب، «وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» و از آن چيزها كه آتش مىفروزند بر آن، «ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ» بطلب و جستن زيورى يا پيرايهاى، «زَبَدٌ مِثْلُهُ» هم كفى است راسب در زير آن چنانك آن كف است رابى بر سر آب، «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ» چنان مىزند اللَّه تعالى حق و باطل را مثل، «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً» اما كف بكران رود، «وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» و اما آنچ مردم را بكار آيد و سودمند است در زمين بماند بدرنگ، «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (۱۷)» چنين زند اللَّه مثلها.
«لِلَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى» آنان كه خداوند خويش را پاسخ نيكو كردند، «وَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ» و ايشان كه پاسخ نيكو نكردند او را، «لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً» اگر ايشان را فردا هر چه درين جهان چيزست و بود و خواهد بود، «وَ مِثْلَهُ مَعَهُ» و هم چندان با آن، «لَافْتَدَوْا بِهِ» ايشان بآن خويشتن باز خريدند «أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ» ايشانند كه ايشانراست شمار بد، «وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ (۱۸)» و جايگاه ايشان دوزخ و بد جايگاه كه آنست.
«أَ فَمَنْ يَعْلَمُ» كسى كه مىداند، «أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» كه آنچ فرو فرستاده آمد بتو از خداوند تو راستست و درست، «كَمَنْ هُوَ أَعْمى» او چنان نابينا دل است، «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (۱۹)» راستى او دريابند و پند ايشان پذيرند كه خداوندان مغزاند.
«الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ» ايشان كه راست بنمايند و راست مىدارند پيمان خداى، «وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ (۲۰)» و بنه شكنند پيمان محكم بسته او.
«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ» و ايشان كه مىپيوندند، «ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» آن چيز را كه اللَّه تعالى فرمود كه بپيوندند، «وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ» و از خداوند خويش مىترسند، «وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ (۲۱)» و مىترسند از شمار بد فردا.
«وَ الَّذِينَ صَبَرُوا» و ايشان كه شكيبايى كردند، «ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ» طلب ديدار خداوند خويش را، «وَ أَقامُوا الصَّلاةَ» و نماز بهنگام بپاى داشتند، «وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً» و از آنچ داشتند چيزى بدادند نهان و آشكارا، «وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» و باز زنند بنيكى بدى را، «أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ (۲۲)» ايشانراست سرانجام نيكو.
«جَنَّاتُ عَدْنٍ» بهشتهاى هميشهاى، «يَدْخُلُونَها» در روند در آن، «وَ مَنْ صَلَحَ» و هر كه نيكو بود، «مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ» از پدران ايشان و از جفتان ايشان و فرزندان ايشان، «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ (۲۳)» و فريشتگان بر ايشان در آيند از هر درى.
«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ» و مىگويند درود بر شما بآن شكيبايى كه كرديد، «فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ (۲۴)» اى نيكا سرانجام سراى.
«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ» و ايشان كه مىشكنند پيمان خداى، «مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ» از پس محكم بستن پيمان او، «وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» و مىگسلند آنچ اللَّه تعالى فرموده است به پيوند آن، «وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» و بدكارى و تبه كارى مىكنند در زمين، «أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ» ايشانند كه ايشانراست دورى و نفرين، «وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (۲۵)» و ايشانراست سراى بد «اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ» اللَّه تعالى مىگستراند و مىگشايد روزى او را كه خواهد، «وَ يَقْدِرُ» و تنگ تر مىراند و تنگ مىدارد برو كه خواهد، «وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا» و شادند بزندگانى اين جهانى، «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا» و نيست زندگانى اين جهان، «فِي الْآخِرَةِ» در برابر آن جهان، «إِلَّا مَتاعٌ (۲۶)» مگر اندكى ناپاينده بر هيچ بنده.
«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا» و مىگويند كافران، «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» چرا برو از آسمان فرو فرستاده نمىآيد آيتى از خداوند او، «قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» گوى كه اللَّه تعالى گم كند از راه خويش او را كه خواهد،، «وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ (۲۷)» و راه مىنمايد و مىگشايد بخود او را كه باز گردد براستى با او.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» اين باز مثلى ديگرست كه اللَّه تعالى زد حق و باطل را و ايمان و كفر را، مىگويد: مثل الحقّ فى ثباته و انتفاع صاحبه به و الباطل فى ذهابه و قلّة انتفاع صاحبه به كمثل ماء مطر انزله اللَّه من السّحاب من جانب السّماء، «فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ» الاودية جمع واد و هو الموضع الّذى يسيل فيه الماء بكثرة، «بِقَدَرِها» يعنى الكبير بقدر كبارته و الصّغير بقدر صغره. و قيل بقدرها ما قدّرها ما قدّرها من ملئها، «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ» الّذى حدث من ذلك الماء، «زَبَداً رابِياً» اى عاليا و الزّبد و ضر الغليان و خبثه، آب صافى كه مردم را در آن نفع بود مثل حق است و زبد مثل باطلست كه نمايد و نپايد، معنى آنست كه باطل اگر چه بر زبر حق شود در بعضى احوال باك نيست كه آن بنماند و نه پايد و عاقبت سرانجام جز حق را و اهل آن را نبود. آن گه مثلى ديگر زد پيش از آنك اين يكى تمام شد گفت: «وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» قرأ حمزة و الكسائى يوقدون بالياء اذ لا مخاطبة ها هنا، اى يلقون الحطب فى النّار تحته و يسبكونه من الفلزّات كالذّهب و الفضّة و الرّصاص و الصّفر و النّحاس، «ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ» اى لابتغاء حلية هو الذّهب و الفضّة يتّخذ منهما حلية السّيف و المركب و الدّواة و حلية النّساء، «أَوْ مَتاعٍ» كالرّصاص و النّحاس و الصّفر منها يتّخذ الاوانى و ما يتمتّع به فى الحضر و السّفر، «زَبَدٌ مِثْلُهُ» اى لهذه الفلزّات اذا اغليت زبد و خبث مثل زبد الماء. قوله «زَبَدٌ مِثْلُهُ» مبتداء و ممّا توقدون عليه خبره، اى و مثل زبد الماء زبد ما يوقد عليه، «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ» اى مثل الحقّ و الباطل، «فَأَمَّا الزَّبَدُ» يعنى زبد الماء و خبث الحديد و الصّفر و النحاس، «فَيَذْهَبُ جُفاءً» اى باطلا من جفأت القدر و اجفات اذا غلت و علا زبدها فاذا سكنت لم يبق منه شىء و بناء فعال ممّا يرمى و يطرح. و قيل جفا الوادى و اجفا اذا نشف، «وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ» الماء و الحلى و الاوانى، «فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» يشرب منه الحيوان و يزرع به فيكون منه معاش الخلق و انتفاع النّاس بالحلىّ و الامتعة ظاهر، «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ» فمثل المؤمن و اعتقاده و نفع الايمان كمثل هذا الماء المنتفع به فى نبات و حياة كلّ شىء و كمثل نفع الذّهب و الفضّة و سائر الآلات التي ذكرناها لانّها كلّها تبقى منتفعا بها و مثل الكافر و كفره كمثل هذا الزّبد الذى يذهب و كمثل خبث الحديد و ما تخرجه النّار من وسخ الفضّة و الذّهب الذى لا ينتفع به. «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ» اى كما بين هذا بضرب المثل كذلك يبيّن اللَّه ساير المشكلات، اينجا سخن تمام شد و منقطع گشت: پس گفت: «لِلَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ» يعنى وحدوه و صدّقوا رسله، همانست كه گفت: «اسْتَجِيبُوا لِرَبِّكُمْ» جاى ديگر گفت: «مِنْ بَعْدِ ما اسْتُجِيبَ لَهُ أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ». «الْحُسْنى» يعنى لهم الحياة و الرّزق و تضاعف الحسنات فى الدّنيا و الجنّة و الرّؤية فى العقبى، «وَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ» يعنى المشركين، «لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ» اى ملكوا اموال الدنيا و ملكوا معها مثلها، «لَافْتَدَوْا بِهِ» لبذلوه ليدفعوا عن انفسهم عذاب اللَّه و تقديره لو انّ لهم ما فى الارض جميعا و مثله معه. و قيل الفداء لافتدوا به، جاى ديگر ازين گشادهتر گفت: «لِيَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ»، «أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ» يعنى المناقشة و من نوقش الحساب هلك. و قيل سوء الحساب الذى معه التوبيخ و التقريع. قال فرقد: قال لى ابراهيم يا فرقد أ تدرى ما سوء الحساب؟ قلت لا، قال ان يحاسب العبد بذنبه كلّه لا يغفر له منه شىء، «وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» اى مرجعهم الى النّار، «وَ بِئْسَ الْمِهادُ» المستقرّ جهنّم.
قوله: «أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» اين آيت در شأن حمزه فرو آمد و بو جهل، و حمزه مردى بود مهيب با حشمت و با قوّت و قريش او را عظيم حرمت داشتندى و از بطش و بأس وى هراسيدندى و تا در جاهليّت بودى پيوسته حمايت و رعايت رسول خدا (ص) كردى و او را دوست داشتى و از بيم وى كس را زهره نبودى كه رسول را رنجانيدى، وقتى بصيد رفته بود، بو جهل فرصت يافت با جمعى كفّار مكه قصد رسول خداى كردند و او را برنجانيدند، حمزه آن ساعت در آن صحرا از پى آهويى همى راند، آهو روى با وى كرد بزبانى فصيح گفت اى حمزه ترا شغلى هست از صيد من مهمتر و اولىتر حمزه چون آن سخن بشنيد او را عجب آمد عنان باز گرفت روى بمكّه نهاد، هنوز در مكه نرفته بود كه تقاضاى ديدار جمال محمد عربى ناگاه از درون دل وى سر برزد، آتش مهر وى زبانه زد، با خود همى گفت كاشك محمد (ص) را بديدمى، نبايد كه دشمنى بر وى ظفر يافته باشد؟
درين انديشه بود كه كنيزك وى پيش آمد گفت يا سيدى خبر ندارى كه بو جهل لعين با محمد (ص) چه كرد؟! چون دانست كه تو بصيد بيرون رفتهاى از بطش و قهر تو ايمن گشته رفت و محمد را برنجانيد و زخم كرد و ناسزا گفت، حمزه گفت و مرا نيز كارى عجيب پيش آمد آهويى با من سخن چنين گفت و مرا در كار محمد (ص) بصيرتى تمام حاصل گشت!! هم چنان خشم آلود برگشت و بو جهل را طلب كرد، او را ديد با جماعتى قريش گرد آمده، چون حمزه را از دور بديدند آن جمع از بيم وى متفرق شدند و هر يكى گريختن را گوشهاى گرفت، بو جهل تنها بماند، حمزه گفت اى نامرد هيچ كس، ترا با محمد (ص) چه كارست و با وى چه حساب دارى كه او را رنجانى و ترا خود چه زهره آن بود كه بگوشه چشم بدو بازنگرى، اين همى گويد و كمان بر سر وى همى زند تا جراحتها در وى پديد كرد، پس حمزه از وى باز گشت و بخانه خديجه آمد.
