۱۵- سورة الحجر- مكية
۱ النوبة الاولى
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
«الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اين حرفها آيتها نامه است، «وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ (۱)» و قرآنى پيدا كننده، باز نماينده.
«رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا» اى بسا هنگاما كه دوست بود و آرزو بود ناگرويدگان را، «لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ (۲)» اگر مسلمان بودندى. «ذَرْهُمْ» گذار ايشان را، «يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا» تا مىخورند و كام مىرانند، «وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ» و دراز ديدن عمر ايشان را مشغول ميدارد، «فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (۳)» تا آن گه كه آگاه شوند.
«وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ» هرگز هلاك نكرديم شهرى را، «إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ (۴)» مگر آن را تقديرى بود و حكمى از ما و نبشتهاى ما را معلوم و هنگام آن دانسته.
«ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ» پيشى نكند هيچ گروهى، «أَجَلَها» بر هنگام مرگ خويش، «وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ (۵)» و نه با پس ماند از آن هنگام.
«وَ قالُوا» كافران گفتند، «يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ» اى آن كس كه پيغام و ياد بر وى فرو فرستادند، «إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ (۶)» تو ديوانهاى.
«لَوْ ما تَأْتِينا بِالْمَلائِكَةِ» چرا فريشتگان نياوردى بما با خود، «إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (۷)» اگر از راست گويانى.
«ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ» فرو نفرستيم بر ايشان فريشتگان، «إِلَّا بِالْحَقِّ» مگر بمرگ ايشان، «وَ ما كانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ (۸)» و آن گه كه فريشته آيد ايشان را درنگ ندهد.
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ» ما فرو فرستاديم اين ياد و پيغام، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۹)» و ما خود نگه دارانيم.
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» و فرستاديم پيش از تو رسالتها، «فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ (۱۰)» در گروهان پيشينيان.
«وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ» و نيامد بايشان هيچ پيغامبر، «إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (۱۱)» مگر افسوس مىكردند برو.
«كَذلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ (۱۲). لا يُؤْمِنُونَ بِهِ» چنان نهاديم و نموديم در دلهاى بدان
كه تا بنگروند بخدا و رسول و قرآن، «وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ (۱۳)» و گذشت درين جهان سنّت پيشينيان.
«وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ» و اگر باز گشائيم بر ايشان درى از آسمان، «فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ (۱۴)» و ايشان در ايستند در ان در و مى برشوند.
«لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا» گويند چشمهاى ما بپوشيدهاند و بر بستهاند و كژ نمودهاند، «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (۱۵)» بلكه ما گروهىايم چشم به جادويى بر بسته.
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً» و آفريديم و كرديم در آسمان برجها، «وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ (۱۶)» و بر آراستيم آن را نگرندگان شب را.
«وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ (۱۷)» و نگه داشتيم آن را از هر ديوى نفريدهاى.
«إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ» مگر كسى از ايشان كه سخن دزديده نيوشد، «فَأَتْبَعَهُ» در پى او نشيند، «شِهابٌ مُبِينٌ (۱۸)» شاخى آتش آشكارا.
«وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها» و زمين را پهن باز كرديم، «وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ» و در آن كوهها در افكنديم، «وَ أَنْبَتْنا فِيها» و برويانيديم در آن، «مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ (۱۹)» از هر چيزى سختنى.
«وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ» و شما را در آن زيستن را جاى ساختيم و چيز، «وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ (۲۰)» كه شما ايشان را روزى دهان نيستيد.
النوبة الثانية
سورة الحجر مكّى است، نود و نه آيتست و ششصد و پنجاه و چهار كلمت و دو هزار و هفتصد و شصت حرف و در اين سوره نه ناسخ است نه منسوخ مگر دو نيمه آيت: «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ»، و ديگر «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ». اين هر دو بآيه قتال منسوخست. و عن ابىّ بن كعب: قال قال رسول اللَّه (ص) من قرأ سورة الحجر كان له من الاجر عشر حسنات بعدد المهاجرين و الانصار و المستهزئين بمحمّد (ص).
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اى هذه الحروف آيات الكتاب الذى هو قرآن مبين للاحكام. مىگويد اين حروف آيات كتاب خداوند تبارك و تعالى است، كتاب قرآن كه پيدا كننده احكامست: «يبين الرشد من الغى و الهدى من الضلال» باين قول كتاب قرآنست و قرآن كتاب و عطفه عليه و هو هو لتضمّن القرآن معنى الجمع. و قيل الكتاب للجنس و المراد به ما تقدّم القرآن من الكتب اى هذه الآيات آيات الكتب التي تقدمت القرآن يريد معنى هذه معناها، باين قول معنى آنست كه اين آيات آيات كتاب خداوند تعالى است، آن كتابها كه پيش از قرآن فرو آمده بپيغمبران، آن گه گفت: «وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ» اى و آيات قرآن مبين. مىگويد آيات كتب پيشينه است و آيات قرآن مبين در معنى همه يكسان و همه كلام خداوند جهان.
«رُبَما يَوَدُّ» قرأ نافع و عاصم بتخفيف الباء و الباقون بتشديدها و هما لغتان فالتّخفيف لاهل الحجاز و التّشديد لقيس و تميم و بكر، «رب» حرف جرّ است هم مشدّد و هم مخفف و باسم نكرة مخصوصست، تقول: ربّ رجل جاءني، و رب رجل جاءني، چون ما كافه در آن شود آن گه بفعل ماضى مخصوص بود، تقول: ربّما جاءني زيد، و اگر مستقبل آيد از پس آن لا بد كان در آن مضمر بود چنانك درين آيتست: «رُبَما يَوَدُّ» يعنى ربّما كان يودّ الذين كفروا، و اگر كسى گويد اين اضمار چگونه است درست بود و كان چيزى را گويند كه گذشته و رفته بود و معلومست كه اين آرزوى كافران در مستقبل است نه در ماضى، جواب آنست كه هر چه ربّ العزّه جلّ جلاله وعده داد كه خواهد بود ماضى و مستقبل در آن يكسانست، نابوده هنوز چون بوده است و ناآمده چون آمده، كه وعده وى راستست و درست، بودنى و آمدنى، اگر كسى گويد ربّ و ربما در وضع لغت قلّت را گويند و كافران اين آرزو بسيار خواهند كرد بر دوام، پس استعمال ربما درين موضع چه معنى دارد؟
جواب آنست كه سياق اين سخن بر سبيل تهديدست نه بر سبيل تقليل، چنانك كسى فعلى بد كند تو او را گويى: ربّما ندمت على ما تفعله اى لعلّك ستندم على ما تفعل و انت لا تشك انّه يندم فخرج هذا مخرج التهديد و الوعيد.
امّا در بيان وقت آن كه كافران اين آرزو كنند، مفسران سه قول گفتهاند: يكى آنست كه اين بوقت نزع گويند در حال معاينت كه فريشتگان عذاب را بينند چنانك ربّ العزّه گفت: «وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ» الآية...قول دوم آنست كه در قيامت گويند چون احوال و اهوال رستاخيز بينند و مسلمانان را بينند كه مىنوازند و ببهشت مىفرستند. قول سيم آنست كه اين در دوزخ گويند آن گه كه گناه كاران مسلمانان را و اصحاب كبائر را از اهل قبله بشفاعت پيغامبران و صالحان از دوزخ بيرون آرند و ببهشت فرستند، و فى ذلك ما روى ابو موسى عن النبى (ص) قال: «اذا كان يوم القيامة و اجتمع اهل النّار فى النّار و معهم من شاء اللَّه من اهل القبلة قال الكفّار لمن فى النّار من اهل القبلة، الستم مسلمين؟
قالوا بلى، قالوا فما اغنى عنكم اسلامكم و قد صرتم معنا فى النّار، قالوا كانت لنا ذنوب فاخذنا بها فيغضب اللَّه لهم بفضل رحمته فيأمر بكلّ من كان من اهل القبلة فيخرجون منها فحينئذ. «يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ»، و قرأ رسول اللَّه (ص) هذه الآية...
و عن ابن عباس قال: ما يزال اللَّه يدخل الجنّة و يرحم و يشفع حتّى يقول من كان من المسلمين فليدخل الجنّة فحينئذ: «يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ» اين آيت حجّتست بر معتزله در باب وعيد، گوئيم اگر مسلمان گنه كار بگناه خويش جاويد در دوزخ بود با كافران چنانك اعتقاد خبيث ايشانست بايستى كه كافران تمنّى اسلام مسلمانان نكردندى و بر فوات آن تحسر نخوردندى، بلكه بر فوت صلاح و پاكى از گناه تحسر خوردندى كه بر اعتقاد ايشان صلاح و پاكى از گناهست كه مرد را در بهشت آرد نه مجرّد اسلام و گر چنان بودى كه مىگويند ربّ العزّه گفتنى: ربما يودّ الذين كفروا لو كانوا صالحين، چون ربّ العزّه تمنّى ايشان در اسلام بست معلوم شد كه اسلام است كه مرد را در بهشت آرد و گر چه با آن گناه بود آن گناه او را از بهشت محروم نگرداند و جاويد او را در آتش بنگذارد.
«ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا» صيغت صيغت امرست و بمعنى وعيد است، يقال ذر فلانا و ذرنى و فلانا، هر دو كلمه وعيد است و قرآن بهر دو ناطق، پارسى گويان بتهديد گويند فلان را بمن بگذار. يقول تعالى: ذر يا محمّد هؤلاء الكفّار يأخذوا حظوظهم من دنياهم، «وَ يَتَمَتَّعُوا» بلذّاتها، «وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ» يعنى و يشغلهم الامانى عن الايمان و التّكثير من الطاعات و التزوّد للمعاد، «فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» ما يصيرون اليه من عذاب اللَّه. هذا كقوله: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ».
«وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ» اى من اهل قرية، و القرى فى القرآن الامصار، سمّيت قرية لانّها تقرى اهلها اى تجمعهم كما سمى الحىّ لانّه يحوى القبيلة. اين آيت جواب قريش است كه مىگفتند: «فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ عَجِّلْ لَنا قِطَّنا» عذاب و هلاك بتعجيل مىخواستند، ربّ العزّه گفت: «ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ» اى اجل مقدور و وقت محدود لا نعذبهم و لا نهلكهم حتّى يبلغوه ما هرگز اهل شهرى را هلاك نكرديم مگر كه هلاك ايشان را وقتى معيّن بود تا بآن وقت معيّن نرسند ايشان را هلاك نكنيم، چون آن وقت معيّن موقت در رسد در آن تقديم و تأخير نرود.
اينست كه گفت جلّ جلاله: «ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها» التّأنيث فى تسبق محمول على لفظ الامّة و الجمع فى «يَسْتَأْخِرُونَ» على معنى الامّة اى ما تتقدّم الوقت الذى وقت لها و لا يتأخرون عنه، هذا كقوله: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ». و قيل: «إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ» هو كتاب فيه اعمالهم و اعمارهم و آجالهم و هلاكهم، و معنى معلوم اى تعلم الملائكة ذلك الوقت. و قال الحسن: ما تسبق من امّة اجلها رسولها و كتابها فتعذّب قبله، و لا يستأخرون اى لا يستأخر القوم اذا كذبوا الرّسل.
«وَ قالُوا» يعنى قال مشركو مكّة لمحمّد (ص)، «يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ» اى القرآن بزعمك و دعواك، «إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ» مصاب فى عقلك و رأيك مستور عليك وجه الصواب. كافران اين سخن بر سبيل استهزاء مىگفتند كه ايشان را اعتقاد نبود كه كتاب آسمان بوى مىآيد و برسالت وى ايمان نداشتند گفتند يا محمّد تو ديوانهاى كه ما را از دين پدران بر مىگردانى و ميخواهى كه پس رو تو باشيم بى حجتى و برهانى، آن گه حجّت و برهان خواستند.
«لَوْ ما تَأْتِينا» لو ما حثّ و تحضيض بمعنى هلا اى هلا اتيتنا، «بِالْمَلائِكَةِ» نراهم شاهدين لك على صدق ما نقول، «إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ» و گفتهاند لو ما و لو لا يكسانست، امّا لولا بيش است در قرآن كه عرب آن را بيش گويند معنى آنست كه اى محمّد اگر راست مىگويى كه من پيغامبرم چرا با خود فريشتگان نياوردى تا بصدق تو ايشان گواهى دادندى و ما ترا پس روى كرديمى؟
ربّ العزّه بجواب ايشان گفت: «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ» بسه قراءت خواندهاند: «ما ننزل» بضمّ نون و كسر زا و تشديد، «الملائكة» بنصب قراءت حمزه و كسايى و حفص است، من قوله: «وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ». «ما تنزل» بضمّ تا و فتح زا و تشديد، «الملائكة» برفع ابو بكر خواند تنها، من قوله: «وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزِيلًا»، باقى «ما تنزل» بفتح تا و زا و تشديد خوانند، «الملائكة» برفع، من قوله: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ» اى تتنزل معنى آنست كه فريشتگان آسمان فرو نيايند مگر بمرگ ايشان، «إِلَّا بِالْحَقِّ» حق اينجا مرگست از بهر آنك آن دادست از حق جلّ جلاله، جاى ديگر گفت: «وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ». و قيل «ما تنزل الملائكة الا بالحق» اى بالرّسالة او بالعذاب اى لو شاهد و هم ثمّ كفروا، «وَ ما كانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ» بالعذاب.
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ» ذكر اينجا قرآنست، ميگويد قرآن فرو فرستاديم، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» و ما آن را گوشدار و نگه داريم، كس را نيست و نتواند نه ابليس و شياطين و نه آدميان كه در آن زيادت و نقصان آرند، همانست كه جاى ديگر گفت: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ». معنى ديگر «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» فى قلب من اردنا به الخير، كسى كه بوى خير خواستهايم و راه صلاح و سداد نمودهايم اين قرآن در دل وى نگه مىداريم: «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»، و گفتهاند «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» اينها كناية از رسول خداست يعنى و انّا لمحمّد (ص) حافظون ممّن اراد به سوءا، يقول اللَّه تعالى: «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ».
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ» جمع شيعة و هى الامم و الفرق و الطوائف و التوابع و الانصار، مشتقة من شاعه اى تبعه و اصله من الشّياع و هو الحطب الصّغار يوقد بها الكبار و الاوّلين من اضافة الشيء الى صفته. و قيل الاوّلين هم الاقدمون الذين سنوا الضلالة لمن بعدهم و من تبعهم شيعهم لاقتدائهم بهم.
«وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» اين آيت تعزيت و تسليت مصطفى (ص) است ميگويند پيش از تو رسولان فرستاديم بامّتهاى گذشته و فريشتگان را نفرستاديم برين وجه كه قوم تو اقتراح مىكنند، و سفهاء هر امّت استهزاء كردند برسولان خويش چنانك قوم تو استهزاء مىكنند و نظير اين آيت در قرآن فراوانست.
«كَذلِكَ نَسْلُكُهُ» السّلك ادخال الشيء فى شىء فمعنى نسلكه ندخله و نجعله اى كما سلكنا فى قلوب شيع الاوّلين التكذيب و الاستهزاء، و كذلك نسلكه فى قلوب مشركى قومك لا يؤمنون به اى باللَّه. و قيل بالذّكر الّذي انزل عليك ميگويد چنانك دلهاى گروهان پيشينيان از ايمان و تصديق باز داشتيم و چنان نهاديم و نموديم ايشان را كه تا تكذيب و استهزاء كنند بر پيغامبران هم چنان كرديم و نهاديم در دلهاى مشركان مكه كه تا ايمان نيارند و استهزاء و تكذيب كنند.
و قيل نسلك الذّكر، «فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ» باسماع النبى ايّاهم ذلك و هم مع ذلك «لا يُؤْمِنُونَ بِهِ» همچنين مىسازيم و مىنمائيم و مىكنيم اين پيغام را در دلهاى ايشان كه در علم من ناگرويدگانند تا بنگروند بآن، همانست كه در جاى ديگر گفت: «كَذلِكَ سَلَكْناهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ، لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ» جاى ديگر گفت: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ». فى هذه الآيات و نظائرها ردّ على المعتزلة و القدريّة و قد شرحناها فى غير موضع، «وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ» اى تقدّمت عادتهم فى التكذيب بالآيات فهؤلاء يقتفون آثارهم فى الكفر و التّكذيب. و قيل «خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ» فى اهلاكى ايّاهم و ما حلق بهم من المثلات بعد التّكذيب.
«وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ» اين جواب ايشانست كه اقتراح آيات مىكردند و مىگفتند: ائتنا بآية، «وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ» اى لو اظهرنا لهم اوضح آية و هو فتح باب «مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا» المشركين، «فِيهِ يَعْرُجُونَ». قال ابن عباس فظلّ الملائكة فيه يعرجون اى يذهبون و يجيئون.
«لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا» اى غطيت يعنى ما هذا بحق اى غشيت ابصارنا كما يغشى السّكر عين السّكران فلا يرى الشيء على حقيقته ثمّ شكّوا فى هذا ايضا فقالوا: «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ» سحرنا محمّد فلا بنصر، قرأ ابن كثير سكرت بالتّخفيف اى حبست عن النّظر كما يحبس الماء بالسّكر. و قيل معنى التشديد و التّخفيف واحد الّا ان التّشديد للمبالغة.
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً» اى خلقنا فيها بروجا و هى اثنى عشر برجا: الحمل و الثّور و الجوزاء و السّرطان و الاسد و السنبله و الميزان و العقرب و القوس و الجدى و الدّلو و الحوت، فهذه البروج كواكب شدّت بفلك السّماء يدور بها دوران الرّحى و تنزلها الشّمس و القمر و الكواكب السيارة، و قيل انّ الفلك قسم اثنى عشر قسما كلّ قسم منها سمّى برجا و لقب كلّ برج ببعض الكواكب الّتى فى ذلك القسم كالحمل و الثّور الى التّمام و اشتقاقه من البروج و هو الظّهور. و قيل البروج قصور فى السّماء، و قيل نجوم السّماء ثلاثة اقسام: قسم منها سيّارة و قسم منها رجوم لدحور الشّياطين، و قسم منها هو القطب الّذى يدور عليه الفلك ثابت، «وَ زَيَّنَّاها» يعنى السّماء، و قيل البروج، «لِلنَّاظِرِينَ» اليها و المعتبرين بها و المستدلّين على توحيد صانعها.
«وَ حَفِظْناها» يعنى السّماء، «مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ». قال ابن جريح: الرّجيم الملعون، و قيل الرّجيم الّذى يرجم بالكواكب.
«إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ» اى لكن من استرق السّمع اى المسموع، «فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ» نار يظهر لكلّ ذى عينين. قال ابن عيسى: الشّهاب عمود من نار تمتدّ بشدّة ضيائه كالنّار. و قال ابن عباس كانت الشياطين لا يحجبون عن السّماوات فكانوا يدخلونها و يأتون باخبارها لانّ الملائكة يتدارسون ممّا انتسخوه من اللّوح المحفوظ ثمّ يأتون الكهنة فيخبرونهم بذلك فيخلطون به كذبهم فلمّا ولد عيسى (ع) منعوا من ثلث سماوات و لم يمنعوا من اربع فلما ولد محمّد (ص) منعوا من السّماوات كلّها فما منهم من يريد استراق السّمع الا رمى بشهاب فيخرجه او يخبله او يحرق جزءا منه و لا يقتله. قال الحسن: يقتله و لا يعود الشّهاب، و قيل يرجمون بها و تعود الشّهب الى اما كنها.
روى عن ابى لهب بن مالك: قال حضرت رسول اللَّه (ص) و قد ذكرت عنده الكهانة فقلت بابى و امّى نحن اوّل من فزع لحراسة السّماء و رجم الشياطين و منع الجنّ من استراق السّمع عند قذفها بالنّجوم و انّا لمّا رأينا ذلك اجتمعنا الى كاهن لنا يقال له خطر بن مالك و كان شيخا كبيرا و قد اتت عليه ثلاثمائة و ستّون سنة فقلنا له يا خطر هل عندكم علم من هذه النّجوم الّتى يرمى بها؟ فانّا قد فزعنا و خفنا سوء عاقبتها، فقال لنا: الرّجز:
قال فانصرفنا عنه يومنا فلمّا كان فى وقت السّحر اتيناه فاذا نحن به قائم على قدميه شاخص الى السّماء بعينيه فناديناه يا خطر فأومأ الينا ان امسكوا فامسكنا و انقضّ من السّماء نجم عظيم و صرخ با على صوته: اصابه اصابه خامره عقابه عاجله عذابه احرقه شهابه زايله جوابه يا ويله ما حاله تغيرت احواله.
ثمّ امسك طويلا و طفق يقول:
تمحى به عبادة الاوثان قال فقلنا يا خطر انّك لتذكر امرا عظيما فما ذا تقول و ترى لقومك ان يفعلوا، قال:
بمحكم التنزيل غير لبس قال فقلنا له من هو و ما اسمه و ما مدّته؟ قال:
و البيش الاخلاط من كلّ قوم. فقلنا له من اىّ البطون هو؟ فقال بطن من ولد ابراهيم (ع) يقال له قريش، قلنا له بيّن لنا من اىّ قريش هو؟ قال: و البيت و الدّعائم و الدّار و الحمائم انّ الّذى ملازمى ثناؤه و عاصمى لمن لباب هاشم من معشر اكارم قد يكتنى بالقاسم يبعث بالملاحم و قتل كلّ ظالم. ثمّ قال: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر جاء الحقّ و ظهر و انقطع عن الانس الخبر هذا هو البيان، اخبرنى به رأس الجان. ثمّ قال هذا بناى و سكت و اغمى عليه فما افاق الّا بعد ثلاثة ايّام، فلمّا افاق قال: لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه، ثمّ مات. فقال رسول اللَّه (ص): سبحان اللَّه، سبحان اللَّه لقد نطق بمثل نبوّة و انّه ليحشر يوم القيامة امة واحدة.
قوله: «وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها» انّما مدّت لانّها لم تخلق ممدودة فمدّت بعد الخلقة من تحت الكعبة و لهذا قال تعالى: «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها». قال الحسن: كانت طينة فقال اللَّه لها انبسطى فانبسطت على وجه الماء، «وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ» اى جبالا ثوابت كانت الارض تترجرج فجعل اللَّه الجبال اوتادا لها فثبتت بها، «وَ أَنْبَتْنا فِيها» اى فى الارض، «مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ» اى من كلّ شىء مقدور جرى على وزن من قدر اللَّه عزّ و جل لا يجاوز ما قدّره اللَّه عليه، لا يستطيع خلق زيادة فيه و لا نقصانا. مىگويد برويانيديم درين زمين از هر چيزى چنانك اللَّه خواست و تقدير كرد و ساخت بر وزنى و معيارى كه هيچ كس تغيير آن نتواند و زيادت و نقصان در آن نيارد، و روا باشد كه معنى وزن اندر قدر و منزلت بود چنانك مردم بعرف و عادت گويند فلان را بنزديك خلق وزنى نيست، يعنى كه او را قدر و منزلت نيست. و گفتهاند: «وَ أَنْبَتْنا فِيها» يعنى فى الجبال، «مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ» يوزن نحو الحديد و الرّصاص و النّحاس و الذهب و الفضّة و الزّرنيخ و الكحل و غير ذلك ممّا يوزن وزنا و يحتمل انّ المراد به المكيل و الموزون و المعدود لانّ مآل الكلّ الى الوزن كالحنطة و الشعير يولان الى الخبز الّذى يوزن و اشباه ذلك.
«وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ» جمع معيشة و هى مصدر عاش فجعل اسما لما يعاش به، و وزن معايش مفاعل، و لا يهمز ياؤه لانّها اصليّة و انّما تهمز الزائدة المنقلبة نحو صحائف و رسائل و عجائز، «وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ» اى و سخرنا لكم من يخدمكم و اللَّه يرزقكم، اى جعلنا لكم فى الارض معايش تعيشون بها و مماليك و دواب تنتفعون بها لكم نفعهم و على اللَّه رزقهم. و قيل و جعلنا لكم و لمن لستم له برازقين، «فِيها مَعايِشَ» و هى الدواب و الانعام و الوحش و السّباع و الطير و العبيد و الاماء و جاز وقوع من على ما لا يعقل لاختلاطه بمن يعقل. و قيل من ها هنا بمعنى ما كقوله: «فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى أَرْبَعٍ».
النوبة الثالثة
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: بنام او كه زبانها گويا شده بنام او، جانها شيدا شده بنام او، بيگانه آشنا شده بنام او، زشتيها زيبا شده بنام او، كارها هويدا شده بنام او، راهها پيدا شده بنام او. بنام او كه چشمهاى مشتاقان گريان بنام او، دلهاى عارفان سوزان بنام او، سرّهاى والهان خروشان بنام او، تنهاى عاشقان پيچان بنام او. بنام او كه جانها اسير پيغام او، عارف افتاده بدام او، مشتاق مست مهر از جام او، طوبى كسى را كه ازين جام شربتى كشيد، يا درين راه منزلى بريد، دل وى بنور اعظم افروخته و بروح انس زنده و بعزّ وصال فرخنده، گهى در حيرت شهود مكاشف جلال، گهى در بحر وجود غرقه لطف و جمال، بزبان ناز و دلال همىگويد:
«الر» الف: آلاء اوست، لام: لطف او، را: رحمت او. از روى اشارت ميگويد: بنده من نعمت از مادران و لطف از ما بين و رحمت از ما خواه، من آن خداوندم كه با جودم بخل نه و با لطف من عجز نه و در رحمت من نقصان نه، بنده من هر چه جويى به از نعمت من نجويى، شاكر باش تا بيفزايم. هر چه دارى به از لطف من ندارى، ذاكر باش تا پرده لطف بر تو نگه دارم. هر چه گزينى هرگز چون رحمت من نگزينى، بر در من باش تا رحمت باز نگيرم. بنده من هر كس را گنجى است و گنج مؤمنان خزينه نعمت من، هر كس را نازى است و ناز دوستان بلطف من، هر كس را اميدى است و اميد عاصيان برحمت من.
«رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ» باش تا اين مملكت دنيا بر دارند و اين بساط لعب و لهو در نوردند و در ميدان عقبى و عرصه عظمى ايوان كبريا بركشند، پرده از روى كارها بر گرفته و خبرها عيان گشته، بيچاره بيگانگان آن روز بدانند كه از چه باز ماندهاند و چه شراب خوردهاند، آرزوى اسلام كنند و چه سود دارد؟! تخمى كه نكشتند چه دروند؟ درختى كه ننشاندند به بر آن چه اميد دارند؟ و تا نگويى كه اين حسرت و غبن خود كافران را خواهد بود كه از اسلام باز ماندند، فاسقان را همين حسرت خواهد بود كه از طاعت باز ماندند و غافلان كه از ذكر باز ماندند. يكى از بزرگان دين و ائمّه سلف گفته درين آيت: ربّما يودّ الّذين فسقوا لو كانوا مطيعين، ربّما يودّ الّذين غفلوا لو كانوا ذاكرين. ما خرج احد من الدّنيا من مؤمن و لا كافر الّا على ندامة و حسرة فالكافر لما يرى من سوء ما يجازى به و المؤمن لرؤية تقصيره فى القيام بمواجب الحرمة و ترك الخدمة و شكر النّعمة.
«ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا» الآية... التّزيّن بالدّنيا من اخلاق المنافقين و التمتّع بها من اخلاق الكافرين و التّمرّغ فيها من اخلاق الهالكين. قال اللَّه عزّ و جلّ: «ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ»
روى انّ النّبي (ص) غرز عودا بين يديه و آخر الى جنبه و آخر بعده، قال تدرون ما هذا؟ قالوا اللَّه و رسوله اعلم، قال فانّ هذا الانسان و هذا الاجل فيتعاطى الامل فيختلجه الاجل دون ذلك.
و روى انّه قال (ص) صلاح اوّل هذه الامّة بالزهد و اليقين و يهلك آخرها بالبخل و الامل.
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» نشر بساط توقير قرآنست و اظهار شرف و عزّت آن بنزديك خداى جهان، قرآنى كه يادگار دل مؤمنانست و مونس جان عارفان و سلوت دوستان و آسايش مشتاقان، دلهاى مؤمنان بدان آراسته، عيب ايشان بدان پوشيده، دين ايشان به آن كوشيده، سعادت و پيروزى فرداى ايشان در آن پيدا كرده، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» يك قول آنست كه: نحفظه بقرّائه فقلوب القرّاء خزائن كتابه و هو لا يضيّع حفظة كتابه فانّ فى تضييعهم تضييع كتابه، بشارتى عظيمست دانايان قرآن را و خوانندگان آن را از بهر آنك اطوار طينت ايشان خزينه آيات قرآنست و سويداء دل ايشان مستودع اسرار عزّت قرآنست و معلومست كه جوهر تا در صدف بود صدف بعزّ جوهر عزيز بود، از خطر ايمن و از آفت ضياع محفوظ. و يقال: انزل التّوراة و وكّل حفظها الى بنى اسرائيل، فقال بما استحفظوا من كتاب اللَّه فحرّفوا و بدّلوا و انزل القرآن و اخبر انّه حافظه بقوله: «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» فلمّا تولّى حفظه لا جرم «إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ».
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً» بروج آسمان كواكباند، ربّ العزّه آن را بقدرت «۱» خويش آفريده و آسمان را بدان نگاشته و نظارهگاه آدميان كرده، يقول اللَّه تعالى: «وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ» همچنين دلهاى عارفان بلطف خويش بكواكب معرفت و قمر علم و آفتاب توحيد آراسته و نظرگاه خود ساخته. مصطفى (ص) گفت: و لكن ينظر الى قلوبكم، شيطان چون قصد آسمان كند استراق سمع را بآتش عقوبت مىبسوزد، چون قصد دل بنده مؤمن كند وسوسه را چه عجب اگر بآتش معرفت بسوزد.
«وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ» سبب عيش كلّ احد مختلف، فعيش المريدين بيمن اقباله و عيش العارفين بلطف جماله و عيش الموحّدين بكشف جلاله كل مربوط بحاله و لكلّ نصيب من افضاله و الحقّ منزّه عن التجمّل بافعاله.
۲ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» نيست هيچيز مگر بنزديك ماست نهفت جاى آن و نهاد جاى آن، «وَ ما نُنَزِّلُهُ» و فرو نفرستيم آن را، «إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (۲۱)» مگر باندازهاى دانسته.
«وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ» و فرو مىگشائيم بادهاى آبستن، «فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً» تا فرو فرستيم از زير آبى، «فَأَسْقَيْناكُمُوهُ» تا شما را آب دهيم، «وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِينَ (۲۲)» و شما باز برندگان آب نهايد.
«وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ» و ما كه ماايم زنده مىكنيم و مىميرانيم.
«وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ (۲۳)» و ميراث بريم.
«وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ» و دانستهايم گذشتگان پيشينيان از شما، «وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِينَ (۲۴)» و پسينيان شما دانستهايم.
«وَ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ» و خداوند تو آخر با هم آرد، «إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (۲۵)» كه راست كارست، راست دانش، بهمه چيز دانا.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ» بيافريديم مردم را، «مِنْ صَلْصالٍ» از سفال خام، «مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۲۶)» از طلخب فرو ريخته بر روى زمين.
«وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ» و پرى را آفريديم، «مِنْ قَبْلُ» پيش از آدم، «مِنْ نارِ السَّمُومِ (۲۷)» از آتش گرم بى دود.
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ» و گفت خداوند تو فريشتگان را، «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً» من خواهم آفريد مردمى، «مِنْ صَلْصالٍ» از گلى خشك، «مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۲۸)» از گلى سياه، بوى بگرديده.
«فَإِذا سَوَّيْتُهُ» كه من بالا و نگاشت وى راست كنم، «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» و درو آرم از روح خويش، «فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ (۲۹)» همه او را بسجود افتيد.
«فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (۳۰)» سجود كردند فريشتگان همه بيكبار بهم.
«إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ (۳۱)» مگر ابليس سر باز زد كه با ساجدان سجود كند.
«قالَ يا إِبْلِيسُ» گفت اى ابليس، «ما لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ (۳۲)» چبود ترا كه با ساجدان نبودى.
«قالَ» گفت، «لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ» نيستم آن را كه سجود كنم مردمى را، «خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۳۳)» كه بيافريدى او را از طلخب خام از گلى بگرديده سياه.
«قالَ» گفت، «فَاخْرُجْ مِنْها» پس بيرون شو از آسمان، «فَإِنَّكَ رَجِيمٌ (۳۴)» كه تو انداخته و رانده و بيرون كرده منى.
«وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى يَوْمِ الدِّينِ (۳۵)» و نفرين بر تو تا روز رستاخيز.
«قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (۳۶)» گفت خداوند من مرا درنگ ده تا روزى كه ايشان را برانگيزانند.
«قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ (۳۷)» گفت پس تو از درنگ دادگانى.
«إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (۳۸)» تا آن روز كه هنگام آن در رسد و آن هنگام دانسته منست.
«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي» گفت خداوندا بآن كه مرا گمراه كردى، «لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ» زشتيهاى ايشان را بر آريم در زمين، «وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (۳۹)» و ايشان را از راه گم كنم همگان.
«إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (۴۰)» مگر آن بندگان تو از ايشان كه ترا يكتا خواناناند و ترا گزيدگان.
«قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ (۴۱)» اللَّه گفت اين راهى است بر من راهى راست.
«إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» بندگان من گرويدگان ترا بر ايشان دسترسى نيست و توانى، «إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ (۴۲)» مگر كسى كه از پى تو بيايد از گمراهان.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» مفسران گفتند مراد باين شىء بارانست، فانّه اصل جميع الاشياء و به نبات كلّ شىء فالمعنى: و ان من شىء من ارزاق الخلق الّا عندنا خزائنه، جعل خزائن الماء خزائن الثمار و الاشجار و الحبوب لمّا كانت منه. مىگويد خزينهاى آب و باران كه اصل همه چيزها است و مايه همه نبات و اثمار بنزديك ماست يعنى در حكم و فرمان ماست و مقدور ماست و روزى خلق همه در يد ماست و كار همه بتدبير و تقدير ماست، متولّى و حافظ ايشان مائيم. و گفتهاند لفظ خزائن مستعار است و معنى آنست كه: الخير كلّه بيد اللَّه، آن گه گفت: «وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» اى معلوم عند اللَّه حدّه و مبلغه، گفتهاند كه اين آب آسمانست كه از آسمان بفرمان حق در ميغ آيد، آن گه از ميغ بزمين آيد، قطرات آن بر شمرده و هنگام آن دانسته، و چند كه عدد فرزند آدم و عدد فرزند ابليس، با باران از آسمان بزير آيند دانند كه هر قطرهاى كجا بزمين آيد و از آن چه رويد، و قيل «ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» لا ينقصه و لا يزيده غير انّه يصرفه الى من شاء حيث شاء كما شاء. مىگويد باران را در همه سال حدّى و مبلغى معلوم است، اندازه آن دانسته و مقدار آن نام زد كرده كه در آن نيفزايند و از آن نكاهند.
ابن مسعود ازينجا گفت: ليس ارض بامطر من ارض و لا عام بامطر من عام و لكن اللَّه يقسمه و يقدّره فى الارض كيف شاء عاما ها هنا و عاما ها هنا ثمّ قرأ هذه الآية. و عن الحكم بن عيينه فى هذه الآية قال: ما من عام باكثر مطرا من عام و لا اقل و لكنّه يمطر قوم و يحرم آخرون و ربّما كان فى البحر. قال وهب: ثلاثة ما اظنّ يعلمها الّا اللَّه: الرّعد و البرق و الغيث، ما ادرى من اين هى و ما هى، فقيل له «أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» قال و لا ادرى امطر من السّماء على السّحاب ام خلق فى السّحاب. و عن جعفر بن محمد (ع) عن ابيه عن جدّه انّه قال فى العرش تمثال جميع ما خلق اللَّه فى البرّ و البحر و هو تأويل قوله: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» «وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ» قرأ حمزة: «و ارسلنا الريح» على انّه للجنس كالانسان و واحدة اللّواقح لاقحة اى حاملة، يقال لقحت النّاقة فهى لاقح و لاقحة اذا حملت و انّما صفت الرّياح بذلك لانّها تحمل السّحاب و الماء و لانّ الخير فيها فكانها حاملة له، اى و ارسلنا الرّياح حوامل للماء و الخير. و قيل لواقح فى معنى ملاقح جمع ملقحة و هى الّتى تلقح الشجر و السّحاب كما يلقح الفحل النّاقة.
قال ابو بكر بن عيّاش: لا تقطر قطرة من السّحاب الّا بعد ان تعمل الرّياح الاربع فيه: فالصبا تهيّجه، و الدّبور تلقّحه، و الجنوب تدرّه، و الشمال تقذفه. و عن عبيد بن عمير قال: يبعث اللَّه المبشرة فتقم الارض قمّا ثمّ يبعث اللَّه المثيرة فتثير السّحاب ثمّ يبعث اللَّه المؤلّفة فتؤلّف السّحاب ثمّ يبعث اللَّه اللّواقح فتلقح الشّجر ثمّ تلا: «وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ». و عن ابى هريرة قال الرّيح الجنوب من الجنّة و هى الرّياح اللّواقح الّتى ذكرها اللَّه فى كتابه و فيها منافع للنّاس. و قال ابن مسعود: تحمل الرّياح الماء فتلقح السّحاب و تمرّ به فتدره كما تدرّ الملقحة ثمّ تمطر. و قال ابن عباس تلقح الرّياح الشّجر و السحاب.
«فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ» اى من السّحاب، «ماءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ» اى جعلناه لكم سقيا و فيه حياتكم. قيل ما تناله الايدى و الدّلاء فهو السّقى و ما لا تناله الايدى و الدلاء فهو الاسقاء «وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِينَ» اى بمانعين ممّن اسقيه لان ذلك بيدى اسقيه من اشاء و امنعه من اشاء. و قيل و ما انتم له بخازنين حافظين فى الارض لولا حفظ اللَّه ايّاه لكم. و قيل ليست خزائنه بايديكم. و قيل هذا دليل على انّ الماء لا يملك الّا محذورا.
«وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ» نحيى بالايجاد و نميت بالافناء، «وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ» اذا مات الخلائق كلّها و لا يبقى حىّ سوانا فنرث الارض و من عليها.
«وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ» الى اين صاروا و ما ذا لقوا، «وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِينَ» كم يعيشون و متى يموتون و كيف يبلون و كيف يحشرون. ميگويد ما دانستهايم گذشتگان پيشينيان از جهانيان و جهانداران كه كار و حال ايشان بچه رسيد و سرانجامشان چه بود و چه ديدند و بچه رسيدند، و دانستهايم پسينيان شما يعنى ايشان كه زادند و ايشان كه خواهند زاد تا بقيامت كه هنوز در پشت پدراناند دانستهايم كه چند زيند و كى ميرند و در گور چند باشند و در قيامت چه بينند و بچه رسند. معنى ديگر «وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ» فى الطاعات و الخيرات «الْمُسْتَأْخِرِينَ» عنها. مىگويد ايشان كه بطاعات و خيرات مىشتابند و بنيك مردى و نيك عهدى در پيش افتادهاند و ايشان كه از طاعات و نيكى واپس ماندهاند همه مىدانيم و هر كس را بسزاى خود جزا دهيم. ابن عباس گفت اين آيت در صفوف نماز گران آمده است، قومى نيك مردان صحابه بصف اوّل مىشتافتند دو معنى را: يكى آنك رسول خدا (ص) بر آن تحريض مىكرد و وعده ثواب نيكو مىداد. و ديگر آنك در آخر صفوف بودندى كه زنان ايستاده بودندى و نمىخواستند كه زنان را بينند، مستقدمان ايشانند، و مستأخران قومى بودند كه هم در صف آخر ايستادندى و آن گه نظاره آن زنان مىكردند بوقت ركوع يا بعد از سلام. و فى الخبر انّ بعض المنافقين كان يصلّى فى آخر صفوف الرّجال فاذا ركع و سجد رمق النّساء خلفه بلحظه فنزلت هذه الآية...
معنى آنست كه ما مستقدمان در صف اوّل مىدانيم نيّت ايشان و همّت ايشان و فردا ايشان را بآن ثواب دهيم و مستأخران در صف آخر مىدانيم آن ريبة كه در دل ايشان است يعنى منافقان و فردا ايشان را جزاى كردار خود دهيم و لهذا المعنى
قال النبى (ص): «خير صفوف الرجال اولها و شرها آخرها و شر صفوف النساء اولها و خيرها آخرها».
«وَ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ» اى يجمع الاوّل و الآخر يوم القيامة فيريهم اعمالهم و يجزيهم بها، «إِنَّهُ حَكِيمٌ» فى تدبير خلقه فى احيائهم و اماتتهم، «عَلِيمٌ» بهم و باعمالهم.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ» يعنى آدم، «مِنْ صَلْصالٍ» قال ابن عباس: هو الطّين اليابس. و قال قتاده: ييبس فيصير له صلصلة و الصّلصلة الصّوت. قال ابو عبيدة: يقال للطّين اليابس صلصال ما لم تأخذه النّار فاذا اخذته النّار فهو فخار، «مِنْ حَمَإٍ» جمع حمأة و هى الطّين بطول جريان الماء عليه فينتن و يسودّ، «مَسْنُونٍ» اى مصبوب لييبس و السّن الصبّ. و قيل مسنون اى متغيّر من حال الحمأة الى حال الصّلصلة. و قيل متغيّر الرّائحة منتن. و قيل المسنون المصوّر اخذ من سنة الوجه و هى صورته و معنى الآية: خلقنا آدم من طين يابس ذلك الطّين من حماء مصبوب فصار صلصالا.
«وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ» قال الحسن و قتاده و مقاتل: هو ابليس. و قال ابن عباس: آدم ابو البشر و الجان ابو الجنّ و ابليس ابو الشياطين و هم لا يموتون الّا مع ابيهم و الجنّ يموتون و منهم كافر و منهم مؤمن، «مِنْ قَبْلُ» اى من قبل آدم، «مِنْ نارِ السَّمُومِ» السّموم الحارّة المحرقة و سمّيت الرّيح الحارّة سموما لدخولها فى المسامّ. و قال الكلبى: هى نار لا دخان لها و الصّواعق تكون فيها و هى بين السّماء و بين الحجاب فاذا احدث اللَّه امرا خرقت الحجاب فهدّت الى ما امرت فالهدّة الّتى تسمعون خرق ذلك الحجاب. و عن ابن عباس قال: كان ابليس من حىّ من احياء الملائكة يقال لهم الجنّ خلقوا من نار السّموم من بين الملائكة و خلقت الجنّ الّذين ذكروا فى القرآن: «مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ». و قال ابن مسعود: هذه السّموم جزء من سبعين جزءا من السّموم الّتى خلق منها الجان و تلا: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ».
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ» اى ساخلق، «بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ، فَإِذا سَوَّيْتُهُ» عدّلت صورته و اتممت خلقه، «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» فصار بشرا حيّا، «فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ». بدانك نفخ بر خداى عزّ و جل رواست، فعليست از افعال او جلّ جلاله، او را هم فعلست و هم قول، در فعل يكتاست و در قول بى همتا، اگر كند يا گويد بر صفت كمال است و از وى سزا، و اگر نكند يا نگويد برفعت كمالست و از عيب جدا، نفخ اضافت با خود كرد و آدم را بآن مشرّف كرد، حياة آدم بآن حاصل آمد و از ذات بارى جلّ جلاله در ذات آدم جزئى نه همچنانك نفخ عيسى (ع) در مرغ روان گشت و از ذات عيسى در مرغ جزئى نه، اهل تأويل گفتند «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» اجريت فيه من روحى المخلوقة.
و اين نه در اخبار صحاح است و نه در آثار صحابه و سلف و نه گفت مفسران ثقات، تأويل بگذار كه تأويل راه بى راهانست و مايه طغيانست، اقرار و تسليم گوش دار و ظاهر دست بمدار كه راه مؤمنانست و اعتقاد سنيان است و نجات در آنست، يقول اللَّه عزّ و جلّ: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا»، و قال الشافعي (رض): الظاهر املك، قوله: «فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ» يعنى سجود تحيّة و تكرمة، لا سجود صلاة و عادة.
«فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ» الاستثناء صحيح و هو من قوم من الملائكة يقال لهم الجن كما ذكرنا. و قال الحسن الاستثناء منقطع و لم يكن هو من الملائكة و لا طرفة عين. و عن ابن عباس قال: لما خلق اللَّه عزّ و جلّ الملائكة قال: انّى خالق بشرا من طين، فاذا انا خلقته فاسجدوا له، قالوا لا نفعل فارسل عليهم نارا فاحرقتهم، ثمّ خلق ملائكة فقال: انّى خالق بشرا من طين، فاذا انا خلقته فاسجدوا له، قالوا سمعنا و اطعنا الّا ابليس كان من الكافرين الاوّلين، «أَبى أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ» امتنع من ان يكون معهم.
«قالَ يا إِبْلِيسُ ما لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ» موضع آن نصب باسقاط فى، و المعنى مالك فى ان لا تكون مع السّاجدين، ثمّ اظهر العداوة الّتى كان يكتمها فقال: «لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ».
«قالَ فَاخْرُجْ مِنْها» من السّماء و قيل من الجنّة، و قيل من صورة الملائكة، «فَإِنَّكَ رَجِيمٌ» ملعون مطرود. و قيل معنى رجيم اى ان حاولت الرّجوع الى السّماء رجمت بالشّهاب كما يرجم الشّياطين.
«وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ» اى لعنة اللَّه و غضبه، «إِلى يَوْمِ الدِّينِ» اى الى يوم مجازاة العباد.
«قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي» اى ربّ فاذا اخرجتنى من السّماوات، فاخرنى الى يوم تبعث خلقك من قبورهم، يريد ان ينجو من الموت.
«قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ» اى ممّن اخر هلاكه.
«إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» و هو النفخة الاولى حين يموت الخلق كلّهم.
«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي» اى بسبب اغوائك ايّاى، «لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ» لاولاد آدم، الباطل حتى يقعوا فيه، اى ادعوهم بالوسوسة الى المعاصى، «وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ»و لاضلنّهم و احملهم على عصيانك.
«إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» قرأ اهل المدينة و الكوفة و الشّام: بفتح اللام، يعنى الّا من اخلصته لطاعتك و طهرته من الشوائب بتوفيقك فانّه لا سلطان لى عليه. و قرأ الباقون: المخلصين بكسر اللام، يعنى الّا من اخلص لك التوحيد و الطاعة، و اكثر هذه الآيات سبق تفسيرها و ما يتعلّق بها.
«قالَ هذا صِراطٌ» هذا اشارتست باخلاص بنده و طاعتدارى وى ميگويد: اخلاص بنده و طريق عبوديّت صراط مستقيم است، «عَلَيَّ» ان بيّنه و اظهره، پيدا كردن و روشن داشتن آن و راه نمودن بآن بر من يعنى كه هيچ كس راه راست نيافت مگر بتوفيق و ارشاد من و هيچ كس بطريق عبوديّت و اخلاص نرفت مگر بهدايت و ارادت من. و قيل: معناه الحقّ طريقه علىّ و مرجعه الىّ.
و روا باشد كه اين سخن بر سبيل تهديد رانى چنانك كسى را بيم دهى، گويى: علىّ طريقت آرى! راه گذر تو بر منست، تو هر چه خواهى ميكن.
ربّ العزّه ابليس را گفت: طريقهم علىّ و مرجعهم الىّ فاجازى كلا باعمالهم بازگشت همگان با من و راه گذر همگان بر من، هر كس را بكردار خود جزا دهم چنانك سزاى اوست، و گفتهاند اين تهديد على الخصوص ابليس راست، يقول تعالى: «افعل ما شئت فطريقك على».
و قرأ يعقوب: «صِراطٌ عَلَيَّ» بكسر اللام و رفع الياء، اى صراط عال.
باين قراءت معنى آنست كه اين راهيست بلند، بزرگوار، هموار.
«إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» اى ليس لك قوّة على قلوب المخلصين من عبادى، ترا بر دلهاى مخلصان بندگان من توانى و دست رسى نيست. و روا باشد كه باوّل آيت تعلّق دارد، معنى آنست كه عهديست و پيمانى محكم ايشان را بر من كه ترا بر ايشان قوّتى و دست رسى نيست. «إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» اى ليس لك سلطان على قلوب المؤمنين انّ سلطانك على قلوب الغاوين الضّالّين الكافرين.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ» الآية...، خزائن اللَّه فى الارض قلوب العارفين، خداى را جلّ جلاله در زمين خزينها است و آن خزينها دلهاى عارفانست و سرّهاى مريدان، و آنكه در آن خزينها درهاست شب افروز و وديعتهاى گران مايه و بدان آراسته و نگاشته، بعضى بلطايف علم آراسته: دلهاى عالمانست، بعضى بحقايق عقل نگاشته: دلهاى عابدانست، بعضى ببدايع سرّ پرداخته: دلهاى عارفانست. آن گه مهر ربوبيّت بر آن نهاده و در صدف قدم بسته كه: قلوب العباد بين اصبعين من اصابع الرّحمن.
