قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۱ سورة الانبياء مكية (بخش ۱)

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۲۱- سورة الانبياء- مكية

۱ النوبة الاولى

قوله: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.

«اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ» نزديك آمد مردمان را حساب كردن با ايشان، «وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ» (۱) و ايشان در بى آگاهى روى گردانندگانند..

«ما يَأْتِيهِمْ» نايد بايشان، «مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ» هيچ سخن از خداوند ايشان، «مُحْدَثٍ» بنو فرستاده بايشان «إِلَّا اسْتَمَعُوهُ» مگر ميشنوند آن را، «وَ هُمْ يَلْعَبُونَ» (۲) و ايشان بازى ميكنند.

«لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ» دلهاى ايشان در كارى ديگر، «وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى» و با يكديگر گفتند بر از، «الَّذِينَ ظَلَمُوا» ايشان كه ستم كردند، «هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» نيست اين مگر مردى همچون شما، «أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ» شما خواهيد شد و شما جادويى او خواهيد پذيرفت، «وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ» (۳) و شما چشم داريد كه مينگريد.

«قالَ رَبِّي يَعْلَمُ الْقَوْلَ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» بگو خداوند من ميداند هر گفت كه در آسمان و زمين گويند، «وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (۴) و او شنواست و دانا.

«بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ» گفتند جادويى نيست كه از خاشاك خوابست كه آدمى گويد، «بَلِ افْتَراهُ» كه اين سخن خود ميسازد و خود مينهد، «بَلْ هُوَ شاعِرٌ» فرا نهاده نيست كه او شعر گويى است. «فَلْيَأْتِنا بِآيَةٍ» تا نشانى آرد بما، «كَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ» (۵) چنان كه فرستادگان پيشينيان آوردند.

«ما آمَنَتْ قَبْلَهُمْ» بنگرويدند پيش از ايشان، «مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها» هيچ اهل شهرى كه ايشان را هلاك كرديم، «أَ فَهُمْ يُؤْمِنُونَ» (۶) بآن نشان كه ازو ميخواهند بخواهند گرويد؟

«وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ» نفرستاديم پيش از تو پيغام را مگر مردانى كه بايشان پيغام آمد.

«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (۷) پرسيد از اهل پيغام و سخن و دانش اگر نميدانيد.

«ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ» و ما فرستادگان پيشينيان را كالبدى ناخورنده نكرديم، «وَ ما كانُوا خالِدِينَ» (۸) و پيشينيان فرستادگان جاويد نماندند.

«ثُمَّ صَدَقْناهُمُ الْوَعْدَ» پس ايشان را وعده داديم راست، «فَأَنْجَيْناهُمْ» و ايشان را برهانيديم، «وَ مَنْ نَشاءُ» و هر كه را بخواهيم رهانيم، «وَ أَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ» (۹) و هلاك كرديم گزاف كاران را و گزاف گويان را.

«لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً» فرو فرستاديم بشما نامه‏اى، «فِيهِ ذِكْرُكُمْ» كه در آن آواى شما و شرف شماست، «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» (۱۰) اين منت از من در نيابيد و بآن بننازيد؟

«كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ» و چند كه پشت بشكستيم از شهر شهر، «كانَتْ ظالِمَةً» از آن مردان كه گناه ايشان را بود «وَ أَنْشَأْنا بَعْدَها قَوْماً آخَرِينَ» (۱۱) و گروهى ساختيم از پس ايشان ديگران.

«فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا» چون بجا آوردند گرفتن ما و بديدند عذاب ما، «إِذا هُمْ مِنْها يَرْكُضُونَ» (۱۲) تك و گريز در گرفتند از آن و پاى جنبانيدند.

«لا تَرْكُضُوا» مدويد و پاى مجنبانيد «وَ ارْجِعُوا إِلى‏ ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ» و باز گرديد با ناز و تنعم خويش، «وَ مَساكِنِكُمْ» و با نشستگاههاى خويش، «لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ» (۱۳) تا مگر پرسند شما را.

«قالُوا يا وَيْلَنا» گفتند اى واى بر ما، «إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ» (۱۴) گناه ما را بود و ظالم ما بوديم.

«فَما زالَتْ تِلْكَ دَعْواهُمْ» همان ويل ميخواندند بر خود، «حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصِيداً خامِدِينَ» (۱۵) تا ايشان را ريزيده كرديم چون كاه دروده.

«وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ» (۱۶) و چون آسمان و زمين بيافريديم و آنچه در ميان آن است بازيگر نبوديم.

«لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً» اگر ما خواستيمى كه باز گرديمى، و جفت و فرزند گيريمى، «لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا» ما آن از نزديك خود گرفتيمى، «إِنْ كُنَّا فاعِلِينَ» (۱۷) اگر ما خواستيمى كه كنيمى.

«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ» بل بازى كن نيستيم، راستى را بر كژى مى‏افكنيم، «فَيَدْمَغُهُ» تا آن را فرو شكند، «فَإِذا هُوَ زاهِقٌ» تا كژى از راستى مى‏رمد، «وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ» (۱۸) ويل شما را و هلاك ازين صفت كه خداوند خويش را ميكنيد.

النوبة الثانية

سورة الانبياء مكّيست چهار هزار و هشتصد و نود حرفست و هزار و صد و شصت و هشت كلمتست، و صد و دوازده آيتست و درين سورة سه آيت منسوخست متصل يكديگر: «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ» تا آنجا كه گفت: «وَ هُمْ فِيها لا يَسْمَعُونَ» و ناسخ آن سه آيتست متصل يكديگر: «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى‏» تا آنجا كه گفت: «الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»

و روى ابىّ بن كعب قال: قال رسول اللَّه (ص): «من قرأ سورة اقترب للناس حسابهم، حسابه اللَّه حسابا يسيرا و صافحه و سلم عليه كل نبى ذكر اسمه فى القرآن».

و قال ابن مسعود: سورة بنى اسرائيل و الكهف و مريم و طه و الانبياء من العتاق الاول و هن من تلادى.

قوله: «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ» اى يوم حسابهم و هو يوم القيامة. كقوله: «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ». مفسران گفتند ناس اينجا اهل مكه‏اند و منكران بعث، و روا باشد كه بر عموم رانند و بدان جمله مردمان خواهند، يعنى قرب و دنا محاسبة اللَّه ايّاهم و مجازاته لهم على اعمالهم و انّما قال ذلك لانّ ما هو آت قريب. مى‏گويد نزديك آمد وقت محاسبت بندگان و مجازات ايشان بر اعمال نيك و بد ايشان، يعنى قيامت آمدنيست و آمدنى آمده گير و نزديك شده گير، و گفته‏اند معنى اقتراب آنست كه آنچه مانده است از دنيا باضافت آنچه بگذشت كمست و اندك. مصطفى (ص) گفته: «اقتربت الساعة و لا يزداد الناس على الدنيا الّا حرصا و لا تزداد منهم الّا بعدا.

همانست كه رب العالمين گفت: «وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ» اى معرضون عن امر الآخرة و الاستعداد للحساب و الجزاء. اين واو حالست، و معنى آنست كه خلق از كار آخرت غافلند، همچون ناآگاهان روى از آن گردانيده و بساز و برگ آن نامشغول شده تا آن گه كه ناگاه آيد بايشان و ايشان را در غفلت گيرد، چنان كه گفت: «بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ». و اگر گوئيم آيت در شأن مشركانست پس اعراض، اعراض از ايمانست، يعنى «وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ» عن الايمان و الهدى.

«ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ» ذكر اينجا قرآنست چنان كه آنجا گفت: «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ»، و در سورة الزخرف گفت: «أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً» يعنى القرآن و لفظ محدث با تنزيل مى‏شود نه با قرآن، كه قرآن كه فرو آمد نو بنو فرو آمد آيت پس از آيت و سورة پس از سورة بوقتهاى مختلف، چنان كه حاجت بود، و المعنى ما يحدث اللَّه من تنزيل شي‏ء من القرآن يذكرهم و يعظهم به، «إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ» و مقاتل گفت يحدث اللَّه تعالى الامر بعد الامر، همانست كه اللَّه گفت: «لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً»، حرب بن اسماعيل الحنظلى گفت امام اهل سنت: قديم من رب العزة محدث الى الارض. «إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ» يعنى لا يستمعون اليه، استماع تدبر و تفكر و قبول و انقياد، و انما يستمعون اليه استماع لهو و استهزاء. و گفته‏اند ذكر اينجا محمّد است صلّى اللَّه عليه و سلم. چنان كه در سورة القلم گفت: «وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» يعنى محمّد (ص). دليل برين تأويل آنست كه بر عقب گفت حكايت از كفار: «هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» و اگر مراد قرآن بودى كافران گفتندى: «هل هذا الا اساطير الاولين». و باين قول محدث به ما ارسال شود.

يعنى ما يأتيهم من ذكر ربّهم محدث بالارسال الا استمعوه و هم يلعبون مستهزءون به.

«لاهِيَةً» نصب على الحال، «قُلُوبُهُمْ» رفع لانّه فاعل، اى ساهية غافلة قلوبهم، و قيل مشتغلة بالباطل عن الحق، و باللّهو عن الذكر، تقول هى عن الشي‏ء يلهى، اذا اشتغل عنه بغيره. قوله: «أَسَرُّوا النَّجْوَى» صفت آن مستمعانست كه قرآن بلعب و استهزاء شنيدند، يعنى. و هم يلعبون و اسروا النجوى. آن گه بيان كرد كه ايشان كه‏اند گفت: «الَّذِينَ ظَلَمُوا» يعنى هم الّذين ظلموا. و روا باشد كه الّذين در موضع نصب بود بر تقدير، اعنى الّذين ظلموا. كسايى گفت، درين آيت تقديم و تأخير است يعنى و الذين ظلموا اسروا النجوى. و گفته‏اند، الّذين در موضع خفض است، لانّه نعت الناس فى اوّل السورة، تقديره اقترب للناس الّذين ظلموا حسابهم.

قومى نحويان گفتند اين در لغت بعض عرب سائغ است كه فعل پيش اسم بجمع گويد اكلونى البراغيث. و على هذا قوله. «ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا كَثِيرٌ مِنْهُمْ». قوله: «هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» اين تفسير نجوى است يعنى و اسرّوا النجوى، «هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» معنى آنست كه كافران با يكديگر براز ميگفتند كه اين محمد بشرى است همچون شما آدمى مانند گوشت و پوست، چه تخصيص است او را كه ديگران را نيست كه اتّباع وى بايد كرد و سخن وى بايد پذيرفت؟ «أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ» اى تقبلون سحره و انتم ترون انه رجل مثلكم. و قيل أ تقبلونه و انتم تعلمون انّه سحر؟ يعنى القرآن، و قيل أ تقبلونه و انتم عقلاء؟ او را مى‏پذيريد و سحر وى مى‏پسنديد و شما عاقلان چشم داريد كه مى‏نگريد.

: «قالَ رَبِّي يَعْلَمُ الْقَوْلَ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» رب العزة مصطفى (ص) را خبر داد از آنچه ايشان با يكديگر پنهان مى‏گفتند، آن گه گفت: اى محمد ايشان را جواب ده و بگوى خداوند من مى‏داند هر چه در هفت آسمان و هفت زمين گويند پنهان يا آشكارا بر وى هيچ گفت پوشيده نه، آنچه با يكديگر بر از گفتيد ميداند و آن گه صدق من و دروغ شما ميداند. قرأ اهل الكوفة غير ابى بكر: «قالَ رَبِّي» بالالف على انه اخبار عن الرسول صلّى اللَّه عليه و سلّم بالقول، و القول مسند الى الرسول و هو بشر فى قوله تعالى: «هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ»، و قرأ الباقون: «قل ربّى» بغير الالف، و الوجه انّه على الامر للرسول (ص) بان يقول لهم انّ ربى يعلم القول، يعنى السر و النجوى.

قوله: «بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ» مبرّد گفت: بل در كلام عرب برد و وجه استعمال كنند: يكى آنست كه از سخنى با سخنى گردد كه دومى غلطى آيد يا بر وى نسيانى رود، و اين بر اللَّه تعالى روا نيست تعالى عن ذلك. ديگر وجه آنست كه سخنى درست تمام بسر برد آن گاه ابتدا كند بسخنى ديگر، و اين بر اللَّه تعالى جائز است و باين معنى رب العالمين گفت: «بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ» حكايت از كافران مى‏كند كه در قرآن سخنهاى مختلف بباطل مى‏گويند و از بهر آن كه سخن ايشان همه دروغست تناقض در آنست و صورت دروغ همين باشد كه بر يك حالت و بر يك صفت بنايستد، يك بار گفتند سحر است: «أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ»، پس گفتند سحر نيست. اضغاث احلامست، اى اباطيل يراها النائم فى نومه ليس لها حقيقة. پس گفتند اضغاث و احلام نيست: «بَلِ افْتَراهُ» اين محمد مفتريست، از بر خويش مى‏نهد و اضافت باللّه تعالى مى‏كند. پس اين نيز نقض كردند گفتند: «بَلْ هُوَ شاعِرٌ» فرا نهاده و فريت نيست، كه محمد شعر گوئيست، و الشعر معناه العلم، و انما سمّى شعرا لانّه خاص برأسه لاهله، لا يستطيعه غيرهم، يقال شعر بمعنى علم، و شعر اذا قال الشعر. آن گه گفتند اگر محمد بآنچه ميگويد راست گويست «فَلْيَأْتِنا بِآيَةٍ» معجزه‏اى ظاهر نمايد چنان كه پيغامبران پيشين نمودند، چون ناقه صالح و عصا و يد بيضاء موسى و ابراء اكمه و ابرص و مرده زنده گردانيدن عيسى.

رب العالمين بجواب ايشان گفت: «ما آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ» اى اهل قرية اتتهم الآيات اهلكناها، حكمنا باهلاكهم، «أَ فَهُمْ يُؤْمِنُونَ» استفهام تبعيد و انكار يعنى فلا تأتيهم اذ قضينا فى السابق ان لا نعذب امّة محمد بالاستيصال، بل الساعة موعدهم، و الساعة ادهى و امر. معنى آيت آنست كه اى محمد مشركان قريش اقتراح آيات مى‏كنند و اگر آنچه مى‏خواهند از آيات بايشان نماييم ايمان نيارند و نگروند، چنان كه جاى ديگر گفت: «أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤْمِنُونَ» و آن گه چون نگروند عذاب استيصال ايشان را واجب آيد چنان كه پيشينيان را واجب آمد، و ما عذاب اين امت با قيامت افكنده‏ايم، و حكمى كه در ازل كرده‏ايم نگردانيم. «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ».

و گفته‏اند وجه احتجاج بر ايشان بآنكه پيشينيان بعد از ظهور آيات ايمان نياورند آنست كه اگر ظهور آيات سبب ايمان بندگان بودى، پيشينيان را بودى، چون پيشينيان را نبود پسينيان را هم نباشد، و اگر آيات سبب ايمان بودى قريش را آيات نموديم، كه ايشان را قرآن معجز فرستاديم فعجزوا ان يأتوا بسورة مثله، و انشقاق قمر نموديم: «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» الى غير ذلك من الآيات و المعجزات. «وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ». قرأ حفص عن عاصم نوحى بالنون و كسر الحاء على لفظ التعظيم لموافقة ما تقدمه من قوله: «وَ ما أَرْسَلْنا». و قرأ الباقون يوحى بالياء و فتح الحاء على بناء الفعل لما لم يسم فاعله، و معلوم انّ الموحى هو اللَّه تعالى على كل حال. اين آيت جواب ايشانست كه گفتند: «هَلْ هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» علت ترك ايمان خويش بشريت مصطفى (ص) مينهادند كه چرا بما بشرى فرستادند همچون ما نه فريشته‏اى؟ رب العالمين بر ايشان حجت آورد كه رسول پيشينيان هم بشر فرستاديم از بهر آنكه هر كسى با جنس خويش انس گيرد، و بطبع وى نزديكتر بود، و از وى سخن بهتر فهم كند، و لانّ الانسان كنفس واحدة و لا يأنف الانسان من نفسه. آن گه گفت: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ» اى اسئلوا كل من يقر برسول من اهل التورية و الانجيل. «إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» ان الرسل بشر.

اين خطاب با قريش است، مى‏گويد از اهل دانش بپرسيد ايشان كه كتب خوانده‏اند و اخبار پيشينيان دانسته‏اند و برسل اقرار داده‏اند، اگر شما نمى‏دانيد كه پيغامبران بشر بوده‏اند. قال ابن زيد: اراد بالذكر القرآن، يعنى فسئلوا المؤمنين العالمين من اهل القرآن، و هذا ما قال على (ع) لمّا نزلت هذه الآية نحن اهل الذكر يعنى المؤمنين.

و فى الخبر انما شفاء العىّ السؤال.

«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً» اكثر ما يقال الجسد لما ليس فيه روح، قال اللَّه تعالى: «عِجْلًا جَسَداً» و الجسد واحد ينبئ عن جماعة اى ما جعلناهم ذوى اجساد. «لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ» و هذه جواب قولهم، ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ، و قولهم يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ، وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ. و قولهم: «إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ». فاعلموا ان الرسل اجمعين يأكلون الطعام و انهم يموتون و هو قوله: «وَ ما كانُوا خالِدِينَ» و هذا جواب قولهم: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ»، و المعنى، هم من جميع الوجوه كسائر بنى آدم الا فى رتبة النبوة و شرف المنزلة.

«ثُمَّ صَدَقْناهُمُ الْوَعْدَ» اى صدقنا رسلنا الوعد الذى وعدناهم باهلاك من كذّبهم، «فَأَنْجَيْناهُمْ وَ مَنْ نَشاءُ» من المؤمنين، «وَ أَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ» اى المشركين.

و النجاة على وجهين: احدهما ان ينجى بعد الوقوع فى العذاب. و الثانى ان يمنع الوقوع فيه، و نجاة الانبياء و المؤمنين من الوقوع فى العذاب.

«لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ» يا معشر قريش، «كِتاباً» يعنى القرآن، «فِيهِ ذِكْرُكُمْ» اى شرفكم، فان القرآن نزل بلغتهم، و فى ارضهم و على رجل منهم، كقوله: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ» يعنى ان هذا القرآن شرف لك و لقومك، و قال تعالى: «بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ» يعنى بشرفهم. و قيل معناه «فِيهِ ذِكْرُكُمْ» اى شرفكم، ان عملتم بما فيه. «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» انّ فيه شرفكم ان تمسّكتم بما فيه، و قيل أ فلا تعقلون ما فضّلتكم به على غيركم.

«وَ كَمْ قَصَمْنا» كم فى موضع نصب بقصمنا، و معنى قصمنا اهلكنا و اذهبنا، يقال قصم اللَّه عمر الكافر اى اذهبه، و قيل القصم كسر الشي‏ء الصلب حتى يلين. و يقال للذاهبة قاصمة الظهر، «مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً»، يعنى من اهل قرية كانوا ظالمين.

«وَ أَنْشَأْنا بَعْدَها» اى و حدثنا بعد اهلاكها، «قَوْماً آخَرِينَ» يقال انشأه فنشأ، و هو ناشئ و الجمع نشأ كخدم و حرس. «فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا» اى ادركوا بحواسهم عذابنا. يعنى اهل القرية المهلكة. «إِذا هُمْ مِنْها» اى من القرية، «يَرْكُضُونَ» اى يسرعون هاربين.

و يقول لهم الملائكة: «لا تَرْكُضُوا» اى لا تهربوا فان هربكم لا ينفعكم و سعيكم لا يغنيكم من القدر. «وَ ارْجِعُوا إِلى‏ ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ» اى الى تنعمكم الّذى لاجله عصيتم اللَّه فاحفظوه ان قدرتم عليه، هذا امر تبكيت على ما كانوا يكذّبون به من العذاب، او تنبيه على ان هربهم لا ينفعهم. «وَ مَساكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ» يعنى تسئلون هل وجدتم ما وعد ربكم حقا. و قيل لعلكم تسئلون من دنياكم شيئا. قالت الملائكة لهم هذا على طريق الاستهزاء بهم كانّهم قيل لهم ارجعوا الى ما كنتم فيه من المال و النعمة لعلكم تسئلون فانكم اغنياء تملكون المال. قال الحسن: لعلكم تسئلون معناه لكى تعذبوا فيها و يحكى عن العرب انهم يقولون قدّم الىّ فلانا لا سأله، يعنى لا عذبه. كلبى گفت: اين در شأن قومى آمد از اهل حصورا ديهى از ديههاى يمن، رب العزة بايشان پيغامبرى فرستاد و ايشان آن پيغامبر را دروغ زن داشتند و بكشتند تا رب العزة بخت‏نصر را بر انگيخت و قصد قتل و استيصال ايشان كرد، ايشان از بخت‏نصر و قصد وى آگاهى يافتند، همه از ديه بيرون شدند گريزان و ترسان، اللَّه تعالى فريشتگان را فرستاد تا ايشان را بقهر باز گردانيدند با خانها و مسكنهاى ايشان و فريشتگان مى‏گفتند: «لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلى‏ ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَ مَساكِنِكُمْ» و بخت‏نصر در پى ايشان نشست تا همه را بكشت، مردان و زنان ايشان خرد و بزرگ، و چهار پاى و مرغ ايشان تا در آن ديه ازيشان يك چشم نگرنده نماند و در آن حال منادى از هوا ندا ميكرد: يا آل ثارات الانبياء. يك قول آنست كه ايشان خود گفتند با يكديگر: لا تهربوا و ارجعوا الى منازلكم و اموالكم. «لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ» مالا و خراجا يرضى به بخت‏نصر فلا يتعرض للقتل و القتال.

«قالُوا يا وَيْلَنا» آن گه كه اعتراف ايشان سود نداشت بگناه خويش معترف شدند و گفتند: «يا وَيْلَنا» اى هلكنا و وقعنا فى اشد البلاء. «إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ» اقرّوا على انفسهم بظلمهم بالاشراك باللّه و قتل نبيّه. چون بأس و بطش حق بديدند گفتند اى ويل بر ما گناه ما را بود. «فَما زالَتْ تِلْكَ دَعْواهُمْ» يعنى فما زالت دعويهم بالويل.

و الدعوى و الدعا واحد. همه آن ويل مى‏خواندند بر خود كه: «يا وَيْلَنا»، يعنى و قالوا للويل، تعال فهذا اوانك كقولهم يا عجبا، فيدعون العجب معناه يا عجب.

يقال فهذا اوانك، و كقولهم يا اسفا معناه يا اسف تعال و ربّما قلبوا ياء النداء واوا فقالوا وا اسفا، وا عجبا «حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصِيداً» محصودا بالسيف، مستأصلا بالعذاب «خامِدِينَ» ميّتين حصدهم الموت حصدا قال الشاعر:

اذا الرجال ولدت اولادهاو اضطربت من كبر اعضادها.
و جعلت اسقامها تعتادهافهى زروع قد دنا حصادها.

«وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ» عبثا و باطلا. اللعب يدعو اليه الجهل يروق اوّله و لا ثبات له. و انما خلقنا هما لتجازى المحسن و المسي‏ء و يستدل بهما على وحدانية اللَّه عز و جل و قدرته. و قيل ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما، ليأكل الناس و يشربوا و يتمتعوا و يفعلوا ما يريدون ثم، يموتوا و لا يحشروا. و قيل ما خلقنا هما لنتخذ الزوجة و الولد و الشركاء. ثم قال تعالى: «لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا» بحيث لا يطلع عليه احد لانّه نقص و ستره اولى، و قيل «لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا» يعنى من السماء من الحور العين فانهن اطهر و اطيب، لا من الارض، و هذا رد على النصارى اذ جعلوا له مريم بزعمهم زوجة، و قيل اللهو الولد فى لغة حضرموت، فيكون ردا على من قال عيسى ابنه، «لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا» كقوله: «لَاصْطَفى‏ مِمَّا يَخْلُقُ ما يَشاءُ» معنى آنست كه ما آسمان و زمين كه آفريديم نه بدان آفريديم تا جفت و فرزند و انباز گيريم، آن گه گفت اگر ما خواستيمى كه جفت و فرزند گيريم از نزديك خود گرفتيمى چنان كه كس را بر ان اطلاع نبودى و از خلق خويش آن برگزيديم كه خود خواستيم «إِنْ كُنَّا فاعِلِينَ» اگر ما خواستيمى چنين كرديمى لكن نخواستيم و نكرديم و از جفت و فرزند و انباز پاكيم و منزه و مقدس، «تعالى اللَّه عن ذلك علوا كبيرا» و ان شئت. جعلت ان كلمة نفى، يعنى ما كنّا فاعلين، و قيل «لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا» اى عندنا بحيث لا يصل اليه علمكم. قال ابن بحر: ليس فى الاية ذكر الولد و الزوجة، انّما هى عطف على الاية الاولى، اى لو كان اللعب يليق بنا لاتخذنا منه ما يكون فى علمنا و قدرنا.