رسول خداى (ص) چون وى را بدان صفت ديد دانست كه حمزه نه خود آمد كه او را آوردهاند و از جام هدايت او را شربتى دادهاند، گفت يا عم چه غم خورى از آنك بو جهل مرا بزد، من از آن اندوهگين نهام و بآنك بو جهل مرا مكافات كردى شاد نهام شادى من بچيزى ديگر بود، حمزه گفت يا محمد شادى تو در چه باشد تا من همان كنم، رسول خدا (ص) گفت شادى من در آن بود كه تو گويى: «لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه» حمزه در ساعت كلمه شهادت بگفت و مسلمان شد، دلهاى مسلمانان باسلام حمزه قوى گشت.
ربّ العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد كه «أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» اين حمزه است، «كَمَنْ هُوَ أَعْمى» اين بو جهل است، مىگويد كسى كه داند كه آنچ بتو دادند از نامه و پيغام راست است و درست، چون برابر بود با كسى كه نابينا دل بود هيچ فرا حق نبيند و درنيابد، آن گه گفت: «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» پند كسى پذيرد كه خرد دارد، حق كسى بيند كه بصيرت دارد.
«الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ» اين تفسير «اولوا الالباب» است، مىگويد عهدى كه كردند و پيمانى كه بستند، روز ميثاق بوفاء آن عهد باز آمدند و هيچ نقض نكردند. و گفتهاند وفاء عهد آنست كه امر و نهى كه ايشان را الزام كردند در كتاب خدا و سنّت مصطفى بجاى آوردند و هيچ خلاف نكردند.
و قيل عهده ان يطاع فلا يعصى و ان يذكر فلا ينسى و ان يشكر فلا يكفر و يراجع بالتوبة و المعذرة عند المعصية. قتاده گفت ربّ العزّه در هيچ گناه آن مبالغت ننموده كه در نقض عهد نموده كه در قرآن بيست و اند جايگه آنست كه بوفاء عهد مىفرمايد و از نقض آن بيم مىدهد.
«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» قيل هو نصرة المؤمنين. و قيل صلة محمد (ص) و قيل الايمان بجميع الانبياء من غير تفريق بينهم فى النبوة. و قيل ان يوصل الزّكاة بالصّلاة و الصّلاة بالصّيام و الصيام بالحجّ و العمل بالقول، و اكثر المفسّرين على انّه الرّحم امر اللَّه بصلتها و نهى عن قطيعتها
قال النبى (ص): «اعجل الخير ثوابا صلة الرّحم و اسرع الشرّ عقابا البغى و يمين الصبر تدع الديار بلاقع».
و عن عبد اللَّه بن عمرو قال: من اتّقى ربّه و وصل رحمه نسىء له فى عمره و اثرى ماله و احبّه اهله. و فى التورية يا بن آدم اتّق ربّك و برّ والديك و صل رحمك امدّ لك فى عمرك و ايسر لك يسرك و اصرف عنك عسرك، «وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ» يعظمونه و يخافون عذابه، «وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ» اى يخافون ان لا تغفر سيّئاتهم و لا تقبل حسناتهم. و قيل «سُوءُ الْحِسابِ» شدة العذاب و الحساب الجزاء و اعطاء الاستحقاق.
«وَ الَّذِينَ صَبَرُوا» يعنى على طاعة اللَّه. و قيل على المرازى و المصائب و الحوادث، «ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ» اى طلب رضاء اللَّه و تعظيمه، «وَ أَقامُوا الصَّلاةَ» المفروضة، «وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً» يعنى الزّكاة، «وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» اى يدفعون بالتوبة المعصية و بالصلة الجفوة و بالصفح السّفه و بالصدقة العذاب، و فى الخبر: اتّبع السّيئة الحسنة تمحها.
و قال معاذ بن جبل يا رسول اللَّه اوصنى، قال: «اذا عملت سيئة فاعمل بجنبها حسنة تمحها السر بالسر و العلانية بالعلانية».
قال عبد اللَّه بن المبارك هذه ثمانى خلال مسيرة الى ثمانية ابواب الجنة. و قال ابو بكر الوراق هذه ثمانية جسور فمن اراد القربة من اللَّه و الاتصال به عبرها، «أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ» يعنى العاقبة الحسنة، اى اعقبهم اللَّه الجنّة من اعمالهم الصّالحة فى الدّنيا، اى عاقبة دنيا هم لهم لا عليهم و عقبى الشّىء منتهاه. و قيل كانت لهم بعد دار الدّنيا.
«جَنَّاتُ عَدْنٍ» فهى بدل من عقبى الدّار، «جنات عدن» اى دار اقامة، «يَدْخُلُونَها» قرأ ابن كثير و ابو عمرو يدخلونها بضمّ الياء و فتح الخاء مى گويد در آرند ايشان را در آن بهشتها هميشه، «وَ مَنْ صَلَحَ» اى هم و من صلح، «مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ» جمع زوج و المراد به الزّوجة، «وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ» اولادهم و اولاد اولادهم من كان صالحا منهم وصفهم بالصلاح ليعلم انّ مجرّد السبب لا يغني.
و قيل الصّلاح ها هنا الايمان، «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ» بالتّحيّة و السّلام تكرمة من اللَّه لهم.
«سَلامٌ عَلَيْكُمْ» اى يقولون سلام عليكم «بِما صَبَرْتُمْ» يعنى بدل صبركم فى الدّنيا و مقاساة البلاء فالدّنيا بلاء كلها، «فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» اين عقبى همانست كه آنجا گفت: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» اى نعم عاقبة العمل فى دار الدّنيا الجنّة قال مقاتل يدخلون عليهم فى مقدار يوم و ليلة من ايّام الدّنيا ثلث كرات معهم الهدايا و التّحف يقولون سلام عليكم بما صبرتم. روى عن انس بن مالك انّه تلا هذه الآية: جنّات عدن الى قوله فنعم عقبى الدّار، ثمّ قال انّه خيمة من درّ مجوّف طولها فى الهواء ستون ميلا، ليس فيها صدع و وصل فى كلّ زاوية منها اهل و لها اربعة آلاف مصراع من ذهب، يقوم على كلّ باب سبعون الفا من الملائكة من كلّ ملك منهم هدية من الرّحمن ليس مع صاحبه مثلها، لا يدخلون الّا باذنه بينهم و بينه حجاب و عن عبد اللَّه بن عمرو قال قال رسول اللَّه (ص): هل تدرون اوّل من يدخل الجنّة من خلق اللَّه؟ قالوا اللَّه و رسوله اعلم، قال المهاجرون الذين يسدّ بهم الثغور و يتقى بهم المكاره يموت احدهم و حاجته فى نفسه لا يستطيع لها قضاء فيقول اللَّه لمن يشاء من ملائكته ائتوهم فحيّوهم فتأتيهم الملائكة فيدخلون عليهم من كلّ باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدّار.
و كان النبى (ص) يأتى قبور الشهداء على رأس كلّ حول فيقول السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدّار، و ابو بكر و عمرو عثمان رضى اللَّه عنهم «وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ» اى يخالفون امر اللَّه، «مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ» اى من بعد ما وثقوا على انفسهم للَّه ان يعملوا بما عهد اليهم و الميثاق مفعال من الوثاقة و هو كلّ عقد اكّد بيمين، «وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» مراد باين صلت رحم است كه بنى اسرائيل بنى اعمام مصطفى بودند كه ايشان ولد اسحاق بودند و مصطفى (ص) از اولاد اسماعيل بود و بوى ايمان نياوردند و رحم بريدند.
قال النبى (ص): «اذا لم تمش الى ذى رحمك برجلك و لم تعطه من مالك فقد قطعته»، «وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» بالكفر و الظلم، «أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ» اى البعد من الرّحمة، «وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» عذاب الآخرة.
«اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ» اى يوسع، «لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ» اى و يضيّق على من يشاء هو العالم بالاصلح لخلقه.
لابن لنكك:
«وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا» رضوا بها و زهدوا فى الآخرة، «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتاعٌ» متعة و بلغة لا تدوم.
«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» هذه الآية تكون وحيا كما سأله اهل الكتاب ان ينزّل عليهم كتابا من السّماء و تكون معجزة كما سألته قريش ان يأتى بالملائكة قبيلا او يكون لك بيت من زخرف او حنّة او كنز او يأتيهم بالموتى احياء، «قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» باقتراح الآيات بعد ظهور المعجزات، «وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ» اى من آمن و تاب و رجع اليه بقلبه، و المعنى قل يا محمد للّذين طلبوا الآية ليؤمنوا ليس هداية من اهتدى بنزول الآية و لاضلال من ضلّ بترك انزالها لكن ذلك الى مشيّة اللَّه فمن شاء اضلّه فلا ينفعه الآيات و من شاء وفقه للايمان فاهتدى و هذه الآية حجّة على المعتزلة و القدريّة واضحة.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» الآية... ابو بكر واسطي گفت: اين آيت مدار علم حقيقت و معرفتست، و المعنى اوحى من العلى الى قلوب الانبياء و اسماعهم و الهم الحكماء فى عقولهم و بصائرهم، جلال احديّت بنعمت رحمت و رأفت فرو فرستاد از آسمان بر پيغامبران پيغام راست و وحى پاك، هم بسمع شنيدند و هم بدل دريافتند و همچنين اوليا را الهام داد و نور حكمت در دل ايشان افكند، «فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها» اى ابصرت قلوب بقدر سعتها و حياتها و استنارتها، دلهاى انبياء روشن گشت و بيفروخت بنور وحى و رسالت و دلهاى اولياء بچراغ حكمت و معرفت، «بِقَدَرِها» يعنى هر كس بقدر خويش بر درجات و طبقات، يكى برتر، يكى ميانه، يكى فروتر، تفاضل و تفاوت بر همه پيدا. پيغامبران را مىگويد: «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ» اوليا را مىگويد: «هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ» يكى را بر نبوّت، رسالت افزونى، يكى را بر حكمت، نبوّت افزونى، يكى را بر علم، معرفت افزونى، يكى را بر ايمان و شهادت، ذوق حقيقت افزونى، يكى را علم اليقين با بيان، يكى را حقّ اليقين باعيان، هر كسى را آن داد كه سزا بود و در هر دلى آن نهاد كه جا بود، «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً» يعنى فاصاب تلك القلوب من خطأ الآراء و دون الهفوات و ما يلقى الشيطان فى الامنية و يختلسه من الحفظ و يلقيه من الزّلل، آن دلها اگر چه روشنست و افروخته، خالى نباشد از وساوس و هواجس و هفوات صغائر كه شيطان پيوسته مترصد نشسته تا كجا در دل ايشان راهى يابد، تا شكى و سهوى افكند، دروغى برسازد، حفظى بر بايد. او كه مهتر عالم بود و سيد ولد آدم بود و در صدف شرف بود با كمال نبوّت و بسالت رسالت وى شيطان هم از وى اختلاسى كرد، چنانك گفت: «أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ» تا از همزات وى بحق استعاذت كرد گفت: ربّ اعوذ بك من همزات الشياطين، «وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» اى و ممّا يتفكرون فيه و يتدبرونه و يستنبطون منه، «ابْتِغاءَ» استدلال او ابتغاء كشف، «زَبَدٌ» اى زيادة من الهام الحقّ و المام الملك، «مِثْلُهُ» اى مثل الخطاء الذى يلقيه الشيطان.