اگر كسى گويد: اين را چه نشانست؟ گوئيم نشان آنست كه تلألؤ شعاع آن جوهر بر جوارح بنده تابد تا همگى وى با خدمت اللَّه پردازد، بشب قيام كند، بروز روزه دارد، پيوسته دلش با طاعت مىگرايد و بخير مىشتابد و برخصت فرو بيايد. از شبهت پاك بود و از حرام دور، در حلال زاهد و از گذشته بدرد و در وقت با انديشه و در باقى عمر لرزان و از دوزخ گريزان، بلقمهاى و خرقهاى راضى، جهان بجهانيان فرو گذاشته و با خدمت اللَّه پرداخته، تن در اشتياق سوزان و دل بدوست يازان و جان در دوست خندان.
پير طريقت گفت: الهى از جود تو هر مفلسى را نصيبى است، از كرم تو هر دردمندى را طبيبى است، از سعت رحمت تو هر كسى را بهره ايست، از بسيارى صوب برّ تو هر نيازمندى را قطرهايست، بر سر هر مؤمن از تو تاجيست، در دل هر محبّ از تو سراجيست، هر شيفتهاى را با تو سر و كاريست، هر منتظرى را آخر روزى شرابى و ديداريست.
«وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ» بوقت ربيع كه نظر حق بدنيا رسد و عالم بنازد باد لواقح فرو گشايند، بندهاى بسته بر گشايند، عروق اشجار را دهن باز كنند تا شاخههاى آن از راه عروق آب كشد و ميوه لطيف آرد. همچنين ربّ العزّه بنظر مهر و محبت بدل بنده مؤمن نگرد، باد عنايت فرو گشايد، راه سمع و طاعت بوى بر گشايد، تا شايسته قبول موعظت گردد، بتوبه و انابت بحق باز گردد، راغب در خدمت، مشغول بعبادت، مداوم بر ذكر حق، مواظب بر قهر نفس، در گوش نداء برّ پيوسته، شكوفه اميد رسته، ميوه طمع بر شاخ فضل بسته، اينت آثار باد عنايت، اينت روايح نسيم كرامت. يقول اللَّه تعالى: «وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ» اذا هبّت رياح الكرم على اسرار العارفين اعتقهم من هواجس انفسهم و رعونات طبايعهم و فساد اهوائهم و مراداتهم و يظهر فى القلوب نتائج الكرم و هو الاعتصام باللّه و الاعتماد عليه و الانقطاع عمّا سواه. نشان سعادت بنده آنست كه از مهبّ توفيق ناگاه باد عنايت در آيد، ابر معاملت فراهم آرد، پس آن ابر بدرياى عين يقين فرو شود، آب ندامت بر گيرد، برق ذكر بدرخشد، رعد ارادت بنالد، باران فكرت ببارد، صحراء دل از آن باران زنده گردد، فذلك قوله: «يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» بنده بهمگى بحق باز گردد با نفسى مرده در خود، دلى زنده بحق، زبانى گشاده بذكر، جانى زنده بمهر:
«وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ» نحيى قلوب العارفين بالمشاهدة و نميت نفوسهم بالمجاهدة. دلهاى عارفان بمشاهدت زنده گردانيم و تنهاشان بمجاهدت مرده، نفس حجاب دلست، تا اين حجاب در پيش دلست، دل از مشاهدات محروم است، باز كه نفس از روى مجاهدت بر وفق شريعت كشته گردد، زندگى دل آغاز كند، هدايت در رسد، مشاهدت در پيوندد، «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» و يقال نحيى المريدين بذكرنا و نميت العارفين بهجرنا.
«وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ» الآية...، المستقدمون: المسارعون فى الخيرات، و المستأخرون: المتكاسلون عن الخيرات. و يقال معناه: عرفنا الرّاغبين فينا و المعرضين عنّا.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ» الآية...، روى انّ ابن عمر كان يتّخذ المجالس، فقال كعب لرجل من جلسائه سل ابن عمر من ما ذا خلق اللَّه آدم؟ فقال ابن عمر: خلق اللَّه آدم من خمسة اشياء: من الطّين و الماء و النّار و النّور و الرّيح، فلمّا اجاب ابن عمر قال كعب جالسوه: فانّه رجل عالم. مفهوم خبر آنست كه ربّ العالمين آدم را كه بيافريد از پنج چيز آفريد: از گل و آب و آتش و نور و باد. حكمت در اين آنست كه ربّ العزّه هر چه آفريد از خلق خويش از يك جنس آفريد، فريشتگان را از نور آفريد و جانّ را از نار آفريد، و هما نور العزّة و نار العزة و من ها هنا اقسم ابليس بالعزّة لانّه خلق من نار العزّة و الملائكة من نور العزّة، و مرغان را از باد آفريد و دواب و حشرات زمين را از خاك آفريد و خلق دريا را از آب آفريد، هر يكى را از جنسى مفرد آفريد و آدم را از جمله اين اجناس آفريد تكريم و تشريف وى را تا بر همه خلق عالم فضل دارد، همه او را مسخّراند و او بر همه مسلّط، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ... الى قوله: وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا».
۳ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ (۴۳)» و دوزخ وعدهگاه ايشانست همگان.
«لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ» آن را هفت در است، «لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (۴۴)»هر درى را از ايشان باز بخشيده.
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (۴۵)» پرهيزكاران در بهشتهااند و چشمهها.
«ادْخُلُوها بِسَلامٍ» در رويد در آن بسلامت، «آمِنِينَ (۴۶)» ايمن.
«وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ» و بيرون ستانيم ما از دلهاى ايشان، «مِنْ غِلٍّ» از كژى و نبايستى و ناساختن با هم، «إِخْواناً» برادران، «عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ (۴۷)» بر تختها رويها فرا روى.
«لا يَمَسُّهُمْ فِيها نَصَبٌ» نرسد بايشان در آن ماندگى، «وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ (۴۸)» و نه هرگز ايشان را از آنجا بيرون كنند.
«نَبِّئْ عِبادِي» آگاه كن بندگان مرا، «أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (۴۹)» كه من كه منم آمرزگار و مهربانم.
«وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ (۵۰)» و كه عذاب من عذابى دردناكست.
«وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ (۵۱)» و خبر كن ايشان را از مهمانان ابراهيم.
«إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ» آن گه كه برو در شدند، «فَقالُوا سَلاماً» او را سخنى گفتند نيكو «قالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ (۵۲)» گفت ما از شما مىترسيم.
«قالُوا لا تَوْجَلْ» گفتند مترس، «إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ (۵۳)» ما بشارت دهيم ترا به پسرى دانا.
«قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي» گفت مرا بشارت مىدهيد؟، «عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ» بر سر آنچ بمن رسيد از پيرى، «فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (۵۴)» بچه چيز مرا بشارت مىدهيد.
«قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ» گفتند ترا بشارت مىدهيم براستى، «فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ (۵۵)» نگر كه از نوميدان نباشى.
«قالَ» گفت، «وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ» و آن كيست كه نوميد بود از بخشايش خداوند خويش، «إِلَّا الضَّالُّونَ (۵۶)» مگر گمراهان.
«قالَ فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ (۵۷)» گفت كار شما چيست اى فرستادگان؟
«قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ (۵۸)» گفتند ما را فرستادند بآن گروه بدان.
«إِلَّا آلَ لُوطٍ» مگر لوط و هم دينان او، «إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ (۵۹)» كه ما برهانندگان ايشانيم همه.
«إِلَّا امْرَأَتَهُ» مگر زن او، «قَدَّرْنا» تقدير كرديم، «إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ (۶۰)» كه زن ازيشان بود كه باز ماندگانند.
«فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ (۶۱)» چون بلوط و هم دينان او آمدند فرستادگان.
«قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ (۶۲)» گفت ايشان را شما را نمىشناسم.
«قالُوا بَلْ جِئْناكَ بِما كانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ (۶۳)» گفتند بلكه بتو بآن آمدهايم تا آنك ايشان در آن بشكاند.
«وَ أَتَيْناكَ بِالْحَقِّ» و بتو راستى آورديم.
«وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (۶۴)» و ما راست گوئيم.
«فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ» كسان خويش را بشب بيرون بر، «بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» كه پاسى از شب بگذرد، «وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ» و بر پى كسان خويش مىرو، «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ» و هيچكس از شما باز پس منگريد، «وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ (۶۵)» و برگذريد آنجا كه مىفرمايند شما را.
«وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ» و باو پيغام گزارديم، «ذلِكَ الْأَمْرَ» آن كار، «أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ» كه بيخ و دنبال اين قوم بريد نيست، «مُصْبِحِينَ (۶۶)» آن گه كه مى در بامداد شوند.
«وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ» و آمدند اهل شارستان، «يَسْتَبْشِرُونَ (۶۷)» شادى مىبردند.
«قالَ إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي» گفت كه اين مهمانان منند، «فَلا تَفْضَحُونِ (۶۸)» مرا رسوا مكنيد.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ (۶۹)» و از خداى بترسيد و مرا خجل مكنيد.
«قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ (۷۰)» گفتند نه ترا بآزردهايم از جهانيان.
«قالَ هؤُلاءِ بَناتِي إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (۷۱)» گفت اين دختران مناند اگر مسلمان شويد بشما دهم.
«لَعَمْرُكَ» بزندگانى تو، «إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ (۷۲)» كه ايشان در مستى خويش سر در نهادهاند.
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ (۷۳)» عذاب ايشان را فرا گرفت بوقت بر تابيدن روز.
«فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها» كرديم زبر آن زير آن، «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ (۷۴)» و بر ايشان بارانيديم سنگها از گل و سنگ.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ» در آن نشانها آشكار است، «لِلْمُتَوَسِّمِينَ (۷۵)» ايشان را كه نيك بزيركى درنگرند در كار ايشان.
«وَ إِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ (۷۶)» و آنك بر راه قافله و كاروانست.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ (۷۷)» در آن نشانى آشكار است گرويدگان را.
«وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ (۷۸)» مردمان ايكه سخت ستمكاران بودند.
«فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ» تا كين ستديم از ايشان، «وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ (۷۹)» و آن هر دو بر راه گذر خلقند پيدا و روشن.
«وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ (۸۰)» دروغ زن گرفتند مردمان حجر پيغامبران را.
«وَ آتَيْناهُمْ آياتِنا» و ايشان را نشانهاى خود داديم «فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (۸۱)» از آن روى گردانيده بودند.
«وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً» و از سنگهاى كوهها خانهها مىبريدند و مىتراشيدند، «آمِنِينَ (۸۲)» تا جاويد مانند بى بيم.
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ» فرا گرفت ايشان را بانگ، «مُصْبِحِينَ (۸۳)» كه مى در بامداد شدند.
«فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (۸۴)» نه آن خانههاى سنگين بكار آمد ايشان را نه آنچ ساخته بودند و كرده. «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما» نيافريديم آسمان و زمين را و آنچ ميان آنست، «إِلَّا بِالْحَقِّ» مگر بفرمان روان بى انباز، «وَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ» و رستاخيز آمدنيست، «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ (۸۵)» فرا گذار فرا گذاشتن نيكو.
«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ (۸۶)» كه خداوند تو آن آفريدگار است بهمه چيز دانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» اى موعد الجنّ و الانس جميعا.
و قيل يريد ابليس و من تبعه من الغاوين الّذين وعدوا النّار.
«لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ» اى لجهنّم سبعة اطباق طبق فوق طبق لكلّ باب يدخل المعذّبون فيها، فذلك قوله: «لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ» ان من اتباع ابليس، «جُزْءٌ مَقْسُومٌ» اى نصيب مفرز معلوم على قدر منزلته فى الذّنب: قرأ ابو بكر: جزء مثقّلا مهموزا.
دوزخ هفت درك است زبر يكديگر، هر دركى را درى است كه اهل آن درك بآن در درشوند: درك اوّل جهنّم است سمّيت جهنّم لانّها تتجهّم فى وجوه الخلق، اين جهنّم جاى عاصيان امّت احمد (ص) است، ايشان كه اهل توحيدند امّا گنه كارانند بقدر گناه ايشان را درين جهنّم عذاب كنند و بعاقبت بيرون آيند و ببهشت شوند و عذاب ايشان از تبش آتش بود نه از عين آتش كه درين درك عين آتش نباشد، فاذا خرج منها اهل التّوحيد جعلت طبقا على سائر الدّركات.
درك دوم لظى است و هى التي تتلظّى اى تتلهّب. و قيل تتلظّى اى تتغيّظ على اهلها، اين درك دوّم جاى جهودان است، يقول اللَّه تعالى: «كَلَّا إِنَّها لَظى نَزَّاعَةً لِلشَّوى».
درك سيم حطمه است و هى الّتى تحطم ما فيها اى تكسر. ترسايان درين درك باشند، قال اللَّه تعالى: «لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ».
درك چهارم سعير است و السّعير هى المسعورة اى الموقدة غاية الايقاد، و السّعر النّار بعينها، صابيان درين درك باشند، قال اللَّه تعالى: «فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِيرِ».
درك پنجم سقر است و هى التي تسقر اى تذيب ما القى فيها و سقرات الشّمس حرّها، اين سقر جاى مجوس است، قال اللَّه تعالى: «ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ» درك ششم جحيم است و الجحيم ما عظم من النّار، و جاحم النّار هو الموضع الشّديد الحر، مشركان عرب درين درك باشند، قال اللَّه تعالى: «وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ».
درك هفتم هاويه است و هى الّتى تهوى باهلها اى تهلكهم. و قيل من الهوّة و هى الوهدة العظيمة، اين درك هفتم درك اسفل است جاى منافقان كفار، چنانك رب العزّه گفت: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» و از عظيمى و صعبى كه اين هاويه هست ربّ العالمين در وصف آن مبالغت كرد گفت: «فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ نارٌ حامِيَةٌ» گفتهاند كه اين هفت درك دوزخ زير همه مخلوقاتست و اضيق المواضع آنست، يقول اللَّه تعالى: «وَ إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً». و گفتهاند كه هيأت و شكل عالم بر مثل صنوبر است، هر چه بالاتر، آن فراختر و هر چه زيرتر، آن تنگ تر. عرش عظيم بالاى مخلوقاتست، لا جرم فراخ تر همه مخلوقاتست و دوزخ زير مخلوقات، لا جرم تنگ ترين همه جايهاست. و يروى فى بعض الاخبار انّ الارض على قرنى الثّور و قوائم الثّور على ظهر الحوت و الحوت على الثّرى و الثّرى على الصّخرة و الصّخرة على النّار مطبقة و هذه الصّخرة اسمها سجّين و عندها تكون كبت اهل النّار و ارواح اهل الشّقاوة.
و عن ابى هريرة قال: بينما نحن عند رسول اللَّه (ص) اذ سمعنا وجبة ففزعنا منها فقال: هل تدرون ما هذه؟ قلنا لا، قال: هذا حجر كان فى اعلى جهنّم فلم يزل يهوى حتّى وقع فى اسفلها منذ سبعين عاما.