«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ» نفى اللهو و اللعب بقوله بل. نه نه بازى كن نيستيم و فرزند گير و جفت گير و انباز گير نه‏ايم. آن گه گفت نقذف بالحق على الباطل يعنى بالاسلام على الشرك و بالحجة على الشبهة و بالوعظ على المعاصى. و قيل الحق القرآن و و الباطل ابليس، و التقدير فى اللغة على ذى الباطل، «فَيَدْمَغُهُ» فيكسره فيبلغ ام دماغه فلا يحيى و لا يبقى بعده، «فَإِذا هُوَ زاهِقٌ» اى هالك ذاهب و المعنى نرمى بالحق على الباطل بالانبياء و الكتب فيبطله حتى لا بقاله بعدها. «وَ لَكُمُ الْوَيْلُ» اى شدة العذاب «مِمَّا تَصِفُونَ» اللَّه به مما لا يليق به من الصاحبة و الولد.

النوبة الثالثة

قوله: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اسم من له الثبوت الاحدى و الكون الصمدى، اسم من له البقاء الازلى و البهاء الأبدى، اسم من له العلم و الحلم و الارادة و الطول و العز و السيادة، اسم من له القدرة و الحياة و الاسامى و الصفات، اسم من له الوجه ذو الجمال و القدر ذو الجلال، سبحانه هو اللَّه الكبير المتعال. بنام خداوند ذو الجلال، قادر بر كمال، مفضل بانوال، صانع بى احتيال، قيوم بى‏گشتن حال، در ذات و صفات متعال، موصوف بوصل جمال، منعوت بنعت جلال، كردگارست و بزرگوار، رسنده بهر چيز و دانا بهر كار، پاك از انباز است و بى‏نياز از يار، خود بى‏يار و همه عالم را يار، آنجا كه دورست ديده يقين پر دودست، و آنجا كه ناپيداست روى توحيد گرد آلودست، پس آن را كه بكرم نزديكست روزگار او همه سور و سرور است، و آن را كه بفضل پيداست كار او نور على نور است.

يا حبيبى و مونسى و عمادىو غياثى و معقلى و رجائى.
يا ملاذى و مأملى و مرادىارحم اليوم ذلتى و بكايى‏

اى خداوند اعلم! اى مهيمن اكرم، اى صمد ارحم، هر انس كه نه با تو همه در دست و غم، صحبت كه نه در جوار تو همه اندوهست و ماتم. جز ياد حديث تو همه وزر است و ماتم، بادا روزى كه باز رهم از لوح و قلم، بيابم صرف قدم بصدق قدم، آزاد شوم از بند وجود و عدم، از دل بيرون كرده حسرت و ندم، در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم. بداود وحى آمد كه يا داود ذكرى للذاكرين و جنتى للمطيعين و كفايتى للمتوكلين و زيادتى للشاكرين، و رحمتى للمحسنين و انسى للمشتاقين، و انا خاصة للمحبين. اى داود هم طالبان و قاصدان حضرت ما مختلفست و ما رنج كسى ضايع نكنيم هر كس را آنچه سزاى اوست و همت او بدو دهيم، انا عند ظن عبدى فليظن بى ما شاء، ذاكران را گفتيم سلام و تحيت شما را، مطيعان را گفتيم نعمت جنت شما را متوكلان را گفتيم كرامت كفايت شما را، شاكران را گفتيم زيادت نعمت شما را، محسنان را گفتيم فضل و رحمت شما را، مشتاقان را گفتيم انس و سلوت شما را، محبان را گفتيم شما مرا من شما را. من آن خداوندم كه ببنده خود بفضل خود نزديكم، ناخوانده بوى نزديكم، ناجسته و نادر يافته بوى نزديكم، بعلم نزديكم و از وهمها دور، بهره محبان خودم و بهره رسان من دور، ياد من عيشست و مهر من سور، شناخت من ملك است و يافت من سرور، صحبت من روح است و قرب من نور.

قوله: «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ» قال يحيى بن معاذ: حان لك ان تحاسب نفسك فقد مضى اكثر عمرك و تنزجر عن الغفلة، فقد نوديت و دعيت الى الانتباه نداء لم يبق لاحد معه عذر. و هو قوله: «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ» فرحم اللَّه عبدا حاسب نفسه قبل ان يحاسب، و وزن اعماله قبل ان توزن و انتبه من غفلته قبل ان ينتبه.

اولئك هم الأبرار. نزديك آمد وقت حساب بندگان، و بندگان در خواب غفلتند اينك رستاخيز با هيبت روى نهاد بآفريدگان و ايشان مست شهوت، نه ديده آن كه صورت روزگار خويش به بينند، نه همت آن كه روزى شمار خود برگيرند، نيكمردان و جوانمردان بحقيقت ايشانند كه از عرض گاه و خطرگاه قيامت بترسند، و از بيم حساب فردا امروز حركات و سكنات خود بشمارند، لباس مراقبت در پوشند و گوش باقوال و اعمال و احوال خود دارند و ساحت سينه خود را از لوث غفلت مطهر دارند، چون ميدانند كه اللَّه تعالى محصى انفاسست، و عالم بحواسست و آن را روز شمار باز خواستست، بى‏اجازت شريعت يك دم نزنند. و بى‏اذن حقيقت يك قدم ننهند، و فقر و فاقت اختيار كردند، و اين كلمات را مطالعت كردند، كه طوبى للفقير فى الدنيا و الآخرة، اما فى الدنيا فلا مؤنة عليه و لا خراج، و اما فى الآخرة فلا عتاب معه و لا حساب. مى‏گويد خوشا عيشا كه عيش درويشانست هم در دنيا و هم در آخرت، در دنيا شغل طلب خراج و مؤنت نه، و در عقبى اندوه حساب و باز خواست نه، و ازين عجيبتر و بزرگوارتر كه ايشان را لذت اعتذار است از حضرت ذى الجلال، چنان كه در خبر مى‏آيد: يؤتى بالرجل يوم القيامة فيقول اللَّه عز و جل له عبدى لم ازو عنك الدنيا لهوانك زويتها عنك لصلاحك و صلاح دينك، «وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ» الغفلة على قسمين: غافل عن حسابه لاستغراقه فى دنياه و هواه. و غافل عن حسابه لاستهلاكه فى مولاه فالغفلة الاولى سمة الهجر، و الغفلة الثانية صفة الوصل، فالاولون لا يستفيقون من غفلتهم الا فى عسكر الموتى و هؤلاء لا يرجعون من غيبتهم ابد الابد، لفنائهم فى وجود الحق جل و علا. غافلان دواند: يكى در كار دنيا و هواى نفس مستغرق، از شغل دنيا با كار دين نپرداخته و در غرقاب شهوت بمانده، يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ. ديگر مرديست در مشاهدت جلال و جمال حق چنان مستهلك شده كه از وجود خود بى‏خبر گشته حق او را از بود خود بيزار كرده نفايه حدث بينداخته و صفت قدم برداشته، يحول بين المرء و قلبه. اين حالت مصطفى (ص) است شب قرب و كرامت كه او را بر گلشن بلند خرام دادند چون بمنزل قاب قوسين رسيد و كبريا و عظمت آلهيت ديد گفت: لا احصى ثناء عليك.

اين عجب نگر همه ثناء اللَّه تعالى از وى مى‏آموزند و او بعجز خود از ثناء وى مقر آمد، اين چگونه باشد چنانستى كه سيد گفتى ما چون با خلق باشيم علم ايشان در جنب علم ما جهل نمايد، ايشان را شرط خاموشى باشد و مرا شرط گفتن، باز چون بحضرت عزت ذو الجلال رسيم، علم ما و علم عالميان در جنب علم قديم حق جهل نمايد، آنجا مرا خاموشى سزد و اقرار بعجز دادن. فرمان آمد كه اى محمد لا احصى اقرار بعجز است چنان كه اعوذ بك منك: لا احصى ثناء عليك: هنوز در بند صفات خويش مانده‏اى و تا از نظر صفات خويش پاك برنخيزى ما را نيابى. آن گه سيد گفت: انت كما اثنيت على نفسك.

تو چنانى كه خود خود را ستايى، مر ترا وصف كردن هم تو توانى، آنى كه خود گفتى و چنان كه خود گفتى. انى لا احصى تجريدست، انت كما اثنيت على نفسك، تفريد است. و تا بنده از غير حق مجرد نگردد حق را فرد نگردد.

جوينده تو همچو تو فردى بايدآزاد زهر علت و دردى بايد.

«قالَ رَبِّي يَعْلَمُ الْقَوْلَ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»، در هفت آسمان و هفت زمين خداست خوانندگان را پاسخ كننده و آوازها را نيوشنده و بشنوايى خود برازها رسنده، و خواهندگان را بخشنده يكى نعمت دنيا خواست يكى نعمت دين، دنيا چهار چيز است: صحت و عافيت، و امن و فراغت، نعمت دين هم چهار چيزست: در تن طاعت، بر زبان شهادت، در دل معرفت، در سر محبت، رب العزة بفضل و كرم خويش اين نعمتها از تو دريغ نداشت، تو نيز بطمع زيادت شكر از وى دريغ مدار، كه ميگويد جل جلاله «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ».

«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» اشارتست بعلم شريعت كه آدميان بآن مكرمند و دانايان در دو گيتى عزيز، از حق شنيده در تنزيل، وز مصطفى شنيده در بلاغ. و زاستادان آموخته بتلقين، و گذشت از علم شريعت علم حقيقتست كه: «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً». علم شريعت آموختنى است. علم حقيقت يافتنى، علم شريعت بتلقينست، علم حقيقت از نور يقينست، اين علم حقيقت آفتابى است كه مرد بنور عزت از آفاق دل بيند، و ذات نبوت و صفات رسالت بشناسد، چون اين شناخت پديد آمد جلال نبوت دامن ذرّاعه وى در گوشه پرده خود بندد كه «العلماء خلفاء الانبياء» و گفته‏اند اهل الذكر اهل قرآنند، ايشان كه در معانى و مبانى قرآن نظر كردند، و بلطايف و حقايق آن راه بردند و باحكام و مواعظ و زواجر آن كار كردند، تا رب العزة دلهاى ايشان بنور حكمت روشن گردانيد و چراغ معرفت در باطن ايشان بيفروخت و مؤمنانرا بچراغ علم ايشان راه دين حق نمود، تا اعلام قدرت و شواهد عزت و دلائل حكمت بر ايشان كشف گشت، و باين تشريف و اعزاز حق رسيدند كه رب العزة گفت: «لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ» اين آيت اهل قرآن را تشريفى است بزرگوار و تهنيتى مهربار و بعزت عزيز كه خاك جهان غلام اقدام اهل قرآنست، عرصه قيامت و صعيد سياست در آرزوى روى اهل قرآنست، اقداح شراب كوثر مشتاق لبان اهل قرآنست، درجات جنات مأوى و حور عين و اشجار و انهار سلسبيل و زنجبيل، در بند انتظار اهل قرآنست، و ازين همه عزيزتر و بزرگوارتر ذات صمدى و صفات سرمدى در اشتياق ديدار اهل قرآنست، خود مى‏گويد جل جلاله:

الا طال شوق الأبرار الى لقايىو انّى اليهم لا شد شوقا.

«وَ كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً» نتيجه ظلم خرابى وطنست، مصطفى (ص) گفت: «لو كان الظلم بيتا فى الجنّة لسلط اللَّه عليه الخراب»

و ظلم صعب آنست كه بنده بر خويشتن كند كه بجاى طاعت معصيت نهد تا رب العزة باطن وى خراب كند، بجاى توفيق خذلان نشيند، شواهد معرفت رخت بردارد وسواس شيطان بجاى وى رخت فرو نهد، اينست كه رب العزة گفت: «وَ أَنْشَأْنا بَعْدَها قَوْماً آخَرِينَ» و گفته‏اند درين آيت محو و اثباتست، محو آنست كه گفت: «وَ كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً» اثبات آنست كه گفت: «وَ أَنْشَأْنا بَعْدَها قَوْماً آخَرِينَ» قومى جهان داران را زين جهان مى‏برند آن محو است، ديگران را بجاى ايشان مى‏نشانند، آن اثباتست. و ذلك معنى قوله: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ» فى قول بعض المفسرين، و قيل يمحو ما يشاء من الباطل، و يثبت ما يشاء من الحق. كقوله: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ» اى ندخل نهار التحقيق على ليالى الاوهام، فيتقشع سحاب الغيبة و ينجلى صباب الإبهام و تبرز شمس اليقين عن خفاء الظنون.

پير طريقت باين معنى اشارت كرده گفته بر خبر همى رفتم جويان يقين، ترس، مايه و اميد قرين، مقصود از من نهان و من كوشنده دين، ناگاه برق تجلى تافت از كمين، از ظن چنان روز بينند و از دوست چنين.

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و او راست هر كه در آسمان و زمين كس است، «وَ مَنْ عِنْدَهُ» و ايشان كه نزديك وى‏اند، «لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ» خويشتن را بزرگ نمى‏دارند و از بنده بودن او را ننگ نمى‏دارند و از پرستش او سر نمى‏كشند. «وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ» (۱۹) و از پرستش هيچ فرو نمى‏مانند.

«يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» مى‏ستايند و مى‏پرستند و نماز ميكنند شب و روز، «لا يَفْتُرُونَ» (۲۰) سست نميشوند.

«أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً» اين خدايان كه ايشان گرفتند آنند. «مِنَ الْأَرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ» (۲۱) كه مردگان را از گور. برانگيزانند.

«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ» اگر در آسمان و زمين خدايان بودى جز از اللَّه تعالى، «لَفَسَدَتا» هم كار آسمان تباه گشتى هم كار زمين، «فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ» پاكى اللَّه تعالى را خداوند عرش. «عَمَّا يَصِفُونَ» (۲۲) از آنكه مشركان صفت مى‏كنند.

«لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ» نپرسند اللَّه تعالى را از آنچه مى‏كند كه چرا كردى، «وَ هُمْ يُسْئَلُونَ» (۲۳) و ايشان را پرسند.

«أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً» جز از او خدايان گرفتند، «قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ» بگوى حجت و برهان خود بياريد در پرستش ايشان، «هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ» درين نامه ياد كرد و قصه هر كس است كه با منند و سخن اللَّه تعالى با اين مت، «وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي» و ياد و قصه هر كه پيش از من، «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ» بلكه بيشتر ايشان آنند كه كار راست و سخن راست نمى‏دانند، «فَهُمْ مُعْرِضُونَ» (۲۴) ايشان روى گردانيده مى‏باشند.

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ» نفرستاديم پيش از تو هيچ فرستاده‏اى، «إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ» مگر پيغام داديم باو. «أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ» (۲۵) كه نيست خداى مگر من مرا پرستيد.

«وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً» گفتند كه رحمن فرزندى گرفت، «سُبْحانَهُ» پاكى و بى عيبى او را، «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ» (۲۶) بلكه بندگانند نواختگان.

«لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ» بى دستورى او سخن نگويند، «وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» (۲۷) و بفرمان او كار كنند.

«يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ» مى‏داند اللَّه تعالى كرده ايشان «وَ ما خَلْفَهُمْ» و كرده آن كه خواهند كرد، «وَ لا يَشْفَعُونَ» و شفاعت نكنند و آمرزش نخواهند، «إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى‏» مگر آن كس را كه اللَّه تعالى پسندد، «وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» (۲۸) و ايشان از بيم او ترسندگانند.

«وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ» و هر كه از فريشتگان گويد، «إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ» من خدايم فرود از اللَّه. «فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ» او آنست كه او را پاداش كنيم دوزخ، «كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ» (۲۹) چنان كنيم پاداش ستمكاران.

«أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا» نمى‏بينند ناگرويدگان، «أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً» كه آسمانها و زمين بسته بودند، «فَفَتَقْناهُما» بگشاديم آن را هر دو، «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ» و بيافريديم از آب هر چيزى زنده، «أَ فَلا يُؤْمِنُونَ» (۳۰) بنگروند كه ما تواناييم؟ «وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ» و در زمين كوه‏ها بلند كرديم، «أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ» تا زمين ايشان را بنگرداند «جَعَلْنا فِيها فِجاجاً سُبُلًا» و در زمين راهها فراخ ساختيم، «لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ» (۳۱) تا ايشان راه دانند كه روند.

«وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً» و آسمان كازى كرديم «مَحْفُوظاً» بى ستون نگاه داشته «وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ» (۳۲) و ايشان از چندان نشانهاى توانايى روى گردانندگان.

«وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» او آنست كه بيافريد شب و روز، «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» و خورشيد و ماه را، «كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (۳۳) همه در چرخ آسمان شنا و مى‏برند.

النوبة الثانية

قوله: «وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» خلقا و ملكا فكيف يكون ولدا و بينهما تناف. ملك و ولادت هرگز بهم جمع نيايد و همچنين ملك و نكاح كه ميان ايشان منافاتست، كسى كه فرزندى دارد نتواند بود كه آن فرزند ملك وى باشد، و نه كسى كه زنى دارد آن زن در آن حال كه منكوحه ويست مملوكه وى تواند بود، پس ميدان كه هر كه در آسمان و زمين همه رهى و بنده‏اند خداى را عزّ و جل، همه مملوك و مصنوع ويند، دعوى ولادت بر وى باطل و او جل جلاله از آن مقدس و منزه.

«وَ مَنْ عِنْدَهُ» يعنى الملائكة الّذين عنده، الّذين جعلتهم العرب بناته، كما قال عزّ و جل: «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً». «وَ مَنْ عِنْدَهُ». حجتست بر معتزله و جهميه در اثبات جهت و مكان بارى جلّ جلاله، اذ لو لم يكن بذاته فى موضع و علمه فى كل موضع، لما كان لقوله: «وَ مَنْ عِنْدَهُ» معنى «لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ» اى لا يتعظمون و لا يستنكفون عن عبادته، و لا يخرجون عن طاعته. «وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ» اى لا يعيون. يقال حسر الرجل و استحسر، اذا لغب و اعيى، و الملائكة لا يعيون فان تسبيحهم يجرى مجرى النفس.

«يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» ينزهون اللَّه عن الولد و الزوجة و الشريك و عمّا لا يليق به على الدوام، «لا يَفْتُرُونَ» اى لا يضعفون عنه، و قيل لا يفترون اى لا يشغلهم عن التسبيح رسالة، و يجرى التسبيح منهم مجرى النفس منّا لا يشغلنا عن النفس شي‏ء فلذلك تسبيحهم دائم.

«أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ» يعنى اهم اتخذوا آلهة ينشرون الموتى من الارض؟ استفهام است بمعنى انكار، مى‏گويد مشركان قريش كه، بتان را خدايان گرفتند اين خدايان مردگان را از گور بر مى‏انگيزانند و ايشان را زنده مى‏گردانند تا ايشان را بان شبهت افتد و ايشان را انبازان اللَّه تعالى گويند، معنى آنست كه آنكه قدرت آن ندارد كه مرده زنده كند خدايى را نشايد.

«لَوْ كانَ فِيهِما» اى فى السّماء و الارض. «آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ» يعنى غير اللَّه. الّا اينجا بمعنى غيرست و همچنين در همه قرآن هر جا كه گفت: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» يعنى لا اله غيره.

قال الشاعر:

و كل اخ مفارقه اخوهلعمر ابيك الّا الفرقدان.

المعنى و كل اخ غير الفرقدين مفارقه اخوه و معنى الآية لو كان فى السّماوات و الارض، ارباب غير اللَّه لخربتا و هلك من فيهما بوقوع التنازع بين الآلهة. «فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ» اى له السّماوات و الارض و ما فوقها من الكرسى و العرش، و هو منزه عن الوصف بالشريك و الصاحبة و الولد.

«لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ» اى ليس عليه اعتراض فى فعله و لا فى حكمه اذ لا احد مثله و فوقه فيسأله عن فعله و حكمه بعباده. «وَ هُمْ يُسْئَلُونَ» اى العباد مسئولون عن افعالهم. او خداوندست آفريدگار و كردگار، گفت وى همه راست، حكم وى همه صواب، فعل وى همه پاك، امر و نهى وى محكم، كس را نرسد كه بر حكم وى اعتراض كند، يا بر فعل وى چون و چرا گويد بحجت خداوندى و آفريدگارى، فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ. و بندگان را پرسند از اقوال و اعمال ايشان چنان كه آنجا گفت: «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» نه بدان پرسيد تا بداند كه ايشان چه كرده‏اند كه حق جلّ جلاله دانا بود در ازل كه از بندگان چه آيد از اعمال و اقوال و حركات و سكنات، دانست كه ايشان چه كنند و كى كنند و چون كنند، پس سؤال ايشان از طريق ايجاب حجّت است بر ايشان، نه از طريق استعلام، يكى اهل توبيخ باشد از وى پرسد تا حجّت بر وى درست شود و او را توبيخ كند، يكى اهل مغفرت باشد از وى پرسد تا جزاء كردار وى بتمامى بدو رساند، ضحاك گفت: سبب نزول اين آيت آن بود كه مشركان قريش گفتند: يا محمّد ربّنا يكتب علينا الذنب ثم يعذّبنا عليه، و باين سخن تكذيب قدر خواستند، تا ربّ العزة اين ايت فرو فرستاد بجواب ايشان و اين آيت حجّتى قاطع است بر قدريه و دليلى واضح بر بطلان دعوى ايشان. و مصطفى (ص) گفته: «القدرية مجوس هذه الامّة ان مرضوا فلا تعودهم و ان ماتوا فلا تشهدوهم».

و قال صلّى اللَّه عليه و سلّم. «صنفان من امّتى ليس لهما فى الاسلام نصيب، المرجئة و القدرية».

و قال صلّى اللَّه عليه و سلّم: «يكون فى امّتى خسف و مسخ و ذلك فى المكذبين بالقدر».

و عن على (ع) قال: قال رسول اللَّه (ص): «لا يؤمن عبد حتى يؤمن باربع، يشهد بان لا اله الّا اللَّه و انّى رسول اللَّه بعثنى بالحق، و يؤمن بالموت و بالبعث، و يؤمن بالقدر».

و عن عائشة قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلّم: «ستة لعنتهم لعنهم اللَّه و كل نبى، مجاب الزائد فى كتاب اللَّه و المكذب بقدر اللَّه و المتسلط بالجبروت ليعز من اذل اللَّه، و يذل من اعز اللَّه، و المستحل لحرم اللَّه و المستحل من عترتى ما حرم اللَّه و التارك لسنتى.

قوله: «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً» امرهم اللَّه بعبادتها فى كتاب من كتبه. «قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ» قربوا حجتكم على ذلك. «هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ» اى هذا القرآن فيه ذكر امّتى و ذكر الامم المتقدمة و ليس فيه جواز ذلك و لا الامر بعبادة الاوثان.

و قيل تقديره «هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ» يعنى القرآن، و هذا «ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي» يعنى التورية و الانجيل، و ليس فيها كلها اباحه ذلك. معنى آنست كه ايشان جز از اللَّه تعالى خدايان گرفتند و پرستيدند، اى محمّد تو ايشان را گوى حجّت خود بياريد بآن كه اللَّه تعالى شما را پرستش ايشان فرموده در كتابى از كتابهاى خويش، اينك قرآن كتاب او كه با من، و اينك تورية و انجيل كه پيش از من فرو فرستاده‏اند، و درين كتابها ازين معنى هيچ چيز نيست تا بدانيد كه هرگز هيچ كس حجّتى نداشت بپرستش پرستيده‏اى جز اللَّه تعالى. و گفته‏اند. «أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً» در آيت پيش گفت و «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً» درين آيت گفت، و اين تكرار بى‏فايده نيست از بهر آنكه آنچه در آيت پيش گفت قياسى است و اين كه درين آيت گفت تقليدى. فقال فى الآية الاولى: «أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ» يعنى اوجدوا آلهة ينشرون الموتى من الارض فاتخذوهم آلهة قياسا؟ و قال فى هذه الآية: «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً». معناه اوجدوا فى كتاب اللَّه الامر باتخاذ الآلهة فاتخذوهم آلهة تقليدا؟

و هذا معنى مفيد حسن، و قيل معنى الآية «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ» على استحقاقها الالهية و قد تم الكلام. ثم استأنف فقال «هذا» اى القرآن، «ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ» اى خبر من معى و ما احل اللَّه لهم و ما حرم عليهم و ما لهم من الثواب و العقاب. «وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي» اى خبر من قبلى من الامم السالفة ما فعل اللَّه بهم فى الدنيا و ما هو فاعل بهم فى الآخرة. «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ» فلا يتأملون حجة التوحيد. «فَهُمْ مُعْرِضُونَ» بسبب جهلهم. قيل انما عدموا العلم لاعراضهم عن النظر، و لو وضعوا النظر موضعه لعلموا لا محالة، و هذا دليل على وجوب النظر، و ان العلوم الدينية كلها كسبيّة.