مىگويد آن صاحب الهام و صاحب معرفت يكى در بحر تفكّر بدست استنباط جواهر معانى از آيات و اخبار بيرون مىآرد، يكى از روى تدبّر بنعت الهام حقايق كشف مىجويد، همى در آن تفكر و تدبّر و استنباط چندان كوشش نمايند و روش كنند كه اندازه در گذارند تا بر الهام حق و المام ملك افزونى جويند، اين افزونى همچون آن بر آراسته شيطانست از هر دو حذر كردنى است، «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً» يعنى فامّا الخطاء و الهفوة و الطغيان تذهب تذكرا، لقوله عزّ و جلّ: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»، «وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ» من استدلال للفتوى او توقف على معنى، «فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» يرسخ فى القلب مىگويد آن خطاء رأى و هفوة لسان و طغيان از جهت شيطان پاى دار نبود، در دل مؤمن قرار نگيرد، كه مؤمن ياد كرد و ياد داشت حق بر دل و زبان دارد و غوغاء شيطان با سلطان ذكر حق پاى ندارد، اينست كه ربّ العالمين گفت: «تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ». و آنچ مردم را بكار آيد كه صلاح دل و دين در آن بود و باندازه شريعت و حقيقت بود، آن در دل راسخ گردد. درختى بود بيخ آن راسخ، شاخ آن ناضر، عود آن مثمر، بيخ آن در زمين وفا شاخ آن بر هواى رضا، ميوه آن رؤيت و لقا و بر جمله اشارت آيت آنست كه نور معرفت چون در دل تابد آثار ظلمت معصيت پاك ببرد و آن نورها مختلفست و آن معاصى متفاوت، نور يقين تاريكى شك ببرد، نور علم تهمت جهل ببرد، نور معرفت آثار نكرت محو كند، نور مشاهدت آثار ظلمت بشريّت ببرد، نور جمع آثار تفرقت بردارد، باز بر سر همه نور توحيد است، چون خورشيد يگانگى از افق غيب سر بر زند با شب دوگانگى گويد:
«أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» الآية... اين استفهام بمعنى نفى است، اى لا يستوي البصير و الضرير و المقبول بالوصلة و المردود بالحجبة، هرگز يكسان نباشد دانا و نادان، روشن دل و تاريك دل، آن يكى آراسته توحيد و نواخته تقريب و اين يكى بيگانه از توحيد و سزاى تعذيب، آن يكى بنور معرفت افروخته و اين يكى بآتش قطعيت سوخته، «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» كسى داند كه چنين است كه دل وى پر از نور يقين است و با عقل مطبوعى او را عقل مسموعى است، آن گه صفت ايشان كرد: «الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ» ايشان كه جز وفاء عهد اللَّه ايشان را نگيرد، عهدى كه كردهاند بر سر آن عهداند، نه صيد اين عالم شوند، نه قيد آن عالم، اگر از عرش تا ثرى آب سياه بگيرد، لباس وفاء ايشان نم نگيرد، اى جوانمرد وفا و حسن العهد از آن مرغك بياموز كه جان خويش در سر وفاء عهد سفيان ثورى كرد: در آن عهد كه سفيان ثورى را بتهمتى در حبس باز داشتند بلبلى در قفسى بود، چون سفيان را بديد زار زار سرائيدن گرفت روزى سفيان آن بلبل را بخريد و بها بداد و دست بداشت تا هوا گرفت، پس از آن در مدت زندگانى سفيان هر روز بيامدى و نالهاى چند بكردى آن گه راه هوا گرفتى، چون سفيان از دنيا برفت و او را دفن كردند آن بلبل را ديدند كه بر سر تربت سفيان فرو آمد و بارى چند بدرد دل و سوز جگر بسرائيد و در خاك بغلتيد تا قطرههاى خون از منقار وى روان شد و جان بداد.
اى مسكين تو پندارى كه شربت عشق ازل خود تو نوشيدهاى يا عاشق گرم رو درين راه خود تو خاستهاى، اگر تو پندارى كه خداى را جلّ جلاله درين ميدان قدرت چون تو بندهاى نيست كه وى را بپاكى بستايد، گمانت غلط است و انديشه خطا، كه اگر پرده قهر از باطن اصنام بى جان بردارند و لگام گنگى از سر اين در و ديوار و درختان فرو كنند، چندان عجايب تسبيح و آواز تهليل شنوى كه از غيرت سر در نقاب خجلت خويش كشى و بزبان عجز گويى:
۴ النوبة الاولى
قوله تعالى: «الَّذِينَ آمَنُوا» ايشان كه بگرويدند، «وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» و مىآرامد دلهاى ايشان بياد خدا، «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (۲۸)» بدانيد كه ياد كرد خداى آنست كه بآن دلها آرامد.
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» ايشان كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند، «طُوبى لَهُمْ» ايشانراست زندگانى خوش، «وَ حُسْنُ مَآبٍ (۲۹)» و باز گشتن گاه نيكو.
«كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ» چنانك ترا فرستاديم، «فِي أُمَّةٍ» در امّتى، «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ» كه گذشت پيش ايشان، «لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» تا بر ايشان خوانى آنچ پيغام داديم بتو، «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» و ايشان بنام برد رحمن و ياد كرد او كافر ميشوند، «قُلْ هُوَ رَبِّي» بگو رحمن خداوند منست، «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» نيست خدايى جز او، «عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» پشت باو باز كردم، «وَ إِلَيْهِ مَتابِ (۳۰)» و بازگشت من باوست.
«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً» اگر هرگز قرآنى بودى، «سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ» كه بان كوه روان كردندى، «أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ» يا بآن زمين بريدندى، «أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى» يا بان مرده را سخن شنوانيدندى، «بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً» بلكه خدايراست فرمان و كار همه، «أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا» بجاى نيازند يك بار گرويدگان، «أَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعاً» كه اگر اللَّه تعالى خواستى همه ناگرويدگان را راه نمودى بيكبار، «وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا» و هميشه كافران و ناگرويدگان، «تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا» مى رسد بايشان بفعل بد كه كردند، «قارِعَةٌ» مصيبتى سخت و داهيهاى صعب، «أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ» يا تو فرود آيى ناگاه بر در سراى ايشان، «حَتَّى يَأْتِيَ وَعْدُ اللَّهِ» صبر كن تا وعدهاى كه اللَّه تعالى داد بيايد، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ (۳۱)» اللَّه تعالى كژ نكند وعده خويش.
«وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» و افسوس كردند بر فرستادگان پيش از تو، «فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا» درنگ دادم كافران را، «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ» آن گه فرا گرفتم ايشان را، «فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (۳۲)» چون بود سرانجام نمودن من دشمنان را.
«أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ» آن كس كه بر ايستاد دارد بنگاه بانى، وى كردار خلق شمارد و اسرار و انفاس ايشان سنجد و الحاظ و الفاظ ايشان شمرد، همچون كسى است كه اين هيچ نتواند و ندارد، «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ» و اللَّه را انبازان گفتند، «قُلْ سَمُّوهُمْ» بگوى ايشان را صفت كنيد، «أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ» يا اللَّه تعالى را خبرى مىكنيد كه او نداند آن را در زمين، «أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ» يا هر چه فراز آيد همىگوييد، «بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ» بلكه برآراستند كافران را مكر ايشان، «وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِيلِ» و برگشتند از راه حقّ و برگردانيدند، «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (۳۳)» و هر كه را اللَّه تعالى گمراه كرد او را نيست راهنمايى.
«لَهُمْ عَذابٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» ايشان را عذابى است درين جهان، «وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ» و براستى كه عذاب آن جهان سختتر، «وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ (۳۴)» و نيست ايشان را از اللَّه تعالى كوشندهاى يا باز پوشندهاى.
«مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» بيان و صفت آن بهشت كه متّقيان را بآن وعده دادند، «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» آنست كه ميرود زير درختان آن جويها «أُكُلُها دائِمٌ» خوردنى آن و ميوههاى آن پيوسته است بر درختان، «وَ ظِلُّها» و سايه آن پاينده، «تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا» سرانجام پرهيزكاران آنست، «وَ عُقْبَى الْكافِرِينَ النَّارُ (۳۵)» و سرانجام كافران آتش.
«وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» و ايشان كه ايشان را تورات و انجيل داديم، «يَفْرَحُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» شادند ايشان بآنچ بتو فرستاده آمد، «وَ مِنَ الْأَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ» و از سپاهها كسانىاند كه بلختى از آن كافراند، «قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشْرِكَ بِهِ» گوى مرا فرمودند تا اللَّه را پرستم و با وى انباز نگيرم، «إِلَيْهِ أَدْعُوا وَ إِلَيْهِ مَآبِ (۳۶)» با او مىخوانم و خود با او مىگردم. «وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِيًّا» و هم چنان فرستاديم اين نامه را نامه عربى و اين دين را دين عربى، «وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ» و اگر پى برى بخوش آمدهاى ايشان، «بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» پس آن كه بتو آمد از علم «ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا واقٍ (۳۷)» ترا از خداى تعالى نه باز دارنده ايست و نه يارى.
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ» و فرستاديم فرستادگان پيش از تو، «وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً» و ايشان را با زنان و فرزندان كرديم، «وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ» و نبود هيچ پيغامبرى را كه آيد و آيتى آرد، «إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» مگر بدستورى اللَّه تعالى، «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ (۳۸)» هر هنگامى را نوشته ايست.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» خواهى اين آيت تفسير آيت پيشين نه و آيت دوم: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» سخن مستأنف بود، و اگر خواهى سخن بر «اناب» منقطع كن، آن گه از «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ» سخن پيوسته گير تا به «حُسْنُ مَآبٍ». «تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» اينجا دو قول گفتهاند: يكى آنست كه ذكر بمعنى وعد است، مصدر اضافت بفاعل كرده يعنى تصدّق قلوبهم مواعيد اللَّه عزّ و جلّ و تسكن اليها و تأنس بها ميگويد وعدههايى كه اللَّه تعالى داد مؤمنانرا در غيب از نعيم بهشت و ديدار و رضاء باقى، دلهاى ايشان بى گمان مىپذيرد و استوار مىدارد و مىآرامد و بآن شاد مىشود.