در خبر است كه رسول خداى (ص) در مسجد مدينه نماز مىكرد، زنى اعرابيّه بگذشت، رسول (ص) را ديد كه در نماز بود تنها، در دل آن زن افتاد كه بر متابعت رسول خدا دو ركعت نماز كند تا سعيد ابد گردد، هم چنان كرد و رسول خدا (ص) از وى خبر نداشت و در نماز اين آيت همىخواند: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» آن اعرابيّه كه اين از رسول خداى شنيد بيفتاد و بيهوش شد، رسول خدا چون آن حسّ و حركت بگوش وى رسيد و جوش دل وى بشنيد از نماز فارغ شد، بلال را گفت: علىّ بماء، آب خواست و بر روى وى مىريخت تا بهوش باز آمد، آن گه رسول گفت: يا هذه ما حالك؟
اى زن ترا چه بود و چه رسيد؟ گفت يا رسول اللَّه ترا ديدم كه نماز مىكردى تنها، مرا آرزو خاست كه دو ركعت نماز بر متابعت بتو بگزارم، يا رسول اللَّه آنچ ميخواندى از كتاب خدايست يا خود تو مىگويى؟ گفت يا اعرابيّه: بل هو فى كتاب اللَّه المنزل، در كتاب خداست و گفته خداست. گفت يا رسول اللَّه: هر عضوى از اعضاى من آن را عذاب كنند بهر درى از درهاى دوزخ؟ گفت يا اعرابيه: لكلّ باب منهم جزء مقسوم يعذب على كل باب على قدر اعمالهم، فقالت و اللَّه انّى امرأة مسكينة ما لى مال و ما لى الّا سبعة اعبد اشهدك يا رسول اللَّه انّ كلّ عبد منهم على كلّ باب من ابواب جهنّم حرّ لوجه اللَّه تعالى. فاتاه جبرئيل، فقال يا رسول اللَّه: بشر الاعرابيّة انّ اللَّه قد حرّم عليك ابواب جهنّم كلّها و فتح لك ابواب الجنّة كلّها.
قوله: «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ، ادْخُلُوها» اى يقال لهم: «ادْخُلُوها بِسَلامٍ» اى بسلامة من النّار و من الآفات. و قيل بسلام بتحيّة منّا تصحبكم، «آمِنِينَ» من المرض و الموت فيها و الخروج منها.
روى اسامة بن زيد قال سمعت رسول اللَّه (ص) و ذكر الجنّة يوما فقال: «الا مشمر لها هى و رب الكعبة ريحانة تهتز و نور يتلألأ و نهر مطرد و زوجة لا تموت فى حبور و نعيم فى مقام ابدا».
«وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» مىگويد هر چه كژى و ناراستى بود از دلهاى ايشان برون ستديم و پاك كرديم و روا باشد كه اين در دنيا بود، و مراد باين صحابه رسول است كه ربّ العزّه دلهاى ايشان از كينه و عداوت پاك كرد و ميان ايشان دوستى افكند چنانك گفت: «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ» و روا باشد كه اين در بهشت باشد، ربّ العزّه دلهاى بهشتيان پاك گرداند از آن غدر و خيانت و حسد و بخل كه در دنيا با ايشان بود.
روى فى بعض الاخبار انّه يخلص المؤمنون من النّار فيحبسون على قنطرة بين الجنة و النّار و يقتصّ لبعضهم من بعض مظالم كانت بينهم فى الدّنيا، ثمّ يؤمر بهم الى الجنّة و قد نقوا و هذّبوا و خلصت نيّاتهم من الاحقاد.
«إِخْواناً» نصب على الحال، «عَلى سُرُرٍ» جمع سرير «مُتَقابِلِينَ» بالوجوه يرى بعضهم بعضا و لا يرى بعضهم قفا بعض. و قيل متقابلين بالمودة و المحبّة.
«لا يَمَسُّهُمْ فِيها» فى الجنّة، «نَصَبٌ» تعب، «وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ» فانّ تمام النّعمة بالخلود.
روى عن على بن الحسين بن على (ع) انّ هذه الآية نزلت فى ابو بكر و عمر و على قال: و اللَّه انّها لفيهم نزلت و فيمن نزلت الّا فيهم، فقيل و اىّ غل هو؟ فقال: غلّ الجاهليّة انّ بنى تميم و عدى و بنى هاشم كان بينهم فى الجاهليّة ما كان فلما اسلم هؤلاء القوم تحابّوا فاخذت أبا بكر الخاصرة فجعل علىّ (ع) يسخّن يده و يكمد بها خاصرة ابى بكر فنزلت الآية.
و روى عن على (ع) انّه كان يقول فينا اهل بدر نزلت هذه الآية و قال له رجل اللَّه اعدل من ان يجمع بينك و بين طلحة و الزّبير فى الجنّة و قد سلا عليك السّيف، فقال مه بفيك التراب ان لم نكن اصحاب هذه الآية فمن هم.
«نَبِّئْ عِبادِي» اى اخبر يا محمّد عبادى، «أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» استر على ذنوبهم اذا تابوا منها فلا اعذّبهم بها.
«وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ» لمن اصرّ على ذنوبه و لم يتب منها. و قيل انّى انا الغفور الرّحيم لمن استغفر و انّ عذابى هو العذاب الاليم لمن استكبر.
رسول خداى (ص) روزى بياران برگذشت و ايشان مىخنديدند و با يكديگر مطايبت مىكردند، رسول خدا گفت:«أ تضحكون و بين ايديكم الجنة و النار، لا اريكم تضحكون»
ايشان را بيم داد گفت چه جاى آنست كه شما خنديد و طيبت كنيد، چون ميدانيد كه بهشت و دوزخ شما را در پيش است، مبادا كه ازين پس شما را بينم خندان. ياران همه در خود افتادند رنجور و دل تنگ، رسول خداى (ص) چون پارهاى رفته بود باز آمد، گفت: انّى لمّا خرجت جاء جبرئيل (ع) فقال يا محمّد يقول اللَّه عزّ و جلّ لم تقنط عبادى «نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» و انگه باين فرو بگذاشت تا بنده يكبارگى ايمن ننشيند گفت: «وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ».
و عن قتادة قال بلغنا ان نبىّ اللَّه (ص) قال: «لو يعلم العبد قدر عفو اللَّه لما تورع عن حرام و لو يعلم قدر عذابه لبخع نفسه بالعبادة».
و عن ابى هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): «لو يعلم المؤمن ما عند اللَّه من العقوبة ما طمع فى جنة ابدا و لو يعلم الكافر ما عند اللَّه من الرحمة ما قنط من رحمته ابدا».
«وَ نَبِّئْهُمْ» اى اخبر امّتك، «عَنْ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ» يعنى اضيافه كقوله: «وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ» يعنى الخصوم لانه مصدر يصلح للواحد و الجمع و المذكر و المؤنّث و هم الملائكة الّذين اتوه للبشرى بالولد و لا هلاك قوم لوط.
«إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً» تقديره سلمت سلاما بمعنى الدّعاء له.
و قيل سلّموا سلاما، «قالَ» ابرهيم، «إِنَّا مِنْكُمْ» اى انا و اصحابى منكم،«وَجِلُونَ» خائفون اذ لم تنالوا من طعامنا.
«قالُوا لا تَوْجَلْ» لا تخف، «إِنَّا نُبَشِّرُكَ» قرأ حمزة: «نبشرك» بفتح النّون و ضمّ الشين مخفّفة و قرأ الباقون: «نُبَشِّرُكَ» بضمّ النّون و كسر الشّين مشدّدة، و هما لغتان و المعنى واحد، يقال بشرت فلانا و بشرته، «بِغُلامٍ» يعنى اسحاق (ع)، «عَلِيمٍ» اى اذا بلغ كان عليما نبيّا يعنى يعيش حتّى يعلم لانّ الطّفل ليس من اهل العلم فكانت بشارتهم بالولد و ببقاء الولد.
«قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ» اى على ما مسّنى من الكبر و العرب تضع على موضع بعد يعنى ابشرتمونى بعد ما مسّنى من الكبر، «فَبِمَ تُبَشِّرُونَ» اى فباىّ شىء تبشرونى أ على حالى هذه من الكبر أم يعاد الىّ شبابى. نافع و ابن كثير: «تبشرون» بكسر نون خوانند، امّا نافع نون بتخفيف گويد و ابن كثير بتشديد، على معنى تبشروننى فادعم ابن كثير النون الاولى و هى نون الجمع فى النّون الثانية فبقى تبشرونى و حذف نافع الثانية من النّونين تخفيفا فبقى تبشرونى و انّما حذف الثّانية لانّ الاولى علامة الرّفع و لانّ الثّانية زائدة قد تحذف كثيرا لانّ حرف الضّمير هو الياء دون النّون ثمّ انّ التّكرار بالثّانية وقع، قال الشاعر:
و ابن كثير و نافع هر دو موافقاند در حذف ياء ضمير از تبشرون، حذفاها و اكتفيا بالكسرة، باقى قرّاء «تبشرون» خوانند بفتح نون بى تشديد و وجهش آنست كه بر يك نون اقتصار كردهاند و آن نون علامت رفع است در فعل جماعت و آن مفتوح باشد لا محاله، و ضمير مفعول درين قراءت محذوفست، و حذف ضمير المفعول به كثير فى الكلام و در تشديد شين درين كلمه خلاف نيست.
«قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ» اى بالصّدق. و قيل بامر اللَّه. «فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ» اى الائسين من الولد.
«قالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ» بكسر نون قراءت بصرى و كسايى است، باقى بفتح نون خوانند، دو لغتند بمعنى يكسان، يقال: قنط يقنط و قنط يقنط اذا يئس يقول: و من ييأس، «مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ» الّذين يجهلون قدرة اللَّه و لا يعرفون سعة رحمة اللَّه.
«قالَ فَما خَطْبُكُمْ» اى فما شأنكم، «أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ» علم انّ اللَّه عزّ و جلّ لم يرسل اثنى عشر ملكا للبشارة بالغلام فحسب بل انّهم امروا بامر غير البشرى.
«قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ» اى مشركين.
«إِلَّا آلَ لُوطٍ» يعنى اهله المؤمنين و هم ابنتان و امرأة سوى الغابرة، «إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ» ممّا يعذّب به القوم. قرأ حمزة و الكسائى و يعقوب: «لَمُنَجُّوهُمْ» باسكان النّون و تخفيف الجيم و هو من: انجى ينجى نقل بالالف من: نجا ينجو، فمنجوهم مفعلوهم من النّجاة قال اللَّه تعالى: «وَ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا» و قال: «فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ» و قرأ الباقون: «لَمُنَجُّوهُمْ» بفتح النون و تشديد الجيم، و الوجه انّه من: نجى ينجى تنجية و هو ممّا عدى بالتّضعيف من نجا قال اللَّه تعالى: «وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً».
«إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا» بتخفيف الدّال قرأها ابو بكر عن عاصم وحده ها هنا و فى النّمل و قرأ الباقون: «قَدَّرْنا» بتشديد الدّال، و الوجه انّ قدرت بالتخفيف و قدّرت بالتشديد بمعنى واحد الّا انّ قدرت بالتشديد هو الاشهر فى هذا المعنى و الاكثر فى الاستعمال، قال اللَّه تعالى: «وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً» و قال: «وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها». «إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا» اى قضينا، «إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ» اى الباقين فى العذاب.
«فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ» انّما قال آل لوط و هم اتوا لوطا لانهم كانوا فى بلدة واحدة. و قيل آل لوط يريد شخصه كما فى الخبر: «و بارك على آل ابرهيم» و عنى به ابرهيم.
«قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ» اى لا اعرفكم. و قيل معناه انكرت مجيئكم و كرهته و انّما قال ذلك لخوفه عليهم من قومه، چون لوط از آمدن ايشان انكارنمود، ايشان جواب دادند گفتند: «بَلْ جِئْناكَ» اين بل ردّ انكار ايشانست، اى لسنا بمنكرين بل نحن ملائكة قد جئناك، «بِما كانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ» اى جئناك لنراك فيهم ما كانوا يشكّون من العذاب انّه نازل بهم.
«وَ أَتَيْناكَ بِالْحَقِّ» اين هم جواب سخن لوط است كه ايشان را گفت: بهم اتيتمونى و من اين تقولون لى ما تقولون؟ بچه آمديد و از كجا مىگوئيد آنچ مىگوئيد؟ ايشان گفتند: براستى آمديم و راستى بتو آورديم و بفرمان اللَّه تعالى آمديم و عذاب آورديم، تو هيچ اندوه مدار و مترس كه ما راست گويانيم.
«فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» الاسراء لا يكون الّا بالليل الّا انّ قوله «بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» يدلّ على ذهاب كثير من اللّيل. قرأ ابن كثير و نافع: فاسر موصولة الالف، و قرأ الباقون: فاسر بقطع الالف و هما لغتان فى سير اللّيل سرى و اسرى بمعنى واحد و كلاهما لازم و يعديان بالباء كما عدّيا ها هنا بالباء فى قوله: «بِأَهْلِكَ» و المعنى: قالت الملائكة للوط اخرج اهلك من هذا البلد فى جوف اللّيل، «وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ» اى امش وراءهم، «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ» لينظر ما وراه، يعنى لئلا يرى عظيم ما ينزل بقومه من العذاب فيرحمهم. و قيل لئلا يقع الشغل به عن المضىّ. و قيل لئلا يصيبهم ممّا اصابهم، «وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ» اى حيث يقول لكم جبرئيل يعنى الشام، و قيل مصر.
«وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ» اى اعلمناه و اوحينا اليه و اخبرناه ذلك الامر الّذى اخبرته الملائكة ابرهيم من عذاب قومه و هو: «أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ» اى اصلهم و آخرهم، «مَقْطُوعٌ» مستأصل، «مُصْبِحِينَ» وقت دخولهم فى الصبح. و قيل معنى: و قضينا اليه فرغنا الى لوط من ذلك الامر و اخبرناه انّ دابر هؤلاء مقطوع مصبحين.
«وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ» يعنى سدوم، «يَسْتَبْشِرُونَ» باضياف لوط طمعا منهم فى ركوب الفاحشة. قال عطاء بن ابى رياح: ظهرت امرأة لوط على سطح فلوّحت الى القوم يعلمهم بالاضياف. و قيل بعثت اليهم و كانت العلامة بينها و بينهم اطعمونا ملحا فيعرفون ما تريد.
«قالَ» لوط، «إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي» و حقّ على الرّجل اكرام ضيفه، «فَلا تَفْضَحُونِ» بالتّعرض لهم بمكروه.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ» ان يحلّ بكم عقابه، «وَ لا تُخْزُونِ» اى لا تهينونى و لا تخجلونى و ذلك قبل ان اخبروه بانّهم ملائكة فلمّا رأت الملائكة دهش لوط اشفاقا على ضيفه، قالوا يا لوط انّا رسل ربّك لن يصلوا اليك، فلمّا قال لوط هؤلاء ضيفى.
«قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ» اى عن ضيافة الغرباء فانّا نغلبك عليهم و نريد منهم الفاحشة و كانوا يقصدون بفعلهم الغرباء.
«قالَ هؤُلاءِ بَناتِي» ازوّجهنّ ايّاكم ان اسلمتم فأتوا النّساء الحلال و دعوا ما حرّم اللَّه عليكم من اتيان الرّجال، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» ما آمركم به. قال الحسن: ان كنتم فاعلين، كناية عن الجماع يعنى ان كنتم فاعلين هذا الشّأن فأتوا النساء الحلال، و قيل اراد ببناته نساء امّته لانّ نساء امّة كلّ نبىّ بمنزلة بناته و ازواجه بمنزلة امّهاتهم و لهذا قيل كلّ نبى كالولد لامّته.
«لَعَمْرُكَ» اى لحيوتك يا محمّد، مفسران گفتند ربّ العزّه هرگز بحياة هيچكس از آدميان سوگند ياد نكرد مگر بحياة محمد (ص)، تشريف و تفضيل وى را بر همه خلق. و بهذا قال ابو الجوزاء: ما سمعت اللَّه عزّ و جل حلف بحياة احد غيره (ص). و قيل: «لَعَمْرُكَ» رفع بالابتداء و خبره محذوف، تقديره لعمرك قسمى. و قيل معناه و حقّك كما تقول لعمر اللَّه اى حقّه، و العمر و العمر بقاء الحىّ و لا يستعمل فى القسم الّا مفتوحا، و قول العرب: عمرك اللَّه، اى اسأل اللَّه ان يعمرك.
قال بعض شعراء العرب حين انكحت الثّريّا بنت سعيد بن زيد و كان يشبب بها من سهيل بن عبد الرّحمن بن عوف:
سهيل نجم كبير يطلع تحت مرزم الجوزاء، يظهر على وجه بحر اليمن اذا ارتفع المرزم، يقال انه مسخ ملك كان باليمن كان صاحب مكس يقال انّه اوّل من وضع العشور فمسخ عقوبة و صعد به عبرة كما قيل فى الزّهرة.
«إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ» اين ها و ميم روا باشد كه ضمير قريش نهند و روا باشد كه ضمير قوم لوط بود و معنى سكرت جهلست و ضلالت و غفلت و «يَعْمَهُونَ» آنست كه سر در نهند بگزاف كارى و تباه كارى و بى راهى همىروند.