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ». قرأ حمزة و الكسائى و حفص عن عاصم. نوحى بالنون و كسر الحاء اعتبارا بما تقدمه من قوله: «وَ ما أَرْسَلْنا»، و قرأ الباقون يوحى بالياء و فتح الحاء على ما لم يسمّ فاعله. «أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ»

يريد لم يبعث رسولا الا بتوحيد اللَّه و لم يأت رسول بان لهم الها غير اللَّه.

«وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً» الاتّخاذ و التبني واحد، لكنه اذا استحال ان يكون له ولد، فالتبنى بولد الغير ابعد، لان ذلك انّما يطلب به التعزز و الاعتضاد بمكانه، و اللَّه «سُبْحانَهُ» غنى عن ذلك. اين آيت رد است بر مشركان كه گفتند الملائكة بنات اللَّه، و هم خزاعة. و بر طايفه جهودان كه گفتند عزير بن اللَّه، و بر ترسايان كه گفتند المسيح بن اللَّه سبحانه كلمة تنزيه‏اى هو منزه عن اتخاذ الولد لان ذلك يقتضى المجانسة و اللَّه عز و جل منزه عن الوصف بالجنس و النوع. «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ» اى بل هم عباد مكرمون، اكرمهم اللَّه بطاعته و ليسوا بالاولاد، ثم اثنى عليهم فقال: «لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ» اى لا يتكلمون الا بما امرهم به، و لا يتعبدون الّا ما امروا به. «وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» ما يعملون بامره. نظيره قوله: «لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ» قال سهل بن عبد اللَّه: لا يسبقونه اى لا اختيار لهم مع اختياره، و هم بامره يعملون اتباع السنة فى الظاهر و مراقبة اللَّه فى الباطن.

«يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» اى ما عملوا و ما هم عاملون. قال ابن عباس: و قيل ما كان قبل خلقهم و ما يكون بعد خلقهم. «وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى‏» اى لمن رضيه اللَّه. و قال لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه. «وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» اى خائفون و من مكره لا يأمنون، گفته‏اند خشيت اينجا بمعنى علم است اى من العلم به مشفقون. مى‏گويد ايشان از آن كه وى را مى‏دانند ازو ميترسند. قال الواسطى: الخوف للجهال و الخشية للعلماء، و الرّهبة للانبياء، و قد ذكر اللَّه الملائكة، فال «وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» و فيه دليل على انّه سبحانه لو عذّبهم لكان ذلك جائزا اذ لو لم يجز ان يعذب البرئ لكانوا لا يخافونه لعلمهم اللَّه انهم لم يرتكبوا ازلة. قوله: «وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ» اى من الملائكة و ممن عبدوا من دون اللَّه. «إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ» اى ذلك القائل. «نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ» اى الكافرين. قال قتادة: اراد به ابليس حيث ادعى الشركة و دعا الى عبادة نفسه و امر بطاعته، قال لانّه لم يقل اجد من الملائكة «إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ».

«أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا» قرأ ابن كثير وحده الم ير بغير الواو، و قرأ الباقون ا و لم بالواو و هما فى المعنى سواء، و الرؤية هاهنا بمعنى العلم. و قيل هى من رؤية البصر. «أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً» اى منسدتين و لم يقل رتقين لان الرتق مصدر، و المعنى كانتا ذواتى رتق فجعلنا هما ذواتى فتق، و الفتق هو الفصل بين شيئين، كانتا ملتئمتين.

و فيها اربعة اقوال: احدها انّ السّماوات كانت متّصلة بالارض، ففتقنا هما بان جعلنا بينهما الهواء. و الثانى انّ السّماوات كانت واحدة، ففتقناها بان جعلناها سبعا. و الثالث كانت السّماوات رتقا ليس فيهما فتق و لا فروج ينزل منها المطر، و كانت الارض رتقا ليس فيها فتق يخرج منه النبات. ففتقنا السّماوات لا بانزال الغيث، و فتقنا الارض لإخراج النبات، و على هذا القول المراد بالسّموات، السماء الدنيا فجمعت، و القول الرابع كانتا رتقا بالظلمة لا يرى ما فيهما، ففتقنا هما بخلق الاجرام النيّرة. معنى آيت آنست كه نمى‏بينند ناگرويدگان و ننگرند كه آسمانها يك طبقه بود و ما بقدرت و حكمت خويش آن را هفت طبقه كرديم و زمين يك طبقه بود هفت كرديم، در ميان آسمان و زمين هوا نبود كه هر دو درهم بسته بود ما از هم جدا كرديم، آسمان بر هوا بقدرت بداشتيم، و زمين بر آب نهاديم آسمان بسته بود از باران، و زمين از نبات، ما آن را بگشاديم و فرجها پديد كرديم تا از آسمان باران آمد و از زمين نبات مصالح و منافع آدميان را. همانست كه گفت: «وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ» اين همه بآن كرديم تا در نگريد و بدانيد كه اين كرده‏ها را كردگارى هست و اين آفريده‏ها را آفريدگارى، آن گه در دلايل توحيد بيفزود گفت: «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ» اى خلقنا كل شي‏ء له حياة من الماء، و هو النطفة التي تخرج من بين الصلب و الترائب، نظيره قوله: «وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ» اى كل حيوان يدبّ من عاقل و بهيمة، و قيل يريد به الماء المشروب، لان اللَّه سبحانه خلق الماء اولا ثم قلب الماء نارا و خلق منها الجنّ و قلبه ريحا و خلق منها الملائكة ثم احاله طينا و خلق منه آدم.

و سأل ابو هريره رسول اللَّه (ص). ممّ خلق اللَّه الخلق؟ فقال عليه السلم: «مِنَ الْماءِ».

و قيل جعلنا، هاهنا يتعدى الى مفعولين و المعنى يعيش كل شي‏ء بالماء، و فيه اضمار، تقديره و جعلنا الماء حياة كل شي‏ء، فخذف المضاف و اقيم المضاف اليه مقامه. ثم قال تعالى: «أَ فَلا يُؤْمِنُونَ» مع ظهور الآيات.

«وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ» اى جبالا ثوابت، من رسا اذا ثبت، و سمّيت رواسى لانّ الارض رسّت بها. «أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ» يعنى لأن لا تميد بهم، قال قتادة: كانت الارض تميد و لا يثبت عليها بناء فاصبحت و قد خلق اللَّه الجبال اوتادا لها حتى لا تميد.

و الميد فى اللغة التحرك و الدوران. «وَ جَعَلْنا فِيها» اى فى الارض. و قيل فى الجبال «فِجاجاً» اى طرقا. جمع فج و هو الطريق الواسع. و قيل هو الطريق بين الجبلين.

«لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ». الى ديارهم و اوطانهم، و قيل يهتدون بالاعتبار، يقال انّ ما بين المشرق و المغرب مسيرة خمس ماتة عام، اكثرها مفاوز و جبال و بحار، و القليل منها العمران ثم اكثر العمران اهل الكفر، و القليل منه الاسلام، و حول الدنيا ظلمة و وراء الظلمة جبل قاف، و هو جبل محيط بالدنيا، و هو من زمرّد اخضر و اطراف السماء ملتصقة به، و يقال ما من جبل فى الدنيا الا و عرق من عروقه يتّصل بقاف، و قد سلّط اللَّه ملكا بالقاف فاذا اراد اللَّه هلاك قوم، امر الملك فحرك عرقا من عروقه، فانخسف بهم.

قوله: «وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً» يعنى سقفا فى الارض. «مَحْفُوظاً» حفظه اللَّه جل و عز من الوقوع على الارض الّا باذنه، كقوله: «وَ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ». و قيل محفوظا من الشياطين بالشهب كقوله: «وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ» و قيل محفوظا بالهواء من غير علاقة و لا عماد. «وَ هُمْ عَنْ آياتِها» اى الكفّار عن الادلة التي فيها كالشمس و القمر و النجوم، «مُعْرِضُونَ» غير متفكرين فيها.

و لا معتبرين بها.

«وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» الليل و النهار خلقان للَّه عزّ و جل فما دامت الشمس تقطع من المشرق الى المغرب فهو نهار، و ما دامت تقطع من المغرب الى المشرق فهو ليل، و لو لا تعاقبهما لما كان بشر و لا نبات و لا للحيوان قرار كما كان فى الاماكن الّتى لا تزول عنها الشمس و الاماكن التي لا تطلع عليها، «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» انما قال هذا لان الفلك يدور فى بحر مسكوب، و قال يسبحون كنى عنهم بكناية العقلاء لانه اضاف اليهم فعل العقلاء كقوله: «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ» روى عن ابن عباس انه قال: القمر اربعون فرسخا فى اربعين فرسخا فى ستين فرسخا، و كل نجم مثل جبل عظيم فى الدنيا، و قال بعضهم الشمس مثل عرض الدنيا و لو لا ذلك لكانت لا ترى من جميع الدنيا، و كذلك القمر، و اختلفوا فى الفلك فقال ابن عباس: الفلك السّماء. و اكثر المفسرين على انّ الفلك موج مكفوف تحت السّماء تجرى فيه الشمس و القمر و النجوم. و قال الحسن: الفلك شبه الطاحونة تجرى تحت السّماء. و قال قتادة: الفلك له استدارة بين السّماء و الارض يدور بالنجوم مع ثبوت السّماء، و قيل انه يدور دور الكرة، و قيل يدور دور الرحى، و قيل الفلك القطب الذى تدور عليه النجوم، و قيل الفلك المواضع التي ركبت فيها النجوم، و قيل «فِي فَلَكٍ» يعنى فى دوران، و قيل الفلك جرم مستدير و الاستدراة سمّى فلكا و لكل واحد من السّيّارات فلك، و فلك الافلاك يحركها كل يوم حركة واحدة من المشرق الى المغرب، و اللَّه اعلم، و من المفسرين من قال ان اللَّه عزّ و جل هو العالم بكيفيّة جريها، يجريها كيف يشاء و كما يشاء.

النوبة الثالثة

قوله: «وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» الآية... له الحادثات ملكا و الكائنات حكما و تعالى ان يتجمل بوفاق او ينتقص بخلاف، كائنات و محدثات موجودات و متلاشيات در زمين و در سماوات همه ملك و ملك اوست، رهى و بنده و چاكر اوست حقيقت ملك بنزديك ارباب معانى قدرت است بر ابداع و اختراع، و اين حقيقت صفت اوست و ملك بسزا ملك اوست، بى‏خيل و خدم و بى طبل و علم و بى سپاه و حشم، شاهان جهان چون لشكر عرض دهند خدم و حشم بر نشانند، خيل و خول آشكارا كنند پس بملك و ملك و نعمت و تنعم و سوار و پياده و درگاه و بارگاه خود سر افتخار بر افرازند، و حق سبحانه و تعالى اطلال و رسوم كون را آتش بى‏نيازى در زند و عالم هباء منثور گرداند و غبار اغيار از دامن قدرت بيفشاند و زمام اعلام بر سر مركب وجود كند، آن گه ندا در عالم دهد كه: «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ؟» پس هم خود بجلال عزّت خويش خود را جواب دهد «لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ» مؤمن چون اعتقاد كند كه همه حق و ملك اوست و عزّت عزّت اوست، سزاى وى آنست كه لوح دعوى بشكند و بساط هوس در پيچد و سوداى انيّت از سر بيرون كند و دامن از كونين و عالمين در كشد، ننگش آيد كه بمخلوق همچون خود سر فرود آرد، يا دل در كسى بندد: و من قصد البحر استقل السواقيا.

غواص بلند همت كه با درياى مغرق بجان ستد و داد كند تا گوهر شب افروز بدست آورد كى بشبه سياه رنگ تن در دهد، نيكو سخنى گفت آن عزيز عهد كه: من عرف الحق لم يحتمل اذلال الخلق.

قوله: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» تا اگر در آسمان و زمين جز از اللَّه تعالى خدايان بودى ميان ايشان تنازع بودى و عالم همه خراب گشتى، اين بر ذوق جوانمردان طريقت اشارتست بقطع علاقه و رفض اسباب و به قال السيارى: حثك فى هذه الاية على الرجوع اليه و الاعتماد عليه و قطع العلائق و الاسباب عن قلبك. هر كرا ديده بر اسرار اين آيت افتاد و توفيق رفيق خود يافت ديده از نظر اغيار بر دوزد و خرمن اطماع بخلق بسوزد و با دلى بى غبار و سينه‏اى بى بار منتظر الطاف و مبار الهى بنشيند تا حق جل جلاله بلطف خودكار او ميسازد و دل او را در مهد عهد مى‏دارد، اعرابى را ديدند دست در آستان كعبه زده و مى‏گويد: من مثلى ولى اله ان اذنبت مثانى، و ان تبت رجانى و ان اقبلت ادنانى، و ان ادبرت نادانى، إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ.

قوله: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ» رد قدريانست و ارشاد سنّيان، قدريان گفتند اگر كل حوادث باو حوالت كنيم خداى تعالى معيوب گردد گفتند شر از ما است و خير ازو، هم چنان كه گبران گويند خير از يزدان و شر از اهرمن، القدرية مجوس هذه الامة. قدرى مر گبرى را گفت مسلمان شو گفت تا او نخواهد چون مسلمان شوم؟ قدرى گفت او ميخواهد لكن ابليس نمى‏خواهد، گبر گفت پس من با خصم قوى ترم ضعيف را چه خواهم كرد. اما ارشاد سنيان از آن رويست كه حق جل جلاله مالك بر اطلاقست او را رسد كه در ملك خود چنان كه خواهد تصرف كند. مصطفى (ص) گفت: «لو عذبنى و ابن مريم لعذبنا غير ظالم»

بترس از خداى كه هر چه خواهد كند و كس را زهره اعتراضى نه، و بر حكم وى چون و چرا نه. استحيى من اللَّه لقربه منك و خف اللَّه لقدرته عليك. از خداى شرم دار كه بتو نزديكست و ز خداى بترس كه بر تو قادرست و بدان كه اين كارى است رفته و بوده هر كس را بمنزل خود رسانيده و موضع وى پديد كرده، آن گه بسر راه معاملت باز آورده. انبياء كه آمدند نه كارى نو درين عالم آوردند يا خبرى نو در سينه تو نهادند، بلكه آنچه در سينه تو بود بجنبانيدند و آنچه در حق تو نهاده بود ترا سوى آن خواندند. «وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ» امير المؤمنين على (ع) را پرسيدند از قدر گفت: سرّ اللَّه فلا نكشفه. بحر عظيم فلا تلجه.

علم بشريت طاقت كشش وى ندارد، فهم و وهم آدمى هرگز بدان نرسد، و نداند هر چند پيش رود متحيرتر بود، هر چند بيش تصرف كند افتاده‏تر آيد.

با رخ تو كيست جان جز كه يكى بلفضولبا لب تو كيست عقل جز كه يكى بلهوس.

قوله: «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ» الاية. الاشارة فيه الى التوحيد الحق و افراد الرّب بوصف التفرّد و نعت الوحدانية و اصل التوحيد الطيران فى ميدان التجريد و الاقامة عند احكامه بالتفريد، و قطع الخوف و الرجاء عن القريب و البعيد، و تسليم الامر الى اللَّه ليحكم كيف يريد. و قال الشبلى: الواحد يكفيك من الكل، و الكل لا يكفيك من الواحد. شبلى گفت حق جل جلاله واحدست اگر تو هزار خصم دارى چون حق تعالى با تو باشد همه كفايت كند، و اگر تقديرا هزار يار و معين دارى چون حق تعالى با تو نباشد بدست تو باد بود، رسول خداى (ص) در غار با صدّيق مى‏گفت: «لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»

اندوه مدار كه اللَّه تعالى با ماست و عنكبوتى را گفتند مهتر پيغامبران و سر صدّيقان را در غار از دشمن پنهان كرده‏ايم رو زاويه عجز و فقر خود بر در آن غار بزن، تا بدرقه ايشان باشد، هيچ چيز در عالم از عنكبوت عاجزتر نيست و از خانه وى ضعيف تر نيست. «وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ» چون خواهد كه هلاك كند دشمنى را چون نمرود بپشه هلاك كند، او خداوندى است كه هر چه خواهد كن دو قدرت خود بهر چه خواهد نمايد، يكى نظاره كن در كمال قدرت او در آفرينش آسمان و زمين كه مى‏گويد جل جلاله: «أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ» و جعلنا و جعلنا و جعلنا، تا آخر آيات همه اشارتست بكمال قدرت او بيان حكمت او، چون بقدرت نگرى همه معدومات رنگ وجود گيرد. چون بعزت نگرى همه موجودات رنگ عدم گيرد، و تا ظن نبرى كه هر چه دانست بگفت، هر چه توانست بكرد، و هر چه داشت بداد، موجودات و مخلوقات نمود كاريست از قدرت او، وحيها و الهامها ذره‏ايست از علم او، چنان كه حكمى چند از علم خويش بخلق فرستاد، و علم بته نرسيد همچنين كلوخى چند بهم باز نهاد و قدرت او بپايان نرسيد، اگر هزاران عرش و كرسى و آسمان و زمين بيافريند هنوز ذره‏اى از قدرت خود پيدا نكرده باشد، آن قدرت تو است كه متقاصر است و متناهى، اما قدرت او جل جلاله متعالى است و نامتناهى، هر چه در عقل محالست، اللَّه عز و جل بر ان قادر بر كمالست، و در قدرت بى‏احتيال است و در قيّوميّت بى گشتن حالست، و در ذات و صفات جاويد متعال است.

قوله: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» بر ذوق اهل معرفت اين شب و روز نشان قبض و بسط عارفانست و اين قبض و بسط حكم الهى و تقدير پادشاهى است، گاه در قبضه قبضش نهد تا سلطان جمال او را بحكم نوال بنوازد، و آن گه شرط مرد صاحب درد آنست كه در قبضه قبض مهذب و بى اعتراض بود، و بر بساط بسط مؤدب بى اعراض باشد، كه بزرگان دين چنين گفته‏اند: لا يجد العبد حلاوة الايمان حتى يأتيه البلاء من كلّ مكان «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» شمس و قمر بيافريد در بروج آسمان و بر ذروه افلاك روان. آفتاب بر وجهى آفريد كه بيفزايد و نكاهد، و قمر بر وجهى كه افزايد و كاهد. گاه در محاق بود و گاه در اشراق. آفتاب نشان صاحب توحيد است كه بنعت تمكين در حضرت شهود مى‏گويد: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.

و قمر نشان صاحب علم است كه در ميدان اجتهاد قدم دارد از راه نظر و استدلال در آمده و ديده در طاعت و اعمال داشته ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم صاحب توحيد خداوند درد است و صاحب علم خداوند كرد است، صاحب كرد در نظاره سبب، و صاحب درد در نظاره مسبب از سبب فارغ است. و بزرگان دين گفته‏اند سبب نديدن جهلست اما با سبب بماندن شركست. عارفى را ديدند كه بر لب دجله گفت: سيدى انا عطشان و مضى و لم يشرب. آن عزيز در نظاره مسبب چنان مستغرق بود كه پرواى سبب نداشت در مشاهده حق نه دجله ديد و نه آب دجله. كسى كه مشغول كارى بود اگر حوراء بهشت بر وى بگذرد خبر ندارد،

يعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روززانكه هستم روز و شب مدهوش و سرگردان عشق

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ» هيچ مردم را پيش از تو پايندگى و جاويدى نداديم ايدر. «أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ» (۳۴) كه تو بميرى ايشان جاويد مانند.

«كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» هر كسى چشنده مرگست و هر تنى، «وَ نَبْلُوكُمْ» مى‏آزمائيم شما را، «بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً» ببد اين جهان و نيك اين جهان برسيدن را از شما، «وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ» (۳۵) و پس شما را با ما آرند.

«وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا» آن گه كه كافران ترا بينند، «إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُواً» ترا جز بافسوس فرا نمى‏دارند، «أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ» مى‏گويند اينست كه خدايان شما را بزبان مى‏آرد، «وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ» (۳۶) و ايشان بنام رحمن و سخن او كافرند.

«خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» مردم را از شتاب آفريدند، «سَأُرِيكُمْ آياتِي» با شما نمائيم باز نمودنى نشانهاى خويش، «فَلا تَسْتَعْجِلُونِ» (۳۷) مشتابانيد مرا.

«وَ يَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» (۳۸) و مى‏گويند كه بودن اين وعده كى، اگر راست گويند؟

«لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا» اگر مى‏دانستندى كافران حال خويش، «حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ» در آن هنگام كه باز نمى‏توانند برد از رويهاى خويش آتش، «وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ» و نه از پس پشتهاى خويش. «وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ» (۳۹) و نه ايشان را يارى دهند و فرياد رسند.

«بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً» بلكه آتش بايشان آيد ناگاه، «فَتَبْهَتُهُمْ» تا در آن درمانند، «فَلا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّها» نه باز پس برد آن توانند، «وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» (۴۰) و نه در ايشان و زارى ايشان نگرند.

«وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» افسوس كردند برسولانى پيش از تو، «فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ» فرا سر نشست ايشان را كه آن افسوس كردند از آن افسوس كنندگان، «ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» (۴۱) سرانجام آن افسوس كه مى‏كردند و پاداش آن.

«قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ» بگوى آن كيست كه شما را نگاه مى‏دارد بشب و روز، «مِنَ الرَّحْمنِ» از رحمن و عذاب او، «بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ» (۴۲) بلكه ايشان روى گردانيده‏اند از سخن خداوند خويش.

«أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا» يا ايشان را خدايانست كه ايشان را نگاه دارد جز از ما؟ «لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ» آن خدايان خود خويش را بكار نيايند.

«وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ» (۴۳) و نه از ما بايشان صحبت و نگاه داشت و يارى.

«بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ» نه جز آنكه ما ايشان را درين جهان بر خوردار كرديم، و پدران ايشان را يك چند، «حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ» تا بودن درين جهان و رايشان دراز گشت، «أَ فَلا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ» نمى‏بينيد كه فرمان ما بزمين مى‏آيد، «نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» كم مى‏كنيم و ميكاهيم از كرانهاى آن، «أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ» (۴۴) كفره قريش ما را ور خود كم توانند آورد.

«قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ» بگوى من به پيغام آسمان شما را آگاه مى‏كنم و مى‏ترسانم، «وَ لا يَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ» و كران باز خواندن نشنوند، «إِذا ما يُنْذَرُونَ» (۴۵) آن گاه كه ايشان را ترسانند.

«وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ» و اگر بايشان رسد زخمى از عذاب خداوند تو، «لَيَقُولُنَّ يا وَيْلَنا» سخن اين گويند كه اين هلاك بر ما، «إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ» (۴۶) گناهكار بوديم و ستمكار بر خويشتن.

«وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ» و ترازوهاى داد و راستى روز رستاخير بنهيم، «فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً» از هيچ كس هيچ چيز نكاهد از كردار او، «وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها» اگر همه همسنگ يك دانه خردل بود از كردار آريم آن را بترازو، «وَ كَفى‏ بِنا حاسِبِينَ» (۴۷) و بسنده شمارندگان كه مائيم كردار خلق را ذرّه ذرّه.

«وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ» و داديم موسى و هارون را نامه كه در آن جداست ميان راستى و كژى. «وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ» (۴۸) و روشنايى و يادگارى پرهيزكاران را، «الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ» ايشان را كه خداوند خويش را مى‏دانند ناديده و از وى ميترسند، «وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ» (۴۹) و از رستاخيز بر بيم مى‏باشند، «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ» و اين قرآن سخنى است بركت بر وى پيوسته، «أَنْزَلْناهُ» فرو فرستاديم آن را، «أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» (۵۰) شما بآن ناگرويده‏ايد.

النوبة الثانية

قوله: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ» اى دوام البقاء فى الدنيا، «أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ» اى فهم الخالدون ان متّ، اين جواب مشركان قريش است كه هلاك پيغمبر بآرزو ميخواستند ميگفتند: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ» چشم نهاده‏ايم بآن كه او بميرد و باز رهيم ازو، رب العزة گفت تو بميرى نه ايشان خواهند بود كه ايشان هم بميرند. همانست كه گفت: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ». يعنى كه در مرگ شماتت نيست كه بهمه كس خواهد رسيد و هر كسى خواهد چشيد، اينست كه گفت جل جلاله: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» اى كلّ ذى جسد و روح سيذوق و يقاسى مرارة الموت، در آفرينش كسى نيست كه شربت مرگ نچشد هم فريشته مقرب و هم پيغامبر مرسل.