قول ديگر آنست كه باين ذكر زبان خواهد، مصدر اضافت بمفعول كرده يعنى تطمئن قلوبهم بذكرهم اللَّه بالسنتهم او بالسنة غيرهم دلهاى ايشان آرام گيرد و بنازد چون ذكر و ثناء خداى تعالى بر زبان رانند يا از ديگرى شنوند. قال الزّجاج: اذا ذكر اللَّه بوحدانيّته آمنوا غير شاكين. روى عن ابن عباس قال: هذا فى الحلف اذا حلف الرّجل المسلم باللّه على شىء سكن قلوب المؤمنين اليه. و قال مقاتل: تستأنس قلوبهم بالقرآن الا بذكر اللَّه اى بسبب ذكره تطمئنّ قلوب المؤمنين.
قال مجاهد هم اصحاب رسول اللَّه (ص).
روى موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السّلام عن آبائه عنعنة انّ رسول اللَّه (ص) لمّا نزلت هذه الآية: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» قال: «ذاك من احب اللَّه و رسوله و احب اهل بيتى صادقا غير كاذب و احب المؤمنين شاهدا و غايبا الا بذكر اللَّه تحابوا».
... «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ» اى فرج لهم و غبطة و قرّة عين و هو فعلى من طيب العيش، اى العيش الطيّب لهم الجامع للنّعيم، گفتهاند كه طوبى نام بهشتست بلغت حبشه. ابن عباس گفت طوبى درختى است در بهشت اصل آن در سراى على بن ابى طالب (ع) و در هر خانهاى و غرفهاى از غرفهاى مؤمنان از آن شاخى.
و در خبرست از مصطفى (ص) پرسيدند كه يا رسول اللَّه ما طوبى؟ طوبى چيست؟ گفت: «شجرة اصلها فى دارى و فرعها على اهل الجنّة»
درختى كه اصل آن در سراى من و شاخههاى آن در سراى مؤمنان، وقتى ديگر از وى پرسيدند جواب داد: «شجرة اصلها فى دار على و فرعها على اهل الجنّة»
، گفتند يا رسول اللَّه يك بار چنان جواب دادى و يك بار چنين، گفت: «دارى و دار علىّ غدا واحدة فى مكان واحد».
و عن ابن عمر قال ذكر عند النبى (ص) طوبى، فقال النبى يا با بكر هل بلغك ما طوبى؟
قال: اللَّه و رسوله اعلم، قال «طوبى شجرة فى الجنّة لا يعلم طولها الا اللَّه فيسير الرّاكب تحت غصن من اغصانها سبعين خريفا ورقها الحلل يقع عليها الطّير كامثال البخت».
قال ابو بكر انّ هنالك لطيرا ناعما، فقال انعم منه من يأكله و انت منهم يا با بكر.
و عن ابى سعيد الخدرى انّ رجلا قال يا رسول اللَّه ما طوبى؟ قال شجرة فى الجنّة مسيرة مائة سنة ثياب اهل الجنّة تخرج من اكمامها.
و عن معوية بن قرّة عن ابيه قال قال رسول اللَّه (ص): طوبى شجرة غرسها اللَّه بيده تنبت الحلى و الحلل و انّ اغصانها ترى من وراء سور الجنّة.
و قال ابو هريره: طوبى شجرة فى الجنّة يقول اللَّه لها تفتّقى لعبدى عمّا شاء فتفتّق له عن الخيل بسروجها و لجمها و عن الإبل بازمتها و عمّا شاء من الكسوة، قال و ما فى الجنّة اهل منزل الّا و غصن من اغصان تلك الشجرة متدلّ عليهم فاذا ارادوا ان يأكلوا من الثمرة تدلّى فأكلوا منها ما شاءوا عليها طيرا مثال البخت فتجيء الطير فيأكلون منها قديرا و شواء ثمّ تطير. و عن عبيد بن عمير قال هى شجرة فى جنّة عدن اصلها فى دار النبى (ص) و فى كل دار و غرفة منها غصن لم يخلق اللَّه لونا و لا زهرة الّا و فيها منها، تنبع من اصلها عينان الكافور و السّلسبيل.
قال وهب بن منبه و تخرج من اصلها انهار الخمر و اللّبن و العسل و هى مجلس لاهل الجنّة، فذلك قوله: «طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ».
«كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ» اى كما ارسلنا قبلك رسلا ارسلناك الى امّتك، «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ» اى لست بدعا من الرّسل و ليست امّتك اوّل امّة ارسل اليها رسول امّت در اين آيت امّت دعوتاند، جهانداران كه در جهانند مؤمن و كافر، مخلص و منافق، صديق و زنديق همه در تحت آن شود، همانست كه مصطفى (ص) گفت: «انا حظكم من الانبياء و انتم حظى من الامم»، «لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» يعنى القرآن، «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» اين آيت روز حديبيه فرو آمد كه كافران از رسول (ص) صلح نامه خواستند، رسول خدا (ص) على (ع) را گفت: اكتب بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم.
سهيل بن عمرو گفت و مشركان: ما نعرف الرّحمن الّا صاحب اليمامة رحمن چه باشد؟ ما رحمن ندانيم مگر صاحب يمامه را يعنى مسيلمه كذاب، آن گه سهيل گفت باسمك اللّهم نويس چنانك عادت ماست و در جاهليّت چنين مىنوشتند، ربّ العالمين آيت فرستاد كه: «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» بنام رحمن و ياد كرد او كافر ميشوند.
روى جويبر عن الضحاك عن ابن عباس قال: نزلت فى كفار قريش حين قال لهم النبى (ص): «اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ» كافران گفتند رحمن چيست و كيست؟
رب العالمين بجواب ايشان گفت: «قُلْ هُوَ رَبِّي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» جاى ديگر گفت: «قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنَّا بِهِ وَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنا». «قُلْ هُوَ رَبِّي» اى الرّحمن ربّى و خالقى و رازقى و مدبّرى، «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» وثقت به و فوضت امرى اليه و استعنت به فى توفيقى لمصلحة دنياى و آخرتى، «وَ إِلَيْهِ مَتابِ» اى و اليه اتوب من خطاياى، و الاصل متابى فحذفت الياء لانّ الكسرة تدل عليها.
«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ» سبب نزول اين آيت آن بود كه قريش بهم آمدند، گفتند يا محمد: ان سرّك ان نتبعك فسير لنا جبال مكة بالقرآن، اگر ميخواهى كه ترا پس رو باشيم و بتو ايمان آريم اين كوههاى مكه باين قرآن روان گردان، از جاى خويش ببر تا زمين مكه بر ما فراخ شود و چشمههاى آب روان پديد آر تا كشت زار كنيم و درخت نشانيم كه تو بر خداى خويش نه كم از داود پيغامبرى كه اللَّه تعالى كوهها مسخر او كرد تا با وى تسبيح مىكرد، و همچنين باد ما را مسخر كن تا مركب ما شود ازينجا تا بشام از بهر تجارت و قضاء حاجت كه نه تو بر خداوند خويش كم از سليمان پيغامبرى كه باد وى را مسخر بود، و نيز جدّ خويش را قصى از بهر ما زنده گردان يا آن كس كه ميخواهيم ازين مردگان تا از وى پرسيم كه آنچ تو آوردى حق است يا باطل چون ايشان بر مصطفى (ص) اقتراح اين آيات كردند، رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: «وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً» اى و لو انّ كتابا، «سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى» جواب لو محذوف است يعنى لكان هذا القرآن، اى لو سيرت جبال لقراءة كتاب لكان هذا القرآن اذ ليس فى كتب اللَّه ما يجمع من الحكم و الدّلايل و الشواهد و البيّنات ما يجمعه القرآن معنى آنست كه اگر هرگز كوهى روان كردندى بقراءت كتابى يا بوى مرده زنده گردانيدندى اين قرآن بودى، «بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً» اى هذا و امثاله يفعله اللَّه القادر الّذى له كلّ الامر و ليس لاحد ان يقترح عليه آية. و قيل تقدير الآية «وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى» لما آمنوا هذا كقوله «وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ» الآية... ثمّ قال: «بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً» اى هو المالك لجميع الامور يفعل ما يشاء، «أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا» قال ابن عباس أ فلم يعلم الّذين آمنوا، و اليأس بمعنى العلم لغة نخع و قيل لغة هوازن، و انشد:
يريد الم يعلم، و قال الكسائى هو من اليأس الّذى هو ضدّ الطمع و المعنى انّ الكفار لمّا سألوا تسيير الجبال بالقرآن و تقطيع الارض و تكليم الموتى اشرأب لذلك المؤمنون و طمعوا فى ان يعطى الكفار ذلك فيؤمنوا: فقال اللَّه عزّ و جلّ: «أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا» من ايمان هؤلاء لعلمهم انّ اللَّه عزّ و جل لو اراد ان يهديهم لهديهم، كما تقول: قد يئست من فلان ان يفلح مىگويد نوميد نشوند گرويدگان يكبارگى كه كافران بىخواست اللَّه تعالى بنخواهند گرويد. قرأ البزّى عن ابن كثير: «ا فلم يايس» و هما لغتان يئس ييأس و ايس يايس، و قوله «يَشاءُ اللَّهُ» على لفظ المستقبل، «لَهَدَى» على لفظ الماضى لان ما يشاء الآن فهو الّذى شاء قبل و لفظ الماضى و المستقبل سواء، «وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا» عامّ. و قيل طايفة منهم، «تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا» من كفرهم و اعمالهم الخبيثة، «قارِعَةٌ» داهية تقلقهم و نازلة تهلكهم من القرع و هو الضرب بالمقرعة اى لا يأمنون المسلمين بعد اليوم، «أَوْ تَحُلُّ» القارعة، «قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ» هى سرايا المسلمين. و قيل هى انواع البلاء من القحط و الجلاء و الاسر و الجزية و غيرها.
قال ابن عباس او تحلّ انت يا محمد قريبا من دارهم و هذا وعد بفتح مكة، «حَتَّى يَأْتِيَ وَعْدُ اللَّهِ» الصبر ها هنا مضمر، يعنى فاصبر حتى يأتى وعد اللَّه يعنى يأتى وقت فتح مكّة الّذى وعد اللَّه، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ» فى قوله «لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ». و قيل وعد اللَّه يوم القيامة، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ» لا خلف فى موعوده، «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» يعزّى نبيّه (ص) على ما ناله من استهزاء قومه يقول: و لقد استهزئ المشركون قبل كفّار مكّة بانبيائهم قبلك. يا محمد، «فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا» اى اطلت لهم المدّة بتأخير العقوبة ليتمادوا فى المعصية، «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ» عاقبتهم باشدّ العقاب، «فَكَيْفَ كانَ عِقابِ» اى عقابى ايّاهم، اى فكذلك اصنع بمن استهزاء بك كالوليد بن المغيرة و العاص بن وائل و غيرهم.
«أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ» هذا من محذوف الجواب ايضا و المعنى أ فمن هو قائم بحفظ ارزاق خلقه، عالم بما يكسبونه من الاعمال و يجازى عليها كمن لا يقدر على شىء من ذلك من الاصنام التي لا تضرّ و لا تنفع و حذف ذلك لدلالة قوله: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ» عليه، «قُلْ» يا محمد للمشركين، «سَمُّوهُمْ» باضافة افعالهم اليهم ان كانوا شركاء للَّه كما يضاف الى اللَّه افعاله باسمائه الحسنى نحو الخالق و الرّزاق مىگويد يا محمد مشركان را بگوى اگر اين اصنام خداى را انبازاناند ايشان را آن نام بر نهيد و بآن نام خوانيد كه دلالت كند بر استحقاق الهيّت و صحت شركت، چون نام خالق اگر مىآفرينند و رازق اگر روزى مىدهند و محيى و مميت اگر احياء و اماتت مىكنند و گر نه بمجرّد آنك ايشان را خدايان خوانيد حجّت درست نيايد و بر استحقاق الهيت دلالت نكند، پس گفت: «أَمْ تُنَبِّئُونَهُ» يعنى فان سموهم قل أ تنبّئونه، «بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ» اى أ تخبرون اللَّه بشريك له فى الارض و هو لا يعلمه، نفى العلم لانتفاء المعلوم اى لا شريك له فى السّماوات و الارض فلا يعلمه.
و قال الحسن معناه اذا ادعيتم فعل الاصنام فقد اخبرتم اللَّه بما لا يعلم يعنى بما ليس فى الارض لانّ لا بمعنى ليس و العلم زيادة، «أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ» يعنى ام تقولون مجازا من القول و باطلا لا حقيقة له. و قيل «سَمُّوهُمْ» اى وصفوهم انّه لا يجوز ان تكون آلهة. و قيل هذا تهديد كما تقول لمن تهدّده على شرب الخمر: سمّ الخمر بعد هذا. و قيل معنى الآية قل لهم أ تنبّئون اللَّه بباطن لا يعلمه ام بظاهر يعلمه فان قالوا بباطن لا يعلمه احالوا و ان قالوا بظاهر يعلمه قل لهم سمّوهم و بينوا امرهم فانّ اللَّه لا يعلم لنفسه شريكا، «بَلْ زُيِّنَ» اى دع ذكر ما كنّا فيه، «زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ» اى زيّن الشيطان لهم كفرهم و تمويههم و قولهم انّ الاصنام شركاء للَّه، «وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِيلِ» اى صدّوا الناس عن رسول اللَّه و صدّوا المسلمين عن سبيل اللَّه.
قرأ الكوفى و يعقوب «و صدوا» بضمّ الصّاد يعنى صدّهم اللَّه سبحانه عن سبيل الهدى.
و قيل منعهم عن طريق الحقّ غواتهم و مردتهم بالاغواء و الشياطين بتزيين الباطل لهم، «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ» بخذلانه ايّاه، «فَما لَهُ مِنْ هادٍ» موفق.
«لَهُمْ عَذابٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» بالقتل و الاسر و الجلاء، «وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ» لدوامه و استمراره، الشقّ و المشقّة: الشدّة، «وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ» دافع يدفع عنهم عذاب اللَّه.
«مَثَلُ الْجَنَّةِ» اى صفة الجنّة، كقوله: «وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى» اى الصّفة العليا، يقول صفة الجنّة «الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» انّ الانهار تجرى من تحتها كذا و كذا. و قال الزجاج: انّ اللَّه عزّ و جلّ عرّفنا امور الجنّة التي لم نرها و لم نشاهد ها بما شاهدناه من امور الدّنيا و عايناه، فالمعنى «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» جنّة «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُكُلُها دائِمٌ» لا ينقطع و لا يفنى، كقوله: «لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ»، «وَ ظِلُّها» ظليل. كقوله: «وَ لا تَضْحى لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً» قال مالك بن انس ليس فى الدّنيا شىء يشبه ثمر الجنّة الّا الموز فانّه يوجد صيفا و شتاء. و قيل اكلها دائم لا ينقطع بالموت و البلى و ظلها دائم لا تنسخه الشمس و انّما يستضيء اهل الجنّة بنور لا حرّ معه و لا برد و هذه الآية ردّ على الجهميّة حيث قالوا انّ نعيم الجنّة يفنى، «تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا» اى الجنّة الموصوفة عقبى تقواهم، اى منتهى امرهم و مآله، «وَ عُقْبَى الْكافِرِينَ النَّارُ» اى منتهى دارهم و اعمالهم.
«وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَفْرَحُونَ» مؤمنان اهل كتاباند، عبد اللَّه سلام و اصحاب وى و نجاشى و اصحاب وى كه در تورات و انجيل نام رحمن بسيار ديده بودند و خوانده و در قرآن بابتداء اسلام كم مىديدند و از آن اندوهگن مىبودند، تا اين آيت آمد: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» ايشان شاد شدند و فرح نمودند چون نام رحمن شنيدند و مشركان كافر گشتند و در كفر بيفزودند، ربّ العزّه مشركان را گفت: «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» و مؤمنان اهل كتاب را گفت: «يَفْرَحُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»
و همان مشركان را گفت: «وَ مِنَ الْأَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ» يعنى ينكر ذكر الرّحمن. و قيل من الاحزاب هم الّذين تحزّبوا على رسول اللَّه اى اجتمعوا على عداوته و هم المشركون من ينكر بعضه يعنى يقرّون باللَّه و ينكرون نبوّة محمد (ص). گفتهاند اين بعض از آن بعضها است كه بمعنى كلّ است در قرآن، لانّ كلّ من كفر ببعض الكتاب فقد كفر بكلّه، «قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشْرِكَ بِهِ» آمنتم او كفرتم، «إِلَيْهِ أَدْعُوا» اى الى اللَّه ادعوكم، «وَ إِلَيْهِ مَآبِ» و اليه مرجعى و مرجعكم.
«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ» اى كما انزلنا الكتاب على الانبياء بلسانهم، انزلنا القرآن عليك، «حُكْماً عَرَبِيًّا» حكم اينجا كتاب است و دين مىگويد ترا كتاب عربى دادم دين عربى و حكم عربى. و الحكم العربى هو القرآن و القبلة و العيد و الميقات و المشاعر و الخطب و الاذان و القيامة و تلحق بها الشّهادة و لفظة عقد النكاح «وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» علم درين آيت و در نظاير اين قرآنست، و المعنى و لئن اتّبعت أهواءهم فى دعائهم ايّاك الى ملّة آبائهم بعد ما جاءك من القرآن، «ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ» ينصرك، «وَ لا واقٍ» يقيك و هذا و عيد حسم به طمعهم. و قيل المراد بهذا الخطاب اصحاب محمّد (ص).
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً» هذا جواب قريش حين عابوا رسوله بانّ له ازواجا و ذرية يعيبونه بانّه بشر و ليس بملك و قال الكلبى عيرت اليهود رسول اللَّه (ص) و قالت ما نرى لهذا الرّجل همّة الا النساء و النكاح و لو كان نبيّا كما زعم لشغله امر النبوة عن النساء فانزل اللَّه هذه الآية، و المعنى كانوا بشرا يأكلون و يباشرون النساء و يلدون الاولاد، «وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» اى بعلمه و امره، اين جواب بو جهل است و عبد اللَّه بن ابى اميّه و مشركان قريش كه بر رسول خداى اقتراح آيات مىكردند من تسيير الجبال و غيره مىگويند هرگز هيچ پيغامبر نيامد تا نفرستادند و هيچ پيغامبر خود نبود و نتواند كه آيد مگر بدستورى اللَّه تعالى و بعلم او و فرمان او و هيچ پيغامبر را قدرت آن ندادند كه از بر خويش و از نزديك خويش آيتى آرد بقوم خويش چنانك ايشان خواهند مگر كه اللَّه تعالى فرستد كه قادر بر انزال آيات جز اللَّه تعالى نيست و اللَّه تعالى آن گه فرستد كه خود خواهد و خود داند كه هر وقتى را حكمى بود، «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» اى لكلّ ما اقترحوا اجل يقع فيه مىگويد هر هنگامى را كه اللَّه تعالى تقدير كرده و هر كارى را كه رانده كتابى است كه در آن اثبات كرده و نوشته، پس هيچ آيت نيايد مگر بآن هنگام كه حكم كرده در آن كتاب و روا باشد كه «إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» اينجا سخن قطع كنى، آن گه «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» جواب مؤمنانست و رسول خدا كه بتعجيل نصرت ميخواستند و استفتاح دشمن، ربّ العزّه گفت هر هنگامى را نوشته ايست و هر كارى را حكمى كه آن كى خواهد بود، اى لكلّ امر قضاء اللَّه كتاب كتبه فهو عنده. و قيل هذا من المقلوب اى لكل كتاب ينزل من السماء اجل و وقت معلوم ينزل فيه.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» قوم اطمأنّت قلوبهم بذكرهم للَّه و قوم اطمأنّت قلوبهم بذكر اللَّه لهم و لذكر اللَّه اكبر، بر لسان اهل اشارت اين آيت از دو كس خبر مىدهد: يكى مريد و ديگر مراد. يكى اوقات خويش مستغرق دارد بذكر زبان، گهى نماز و گه تسبيح و گه خواندن قرآن.
يكى مىنازد بذكر حق در ميان جان، از غرقى كه هست در بحر عيان، او را پرداخت نيست با ذكر زبان، همى گويد الهى تا ياد تو رهى را يادست، جان وى از همه يادها بفريادست، و تا دل رهى بپيدايى تو شادست، شادى دو جهان نزديك وى باد است، آن يكى در راه دين رونده، در بند ذكر خويش بمانده، با وى همى گويند ذكر نگه دار و امر و نهى گوش دار. و اين يكى بر بساط قربت از اسباب و خلق ربوده و بجذبه الهى مخصوص گشته، ذكر را مىگويند كه او را گوش دار. اين هم چنان است كه گروهى در آرزوى بهشتاند و بهشت خود در آرزوى گروهى است، و ذلك فى
قول النبى (ص): انّ الجنّة تشتاق الى اربعة نفر: صائم رمضان و تالى القرآن و حافظ اللسان و مطعم السّغبان.
و روى ان الجنّة لتشتاق الى سلمان.
آن مريد را ديده برين آمد كه: «فَاذْكُرُونِي» و مراد را اين نمودند كه «أَذْكُرْكُمْ»، مريد طالب ذكر است و ذكر طالب مراد، مريد طالب وقتست و وقت طالب مراد، مريد در طلب دلست و دل در طلب مراد، ميدان نظر مريد عالم جعليّت است در غشاوت خلقيت، ميدان نظر مراد هواى وحدانيّت است و فضاء فردانيّت.
لقمان سرخسى و بو الفضل سرخسى دو پير بودند در عصر خويش فريد روزگار و يگانه وقت، هر دو در سماع بودند، بو الفضل از دست خود رها شد، بارى چند بگرديد همچون چرخى گردان، آن گه بروى ديوار بر شد، روى با لقمان كرد كه نيايى تا درين هواء جعليّت پروازى كنيم؟ لقمان بانگ بر وى زد گفت نامردى مكن، آفرينش ميدانى تنگ است، پرواز ما را نشايد. اشارتى عظيم است بنقطه جمع، كسى را كه در دل آشنايى است و در جان روشنايى.