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ» اى العذاب. و قيل صاح بهم جبرئيل صيحة اهلكتهم، «مُشْرِقِينَ» داخلين فى وقت شروق الشّمس و ذلك انّ تمام الهلاك كان مع اشراق الشّمس، يقال: شرقت الشّمس اذا طلعت و اشرقت اذا اضاءت. و قيل اشرق الرّجل صادف شروق الشّمس.
«فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها» اى صيرنا اعلا المدينة اسفلها و ذلك انّ جبرئيل (ع) رفعها بجناحه الى السّماء ثم قلّبها، «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً» فيه قولان: احدهما رفعه جبرئيل الى السّماء و امطروا حجارة ثمّ قلّبها و الثّاني على الغائبين من البلد، «مِنْ سِجِّيلٍ» من السّماء الدّنيا، و قد سبق بيان هذه الآيات فى سورة هود.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»، اى للنّاظرين المتأمّلين المعتبرين. قال اهل اللّغة توسّمت الشّىء نظرت اليه حتّى تبيّنت حقيقة سمته و وسمه و هو العلامة.
قال النبى (ص): «اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللَّه» ثمّ قرأ: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»، و قال (ص): «ان للَّه عبادا يعرفون الناس بالتوسم».
«وَ إِنَّها» يعنى مدينة قوم لوط، «لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ» على طريق قومك الى الشام و هو طريق لا يندرس و لا يخفى. و قيل مقيم معلوم معبّد دائم السّلوك.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ» اى لعبرة للمصدّقين، يعنى انّ المؤمنين اعتبروا بها.
«وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ» اى كافرين و الايكة الشجرة المتكائفة، اى الملتفّة و جمعها ايك . و قيل الايكة اسم النّاحية و ليكة اسم المدينة كمكّة و بكّة. و قيل كانوا اصحاب غياض و رياض و اشجار و انهار يأكلون فى الصّيف الفاكهة الرّطبة و فى الشّتاء اليابسة.
«فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ» اى كذّبوا شعيبا، فانتقمنا منهم اى اهلكناهم و عذّبناهم و ذلك انّ اللَّه عزّ و جل سلّط عليهم الحرّ سبعة ايّام لا يمنعهم منه شىء ثمّ بعث عليهم ظلّة كسحابة فالتجاؤا الى ظلّها يلتمسون الرّوح فبعث اللَّه عليهم منها نارا فاحرقتهم، «وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ» جمهور المفسرين على انّ الكناية تعود الى قريتى قوم لوط و شعيب. اى انّهما على ممرّ السّابلة و الامام الطريق يامّه كلّ احد. و قيل الكناية ترجع الى لوط و شعيب، اى «إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ» طريق من الجنّة واضح. و قيل الخبر بهلاك قوم لوط و اصحاب الايكة لمكتوب فى امام مبين، و هو اللّوح المحفوظ.
بدانك لفظ امام در قرآن بر پنج وجه آيد: يكى امامست مقتداى خير كه مردم بوى اقتدا كنند چنانك ربّ العزّه گفت ابراهيم را: «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» يعنى قائدا فى الخير يقتدى بسنّتك و هديك، همانست كه در سورة الفرقان گفت: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً» يعنى قادة فى الخير يقتدى بنا. وجه دوم امامست بمعنى نامه كردار بندگان، كقوله: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» اى بكتابهم الّذى عملوا فى الدّنيا. وجه سوم لوح محفوظ است، كقوله: «وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ» يعنى اللّوح المحفوظ. وجه چهارم تورات است، كقوله فى سورة هود: «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً» يعنى التورية اماما يقتدى به و رحمة لمن آمن به، همانست كه در سورة الاحقاف گفت: «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً» يعنى التّوراة. پنجم امام بمعنى طريقست، كقوله فى هذه السّورة:«وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ» اى لبطريق واضح.
«وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ» الحجر ديار ثمود و هو واد بين المدينة و الشام، كذّبوا رسلهم يعنى صالحا و انّما قال كذّبوا المرسلين و رسولهم صالح وحده لانّ من كذّب رسولا فقد كذّب جميع الرّسل.
«وَ آتَيْناهُمْ آياتِنا» يعنى النّاقة كما قال: «هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً» فخرجها على لفظ الجمع، قيل يريد بها النّاقة و ولدها و البئر التي كانت تشرب منها. و قيل انزلت اليهم آيات من كتاب اللَّه. و قيل يريد بها نصب الادلّة، «فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ» اى اعرضوا عنها فلم ينظروا فيها و لم يستدلّوا بها على صدق صالح.
«وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ» ينقبون الجبال و يتّخذون فيها مساكن، و قيل يبنون من الحجارة، «بُيُوتاً آمِنِينَ» يعنى من الخراب و وقوع الجبل عليهم، و قيل من العذاب، و قيل من الموت.
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ» اى العذاب، «مُصْبِحِينَ» فى اليوم الرّابع وقت الصبح.
«فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ» اى ما دفع عنهم عذاب اللَّه اموالهم و مساكنهم و قوتهم، و قيل ما كانوا يكسبون من الشرك و الاعمال الخبيثة.
روى عبد اللَّه بن عمرو جابر بن عبد اللَّه قالا مررنا مع النبى (ص) على الحجر فقال لنا رسول اللَّه (ص): «لا تدخلوا مساكن الذين ظلموا انفسهم الا ان تكونوا باكين حذرا ان يصيبكم مثل ما اصابهم» ثمّ قال: «هؤلاء قوم صالح اهلكهم اللَّه عز و جل الا رجلا فى حرم اللَّه منعه حرم اللَّه من عذاب اللَّه»، قيل من هو يا رسول اللَّه؟ قال: ابو رغال و اليه ينسب ثقيف، ثمّ اسرع رسول اللَّه (ص) حتّى خلّفها.
«وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ» اى ما خلقنا الخلائق الّا بالعدل و الانصاف و لم نهلك من تقدّم ذكرهم الّا بعد اقامة الحجّة عليهم. مى گويد ما خلايق كه آفريديم بخداوندى و پادشاهى خويش آفريديم، بعزّت و قدرت خويش، بعدل و انصاف خويش، بفرمان روان و دانش تمام، بى شريك و انباز، بى نظير و بى نياز، آنچ آفريديم بحكمت، آفريديم بارادت نه بحاجت، و آنچ هلاك كرديم بعدل، هلاك كرديم بعد از اقامت حجّت، ما آن خداونديم كه ظلم نپسنديم و بى حجّت عذاب نفرستيم: «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا»، «وَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ» اى الجزاء قريب، «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ» فلا تعجل عليهم، نسختها آية القتال، و الصّفح الجميل الاعراض كقوله: «فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلًا، وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا». و قيل هو كقوله تعالى: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ» و قيل اصفح حيث الصّفح ادعى الى الايمان، و اخشن حيث الخشونة اولى.
«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلَّاقُ» لجميع الموجودات، «الْعَلِيمُ» باحوالهم و بما يصلحهم.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» روى انس بن مالك قال: لمّا نزل قوله تعالى: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» بكى رسول اللَّه (ص) بكاء شديدا و بكى اصحابه ببكائه و لا يدرون ما نزل عليه و لم يستطع احد ان يكلّمه من اصحابه و كان رسول اللَّه (ص) اذا راى فاطمة فرح بها فانطلق عبد الرّحمن بن عوف الى باب فاطمة، فقال السّلام عليك يا بنت رسول اللَّه، قالت و عليك السّلام من انت؟ قال انا عبد الرّحمن بن عوف، قالت و ما جاء بك؟ قال تركت رسول اللَّه (ص) باكيا حزينا و لا ندري ما نزل به جبرئيل (ع) فلبست فاطمة مشتملة من صوف خلقا فانطلقت الى رسول اللَّه (ص)، فلما دخلت على النبى (ص) نظر اليها عمر فوضع يده على رأسه و قال واحرباه، انّ قيصر و كسرى يلبسون السّندس و الحرير و ابنة رسول اللَّه (ص) فى مشملة من صوف! فسمعت فاطمة قول عمر فذكرتها للنبى (ص)، فقالت الا ترى انّ عمر يعجب من لباسى هذا فو الّذى بعثك بالكرامة ما لى و لعلى فراش منذ ايّام الّا مسك كبش نعلف عليه بالنّهار ناضحنا فاذا كان اللّيل افترشناه و انّ وسادتنا لمن ادم حشوها من سعف النّخل، ثمّ قالت فدتك نفسى يا ابه ما الّذى ابكاك، قال و كيف لا ابكى يا فاطمة و قد نزل علىّ جبرئيل بهذه الآية: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» و ذكر الحديث بطوله.
انس بن مالك گفت: آن روز كه جبرئيل امين اين آيت آورد: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ» درياى حيرت و حرقت مصطفى (ص) بموج آمد و آن گوهر درد و سوز خويش برانداخت، گريستنى عظيم در گرفت، چندان بگريست كه جانهاى صدّيقان صحابه از آن گريه در سوزش افتاد و دلها در گدازش آمد، بحدّى رسيد كه «بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ»، و هيچكس از آن صدّيقان صحابه زهره نداشت كه از اسرار درگاه نبوّت بر رسد يا بپرسد كه آن چه حالست و چه بوده كه سيد كونين و مهتر خافقين چنان غمگين و حزين نشسته غريوان و حيران، آخر عبد الرحمن عوف بر فاطمه زهرا شد، دانست كه رسول خداى را بديدار فاطمه آسايش و انس بود و اگر چه غمگين بود چون وى را بيند غم از وى بكاهد، گفت يا فاطمه رسول خدا را ديديم بس حيران و گريان با دردى عظيم و سوزى تمام، ندانيم چه آيت بوى فرود آمده و چه چيز وى را بر آن داشته؟
و هيچكس از ما زهره ندارد و نتواند كه از آن حال باز بر رسد يا بپرسد مگر تو بآن اسرار رسى و آن حال باز دانى، شملهاى كهنه نهاده بود، فاطمه (ع) آن شمله در پوشيد و قصد حضرت مصطفى (ص) كرد، عمر خطاب او را در آن شمله كهنه بديد، دلش بر جوشيد، اين نفس دردناك از سر سوز و حسرت بر آورد كه وا اندوها، كسرى و قيصر با تمرد و تحيّر خويش در نعمت و راحت ميان سندس و حرير كام خويش مىرانند و دختر رسول ثقلين بيك شمله كهنه روز بسر مىآرد.
فاطمه (ع) آن سخن از عمر بشنيد، چون بر رسول خدا رسيد باز گفت و لختى از بى كامى خويش معلوم رسول (ص) كرد، آن گه گفت يا رسول اللَّه جان و تن من فداى تو باد، چرا مىگريى و چه چيز ترا چنين اندوهگن كرده؟ كه دلهاى ياران ازين اندوه تو در غرقابست، هر يكى كان حسرت شده و بى خورد و بيخواب گشته، رسول خدا گفت: چون نگريم؟! اى جان پدر و چرا اندوه نخورم؟! از بهر ضعفا و گنه كاران امّت خويش و آنك جبرئيل آمده و آيتى بدين صعبى آورده كه: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ».
فاطمه گفت يا رسول اللَّه اخبرنى عن باب من ابواب جهنّم
مرا خبر كن از درى از آن درهاى دوزخ كه چونست و عذاب آن چه مايه است؟ گفت اى فاطمه چه پرسى آنچ طاقت شنيدن آن ندارى! و وهم و فهم هيچكس بدان نرسد، امّا آنچ آسانترست و حوصله تو بر تابد بدانك: در هر درى از آن درهاى دوزخ يعنى در هر دركى از آن دركات دوزخ هفتاد هزار واديست، در هر واديى هفتاد هزار شارستان، در هر شارستانى هفتاد هزار سراى، در هر سرايى هفتاد هزار خانه، در هر خانهاى هفتاد هزار صندوق، در هر صندوقى هفتاد هزار گونه عذاب. فاطمه چون اين بشنيد بيفتاد و بى هوش شد، چون بهوش باز آمد همىگفت: الويل، الويل لمن دخل النّار.
فاطمه (ع) اين سخن كه از رسول (ص) شنيد به ابو بكر صدّيق رضى اللَّه عنه گفت، ابو بكر با آن همه مرتبت خويش چون صفت دوزخ شنيد بر سوخت و همچون مار بر خود بپيچيد، گفت: يا ليتنى كنت طائرا فى القفار، آكل من الثّمار و اشرب من الانهار و آوى الى الاغصان و ليس علىّ حساب و لا عذاب.
اى كاشك بو بكر در عالم آزادگى همچون آن مرغك بودى كه بر درخت مباح نشيند و از ميوهاى كه ثمره اوست مىخورد و باختيار خويش از آن شاخ بآن شاخ مىگردد، اى كاشك بو بكر را چنين حال بودى و فردا برو نه حساب بودى و نه عذاب.
عمر خطاب رضى اللَّه عنه گفت: يا ليت امّ عمر كانت عاقرا و لم تحمل بعمر و لم يسمع بذكر النّار. اى كاشك عمر خطاب را هرگز درين دنيا نام و نشان نبودى و مادر بوى نزادى تا ذكر دوزخ بگوش وى نرسيدى.
و على بن ابى طالب (ع) گفت:يا ليت امى لم تلدنى و يا ليت السّباع مزّقت جلدى و لم اسمع بذكر جهنّم.
و سمع سلمان قول النبى (ص) لفاطمة فخرج نحو بقيع الغرقد واضعا يده على رأسه و هو ينادى با على صوته وا بعد سفراه، وا قلّة زاداه، الويل لى ان كان مصيرى الى النّار.
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ» اين باز مرهمى ديگر است و لطفى ديگر، آيت رحمت پس از آيت تهديد، ربّ العالمين فرا بندگان نموده كه در صفات ما هم جلال عزّت و سياستست، هم كمال لطف و رحمت. و در بارگاه ملك ما هم زندان نقمتست، هم بستان نزهت، تا بنده ميان خوف و رجا زندگى كند، بآيت تهديد و ذكر دوزخ از عزّت قهر اللَّه بترسد، بآيت رحمت و صفت بهشت دل در كرم و لطف وى بندد، خوف او را از معصيت باز دارد، رجا او را بر طاعت دارد.
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ» پرهيزكاران فردا در بهشتهااند، هر دو بلفظ جمع گفت از آنك پرهيزكاران بر تفاوتند و جنّات بر درجاتاند، بعضى برتر و بعضى فروتر. هر كه امروز در تقوى بيشتر، فردا درجه وى در بهشت برتر، و بر جمله نشان تقوى آنست كه بنده دل از محبّت دنيا و سر از طمع عقبى خالى كند، نه دنيا و اهل دنيا را با او پيوندى، نه با عقبى او را آرامى، سرگشته روزگار خود شده در ميدان كم و كاستى قدم نهاده، جدل و خصومت با خلق خدا از پيش برداشته، كمر صلح و وفا بر ميان جان بسته، كلبه وجود خود را آتش در زده، كشتى خلقيّت بگرداب نيستى فرو داده، ظاهر بزيور شريعت آراسته، باطن بنور حقيقت افروخته، و انگه بدين قناعت نكند كه پيوسته در قعر بحر سرّ خويش غوّاصى مىكند، بحكم اشارت عزّت قرآن كه ميگويد: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ» مگر روزى اين درّ معرفت بچنگ آيد كه: «حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ».
«وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» خانه كعبه را بنا كردن و از خبائث مشركان آن را طهارت دادن به خليل (ع) باز گذاشت، گفت: «وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ»، دل مصطفى (ص) را شستن در حال طفوليّت و از ما دون حق آن را طهارت دادن به جبرئيل باز گذاشت و بفرشتگان، چنانك در خبرست، باز كه نوبت بدلهاى عاصيان امّت احمد (ص) رسيد تولّى آن خود كرد جلّ جلاله و طهارت آن خود داد، گفت: «وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» نه تقديم و تفضيل ايشان را بر پيغامبران، لكن با ضعيفان رفق بيشتر كنند كريمان، نه خواست جلّ جلاله كه عيب و عوار ايشان با فريشتگان نمايد، خود كرد تا عيب ايشان هم خود داند، سبحانه ما ارأفه بخلقه.