قضيت تحنبى فسرّ قومحمقى بهم غفلة و نوم‏
كانّ يومى علىّ حتما و ليس للشامتين يوم‏

آن روز كه «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ» از آسمان فرو آمد يعنى كه هر چه در زمين خلقست مرگ بر ايشان روانست و فنا حاصل ايشان است، فريشتگان آسمان طمع داشتند كه چون اهل زمين را مخصوص كرد بفنا، ايشان را بقا باشد بر دوام، تا آيت آمد كه: «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» آن گه ايشان دل بر مرگ نهادند و دانستند كه در آسمان و زمين هيچكس نيست از مخلوقان كه بر عقبه مرگ گذر نكند، و آن شربت قهر نچشد اگر در كل عالم كسى را از قهر مرگ خلاص بودى مصطفى عربى بودى كه سيّد و سرور كاينات و نقطه دايره حادثات بود، و بنزديك اللَّه تعالى عزيز و مكرم بود، و با وى ميگويد انّك ميّت. عائشه روايت ميكند از مصطفى كه گفت: «من اصيب منكم بمصيبة بعدى فليتعز بمصيبته بى»

هر كرا بعد از من مصيبتى رسد بوفات عزيزى تا وفات من ياد كند و خود را بآن تعزيت و تسليت دهد. از اينجا آغاز كنم قصه وفات مصطفى (ص) چنان كه نقله اخبار و حمله آثار روايت كردند باسناد درست از جابر بن عبد اللَّه و عبد اللَّه بن عباس كه گفتند: كه آن روز كه جبرئيل امين پيك حضرت، بريد رحمت سوره النصر از آسمان عزت فرود آورد مصطفى گفت: يا جبرئيل نفسى قد نعيت‏ اى جبرئيل ما را از قهر مرگ خبر داده‏اند مانا كه هنگام رفتن نزديك گشت و آفتاب عمر بسر ديوار رسيد، جبرئيل گفت: يا محمّد «وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى‏ وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏» آن گه رسول خدا بلال را فرمود تا ندا كرد گفت الصلاة جامعة. مهاجر و انصار جمله حاضر شدند در مسجد، رسول خدا نماز بگزارد آن گه بر منبر شد و خطبه‏اى بليغ خواندن گرفت چون كسى كه وداع كند گفت: «يا ايّها الناس اىّ نبى كنت لكم؟»

چگونه پيغامبرى بودم شما را وحى حق چگونه گزاردم و پيغام و نامه ملك چون رسانيدم؟ ياران گفتند جزاك اللَّه من نبى خيرا فلقد كنت لنا كالاب الرحيم و كالاخ الناصح المشفق ادّيت رسالات اللَّه و بلغتنا وحيه و دعوت الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة. اى سيد چه گوئيم بكدام زبان تو را ستائيم و ثناء تو بسزاى تو كى توانيم، تو ما را چون پدر مهربان بودى و چون برادر مشفق نصيحت كردى، مهجوران را شفيع بودى مريدان را دليل بودى، درويشان را مونس بودى، وحى پاك و رسالت حق بشرط و رمّت گزاردى، خلق را بدين اسلام و ملت درست خواندى. آن گه رسول خدا سوگند نهاد بر ياران كه به يگانگى خدا و بحق من بر شما كه هر كرا بر من قصاصى است برخيزد و همين ساعت از من قصاص خواهد پيش از قصاص قيامت، و اين سخن سه بار گفت آخر پيرى برخاست از ميان قوم، نام وى عكاشه پاى بسر مردم در مى‏نهاد تا نزديك مصطفى رسيد گفت يا رسول اللَّه اگر نه آن بودى كه سه بار سوگند دادى و درخواستى من برنخاستمى، پدر و مادر من فداء تو باد اين سخن كه خواهم گفت نه گفتمى، وقتى من با تو در غزائى بودم و اللَّه ما را نصرت داد و فتح بر آمد، چون باز گشتيم ناقه من پيش ناقه تو برآمد من از ناقه فرو آمدم تا پاى مبارك ترا بوسه دهم قضيت خود را برآهيختى و بر پهلوى من زدى، ندانم مرا بقصد زدى يا بقصد ناقه زدى و بر من آمد. رسول خدا گفت: يا عكاشة اعيذك بجلال اللَّه ان يتعمدك رسول اللَّه بالضرب.

آن گه بلال را فرمود تا بسراى فاطمه رود و قضيب ممشوق بيارد، بلال از مسجد بيرون شد دست بر سر نهاده و ندا ميزند كه اينك رسول خداى از نفس خويش قصاص ميدهد، آمد تا در حجره فاطمه و در بزد و گفت اى دختر رسول خدا قضيت ممشوق بمن ده، فاطمه گفت، اى بلال پدر من قضيب از بهر چه ميخواهد؟ و امروز نه روز حج است و نه روز عزا. بلال گفت: يا فاطمة ما اغفلك عمّا فيه ابوك انّ رسول اللَّه يودّع الدّين و يفارق الدّنيا و يعطى القصاص من نفسه. اى فاطمه سخت غافل نشسته و از حال و كار پدر بى خبر مانده‏اى كه دنيا را وداع ميكند و ساز سفر آخرت ميسازد، و از نفس خود قصاص ميدهد، فاطمه گفت اى بلال كرا دل دهد كه از رسول خدا قصاص خواهد؟

اى بلال اگر ناچارست بارى حسن و حسين را گوى تا حوالت آن قصاص با خود گيرند، و آن حكم بر ايشان برانند نه بر رسول خدا. بلال قضيب آورد و بدست رسول داد، و رسول بدست عكاشه داد، ابو بكر و عمر چون آن حال ديدند برخاستند گريان و سوزان گفتند: يا عكاشة ها نحن بين يديك فاقتص منّا و لا تقتص من رسول اللَّه. رسول خدا چون ايشان را بر آن صفت ديد گفت امض يا با بكر و انت يا عمر فقد عرف اللَّه مكانكما و مقامكما، على بن ابى طالب (ع) برخاست گفت يا عكاشة انا فى الحياة بين يدى رسول اللَّه و لا تطيب نفسى ان تضرب رسول اللَّه فهذا ظهرى و بطنى اقتص منّى بيدك و اجلدنى مائة و لا تقتص من رسول اللَّه.

رسول خدا او را گفت‏ يا على اقعد، فقد عرف اللَّه مقامك و نيّتك‏، حسن و حسين بزارى پيش آمدند و خويشتن را بر عكاشه عرض كردند و گفتند يا عكاشة أ ليس تعلم انّا سبطا رسول اللَّه فالقصاص منّا كالقصاص من رسول اللَّه.

هم چنان رسول خداى ايشان را دلخوشى داد و ساكن كرد و گفت:

اقعدا يا قرّتى عينى لانسى اللَّه لكما هذا المقام.

پس گفت اى عكاشه بزن اگر ميزنى، عكاشه گفت يا رسول اللَّه آن روز كه آن قضيب بر من آمد پهلوى من برهنه بود، رسول جامه از پهلو باز گرفت چنان كه خورشيد شعاع و نور خود بر زمين افكند تا تلألؤ نور از پهلوى رسول بر قوم افتاد ياران همه فرياد و غريو در گرفتند. عكاشه برجست و روى بر پهلوى رسول ماليد و ميگفت فداك ابى و امّى، پدر و مادر من فداى تو باد چه جاى آنست كه من از تو قصاص خواهم و كرا خود دل دهد كه از تو قصاص خواهد عكاشه را هزار جان بايستى كه فداى اين ساعت كردى، رسول خدا گفت: اما ان تضرب و اما ان تعفو؟ فقال قد عفوت عنك رجاء ان يعفو اللَّه عنّى فى القيامة. فقال النبى (ص): «من اراد ان ينظر الى رفيقى فى الجنّة فلينظر الى هذا الشيخ»

فقام المسلمون يقبلون ما بين عينى عكاشه و يقولون طوباك ثم طوباك نلت الدرجات العلى و مرافقة رسول اللَّه. پس رسول خدا همان روز بيمارى بوى در آمد هژده روز بيمار بود. در بيمارى بلال بانگ نماز گفت آن گه بدر حجره آمد گفت: السلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه الصّلاة يرحمك اللَّه رسول خدا آواز بلال شنيد، فاطمه (ع) گفت‏ يا بلال انّ رسول اللَّه اليوم مشغول بنفسه.

رسول خداى امروز بخود مشغول است، بلال در مسجد شد چون اسفار صبح ببود گفت و اللَّه كه من اقامت نگويم و نماز نكنم تا از سيد خود رسول خداى دستورى نخواهم، باز گشت و بر در بايستاد و ندا كرد و گفت: السّلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه الصّلاة يرحمك اللَّه. رسول آواز بلال بشنيد گفت: ادخل يا بلال انّ رسول اللَّه اليوم مشغول بنفسه، مرّ أبا بكر يصلّ بالنّاس.

اى بلال بگو تا قوم نماز كنند و ابو بكر پيش رود بجاى من، كه من طاقت بيرون آمدن ندارم، بلال بيرون آمد دست بر سر نهاده و مى‏گويد وا غوثاه باللّه، وا انقطاع رجائى، وا انقصام ظهرى، ليتنى لم تلدنى امّى و اذ ولدتنى لم اشهد من رسول اللَّه هذا اليوم.

پس گفت يا ابا بكر رسول خداى فرمود تا تو بجاى وى نماز بجماعت بگزارى و ابو بكر مردى رقيق دل بود چون پيش شد و مقام رسول ديد از رسول خالى، بيفتاد و بيهوش گشت، ياران همه گريستن در گرفتند خروش و زارى عظيم در مسجد افتاد، آواز ايشان بسمع رسول رسيد گفت اين چه آشوب و شور و چه خروش و زارى است؟ گفتند صيحة المسلمين لفقدك يا رسول اللَّه.

پس رسول خداى على را و ابن عباس را بخواند، و تكيه بر ايشان كرد تا بمسجد آمد و نماز جماعت بگزارد دو ركعت سبك، آن گه روى مليح با ياران كرد و گفت: «معاشر المسلمين استودعكم اللَّه انتم فى رجاء اللَّه و امانه و اللَّه خليفتى عليكم، معاشر المسلمين عليكم باتّقاء اللَّه و حفظ طاعته من بعدى فانّى مفارق الدنيا هذا اول بوم من الآخرة و آخر يوم من الدنيا».

پس رسول خدا بخانه باز شد و روز دوشنبه كار بر وى سخت شد و كان صلّى اللَّه عليه و سلّم ولد يوم الاثنين و بعث يوم الاثنين و قبض فى يوم الاثنين، و اوحى اللَّه عز و جل الى ملك الموت ان اهبط الى حبيبى و صفيّى محمّد. فى احسن صورة و ارفق به فى قبض روحه.

ملك الموت از آسمان فرو آمد مانند اعرابى بر در حجره رسول بايستاد، پس گفت: السّلام عليكم يا اهل بيت النبوّة و معدن الرّسالة و مختلف الملائكة أ ادخل؟ عايشه گفت يا فاطمة اجيبى الرّجل. مردى بر در است او را جواب ده و باز گردان، فاطمه گفت‏: آجرك اللَّه فى ممشاك يا عبد اللَّه انّ رسول اللَّه مشغول بنفسه.

يك بار ديگر همان ندا كرد و همان جواب شنيد، سوم بار ندا كرد و گفت: السّلام عليكم يا اهل بيت النبوّة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة أ ادخل فلا بدّ من الدخول؟ در آيم كه ناچارست در آمدن، رسول خدا آواز ملك الموت بشنيد گفت اى فاطمه كيست كه بر در است؟ گفت يا رسول اللَّه مردى بر در است كه دستورى در آمدن ميخواهد و ما يك بار و دو بار او را جواب داديم سوم بار آوازى داد كه از آن موى بر اندام من برخاست و شانه‏ام بلرزيد، رسول خدا او را گفت اى فاطمه اى جان پدر دانى كيست كه بر در است؟

هذا هادم اللّذات و مفرّق الجماعات، هذا مرمّل الازواج و مؤتم الاولاد هذا مخرب الدور و عامر القبور، اين شكننده كامهاست جدا كننده جمعها است، قطع كننده پيوندها است، زنان را بيوه كند طفلان را يتيم كند خانه‏ها را خراب كند گورها را آباد كند، دوستان را از يكديگر جدا كند اين ملك الموت است.

آن گه گفت‏: ادخل يرحمك اللَّه يا ملك الموت.

ملك الموت در آمد رسول خدا چون او را ديد گفت: جئتنى زائرا ام قابضا؟

بزيارت آمدى يا بقبض روح؟ گفت جئت زائرا و قابضا، هم بزيارت آمده‏ام و هم بقبض روح اگر دستورى دهى كه اللَّه تعالى مرا چنين فرمود كه بحضرت تو آيم بدستورى تو آيم و قبض روح بدستورى تو كنم اگر دستورى دهى اگر نه باز گردم و بحضرت خداوند خويش باز شوم. رسول گفت: يا ملك الموت اين خلفت حبيبى جبرئيل.

آن دوست من را جبرئيل كجا گذاشتى گفت در آسمان دنيا و فريشتگان او را تعزيت مى‏دهند، تا درين سخن بودند جبرئيل در آمد و بر بالين مصطفى بنشست. رسول (ص) گفت: يا جبرئيل هذا الرحيل من الدنيا فبشّرنى بمالى عند اللَّه.

اى جبرئيل اينك طومار عمر ما در نوشتند و گوشوار مرگ در گوش بندگى ما كردند و سفر قيامت در پيش ما نهادند از لطف الهى و ذخاير غيبى ما را نشانى ده و در آن نشان ما را بشارتى ده تا بخوشدلى ما وديعت غيبى بسپاريم. قال ابشرك يا حبيب اللَّه انّى تركت ابواب السماء قد فتحت و الملائكة قد قاموا صفوفا بالتحيّة و الريحان يحيّون روحك يا محمّد. گفت يا حبيب اللَّه درهاى آسمان جمله گشاده و مقربان صف صف ايستاده با نثار روح و ريحان و تحف رضوان و انتظار روح پاك تو مى‏كشند، اى محمّد فقال لوجه ربّى الحمد فبشّرنى يا جبرئيل.

گفت حمد خداوند مرا كه با من اين همه كرامت كرد و عطا داد نه ازين مى‏پرسم، مرا بشارت ده. گفت بشارت مى‏دهم ترا بآن كه درهاى دوزخ استوار ببستند و درهاى بهشت گشادند و فراديس اعلى و جنّات مأوى را بياراستند و آذين بستند و جويهاى آن مطرّد گشت و درختان آن متدلى شد و حوران خويشتن را بياراستند قدوم روح ترا اى محمّد.

قال لوجه ربّى الحمد فبشرنى يا جبرئيل.

گفت اى جبرئيل خداى را ثنا ميگويم و سپاس دارى ميكنم بر نعمتهاى ريزان و نواختهاى بى‏كران، اما نه ازين مى‏پرسم، مرا بشارت ده. گفت اول كسى كه از خاك بر آيد تو باشى و اول كسى كه در حضرت عزت بندگان را شفاعت كند تو باشى و اول كسى كه شفاعت او قبول كنند و مرادش در كنار نهند تو باشى.

قال لوجه ربّى الحمد فبشرنى يا جبرئيل.

گفت اى جبرئيل حمد خداى را بر نعمتهاى وى نه ازين پرسم مرا بشارت ده. قال جبرئيل يا حبيبى عمّا تسئلنى؟ گفت اى دوست مرا از چه مى‏پرسى؟

قال اسئلك عن غمّى و همّى فمن لقرّاء القرآن من بعدى، من لصوّام شهر رمضان من بعدى، من لحجّاج بيت اللَّه الحرام من بعدى، من لامّتى المصطفاة من بعدى.

اى جبرئيل ترا از غم و اندوه خود مى‏پرسم اندوه من همه براى امّت است، مشتى درويشان و بيچارگان كه در متابعت ما كمر وفادارى بر ميان بستند حلقه بندگى شرع در گوش فرمان بردارى كردند دين اسلام و ملت شريعت بپاى داشتند و بجان و دل پذيرفتند و بدوستى ما و اميد شفاعت ما روز بسر آوردند، گويى سرانجام كار ايشان بچه رسد و فردا با ايشان چه كنند؟ جبرئيل گفتا، ابشر يا حبيب اللَّه فان اللَّه عز و جل يقول قد حرّمت الجنّة على جميع الانبياء و الامم حتى تدخلها انت و امتك يا محمّد.

قال الآن طابت نفسى ادن يا ملك الموت فانته الى ما امرت‏ على (ع) حاضر بود گفت: يا رسول اللَّه از ما كه زهره آن دارد كه ترا شويد و بر تو كفن كند و بر تو نماز كند و ترا در خاك نهد مگر كه تو دستورى دهى و آنچه فرمودنى است فرمايى، ما را خبر كن كه چون روح تو مقبوض شود كه ترا شويد و در چه جامه ترا كفن كند و بر تو كه نماز كند و كه در قبر شود؟

گفت يا على شستن تو و آب ريختن فضل بن عباس و جبرئيل سوم شما باشد، آن گه چون از غسل فارغ شويد مرا در سه جامه نو كفن كنيد و حنوط بهشتى كه جبرئيل از بهشت آورد بر ان پراكنيد آن گه چون فارغ شويد مرا در مسجد بر سرير نهيد و شما همه از مسجد بيرون رويد، فانّ اول من يصلى علىّ الرّب من فوق عرشه ثمّ جبرئيل ثمّ ميكائيل ثمّ اسرافيل ثمّ الملائكة زمرا زمرا ثمّ ادخلوا فقوموا صفوفا لا يتقدّم علىّ احد.

فاطمه آن ساعت بر فراق پدر زار بگريست و گفت‏ اليوم الفراق فمتى القاك؟

فقال لها يا بنيّة تلقيننى يوم القيامة عند الحوض و انا اسقى من يرد على الحوض من امتى، قالت فان لم القك يا رسول اللَّه؟ قال تلقينى عند الميزان و انا اشفع لامّتى، قالت فان لم القك يا رسول اللَّه؟ قال تلقيننى عند الصراط و انا انادى ربّ سلم امّتى من النار.

پس چون كار تمام شد و قبض روح پاك او كردند و وصيت او چنان كه فرموده بود بجاى آوردند سرير در ميان مسجد بنهادند خالى و خود بيرون رفتند. على (ع) گفت: لقد سمعنا فى المسجد همهمة و لم نر لهم شخصا فسمعنا هاتفا يهتف و هو يقول، ادخلوا رحمكم اللَّه فصلّوا على نبيّكم فدخلنا و قمنا صفوفا كما امرنا رسول اللَّه فكبّرنا بتكبير جبرئيل و صلّينا على رسول اللَّه بصلاة جبرئيل، ما تقدّم منا احد على رسول اللَّه و دخل القبر ابو بكر الصدّيق و على بن ابى طالب و ابن عباس.

و دفن رسول اللَّه فلمّا انصرف الناس قالت فاطمة لعلى: يا ابا الحسن دفنتم رسول اللَّه؟

قال نعم، قالت فاطمة كيف طابت انفسكم ان تحثوا التراب على رسول اللَّه اما كان فى صدوركم لرسول اللَّه الرحمة اما كان معكم الخير؟ قال بلى يا فاطمة و لكن امر اللَّه الّذى لا مردّ له، فجعلت تبكى و تندب و هى تقول يا ابتاه الآن انقطع عنّا جبرئيل و كان يأتينا بالوحى من السّماء.

روى ابو الاشعث الصنعانى عن اوس بن اوس قال: قال رسول اللَّه (ص): «انّ من افضل ايّامكم يوم الجمعة فيه خلق آدم و فيه قبض و فيه النفخة و فيه الصعقة، فاكثروا من الصلاة علىّ فيه فانّ صلوتكم معروضة على قالوا يا رسول اللَّه و كيف تعرض صلاتنا عليك و قد ارمت؟ قال اللَّه عز و جل حرّم على الارض ان تأكل اجساد الانبياء.

قوله: «ارمت» اصله ارممت فادغمت احدى الميمين فى التّاء، يقال رمّ العظم اذا بلى، و ارم الرجل اذا صارت عظامه بالية، قوله: «وَ نَبْلُوكُمْ» اى نختبركم، «بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ» اى بالشدّة و الرخاء و الصّحة و السقم و الغنى و الفقر و بما تحبّون و ما تكرهون، «فِتْنَةً» ابتلاء و امتحانا لننظر كيف شكركم فيما تحبّون و صبركم فيما تكرهون، يعنى ما دمتم احياء. معنى آنست كه تا زنده‏ايد شما را مى‏آزمائيم گاه بيمارى و گاه تندرستى و گاه درويشى و گاه توانگرى، گاه بلا و شدت و گاه آسانى و راحت، گاهى با نشاط و شادى همه آن بينيد كه دل شما خواهد، گهى با خروش و زارى همه آن بينيد كه شما را كراهت آيد، اين همه بآن كنيم تا بنگريم كه از شما صابر بر بلا و شاكر بر عطا كيست. و آن گه از همه بپرسيم، شاكر را بر شكر جزا دهيم و صابر را بر صبر، اينست كه اللَّه تعالى گفت: «وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ» يعنى للحساب و الثواب و العقاب. قرأ يعقوب وحده ترجعون بفتح التّاء و كسر الجيم، و قرأ الباقون ترجعون بضم التّاء و كسر الجيم.

«وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُواً» سبب نزول اين آيت آن بود كه ابو جهل و ابو سفيان در انجمن قريش نشسته بودند رسول خدا بايشان بر گذشت بو جهل باستهزاء گفت بابو سفيان: انظر الى نبىّ بنى عبد مناف. درنگر باين پيغامبر بنى عبد مناف، بو سفيان گفت چه بود اگر پيغامبرى از بنى عبد مناف بود.

رسول خداى سخن هر دو بشنيد، آن گه روى به ابو جهل كرد و گفت: ما اريك تنتهى حتى ينزل بك ما نزل بعمّك الوليد بن المغيرة، و بابو سفيان نگريست و گفت: انّما قلت الّذى قلته حميّة.

فانزل اللَّه عز و جل «وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُواً» اى ما يتخذونك الّا بالاستهزاء، و قيل تقديره و اذا رأوك داعيا الى رفض آلهتهم اتخذوك هزوا و قالوا: «أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ اى يعيب آلهتكم. يقال فلان يذكر الناس، اى يغتابهم و يذكرهم بالعيوب. و يقال فلان يذكر اللَّه اى يصفه بالعظمة و يثنى عليه و يوحّده. «وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ» اى باسم الرّحمن، «هُمْ كافِرُونَ» يعنى الّذين قالوا، و ما الرّحمن، لا نعرف الرّحمن الّا رحمن اليمامة مسيلمة، و قيل ذكر الرحمن هاهنا القرآن و التوحيد، يعنى هم بالتوحيد و القرآن كافرون.

معنى آيت آنست كه رب العزة گفت اى محمد چون تو ايشان را گويى كه بتان را مپرستيد كه ايشان سزاى پرستش نيستند و خدايى را نشايند، ايشان با يكديگر گويند بر طريق استهزاء، اينست كه عيب بتان ما ميكند و ايشان را بزبان مى‏آرد و مى‏گويد ايشان را سزاوارى الهيت نيست، تا ما را از پرستش ايشان باز دارد. آن گه رب العزة گفت: «وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ» اين بر سبيل تعجب گفت و تنبيه بر جهل ايشان، يعنى كه بر رسول ما انكار كردند كه عيب بتان گفت و ايشان را از آنان منع كرد، و آن گه خود بنام رحمن و سخن وى كافر ميشوند، و رسول را بر عبادت اللَّه تعالى عيب مى‏كنند، اين غايت جهل و حماقت است.