و در خبر مىآيد كه ايمان هفتاد و اند بابست، كمتر بابى آنست كه از نهاد تو همتى سر بر زند كه دنيا و عقبى را بپشت پاى از يك سو اندازى، چون اين خاشاك از پيش قدم تو بر داشتند جمال ايمان آن گه بر دل تو تجلّى كند كه: «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا» همانست كه آن جوانمرد گفته:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» مىگويد آن مؤمنان و جوانمردان كه صفت ايشان اينست خوشا عيشا كه عيش ايشانست، امروز طوبى و زلفى در دل ايشان است و فردا طوبى و حسنى نزل ايشانست، امروز ذوق معرفت و انس محبّت بهره ايشانست و فردا سماع و شراب و ديدار حاصل ايشانست، طوبى ايشان وقتست و بهشت ايشان نقد است و راحت ايشان در درد است. اى جوانمرد هفت كشور آراسته بطلعت خداوندان درد است، ملك هشت بهشت يك شاخ از درخت در دست، اگر يك ذره از آن درد و اندوه كه در دلهاى صديقان و عارفانست، بر كلّ كائنات آشكارا گردد، اهل آفرينش از نشاط آن ذره عين طرب شوند، خارستان همه بوستان گردد، زنّارها كمر عشق دين شود، اگر هرگز طلعت خويش نمايد، آن ساعت نمايد كه واجدان در وجد باشند.
جعفر خلدى گويد كه شاه طريقت جنيد بغدادى با جماعتى مشايخ قصد زيارت طور كردند، چون بمناجات گاه موسى رسيدند، جنيد را وقت خوش گشت و در وجد آمد، درويشى دست بهم وازد، اين بيت بر گفت:
جماعت از روى موافقت بتواجد در آمدند، هر كسى در شورى افتاده، و از هر گوشهاى نعرهاى همىآمد، راهبى آنجا در غارى نشسته، چون ايشان را بر آن صفت ديد، زار بگريست و از درد دل و سوز جگر بناليد، آواز بر آورد كه يا امّة محمد اجيبونى، جنيد پيش آن راهب رفت، راهب گفت اى شيخ اين تواجد شما بر عموم باشد يا بر خصوص؟ گفت بر خصوص، گفت چون مرد مقهور گشت بچه نيّت بر پاى خيزد، گفت نشانى از حق بدلهاى ايشان رسد بر پاى خيزند، نبينى كه جمعى نشسته باشند مهترى در آيد همه بر پاى خيزند و بتواضع درآيند، ما را از حق نشانى آيد و در آن نشان پيمانى بود، وجد ما از آنست، گفتا چه باشد كه ايشان را از آن وا ستاند، گفتا خوف خطر و بيم فراق، راهب گفت صدقت يا جنيد، در انجيل صورت اين سعادت ديدهايم و خواندهايم، راستست و درست، راهب آن ساعت زنّار بگشاد و ايمان قبول كرد، پس درخواست تا همان بيت باز گفتند، بر پاى خاست و همچون چرخى همىگشت، آخر بانگى بكرد و جان بحضرت فرستاد.
«وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ قُلْ هُوَ رَبِّي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» اى محمد اين كافران قدر نام ما نمىدانند، اين بى حرمتان بنام ما كافر مىشوند، اى محمد تو بگوى: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» ما را بپاكى بستاى و به يگانگى ياد كن ما ذكر تو و ثناء تو بعالمى برگرفتيم و ترا بجاى جهانيان پسنديديم، اى محمد مقصود كائنات و نقطه دائره حادثات خود تويى، لولاك ما خلقت الكون، اگر نه جاه و جلال تو بودى، ما اين عالم را خود نيافريديمى، و لقد انشد مخلوق فى مخلوق:
«وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» اى محمّد اگر عتبه و شيبه و وليد مغيره و بو جهل و بو لهب حرمت نام ما نمىدارند و تعظيم آن در دل خود راه نمىدهند، تو دل تنگ مكن و باين معنى غم مخور كه مادر خزائن غيب خويش جوانمردانى داريم از امّت تو كه پس از اين روزگار ايشان را سر بدين عالم در دهيم و از خزائن غيب ايشان را بيرون آريم، مونس دل ايشان نام ما بود، غذاى جان ايشان مهر ما بود.
شبلى وقتى هفت روز در وجد خويش رفته بود كه هيچ طعامى و شرابى نخورد، غريق درياى محبت گشته و سر در سرّ خود گم كرده، اين كلمات پيوسته بزبان مىگفت: ذكر ربّى طعام نفسى و ثناء ربّى لباس نفسى و الحياء من ربّى شراب نفسى، نفسى فداء قلبى قلبى فداء روحى، روحى فداء ربّى، آخر چون آتش وجد وى ساكن گشت، او را پرسيدند كه هفت روز بى طعام و شراب بسر آوردى اين چه حالست، گفت اى مسكين، كسى كه او را با نام و ذكر دوست خوش بود، طعام و شرابش كجا ياد آيد، آن گه گفت:
آوردهاند كه عيسى بن مريم (ع) شصت روز در مناجات حق بود كه طعام و شراب بخاطر وى نگذشت، بعد از شصت روز در دلش آمد كه اگر رغيفى بودى ما بكار برديمى، آن ساعت مناجات منقطع گشت و آن رغيف ديد پيش وى نهاده، عيسى بآنك از مناجات باز ماند همىگريست، پيرى بر وى بگذشت كه بر وى سيماى نيكان بود، گفت اى شيخ مرا چنين حالى افتاد: در مناجات حق بودم بخاطر من طعام بگذشت آرزوى رغيفى در سينه من حركت كرد آن مناجات منقطع گشت دعائى كن در كار من، آن پير گفت: الهى ان كان الخبز خطر ببالى فى وقت من الاوقات فلا تغفر لي، باين حكايت نگر، اعتقاد نكنى كه آن ولى را بر عيسى فضل بود كه عيسى نبى بود و هيچ رتبت بالاى نبوّت نيست، نهايت كار اولياء بدايت كار انبياء است و در تحت اين سرّى است كه بيان آن ناچارست و دانستن آن مهم: بدانك پيغامبران را قوّتى باشد از تأييد الهيّت و تأثير نبوّت كه اوليا را آن قوّت نبود و بآن قوّت حظّ نفس ايشان را از تعظيم در گاه الهيّت و پرورش دين و ديانت و موجبات نبوّت باز ندارد، ازين جهت طلب حظّ نفس كنند و ايشان را هيچ زيان ندارد، بآن قوت و تأييد الهيّت كه يافتهاند، و اوليا را آن قوّت نيست، اگر در حظوظ نفس شوند، در تراجع افتند، ازينجا بود كه موسى (ع) با آن همه كرامات و آيات كه از حق تعالى ديده بود و يافته از وى طعام خواست گفت: ربّ انّى لما انزلت اليه من خير فقير، و همچنين پيغامبران حظّ نفس طلب كردهاند از طعام و شراب و نكاح زنان و مخالطت ايشان، فهذا نبينا (ص) ربّما يكون مع عائشة فى الفراش و الوحى ينزل عليه و ما كان يشغله هيبة الوحى عن حظوظ نفسه. و هم ازين باب است آنچ ربّ العزّه گفت: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً» كافران بعيب باز گفتند كه اگر محمّد پيغامبر بودى از شغل نبوّت با شغل زن و فرزند نپرداختى، ربّ العزّه ايشان را جواب داد كه همه پيغامبران چنين بودهاند، زن و فرزند داشتهاند، و ايشان را زن و فرزند از شغل نبوّت و اداء رسالت باز نداشت و امير المؤمنين على (ع) ازينجا گفت: خيار هذه الامة الذين لا يشغلهم دنياهم عن آخرتهم و لا آخرتهم عن دنياهم.
و قال النبى عليه افضل الصلوات لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا و لما تلذّذتم بالنساء على الفراش و لخرجتم الى الصّعدات تجارون الى اللَّه.
فكان هو (ص) علم هذه الاشياء و لكن من قوّته و امكانه و انبساطه مع اللَّه عزّ و جل لم يشغله حظّ نفسه عن حظّ ربّه و لا حظّ ربّه عن حظّ نفسه.
قوله: «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» قال جعفر الصادق (ع) لكلّ رؤية وقت و قال ابن عطاء لكلّ علم بيان و لكلّ بيان لسان و لكلّ لسان عبارة و لكلّ عبارة طريقة و لكلّ طريقة اجل فمن لم يميز بين هذه الاحوال فليس له ان يتكلّم.
۵ النوبة الاولى
قوله تعالى: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ» مىسترد اللَّه تعالى آنچ خواهد، «وَ يُثْبِتُ» و بر جاى مىدارد و مىنهد، «وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (۳۹)» و مهر همه نسختها آنست كه بنزديك اوست.
«وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ» و اگر باز نمائيم بتو، «بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ» آنچ دشمنان را وعده ميدهيم، «أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ» يا پيشتر ترا بميرانيم، «فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ» بر تو پيغام رسانيدنست، «وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ (۴۰)» و شمار خلق و پاداش ايشان بر ماست.
«أَ وَ لَمْ يَرَوْا» نمىبينند، «أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ» كه فرمان ما مىآيد بزمين، «نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» شهر شهر، پاره پاره، از سوى سوى، از كفر مىكاهيم و در اسلام مىفزائيم، «وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» و اللَّه تعالى كار مىراند و مراد بر مىآرد كه باز شكنندهاى نيست و پس آورد ساز حكم او را، «وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسابِ (۴۱)» و اوست آن آسان توان روان فرمان «وَ قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» و كوشيدند و ساز ساختند ايشان كه پيش از دشمنان تو بودند، «فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً» و همه ساز و توان اللَّه راست، «يَعْلَمُ ما تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ» مىداند اللَّه تعالى هر چه هر تنى مىكند و هر كس مىسازد، «وَ سَيَعْلَمُ الْكُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ (۴۲)» و آرى بدانند كافران كه سرانجام سراى كراست.
«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا» و كافران مىگويند كه تو نه فرستاده اللَّهاى، «قُلْ» بگو، «كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ» بسنده است اللَّه تعالى داور و گواه ميان من و ميان شما، «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (۴۳)» و آن كس كه بنزديك اوست علم تورات.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ» مخفف قرائت ابن كثير است و ابو عمرو و يعقوب و عاصم و مشدّد قراءت باقى، «وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» يعنى اللّوح المحفوظ يمحو منه ما يشاء و يثبت منه ما يشاء مىگويد لوح محفوظ كه اصل كتابها است و مايه نسختها بنزديك اوست، محو و اثبات مىكند چنانك خود خواهد. قومى گفتند آيت بر عموم است و تخصيص در آن نيست، سعادت و شقاوت و اجل و رزق و حياة و موت و غير آن محو و اثبات بر همه مىرود، و دليل برين قول عمر خطاب است رضى اللَّه عنه كه گفت: الهى ان كنت كتبتنى شقيّا فامحنى و اكتبنى سعيدا فانّك قلت يمحو اللَّه ما يشاء و يثبت. و همچنين روايت كنند از عبد اللَّه مسعود كه گفت: اللّهم ان كنت كتبتنى فى السّعداء فاثبتنى فيهم و ان كنت كتبتنى فى الاشقياء فامحنى من الاشقياء و اثبتنى فى السّعداء فانك تمحو ما يشاء و تثبت و عندك امّ الكتاب.