و يقال: قال اللَّه عزّ و جل «وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» و لم يقل: ما فى قلوبهم، لانّ القلب فى قبضة الحقّ بين اصبعين من اصابع الرّحمن، كما
فى الخبر: فيكون ابدا فى محلّ الشّهود و دوام انس القرب فليس هناك غل فينتزع منه.
«نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» لمّا ذكر حديث المتّقين و ما لهم من علوّ المنزلة انكسر قلوب العاصين فتدارك اللَّه قلوبهم، و قال لنبيّه اخبر عبادى العاصين: «أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» ان كنت الشّكور الكريم بالمطيعين فانّى انا الغفور الرّحيم بالعاصين. اى محمد (ص) بندگان مرا خبر ده كه من آمرزگارم، كارساز و بنده نوازم، نه فضل ما را پايان، نه محابا را كران، آنچ ابتدا بود امروز همان، ابرى است از بر باران، مؤمنان را جاودان. اى محمد بر مؤمنان لطيفام و مهربان، امّا بيگانگان را جبّارم دادستان.
«وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ» ما را هم نور عزّتست هم نار عزّت، بنور عزّت دوستان خود را نواختم، بنار عزّت دشمنان را سوختم، بنور عزّت لختى را آب عنايت روانيدم، بنار عزّت قومى را گرد هجران انگيختم، اين نور عزّت بنور فراست توان ديد، و نور فراست آنست كه ربّ العالمين گفت: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» يعنى للمتفرّسين.
فراست بر سه وجه است: يكى فراست تجربتى و اين همه مميزان را بود.
ديگر فراست استدلالى و اين همه عاقلان را بود. سوم فراستست بنظر دل بآن نور كه مؤمن در دل دارد، چنان كه مصطفى (ص) گفت: «اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللَّه».
فراست تجربتى بر ديده است يا از شنيده يا بخرد دريافته. و فراست استدلالى قياس شرعيست در دين و قياس عقلى در غير دين. و فراست نظرى برقى است كه در دل تابد و حجابها بسوزد تا لختى از آنچ غيبست برو كشف شود و اين خاصيت انبياست و صدّيقان و اولياء.
ابراهيم خواص در جامع بغداد با جماعتى مريدان گرد آمده، جوانى از در مسجد در آمد سخت زيبا و ظريف و نيكو روى، ايشان او را بخود راه دادند، با ايشان بنشست و سخنهاى نيكو گفت و خدمتهاى نيكو كرد چنانك بعضى دلهاى ايشان صيد كرد، ابراهيم با يكى از آن مريدان گفت: يقع لى انّه يهودى مرا چنان مىافتد كه اين جوان جهودست، اين سخن بگفت و از ميان جمع برخاست و بيرون شد! جوان او را گفت: ايش قال الشيخ فىّ؟ شيخ در حقّ من چه گفت؟ مريد با وى بگفت آنچ شيخ گفته بود، جوان برخاست و بپاى شيخ در افتاد و مسلمان گشت، آن گه گفت: ما در كتب خويش خوانده بوديم كه: الصّديق لا يخطئ فراسته، آمدم و امتحان كردم، گفتم اگر در هيچ طايفه صدّيق صاحب فراست بود، درين طايفه بود. پس آن جوان از جمله بزرگان و معروفان طريقت گشت.
و هم از ابراهيم خواص حكايت كنند كه گفت: بتجريد در باديهاى رفتم و رنجها كشيدم، چون به مكّه رسيدم عجبى در نفس من فرا ديد آمد، پير زنى مرا ديد گفت: يا ابراهيم كنت معك فى البادية فلم اكلّمك لانّى لم أرد ان اشغل سرّك اخرج عنك هذا الوسواس.
و حكى عن ابى العباس بن مسروق قال: دخلت على شيخ من اصحابنا اعوده فوجدته على حال رثّة فقلت فى نفسى من اين يرتفق هذا الشّيخ؟ فقال يا ابا العبّاس دع عنك هذه الخواطر الدّنيّة فانّ اللَّه الطافا خفيّة.
و كان شاه الكرمانى حادّ الفراسة لا يخطئ و يقول من غضّ بصره عن المحارم و امسك نفسه عن الشهوات و عمر باطنه بدوام المراقبة و ظاهره باتّباع السّنّة و تعوّد اكل الحلال لم تخطئ فراسته.
و سئل ابو الحسين النورى من اين تولدت فراسة المتفرسين؟ فقال من قوله تعالى: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» فمن كان حظّه من ذلك النّور اتم كان مشاهدته احكم و حكمه بالفراسة اصدق الا ترى كيف اوجب نفخ الرّوح فيه السّجود له بقوله: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ».
۴ النوبة الاولى
قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي» ترا داديم سبع مثانى، «وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ (۸۷)» و قرآن بزرگوار.
«لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ» نگرد و چشم خويش در آن نبندى و ننگرى، «إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ» بآنك ايشان را بر خوردار كرديم بآن، «أَزْواجاً مِنْهُمْ» قومى را از مردان و زنان، «وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ» و بر ايشان اندوه نخورى، «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ (۸۸)» و فروتن باش گرويدگان را.
«وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ (۸۹)» و گوى كه من بيم نمايم آشكارا.
«كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ (۹۰)» همچنانك فرو فرستاديم برين مقتسمان.
«الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ (۹۱)» ايشان كه قرآن بجادويى فرا داشتند و آن را پاره پاره باز دادند.
«فَوَ رَبِّكَ» بخداوند تو، «لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (۹۲)» كه ناچاره پرسيم ايشان را همگان.
«عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (۹۳)» از آنچ در دنيا مىكردند.
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» سخن شكاف و باز نه با دشمنان من، «وَ أَعْرِضْ» و روى گردان، «عَنِ الْمُشْرِكِينَ (۹۴)» از مشركان.
«إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ (۹۵)» ترا كفايت كرديم كار اين افسوس گران.
«الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» ايشان كه با اللَّه تعالى خدايى ديگر مىگويند، «فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (۹۶)» آرى آگاه شوند.
«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ (۹۷)» و نيك مىدانيم كه دل تو تنگ مىشود از آنچ مىگويند مرا و ترا.
«فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ» خداوند خويش را بپاكى مىستاى، «وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ (۹۸)» و از پرستكاران مىباش.
«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ» و خداوند خويش را پرست، «حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ (۹۹)» تا آن گه كه بتو آيد آن روز كه همه خلق بىگمانند در آن روز.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي» در سبع مثانى پنج قول گفتهاند و مشهورتر و معروفتر آنست كه سوره فاتحة الكتاب است و علماء تفسير و ائمّة سلف بيشتر بريناند و دليل برين خبر مصطفى است (ص)، قال رسول اللَّه (ص): «الحمد للَّه سبع آيات احديهن»: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم و هى السّبع المثانى، و هى فاتحة الكتاب، و هى امّ القرآن».
و فى رواية ابى بن كعب قال قال النبى (ص): «الحمد للَّه رب العالمين» هى السّبع المثانى و القرآن العظيم الذى اوتيت.
و روى ابو هريرة قال: قرأ ابى بن كعب على النبى (ص) امّ القرآن، فقال: و الذى نفسى بيده ما انزل فى التّوراة و لا فى الانجيل و لا فى الزّبور و لا فى القرآن مثلها انّها السّبع المثانى و القرآن العظيم الذى اعطيت.
اين سوره فاتحه را سبع مثانى بدان خواندند كه در هر نمازى و هر ركعتى بخواندن وى باز گردند، فكانّه قال سبع آيات هى الآيات التي يثنى بها فى كلّ ركعة و كلّ صلاة و من ها هنا للتّبيين. و قيل سمّيت مثانى لانّها نزلت مرّتين: مرة بمكّة من اوائل ما نزل القرآن، و مرّة بالمدينة، و السّبب فيه انّ سبع قوافل واقت من بصرى ليهود بنى قريظة و النّضير فى يوم واحد و فيها انواع من البزّ و الجواهر و امتعة البحر، فقال المسلمون لو كانت هذه الاموال لنا لتقوّينا بها و لا نفقناها فى سبيل اللَّه، فانزل اللَّه عزّ و جل هذه السورة و قال لقد اعطيتكم سبع آيات هى خير لكم من هذه السّبع القوافل.
و يجوز ان يكون من المثانى، اى ممّا اثنى به على اللَّه عزّ و جل لانّها فيها حمد اللَّه و توحيده و ذكر ملكته يوم الدّين، و المعنى: آتيناك سبع آيات من جملة الآيات التي يثنى بها على اللَّه عزّ و جل، فيكون من للتّبعيض من القرآن ذكره الزجّاج.
آن گه گفت: «وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ» مىگويد ترا سوره فاتحة و قرآن عظيم داديم، چندانك بر وى منّت نهاد بهمه قرآن كه بوى داد، همچندان بر وى منّت نهاد بسوره فاتحة الكتاب، تنها تعظيم آن را و تفضيل آن بر همه قرآن، ازينجا گفت مصطفى (ص): «فاتحة الكتاب عوض من كلّ القرآن و القرآن كلّه ليس منه عوض.
قول دوم آنست كه سبع مثانى، سبع طول است، الطّول جمع الطّولى كالكبرى و الكبر و هى: البقرة و آل عمران و النساء و المائدة و الانعام و الاعراف و اختلفوا فى السّابعة، فقال بعضهم: الانفال و براءة، و قال بعضهم: يونس. و انّما سميت مثانى لانّ اكثر القصص فيها مثنى، و الحكمة فى تكرارها الافهام و تأكيد الحجّة و اتمام النّصيحة و اظهار عجز الكفرة حتّى لم يقدروا على ان يأتوا بمثله فاتى اللَّه سبحانه بمثله فى القرآن.
قول سوم آنست كه سبع مثانى همه قرآن است، چنانك جاى ديگر گفت: «كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ» و المراد بالسّبع، سبعة اسباع القرآن، و تقديره: و هو القرآن العظيم. مىگويد ترا هفت سبع مثانى داديم و آنست قرآن عظيم و همه قرآن، مثانى گفت از بهر آنك دو بار آن را نسخت كردند: يك بار در لوح محفوظ و يك بار در مصاحف، و بيانه فى قوله عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ» اى من بعد اللّوح المحفوظ. و قيل انّما سمّاه مثانى لان اكثره يتنوّع نوعين: امر و نهى، وعد و وعيد، محكم و متشابه، مجمل و مفسر، ناسخ و منسوخ، تنزيل و تأويل، عامّ و خاصّ، و قيل يثنى صاحبه عن ارتكاب المحارم بما فيه من انواع الوعيد.
قول چهارم آنست كه سبع مثانى معانى قرآن است بر هفت قسم: امر و نهى و تبشير و انذار و ضرب امثال و تعديد نعم و انباء قرون.
قول پنجم بنوبت سوم گوئيم.
«وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ» سمّى القرآن عظيما لثلاثة معان: احدها انّه نزل من عند ربّ عظيم. و الثّاني انّه عظيم فى المعنى. و الثّالث انّه عظيم فى الفضل و الثّواب. مىگويد قرآن عظيمست، در معنى عظيم و در فضل و ثواب عظيم، فرو آمده از نزديك خداى عظيم. و در خبر است كه: من حفظ القرآن فرأى ان احدا اعطى افضل ممّا اعطى فقد صغر عظيما و عظّم صغيرا
هر كه قرآن داند و آن را حفظ دارد، و آن گه دنيادار را بر خود فضل داند يا اعتقاد كند كه كسى را چيزى دادند به از آنك او را دادند، خوار داشت آنچ عظيمست و عظيم داشت آنچ حقير و قليلست، يعنى كه دنيا خوار است و قليل، قال اللَّه تعالى: «قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ». قرآنست كه بزرگوارست و عظيم كه ربّ العزّه آن را عظيم گفت.
و فى الخبر عن جابر قال: اتى النبى (ص) رجل فقال يا رسول اللَّه: ما اجر من علّم ولده كتاب اللَّه تعالى؟ فقال رسول اللَّه (ص): «القرآن كلام اللَّه لا غاية له»، قال فجاء جبرئيل (ع)، فقال رسول اللَّه (ص) يا جبرئيل: ما اجر من علّم ولده كتاب اللَّه؟ قال يا محمّد: القرآن كلام اللَّه لا غاية له، ثمّ صعد جبرئيل الى السّماء فسأل اسرافيل: ما اجر من علّم ولده كتاب اللَّه؟ فقال اسرافيل يا جبرئيل: القرآن كلام اللَّه لا غاية له، ثمّ انّ اللَّه تعالى انزل جبرئيل على رسوله اللَّه فقال: انّ ربّك يقرئك السّلام و يقول من علّم ولده القرآن فكانّه حجّ البيت عشرة آلاف حجّة و كانّما اعتمر عشرة آلاف عمرة و كانّما اعتق عشرة آلاف رقبة من ولد اسماعيل و كانّما غزا عشرة آلاف غزوة و كانّما اطعم عشرة آلاف مسلما جائعا و كانّما كسا عشرة آلاف مسلما عاريا و يكتب له بكلّ حرف من القرآن عشر حسنات و يمحى عنه عشر سيّآت، يا محمّد انّى لا اقول الم عشر و لكن الف عشر و لام عشر و ميم عشر و يكون معه فى قبره حتّى يبعث و يثقله فى الميزان و جاز على الصراط كالبرق الخاطف و لم يفارقه القرآن حتّى ينزل به هذه الكرامة و افضل ما يتمنّى.
و عن ابى سعيد الخدرى قال قال رسول اللَّه (ص): اذا كان يوم القيامة وضعت منابر من نور مطوّقة بنور، عند كلّ منبر ناقة من نوق الجنّة ينادى مناد اين من حمل كتاب اللَّه اجلسوا على هذه المنابر فلا روع عليكم و لا حزن حتّى يفرغ اللَّه ممّا بينه و بين العباد فاذا فرغ اللَّه عزّ و جلّ من حساب الخلق حملوا على تلك النّوق الى الجنّة.
«لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ» اى لا تتمنّينّ يا محمّد ما جعلناه متاعا للاغنياء فقد آتيناك خيرا من ذلك و هو سبع من المثانى و القرآن العظيم. حرام كرد بر مصطفى (ص) اندرين آيت كه رغبت نمايد بدنيا، يا بچشم پسند در آن نگرد و آرزوى كند مىگويد اى محمّد مخواه دنيا و منكر بآنچ قومى را داديم ازين دنيا داران و توانگران، كه آن بر خورداريى اندكست، سريع الزّوال، قليل اللّباث، و ترا داديم به از آن كه ايشان را داديم: سبع مثانى و قرآن عظيم.
انس مالك گفت: بايّام ربيع شتران اعراب برسول خدا برگذشتند، و قد عبست عليها ابعارها و ابوالها فغطّى رسول اللَّه (ص) عينيه بمكّة فقال بهذا امرنى ربّى ثم تلا هذه الآية: «لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ» يقال مدّ عينيه الى مال فلان اذا تمنّاه.
«أَزْواجاً مِنْهُمْ» يعنى الرّجال معهم نساؤهم، و قيل ازواجا: اغنياء، و قيل اصنافا يعنى اليهود و النّصارى و المشركين، «وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ» ان لم يؤمنوا. و قيل و لا تحزن عليهم لما يصيرون اليه بكفرهم. و قيل و لا تحزن لما انعمت عليهم دونكم، «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ» جناحا الرّجل: جانباه، اى تواضع لهم و ارفق بهم ليحبّوك و يجالسوك و لا ينفضّوا من حولك.
«وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ، كَما أَنْزَلْنا» گفتهاند اين آيت متّصلست بآيتى كه از پيش گذشت، يعنى: «آتَيْناهُمْ آياتِنا فَكانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ» «كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ» مىگويد اصحاب حجر را پيغام و نشان داديم همچنانك فرو فرستاديم نامه و پيغام برين مقتسمان، و گفتهاند اين كاف كما مفعول نذير است، ا أنذركم عذابا ينزل عليكم مثل ما انزلنا على المقتسمين.
قومى گفتند مقتسمين از قسمت است و قومى گفتند از قسم است يعنى: تحالفوا و تقاسموا على معاداة النبى (ص)، و جمهور مفسران بر آنند كه از قسمتست و خلافست كه ايشان كهاند. مقاتل گفت مشركان قريشاند، و ذلك انّهم اقتسموا شعاب مكّة على الرّصد يصدّقون القاصدين عن رسول اللَّه (ص).