قوله: «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» هذا من الامثال، كما تقول خلق فلان من الغضب، و عجن فلان من الجود، و قطع فلان من القمر. و انّما اراد بهذا استعجال الكفار بالعذاب، و هو قولهم: «ائْتِنا بِما تَعِدُنا» «عَجِّلْ لَنا قِطَّنا» «فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ» و كذلك استعجل طائفة من المؤمنين بالعذاب للكفّار، فقال للطائفتين: «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» يعنى خلق الانسان عجولا. كما قال فى سورة بنى اسرائيل: «وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا»، و قيل المراد به آدم، (ع) قال مجاهد: لمّا خلق اللَّه آدم فى آخر ما خلق عند آخر النهار فصار الروح فى لسانه و عينيه، رأى الشمس قاربت الغروب، فقال: يا رب عجل تمام خلقى قبل ان تغيب الشمس، فقيل له خلق الانسان من عجل. و قال سعيد بن جبير: لمّا دخل الروح فى رأس آدم و عينيه نظر الى ثمار الجنّة فلمّا دخل فى جوفه اشتهى الطعام فوثب قبل ان تبلغ الروح الى رجليه عجلان الى ثمار الجنّة فذلك قوله: «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» و قيل معناه خلق الانسان بسرعة، و تعجيل على غير ترتيب، خلق سائر الآدميّين من النطفة و العلقة و المضغة و غيرها، و قيل العجل الطين بلغة الحمير، يعنى خلق الانسان من طين قوله: «سَأُرِيكُمْ آياتِي» يعنى ما توعدون به من العذاب، «فَلا تَسْتَعْجِلُونِ» اين در شأن النضر بن الحارث فرو آمد كه عذاب بتعجيل ميخواست باستهزاء مى‏گفته، اللّهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السّماء او ائتنا بعذاب اليم. و همچنين جماعتى مؤمنان كه عذاب كافران بتعجيل ميخواستند، ربّ العزّة گفت مرا مشتابانيد بعذاب فرو گشادن بر ايشان كه ما بوقت خويش مواعيد خويش بشما نمائيم، پس آن بود كه روز بدر ايشان را هلاك كرد، و گفته‏اند كه استعجال قيامت ميكردند مى‏گفتند: «مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» ربّ العالمين گفت بجواب ايشان: «لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا» جواب لو محذوفست يعنى لو علموا ما استعجلوا و لا قالوا متى هذا الوعد، و قيل لو علموا لما اقاموا على كفرهم و لسارعوا الى الايمان.

«حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ» اى حين تلفح وجوههم النّار فلا يدفعونها عن وجوههم، «وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ» يعنى السياط، «وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ» اى و لا هم يمنعون من عذاب اللَّه. و قيل معناه ليت الّذين كفروا يعلمون حين لا يكفّون. كاشك بدانند كافران حال خويش در آن هنگام كه باز نمى‏توانند برد از رويهاى خويش آتش، و نه از پس پشتهاى خويش چنان كه جاى ديگر گفت: «وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ.

لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ».

قوله: «بَلْ تَأْتِيهِمْ» اى السّاعة، «بَغْتَةً» اى فجأة، و قيل تأتيهم العقوبة بغتة على غرّة منهم. «فَتَبْهَتُهُمْ» فتحيّرهم، «فَلا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّها» اى لا يقدرون على دفعها، «وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» يمهلون.

«وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» يعزى بهذا نبيّه، «فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ»

اى فحل بهم جزاء استهزائهم، و عاد عليهم ما ارادوا بالرّسل. باين آيت پيغامبر را تسلى ميدهد ميگويد، اين كفره قريش با تو همان مى‏كنند كه كافران پيش با پيغامبران كردند، اى محمّد تو دل بتنگ ميار و ضجر مشو از ايذا و استهزاء ايشان كه ما هم چنان كه پيشينيان ترا جزاء استهزاء بداديم ايشان را هم جزاء خود بدهيم، كافران پيش را آن بد كه پيغامبران را خواستند خود فراسر ايشان نشست، اينان را هم آن بد كه بتو ميخواهند فراسر ايشان نشيند.

«قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ» قل لهم يا محمّد من يحفظكم، «بِاللَّيْلِ» اذا نمتم، «وَ النَّهارِ» اذا تصرفتم، «مِنَ الرَّحْمنِ» اى من بأس الرّحمن، و من عذابه، و قيل من امره هذا كقوله: «فَمَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ»، و قيل هذا استفهام معناه النفى، اى لا كالى لكم من عذابه ان اتاكم ليلا او نهارا، نقول كلاه كلاة اى حفظه.

«بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ» اى عن علم قدرته عليهم معرضين و قيل عن مواعظ ربّهم «مُعْرِضُونَ» لا يلتفتون اليها، و قيل عن القرآن معرضون لا يتدبّرونه.

«أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا» معناه ام لهم آلهة تجعلهم فى منعة و عزّ من ان ينالهم مكروه و عذاب من جهتنا، و قال ابن عباس: فيه تقديم و تأخير، و المعنى ام لهم آلهة من دوننا تمنعهم، ثمّ وصف الآلهة بالضّعف، فقال: «لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ» اى لا يستطيعون دفع ذباب عنها فكيف يرجون نصرها، «وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ» قيل الكناية للآلهة اى و لا يصحبها اللَّه معونة على النصر، و قيل الكناية للكفار، يعنى و لا الكفار منّا يجارون اى يحفظون، من قولهم صحبك اللَّه اى حفظك و نصرك.

«بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ» اى ليس لهم آلهة يرجون نصرها بل وسّعنا عليهم ما يعيشون به و على آبائهم من قبلهم و طوّلنا اعمارهم فغرهم ذلك و تركوا تدبّر آياتنا فصاروا كفارا. معنى آيت آنست كه اين كافران كه بتان را مى‏پرستند ايشان را از آن بتان عزى و نصرتيست و بازداشتى از عذاب، تا ايشان را بطمع آن نصرت و معونت پرستند، آن بتان از ضعيفى چنانند كه يك مگس از خود دفع نتوانند كرد، و خود را بكار نيايند ديگران را چون بكار آيند و نصرت كنند. آن گه گفت نه كه ايشان را اميد نصرت و منعت بتان نيست لكن ما ايشان را و پدران ايشان را در دنيا برخوردارى و نعمت و عمر دراز داديم، تا بدان غرّه شدند و دلهاشان در تنعم سخت گشت تا در آيات و سخنان ما تفكر نكردند و در دلايل وحدانيت و قدرت ما نظر نكردند و كافر شدند.

و فى الخبر الصحيح: «ما احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه يدعون له الولد ثمّ يعافيهم و يرزقهم».

«أَ فَلا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» نفتحها لمحمّد و يخرجها من ايدى المشركين. و يزيدها فى ارض المسلمين، و قيل «نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها» نميت الواحد بعد الواحد و القرن بعد القرن. قال ابن عباس: نقصانها موت العلماء و الفقهاء و خيار النّاس لانّ عمارة الارض بحياة العلماء و الخيار، و المعنى اذا لم يبق الخيار و العلماء لم يبق، الاشرار و الكفار. و قيل نقصانها جور ولاتها، و قيل نقصانها ذهاب البركة عن ثمارها و نباتها. «أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ» ام محمّد و اصحابه، و المعنى ليس ذلك كما يظنه المشركون بل حزبنا هم الغالبون.

«قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ» اى أنذركم عذاب اللَّه بامره و بما اوحى الىّ.

«وَ لا يَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ» قرأ ابن عامر وحده و لا تسمع الصم بالتّاء و ضمّها و كسر الميم من تسمع و نصب الصم و الوجه انه على مخاطبة النّبي حملا على ما قبله و هو خطاب له، و ذلك قوله. «قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ» اى انّك لا تقدر على اسماع الصم، و المراد انهم معاندون فاذا اسمعتهم لم يعلموا بما سمعوا كانّهم صم لم يسمعوا، و قرأ الباقون يسمع بالتّاء مفتوحة، الصم رفعا، و الوجه انه على الذّم و التوبيخ بترك استماع ما يجب عليهم استماعه، فكانّهم صم لا يسمعون. و ارتفاع الصم بانه فاعل و تذكير الفعل من اجل تقدمه، و يكون التأنيث غير حقيقى. دعا اينجا نداست چنان كه در سورة الملائكة گفت: «إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ» يعنى ان تنادوهم لا يسمعوا نداءكم. همانست كه گفت: «يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ» اى يناديكم جبرئيل.

جاى ديگر گفت: «يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ» اى ينادى المنادى. «إِذا ما يُنْذَرُونَ» اى يخوفون.

«وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ» اى ضربة «مِنْ عَذابِ رَبِّكَ» من قولهم نفحت الدابة اذا رمحت، و قيل النفحة الدفعة اليسيرة من الشي‏ء، من قولهم نفح فلان لفلان، اذا اعطاه قدرا يسيرا من المال، و قيل النفحة الزمهرير، و معنى الآية لو عاينوا ادنى عذاب من اللَّه دلوا و خضعوا و دعوا بالويل على انفسهم مقرّين بانهم كانوا «ظالِمِينَ».

قوله: «وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ» هذا الوضع يراد به النصب. يقال وضع صاحب الديوان الميزان، اذا اخذ فى اخذ الخراج و المراد بالموازين الميزان كقوله: «يا أَيُّهَا الرُّسُلُ» و المراد به النّبي (ص) وحده، و العرب تذكر الجمع و تريد به الواحد، كما قال الاعشى:

و وجه نقى اللون صاف يزينهمع الجيد لبات لها و معاصم‏

اراد بذلك لبة و معصما. قال الزّجاج: القسط، العدل، و هو مصدر يوصف به الواحد و الجمع، يقال ميزان قسط، اى ذات قسط، و موازين قسط، اى ذوات قسط. «لِيَوْمِ الْقِيامَةِ» اى لاهل يوم القيامه، و قيل فى يوم القيامة، و قيل لجزاء يوم القيامة، و فى الخبر الميزان له لسان و كفّتان، توزن به صحايف الحسنات و السيّئات فيثقل و يخيف على قدر الطاعات و المعاصى. و عن ابن عباس قال: ينصب الميزان فيكون العمود منه كما بين المشرق و المغرب. و گفته‏اند: كطباق الدنيا جميعا فى طولها و عرضها، فاحدى كفتيه من نور و هى الكفة التي توزن بها الحسنات و موضعها عن يمين العرش، و الكفّة الأخرى من الظلمة و هى الكفة التي توزن بها السيئات و موضعها عن يسار العرش. «فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً» اى لا ينقص من ثواب حسناته و لا يزاد على سيآته.

«وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ» قراءت اهل مدينه مثقال حبّة برفع لام است و باين قراءت كان بمعنى وقع است، يعنى و ان وقع و حصل للعبد مثقال حبّة «مِنْ خَرْدَلٍ» مى‏گويد از كردار هيچكس هيچ چيز نكاهند و اگر آن چيز همسنگ يك دانه خردل بود، و اگر بنصب خوانى بر قراءت باقى، تقدير آنست كه، و ان كان العمل مثقال حبّة من خردل زيرا كه كان برين قراءت ناقص بود و محتاج اسم و خبر باشد مثقال كه منصوب است خبر كان است و اسم در وى مضمر، و اگر اين سخن مستأنف نهى، رواست گويى: و ان كان مثقال حبّة من خردل. «أَتَيْنا بِها» يعنى و اگر همسنگ يك دانه خردل بود از كردار او بترازو آريم آن را و وى را بدان پاداش دهيم، «وَ كَفى‏ بِنا حاسِبِينَ» اى محصلين و قيل عالمين حافظين لانّ من حسب شيئا علمه و حفظه، قيل دخلت الباء لان معناه معنى الامر، كانّه قال اكتفوا باللّه محاسبا، و انتصابه على التمييز.

روى انّ رسول اللَّه (ص) صلّى صلاة الصبح يوما فقرأ فيها هذه السورة فلمّا بلغ قوله «وَ كَفى‏ بِنا حاسِبِينَ» اخذته سعلة فركع.

«وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ» يعنى الكتاب المفرق بين الحق الباطل و هو التروية، و قال ابن زيد الفرقان، النصر على الاعداء. كما قال: «وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ» يعنى يوم بدر. و لانّه قال: «وَ ضِياءً» ادخل الواو فيه اى آتينا موسى و هارون النصر و الضّياء، و هو التورية، و من قال المراد بالفرقان التورية، قال الواو فى قوله «وَ ضِياءً» زائدة معجمة، معناه آتينا هما التورية ضياء، و قيل هو صفة اخرى للتورية، مثل قوله فى سورة المائدة فى صفة الانجيل: «فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ» خصّ المؤمنين بالذكر لانّهم هم المنتفعون به و المتبعون له، ثمّ فسّر فقال: «الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ» اى يخافونه و لم يروه بعد، و قيل يخشون ربّهم اى يطيعونه فى خلواتهم مستترين عن اعين الخلق. «وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ» اى من القيامة. «مُشْفِقُونَ» خائفون. «وَ هذا» يعنى القرآن «ذِكْرٌ مُبارَكٌ» كثير الخير دائم النفع يتبرك به و يطلب منه الخير، «أَنْزَلْناهُ» على محمّد «أَ فَأَنْتُمْ» يا اهل مكّة، «لَهُ مُنْكِرُونَ» جاحدون؟ و هذا استفهام توبيخ و تعيير.

النوبة الثالثة

قوله: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» آن را كه در دل يك نقطه صدق پيدا گردد حقيقت عشق مرگ سر از جان وى بر زند زيرا كه وعده لقا آنجاست، آن چه جانى بود كه وعده لقا فراموش كند يا چه دلى بود كه ارتياحى كه جز بمشاهده حق نتواند بود جايى ديگر طلب كند، لا راحة للمؤمن دون لقاء ربه. اى درويش هيچ دولت عزيزتر از مرگ نيست، دين داران را تاج كبريا و كرامت بدروازه مرگ بر سر نهند بر خورداران شريعت توقيع دولت بدر مرگ خواهند يافت، مرگ حرم لا اله الا اللَّه است، مرگ آستانه دار الملك قيامت است، و ممر زوار حق است، مرگ مركز عزّ عارفانست، و مظنه ارواح مقربان، مرگ طليعه عنايت ازلست و مقدمه رعايت ابد، در دو عالم هيچكس را آن راحت نيست كه مرد موحّد در لحد با احد، علم اسلام و كوس ايمان بقيامت با خود بخاك برد، تا با علم اسلام و كوس ايمان بقيامت در آيد، چنان كه پادشاهان بشهر خويش در آيند.

داود طائى از كبار فقها بود در علم ظاهر، و در صدق چنان بود كه آن شب كه از دنيا بيرون شد از بطنان آسمان ندا آمد كه يا اهل الارض انّ داود الطائى قدم على ربّه، و هو عنه راض. مريدى از آن وى ميگويد داود را ديدم در حال نزع در خانه خراب در شدت گرما بر خاك افتاده و نيم خشتى در زير سر نهاده و قرآن ميخواند. گفتم يا داود لو خرجت الى الصحراء ما ذا كان. چه بود اگر اين ساعت با خود رفقى كنى و و بصحرا بيرون شوى تا اين گرما در تو اثر كمتر كند گفت: يا فلان انّى لأشتهيه و لكن استحيى من ربّى، ان انقل قدمى الى ما فيه راحة نفسى. هرگز اين نفس مرا بر من دست نبوده است درين حال اوليتر كه نباشد، و هم در آن حال بر آن خاك كالبد خالى كرد رحمه اللَّه. قال الجنيد كلّ من كانت حياته بربّه فانه ينقل من حياة الطبع الى حياة الاصل و هو الحياة على الحقيقة. قال اللَّه تعالى: «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً».

قوله: «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» عجله ديگرست و مسارعه ديگر، عجله ناپسنديده است و نكوهيده و در آن نهى آمده كه: «فَلا تَسْتَعْجِلُونِ». و مسارعه پسنديده است و ستوده و بدان امر آمده كه: «سارِعُوا». عجله استقبال كارى است نه بوقت خويش و مسارعة شتافتن است بكارى فرموده باوّل وقت خويش، عجله نتيجه وسواس شيطان است و مسارعه قضيه توفيقست و تعظيم فرمان، از عجله ندامت آيد و شور دل، و از مسارعه سكينه پيوندد بجان و دل. هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ. حق جلّ جلاله آرامى فرو فرستد بر دل مؤمنان تا او را بشناسند نادريافته و دوست دارند ناديده، از كار خود با كار وى پرداخته و از ياد خود با ياد وى آمده و از مهر خود با مهر وى شده، همه يادها جز باد وى همه سهو است. همه مرادها جز مراد وى همه لهو است، همه مهرها جز مهر وى همه لغو است.

«قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ» ارباب طريقت و اهل معرفت بر زبان اشارت در معنى اين آيت گفته‏اند: من يأخذكم عن تصاريف القدرة و من يحجبكم عن سوابق القضية و من يمنعكم من تنفيذ ما قدّره و اجراء ما قضاه فسائر يسير بانوار رحمته و آخر يسير بنيران سخطته، برداشتن تهمت از سوابق قسمت در دين ركنى غظيمست تكيه بر تقدير حق و اعراض از تدبير خود صراط مستقيمست، بگذاشتن اختيار بصدق افتقار نقطه پرگار طريقتست، خويشتن را باو سپردن و دست اعتماد بضمان وى زدن مدار اسرار حقيقت است، دار و گير و نواخت و سياست و تاج و تاراج همه بدست اوست و بحكم اوست، يكى را در صدر عزّت بنعت رفعت مى‏نشاند، يكى را در صف نعال در عين مذلّت مى‏دارد، يكى را بر بساط لطف مى‏نشاند، يكى را در زير سياط قهر مى‏آورد، آدم خاكى را از خاك مذلّت بر مى‏كشد و بحكم افضال بر هامه همّت مى‏نهد، ابليس مهجور را از عالم علوى در مى‏كشد و بر سر چهار سوى ارادت بى‏علت از عقابين عقوبت مى‏آويزد، قومى را ميگويد: «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ» قومى را ميگويد: «قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ». موسى عمران چون بطلب آتش مى‏شد شبانى بود با گليم، چون باز آمد پيغامبرى بود كليم، بلعام باعور كه با آن كوه برمى‏شد وليّى بود بحكم صورت، چون باز آمد سگى بود بحكم صفت، او جلّ جلاله اسرار ربوبيّت خود جايى آشكار كند كه عنقاء عقول آنجا پر وهم نزند، ترازوى عدل دريد اوست و حكم عدل اوست.

«وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ» حكم كرد بر آن كه خواست بآنچه خواست، حكمى بى‏مثل و قضايى بى‏جور كه همه اعزه طريقت را از خوف اين مقام زهره‏ها آب گشت، و جگرها خون شد و دلها بسوخت از نهيب اين حكم كه: «انّ الرّجل ليعمل بعمل اهل الجنّة و هو عند اللَّه من اهل النّار، و انّ الرّجل ليعمل بعمل اهل النّار و هو عند اللَّه من اهل الجنّة» سابقه‏اى رانده چنان كه خود دانسته، عاقبتى نهاده چنان كه خود خواسته: قوم طلبوه فخذلهم، و قوم هربوا منه فادركهم، قومى شب و روز در رياضت و مجاهدت گذاشته: و الطلب ردّ و الطريق سدّ، در گوش ايشان فرو خوانده.

قومى در بتكده معتكف گشته لات و هبل را مسجود خود كرده و نداء عزّت پياپى شده كه انا لكم شئتم ام ابيتم و انتم لى شئتم ام ابيتم.

اى جوانمرد اگر مددى از غيب بنام تو فرستاده‏اند و نظرى از نظرهاى لطف بتو رسيده غازى آن رومى را چنان اسير نبرد كه آن نظر ترا برد، لكن مى‏دان كه بهيچ علت فرو نيايد و در هيچ سبب نياويزد، نظر عزّت چون در آمد بيك لحظه از گبرى صاحب صدرى كند، و از راهزنى راهروى سازد «وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ». بدان كه آدميان دو گروهند مؤمنانند و كافران، فرداى قيامت كه عالميان را حشر كنند چنان كه ربّ العزّه گفت: «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً»

كافران را يكسر بدوزخ برند و اعمال ايشان در ترازو نهند كه اعمال ايشان هباء منثور بود، و هباء منثور در تحت وزن نيايد، فذلك قوله: «فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً» اما مؤمنان، هم مطيعان را و هم عاصيان را در مقام ترازو بدارند قومى را حسنات بر سيئات افزون آيد ايشان را ببهشت فرستند و قومى را سيئات بر حسنات افزون آيد ايشان را بدوزخ فرستند چنان كه گفت: «وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ» الى قوله: «بِآياتِنا يَظْلِمُونَ»، و قومى را حسنات و سيئات در ترازو برابر آيد ازيشان كس باشد كه در دين برادرى دارد كه در دنيا با يكديگر صحبت و در دين موافقت داشتند ربّ العزّة آن برادر را بر گمارد تا از حسنات خويش چيزى بوى بخشد چندان كه كفه حسنات وى بر سيئات راجح شود و باين سبب اللَّه تعالى او را ببهشت رساند و كس باشد كه در دنيا در ميانه شب وقتى بيدار بود و مصطفى را عليه الصّلاة و السّلام درود داده چنان كه اللَّه تعالى از وى دانست و ديگر هيچكس از وى آن حال ندانست و از آن خلوت وى خبر نداشت، ربّ العزّه آن درود وى برداشت و در خزينه غيب بنهاد تا روز قيامت آن ساعت كه او را حاجت بود از غيب آن صحيفه در آيد و كفه حسنات بدان راجح آيد، ربّ العزّه گويد عبدى اين امانت تو بود بنزديك من بوقت حاجت با تو رسانيدم، فادخل الجنّة سالما. و از ايشان كس باشد كه نه آن برادر دارد كه بوى طاعت بخشد، و نه او را وديعت بنزديك اللَّه تعالى بود، او را در آن مقام سياست و هيبت رستاخيز بدارند تا بيم و ترس و اندوه وى بغايت رسد آن بيم و ترس و اندوه كفاره لختى گناهان وى شود، آن كفه سيئات وى بآن كفاره سبك گردد و كفه حسنات راجح شود فرمان آيد كه در بهشت شو كه كفه حسنات راجح گشت و بحكم ازلى و عنايت سرمدى كار تو سره شد زبان حال وى اين ساعت اين گويد، من چه دانستم كه آرزو بريد وصالست و زيرا بر جود نوميدى محالست، من چه دانستم كه آن مهربان چنان بردبارست كه كه لطف و مهربانى او بگناهكار بى‏شمارست.

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ» و داديم ابراهيم را راه شناسى او و بهى دانستن از پيش، «وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ» (۵۱) و دانستيم ما كه كى بايد داد او را آن.

«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ» پدر خويش را گفت و قوم خويش را «ما هذِهِ التَّماثِيلُ» اين چه تنديسهاست، «الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» (۵۲) كه شما آن را پرستگارانيد؟

«قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ» (۵۳) گفتند پدران خويش را پرستگاران آن يافتيم.

«قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» گفت تا بوديد شما و پدران شما همه، «فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» (۵۴) در گمراهى آشكارا بوديد.

«قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ» (۵۵) گفتند اين راستست كه بما آوردى يا تو از بازيگرانى.

«قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» گفت كه خداوند شما خداوند آسمان و زمينست، «الَّذِي فَطَرَهُنَّ» او كه بتان شما را او آفريد، «وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ» (۵۶) و من بر آن شما را از گواهى دهانم.

«وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ» و بخداى كه من سازى سازم برين بتان شما، «بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ» (۵۷) پس هنگامى كه شما شويد جايى پشت بر ايشان.

«فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً» آن بتان ايشان را ريزه ريزه كرد، «إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ» مگر آن بزرگتر بتى كه ايشان را بود، «لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» (۵۸) مگر با ابراهيم گروند.

«قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا» گفتند اين با خدايان ما كه كرد، «إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ» (۵۹) كه او از ستمكارانست.

«قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ» گفتند ميشنيديم از جوانى كه ايشان را بد ميگفت، «يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ (۶۰)» ابراهيم گويند او را.

«قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ» گفتند او را بر ديدار چشمهاى مردمان آريد و باز نمائيد، «لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» (۶۱) تا گواهى دهند،.

«قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ» (۶۲) گفتند انى تو كردى بخداوندان ما اى ابراهيم؟

«قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا» گفت اين بزرگ ايشان كرد آنك، «فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» (۶۳) بپرسيد از ايشان اگر سخن گويند.

«فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ» با يكديگر گشتند. «فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» (۶۴) و يكديگر را گفتند شمائيد كه ستمكاريد.

«ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» پس برگرداند ايشان را و بر سر افكندند، «لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ» (۶۵) ابراهيم را گفتند دانسته‏اى تو كه بتان آن نيستند كه سخن گويند.

«قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» ابراهيم گفت مى‏پرستيد جز از اللَّه تعالى، «ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ» (۶۶) چيزى كه سود ندارد و بكار نيايد شما را هيچ و گزندى نكند شما را.

«أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» اف شما را و آن را كه مى‏پرستيد جز از اللَّه تعالى، «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» (۶۷) كه خوارى و ناتوانى ايشان بديدند ناسزايى ايشان در نمى‏يابند.

«قالُوا حَرِّقُوهُ» گفتند بآتش بسوزيد ابراهيم را، «وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ» و خدايان خويش را بكار آييد و يارى دهيد، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» (۶۸) اگر هيچيز خواهيد كرد.

«قُلْنا يا نارُ» گفتيم اى آتش، «كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» (۶۹) سرد گرد و سلامت بر ابراهيم.

«وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً» و سازى خواستند ابراهيم را، «فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ» (۷۰) و ما ايشان را زيان كارتر و نوميدتر همه زيان كاران و نوميدان كرديم.

«وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً» رهانيديم ابراهيم و لوط را، «إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ» (۷۱) و برديم ايشان را بآن زمين كه بركت كرديم در آن جهانيان را.

«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ» و ابراهيم را اسحاق بخشيديم، «وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً» و يعقوب بافزونى، «وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ» (۷۲) و همه را نيكان كرديم.

«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً» و ايشان را پيشوايان كرديم، «يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» تا راه مى‏نمودند خلق را بفرمان و پيغام ما، «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ» و فرمان داديم و پيغام بايشان نيكيها كردن، «وَ إِقامَ الصَّلاةِ» و نماز بپاى داشتن «وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ» و زكاة دادن، «وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ» (۷۳) و ما را پرستگاران بودند.

«وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» و داديم لوط را راست دانى و باريك دانى و دانش، «وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ» و برهانيديم او را از آن شهر، «الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ» كه مردمان آن بدها ميكردند، «إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ» كه ايشان گروهى بد بودند، «فاسِقِينَ» (۷۴) از فرمان بردارى بيرون.

«وَ أَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا» و او را در آورديم در بخشايش خويش، «إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ» (۷۵) «وَ نُوحاً إِذْ نادى‏ مِنْ قَبْلُ» و ياد كن نوح را كه آواز داد پيش از ابراهيم، «فَاسْتَجَبْنا لَهُ» پاسخ كرديم او را، «فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ» (۷۶) برهانيديم او را و كسان او را از آن اندوه بزرگ.

«وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا» و يارى داديم او را بر آن قوم كه دروغ مى‏شمردند سخنان ما را، «إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ» ايشان قومى بد بودند، «فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ» (۷۷) بآب بكشتيم ايشان را همه.

النوبة الثانية

قوله: «وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ» حسن گفت رشد اينجا نبوّتست، و من قبل يعنى من قبل موسى و هارون. معنى آنست كه ابراهيم را نبوّت داديم پيش از موسى و هارون، و گفته‏اند رشد توفيق خيرست و راست راهى بشناختن، و صلاح دين خود بدانستن، و من قبل يعنى فى صغره قبل البلوغ. مى‏گويد او را توفيق داديم تا راست راهى يافت و بهى كار خويش بدانست از كودكى پيش از بلوغ، آن گه كه از سرب بيرون آمد و گفت: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ» الايه... هم چنان كه يحيى زكريا را گفت: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» و قيل معناه كتبت له السعادة من قبل ان خلق.

«وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ» انّه اهل للهداية و النبوّة و هو نظير قوله: «وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ» و قوله: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ».

«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ» معناه آتينا ابراهيم رشده اذ قال لابيه، «وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» يقال اسم ابيه آزر و قيل آزرى، و ذكر النسّابون انّ له اسما آخر و هو التارخ بن ناخور بن ارغو بن فالغ بن ارفخشد بن سام بن نوح.

و التّماثيل جمع تمثال و هو شي‏ء يعمل مشبّها بغيره فى الشكل. و العكوف اطالة الاقامة، و يقال كانت تماثيل على صور السّباع و الطيور و الانسان، و قيل على صور هياكل الكواكب يعبدون اللَّه بوساطة العبادة للكواكب، ثمّ اعتقدوا انّها فى انفسها آلهة.

«قالُوا وَجَدْنا» اسلافنا، «عابِدِينَ». لها فاقتدينا بهم. اين اشارتست بعجز ايشان از اقامت بيّنت و اظهار حجّت بر عبادت بتان، چون از حجّت و بيّنت درماندند دست در تقليد زدند، در ضمن آيت ذم تقليد و اهل تقليدست.

«قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» هذا كون الحال. اى انتم و اسلافكم فى خسار بيّن بعبادتكم ايّاها.

«قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ» اى أ بجدّ منك هذا الكلام ام تلعب بهذا المقال.

«قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ» اى لست بلاعب و انّما ربّكم و خالقكم الّذى يجب عليكم عبادته هو ربّ السّماوات و الارض، و فاطرهما و يحتمل انّ الضمير فى فطرهن يعود الى التّماثيل. «وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ» بانّه ربّكم، تقديره و انا شاهد على ذلكم من الشّاهدين «وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ» اصله و اللَّه فقلبت الواو تاء، و لا تصلح التاء فى القسم الّا فى اسم اللَّه، تقول تاللّه و لا تقول تا الرّحمن، و تقول و حقّ اللَّه لأفعلن كذا و لا يجوز تحقّ اللَّه لأفعلن. «لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ» اى لاكسرنّها بعد ذهابكم عنها الى عيد لكم، و سمّاه كيدا لانّه مكر بذلك عابديها.

مفسران گفتند ايشان را عيدى بود كه هر سال يك بار اهل شهر در مجمعى بيرون از شهر حاضر مى‏شدند چون از آنجا باز گشتندى در بتخانه رفتندى و بتان را سجود كردندى، آن گه بخانه خويش باز گشتندى، آن روز كه ميرفتند آزر گفت ابراهيم را كه اگر رغبت كنى درين عيد ما مگر ترا دين ما و كار و بار ما خوش آيد، ابراهيم با ايشان بيرون رفت در راه خويشتن را بيفكند و گفت من بيمارم و از درد پاى مى‏ناليد، ايشان كه سران و سروران بودند همه در گذشتند، بآخر كه ضعيفان و كمينان بر گذشتند از پى ايشان برفت، و گفت: «تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ» بخداى كه در بتخانه شما روم و بتان را بشكنم، ضعيفان و واپس ماندگان مردمان آن سخن از وى بشنيدند، و گفته‏اند كه يك مرد بشنيد و بر ديگران آشكار كرد پس چون ايشان بعيد خويش رفتند، ابراهيم از آنجا باز گشت و در بتخانه رفت، بهويى عظيم بود، در آن بهو هفتاد و دو صنم بر افراشته بودند. بعضى زرين بعضى سيمين، بعضى از آهن، بعضى از شبه و ارزيز، و بعضى از چوب و سنگ، و برابر بهو صنمى عظيم افراشته بودند مهينه ايشان، صنمى زرين بجواهر مرصع كرده، و در دو چشم وى دو ياقوت روشن نشانده، و در پيش آن بتان طعامهاى الوان نهاده، يعنى تا آن بتان در آن طعامها بركت افزايند و مشركان چون از عيد گاه باز آيند بخورند، ابراهيم چون آن ديد بر طريق استهزاء بتان را گفت: أَ لا تَأْكُلُونَ. نمى‏خوريد ازين طعامها كه پيش شما نهاده‏اند؟ بتان جواب نميدادند از آن كه جماد بودند. ابراهيم گفت هم بر طريق استهزاء: ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ. چه بوده است شما را كه سخن نمى‏گوئيد و مرا جواب نمى‏دهيد؟ آن گه تبر درنهاد و همه را خرد كرد، چنان كه ربّ العزّه گفت: «فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً» ايشان را ريزه ريزه كرد، جذاذ بكسر جيم قراءت كسايى است يعنى كسرا و قطعا، جمع جذيذ، و هو الهشيم مثل خفيف و خفاف، و ثقيل و ثقال و طويل و طوال. باقى قرّاء جذاذا بضم جيم خوانند، مثل الحطام و الرّقات و معناه المجذوذ، اى المقطوع. «إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ» اى للكفّار، و قيل للاصنام، فانّه لم يكسره. همه را بشكست و بر آن نكال كرد، مگر آن بت مهينه ايشان كه در جثه و صورت مهينه بود، از روى تعظيم و عبادت ايشان كه آن مهينه را نشكست و تبر بر دست وى بست، و بقول بعضى از گردن وى در آويخت، «لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» يعنى لعلّهم اذا راوا ما باصنامهم من العجز و الهو ان يرجعون الى ابراهيم بالاقرار له و بالتوبة. و قيل يرجعون الى اللَّه بالايمان و الاقرار بوحدانيته.

پس آن قوم چون از عيد خويش باز گشتند و در بتخانه شدند و بتان را بدان صفت ديدند گفتند: «مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ» اى لمن المجرمين. كه كرد اين نكال بر خدايان ما ظلم كرد بر ايشان كه بجاى عبادت ايشان مذلّت نهاد، آن قوم كه از ابراهيم شنيده بودند كه گفت: «تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ». گفتند: «سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ» اى يعيبهم و يسبّهم، «يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ» آن جوانى هست كه او را ابراهيم گويند، و ما مى‏شنيديم از وى كه عيب خدايان ما ميكرد و ايشان را ناسزا ميگفت، ظن مى‏بريم كه اين فعل اوست.

اين خبر با نمرود جبّار افتاد و اشراف قوم وى گفتند: «فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ» اى جيئوا به ظاهرا بمرئى من النّاس. «لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» عليه بفعله و قوله، فيكون حجّة عليه، كرهوا ان يأخذوه بغير بيّنة، خواستند كه او را چون گيرند عقوبت كنند بحجت و بيّنت كنند. اين معنى را گفتند: «فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» و گفته‏اند معنى آنست كه او را بر ديدار قوم عقوبت كنيد، تا ديگران عبرت گيرند و چنين كار نكنند.

ابراهيم را حاضر كردند و او را گفتند: «أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ» اين تو كردى بخدايان ما اى ابراهيم؟ ابراهيم جواب داد و گفت: «بَلْ» يعنى نه من كردم، «فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا» غضب من ان تعبدوا معه هذه الصغار، و هو اكبر منها فكسرها، آن بزرگ و مهينه ايشان كرد، كه خشم آمد وى را بآن كه اين كهينان را با وى پرستيدند. «فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» بپرسيد اينان را اگر سخن گويند تا جواب دهند كه اين فعل بايشان كه كرد، و مقصود ابراهيم آن بود تا عجز و خوارى و ناتوانى بتان بايشان نمايد، و حجّت بر ايشان درست شود كه بتان سزاى عبادت نيستند، از آن جهت كه سخن نگويند و جواب ندهند. و اين دليلى روشن است كه ربّ العالمين جلّ جلاله گوياست و نطق بر وى رواست سخن گويد و از وى سخن شنوند و او جلّ جلاله از ديگران سخن شنود و جواب دهد، و در قرآن عيب بتان كرد كه نشنوند و جواب ندهند گفت: «إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ» قال القتيبى: تقديره بل فعله كبيرهم هذا ان كانوا ينطقون فسئلوهم. جعل اضافة الفعل اليه مشروطا بنطقهم، و لم يقع الشرط فلم يقع الجزاء. و قال فى ضمنه انا فعلت ذلك. معنى سخن قتيبى آنست كه ابراهيم اضافت فعل كه با صنم كرد بشرط نطق كرد، يعنى كه اگر صنم قدرت نطق را داشتى قدرت فعل نيز داشتى و اين فعل وى كرده بودى، اكنون معلومست كه وى قدرت نطق ندارد و چون قدرت نطق ندارد قدرت فعل هم ندارد، و مقصود ابراهيم آن بود تا عجز بتان بايشان نمايد و در ضمن اين سخن آنست كه اين فعل من كردم و اين معنى را كسايى وقف كند «بَلْ فَعَلَهُ». يعنى فعله، و اين تأويل اگر چه نيكوست بعضى علماء دين نپسنديده‏اند و گفته‏اند اين تأويل بر خلاف قول رسول (ع) است كه رسول بر ابراهيم تقدير كرد كه سه جاى سخن گفت بر خلاف راستى، و ذلك‏

ما روى ابو هريره انّ رسول اللَّه (ص) قال: «لم يكذب ابراهيم الّا ثلاث كذبات فى ذات اللَّه قوله: «إِنِّي سَقِيمٌ» و قوله: «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ» و قوله. لسارة: «هذه اختى».

هر چند كه اهل تأويل گفتند «إِنِّي سَقِيمٌ» اى ساسقم، يعنى عند الموت، و قيل انّى سقيم اى مغتمّ بضلالتكم و قوله لسارة «هذه، اختى» يعنى فى الدين، اين تأويل گفته‏اند لكن آن نيكوتر كه آن را كذب دانند چنان كه رسول تقدير كرد بر وى، و بيش از آن نيست كه اين زلّتى است از صغاير، و ربّ العالمين در قرآن جايها زلّات صغاير با انبياء اضافت كرده، و روا باشد كه ربّ العزه ابراهيم را در آن كذب رخصت داد قصد صلاح را و اقامت حجّت را بر مشركان هم چنان كه يوسف را رخصت داد در آنچه با برادران گفت: «إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ و لم يكونوا سرقوا.

قوله: «فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ» اى فتفكروا فى قلوبهم، و رجعوا الى عقولهم «فَقالُوا» ما تراه الّا كما قال. «إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» بعبادتكم من لا يتكلّم، و قيل انتم الظّالمون لابراهيم فى سؤالكم اياه، و هذه آلهتكم الّتى فعل بها ما فعل حاضرة فسئلوها.

«ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» قال اهل التفسير اجرى اللَّه الحق على لسانهم فى القول الاوّل ثمّ ادركتهم الشقاوة فهو معنى قوله: «نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ». اى ثمّ ردّوا الى الكفر بعد ان اقرّوا على انفسهم بالظلم. يقال نكس المريض اذا رجع الى حالته الاولى، ربّ العزّه بر زبان ايشان سخنى راست بر صواب راند، و گناه سوى خويش نهادند، اما شقاوت ازلى در رسيد، و ايشان را با كفر خويش برد، اينست كه اللَّه تعالى گفت: «ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» اى ردّوا الى غيّهم و اركسوا فيه فركبوا رؤسهم، «لَقَدْ عَلِمْتَ» اينجا قول مضمر است، يعنى فقالوا لقد علمت، «ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ» فكيف تأمرنا بسؤالهم.

آن گه حجت بر ايشان متوجه گشت ابراهيم گفت: «أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ أُفٍّ لَكُمْ» تبا لكم و نتنا «وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» احجار لا صنع لها، و لا نطق و لا بيان، «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» ا فلا تستحيون من عبادة من كان بهذه الصفة؟

فلمّا لزمتهم الحجة و عجزوا عن الجواب. «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ» باهلاك من يعيبها. «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» امرا فى اهلاكه. روايت كردند از ابن عمر كه گفت آن كس كه ايشان را ارشاد كرد بتحريق ابراهيم مردى بود از اعراب فارس ازين كردان دشت نشين، نام وى هيزن، و قيل هيون. ربّ العزّه او را بزمين فرو برد، هنوز مى‏رود تا قيامت، پس نمرود جبّار گفت تا حظيره‏اى ساختند گرد آن ديوار بر آوردند طول آن شصت گز، و ذلك قوله تعالى: «قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً، فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ» و گفت تا هر كسى از هر جانب هيمه كشيدند هم شريف و هم وضيع يك ماه، و گفته‏اند چهل روز، و گفته‏اند يك سال، و آن را بزرگ طاعتى مى‏دانستند، تا آن حد كه زن بيمار مى‏گفت: لئن عوفيت لأجمعن الحطب لابراهيم. بعد از يك سال كه هيمه جمع كردند آتش در آن زدند، آتشى عظيم بر افروختند و ابراهيم را دست و پاى بستند و غل بر گردن نهاده در منجنيق نهادند تا بآتش افكنند، روايت كنند كه آن ساعت فريشتگان آسمان آواز بر آوردند و هر چه در زمينست بيرون از ثقلين، و گفتند: ربّنا ليس فى ارضك احد يعبدك غير ابراهيم يحرّق فيك فاذن لنا فى نصرته، فقال اللَّه تعالى انّه خليلى ليس لى خليل غيره و انّا الهه، ليس له اله غيرى. فان استغاث بكم فاغيثوه و ان استنصركم فانصروه، و ان لم يدع غيرى، و لم يستنصر سواى و لم يستغث الّا بى فخلّوا بينه و بينى.

و روى ان خازن الماء اتاه فقال يا ابراهيم ان اردت اخمدت النّار فانّ خزائن المياه و الامطار بيدى، و اتاه خازن الرياح فقال ان شئت طيرت النّار في الهواء فانّ خزائن الرّياح بيدى، فقال ابراهيم لا حاجة بى اليكم.

ثم رفع رأسه الى السماء فقال: الهى انت الواحد فى السّماء و انا الواحد فى الارض ليس فى الارض احد يعبدك غيرى، حسبى اللَّه و نعم الوكيل. يا احد يا صمد بك استعين و بك استغيث و عليك اتوكّل لا اله الّا انت سبحانك ربّ العالمين لك الحمد و لك الملك، لا شريك لك.

پس چون او را بيفكندند جبرئيل او را پيش آمد و گفت يا ابراهيم أ لك الحاجة؟ فقال اما اليك فلا. قال جبرئيل فسئل ربّك فقال، حسبى من سؤالى علمه بحالى، فقال اللَّه عزّ و جل: «يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً» اى كونى ذات برد و سلامة، «عَلى‏ إِبْراهِيمَ» لا يكون فيها برد مضرّ و لا حرّ موذ، قال ابن عباس: لو لم يقل سلاما لمات ابراهيم من بردها، و من المعروف فى الآثار انّه لم تبق يومئذ نار فى الارض الّا طفئت فلم ينتفع فى ذلك اليوم بنار فى العالم ظنت انّها تغنى و لو لم يقل على ابراهيم بقيت ذات برد ابدا. و قال الحسن: قوله: «وَ سَلاماً» هو تسليم من اللَّه عزّ و جل على ابراهيم. و المعنى سلّم اللَّه سلاما على ابراهيم كقوله تعالى: «قالُوا سَلاماً» اى سلّموا سلاما، و مثله فى المعنى، فى سورة الصافات، «سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِيمَ». قال كعب الاحبار: جعل كل شي‏ء يطفئ عنه النّار الّا الوزغ، فانّه كان ينفخ فى النّار، و لهذا امر النبىّ صلّى اللَّه عليه و سلّم بقتل الوزغ، و قال كان ينفخ على ابراهيم. سدّى گفت: چون ابراهيم را بآتش افكندند ربّ العزّه فريشتگان را فرستاد تا هر دو بازوى ابراهيم را بگرفتند و او را بآهستگى بر زمين نشاندند، آنجا چشمه آب خوش پديد آمد و گل سرخ و نرگس بويا، و ربّ العزّه فريشته ظلّ را بفرستاد بصورت ابراهيم تا با وى بنشست و مونس وى بود، و جبرئيل آمد و طنفسه‏اى آورد از بهشت، و آنجا بگسترانيد و پيراهنى از حرير بهشت در وى پوشانيد و او را بر آن طنفسه نشاند و جبرئيل با وى حديث مى‏كند و ميگويد: انّ ربّك يقول اما علمت انّ النّار لا تضر احبائىّ. اى ابراهيم ملك تعالى ميگويد، ندانستى كه آتش دوستان مرا نسوزد و ايشان را گزند نرساند. قال كعب: ما احرقت النّار من ابراهيم الّا وثاقه. و قال المنهال بن عمرو: قال ابراهيم خليل اللَّه ما كنت ايّاما قطّ انعم منّى من الايّام الّتى كنت فيها فى النّار، ابراهيم گفت: در همه عمر خويش مرا وقتى خوشتر از آن نبود و روزگارى خوب تر از آن چند روز كه در آتش بودم، هفت روز گفته‏اند كه در آتش بود بقول بيشترين مفسران. پس نمرود بر بام قصر خويش نظاره كرد تا خود كار ابراهيم بچه رسيده است او را ديد در آن روضه ميان گل و نرگس و چشمه آب نشسته و گرد بر گرد آن روضه آتش زبانه ميزد. آواز داد كه يا ابراهيم! كبير إلهك الّذى بلغت قدرته ان حال بينك و بين ما ارى. اى ابراهيم بزرگ خدايى دارى كه قدرت وى اينست كه مى‏بينم و با تو اين صنع نموده، اى ابراهيم هيچ توانى كه ازين موضع بيرون آيى ناسوخته و رنج نارسيده؟ گفت توانم، گفت هيچ مى‏ترسى كه همانجا بمانى ترا از آتش گزندى رسد؟ گفت نه، گفت پس بيرون آى تا با تو سخن گويم، و بروايتى ديگر نمرود گفت وزيران خويش را، برويد و ابراهيم را بنگريد تا حالش بچه رسيد ايشان گفتند چه نگريم سوخته و نيست گشته بى‏هيچ گمان آتشى بدان عظيمى كه كوه بدان بگدازد وى در آن نسوزد؟

نمرود گفت: من خوابى عجيب ديدم چنان دانم كه وى نسوخته است. بخواب نمودند مرا كه ديوارهاى حظيره‏اى كه ما بنا كرديم بيفتادى و ابراهيم بى‏رنج بيرون آمدى، و پس ما او را طلب كرديم و نيافتيم پس نمرود از بام قصر خويش بوى نظر كرد و او را چنان ديد و بيرون خواند، و ابراهيم بيرون آمد نمرود گفت: من الرجل الّذى رأيته معك فى مثل صورتك قاعدا الى جنبك؟ آن كه بود كه با تو نشسته بود مردى هم بصورت تو؟ ابراهيم گفت فريشته ظلّ بود خداوند من فرستاد او را بر من تا مرا مونس باشد، گفت اى ابراهيم مهربان خدايى دارى و كريم، كه با تو اين همه نيكويى كرد بآن كه تو وى را مى‏پرستى. اى ابراهيم من ميخواهم كه چهار هزار گاو از بهر وى قربان كنم، ابراهيم گفت: اذا لا يقبل اللَّه منك ما كنت على دينك حتى تفارقه الى دينى. خداى من از تو قربان نپذيرد تا بر دين خويشى پس اگر با دين من آيى و او را توحيد گويى بپذيرد، نمرود گفت: لا استطيع ترك ملكى، و لكن سوف اذ بحهاله، فذبحها، پس نمرود دست از ابراهيم بداشت و نيز تعرض وى نكرد، و وبال كيد وى هم بوى بازگشت و ذلك قوله: «وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ» اى خسروا السعى و النفقة و لم يحصل لهم مرادهم. و قيل معناه انّ اللَّه ارسل على نمرود و قومه البعوض فاكلت لحومهم و شربت دماء هم و دخلت واحدة فى دماغه فاهلكته.

«وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً» محمد بن اسحاق بن يسار گفت: پس از آن كه اللَّه تعالى با ابراهيم آن كرامت كرد و دشمن وى نوميد و خاكسار گشت جماعتى بوى ايمان آوردند يكى از ايشان لوط بود و هو لوط بن هاران بن تارخ، و هاران هو اخو ابراهيم.

و قيل لهما كان اخ ثالث و هو ناخور بن تارخ و هو ابو توبيل و توبيل ابو لايان، و رتقا بنت توبيل امرأة اسحاق بن ابراهيم ام يعقوب، و ليّان و راحيل زوجتا يعقوب ابنتا لايان، و همچنين ساره بوى ايمان آورد و ابراهيم او را بزنى كرد بوحى آسمان. و اوّل وحى كه بابراهيم آمد اين بود، و ساره دختر مهين هاران بود عمّ ابراهيم. و بعضى مفسران گفتند كه ساره دختر ملك حرّان بود، مفسّران گفتند ابراهيم برفت از زمين عراق بجايى كه آن را كوثى گويند بزمين شام، و با وى لوط بود و ساره، اينست كه ربّ العزّه گفت: «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّي». و قال تعالى: «وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً» يعنى نجيناه من نمرود و قومه. «إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ» يعنى الشام.

بارك اللَّه فيها بالخصب و كثرة الاشجار و الثمار و الانهار و منها بعث اكثر الانبياء. قال ابىّ بن كعب: سمّاها مباركة لانّه ما من ماء عذب الّا و ينبع اصله من تحت الصخرة التي هى ببيت المقدس.

و عن عبد اللَّه بن عمرو بن العاص قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «انّها ستكون هجرة بعد هجرة فخيار النّاس الى مهاجر ابراهيم».

و عن معمّر عن قتاده انّ عمر بن الخطاب قال لكعب: الّا تتحول الى المدينة فيها مهاجر رسول اللَّه و قبره؟ فقال له كعب يا امير المؤمنين انّى وجدت فى كتاب اللَّه المنزل انّ الشام كنز اللَّه فى ارضه و بها كنزه من عباده. و عن قتاده قال: الشام دار عقار الهجرة و ما نقص من الارض زيد فى الشام و ما نقص من الشام زيد فى فلسطين و هى ارض المحشر و المنشر و بها يجمع النّاس و بها ينزل عيسى بن مريم و بها يهلك اللَّه الدجّال.

و حدث ابو قلابة ان رسول اللَّه (ص) قال: «رأيت فيما يرى النائم كان الملائكة حملت عمود الكتاب فوضعه بالشام فادلّته ان الفتنة اذا وقعت كان الايمان بالشام.

و عن زيد بن ثابت قال: قال رسول اللَّه (ص) «طوبى للشام، قلنا لاىّ ذلك يا رسول اللَّه؟ قال لانّ ملائكة الرّحمن باسطة اجنحتها عليها.

قوله: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً» النافلة هاهنا ولد الولد يعنى به خاصة يعقوب، لان اللَّه تعالى اعطاه اسحاق بدعائه حيث قال رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ، و زاده يعقوب ولد الولد، و النافلة الزّيادة. و قال مجاهد و عطاء معنى النافلة، العطية و هما جميعا من عطاء اللَّه عزّ و جلّ نافلة اى عطاء. فعلى هذا، لقول تعود النافلة اليهما جميعا و على القول الاوّل تعود الى يعقوب وحده. «وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ» اى ابراهيم و لوطا و اسحاق و يعقوب جعلناهم انبياء، و قيل امرنا هم بالصلاح فصلحوا «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً» يعنى انبياء يقتدى بهم فى الخير «يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» اى يدعون النّاس الى ديننا بوحينا و اذننا. «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ» اى اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات، قيل ما فيه رضا اللَّه فانّه من الخيرات، «وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ» يعنى و ان اقيموا الصّلاة و آتوا الزّكاة، و حذفت هاء الاقامة لما فى الاضافة من الدلالة عليها. «وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ» خاشعين غير مستكبرين.

«وَ لُوطاً آتَيْناهُ» يعنى و آتينا لوطا، «حُكْماً وَ عِلْماً». و قيل و اذكر لوطا آتيناه حكما. الحكم فى القرآن على وجهين: احديهما بمعنى القضيّة كقوله: «لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ». و الثانى بمعنى الحكمة تجده فى مواضع من القرآن و هو هاهنا من هذه الوجه، تقول حكم و حكمة كما تقول نعم و نعمة. و علما بمعنى فقها بدين اللَّه، و قيل حكما و علما، اى النبوّة و الكتاب. «وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ» اى من اهل القرية كقوله: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ» اى عتى اهلها، و القرية سدوم «الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ» ما كره اللَّه، من اللواط و قطع السبيل، و اتيان المنكر من التضارط فى الاندية، و خذف النّاس بالبنادق. «إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ» شرارا، «فاسِقِينَ» خارجين عن طاعة اللَّه، «وَ أَدْخَلْناهُ» يعنى لوطا، «فِي رَحْمَتِنا» فنجّيناه بها، و قيل ادخلناه فى النجاة و الخلاص من قومه. «إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ» المطيعين لامر اللَّه.

«وَ نُوحاً إِذْ نادى‏ مِنْ قَبْلُ» اى من قبل ابراهيم و لوطا، «فَاسْتَجَبْنا لَهُ» اى اجبناه الى ما سأل. يعنى قوله: «لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً». «فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ» اى اهل بيته. «مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ». قال ابن عباس: من الغرق و تكذيب قومه و اذاهم، و قيل من شدّة البلاء لانّه كان اطول الانبياء عمرا و اشدّهم بلاء. و الكرب، اشدّ الغم.

«وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ» يعنى انجيناه من القوم، و قيل من هاهنا بمعنى على اى نصرناه على القوم. «الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ» فاهلكناهم بالماء. «أَجْمَعِينَ» صغيرهم و كبيرهم، ذكرهم و انثاهم.

النوبة الثالثة

«وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ»، خداوند ان معرفت بزبان اشارت گفته‏اند، در معنى اين آيت، رشده ما كاشف به روحه قبل ابداعها قالبه، من تجلى الحقيقة.

ابراهيم خليل هنوز در كتم عدم بود كه خياط لطف صدره توحيد وى دوخته بود، هنوز قدم در دائره وجود ننهاده بود كه پيلور فضل شربت نوشاگين وى آميخته بود، لا جرم چون در وجود آمد هم در بدايت نشو او آفتاب خلّت تابيدن گرفت ينابيع علوم و حكم در صحن سينه او گشادند، نور هدايت در حال صبى تحفه نقطه وى گردانيدند، كمر كرامت بر ميان او بستند او را بمحلى رسانيدند كه مقدّسان ملأ اعلى انامل تعجب در دهن حيرت گرفتند گفتند: الهنا جانهاى ما در غرقابست از آن الطاف كرم و انواع تخصيص كه از جناب جبروت روى بخليل نهاده، تا از درگاه عزّت ذى الجلال ندا آمد كه: اى ملأ اعلى اگر ما آن آتش كه در كانون جان خليل نهان كرده‏ايم بصحرا آريم از شرر آن كونين و عالمين بسوزيم، آن مهجور درگاه عزّت نمرود خاكسار خواست كه ملك خلّت خليل بر هم شكند و سپاه عصمت وى را منهزم كند، آتشى افروخت كه تا خليل را بسوزد و جز جان و دل خود را در آن آتش كباب نكرد، و جز قاعده دولت خويش خراب نكرد، آن ساعت كه خليل را بآتش انداختند و آتش برو بستان گشت او در ميان آن رياض و انوار و ازهار تكيه زده و نظاره صنع الهى ميكرد كه دخترى از آن نمرود بر بام كوشك آمد اطلاع بگيرد خليل را ديد بر آن هيأت در آن تنعم آسوده نشسته، روى سوى آسمان كرده گفت يا اله الخيل ما الطفك بخليلك كن بى لطيفا. اى خداى خليل در خليل خود نظر لطف كرده‏اى بلطف خود نواخت بر وى نهاده‏اى يك نظر لطف نيز در كار من بيچاره كن و نعمت خود بر من تمام كن، آن مخدّره را بر ديدار خليل وقت خوش گشت درد عشق دين ناگاه سر از نقطه جان وى بر زد، در خاك حسرت مى‏غلتيد و با وقت خويش ترنّمى مى‏كرد، هرگز كسى از حواشى آن سراى آواز آن مخدّره نشنيده بود خدم و حواشى دويدند و نمرود را خبر كردند گفتند: ايها الملك جنّت الحرّة. اى ملك تعجيل كن كه دخترت ديوانه گشته در خاك مى‏غلتد و فرياد مى‏كند و جامه بر خود پاره ميكند نمرود پاى تهى از تخت خويش بيامد تا ببالين دختر، چون بر بالين او نشست دختر بگوشه مقنعه روى خويش از پدر بپوشيد گفت: اى پدر سر و طلعت تو جنابت كفر دارد و اين ديده من طهارت يافته از مشاهده خليل اللَّه، نبايد كه ديگر بآن ملوّث شود. گفت اى ماهروى پدر خليل اللَّه كيست؟ گفت: ابراهيم. نمرود چون اين سخن بشنيد دو دست بر فرق خويش زد گفت ما آتشى برافروختيم كه ابراهيم را در آن بسوزيم، ندانستيم كه دل و جان خويش را در آن كباب ميكنيم. گفت اى دختر اگر ديوانه گشته‏اى تا بغل و زنجيرت ببندند؟ گفت چون از اغلال و انكال دوزخ نجات يافتم بغل آهنين تو اندوه نخورم، گفت اى دختر اگر جز ز من خدايى ديگر گيرى ترا هلاك كنم. گفت: الّذى خلقنى فهو الهى. خداى من اوست كه مرا آفريد، نسب تو و مشتى خاكست اگر خواهى بكش و اگر خواهى بگذار اين جان پاك از اين مشكاة آلوده بنسب نمرودى بل تا بر آيد، او مرغيست تا بر كدام درخت آشيانه مى‏يابد. اى جوانمرد كسى كه در حرم عنايت ازلى شد هرگز غوغاى محنت ابدى گرد دولت سرمدى او نگردد. دختر همان نظاره ميكرد كه پدر كرد، دختر را سبب هدايت بود و پدر را شقاوت بيفزود. وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.

«قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً» اصحاب معارف و ارباب حقايق را درين آيت رمزى ديگر است، گفتند اين ندا آتشى است كه در كانون جان خليل تعبيه بود چون نمرود او را در منجنيق نهاد خليل نيز سرّ خويش در منجنيق مشاهدت نهاد، راست كه بنزديك آتش نمرود رسيد از سوز شهود حق خواست كه آه كند و آتش نمرود را تباه كند، ندا آمد كه: «يا نارُ» اى آتش شهودى! «كُونِي بَرْداً» بر آتش نمرودى سرد باش سلطنت خود بر وى مران كه ما قضا كرده‏ايم كه از ميان آتش بستانى پر از هار و انوار بر آريم كرامت خليل خود را و اظهار معجزه وى را و اگر تو آن را تباه كنى‏ بستان نباشد و معجزه پيدا نگردد، سرد باش بر آتش نمرودى تا بستان پديد آيد، سلامت باش بر ابراهيم تا معجزه پديد آيد. لطيفه ديگر شنو ازين عجبتر، نفس تو بر مثال نمرود است و هواء نفس آتش است و آن دل سوخته تو خليلست.

نفس آتش هوى بر افروخته و دل را با سلاسل مكر و اغلال شهوت در منجنيق معاصى نهاده و بآتش هوى انداخته هنوز يك گام نارفته كه عقل چون شيفتگان مى‏آيد بچاكرى دل كه: هل لك من حاجة؟ دل جواب ميدهد: امّا اليك فلا. اى عقل ياد دارى كه ترا گفتند بيا بيامدى گفتند برو برفتى گفتند تو كيستى فرو ماندى؟ آن روز راه بخود ندانستى امروز بمن چون دانى راست؟ چون دل بآتش هوى فرو آيد فرمان در آيد كه: «يا نارُ كُونِي بَرْداً» اى آتش هوى سرد باش بر دل كه او خود سوخته محنت ماست، ففى فؤاد المحبّ نار هوى.

سوخته را ديگر باره نسوزند. چون آتش هوى را اين فرمان آيد در ساعت فرو ميرد و از ميان جان عارف بوستانى عجب پديد آيد با صد هزار بدايع و لطائف انواع ازهار و اشجار پر ثمار، بر هواى بوستان سحاب افضال مى‏ريزد باران اقبال، بر نفس باران كفايت تا ازو طاعت و وفا رويد، بر دل باران هدايت تا ازو شوق و صفا رويد، بر زبان باران لطافت تا ازو حمد و ثنا رويد، بر چشم باران كرامت تا ازو رؤيت و لقا رويد.

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ» و ياد كن داود و سليمان را، «إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ» كه داورى مى‏بريدند در آن كشتزار، «إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ» كه چرا كرد در آن بشب. «غَنَمُ الْقَوْمِ» گله گوسفند قومى ديگر، «وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ» (۷۸) و ما داورى بريدن ايشان را آنجا بوديم بآگاهى و دانش.

«فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ» دريافت داورى سليمان را داديم، «وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً» و هر دو را حكمت و علم داديم، «وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ» و نرم كرديم و فرمان بردار كوه‏ها را با داود، «يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ» تا كوه و مرغ مى‏ستودند با داود كه مرا ميشود، «وَ كُنَّا فاعِلِينَ» (۷۹) و كرديم از نيكوكارى آنچه كرديم و توانايان بوديم بر كرد آنچه كرديم.

«وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ» و در آموختيم داود را زره كردن از بهر شما، «لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ» تا نگه داريم شما را بآن از گزند سخت شما، «فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ» (۸۰) مرا سپاس دار هستيد؟

«وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً» و نرم كرديم و فرمانبردار سليمان را باد عاصفه، «تَجْرِي بِأَمْرِهِ» مى‏رفت و مى‏برد بفرمان او، «إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها» بزمين مقدسه‏اى كه ما بركت كرديم در آن، «وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمِينَ» (۸۱) و ما بهمه چيز دانائيم هميشه.

«وَ مِنَ الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ» و از ديوان او را غواصان داديم «وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ» و جز از آن هر كار كه ميخواست ميكردند. «وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ» (۸۲) و مى‏كوشيديم ايشان را تا آنچه ميكردند تباه نكردند.

«وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ» و ياد كن ايوب را كه آواز داد خداوند خويش را، «أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ» كه گزند رسيد بمن. «وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» (۸۳) و تو بخشاينده‏تر بخشايندگانى.

«فَاسْتَجَبْنا لَهُ» پاسخ كرديم او را، «فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ» باز برديم آن ‏ گزند كه بود باو. «وَ آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ» و باو داديم. كسان او و هم چندان ديگر با ايشان، «رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا» بخشايشى از نزديك ما، «وَ ذِكْرى‏ لِلْعابِدِينَ» (۸۴) و يادگارى امّت محمّد را.

«وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ» و ياد كن اسماعيل را و ادريس را و ذا الكفل را، «كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ» (۸۵) همه از شكيبايان بودند.

«وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا» و در آورديم ايشان را در نبوّت خويش. «إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ» (۸۶) كه ايشان از نيكان بودند.

النوبة الثانية

قوله: «وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ» داود بن ايشا از فرزندان يهود ابن يعقوب بود، مردى كوتاه زرد روى باريك تن دلاور لشكر شكن، هرگز روى از دشمن بنگردانيده و در هيچ وقعه‏اى بى فتح و بى ظفر باز نگشته، و قوّت وى چنان بود كه در روزگار شبانى در ابتداء جوانى شير را و پلنگ را بگرفتى و دهن وى از هم بر دريدى. عمر وى صد سال بود ملك وى چهل سال بود، و ابتداء ملك وى بعد از قتل جالوت بود هفت سال، و بنو اسرائيل بعد از يوشع بن نون هيچكس را چنان مجتمع نشدند كه او را شدند.

روى ابو هريره قال قال رسول اللَّه (ص): «الزرقة يمن و كان داود (ع) ازرق»، ربّ العزّه با وى كرامتها كرد او را ملك داد و علم و حكمت و نبوّت، و او را كتاب زبور داد صد و پنجاه سوره بلغت عبرانى، در آن ذكر حلال و حرام نبود و حدود و احكام نبود، پنجاه سوره همه موعظت و حكمت بود، و صد سوره بيان وقايع و ذكر حوادث و سرگذشت بنى اسرائيل و غير ايشان بود، و داود را صوتى خوش بود و نعمتى دلرباى، هر گه كه زبور خواندى بصحرا رفتى و علماء بنى اسرائيل با وى صف كشيده و ديگر مردمان از پس علما صف كشيده و جن از پس مردمان و شياطين از پس جن و از پس ايشان وحوش و ددان بيابان گوشها فرا داشته و مرغ در هوا پروا پر زده، چون داود زبور خواندن گرفتى ايشان همه سماع كردندى و آب روان در جوى بايستادى و باد فرو گشاده ساكن گشتى از لذت نغمه داود. قال ابن مسعود: اعطاه اللَّه علم الحكم و البصر فى القضاء و كان لا يتتعتع فى القضاء بين النّاس. او را در حكم كردن و داورى بريدن ميان مردم بصيرت بر كمال بود و دانش تمام، و ربّ العزّه بر وى منّت نهاده و گفته: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ».

ابن عباس و قتاده و زهرى گفتند: دو مرد آمدند و از داود حكم خواستند يكى برزگر بود صاحب كشتزار، و ديگر شبان بود صاحب گوسفندان. برزيگر گفت اين شبان گوسفندان خويش را فرا گشتزار من گذاشت تا همه تباه كرد و از آن هيچيز بنماند، داود ميان ايشان داورى بر بريد گوسفند به برزگر داد بعوض آنكه زرع وى تباه كرده بود، آن دو مرد از پيش داود بيرون آمدند و بر سليمان بر گذشتند و سليمان هنوز كودك بود يازده ساله، گفت داود شما را چون حكم كرد؟ ايشان سليمان را خبر كردند از آن حكم كه داود كرد، سليمان گفت اگر اين حكم من كردمى و ولايت قضا مرا بودى من جز زان حكم كردمى داود او را بخواند گفت تو حكم ايشان چون كنى؟ گفت گوسفندان يك چندى بصاحب زرع دهم تا بآن روز رسد كه زرع وى تباه كرده بودند تا بدرّ و نسل آن منتفع مى‏شود و صاحب غنم تخم كارد از بهر صاحب زرع تا بحال خود باز آيد با صاحب خويش دهد و گوسفندان با خداوند خويش، داود گفت: اصبت. صواب اينست كه تو گفتى، پس داود همان حكم كرد كه وى گفت، آورده‏اند كه بعاقبت چون گوسفندان با خداوند رسيد منافع آنكه صاحب زرع برداشته بود و زرع متلف هر دو قيمت كردند برابر آمد، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» يعنى و اذكر داود و سليمان حين حكما فى الحرث. قال اهل اللغة: الحرث القاء الحبّ فى الارض للزرع. و قال مسروق: الحرث هاهنا، الكرم. و قال ابن مسعود. فى جماعة كان كرما تدلّت عنا قيده. «إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» النفش. الرعى باللّيل بلا راع، و الهمل بالنهار بلا راع، و المعنى اذ دخلت غنم القوم فى حرث قوم ليلا فرعته و افسدته. «وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ»، الضمير يعود الى داود و سليمان و الخصمين، و قيل الى داود و سليمان فجمع كما جمع فى قوله: «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ يريد اخوين»، اما حكم اهل اسلام درين مسأله امروز آنست كه هر چه ماشيه فرا گذاشته بروز تباه كند از مال غيرى، بر خداوند ماشيه ضمان نبود و هر چه بشب تباه كند بر وى ضمان بود از بهر آن كه بعرف و عادت اصحاب زرع بروز زرع خويش نگه دارند، و اصحاب مواشى بشب ماشيه خويش بچرا نگذارند و با مراح برند، و فى ذلك ما روى الزهرى عن حزام بن بحيصة انّ ناقة للبراء بن عازب دخلت حائطا لبعض الانصار فافسدته فرفع ذلك الى رسول اللَّه (ص) فقرأ هذه الآية ثمّ قضى على البراء بما افسدت الناقة.

و قال: «على اصحاب الماشية حفظ الماشية باللّيل، و على اصحاب الحوائط حفظ حيطانهم و زروعهم بالنّهار».

و امّا اصحاب الرأى فانّهم ذهبوا الى انّ المالك اذا لم يكن معها فلا ضمان عليه فيما اتلفت ماشيته ليلا كان او نهارا.

قوله: «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ» اى علّمنا القضية و الهمناها سليمان دون داود.

«وَ كُلًّا» يعنى داود و سليمان، «آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً». قال الحسن: لو لا هذه الآية لرأيت الحكام قد هلكوا و لكن اللَّه تعالى حمد هذا بصوابه و اثنى على هذا باجتهاده.

خلاف است ميان علما كه داود و سليمان حكم كه كردند باجتهاد كردند يا بنصّ.

قومى گفتند باجتهاد كردند و پيغامبران را اجتهاد رواست همچون ديگران، و اجتهاد داود اگر چه خطا آمد خطا بر ايشان رود، الّا انّهم لا يقرّون عليه. قومى ديگر گفتند داود و سليمان حكم كه كردند بنص كردند و بوحى نه باجتهاد، ايشان را حكم كردن باجتهاد روا نباشد كه ايشان مستغنى‏اند از اجتهاد بوحى منزل، و به قال تعالى: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏»، اجتهاد كسى كند كه نصّ نيابد و وحى بوى نيايد، و داود اگر چه حكم بنصّ كرد نصّى ديگر بسليمان فرو آمد كه آن را منسوخ كرد و حكم سليمان ناسخ حكم داود گشت، امّا علماء دين بيرون از پيغامبران روا باشد كه اجتهاد كنند در حوادث، چون در حوادث نص كتاب و سنّت نيابند و اگر در اجتهاد ايشان خطا رود آن خطا از ايشان موضوع است و فى ذلك ما روى عمرو بن العاص انّه سمع رسول اللَّه (ص) يقول: «اذا حكم الحاكم فاجتهد فاصاب فله اجران، و اذا حكم فاجتهد فاخطأ فله اجر لم يرد به انّه يؤجر على الخطاء بل يؤجر على اجتهاده فى طلب الحق لانّ اجتهاده عبادة و الاثم فى الخطاء عنه موضوع اذا لم يأل جهده».

روى عبد الرحمن الاعرج عن ابى هريره انّه سمع رسول اللَّه (ص) يقول: «كانت امرأتان معهما ابناهما، جاء الذئب فذهب بابن احديهما فقالت صاحبتها انّما ذهب بابنك و قالت الأخرى انّما ذهب بابنك، فتحاكما الى داود فقضى به للكبرى فخرجتا على سليمان و اخبرتاه فقال ائتونى بالسّكين اشقّه بينهما فقالت الصغرى لا تفعل يرحمك اللَّه هو ابنها، فقضى به للصغرى.

فذلك قوله: «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً».

«وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ» فيه تقديم و تأخير، تقديره و سخّر الجبال، «وَ الطَّيْرَ» يسبّحن مع داود كقوله: «يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ» معنى آنست كه داود تسبيح كردى و ثناء اللَّه گفتى، كوه با وى هم چنان تسبيح ميكردى و ثنا ميگفتى، تسبيحى كه مردم مى‏شنيدند و بسمع ايشان ميرسيد، ابن عباس گفت: كان يفهم تسبيح الحجر و الشجر. داود تسبيح كوه و درخت دانستى و گفته‏اند كه داود را فترتى بود در تسبيح ربّ العزّة او را تسبيح كوه و مرغ بشنوانيد تا او را نشاط تسبيح خاستى و بعشق پيش شدى، و قيل تسخير الجبال له انّها كانت تسير معه اذا سار و تقف اذا وقف، و قيل تسير اذا شاء، و تقف اذا شاء، و قال الحسن: جميع ما خلق اللَّه من الجبال و الطير كانت تسبّح مع داود بالغداة و العشىّ. «وَ كُنَّا فاعِلِينَ» انّما قال ذلك لانّه ممّا لا يدخل تحت قدرة البشر، قال محمد بن على: جعل اللَّه الجبال تسلية للمحزونين و انسا للمكروبين الا تراه يقول: «وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ». قال و الانس الّذى فى الجبال هو انّها خالية عن صنع الخلائق فيها باقية على صنع الخالق لا اثر فيها المخلوق فيوحش، و الآثار التي فيها آثار الصنع الحقيقى من غير تبديل و لا تحويل.

«وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ» المراد باللبوس هاهنا الدرع، لانّها تلبس، و هو فى اللغة اسم لكلّ ما يلبس و يستعمل فى الاسلحة كلّها درعا كان او سيفا او رمحا، و هو بمعنى الملبوس، كالحلوب بمعنى المحلوب و الركوب بمعنى المركوب. قال قتادة: اوّل من صنع الدّرع داود و انّها كانت من قبل صفائح فهو اوّل من سردها و حلّقها فجمعت الخفّة و التحصين.

سبب زره‏گرى داود آن بودى كه داود پيغامبر بود و پادشاه، و او را عمال و متصرفان و گماشتگان بودند در اطراف و نواحى خويش، و پيوسته متفكروار بشب طواف كردى و تعرّف احوال عمال و گماشتگان خويش كردى تا بر چه سيرت زندگانى ميكنند و با رعيت عدل مى‏كنند يا جور، و نيز هر كسى را پرسيدى، داود چه مردى است و بر خلق خداى پادشاهى چون ميراند؟ شبى از شبها جبرئيل او را پيش آمد بصورت بشر، داود از وى پرسيد كه داود چه مردى است؟ و چون شناسى او را؟

جبرئيل گفت نيك مردى است و پسنديده سيرتى دارد لكن در وى خصلتى است كه اگر آن خصلت در وى نبودى به بودى، گفت چيست آن خصلت؟ گفت: يأكل من بيت المال المسلمين. از بيت المال مسلمانان ميخورد، داود از آنجا بازگشت و بمحراب خويش باز شد و دعا و تضرع كرد و از اللَّه تعالى حرفت خواست و كسب كردن تا از كسب دست خويش خورد، ربّ العزّه دعاء وى اجابت كرد و او را زره گرى در آموخت.

فذلك قوله: «وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ»، جاى ديگر گفت: «وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ» معنى آنست كه آهن او را مسخر و نرم كرديم، تا چنان كه خواست بى آلت و عدّت آهنگران بدست خويش در آن تصرف ميكرد، و از آن زره ميساخت. روزى لقمان حكيم پيش وى نشسته بود و او زره ميكرد لقمان نمى‏دانست كه آن چيست كه پيش از داود كس زره نكرده بود و كس نديده، لقمان صبر همى كرد و نمى‏دانست و نمى‏پرسيد تا داود از آن فارغ گشت، برخاست و در پوشيد و گفت: نعم القميص هذا للرجل المحارب. فعلم لقمان ما يراد به، فقال الصّمت حكم و قليل فاعله.

«لِتُحْصِنَكُمْ» بنون قراءت ابو بكر است از عاصم، اضافت فعل با حق است جلّ جلاله يعنى و علّمناه لنحصنكم اى لنحرزكم و نحفظكم به عند ملاقاة اعدائكم من القتل.

و گفته‏اند من اينجا بمعنى فى است، يعنى لندفع السلاح عنكم فى حالة الحرب. ابن عامر و حفص، «لتحصنكم» بتاء خوانند و باين قراءت فعل لبوس راست و التأنيث لاجل المعنى لانّ اللبوس، الدّرع، و الدرع مؤنثة. و روا باشد كه فعل صنعة را بود، اى لتحصنكم الصنعة. باقى قرّاء و روح از يعقوب، «ليحصنكم» بياء خوانند و فعل باين قراءت خدا را بود، اى علّمه اللَّه ليحصنكم. و روا بود كه فعل لبوس را بود، و اللبوس فعول بمعنى مفعول اراد الملبوس، اى ليحصنكم الملبوس، فذكر الفعل على اللفظ. و روا بود كه فعل داود را بود لانّ الهاء فى قوله: «عَلَّمْناهُ» راجعة اليه. اى علّمناه داود صنعة لبوس ليحصنكم بمصنوعه «مِنْ بَأْسِكُمْ». و روا بود كه فعل تعليم را بود. اى علّمناه ليحصنكم التعليم. «فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ» نعمى بطاعة الرسول و هذا نوع من انواع الامر، معناه اشكروا، كقوله: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» اى انتهوا. و كقوله: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» اى اسلموا. و فى الحديث. هل انتم تاركو لى اصحابى. اى اتركوا لى اذاهم.

«وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ» يعنى و سخّرنا لسليمان الرّيح، الرّيح هواء متحرّك و هو جسم لطيف يمتنع بلطفه من القبض عليه و يظهر المحسّ بحركته، يذّكر و يؤنث. «عاصفة» نصب على الحال و العصف شدّة حركة الريح يقال، عصفت الريح فهى عاصفة و عاصف اذا اشتدت، «تَجْرِي بِأَمْرِهِ» اى بامر سليمان. «إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها» يعنى الشام، و ذلك انّها قد كانت تجرى لسليمان و اصحابه حيث شاء سليمان ثمّ تعود الى منزله بالشام. وهب منبه گفت: سليمان بن داود پيغامبرى غازى بود پيوسته در غزات بودى تا شهرها بگشاد و ملوك عالم را همه در تحت قهر خويش آورد و ملك وى بهمه جهان برسيد. مقاتل گفت شياطين از بهر وى بساطى ساخته بودند يك فرسنگ طول آن و يك فرسنگ عرض آن، زر و ابريشم درهم بافته و تختى زرين ساخته در ميان بساط، و گرد بر گرد آن تخت سه هزار كرسى زرين و سيمين نهاده. سليمان بر آن تخت نشستى و انبياء بر آن كرسيهاى زرين و علما بر كرسيهاى سيمين و از پس ايشان عامه مردم و از پس عامه مردم جن و شياطين صفها بر كشيده و مرغان در هوا جمع آمده و پر در پر كشيده چنان كه آفتاب بر سليمان و اصحاب وى نتافتى. ابن زيد گفت: سليمان را مركبى بود از چوب ساخته و آن مركب را هزار ركن بود و در هر ركنى هزار خانه، جن و انس در آن خانه‏ها نشسته و عدّت و آلت حرب در آن نهاده وزير هر ركنى هزار شيطان بداشته تا آن مركب بر مى‏داشتند، سليمان چون خواستى كه بر نشيند با دعا صف را فرمودى تا آن مركب و آن بساط و مملكت وى بر دارد و بر هوا برد، چون بر هوار است بيستادى باد رخا را فرمودى تا در روش آرد بامداد يك ماهه راه برفتى و شبانگاه يك ماهه، چنان كه در قرآنست: «غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ».

وهب منبه گفت ما را خبر كردند كه در نواحى دجله در منزلى از منزلها نبشته‏اى يافتند كه كسى از اصحاب سليمان نبشته بود، اما من الجن و اما من الانس. يا جنى نوشته بود يا انسى: نحن نزّلناه و ما بنيناه و مبنيا وجدناه غدونا من اصطخر فقلناه و نحن رائحون منه فبائتون بالشام ان شاء اللَّه. معنى آنست كه ما درين منزل فرو آمديم و بنا نكرديم و خود بنا ساخته ديديم بامداد از اصطخر برفته و درين منزل قيلوله كرده و بر عزم آنيم كه شبانگاه از اينجا برويم و شب را بشام باشيم. و روى انّ سليمان سار من ارض العراق غاديا فقال بمدينة مرو و صلّى العصر بمدينة بلخ، تحمله و جنوده الريح و تظلّهم الطير، ثم سار من مدينة بلخ متخللا بلاد الترك ثم جازهم الى ارض الصين يغدو على مسيرة شهر و يروح على مثل ذلك، ثم عطف يمنة عن مطلع الشمس على ساحل البحر حتى اتى ارض القندهار و خرج منها الى مكران و كرمان ثم جاوزها حتى ارض فارس فنزلها ايّاما و غدا منها بعسكر ثم راح الى الشام و كان مستقره بمدينة تدمر و كان امر الشياطين قبل شخوصه من الشام الى العراق فبنوها له بالصفاح و العمد و الرّخام الأبيض و الاصفر.

وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمِينَ اى كنا فى الاوّل بكلّ شي‏ء عالمين، فقدّرناها و دبّرناها على ما توجبه الحكمة، و اعطينا كل نبىّ ما تقوم به الحجّة و تنقطع به المعذرة و ما هو داع الى الايمان و ابلغ فى الانقياد و الاذعان. و قيل معناه، علّمنا ان ما نعطى سليمان من تسخير الريح و غيره يدعوه الى الخضوع لربّه «وَ مِنَ الشَّياطِينِ» اى و سخّرنا من الشياطين، «مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ» يقال من للواحد و الجمع و الذكر و الانثى، يغوصون اى يدخلون تحت الماء فتخرجون له من قعر البحر الجواهر. وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ اى دون الغوص. و هو ما ذكر اللَّه تعالى «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ» الاية. «وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ» حتى لا يخرجوا من امره، و قيل حفظناهم من ان يفسدوا ما عملوا. و فى القصة انّ سليمان كان اذا بعث شيطانا مع الانسان ليعمل له عملا قال له اذا فرغ من عمله، اشغله بعمل آخر لئلّا يفسد ما عمل و كان من عادة الشياطين انّهم اذا فرغوا من عمل و لم يشغلوا بعمل آخر حربوا ما عملوا و افسدوه.

«وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ» ايوب بن آموص بن تارخ بن روم بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم و كانت امّه من ولد لوط بن هاران و زوجته رحمة بنت افرائيم بن يوسف بن يعقوب. وهب بن منبه گفت: ايوب پادشاه بود و پيغامبر در نواحى شام، و او را ملك و مال فراوان بود از هر صنفى و از هر جنسى ازين ضياع و عقار نهمار و ازين چهارپايان چرندگان و باركيران و ازين غلامان و خدمتكاران، و فرزندان داشت ازين جوانان و نورسيدگان و با اين همه مال و نعمت مردى بود پارسا و متورع و نيكو سيرت درويش‏نواز، مهمان‏دار. با درويشان نشستى و غريبان را نواختى نعمت اللَّه تعالى تعالى را شكر كردى و بر درگاه حق جل جلاله بر طاعت و عبادت مواظبت نمودى. ابليس مهجور وى را در ميان كام و نعمت دنيا بر صفت و سيرت پاكان و پارسايان مى‏ديد، بر وى حسد برد خواست كه او را در غرّت و غفلت كشد چنان كه دنيا داران و مترفان باشند بر وى دست نمى‏يافت و كار از پيش نميشد، و ابليس را آن گه بر آسمان راه بود و او را برفع عيسى از چهارم آسمان باز داشتند و ببعث مصطفى (ص) از آن سه ديگر باز داشتند.

اكنون از همه آسمانها محجوبست هم او و هم لشكر و حشم او، إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ. اما بروزگار ايوب محجوب نبود و در آسمانها از فريشتگان ثا و مدح ايوب مى‏شنيد، و فريشتگان از جبرئيل شنيده بودند و جبرئيل از حق جل جلاله شنيده بود. ابليس آن گه حسد برد بر ايوب گفت بار خدايا اگر مرا بر مال او مسلط كنى او را بغفلت و كفران در كشم، فرمان آمد از جبار كاينات: انطلق فقد سلّطك على ماله.

رو كه ترا بر مال وى مسلط كردم، ابليس بيامد و آن مرده شياطين ديوان ستنبه را بر انگيخت تا آن مال وى را جمله نيست كردند و بتلف بردند و بعضى را بسوختند و بعضى را بصيحه بكشتند و بعضى را بباد بر دادند و نيست كردند چون خبر بايوب رسيد گفت هو الّذى اعطى و هو الذى اخذ الحمد للَّه حين اعطانى و حين نزع منّى، عريانا خرجت من بطن امّى و عريانا اعود فى التراب، و عريانا احشر الى اللَّه عز و جل. ابليس نوميد و خاسر بازگشت و بآسمان باز شد گفت: بار خدايا ايوب چنان داند كه او را بفرزندان و بنفس خويش برخوردارى است و تو مال بوى باز دهى از آن بفتنه نيفتاد، اگر مرا بر فرزندان وى مسلط كنى او را بفتنه مضله افكنم، گفت: رو كه ترا بر فرزندان وى مسلط كردم، هفت پسر داشت و هفت دختر جمع شده در قصر خويش، ابليس و حشم وى آمدند و آن قصر بسر ايشان فرو آوردند و همه را هلاك كردند ايوب چون خبر هلاك فرزندان بوى رسيد طاقتش برسيد و صبر از وى برميد زار بگريست و قبضه‏اى خاك بر سر ريخت، پس همان ساعت پشيمانى بوى در آمد توبه كرد و عذر خواست و اللَّه تعالى او را عفو كرد، ابليس نوميد از وى بازگشت و گفت بار خدايا اگر مرا بر تن وى مسلط كنى او را از راه صواب بگردانم تا نعمت ترا جحود آرد، گفت: رو كه ترا بر تن وى مسلط كردم مگر بر دل كه محل معرفت و فكر است و بر زبان كه محل تسبيح و ذكرست، ابليس بيامد و او را در نماز يافت بادى در بينى وى دميد كه بهمه تن او برسيد و قرحه‏ها و بثرها در اندام وى پديد آمد حكه و خارش بر وى افتاد همى خاريد و مى خراشيد تا همه تن وى مجروح گشت و خونابه و صديد از وى روان شد، پس خورنده در وى افتاد و بوى ناخوش از وى دميدن گرفت مردم از وى نفرت گرفتند و او را از شهر بيرون بردند و در كناسه‏اى بيفكندند. سه كس بوى ايمان آورده بودند نام ايشان يفن و يلدد و صافر، اين سه كس چون او را بر آن صفت ديدند در وى بتهمت افتادند بشخص از وى برگشتند، اما بر دين وى مى‏بودند و با وى هيچكس بنماند مگر رحمه عيال وى. و درين بلا هژده سال بماند، و گفته‏اند هفت سال و گفته‏اند سه سال و گفته‏اند هفت سال و هفت ماه و هفت روز. و گفته‏اند آن سه مرد از اصحاب وى كه از وى برگشتند كهل بودند و ايوب را تعيير كردند گفتند: تب الى اللَّه سبحانه من الذنب الّذى عوقبت به. يكى ديگر با ايشان بود جوانى حديث السن، بايوب ايمان آورده و او را تصديق كرده، آن كهول را ملامت كرد بان تعيير كه كردند، گفت: حرمت ايوب را نداشتيد و راستى و صواب در سخن بگذاشتيد، و راى صائب از دست بداديد بآن تغيير كه كرديد نه بوقت خويش و نه بجاى خويش، نميدانيد كه ايوب پيغامبر خدايست، گزيده و صفوت و پسنديده خداى تعالى است، هرگز كارى بخلاف فرمان نكرده و از جاده دين قدم بيرون ننهاده بيش از آن نيست كه بلائى عظيم روى بوى نهاده و اين بلا عيب دين وى نيست، و نشان سخط اللَّه نيست. پيغامبران و صدّيقان و شهيدان كه بودند و رفتند بى بلا نبوده‏اند، و آن از اللَّه تعالى كرامتى دانسته‏اند و خيرت در آن ديده‏اند چون انبياء و اولياء را دليل سخط و هوان نبوده، ايوب را هم دليل سخط اللَّه تعالى تعالى نباشد. سزاى شما چنان بودى كه اگر اين صاحب بلانه ايوب پيغامبر صاحب منزلت بودى كه برادرى از برادران مسلمان بودى صحبت شما يافته، واجب كردى درين حال زبان ملامت و تعيير فرو بستن و در بلاء وى حزين و اندوهگن بودن و بهمه حال موافقت وى نمودن و تسكين و تسليت وى دادن. و اين مجازات در حضرت ايوب ميرفت، ايوب گفت كلمات حكمت كه بر زبان بنده مؤمن رود نه از بسيارى تجربت رود يا از روى شباب و شيبت بلكه رب العزه اقبال كند بر دل وى بنعت رأفت و رحمت و در دل وى افكند نور هدايت و تخم حكمت، آن گه بر زبان افتد و از آن عبارت كند، ايوب آن جوان نورسيده را بستود و بپسنديد آن گه روى بآن سه مرد كهل نهاد و ايشان را عتابى بليغ كرد، آن گه روى ازيشان بگردانيد و در اللَّه زاريد و از درد دل خويش بحق ناليد همچون شيفته‏اى سرگشته و والهى درمانده بزبان تضرع و حسرت گفت: ربّ لاىّ شى‏ء خلقتنى ليتنى اذ كرهتنى لم تخلقنى يا ليتنى كنت حيضة القتنى امّى يا ليتنى عرفت الذنب الّذى اذنبت و العمل الّذى عملت فصرفت وجهك الكريم عنّى لو كنت امتنى فالحقنى بآبائى، فالموت كان اجمل بى الم اكن للغريب دارا و للمسلمين قرارا و لليتيم وليا و للارملة قيّما. الهى انا عبد ذليل ان احسنت فالمنّ لك و ان اسأت فبيدك عقوبتى جعلتنى للبلاء عرضا و للفتنة نصبا و قد وقع على بلاء لو سلّطت على جبل ضعف عن حمله فكيف يحمله ضعفى، الهى قضاؤك هو الّذى اذلنى و سلطانك هو الذى اسقمنى و انحل جسمى و لو انّ ربى نزع الهيبة التي فى صدرى و اطلق لسانى حتى اتكلّم بملى فمى ثم كان ينبغى للعبد أن يحاج عن نفسه لرجوت ان يعافينى عند ذلك و لكنّه القانى و تعالى عنّى فهو يرانى و لا اراه و يسمعنى و لا اسمعه لا نظر الىّ فرحمنى و لا رثى منّى و لا ادنانى، فادلى بعذرى و اتكلّم ببرائى و اخاصم عن نفسى. فلمّا قال ذلك ايوب و اصحابه عنده، اظله غمام حتى ظن اصحابه انّه عذاب، ثمّ نودى منه يا ايّوب انّ اللَّه تعالى يقول ها انا قد دنوت منك قريبا قم فادلّ بعذرك و تكلم ببرائك و خاصم عن نفسك و اشدد ازارك و قم مقام جبار يخاصم جبارا ان استطعت فانّه لا ينبغى ان يخاصمنى الّا جبار مثلى و لا ينبغى ان يخاصمنى الا من يجعل الزيار فى فم الاسد و السحال فى فم العنقاء و اللجام فى فم التنّين و يكيل مكيالا من النور و يزن مثقالا من الريح و يصرّ صرّة من الشمس و يرد امس لقد منتك نفسك، يا ايّوب امرا ما تبلغ بمثل قوّتك و لو كنت اذ منتك ذلك، و دعتك اليه تذكرت اىّ مرام رامت لك اردت ان تخاصمنى بغيّك ام اردت ان تحاجنى بخطابك ام اردت آن تكابرنى بضعفك، اين انت منّى يوم خلقت الارض فوضعتها على اساسها، هل كنت معى تمدّ باطرافها؟ هل علمت باىّ مقدار قدرتها؟ ام على اىّ شي‏ء وضعت اكنافها؟ أ بطاعتك حمل الارض الماء؟ ام بحكمتك كانت الارض للماء غطاء؟ اين انت معى يوم رفعت السماء سقفا فى الهواء لا تعلق بسبب من فوقها، و لا يقلها دعم من تحتها هل تبلغ من حكمتك ان تجرى نورها او تسير نجومها او يختلف بامرك ليلها و نهارها؟ اين انت منّى يوم صببت الماء على التراب و نصبت شوامخ الجبال هل تدرى على اىّ شي‏ء ارسيتها؟ ام باىّ مثقال وزنتها؟ ام هل لك من ذراع تطيق حملها؟ ام هل تدرى من اين الماء الذى انزلت؟ ام هل تدرى من اىّ شى‏ء أنشئ السحاب؟ ام هل تدرى من اين خزانة الثلج؟ اين خزانة الريح؟ اين جبال البرد؟

اين خزانة الليل بالنّهار و خزانة النهار باللّيل؟ و باىّ لغة تتكلم الاشجار؟ من جعل العقول فى اجواف الرجال و من شق الاسماع و الأبصار؟ و من ذلت الملائكة لملكه، و فهر الجبّارين بجبروته، و قسم الارزاق بحكمته. فقال ايوب صغر شأنى و كلّ لسانى و عقلى ورائى و ضعفت قوّتى عن هذا الامر تعرض علىّ يا الهى قد علمت ان كلّ الّذى ذكرت صنع يديك و تدبير حكمتك و اعظم من هذا ما شئت، علمت لا يعجزك شي‏ء و لا تخفى عليك خافية، اذ لقتنى البلايا، الهى فتكلمت و لم املك فليت الارض انشقت لى فذهبت فيها و لم اتكلّم بشي‏ء يسخط ربى و ليتنى متّ بغمّى فى اشد بلائى قبل ذلك انّما تكلمت لتعذرنى و سكت حين سكت لترحمنى كلمة زلت منى فلن اعود و قد وضعت يدى على فمى و عضضت على لسانى و الصقت بالتراب خدّى، اعوذ بك اليوم منك و استجيرك من جهد البلاء فاجرنى و استغيث بك من عقابك فاغثنى و استعين بك فاعنّى. و اتوكل عليك فاكفنى، و اعتصم بك فاعصمنى، و استغفرك فاغفر لى، فلن اعود لشي‏ء تكرهه منّى. فقال اللَّه تعالى و تقدس نفذ فيك علمى و سبقت رحمتى غضبى اذ خطئت فقد غفرت لك و رددت عليك اهلك و مالك و مثلهم معهم لتكون لمن خلفك آية و تكون عبرة لاهل البلاء و عز الصابرين، فاركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب فيه شفاؤك و قرب عن اصحابك قربانا و استغفر لهم فانّهم قد عصونى فيك فركض برجله فانفجرت له عين فدخل فيها فاغتسل فاذهب اللَّه كل ما كان به من البلاء.

قوله: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»، حسن گفت: ايوب هفت سال و اند ماه در آن كناسه گرفتار گشته و خورنده در وى افتاده و مردم از وى بگريخته مگر زن وى رحمه كه با وى مى‏بود و گاه گاه طعام بوى مى‏آورد و ايوب در آن بلاء يك لحظه از ذكر اللَّه تعالى باز نماند پيوسته در ذكر و تسبيح بودى و در آن بلا صبر همى كرد و ابليس از وى در ماند و حيلت وى برسيد، بانگى و زعقه از وى رها شد كه هر هر جا لشكر وى بود در اقطار عالم همه بشنيدند و بنزديك وى آمدند او را غمگين و دلتنگ يافتند گفتند مهتر ما را چه رسيد كه چنين غمناك و دلتنگ است؟ ابليس گفت درماندم در كار ايوب و صبر كردن وى بر بلا و هر چه دانستم از تلبيس و تدليس و فنون حيل و وساوس جمله بكار داشتم و پيش وى بردم و هيچ بر وى ظفر نيافتم. گفتند آن چه دام بود از دامهاى مكر كه بر راه آدم نهادى تا او را از بهشت بيرون كردى؟ گفت زن وى را حوا واسطه ساختم تا مكر خود در وى براندم، گفتند اينجا تدبير همانست مكرى بساز با زن وى كه او زن خود را فرمان برد، و از راه بيفتد، ابليس بصورت مردى پير فرا پيش رحمه شد گفت: يا امة اللَّه شوهرت كجاست؟ گفت آنكه در آن مزبله افكنده و خورندگان در وى افتاده، گفت آن ايوبست آن جوان زيبا تن نيكو روى و فرزندان داشت بدان جوانى و زيبايى و مال فراوان و نعمت تمام اكنون از آن هيچ نمانده است و همه نيست گشته نپندارم كه هرگز بآن باز رسيد مگر ايوب يك گوسفند بنام من قربان كند تا من او را بحال صحت باز آرم و آن جوانى و زيبايى وى باز بينى، رحمه بگريست و جزع كرد آن گه بيامد و بانك بر ايوب زد گفت يا ايوب حتى متى يعذبك ربّك اين المال؟ اين الولد؟ اين الصديق؟ اين لونك الحسن؟ اين جسمك الحسن؟ اذبح هذه السخلة و استرح. ايوب كه اين سخن از وى بشنيد دانست كه ابليس وى را فريفته است و باد در وى دميده. گفت اى زن مال و فرزند كه تو بآن مى‏گويى و بنا يافت آن تحسر ميخورى آن بما كه داده بود؟ گفت: اللَّه تعالى، گفت چند سال ما را در آن برخوردارى بود؟ گفت هشتاد سال، گفت اكنون چند است كه ما در بلاييم؟ گفت هفت سال، گفت ويلك ما انصفت الّا صبرت فى البلاء ثمانين سنة كما كنّا فى الرّخاء ثمانين سنة و اللَّه لئن شفانى اللَّه لاجلدنك مائة جلدة امرتنى ان اذبح لغير اللَّه. ايوب از سر دلتنگى و ضجر سوگند ياد كرد كه اگر شفا يابم ترا صد تازيانه بزنم بآن كه مرا مى‏فرمايى تا قربان كنم بغير نام اللَّه. رو بيرون شو از نزديك من كه من ازين طعام و شراب كه تو آرى نخورم و ترا نه بينم. رحمه را از نزديك خويش بيرون كرد و تنها بماند بى‏طعام و بى‏شراب و بى‏يار و بى‏مونس، طاقتش برسيد روى بر خاك نهاد گفت: «رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»، فرمان آمد از جبّار عالم آن ساعت كه‏ يا ايوب ارفع رأسك و اركض برجلك‏، سر بردار اى ايوب و پاى بزمين زن. ايوب پاى بر زمين زد چشمه‏اى آب پديد آمد غسلى بر آورد آن درد و اذى پاك از وى فرو ريخت بحال تندرستى و جوانى و زيبايى خويش باز شد، يك بار ديگر پاى بر زمين زد چشمه‏اى ديگر پيدا شد شربتى خورد از آن و در باطن وى هيچ درد و رنج نماند، برخاست و بر آن بالايى نشست و حلّه‏اى زيبا پوشانيدند او را، آن ساعت رحمه آنجا كه بود در دل وى افتاد كه كار آن مسكين بيمار گويى بچه رسيد، تنها و عاجز است در آن كناسه، و دانم كه هيچكس وى را طعامى و شرابى نبرد بروم و او را باز بينم نبايد كه از گرسنگى بميرد يا دد بيابانى او را هلاك كند، برخاست و بيامد و او را در آن موضع نديد ازين گوشه بدان گوشه طواف ميكرد و او را ميجست و ميگريست، و ايوب او را ميديد كه جست و جوى ميكرد، و رحمه او را جوانى زيبا ديد حلّه‏اى نيكو پوشيده شرمش ميآمد كه فرا نزديك وى شود، آخر ايوب او را بخود خواند گفت ما تريدين يا امة اللَّه؟