و روى عن النبى (ص) انّه قال: الصدقة على وجهها اى يريد بها ما عند اللَّه و برّ الوالدين و اصطناع المعروف و صلة الرّحم تحوّل الشقا السعادة و تزيد فى العمر و تقى مصارع السّوء.
بعضى علماء دين تخصيص درين عموم آوردند و گفتند يمحو اللَّه ما يشاء و يثبت الّا ستّا: الخلق و الخلق و الرزق و الاجل و السّعادة و الشقاوة و هو قول ابن عباس. و روى نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللَّه (ص): يمحو اللَّه ما يشاء و يثبت الّا الشّقاء و السّعادة و الحياة و الموت.
عكرمه روايت كند از ابن عباس كه گفت هما كتابان: كتاب سوى امّ الكتاب يمحو اللَّه منه ما يشاء و يثبت، و عنده امّ الكتاب الّذى لا يغيّر منه شىء و لا يبدّل. و عن على بن ابى طلحة عن ابن عباس قال المراد به المنسوخ و النّاسخ، «يَمْحُوا اللَّهُ» يعنى يبدل اللَّه من القرآن، «ما يَشاءُ» فينسخه و يثبت ما يشاء فلا يبدله، «وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» اى جملة ذلك و عنده فى امّ الكتاب النّاسخ و المنسوخ.
كلبى گفت: محو آنست كه فريشتگان حفظه هر روز پنج شنبه جريده اعمال و اقوال بندگان بر اللَّه تعالى عرضه كنند، و كردار و گفتار ايشان، رمزات و لحظات ايشان، همه نبشته هر چه در آن ثواب و عقاب نبود چنانك: بنده بسر زبان فرا گويد كه اكلت و شربت، دخلت و خرجت، وى در آن راست گوى بود و در آن هيچ ثواب و عقاب نبود، آن همه محو كنند از ديوان وى و آنچ در آن ثواب و عقاب بود اثبات كنند.
عكرمه گفت: محو آنست كه چون بنده عاصى توبه كند ربّ العزّه آن معاصى از ديوان وى بر گيرد و اثبات آنست كه بجاى آن معاصى حسنات نهد چنانك گفت: «فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ» و گفتهاند يمحو اللَّه ما يشاء من الباطل و يثبت ما يشاء من الحقّ همانست كه جاى ديگر گفت: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ».
امير المؤمنين على (ع) گفت يمحو اللَّه ما يشاء من القرون
كقوله: «وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ» و يثبت ما يشاء من القرون كقوله: «ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ».
قومى جهانداران ازين جهان مىبرد آن محو است، ديگران بجاى ايشان مى نشاند آن اثبات است، همانست كه پدران مىروند و پسران بجاى ايشان مى نشينند.
محمد بن كعب القرظى همين گفت: اذا ولد الانسان اثبت اجله و رزقه و اذا مات محى اجله و رزقه.
سدّى گفت: يمحو اللَّه ما يشاء يعنى القمر و يثبت يعنى الشمس بيانه فى قوله تعالى: «فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً». و گفتهاند محو و اثبات فناء دنياست و بقاء عقبى كقوله: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ».
و قيل يمحو ما يشاء من اعضاء الاموات فى قبورهم و ابشارهم و شعورهم و يثبت الارواح فلا تغيرها عن حالها حتّى يردّها الى النّفوس. و قيل يمحو اللَّه ما يشاء و يثبت يعنى: «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ» و گفتهاند اين محو و اثبات را روزى و وقتى معين نام زد نيست كه ربّ العزّه مىگويد: «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» يعنى محوا و اثباتا. قومى گفتند روز پنج شنبه است چنانك بيان كرديم در اقوال، قومى گفتند دهم ماه رجب است، قومى گفتند شب قدر است يعنى ليلة التقدير و درست آنست كه مصطفى (ص) گفت بروايت ابو الدرداء و جماعتى صحابه و خبر در صحيح است، قال رسول اللَّه (ص): ينزل اللَّه تعالى فى آخر ثلث ساعات يبقين من اللّيل فيفتح الذكر فى السّاعة الاولى الّذى لا يراه احد غيره فيمحو ما يشاء و يثبت، ثمّ ينزل فى السّاعة الثّانية الى جنّة عدن و هى داره التي لم ترها غيره و لم يخطر على قلب بشر و هى مسكنه لا يسكنها من بنى آدم غير ثلاثة: النبيين و الصّدّيقين و الشّهداء، ثمّ يقول طوبى لمن دخلك ثمّ ينزل فى السّاعة الثّالثة الى السّماء الدّنيا بروحه و ملائكته فتنتفض فيقول قومى بعزّتى فيطلع الى عباده يقول الا هل من مستغفر يستغفرنى فاغفر له، الا هل من سائل يسئلنى فاعطيه، الا هل من داع يدعونى فاجيبه حتّى يكون صلاة الفجر
و لذلك يقول اللَّه عزّ و جلّ: «وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً» يشهده اللَّه و ملائكة اللّيل و ملائكة النّهار، «وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» يعنى اللوح المحفوظ و هو اصل كلّ كتاب فيه ما خلق و ما لم يخلق. و عن عطاء عن ابن عباس قال: انّ اللَّه تعالى لوحا محفوظا مسيرة خمس مائة عام من درّة بيضاء لها دفتان من ياقوتة للَّه فيه كلّ يوم ثلاثمائة و ستّون لحظة يمحو اللَّه ما يشاء و يثبت و عنده امّ الكتاب.
«وَ إِنْ ما نُرِيَنَّكَ» يعنى ان اريناك، «بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ » من العذاب. و قيل من اظهار دين الاسلام على الدّين كلّه، «أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ» قبل ان نريك ذلك فليس عليك الّا البلاغ كفروا هم به او آمنوا اى ليس عليك الّا البلاغ كيف ما صارت حالهم، «فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ» يريد تبليغ الرّسالة «وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ» المجازاة.
«أَ وَ لَمْ يَرَوْا» اين آيت بيان تحقيق آن وعده است كه ايشان را داد از عذاب دشمن و نصرت رسول و مؤمنان و اظهار دين اسلام بر دينها. «أَ وَ لَمْ يَرَوْا» يعنى اهل مكّة، «أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ» اى نفتح كلّ يوم للمسلمين شيئا فشيئا فننقص من بلاد الكفر و نزيد فى بلاد الاسلام فينقص الكفّار و يزيد المسلمون فكيف لا يعتبرن، نظيره قوله: «أَ فَلا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ». عكرمه و مجاهد و ابن عباس گفتند: «نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» آنست كه هر چه در دنيا آباد است از آن شهر شهر و جاى جاى بروزگار خراب مىشود و خلق مىكاهد و از ثمار و نبات بركت مىرود تا آن گه كه در عالم خود يك گوشه آبادان نماند. و در بعضى اخبار آوردهاند كه رسول خدا (ص) جبرئيل را گفت بعد از من هيچ دانستهاى كه ترا بزمين فرستند يا نه؟ گفت يا رسول اللَّه سه بار فرو آيم: يك بار فرود آيم و شفقت و مهربانى از دلها بر گيرم، ديگر بار فرو آيم و امانت و بركت از ميان خلق بردارم، سوم بار فرو آيم و قرآن از ميان خلق بآسمان باز برم.
و قيل هذه الآية و عد من اللَّه عزّ و جلّ بخراب الدّنيا و فناء اهلها، كقوله تعالى: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ» و قال تعالى: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ». و قيل: «نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» بموت العلماء و الفقهاء و فى ذلك ما
روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص) فى قوله «نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» قال ذهاب العلماء
و عن ابى الدّرداء قال قال رسول اللَّه (ص): خذوا العلم قبل ان يذهب، قلنا فكيف يذهب العلم و القرآن بين اظهرنا قد اثبته اللَّه فى قلوبنا و اثبتناه فى مصاحفنا نقرأه و نقرئه ابنائنا فغضب. ثمّ قال و هل ضلّت اليهود و النّصارى الا و التّوراة بين اظهرهم ذهاب العلم ذهاب العلماء.
و عن عبد اللَّه بن عمرو بن العاص قال سمعت رسول اللَّه (ص) يقول انّ اللَّه لا يقبض العلم انتزاعا ينتزعه من النّاس و لكن يقبض العلم بقبض العلماء حتّى اذا لم يبق عالم اتّخذوا النّاس رؤسا جهّالا فسئلوا فافتوا بغير علم فضلوا و اضلّوا.
و عن ابى الدّرداء انّه قال يا اهل حمص ما لى ارى علماء كم يذهبون و جهالكم لا يتعلّمون و اراكم قد اقبلتم على ما تكفّل لكم و ضيّعتم ما وكّلتم به اعملوا قبل ان يرفع العلم فان رفع العلم بذهاب العلماء.
و قال على (ع): انّما مثل العلماء كمثل الاكفّ اذا قطعت كفّ لم تعد.
و قال ابن مسعود: موت العالم ثلمة فى الاسلام لا يسدها شىء ما اختلف اللّيل و النّهار.
و سئل سعيد بن جبير ما علامة هلاك النّاس؟ قال: هلاك علمائهم. «وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» التّعقيب ردّ الحكم بعد فصله أي لا احد يتّبع ما حكم فيغيّره، و المعنى لا ناقض لحكمه و لا رادّ لقضائه و امره و لا مغيّر لارادته، «وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسابِ» حسابه لاعمالهم اسرع من لمح البصر لا يشغله محاسبة احدهم عن محاسبة الآخرين لا يحتاج الى تأمّل و تفكّر و عقد باليد. و قيل: «سَرِيعُ الْحِسابِ» سريع الجزاء.
«وَ قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» يعنى كفّار الامم الحالية كفروا و مكروا بانبيائهم و احتالوا فى ابطال دين اللَّه، و المكر ارادة المكروه فى خفية ميگويد پيش از مشركان مكّه كافران بودند كه با پيغامبران خويش مكر ساختند و در ابطال دين حق ساز بد نهانى بر دست گرفتند، چنانك اين مشركان با تو ساز بد مىسازند، آن گه گفت: «فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً» اى المكر المؤثّر مكره، اى محمد مكر كه تأثير كند مكر خداى است كه اسباب مكر همه بيد خداى تعالى است، فبيده الخير و الشر و النّفع و الضرّ فلا يضرّ مكر احد احدا الّا من اراد اللَّه ضرّه. و فى الخبر عن ابن عباس قال كان النّبي (ص) يدعو بهذا الدّعاء: «رب اعنى و لا تعن على و انصرنى و لا تنصر على و امكر لى و لا تمكر على».
و قيل المكر من اللَّه سبحانه التّدبير بالحق، مكر چون اضافت با حق جلّ جلاله كنند از تراجع پاك بود و مكر مخلوق نه، همچنين تعجب اضافت با حق كنند و از استنكار پاك بود و تعجب مخلوق نه، و صبر حق از عجز پاك بود و صبر مخلوق نه، و غضب حق از ضجر پاك بود و غضب مخلوق نه، هم نامى هست اما هم صفتى نيست، كه چون وى جلّ جلاله هيچ كس و هيچيز نيست «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»، «يَعْلَمُ ما تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ» لا يخفى عليه مكرهم فيجازيهم عليه، «و سيعلم الكافر» بلفظ الواحد قرأه ابن كثير و ابو عمرو و هو ابليس يعلم جواب قوله: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ» و قرأ الباقون بلفظ الجمع «سَيَعْلَمُ الْكُفَّارُ» و هم قريش حين قالت «أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ خَيْرٌ مَقاماً وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا»، «لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ» هذه اللام تدلّ على العاقبة المحمودة كما انّ على تدلّ على المذمومة و هذا وعيد الكفّار اى سيعلمون اذا قدموا على ربّهم لمن العاقبة المحمودة لهم ام للمسلمين.
«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا»، اين كعب اشرف است و اصحاب وى ازين سران جهودان كه نبوّت مصطفى را منكر بودند و مىگفتند: «لَسْتَ مُرْسَلًا» و عن ابن عباس قال قدم على رسول اللَّه (ص) اسقف من اليمن فقال له رسول اللَّه (ص) هل تجدنى فى الانجيل رسولا؟ قال لا، فانزل اللَّه تعالى: «قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ» انّى رسوله اليكم، و شهيدا منصوب على التمييز، و قيل على الحال، و قيل الشهيد فى هذا الموضع بمعنى الحكم سوغ ذلك و اجازه: انّ الحكومات لا تقوم الّا بالشهادات، «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» هو عبد اللَّه بن سلام و سلمان و تميم الدّارى و من آمن من اهل الكتابين التّوراة و الانجيل.
گفتهاند كه اللَّه تعالى در قرآن چهار جاى عبد اللَّه سلام را ستوده و كرامت و نواخت بر وى نهاده، امام اهل تورات بود در شام چون خبر بعثت مصطفى (ص) شنيد برخاست و قصد مدينه كرد، و در تورات نعت و صفت مصطفى (ص) نيك شناخته بود و دانسته، بيامد تا از وى مسائل پرسد و خبر عيان گردد و علم اليقين بنبوّت و رسالت وى حاصل شود، و در راه كه مىآمد كاروانى ديد از مسلمانان كه سوى شام مىشدند، يكى از ياران رسول اين آيت مىخواند: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً» آن خواندن در وى اثر كرد و او را در صحّت نبوّت مصطفى (ص) يقين افزود و دست بروى خود مىبرد كه مبادا كه روى من مسخ كنند ايمان بوى نياورده، چون بمدينه آمد نزديك رسول خدا، از وى مسئله ها پرسيد، چنانك در اخبار بيارند گويند چهل مسئله پرسيد و گويند كه هزار مسئله پرسيد و رسول خدا (ص) همه از وحى جواب ميداد. آن گه مسلمان شد و گفت يا رسول اللَّه قومى از پى من مىآيند چون در رسند ايشان را باسلام دعوت كن تا مگر ايشان نيز مسلمان شوند، چون آن قوم بيامدند رسول خدا عبد اللَّه سلام را در خانهاى بنشاند و ايشان را پرسيد كه در عبد اللَّه چه گوئيد؟ ايشان بر وى ثناها كردند و نيكوئيها گفتند كه: امامنا و سيدنا و اعلم من بقى على وجه الارض بالتّورية، عبد اللَّه از خانه بيرون آمد و گفت اى قوم بدانيد كه آنچ در تورات خواندهايم و دانسته از نعت و صفت پيغامبر آخر الزّمان، همه صفت و نعت محمّدست و بدرستى و راستى كه پيغامبر است و من كه عبد اللَّه ام بنبوّت و رسالت وى گواهى ميدهم: اشهد انّ لا اله الّا اللَّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللَّه، ايشان همه برميدند و سخن در حق وى باز گردانيدند و ناسزا گفتند كه: هو سفيهنا و شرّنا، پس ربّ العالمين در مقابل آن جفاهاى ايشان بر وى ثنا گفت و او را بستود و آيتها در قرآن بشأن وى فرو فرستاد يكى اينست كه: «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» يعنى عبد اللَّه بن سلام. و قيل هو على بن ابى طالب (ع). و قيل هو اللَّه عزّ و جلّ و تقديره كفى باللّه الّذى عنده علم الكتاب، شهيدا بينى و بينكم، و دليله قراءة من قرأ «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» و باين قراءت معنى آنست كه ميان من و شما داور و گواه اللَّه تعالى است، خداوندى كه از نزديك اوست علم دين و قرآن.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ» بدانك شاه راه دين حق سه چيزست: اسلام و سنّت و اخلاص. در اسلام خائف باش و در سنت راجى و در اخلاص محبّ، اسلام از خوف چاره نيست و سنّت بى رجا نيست و اخلاص جز مايه محبّ نيست، خائف را گويند مىترس، راجى را گويند همىجوى، محبّ را گويند همىسوز، تا هنگامى آيد كه خائف را خطاب اين بود كه لا تخف مترس كه روز ترس بسر آمد، و راجى را گويند لا تحزن اندوه مدار كه اميدت بر آمد و درخت شادى ببرآمد، و محبّ را گويند ابشر شاد باش كه شب هجر بپايان رسيد و صبح وصل برآمد، اين هر يكى را در عالم روش خويش محو و اثباتست، از دل خائف ريا مىسترد و يقين مىنهد، بخل مىسترد جود مىنهد، شره مىسترد قناعت مىنهد، حسد مى سترد شفقت مىنهد، بدعت مىسترد سنّت مىنهد، بم مىسترد امن مىنهد. از دل راجى اختيار مىسترد تسليم مىنهد، تفرقت مىسترد جمع مىنهد، سرگردانى بنده مىسترد نور سبق مىنهد. از دل محبّ رسوم انسانيّت مىسترد شواهد حقيقت مىنهد، يمحو النّعوت الانسانيّة و يثبت النّعوت الرّبّانية، يمحو شواهد كم و يثبت شاهده، از شاهد بنده مىكاهد و از شاهد خود مىفزايد تا چنانك باوّل خود بود بآخر هم خود باشد.
پير طريقت ازينجا گفت: الهى جلال عزّت تو جاى اشارت نگذاشت، محو و اثبات تو راه اضافت برداشت، تا گم گشت، هر چه رهى در دست داشت، الهى زان تو مىفزود و زان رهى مىكاست تا آخر همان ماند كه اوّل بود راست.
و يقال يمحو العارفين بكشف جلاله و يثبتهم بلطف جماله فبكشف الجلال انخنست العقول فطاحت و بلطف الجمال طربت الارواح فارتاحت. اوّل بنده را در بحر كشف جلال بموج دهشت غرق كند تا در غلبه انس از خود رها شود بحالى كه تن صبر بر نتابد و دل با عقل نپردازد و نظر تمييز را نپايد، بسان مستان بوادى دهشت سر در نهد عطشان و حيران گهى گريان و گه خندان، نه فراغتى كه دل رميده باز جويد، نه مساعدى كه بخت خويش با وى باز گويد:
همىگويد بزبان انكسار بنعت افتقار: الهى اين سوز ما امروز درد آميزست، نه طاقت بسر بردن و نه جاى گريزست، الهى اين چه تيغ است كه چنين تيز است، نه جاى آرام و نه روى پرهيزست، كريما منزل ما چنين دورست همراهان برگشتند كه اين كار غرورست، گر منزل ما سرورست اين انتظار سورست و اين محنت بر محنت نور على نورست، باز بنظر لطف در ميان جان بنده نگرد از آن سكر با صحو آيد، آرميده الطاف عنايت، افروخته نور مشاهدت، از خود باز رسته و دنيا و آخرت از پيش وى برخاسته، بنسيم انس زنده و يادگار ازلى ديده و شادى جاودان يافته، ميگويد الهى گاه از تو مىگفتم و گاه مىنيوشيدم، ميان جرم خود و لطف تو مىانديشيدم، كشيدم آنچ كشيدم، همه نوش گشت چون آواى قبول شنيدم.
«أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» بزبان اهل اشارت و بر ذوق ارباب معرفت تفسير اين آيت در آن خبرست كه مصطفى (ص) گفت: «بدلاء امتى اربعون رجلا اثنان و عشرون بالشام و ثمانية عشر بالعراق كلما مات منهم واحد ابدل مكانه آخر فاذا جاء الامر قبضوا».
اصلى عظيم است اين خبر در علوم حقايق و تمكين ارباب معارف و ما شرح آن در كتاب اربعين مستوفى گفتهايم، كسى كه اين بيان خواهد از آنجا طلب كند، «وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ» لا رادّ لقضائه و لا ناقض لامره، خداونديست كارگزار، راست كار، پاك داد، نيكو نهاد، كارها پرداخته بحكمت خود، بنيادها ساخته بعلم خود، حكمها رانده بخواست خود، هر كسى را قسمتى رفته و هر يكى را بر كارى داشته، چون مىدانى كه بر وى اعتراض نيست و از حكم وى اعراض نيست بهر چه پيش آيد رضا ده كه جز ازين روى نيست، در راه دين منزلى بزرگوار تر از رضا دادن بحكم وى نيست و يافت كرامت قربت را و سيلتى تمامتر از رضا نيست.
حسن بصرى روزى بر رابعه عدويه در آمد و آن سيّده عصر خويش عقد نماز بسته بود، گفت ساعتى بنشستم بر سجاده نماز وى، نگه كردم در ديده راست وى خارى شكسته ديدم و قطرههاى خون بر رخان وى روان گشته و بسجده گاه وى رسيده، چون از عقد نماز فارغ گشت گفتم اين چه حالست؟ خار در ديده شكسته و جاى نماز بخون چشم رنگين گشته، گفت اى حسن بعزّت آن خداى كه اين بيچاره را بعزّ اسلام عزيز كرد كه مرا ازين حال خبر نيست، اى حسن دلم اين ساعت بر صفتى بود كه اگر ممكن شود كه هر محنتى و عقوبتى كه در هفت طبقه دوزخ است ميلى سازند و در ديده راستم كشند اگر ديده چپم خبر يابد دست فرو كنم و ديده از بن بر كنم.
و الحمد للَّه ربّ العالمين و العاقبة للمتّقين.