گفتهاند شانزده مرد بودند كه وليد مغيره ايشان را بر شعاب مكّه قسمت كرده بود و بر طرق حاج بداشته تا هر كه قصد ديدن رسول خدا داشت او را منع مىكردند و مىگفتند چه رويد بر او كه او ديوانه است ! ديگرى ميگفت او كاهنست! يكى مىگفت شاعر است! يكى مىگفت عرّافست! و وليد مغيره بر در مسجد نشسته چون حاكم و از وى مىپرسيدند آنچ مقتسمان گفته بودند در حقّ رسول و او همىگفت: صدق، يعنى المقتسمين، هر يكى از ايشان راست گفت آنچ گفت در حقّ وى.
مقاتل حيّان گفت: هم الّذين اقسموا القرآن فقال بعضهم سحر و قال بعضهم كذب و قال بعضهم شعر و كهانة و قال بعضهم اساطير الاوّلين فقسموه هذه الاقسام و عضوه اعضاء.
ابن عباس گفت: هم اليهود و النّصارى آمنوا ببعض القرآن و هو ما وافق كتابهم و كفروا ببعض و هو ما خالف كتابهم، و قيل آمنوا ببعض كتبهم و كفروا ببعض.
«الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ» قال بعضهم: عضين مأخوذ من الأعضاء يعنى عضوه و جزوه بفنون التّكذيب و الرّد، يقال عضيت الشيء تعضية اذا فرقته، و قيل هو مأخوذ من العضة و هو السّحر و جمع العضة، عضين، كما قيل فى عزة عزين، و يقال اصله عضهة فحذف هاؤها كالشّفة اصلها. شفهة و لهذا يصغر بشفيهة، و يقال عضهوه اى عابوه و منه الحديث: لا يعضه بعضكم بعضا، و قيل عضهته اى سحرته و منه الحديث: لعن اللَّه العاضه و العاضهة.
«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» اقسم اللَّه سبحانه بذاته و ربوبيّته ليسألنّ يوم القيامة واحدا واحدا من هؤلاء المقتسمين عمّا قالوه فى رسول اللَّه و فى القرآن، و قيل هو عامّ فى جميع الكفّار و لا يندرج تحته المؤمنون فانّ كثيرا من المؤمنين يدخلون الجنّة بغير حساب و لا سؤال. اگر كسى گويد وجه جمع چيست ميان اين آيت و ميان آن آيت كه گفت: «فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ» جواب آنست كه سؤال بر دو ضربست: سؤال استعلام و استخبار و سؤال تقريع و توبيخ، «فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ» يعنى استخبارا و استعلاما لانه كان عالما بهم قبل ان خلقهم، و قوله: «لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» يعنى تقريعا و توبيخا لنراهم العذر فى تعذيبنا ايّاهم.
ابن عباس از اينجا گفت بجواب سائل كه از وى اين مسئله پرسيد: قال لا يسألهم هل عملتم كذا و كذا لانّه اعلم بذلك منهم لكن يقول لهم لم عملتم كذا و كذا. و قال عكرمة سألت مولاى عبد اللَّه بن عباس عن الآيتين فقال: انّ يوم القيامة يوم طويل و فيه مواقف يسئلون فى بعض المواقف و لا يسئلون فى بعضها نظيره، قوله: «هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ» و فى آية اخرى قال تعالى: «ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ». و قيل لا يسأل اذا كان المذنب مكرها مضطرّا و ليسألنهم اذا كانوا مختارين. و قيل لا يسأل اذا كان الذّنب فى حال الصّبى و الجنون و النّوم، لقوله (ص): «رفع القلم عن ثلاثة» الحديث... و ليسألنّهم اذا كان عملهم خارجا عن هذه الاحوال.
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» اوّل آيتى است كه برسول خدا (ص) فرو آمد تا آشكارا خلق را دعوت كند، اصدع يعنى اظهر و اعلن و افصح من الصّديع و هو الصّبح لكشفه عن الارض، «بِما تُؤْمَرُ» فيه قولان: احدهما تؤمر به فحذف الجارّ ثمّ حذف الضمير، و الثّاني ان ما للمصدر اى اصدع بالامر، يقال صدع بالحقّ اذا ابانه و اظهره. و قيل اصدع بما تؤمر اى اجهر بالقرآن فى الصّلاة ليكون اظهر للدّين، «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» اين منسوخ است بآيت سيف و نظير اين در قرآن فراوانست، و گفتهاند اعراض درين آيت ضدّ اعراضهاى ديگرست در قرآن، اينجا معنى آنست كه: لا تبال بالمشركين باك مدار از مشركان و روى بگردان ازيشان، و جايهاى ديگر چنانست كه: لا ينهم و اعف عنهم و تغافل.
«إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» اين آيت در شأن نفرى آمد از شياطين قريش، پنج مرد بودند كه پيوسته رسول خداى را (ص) مىرنجانيدند و استهزاء ميكردند: يكى الوليد بن المغيره، ديگر العاص بن وائل، سديگر عدى بن قيس و قيل الحارث بن قيس، چهارم الاسود بن المطّلب، پنجم الاسود بن عبد يغوث، رسول خدا ايستاده بود و جبرئيل با وى كه اين مستهزيان يك يك بايشان بر گذشتند. امّا وليد مغيره چون بر گذشت جبرئيل گفت: يا محمّد كيف تجد هذا؟ چون مىبينى اين را. يعنى چه مرديست؟ رسول خدا (ص) گفت: بد مردى و خبيث كسى، جبرئيل گفت: كار او ترا كفايت كردند، آن گه جبرئيل بساق وى اشارت كرد، كار بدان رسيد كه اين وليد جايى مىگذشت و خارى در دامن وى افتاد و از كبر دست فرو نكرد تا آن خار از دامن خود جدا كند، همىرفت تا آن خار ساق وى را مجروح كرد، بعرق النّسا رسيد و او را هلاك كرد و همىگفت: قتلنى ربّ محمّد.
و همچنين العاص بن وائل برگذشت، جبرئيل اشارت بزير پاى او كرد پس روزى بر سبيل تنزّه از مكّه بيرون شد بر شتر نشسته و در آن شعاب مكّه طواف مىكرد، بشعبى از آن شعاب فرو آمد تا بياسايد، راست كه فرود آمد پاى بر مار نهاد و مار زير پاى وى بگزيد تا پاى وى چنان شد كه گردن شتر و همان ساعت هلاك شد و مىگفت: قتلنى رب محمّد.
و حارث بن قيس بر گذشت، جبرئيل بشكم وى اشاره كرد پس روزى
ماهى شور خورده بود و تشنگى بر وى افتاده، آب همى خورد و تشنگى كم نمى شد تا چندان آب خورد كه شكم وى شكافته گشت و هلاك شد، در آن حال ميگفت: قتلنى ربّ محمّد.
و اسود بن المطلب بگذشت، جبرئيل بسر وى اشارت كرد پس خبر رسيد كه پسر او زمعه از شام مىآيد باستقبال پسر بيرون شد، زير درختى فرود آمد تا بياسايد، جبرئيل بيامد و آن سر وى بر درخت مىزد و او غلام را مىگويد: ادركنى يا غلام درياب مرا اى غلام و اين را از من باز دار، غلام مىگويد اى خواجه تو خود سر بر درخت مىزنى و من كسى را نمىبينم تا او را از تو باز دارم! هم چنان سر بر درخت همىزد تا هلاك شد و مىگفت: قتلنى رب محمّد.
و اسود بن عبد يغوث بگذشت، جبرئيل بروى وى اشارت كرد پس اتفاق چنان افتاد كه بقبيله بنى كنانه رفته بود بمعاداة رسول خداى تا در دل ايشان نفرت افكند از رسول، چون باز گشت سموم زد او را و رويش سياه گشت همچون زنگيى، چون بخانه باز آمد اهل وى او را باز نشناختند از خانه بدر كردند، چند روز در آن صحراء مكّه ميگشت، از حيف و غبن هلاك گشت و مىگفت: قتلنى ربّ محمّد.
اينست كه ربّ العالمين گفت: «إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» اى كفيناك امر المستهزئين الّذين يشركون باللَّه.
... «فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» غدا ما يلقونه من عذاب اللَّه.
«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ» اى يقولون على اللَّه من الشركاء و الصّحابة و الولد و يقولون فيك من النّسبة الى السّحر و الشّعر و غير ذلك.
«فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ» فالجأ الى التّسبيح و التّنزيه و قل سبحان اللَّه و بحمده.
قيل الباء فى قوله: «بِحَمْدِ رَبِّكَ» باء الحال، اى سبحه حامدا لتكون جامعا بين التّسبيح و الحمد. و قيل معناه فصلّ يكفك اللَّه ما اهمك، و فى الخبر انّ.
النبى (ص) كان اذا حزبه امر فزع الى الصّلاة، «وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ» اى من المصلين، و قيل من المتواضعين.
«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» اى حتّى يأتيك الموت، كما قال عيسى (ع). «وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا» و سمّى الموت يقينا لانّه متيقّن به متفق على لحاقه كلّ حىّ مخلوق. و قيل معناه: اعبد ربّك دائما ابدا لانّه لو قيل اعبد ربّك بغير توقيت لجاز اذا عبد الانسان مدة ان يكون مطيعا. فاذا قال: «حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» فقد امر بالاقامة على العبادة ما دام حيّا. و قيل اليقين ها هنا هو النصر على الكافرين.
و فى الخبر يوشك ان يأتى على النّاس زمان يكون الرّجل فى شعب جبل فى غنيمة يقيم الصّلاة و يؤتى الزّكاة و يعبد اللَّه لا شريك له حتّى يأتيه اليقين.
و عن ابى مسلم الخولانى
عن رسول اللَّه (ص) قال: ما اوحى الىّ ان اجمع المال و اكون من التّاجرين و لكن اوحى الى ان: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ».
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي» الآية... اى سبعا من الكرامات التي يثنى بها عليك يا محمّد، اللَّه تعالى منّت نهاد بر مصطفى (ص) بهفت كرامت كه با وى كرد، از آن كرامتها كه او را بآن بستايند و بر وى ثنا گويند: اول هدايتست و نصرت: «وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً، وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً». ديگر نبوّتست و رسالت: «وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا». سوم رأفتست ارحمت: «بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ». چهارم بصيرت: «عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي». پنجم سكينه: «أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ». ششم محبّت: «ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى». هفتم قربت: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى».
و گفتهاند سبع مثانى آنست كه از بهر شرف مصطفى (ص) هفت عقوبت از امّت وى برداشت در دنيا و هفت در عقبى: فامّا التي فى الدّنيا فالخسف، و المسخ، و الطّمس، و القذف، و الطّاعون، و الغرق، و الموت الذّريع، و امّا التي فى الآخرة فسواد الوجه، و زرقة العيون، و الاغلال، و السّلاسل، و الانكال، و طعام الزّقّوم، و شراب الحميم.
«وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ» عظيم است قدر قرآن كه ربّ العزّه ده نام از نامهاى خويش بر آن نهاد: يكى عزيز: «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ» ديگر حكيم: «تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ». سوم مهيمن: «وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ». چهارم حق: «فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ». پنجم نور: «وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ». ششم مجيد: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ». هفتم مبين: «تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ». هشتم كريم: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ» نهم عظيم: «وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ». دهم آنست كه خود را جلّ جلاله احسن الخالقين گفت و قرآن را احسن الحديث: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ». آن گه خود را گفت: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» و قرآن را گفت: «لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ».
حكى عن بعضهم انّه قال: كنت فى البحر اذهان الموج و اشتغل كلّ انسان بنفسه فاخذ اعرابىّ مصحفا بيده و رفعه الى السّماء و قال الهى و سيّدى أ تغرقنا و كلامك معنا فسكن البحر من ساعته.
«لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ» الآية... يا محمّد اين زينت دنيا كه از كافران دريغ نداشتهايم تو نيك در آن منگر و بوى استيناس مگير، چشم تو از آن عزيزتر است كه آن نگرد كه ما بآن ننگريستهايم يا آن پسندد كه ما نه پسنديدهايم، مصطفى (ص) باين خطاب چنان ادب گرفت كه شب معراج نعيم بهشت نيز برو عرضه كردند در آن هم ننگرست و بهر چه رسيد و هر چه مىديد همىگفت: التّحيّات للَّه، تا حق جلّ جلاله آن ادب از وى بپسنديد و بر وى ثنا كرد كه: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى»، آنجا كه دوستى بر كمال بود ناچار در آن غيرت بود، موسى (ع) ديدار خواست! جواب آمد كه: «لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ» اى موسى تو اكنون ما را نبينى بكوه همىنگر، با مصطفى (ص) گفت: اى محمّد هان ديدهاى كه بدان بما نگرى، نگر نظر آن بعاريت بكس ندهى، مستلذّات دنيا و عقبى را چه محلّ آن بود كه رخت خويش در ديده تو نهد و زبان حال سيّد (ص) بنعت تواضع همىگويد:
«وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ» خفض الجناح كناية عن حسن الخلق، اشارتست بكمال خلق و غايت شفقت وى بر خلق خدا، نه بينى كه بر بساط بليّت احد هزاران شربت قهر نوش كرده و از زخم بيگانگان بوى رسيده آنچ رسيده، آن گه دامن رحمت خود را بسط كرده و زبان شفقت بگشاده كه: «اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون».
«وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ» انّى انا كلمتيست كه جز ارباب صفوت را از اهل تمكين مسلّم نيست، ايشان كه در عالم تفريد از عين جمع نفس زنند، علائق و خلائق منقطع دانند، اسباب مضمحل و حدود متلاشى و اشارت و عبارت متناهى، يكبارگى دل با سوى حق پرداخته و غير او بگذاشته، و اليه الاشارة بقوله تعالى: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ».
در خبر است كه جابر بن عبد اللَّه بر در سراى رسول خداى (ص) در مىزد، رسول (ص) گفت: من فى الباب؟ جابر گفت انا، رسول (ص) از آن گفت وى كراهيت نمود باز پس ميگفت كه انا، انا، انّى لا اقول انا اى جابر تو گفتى كه انا! من بارى نگويم كه انا، فرمان آمد از جبّار كائنات جلّ جلاله: «وَ قُلْ إِنِّي أَنَا» اى محمّد تو ديگرى، كار تو ديگرست، ترا مسلّم داشتيم كه گويى: انّى انا، لانّك كنت بنا و لنا.
و در اخبار معراج است كه در خلوت او ادنى بر بساط انبساط اين راز برفت كه: يا محمّد كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل، همانست كه گفت: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» اى كن لنا و قل بنا و اذا كنت بنا و لنا فلا تحتفل بغيرنا و صرّح بما خصّصناك به و اعلن محبتنا لك:
«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ» تعزيت دل مصطفى است (ص) و تسليت وى بآن رنجها كه از كافران بوى مىرسيد. مىگويد اى محمّد، از رنج دل تو خبر داريم و از آنچ بر تو مىرود آگاهيم، تو دل خويش در ميدان مواصلت ما روان دار و بحضرت نماز در آى كه نماز مظنه مشاهده است و با مشاهده دوست بار بلا كشيدن آسانست: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ» يكى از پيران طريقت گفت: در بازار بغداد يكى را ديدم كه اعوان ديوان خلافت در وى آويخته بودند و بى محابا او را زخم مىكردند، بآخر او را بخوابانيدند و هزار تازيانه بر وى زدند، آهى نكرد! بعد از آن فرا پيش وى رفتم، گفتم اى جوانمرد آن همه زخمها بر تو كردند چرا آهى نكردى و جزعى ننمودى؟ تا بر تو رحمت كردندى، گفت اى شيخ محذورمدار كه معشوقم برابر بود و از بهر وى مرا مىزدند، از نظاره وى الم زخم بر من آسان شد:
معنى ديگر گفتهاند ارباب طريقت از روى حقيقت، مىگويد: اى محمّد ما ميدانيم كه دل تو بتنگ مىآيد بآن ناسزا كه بيگانگان در صفات ما ميگويند از زن و فرزند و شريك و انباز، تو دل بتنگ ميار و خوش همىباشد كه جلال عزّت ما را از گفت ناسزاى سزاى ايشان هيچ زبان نيست، وحدانيّت و فردانيّت ما را از آن نقصان نيست، ما همان قدوس و منزّهايم از گمان و نقصان و پنداره و ايدون، يكتا و يگانه كه در ازل بوديم در ابد همان يكتا و يگانهايم از قياس و هم ها بيرون: