قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۲ سورة الحجّ مدنيّة

کشف الاسرار و عدة الابرار — ابوالفضل رشیدالدین میبدی

۲۲- سورة الحجّ- مدنيّة

۱ النوبة الاولى

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند بخشاينده مهربان.

«يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ» اى مردمان بپرهيزيد از عذاب خداوند خويش، «إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ» (۱) بدرستى كه جنبش رستاخيز چيزى بزرگست.

«يَوْمَ تَرَوْنَها» آن روز كه زلزله بينيد، «تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ» باز ماند هر شير دهنده‏اى از آن فرزند كه شير ميداد، «وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها» و بنهد هر بارورى آنچه دارد از بار خويش، «وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى‏»و مردمان را در ديدار چشم مستان بينى، «وَ ما هُمْ بِسُكارى‏» و ايشان مستان نيستند، «وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ» (۲) لكن عذاب خداى كه مى‏بينند سختست.

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ» و از مردمان كس است كه مى پيكار كند در خداى تعالى بى‏دانش، «وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ» (۳) و بر پى ميرود هر ديوى را شوخ پليد.

«كُتِبَ عَلَيْهِ» كه بر آن ديو نوشته‏اند، «أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ» كه هر كه باو گويد او آن كس را بى راه كند، «وَ يَهْدِيهِ إِلى‏ عَذابِ السَّعِيرِ» (۴) و راه نمايد او را بعذاب آتش.

«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ» اى مردمان اگر در گمانيد از انگيخت پس مرگ، «فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ» پس ما بيافريديم شما را از خاك، «ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» پس از نطفه، «ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ» پس از خون بسته، «ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ» پس از پاره‏اى گوشت، «مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ» تمام آفريده يا نه تمام آفريده، «لِنُبَيِّنَ لَكُمْ» تا پيدا كنيم شما را، «وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ» و مى‏آرامانيم در رحمها «ما نَشاءُ» آنكه خواهيم، «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» تا هنگامى كه نامزد كرده، «ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» آن گه بيرون مى‏آريم شما را خرد خرد، «لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ» تا آن گه كه بزورمندى خويش رسيد، «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى» و از شما كس است كه او را مى‏ميرانند بجوانى، «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى‏ أَرْذَلِ الْعُمُرِ» و از شما كس است كه او را پس باز مى‏برند تا بتر عمر، «لِكَيْلا يَعْلَمَ» آن را تا مگر چيزى بنداند، «مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً» پس آن كه دانسته است بجوانى، «وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً» و زمين را بينى مرده و فرو شده، «فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ» چون آب بران فرستاديم، «اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ» زنده گشت و بجنبيد و بخنديد، «وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» (۵) و بر رويانيد از هر صنفى نيكو.

«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» بودن آن و اين بآنست كه اللَّه تعالى خداى بسزاست، «وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى‏» و اوست كه مردگان را زنده كند، «وَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ» (۶) و اوست كه بر همه چيزها تواناست.

«وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها» و رستاخيز روز آمدنى است گمان نيست‏ در آن، «وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ» (۷) و اللَّه تعالى بر خواهد انگيخت هر كه در گورها.

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ» و از مردمان كس است كه پيكار ميكند در خداى تعالى، «بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً» بى دانشى و بى‏بيانى، «وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ» (۸) و بى‏نامه روشن.

«ثانِيَ عِطْفِهِ» سر بگردن باز نهاده بيكسو بيرون شود خويشتن در ميكشد، «لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» تا گم شود از راه خداى تعالى، «لَهُ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ» او راست در اين جهان خوارى، «وَ نُذِيقُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَ الْحَرِيقِ» (۹) و بچشانيم او را رستاخيز عذاب آتش.

«ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ» و گويند او را اين ترا بآنست كه دستهاى تو ترا پيش فرا فرستاد، «وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» (۱۰) و اللَّه تعالى ستمكار نيست رهيگان را.

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ» و از مردمان كس است كه خداى تعالى را مى‏پرستد بر گوشه‏اى، «فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ» اگر باو رسد نيكى، «اطْمَأَنَّ بِهِ» بآن نيكى در دين آرام گيرد، «وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ» و اگر باو رسد آزمونى، «انْقَلَبَ عَلى‏ وَجْهِهِ» بر روى خويش باز گردد، «خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ» زيان‏كار دو جهان «ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ (۱۱)» آنست زيان‏كارى آشكارا.

«يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ» ميخواند و مى‏پرستد جز از خداى تعالى، «ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ» چيزى كه او را زيان نكند اگر نپرستد و اگر بپرستد سود نكند، «ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ» (۱۲) آنست گمراهى دور.

«يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ» مى‏پرستد چيزى كه گزند او نزديكتر از سود او، «لَبِئْسَ الْمَوْلى‏» بد خداوندى كاو بت است، «وَ لَبِئْسَ الْعَشِيرُ» (۱۳) و بد همسازى.

«إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» اللَّه تعالى در آرد ايشان را كه بگرويدند و نيكيها كردند، «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» در بهشتهايى كه مى‏رود زير آن جويها، «إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ» (۱۴) اللَّه تعالى آن كند كه خود خواهد.

«مَنْ كانَ يَظُنُّ» هر كه چنان پندارد، « «أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللَّهُ» كه اللَّه تعالى پيغامبر خويش را يارى نخواهد داد، «فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» درين جهان و در آن جهان، «فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ» تا فرو كشد رسنى از كاز «ثُمَّ لْيَقْطَعْ» پس تا بگسلد آن را «فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغِيظُ» (۱۵) پس تا بنگرد كه آن ساز كه او ساخت و كوشش كه كوشيد هيچ مى‏ببرد غيظ او.

«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ» و چنان فرو فرستاديم، «آياتٍ بَيِّناتٍ» سخنهاى درست پاك روشن، «وَ أَنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ» (۱۶) و اللَّه تعالى راه مينمايد او را كه خواهد.

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا» ايشان كه بگرويدند، «وَ الَّذِينَ هادُوا» و ايشان كه جهود شدند، «وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى‏ وَ الْمَجُوسَ» و صابيان و ترسايان و گبران، «وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا» و ايشان كه بت را انباز گرفتند، «إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» اللَّه برگزارد كار و حكم كند ميان ايشان روز رستاخيز، «إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ» (۱۷) اللَّه تعالى بر هر چيزى گواه است بآن دانا و از آن آگاه.

النوبة الثانية

اين سوره بعدد كوفيان هفتاد و هشت آيتست، و بعدد بصريان هفتاد و پنج آيت، و هزار و دويست و نود و يك كلمت و پنج هزار و هفتاد حرف. جمله بمكه فرو آمد مگر سه آيت كه در مدنيّات شمرند، «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ» الى قوله «إِلى‏ صِراطِ الْحَمِيدِ»، بعضى مفسّران گفتند سوره همه مدنى است مگر چهار آيت: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ» الى آخر اربع آيات. و قيل كلّها مكّيّة الّا اربع آيات: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ» الى آخر الآيتين، و قوله تعالى: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» الى آخر الآيتين. و در اين سوره سه آيت منسوخ است بآيت سيف، اوّل: «قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّما أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ»، ديگر «وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ» اين هر دو آيت منسوخ است بآيت سيف، سوّم «وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ» نسخها اللَّه تعالى بقوله: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ». و عن‏ ابىّ بن كعب قال قال رسول اللَّه (ص): «من قرأ سورة الحجّ اعطى من الاجر كحجّة حجّها و عمرة اعتمرها بعدد من حجّ و اعتمر فيما مضى و فيما بقى.

قوله: «يا أَيُّهَا النَّاسُ» خطاب لاهل مكّة، «اتَّقُوا رَبَّكُمْ» اطيعوه و احذروا عقابه «إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ» الزلزلة و الزلزال شدة الحركة و شدّة الاضطراب و ليس يريد به اضطراب السّاعة و انّما يريد به اضطراب الارض بما فيها من الجبال و اضيف الى السّاعة لانّها من اشراطها. مفسّران اينجا دو قول گفته‏اند كه: اين زلزله كى خواهد بود، قومى گفتند اين زلزله از اشراط ساعتست در دنيا خواهد بود در آخر الزمان بوقت قرب قيامت بنفخه اولى كه آن را نفخه فزع گويند، گفتند فريشته‏اى از آسمان ندا كند كه: يا ايّها النّاس اتى امر اللَّه. آواز وى بجمله اهل زمين رسد همه در فزع افتند فزعى عظيم كه از آن هيبت و فزع همه زنان حامله بار فرو نهند و ناخورده شراب بسان مستان افتان خيزان شوند، زمين را و كوه‏ها را بشدت و عنف بجنبانند و از پس اين زلزله و فزع آفتاب از مغرب بر آيد، و بقول سدّى و حسن: اين زلزله روز قيامت خواهد بود وقت خاست رستاخيز. و قال ابن عباس: هى الزلزلة الّتى تكون معها السّاعة و هى رجعة الارض لخروج من فيها.

«يَوْمَ تَرَوْنَها» يعنى الزلزلة، و قيل السّاعة، «تَذْهَلُ» يعنى تغفل، و الذهول الغفلة، و قيل الذهول السّلو، ذهلت عن كذا اذا سلوت عنه. «كُلُّ مُرْضِعَةٍ» اى كلّ امرأة معها ولد ترضعه، يقال امرأة مرضع بلاهاء اذا اريد به الصّفة مثل حائض و حامل، فاذا ارادوا الفعل فى الحال ادخلوا الهاء. «وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها» اى تسقط ولدها من هول ذلك اليوم. قال الحسن: تذهل المرضعة عن ولدها بغير فطام، و تضع الحامل ما فى بطنها لغير تمام. اين دليل قول ايشانست كه گفتند اين زلزله در دنياست پيش از رستاخيز، زيرا كه حبل و وضع حمل و رضاع بعد از بعث نباشد، و بقول ايشان كه گفتند زلزله در قيامتست سياق اين سخن بر تعظيم كار رستاخيز است و شدت هول و سعوبت آن نه بر تحقيق حمل و رضاع، هذا كقول القائل:اصابنا امر يشيب فيه الوليد، يريد شدّته و صعوبته. «وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى‏ وَ ما هُمْ بِسُكارى‏»

قرأ حمزة و الكسائى «سكرى و ما هم بسكرى» بفتح السين من غير الف فيهما، و قرأ الباقون «سكارى و ما هم بسكارى» بضمّ السين و بالالف فيهما، و هما لغتان كلاهما جمع سكران، و المعنى اذا نظرت اليهم تحسبهم سكارى من زوال عقلهم و ليسوا كذلك فى الحقيقة و لكن هول القيامة صيّرهم كذلك. عمران حصين و ابو سعيد خدرى گفتند: اين دو آيت از اول سوره در غزات بنى المصطلق فرو آمد در ميانه شب، جمع ياران در روش بودند كه رسول خداى ندا كرد همه را باز خواند، ياران همه راحلها سوى وى راندند و گرد وى در آمدند رسول (ص) اين هر دو آيت بر ايشان خواند ياران بسيار بگريستند و زارى كردند آن گه جايى كه فرو آمدند از دلتنگى و رنجورى زينها از چهارپايان باز نگرفتند و خيمه‏ها نزدند و ديگها نپختند هم چنان اندوهگين و متفكّر نشسته گريان و سوزان، رسول خدا ياران را گفت: «أ تدرون اى يوم ذلك؟» هيچ دانيد كه آن روز چه روزست؟ گفتند اللَّه و رسوله اعلم، اللَّه تعالى داناتر دانايى است بآن روز و پس رسول وى، رسول گفت آن روز ربّ العزّه آدم را گويد برخيز و از فرزندان خود نصيب آتش بيرون كن، گويد بار خدايا چند بيرون كنم؟ گويد از هزار نهصد و نود و نه بيرون كن و يكى را بگذار كه سزاى بهشتست، آن سخن بر ياران صعب آمد و در زاريدن و گريستن بيفزودند و گفتند: فمن ينجو يا رسول اللَّه؟ پس از ما خود كه رهد و كه اميد دارد كه نجات يابد؟ رسول خدا گفت: «ابشروا و سدّدوا و قاربوا».

بشارت پذيريد راست باشيد و ساكن گرديد و اين اندوه و گريستن فراوان فراهم گيريد و بدانيد كه آن نهصد و نود و نه از يأجوج و مأجوج باشند و از شما يكى، شما كه ياران منيد و امّت من بقيامت مسلمانان و مؤمنان در ميان كفار، و يأجوج و مأجوج فردا در قيامت همچون يكتا موى سياه باشند در گاو سپيد يا همچون يكتا موى سپيد در گاو سياه. آن گه گفت من چنان اميدوارم كه امّت من ثلث اهل بهشت باشند، ياران همه از شادى تكبير گفتند و خداى تعالى را سپاسدارى كردند، رسول خدا بر آن بيفزود و گفت: چنان دانم كه شما اعنى امّت من نيمه اهل بهشت باشيد، ياران هم چنان ثناء خداى تعالى گفتند و شادى نمودند، رسول بر آن بيفزود گفت چنان دانم كه دو سيك اهل بهشت شما باشيد، آن گه گفت اهل بهشت صد و بيست صف باشند، هشتاد صف از ايشان امّت منند، ثم‏

قال صلّى اللَّه عليه و سلّم: «و يدخل من امّتى الجنّة سبعون الفا بغير حساب». فقال عمر سبعون الفا؟ قال نعم و مع كل واحد سبعون الفا، فقام عكاشة بن محصن فقال يا رسول اللَّه ادع اللَّه ان يجعلنى منهم، فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلّم انت منهم، فقال رجل من الانصار فقال ادع اللَّه ان يجعلنى منهم، فقال رسول اللَّه سبقك بها عكاشة.

و عن عائشة قالت نام النبىّ (ص) فى حجرتى فقطرت دموعى على خدّه، فاستيقظ فقال ما يبكيك؟ فقلت ذكرت القيامة و هو لها فهل تذكرون اهاليكم يا رسول اللَّه؟ فقال يا عائشة ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد الّا نفسه: عند الميزان حتّى يعلم أ يخف ميزانه ام يثقل، و عند الصحف حتّى يعلم ما فى صحيفته، و عند الصراط حتّى يجاوزه.

قوله: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ» اين آيت در شأن النضر بن الحارث فرو آمد، مردى كافر دل بود سخت خصومت، ملائكه را بنات اللَّه گفت، و قرآن را اساطير الاوّلين گفت، و بعث و نشور را منكر بود و مجادلت وى در اللَّه تعالى آن بود كه بجهل و كفر خويش ميگفت، اللَّه تعالى قادر نيست بر زنده گردانيدن مرده پس از آن كه خاك گشت و ذلك فى قوله تعالى: «مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ»، و با رسول خداى باين معنى خصومت ميگرفت، ربّ العزّه گفت: «وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ».

اى يتّبع فى جداله ذلك كلّ شيطان مريد، متمرد عات خبيث. يقال فى الغاية مريد و هو الّذى لا يبقى من الشرّ شيئا الّا اتاه لا يتحاشى عنه، و قيل للحدث امرد لانّه لا شعر عليه و ارض مرداء لا نبات عليها.

«كُتِبَ عَلَيْهِ» اى على الشّيطان. «أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ» اى قضى على الشّيطان انّه يضلّ اتباعه و يدعوهم الى النّار. كرّر «انّ» و هذا ممّا يستحسن فى العربيّة ان نقول انّ فلانا انّه فصيح. قال الشاعر:

انّ الخليفة انّ اللَّه سر بلهسربال ملك به يزجى الخواتيم.

«وَ يَهْدِيهِ إِلى‏ عَذابِ السَّعِيرِ» اى يدعوه الى النّار بما يزيّن له من الباطل. ثمّ الزم الحجّة منكرى البعث فقال: «يا أَيُّهَا النَّاسُ» يعنى ايّها الشاكّون فى البعث، «إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ» اى فى شكّ فى قدرة اللَّه على البعث، و فى شكّ من صدق محمّد، «فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ» اى فانظروا فى ابتداء خلقناكم، «فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ» يعنى آدم، «مِنْ تُرابٍ» ثمّ ذريته، «مِنْ نُطْفَةٍ» النطف الصبّ، و النطفة المصبوب، و قيل هى الماء القليل، قيل و هى الماء الصافى و جمعها نطف. «ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ» و هى الدّم العبيط الجامد و جمعها علق، «ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ» و هى لحمة قليلة قدر ما يمضغ، و ذلك انّ النطفة تصير دما غليظا ثم تصير لحما، «مُخَلَّقَةٍ» يعنى مخلوقة و التّشديد لتكرار الفعل من السمع و البصر، و الاكف و الفم و غير ذلك. قال ابن عباس و قتادة: مخلّقة اى تامّة الخلق و الاعضاء، «وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ» غير تامّة يعنى ناقصة الخلق و الاعضاء، و قال مجاهد: مصوّرة و غير مصوّرة، يعنى السّقط و ذلك انّ اللَّه اذا اراد ان يخلق الحياة فى الولد اظهر فيه خطوطا، ثم يصير كلّ خط عضوا، و قيل المخلّقة، الولد الّذى تأتى به المرأة لوقت، و غير المخلّقة السّقط يسقط قبل وقته روى عن علقمة عن عبد اللَّه بن مسعود قال: انّ النطفة اذا استقرّت فى الرّحم اخذها ملك بكفه فقال اىّ ربّ مخلّقة او غير مخلّقة، فان قال غير مخلّقه قذفها الرّحمن دما و لم يكن نسمة، و ان قال مخلّقة قال الملك أ ذكر ام انثى؟ أ شقي ام سعيد؟ ما الاجل و ما العمل؟ و ما الرّزق؟ و باىّ ارض يموت؟ فيقال له اذهب الى امّ الكتاب فانّك تجد فيها كلّ ذلك، فيذهب فيجد فى الكتاب فينسخها فلا يزال معه حتّى يأتى على آخر صفته.

و قال رسول اللَّه (ص): «انّ خلق احدكم يجمع فى بطن امّة اربعين يوما، ثمّ يكون علقة مثل ذلك، ثمّ يكون مضغة مثل ذلك، ثم يبعث اللَّه اليه ملكا باربع كلمات، فيكتب عمله و اجله و رزقه و شقىّ او سعيد، ثمّ ينفخ فيه الرّوح.

و قوله: «لِنُبَيِّنَ لَكُمْ» اللّام متعلقة بترتيب الخلق كانّه قال: فقلناكم فى ابتداء الخلق من حال الى حال مع قدرتنا على انشائكم دفعة واحدة، لنبيّن لكم قدرتنا على ما نشاء. معنى آنست كه شما را در بد و آفرينش بگردانيدم در اطوار خلقيّت ازين حال بدان حال و ازين طور بدان طور، روزگارى نطفه و روزگارى علقه و روزگارى مضغه و بر ما آسان بود و قدرت بود كه ما شما را بيك دفعه آفريديمى لكن خواستيم كه با شما نمائيم كمال قدرت خويش بر آنچه خواهيم چنان كه خواهيم آفرينيم و قدرت آن داريم، و قيل «لِنُبَيِّنَ لَكُمْ» يعنى لنظهر لكم قدرتنا على اعادة الخلق، بيافريديم شما را تا بآفرينش اوّل دليل گيريد بر آفرينش ثانى، با شما مى‏نماييم كه هم چنان كه بر آفرينش اوّل قادريم بر اعادت و بعث قادريم، و قيل معناه، لنبيّن لكم ما تأتون و ما تدرون و ما تحتاجون اليه فى العبادة، شما را بيافريديم تا نيك و بد خود بدانيد و آنچه شما را در پرستش اللَّه تعالى بكار آيد بشناسيد و در يابيد. «وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ» اين ما، خواهى بمعنى من گويى خواهى بمعنى مدّت، اگر بمعنى من گويى، معنى آنست كه ما آن كس كه خواهيم از فرزندان در رحمها ميداريم و آرام ميدهيم چنان كه رحم او را نيفكند و سقط نبود، «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» تا بوقت خويش تمام خلق و تمام مدت بيرون آيد، و اگر گوئيم «ما»، اسم مدّت است معنى آنست كه ما چندان كه خواهيم فرزند را در رحم ميداريم، خواهيم چهار سال كه اكثر مدت الحمل است، خواهيم شش ماه كه اقلّ المدّت است، خواهيم نه ماه كه غالب عادت باروران است، «ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» يعنى اطفالا، يدلّ عليه ذكر الجماعة، و الطفل يقع على الجمع كقوله: «أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا»، و قيل معناه نخرج كلّ واحد منكم من بطن امّه طفلا، و قيل انّه مشبّه بالمصدر مثل عدل و زور، و طفلا نصب على الحال، يعنى نخرجكم من بطون امّهاتكم فى حال طفوليّتكم. «ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ» هاهنا فعل مضمر تقديره، ثمّ نربّيكم لتبلغوا اشدّكم، الاشدّ جمع الشدّة مثل نعمة و انعم، و هو من البلوغ الى الاربعين سمّى الاشد لانّها حالة اجتماع الشدّة و القوّة، و كمال العقل و التجارب. «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى» عند بلوغ الاشدّ او قبله او بعده، «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى‏ أَرْذَلِ الْعُمُرِ» اى الهرم و الخرف و هو اهونه و اخسّه عند اهله، لانّه يصير كلا عليهم و افاد قوله: «يُرَدُّ» الرجوع الى حالة كان عليها قبل، و هى الضعف زمن الطفولية و قلّة الفهم، «لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً» لا يستفيد علما و ينسى ما كان عالما به، و قيل لا يعقل بعد ما عقل شيئا، و قيل لا يعمل بعد عمله شيئا، و المعنى رددناه الى حالة الاولى فى حياته ليعلم قدرتنا على ردّه بعد موته، ثمّ بيّن دلالة اخرى للبعث و لنفى الريب، فقال: «وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً» اى يابسة ميتة لا نبات فيها، يقال همدت النّار اذا صارت رمادا لم تبق فيها حرارة، و قيل هامدة اى دارسة. «فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ» اى المطر، «اهْتَزَّتْ» تحرّكت لاخراج النبات منها، «وَ رَبَتْ» زادت و انتفخت و نمت، قال الحسن: فيه تقديم و تأخير، اى ربت و اهتزّت، «وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» اى من كل صنف و لون حسن رائق يبهج به، و المعنى حياة الارض بنباتها بعد موتها بهمودها دالّة على قدرتنا على احياء الموتى منها.

«ذلِكَ» اى ذلك الّذى تقدّم ذكره من اختلاف احوال خلق الانسان و احياء الارض، «بِأَنَّ اللَّهَ» اى بسبب انّ اللَّه، «هُوَ الْحَقُّ» الثّابت الدّائم الموجود، و قيل فعل اللَّه ذلك لانّه هو الحق المستحق لكمال الصفات، «وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى‏» كما احيى الارض، «وَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ» ذو قدرة تامّة، «وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها» لفظه نفى و معناه نهى، اى لا ترتابوا فيها، «وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ» فقد قام الدّليل على ذلك، و فى خبر لقيط بن عامر بن المنتفق فى امر البعث. قال: فقلت يا رسول اللَّه كيف يجمعنا بعد ما تمزّقنا الرّياح و البلى و السباع؟ قال انبئك بمثل ذلك فى الّ اللَّه الارض اشرقت عليها مدرة بالية، فقلت انى تحيى ابدا ثم ارسل ربك عليها السّماء فلن تلبث عليها الّا اياما حتى اشرقت عليها فاذا هى شربة واحدة و لعمر إلهك لهو اقدر على ان يجمعكم من الماء على ان يجمع نبات الارض فتخرجون من الاصواء و من القبور و من مصارعكم، فتنظرون اليه ساعة و تنظر اليكم، قال قلت يا رسول اللَّه و كيف و نحن مل‏ء الارض و هو واحد ينظر الينا و تنظر اليه؟ قال انبئك بمثل ذلك فى الّ اللَّه الشمس و القمر آية منه صغيرة فترونهما ساعة واحدة و يريانكم لا تضامون فى رؤيتهما، قلت يا رسول اللَّه فما يفعل بنا اذا لقيناه؟ قال تعرضون عليه بادية صفاحكم لا تخفى عليه منكم خافية فيأخذ ربّك بيده غرفة من الماء فينضح به قبلكم فلعمر إلهك ما يخطئ به وجه احد منكم قطرة، فامّا المسلم فيدع وجهه مثال الريطة البيضاء و امّا الكافر فيخطمه بمثل المخطم الاسود.

قوله: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ» اى فى صفاته فيصفه بغير ما هو له، نزلت فى النضر بن الحارث، و قيل فى ابى جهل، و قيل فى المشركين. «بِغَيْرِ عِلْمٍ» اى حجّة و برهان عقل، «وَ لا هُدىً» اى سنّة متّبعه، «وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ» واضح مبين انزل من عند اللَّه، علمى كه حاصل آيد بنده را ازين سه وجه حاصل آيد: با از كتابى منزل يا از سنّتى متّبع يا از برهان عقل، چون اين سه هيچ نباشد جز جهل محض نبود، ربّ العالمين بو جهل را و نضر حارث را و مشتركان را مى‏گويد: كه بجهل محض در خداى تعالى سخن مى‏گويند و با رسول خصومت مى‏گيرند.

«ثانِيَ عِطْفِهِ» متكبروار سر بيرون گردن وانهاده و پيچ در خود داده هم چنان كه جايى ديگر گفت: «وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِ آياتُنا وَلَّى مُسْتَكْبِراً» و در حق منافقان گفت لووا رؤسهم. «ثانِيَ عِطْفِهِ» النّصب فى الياء للحال، يقال ثنى فلان عطفه، و ثنى خدّه و نأى بجانبه. اين همه بر يك نسق است و بر يك معنى و جمله كسى را گويند كه خويشتن را بزرگ دارد و بچشم استخفاف بمردم نگرد و از راستى بر گردد و حق نپذيرد و عطف الرّجل ناحية من منكبه الى كعبه و هو الجانب، فى قوله: «وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ» و يقال للرّداء، عطاف لانّ الرّجل يلبسه فى جانبيه، و منه‏ قوله صلّى اللَّه عليه و سلّم: «سبحان الّذى تعطف العزّ» اى ارتدى به كقوله لبس المجد و فى‏ الحديث: الكبرياء رد آيى و العظمة ازارى فمن نازعنى فيهما القيته فى النّار.

و فى الخبر: من نازع اللَّه رداه قصمه‏، و قال يهودى لكعب و هو كعب بن مانع بن متيح يقال له الحبر و قد يعظم فيقال الاحبار يكنّى ابا اسحاق. قال له يهودى يا باسحق ما كسوة ربّ العالمين؟ قال رداؤه العزّ و ازاره العظمة. فقال صدقت و اسلم و كسوة كل شي‏ء صفته، و فى القرآن «هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ» هذا زوج الرّجل لانّه يلابسها و تلابسه، قال الشّاعر:

اذا ما الضّجيع ثنى عطفهاثنت عليه فكانت لباسا

«لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» بفتح الياء مكّى و ابو عمرو و رويس عن يعقوب، و الوجه انّه من الضّلال و الفعل منه ضلّ يضلّ و هو لازم، و قرأ الباقون، روح عن يعقوب ليضلّ بضم الياء و الوجه انّه من اضلّ يضلّ اضلالا و هو متعدى ضلّ و اللام متعلقة بالجدال اى يجادل ليضلّ الناس من طاعة اللَّه كما قال: «وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ».

«لَهُ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ» يعنى القتل ببدر، قتل النبيّ (ص) النضر بن الحارث صبرا امر به فضربت عنقه، و لم يقتل هذه القتلة سواه و سوى عقبة بن ابى معيط، و قيل له فى الدّنيا خزى يعنى الجزية و الهوان، فقد قال عزّ و جلّ و للَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين يعنى عزّ الاسلام. «وَ نُذِيقُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَ الْحَرِيقِ» اى عذاب النّار.

«ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ» القول هاهنا مضمر يعنى يقال له اذا عذّب فى النّار، هذا العذاب بما كسبت «يَداكَ» العرب، تدخل اليد فى هذا الباب كثيرا و نزل بكثرتها القرآن «وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» فيعذّبهم بغير ذنب و هو جلّ جلاله على اىّ وجه تصرّف فى عبده فحكمه عدل و هو غير ظالم، و ذكر الظلّام بلفظ المبالغة لما اقترن بالعبيد و هو اسم الجمع.

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ»، ابن عباس گفت: اين آيت در شأن قومى آمد از اعراب بنى اسد بن خزيمة. بيابان نشين بودند برخاستند با اهل و عيال و هجرت كردند بمدينه چون ايشان را نعمت و راحت و صحّت تن و افزونى مال پيش آمد گفتند: هذا دين حسن و قد اصبنا فيه خيرا. نيكو دينى كه دين اسلام است كه ما بخير و نعمت رسيديم، باز چون ايشان را بيمارى و رنج و درويشى رسيد، شيطان ايشان را بر كفر و ردّت داشت گفتند: بئس الدّين هذا. بد دينى كه اين دين است كه ما درين دين ببدى افتاديم، و نزلت هذا الاية. ابو سعيد خدرى گفت: مردى جهود مسلمان شد و بعد از اسلام بينايى وى برفت و مال و فرزند وى هيچ نماند دين اسلام بشوم داشت گفت: اقلنى يا محمّد، مرا اقالت كن. رسول خداى (ص) گفت اين اقالت كه تو ميخواهى در اسلام نيست، جهود گفت من درين دين هيچ خير نمى‏بينم، بينايى و مال و فرزند همه برفت، رسول (ص) گفت: «يا يهودى انّ الاسلام ليسبك الرّجال كما تسبك النّار خبث الحديد و الفضّة و الذهب»، اسلام مردان را بگدازد و اخلاص برد چنان كه آتش آهن و سيم و زر و اخلاص بر دو خبث از آن بيرون كند، ربّ العالمين در شأن وى اين آيت فرستاد. «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ» اى على شكّ، و اصله من حرف الشي‏ء و هو طرفه، نحو حرف الجبل و الحائط الّذى القائم عليه غير مستقرّ، فقيل للشاكّ فى الدّين انّه يعبد اللَّه على حرف لانّه على طرف و جانب من الدّين غير متوغّل و لا متمكّن كالقائم على حرف الجبل فانّه مضطرب غير مستقرّ. قال الحسن: هو المنافق يعبد اللَّه على حرف، يعنى بلسانه دون قلبه، و المؤمن يعبد اللَّه على حرفين، بلسانه و قلبه.

«فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ»، صحّة فى جسمه وسعة فى معيشته، «اطْمَأَنَّ بِهِ» رضى و سكن اليه، «وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ» بلاء فى جسده و ضيق فى معيشته، «انْقَلَبَ عَلى‏ وَجْهِهِ» اى ارتدّ و رجع على عقبه الى الوجه الّذى كان عليه من الكفر. «خَسِرَ الدُّنْيا» حيث لم يعمل فيها خيرا وفاته ما كان يؤمل، «وَ الْآخِرَةَ» حيث لا ينال نعيما و يخلّد فى النّار، و قيل «خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ»، اى قتل فى الدنيا و حرم الجنّة، و قرئ خاسر الدّنيا منصوب على الحال و الآخرة جرّ معطوف على الدّنيا، «ذلِكَ» اى خسران الدّنيا و الآخرة، «هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ» الظاهر لا خسران اخسر منه.

«يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ» اى يعبد الصّنم الّذى لا نفع فيه و لا ضرّ، و قيل معناه يدعوا ما لا يضرّ ترك عبادته و لا ينفعه عبادته و طاعته. «ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ» اى ذلك الفعل هو العدول عن الصّواب.

«يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ» اى لمن ضرّ دعائه و عبادته اقرب من نفعه لانّه يوجب القتل فى الدّنيا و النّار فى الآخرة. فان قيل لم قال: «لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ» و لا نفع فى عبادة الصّنم اصلا؟ قيل هذا على عادة العرب فانّهم يقولون فما لا يكون اصلا بعيد.

كقوله: «ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ» اى لا رجع اصلا. فلمّا كان نفع الصّنم بعيدا على معنى انّه لا نفع فيه اصلا، قيل ضرّه اقرب لانّه كائن، و امّا اللّام فهى لام قسم و من فى موضع النصب، تأويله. يدعوا بعزّتى معبودا ضرّه اقرب من نفعه. «لَبِئْسَ الْمَوْلى‏» اى لبئس النّاصر الصّنم، «وَ لَبِئْسَ الْعَشِيرُ» الصّاحب و الخليط، و العرب تسمّى الزوج عشيرا لاجل المخالطة.

«إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ». اى سيدخل يوم القيامة من آمن به و عمل فى الدّنيا بطاعته، «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» اى بساتين تجرى من تحت قصورها و اشجارها الانهار. «إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ». يدخل من شاء الجنّة و يدخل من شاء النّار. «مَنْ كانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللَّهُ»، الهاء راجعة الى الرّسول، «فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ» اى بحبل، «إِلَى السَّماءِ» اى سقف البيت و السبب الحبل، و السّماء هاهنا سقف البيت، و كلّ ما علاك من شي‏ء فهو سماء، و قوله: «لْيَقْطَعْ» اى ليختنق، تقول العرب قطع فلان اذا اختنق، و قيل «ثُمَّ لْيَقْطَعْ» اى ليتعلّق بعنقه بالحبل و ليثقله بها حتى ينقطع، «فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغِيظُ»، ما، بمعنى المصدر اى هل يذهبنّ كيده و حيلته غيظ، و المعنى من كان يظنّ ان لن ينصر اللَّه نبيّه فى الدّنيا بالغلبة و الحجّة و الظفر و الغنيمة، و فى الآخرة بالحجّة و الشفاعة و الثواب فليشدد حبالا فى سقف بيته و ليختنق به حتّى يموت. اين آيت در شأن قومى از غطفان و بنى اسد فرو آمد، رسول خداى ايشان را بر اسلام دعوت كرد ايشان سروا زدند گفتند ميان ما و جهودان عهد و پيمان و سوگند است و ما ترسيم كه محمّد را نصرت نباشد و دين وى قوّت نگيرد و آن گه آن عهد و پيمان ما با جهودان منقطع گردد از آن باز مانيم و باين نرسيم، ربّ العالمين اين آيت بجواب ايشان فرستاد گفت: هر كه مى‏پندارد كه اللَّه تعالى پيغامبر خويش را نصرت نخواهد داد و در دنيا و آخرت دين وى بالا نخواهد گرفت بگوى رسنى از بالا در آويز و خبه كن و پس بنگر تا آن كيد و حيلت غيظ تو با رسول و با اسلام هيچ بخواهد برد يا نه، اين چنانست كه بعادت مردم گويند: من لم يحبّ هذا فليختنق، و من لم يرض هذا فرأسه و الجدار، هر كه اين نپسندد و نخواهد گو سر بر ديوار مى‏زن يا خويشتن را ميكش. خلاصه معنى آنست كه هر كه گويد و پندارد كه اللَّه تعالى رسول خود را نصرت نخواهد داد و اين از آن گويد كه او را خشم مى‏آيد از آن نصرت دادن، گوى بخشم خود مى‏مير كه آن نصرت خواهد بود هم در دنيا و هم در آخرت. مجاهد گفت: نصر اينجا بمعنى رزق است، يقال ارض منصورة اى ممطورة، و تقول العرب من نصرنى نصره اللَّه، اى من اعطانى اعطاه اللَّه، و باين قول «أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ» اين هاء با «من» شود و معنى آنست كه هر كه پندارد كه اللَّه تعالى او را روزى نخواهد داد بگوى خبه كن و خويشتن را بكش و پس بنگر تا اين فعل ترس از تو بخواهد برد يا نه، و سبب هم آن بود كه قوم غطفان مى‏گفتند ما را از حلف يهود مال و نعمت و روزى فراوان ميرسد و اگر آن عهد و پيمان بشكنيم از آن نعمت و روزى درمانيم، اين آيت جواب ايشانست. قرأ ابو عمرو ورش عن نافع، و ابن عامر و رويس عن يعقوب «ثم ليقطع ثم ليقضوا»، بكسر اللّام. و الباقون باسكانها و زاد ابن عامر «و ليوفوا و ليطوفوا» بكسر اللّام فيهما و ذلك لانّ الاصل فى لامات الامر الكسر بدلالة انّك اذا ابتدأتها كسرتها، كقوله: «ليستأذنكم لينفق ذو سعة»، و انّما كسرت للفرق بينها و بين لام التّأكيد فى نحو قوله: «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ».

و امّا الاسكان فى الجميع فلطلب الخفة استثقالا لتوالى الحركات.

قوله: «وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ» اى كما بينّا ابتداء الخلق و المعاد انزلناه، «آياتٍ بَيِّناتٍ» واضحات، يريد جميع القرآن، و قيل كما بينّا قدرتنا على الخلق عقلا انزلنا فى القرآن آيات واضحات بصحّة ذلك، «وَ أَنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ» اى و لانّ اللَّه يهدى الى النبوّة من يريد على ما يوجبه الحكمة لا من تريدون، نظيره قوله: «وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ»، و قيل يهدى من يريد، اى يوفّق للصّواب من يريد هدايته.

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا»، هم المؤمنون من امّة محمّد (ص)، «وَ الَّذِينَ هادُوا» هم اليهود، «وَ الصَّابِئِينَ»، هم من اليهود، و قيل هم عبدة النجوم، و قرأ نافع الصابين بلا همز و قرأ الباقون الصابئين بالهمز، «وَ النَّصارى‏» هم الّذين تنصروا، «وَ الْمَجُوسَ» هم عبدة النّيران، و امّا البها فريدية الّذين يعبدون الشّمس و لا يعبدون النّار فهم زنادقة. الحقوا بالمجوس قوم يدعون ابراهيم، «وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا» هم عبدة الاصنام، قال قتادة: الاديان خمسة، اربعة للشيطان و واحد للرّحمن. «إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ» اى بين الّذين آمنوا و بين هؤلاء، «يَوْمَ الْقِيامَةِ»، و الفصل ان يدخل المؤمنين الجنّة و يدخل الآخرين النّار، كقول اهل النّار بعد ان يدخلوها، انّ اللَّه قد حكم بين العباد. «إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ» عالم به حافظ له لا يخفى عليه شي‏ء و خبر انّ الاوّل انّ الثانى كما تقول انّ زيدا انّ اباه قائم، و كقول الشاعر:

انّ الخليفة انّ اللَّه سر بلهسربال ملك به يزجى الخواتيم

النوبة الثالثة

قوله: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»، استنارت الارواح بذكر الحبيب و انشقت الاكباد بشوق الحبيب، فلا راحة للحبيب بدون الحبيب، و لا سكون للحبيب الى غير الحبيب، حتى يصل الى الحبيب:

ركبت بحار الحبّ جهلا بقدرها و تلك بحار ليس يطفوا غريقها
فسرت على ريح تدلّ عليكمو لاح قليلا ثم غاب طريقها
اليكم بكم ارجوا النجاة و لا ارىلنفسى دليلا غيركم فيسوقها

نام خداوند كريم مهربان، پناه درويشان و ذخيره مفلسان، همراه باز پس ماندگان و قرّة العين محبّان، سور دل دوستان، و سرور نزديكان. خداوندى كه آئين بهشت در آئين دوستى او كجا پديد آيد، نعيم دو گيتى در تجلى لطف او چه نمايد، كريمى كه ناپاكى ناپاكان او را ضجر نكند، جوادى كه الحاح سائلان او راه بستوه نياورد، مهربانى كه ببد كرد رهى بخشيده وانستاند، آمرزگارى كه بجرم امروزينه از عفو ديگينه واپس نيايد نيك عهدى كه ببد عهدى بنده از گفته پشيمان نشود، لطيفى كه ناشايسته بفضل خود شايسته كند، كريمى كه رهى را از جنايت مى‏شويد و پاك بيرون آرد، قرينى كه دوستان را پيش از خاطر ايشان ببر حاضر آيد، عظيم پادشاهى، نيك خداوندى، مهر پيوندى، معيوب پسندى، راحت نمايى، دل گشايى، سرّ آرايى، مهر افزايى. آن عزيزى در مناجات خويش گويد: الهى سمع العابدون عظمتك فخشعوا، و سمع الجبابرة سلطانك فخضعوا، و سمع المذنبون رحمتك فطمعوا، خداوندا عابدان وصف بزرگوارى تو شنودند گردنها بسته كردند، سلطانان وصف‏ علاء تو شنيدند از بيم قهر تو گردن نهادند، عاصيان صفت رحمت تو شنيدند اميدها دربستند.

دست مايه بندگانت گنج خانه فضل تست كيسه اميد از آن دوزد همى اميدوار

«يا أَيُّهَا النَّاسُ»، نداء علامتست، «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»، نداء كرامت. نداء علامت عامه مردم راست، نداء كرامت اهل خصوص را. نداء علامت تخويف است و تحذير، نداء كرامت تشريف است و تبشير. آن گه گفت: «اتَّقُوا رَبَّكُمْ» دو كلمتست يكى قهر، و يكى لطف. «اتَّقُوا» قهر است كه مى‏راند بعدل خويش، «رَبَّكُمْ» لطفست كه مى‏نمايد بفضل خويش. بنده را ميان قهر و لطف مى‏دارد تا در خوف و رجا زندگى ميكند، چون در خوف باشد بفعل خود مينگرد و ميزارد، چون در رجا بود بلطف اللَّه تعالى مينگرد و مينازد، چون بخود نگرد همه سوز و نياز شود، چون بحق نگرد همه راز و ناز شود.

پير طريقت گفت: الهى گاهى بخود نگرم گويم از من زارتر كيست؟ گاهى بتو نگرم گويم از من بزرگوارتر كيست؟ بنده چون بفعل خود نگرد بزبان تحقير از كوفتگى و شكستگى گويد:

پر آب دو ديده و پر آتش جگرمپر باد دو دستم و پر از خاك سرم.

چون بلطف الهى و فضل ربّانى نگرد بزبان شادى و نعمت آزادى گويد:

چه كند عرش كه او غاشيه من نكشدچون بدل غاشيه حكم و قضاء تو كشم‏
بوى جان آيدم از لب چو حديث تو كنم شاخ عزّ رويدم از دل چو بلاء تو كشم.

«إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ»، زلزله رستاخيز و سياست قيامت آن را چه شرح و چه نشان توان داد كه ربّ العزّه گفت. «شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ» چيزى عظيم است، روزى و چه روزى، كارى، و چه كارى، روز بازارى، و چه روز بازارى، سرا پرده عزت بصحراء قدرت زده، بساط عظمت گسترده، ترازوى عدل آويخته، صراط راستى باز كشيده، زبانهاى فصيح همه گنگ و لال گشته، عذرها همه باطل كرده كه: هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ‏، بسا پرده‏ها كه آن روز دريده گردد، بسا نسبها كه بريده شود، بسا سپيد رويان كه سياه روى شوند، بسا پارسايان كه رسوا گردند، بسا كلاه دولت كه در خاك مذلّت افكنند، و منشور سلاطين كه آن را توقيع عزل بر كشند، كه: «وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ». بسا پدران كه در قعر دوزخ فرياد ميكشند و فرزندان در مرغزار بهشت ميخرامند، لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً. از سياست آن روز آدم در پيش آيد كه بار خدايا آدم را بگذار و با فرزندان تو دانى كه چه كنى، نوح نوحه ميكند كه بار خدايا بر ضعف و درماندگى من رحمت كن، ابراهيم خليل و موسى كليم و عيسى روح اللَّه هر يكى بخود درمانده و بزبان افتقار در حالت انكسار همى گويند: نفسى نفسى، باز سيّد اوّلين و آخرين چراغ آسمان و زمين گزيده و پسنديده ربّ العالمين محمّد (ص) در آن صحراء قيامت بر آيد هم چنان كه ماه دو هفته، عالم همه روشن شود و فكل گلشن گردد چون سيّد جمال و كمال خود بنمايد و تلألؤ نور رخسار وى با عالم قيامت افتد، اهل ايمان را سعادت و امان پديد آيد، چنان كه ماه اندر فلك بستارگان گذر همى كند، آن مهتر عالم آن روز بمؤمنان گذر همى كند، و برخسار ايشان نظر همى كند، و اهل ايمان را بشفاعت همى دارد، «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏».

«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ» الايه، تركيب جسد آدمى در آفرينش اوّل حجتى روشن است بر منكران بعث، ميگويد.. من آن خداوندم كه جسدى و هيكلى بدين زيبايى، قد و قامتى و صورتى بدين نيكويى بيافريدم از آن نطفه مهين در آن قرار مكين، جاى ديگر گفت: «أَ لَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ فَجَعَلْناهُ فِي قَرارٍ مَكِينٍ»؟ جسدى كه هر چه مخلوقاتست و محدثات در عالم علوى و در عالم سفلى نمودگار آن درين جسد يابى اگر تأمل كنى چنان كه در آسمان هفت فلك مرتب ساخته، درين جسد هفت عضو مركب كرده از آب و خاك آن گه از گوشت و پوست و رگ و پى و استخوان، و چنان كه فلك بخشيده بر دوازده برج، در اين بنيت ساخته دوازده ثقبه بر مثال دوازده برج، دو چشم و دو گوش و دو بينى و دو پستان و دو راه معروف و دهن و ناف، و چنان كه فريشتگان را روش است در اطباق سماوات، همچنين قواى نفس را روش است در اين تركيب آدمى، و چنان كه برجها در آسمان لختى جنوبى‏اند و لختى شمالى، اين ثقبه‏ها در جسد لختى سوى يمينند و لختى سوى شمال، و چنان كه بر فلك آسمان هفت كوكبست كه آن را سيارات گويند و بر زعم قومى نحوست و سعادت در نواصى ايشان بسته، همچنين در جسد تو هفت قوّت است كه صلاح جسد در آن بسته، قوّت باصره و قوّت سامعه و قوّت ذائقه و شامّه و لامسه و ناطقه و عاقله، و اصل اين شاخها در دل است و اليه الاشارة

يقوله صلّى اللَّه عليه و سلّم: «انّ فى جسد ابن آدم لمضغة اذا صلحت صلح لها سائر الجسد»

الحديث.. اين خود اعتبار جسد است بعالم علوى، امّا اعتبار جسد بعالم سفلى آنست كه جسد همچون زمينست، عظام همچون جبال، مخ چون معادن، جوف چون دريا، امعاء و عروق چون جداول، گوشت چون خاك، موى چون نبات، روى چون عامر، پشت چون غامر، پيش روى چون مشرق، پس پشت چون مغرب، يمين چون جنوب، يسار چون شمال، نفس چون باد، سخن چون رعد، اصوات چون صواعق، خنده چون نور، غم و اندوه چون ظلمت، گريه چون باران، ايّام صبى چون ايّام ربيع، ايّام شباب چون ايام صيف، ايّام كهولت چون ايام خريف، ايام شيخوخت چون ايام شتاء، در جمله هميدان كه هيچ حيوان و نبات و صامت و ناطق نيست كه نه خاصيت او درين نقطه خاكى بازيابى ازينجا گفته‏اند بزرگان دين كه: همه چيز در آدمى بازيابى و آدمى را در هيچ چيز باز نيابى، اين جسد بدين صفت كه شنيدى بر مثال تختى است شاهى برو نشسته كه او را دل گويند، او را با اين خاك كثيف قرابتى نه و همچون زندانى او را با وحشت زندان آرام و قرار نه، شب و روز در انديشه آن كه تا ازين زندان كى خلاص يابد، و بعالم لطف «ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ» كى بار شود، همچون مرغى در قفص پيوسته سر از دريچه نفس فراز مى‏كند كه:

كى باشد كاين قفص بپردازمدر باغ الهى آشيان سازم.

«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى‏» الاية. اين اختلاف احوال خلق كه نمود. بآن نمود كه وى براستى خداست و خدايى را سزاست، و بقدر خود بجاست موجودى كه فنا را بدو راه نه، موصوفى كه صفات او را بعقل دريافت نه، خلق را آفريد چنان كه خواست، و برگزيد آن را كه خواست، در آفريدن از شركت مقدس، درگزيدن از تهمت منزّه. در وجود آورد بتقاضاء قدرت، بداشت بتقاضاء رحمت، با عدم برد بتقاضاء غيرت، حشر كرد بتقاضاء حكمت، خلقكم لاظهار القدرة ثمّ رزقكم لاظهار الكرم ثمّ يميتكم لاظهار الجبروت، ثم يحييكم للثواب و العقاب. آدمى اوّل نطفه‏اى بود، بقدرت خود علقه گردانيد، بمشيّت خود مضغه ساخت، بارادت خود عظام پديد آورد، بجود خود كسوت لحم در عظام پوشانيد، حكمت درين آن بود كه تا آراسته و پرداخته در صدف رحم نگاه داشته، او را بر پدر و مادر جلوه كند، همچنين فرداى قيامت آراسته و پيراسته در صدف خاك نگاه داشته لؤلؤ وار بيرون آرد و بر فريشتگان و پيغامبران جلوه كند، اينست كه ربّ العالمين گفت. «وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ».

۲ النوبة الاولى

قوله تعالى: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ» نمى‏دانى كه خداى را سجود ميكند و فرمان مى‏برد. «مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» هر كه در آسمان و هر كه در زمين، «وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ» و خورشيد و ماه و ستارگان، «وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ» و كوه‏ها و درختان و جنبندگان، «وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ» و فراوانى از مردمان، «وَ كَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ» و فراوانست باز از مردمان كه برايشان حكم رفته كه ايشان اهل عذابند: «وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ» و هر كه اللَّه تعالى او را خوار كرد، «فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ» او را نوازنده‏اى نيست «إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ» (۱۸) كه اللَّه تعالى آن كند كه خود خواهد.

«هذانِ خَصْمانِ» اين دو گروه جنگ‏كنان، «اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ» كه با هم بر آويختند در خدايى خداوند خويش، «فَالَّذِينَ كَفَرُوا» امّا ايشان كه كافر شدند، «قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ» جامه‏ها بريده‏اند ايشان را از آتش. «يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ» (۱۹) مى‏ريزند از زبر سرهاى ايشان فرو آب گرم.

«يُصْهَرُ بِهِ ما فِي بُطُونِهِمْ» مى‏گدازند بآن حميم آنچه در شكمهاى ايشان، «وَ الْجُلُودُ» (۲۰) و مى‏گدازند بآن پوستهاى ايشان.

«لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ» (۲۱) و ايشانراست مقمعها از آهن.

«كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ» هر گه كه خواهند كه بيرون آيند از آن از غمى، «أُعِيدُوا فِيها» فرو گذارند ايشان را در آن، «وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ» (۲۲) و ايشان را مى‏گويند بچشيد عذاب آتش.

«إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» در آرد اللَّه تعالى ايشان را كه بگرويدند و نيكيها كردند، «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» در بهشتهايى كه ميرود زير درختان آن جويها، «يُحَلَّوْنَ فِيها» مى‏آرايند ايشان را در آن، «مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً» ازين دستينه‏هايى از زر و مرواريد، «وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ» (۲۳) و پوشش ايشان در آن حرير.

«وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ» راه نمودند ايشان را بآن سخن پاك، «وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمِيدِ» (۲۴) و راه نمودند ايشان را براه خداوند ستوده ستودنى.

«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا» ايشان كه كافر شدند، «وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» و بر ميگردانند از راه خداى، «وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ» و از مسجد حرام آنكه مردمان را كرديم آن را و داديم، «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ» يكسانست در آن شهرى و دشتى، مقيم و غريب، «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ» و هر كه در آن كژكارى خواهد و جويد ستمكارى، «نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ» (۲۵) بچشانيم او را عذاب سخت.

النوبة الثانية

قوله: «أَ لَمْ تَرَ» اى الم تعلم، و قيل الم تر بقلبك، «أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ» هو على العموم و سجودهم طاعة، «وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» خصوص فى المؤمنين، «وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ»، مفسران گفتند وجه اين سجود همان وجه تسبيحست كه در آن آيت گفت: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» دانيم كه سجودست بحقيقت لكن عقل را بدريافت آن راه نيست، همچنين ربّ العزّه آسمان و زمين را گفت: «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً؟ قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»، و سنگ را خشيت گفت: «وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»، و در آثار سلف است ما فى السّماء نجم و لا شمس و لا قمر الّا يقع ساجدا حين يغيب ثم لا ينصرف حتى يؤذن له فيأخذ ذات اليمين حتى يرجع الى مطلعه. مجاهد گفت: سجود جمادات تحوّل ظلال است كقوله: «يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ»، و شرح آن در موضع خويش رفت. «وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ» اين ناس مسلمانانند و معطوف است بر اوّل آيت، اى هذه الاشياء كلّها تسجد للَّه و كثير من المسلمين، اينجا سخن تمام شد پس بر استيناف گفت: «وَ كَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ» يعنى و كثير النّاس حقّ عليه العذاب بكفره و ابائه السّجود. اين معنى بر قول ايشان است كه گفتند: سجود طاعت و عبادت است.

امّا بر قول ايشان كه گفتند، سجود ظلال است، و او استيناف نيست بلكه و او عطف است و سخن پيوسته، و كثير من النّاس و كثير حقّ عليه العذاب و ان سجد ظله للَّه. «وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ» اى من يهنه بالخذلان، «فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ» بالتوفيق، «إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ» يكرم من يشاء بالايمان، و يذلّ من يشاء بالكفر. فالسّعادة و الشّقاوة بمشيّته و ارادته.

«هذانِ خَصْمانِ»، قرأ ابن كثير «هذانّ» بتشديد النّون، و قرأ الباقون بتخفيفها، «اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ» اى فى دينه و فى امره، و انّما قال خصمان لانّهما فريقان، و قال اختصموا لانّها جمعان، جمع المؤمنين و جمع الكافرين، خلاف است ميان علماء كه اين دو جمع كه‏اند؟ بخارى آورده در صحيح كه: ابو ذر غفارى سوگند ياد كرده كه اين آيت در شأن مبارزان روز بدر فرو آمد، شش كس بودند از قريش سه مسلمان: حمزة بن عبد المطّلب و علىّ بن ابى طالب و عبيدة بن الحارث بن المطّلب و سه كافر: عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و الوليد بن عتبه. محمد بن اسحاق گفت: روز بدر عتبة بن ربيعه و پسر وى وليد بن عتبه و شيبة بن ربيعه از صف مشركان بيرون آمدند و مبارزت خواستند، از صف مسلمانان سه جوان انصارى بيرون شدند عوّذ و معوذ پسران حارث بن رفاعة بن سواد و عبد اللَّه بن رواحه، ايشان گفتند: من انتم؟ شما كه باشيد؟ گفتند ما انصاريانيم فلان و فلان و فلان، ايشان گفتند: يا محمّد اخرج الينا اكفانا من قومنا. ما كفو خويش خواهيم از قوم خويش يعنى از قريش، مصطفى (ص) گفت: قم يا عبيدة بن الحارث و يا حمزة بن عبد المطّلب و يا على بن ابى طالب.

مشركان چون ايشان را ديدند گفتند اكفاء كرام شمائيد كريمان و بزرگان و همسران ما، آن گه عبيده با عتبه بر آويخت، و حمزه با شيبه و على با وليد كوشيدند تا آن گه كه مشركان هر سه كشته شدند، و در شأن ايشان آيت آمد، «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ» اى اقتلوا فى اللَّه عزّ و جلّ وحّده هؤلاء، و اشرك به هؤلاء.

و يروى عن قيس بن عبّاد انّه قال سمعت على بن ابى طالب (ع) يقول: «انا اوّل من يجثوا للخصومة بين يدى اللَّه عز و جل يوم القيامة و هذا الكلام يؤمى الى انّ اوّل قتيل يوم بدر كان عتبة الّذى قتله على بن ابى طالب ليس هذا من مجاثاة على معاوية بن ابى سفيان انّما هى مجاثاة على عتبة بن ربيعة. ابن عباس گفت: اين دو خصم يكى گروه مؤمنانند و ديگر گروه اهل كتاب و خصومت ايشان آن بود كه اهل كتاب مى‏گفتند: نحن اولى باللّه و اقدم منكم به كتابا و نبيّنا قبل نبيّكم، و قال المؤمنون نحن احقّ باللّه آمنّا نبيّنا محمّد و نبيّكم و بما انزل اللَّه من كتاب و انّكم تعرفون نبيّنا و كتابنا و كفرتم به حسدا. و قيل هم المؤمنون و الكافرون اختصموا فى البعث، و قيل جعل الاديان ستّة فى قوله: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا» الاية... فجعل خمسة للنّار، و واحدا للجنّة، فقوله: «هذانِ خَصْمانِ» ينصرف اليهم فالمؤمنون خصم، و سائر الخمسة خصم اختصموا فى دين ربّهم. و قال عكرمة. هما الجنّة و النّار اختصمتا كما روى ابو هريرة قال قال رسول (ص): «تحاجّت الجنّة و النّار، فقالت النّار أوثرت بالمتكبّرين و المتجبّرين، و قالت الجنّة فما لى لا يدخلنى الا ضعفاء النّاس و سقطهم و عزّتهم، قال اللَّه للجنّة انّما انت رحمتى ارحم بك من اشاء من عبادى، و قال للنّار انّما انت عذابى اعذب بك من اشاء من عبادى و لكلّ واحدة منكما ملؤها، فامّا النّار فلا تمتلئ حتى يضع اللَّه فيها رجله فتقول قطّ قطّ فهنا لك تملئ و تزوى بعضها الى بعض و لا يظلم اللَّه من خلقه احدا و امّا الجنّة فانّ اللَّه ينشئ لها خلقا».

«فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ» اين بيان سرانجام و مآل و مرجع كافرانست، كه احد الخصمين‏اند، و معنى «قُطِّعَتْ» قدّرت و جعلت و سوّيت لهم ثياب من نار، اى النّار احاطت بهم كاحاطة الثياب المقطوعة. ميگويد هم چنان كه جامه پوشيدنى گرد مردم در آيد و همه اندام وى فرو گيرد، آتش گرد ايشان در آيد در دوزخ و ايشان را فرو گيرد. قال سعيد بن جبير: «ثِيابٌ مِنْ نارٍ» اى من نحاس مذاب، و ليس شي‏ء اشدّ حرّا منه اذا احمى و مثله قوله: «سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ» و هو النحاس، و قيل يلبسون سرابيل من حديد قد احميت بالنّار ليكون جمعا بين ثقل الحديد و حرارة النّار. «يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ» الحميم ماء الحار الّذى انتهت حرارته.

«يُصْهَرُ بِهِ» اى يذاب بالحميم الّذى يصبّ من فوق رؤسهم، «ما فِي بُطُونِهِمْ» من الشحوم و الاحشاء. «وَ الْجُلُودُ» يعنى يشوى حرّه جلودهم فيتساقط.

قال النّبي (ص): «انّ الحميم ليصبّ على رؤسهم فينفذ الجمجمة حتى يخلص الى جوفه فيسلت ما فى جوفه حتى يمرق من قدميه و هو الصهر ثمّ يعاد كما كان.

الحميم فى القرآن على وجهين: احدهما بمعنى القرابة كقوله: «وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً»، و فى الشعراء «وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ»، و فى المصابيح «كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ» اى قريب. و الوجه الثانى الحميم الماء الحارّ كقوله: «يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ»، و فى الصافات «لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ»، و فى الرحمن «يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ» اى حار قد انتهى حرّه.

قوله: «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ» اى سياط من حديد، واحدتها مقمعة، و قيل هى شبه الجرز من الحديد من قولهم: قمعت رأسه اذا ضربته ضربا عنيفا. و فى الخبر لو وضع مقمع من حديد فى الارض ثم اجتمع عليه الثقلان ما اقلّوه من الارض، و قيل فى الآية تقديم، تقديره و لهم مقامع من حديد يثقب بها رؤسهم ثم يصبّ فيها من فوق رؤسهم الحميم.

«كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ» اى كلّما حاولوا الخروج من النّار لما يلحقهم من الغمّ و الكرب الّذى يأخذ بانفاسهم. «أُعِيدُوا فِيها» اى ردّوا اليها بالمقامع. و روى انّ جهنم يجيش بمن فيها كما يجيش المرجل بما فيه، فاذا رفعتهم الى اعلى طبقة طلبوا الخروج فضربهم الزبانية بمقامع الحديد فيهوون فيها سبعين خريفا، «وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ» اى تقول لهم الملائكة ذوقوا عذاب النّار، ثم ذكر حسن حال الآخرين من الخصمين فقال: «إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» اى بساتين تجرى من تحت اشجارها و قصورها انهار العسل و الخمر و اللبن و الماء. «يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ» جمع اسورة، و اسورة جمع سوار و هو ما يلبس فى الذراع من ذهب او فضّة. «وَ لُؤْلُؤاً» قرأ اهل المدينة و عاصم هاهنا و فى سورة الملائكة «و لؤلؤا» بالنصب وافقهما يعقوب هاهنا على معنى و يحلّون لؤلؤا و لانّها مكتوبة فى المصاحف بالالف و اختلف عن عاصم فى الهمز، فقرأ ابو بكر عنه بهمزة واحدة و هى الثانية، و قرأ حفص عنه بهمزتين، و قرأ الآخرون و لؤلؤ، بالخفض فى السورتين عطفا على ذهب، اى من ذهب و من لؤلؤ. يعنى مرصّعة. قوله: «مِنْ أَساوِرَ» «مِنْ» للتبعيض «مِنْ ذَهَبٍ» للتبيين، و فى الخبر: لو انّ رجلا من اهل الجنّة اطلع فبدت اساوره لطمس ضوئه ضوء الشّمس، كما تطمس الشّمس ضوء النّجوم.

و عن ابى هريره قال: دار المؤمن فى الجنّة من لؤلؤ فيها شجر تثمر الحلل فيذهب المؤمن فيأخذ بين اصبعيه سبعين حلّة كل حلّة منظّمة بالدرّ و المرجان. «وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ» اى انّهم يلبسون فى الجنّة ثياب الأبريسم و هو الّذى حرم لبسه فى الدّنيا على الرّجال، و روى ابو سعيد الخدرى قال قال رسول اللَّه: «من لبس الحرير فى الدّنيا لم يلبسه اللَّه فى الآخرة فان دخل الجنّة لبسه اهل الجنة لم يلبسه هو».

«وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ» اى ارشدوا فى الدّنيا الى شهادة ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّدا رسول اللَّه. قال ابن زيد: الطيّب من القول لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر، و سبحان اللَّه و الحمد للَّه، نظيره «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ» و قيل طيّب من القول القرآن، و قيل هو البشارة الّتى تأتيهم من اللَّه فى الجنّة و التحيّة و السّلام من اللَّه. كقوله: «تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ». «وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمِيدِ» اى الى دين اللَّه و هو الاسلام، و قيل هو كقوله: «صراط اللَّه» سمىّ اللَّه عزّ و جلّ نفسه فى القرآن حميدا سبعة عشر موضعا، و الحميد فى اسماء تعالى من لا يتكلّم فيه الّا بالمدح، و لا يسمّى الا بالمدح، و لا ينسب اليه الّا الشّكر، و لا يوصف الّا بالمجد.

«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا»، نزلت فى كفّار قريش حين صدّوا النّبي (ص) عن المسجد الحرام يوم الحديبيّة، يصدون لفظ مستقبل عطف به على الماضى لانّ المراد من لفظ المستقبل الماضى كما قال فى موضع آخر، «الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»، قيل معناه انّ الذين كفروا فيما تقدّم «وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» فى الحال، اى و هم يصدّون يعنى يمنعون و يمتنعون عن الدّخول فى الاسلام، و يصدّون المؤمنين عن المسجد الحرام و الدّخول فيه و الطّواف بالبيت، «الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ» قبلة لصلوتهم و منسكا و متعبّدا كما قال فى موضع آخر: «وُضِعَ لِلنَّاسِ». گفته‏اند اين مسجد حرام صحرا بود و فضا از بهر طوّافان تا روزگار عمر چون مردم بسيار گشت آن را زيادت كرد و سرايى چند بخريد و اندر مسجد افزود و تنى چند نمى‏فروختند سرايهاى ايشان فرود آورد و بهاى آن بداد و مسجد را ديوارى ساخت كم از قامتى، و باز عثمان سرايى چند در افزود و مسجد را رواقها ساخت، و پس ابو جعفر المنصور زيادت كرد، و پس از آن مهدى زيادت كرد. «سواء» قرأ حفص عن عاصم، سواء بالنصب بايقاع الجعل عليه لانّ الجعل يتعدّى الى مفعولين. و قيل معناه، مستويا فيه العاكف و البادى و قرأ الآخرون سواء بالرفع على انّه خبر مبتداء تقدّم على المبتدا و التقدير، العاكف و البادى فيه سواء، فالعاكف هو المبتدا و البادى معطوف عليه، سواء هو خبر تقدّم على المبتدا، و بهذه القراءة تمّ الكلام عند قوله: «لِلنَّاسِ» ثمّ يبتدئ فتقول سواء العاكف فيه و الباد، العاكف المقيم و من كان من اهل مكّة، و البادى كان من غير اهلها، البادى من البادية فلا يسلك الى مكّة الا فى البوادى من الوجوه كلّها، يقال بدأ الرجل اذا خرج الى الصحراء، و منه قوله: «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ»، و اختلفوا فى معنى الاية فقال قوم: سواء العاكف فيه و البادى فى تعظيم حرمته و قضاء النسك فيه، و حق اللَّه الواجب عليهما فيه فليس اهل مكّة باحق به من النازع اليه، و اليه ذهب مجاهد و الحسن و جماعة، و قالوا المراد منه نفس المسجد الحرام لا الحرم كلّه، و معنى التسوية هو التسوية فى تعظيم الكعبة و فى فضل الصّلاة فى المسجد الحرام و الطواف بالبيت، و قال آخرون: المراد منه جميع الحرم و معنى التسوية ان المقيم، و البادى سواء فى النزول به ليس احدهما احقّ بالمنزل يكون فيه من الآخر غير انّه لا يزعج احد اذا كان فيه سبق الى منزل و هو قول ابن عباس و سعيد بن جبير و قتادة و ابن زيد قالوا: ممّا سواء فى البيوت و المنازل، قال عبد الرحمن بن سابط: كان الحجّاج اذا قدموا مكّة لم يكن احد من اهل مكّة باحقّ بمنزله. و كان عمر بن الخطاب ينهى النّاس ان يغلقوا ابوابهم فى الموسم و على هذا القول لا يجوز بيع دور مكّة و اجارتها على القول الاوّل و هو اقرب الى الصّواب يجوز لانّ اللَّه قال للفقراء المهاجرين الّذين اخرجوا من ديارهم، و قال النبىّ يوم فتح مكّة: من دخل دار ابى سفيان فهو آمن‏ فنسب الدّيار اليهم نسبة ملك، و اشترى عمر دار السجن بمكّة باربعة آلاف درهم فدلّ على جواز بيعها، و هذا قول طاوس و عمرو بن دينار، و به قال الشافعى. «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ» اى فى المسجد الحرام، «بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ» قيل هاهنا ضمير. يعنى و من يردّ فيه سواء بالحاد اى ميل عن الحق. ثم فسرّ الالحاد بظلم اذ قد يكون الحاد و ميل بغير ظلم، و قيل الباء فيه زائدة كقوله: «تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ» و المعنى من يردّ فيه إلحادا بظلم، و اختلفوا فى هذه الالحاد، فقال مجاهد و قتادة: هو الشّرك و عبادة غير اللَّه، و قيل هو كلّ شي‏ء كان منهيا عنه من قول او فعل حتّى شتم الخادم. و قال عطاء: هو دخول الحرم غير محرم او ارتكاب شي‏ء من محظورات الحرم من قتل صيد او قطع شجرة، و قال ابن عباس: هو ان تقتل فيه من لا يقتلك او تظلم من لا يظلمك و قال حبيب بن ابى ثابت: هو احتكار الطّعام بمكّة. روى انّ ابن عمر جاء يطلب رجلا بمكّة فى منزله، فقالوا ذهب الى السّوق يشترى طعاما، قال ابن عمر لاهله يشترى او للبيع؟

قالوا لاهله و للبيع، قال ابن عمر فاذا جاء فاخبروه‏ انّ رسول اللَّه قال: احتكار الطّعام بمكّة الحاد.

و قال مجاهد: تضاعف السيّئات بمكّة كما تضاعف الحسنات.

قال عبد اللَّه ابن مسعود: من همّ بسيئة فى غير مكّة فلم يعملها لا يكتب عليه و لو انّ رجلا ببلد آخر يهمّ فى ان يقتل رجلا بمكّة أو يهمّ فيها بسيئة و لم يعملها لا ذاقه اللَّه العذاب الاليم. قال السدّى: الّا ان يتوب. و روى انّ عبد اللَّه بن عمر كان له فسطاطان احدهما فى الحلّ و الآخر فى الحرم فاذا اراد ان يصلّى صلّى فى الفسطاط الّذى فى الحرم، و اذا اراد ان يعاتب اهله عاتبهم فى الفسطاط الّذى فى الحلّ، فسئل عن ذلك فقال كنّا نتحدّث انّ من الالحاد فيه ان يقول الرّجل لا و اللَّه بلى و اللَّه. و اختلف النحاة فى جواب «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا»، فقال بعضهم الواو فى يصدّون زيادة و هو الخبر و الجواب، يعنى، انّ الّذين كفروا يصدّون، و قيل جوابه مخدوف و تقديره، انّ الّذين هذه صفتهم هلكوا.

النوبة الثالثة

قوله: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» الآية... بدانكه هر چه در هفت آسمان و هفت زمين است حيوانات و جمادات همه آنند كه خداى را جلّ جلاله ميخوانند و او را سجود ميكنند، و به بى عيبى گواهى مى‏دهند، و بپاكى ياد مى‏كنند، امّا بعضى آنست كه آدمى بعقل خود فرا دريافت آن مى‏رسد و از ادراك آن عاجز نه و بر دانش وى پوشيده نه، سجود فريشتگان در آسمان و مؤمنان در زمين از آن نمط است، ذلك قوله: «يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ»، أمّا بعضى آنست كه عقل آن را رد مى‏كند و دل در آن مى‏شورد و دين آن را مى‏پذيرد و اللَّه تعالى بدرستى آن گواهى مى‏دهد، سجود آفتاب و ماه و ستارگان و درختان و جنبندگان از اين بابست، رب العزه آن را در قرآن ياد كرد و مؤمنانرا باقرار و تسليم فرمود كه: «وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»، هر كه اللَّه تعالى بوى نيكويى خواست و دل روشن داد و توفيق رفيق كرد كه آنچه كه در خرد محال است اللَّه تعالى بر آن قادر بر كمال است معقول و نامعقول را مقدّر است و مقتدر، فاطر و مدبّر، نه باوّل عاجز نه بآخر، از كيف باطن است و بقدرت ظاهر. اى جوانمرد حيلت در رزق محنت بار آورد و تكلّف در دين حيرت بر دهد، نه رزق بدست ماست نه دين بخرد ما، هر دو را گردن بايد نهادن و كار با خداوندگار سپردن، آنجا كه گفت: «جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ» ديوار را ارادت در خود معلوم نگشت، و خالق بآنچه گفت راستگوى و استوار است و آنجا كه گفت: «ثِيابٌ مِنْ نارٍ» از آتش پيراهن بريده در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، «إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ». در آتش درخت آتشين رسته مى‏بالد و بر ميدهد، در عقل معلوم نگشت، و خالق استوار، «قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» از زمين و آسمان بى جان سخن گفتن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ» از آتش بى‏جان خشم راندن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، «وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ» سخن گفتن دوزخ فردا در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، گويايى رعد و دانايى وى كه: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، ماه در منازل مقادير روان بدو نيم گشته و رد و نيمه كوه كه: «وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» در عقل معلوم نگشت و عيان آن را گواه و خالق بآنچه گفت استوار. مسلمانان اين جمله را بنور هدى پذيرفتند و بسكينه ايمان پسنديدند، و بقوّت اخلاص بياراميدند و بر مايه بصيرت وا ايستادند و آن را دين دانستند، تهمت بر عقل خود نهاده و عيب از سوى خود ديده و اللَّه تعالى را بهمه استوار گرفته.

«وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ»، مسكين آن بيچاره رانده كه در ازل داغ خسار بر رخسار وى نهادند و بتازيانه انتقام از مقام قربش براندند كه: «وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ»، سابقه‏اى رانده چنان كه خود دانسته، عاقبتى نهاده چنان كه خود خواسته، و كس را بر آن اطلاع نداده، يكى را امروز لباس شرك داد و طراز حرمان، و فردا لباس قطران با طراز هجران، «قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ». يكى را امروز لباس تقوى داد و فردا لباس حرير در آن باغ و بستان و آب روان، و جفت جوان و تن درست و دل شاد و جان خرّم.

«يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ»، چنان كه امروز اهل معرفت در معرفت متفاوتند و مؤمنان در زيادت و نقصان ايمان، فردا در سراى بقا هر كسى بر حسب حال خويش و بر اندازه معرفت خويش نواخت و كرامت بيند، عابدان را لباس حرير و دستينه‏هاى زر و مرواريد با حور و قصور، و عارفان را لباس تفريد در بحر عيان غرقه نور، قومى را بزيور بهشت بيارايند باز قوميند كه بهشت را بنور جمال ايشان بيارايند.

و اذا الدّر زاد حسن وجوهكان للدرّ حسن وجهك زينا.

«وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ»، قيل هو الاعتراف بالذنب و الاقرار بقوله:

«رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا»، سخن راست و كلمه پاك آنست كه از دعوى پاك است و از عجب دور و به نياز نزديك، بعجز خويش اقرار دادن و بگناه خويش معترف بودن و بسوز و نياز در گفت: «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» اقتداء بآدم كردن. سهل تسترى گفت: نظرت فى هذا لامر فلم ار طريقا اقرب الى اللَّه من الافتقار و لا حجابا اغلظ من الدّعوى. گفت درين كار نظر كردم هيچ راه بحق نزديكتر از نياز نديدم و هيچ حجاب صعب تر از دعوى نيافتم، براه ابليس فرونگر تا همه دعوى بينى، براه آدم فرونگر تا همه نياز بينى. اى ابليس تو چه مى‏گويى: «أَنَا خَيْرٌ»، اى آدم تو چه مى‏گويى: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا»، همه موجودات از كتم عدم بفضاء قضا آوردند از هيچ چيز، نبات نياز نرست مگر از خاك آدم، مسجود فريشتگانش كردند و بر تخت پادشاهى و خلافت نشاندند، و مقرّبان را پيش تخت وى بپاى كردند و از نياز او ذرّه‏اى كم نشد گفت: خداوندا آن همه فضل تست و حق ما اينست كه: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا»، مسند خلافت عطاء تست امّا داد نهاد ما اينست كه: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا». آن عزيزى ميگويد روزى گناهى كردم سيصد هزار بار توبت كردم از آن گناه هنوز خود را در قدم خطر مى‏بينم، اى مسكين مردان اين راه با نفس خود جنگى كردند، اين جنگ را هرگز روى صلح نيست زيرا كه نفس خود را ضدّ دين يافتند و مرد دين با ضدّ دين بصلح كى تواند بود، گاه نفس را بهيمه‏اى صفت گردند، گاه بسگى، گاه بخوكى، هر نقش كه برو كردند راست آمد مگر نقش دين،

اى نفس خسيس همّت سودايىبر هر سنگى كه بر زنم قلب آيى‏

قوله: «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ»، قال محمد بن على الترمذى: هذا اشارة الى الفتوّة، فالفتوّة ان يستوى عندك الطارى و المقيم، و كذا يكون بيوت الفتيان من نزل فيها فقد تحرّم باعظم حرمة و اجل ذريعة الا ترى اللَّه كيف و صف بيته فقال: «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ»، هر زينهارى و هر خواهنده‏اى را بسراى جوانمردان و پناه كريمان جاى بود، و آن گه كه باز گردانند هر كه شكسته تر او را بيشتر نوازند و هر كه دورتر او را نزديكتر دارند، و باين معنى حكايت كنند كه در بغداد مردى بود خداوند كام و نعمت، روزگاريى وفا تجمّل از روى وى فرو كشيد آن كام و نعمت همه از دست وى برفت و بد حال گشت، روزى از سر دلتنگى و بى كامى بر شطّ دجله نشست و در كار خويش انديشه ميكرد ملاحى فراز آمد و زورقى بياورد، در آن زورق نشست چون بميان دجله رسيد ملاح پرسيد از وى كه كجا خواهى رفت؟ گفت ندانم، ملاح عاقل بود، گفت اين مرد يا مفلس است يا بيدل يا گرفتار، آن گه گفت حال خود با من بگو، حال خود بگفت، ملاح گفت ترا بدان جانب برم باشد كه فرجى پديد آيد او را بدان جانب برد، مرد از كشتى بيرون آمد و بر شط دجله مسجدى بود در آن مسجد رفت، بعد از ساعتى قاضى شهر با جماعتى عدول در آمدند و نشستند خادمى در آمد از سراى خليفه ايشان را گفت، امير المؤمنين را اجابت كنيد، قاضى و جماعت عدول رفتند و اين مرد خود را در ميان ايشان تعبيه كرد و رفت، چون در سراى خليفه رفتند فرمان آمد كه امير المؤمنين فلانه را بفلان ميدهد عقد ببنديد، عقد بستند، آن گه خادم آمد باده طبق پر از زر و بر سر هر يك نافه مشك نهاده هر طبقى پيش يكى بنهاد اين مرد را طبق نبود خادم امير المؤمنين را گفت مردى مانده است كه وى را طبق نبود، گفت نه نامها نبشته بودم؟ گفت بلى ما ده تن را خوانديم يازده آمدند، امير المؤمنين گفت آن مرد را پيش من آريد چون پيش تخت رسيد دعائى لطيف بگفت، امير المؤمنين گفت ما ترا نخوانديم چونست كه در حرم ما ناخوانده آمدى؟

گفت يا امير المؤمنين ناخوانده نيامدم، گفت ترا كه خواند؟ گفت ايشان را كه خواند؟ گفت ايشان را خدم ما مى‏خواند، گفت مرا كرم تو خواند.

چنان مدان كه من اينجايگه خود آمده‏اممرا مكارم تو شهريار گفت تعال‏

امير المؤمنين گفت: مرحبا بداعيك. آن گه امير المؤمنين دوات و قلم بخواست و بخط خويش منشور ولايتى نبشت و بوى داد و خلعتى نيكو فرمود و مركب خاص بوى داد آن گه گفت كه: هر كرا خدم ما خواند خلعت چنان يافت و هر كرا كرم ما خواند خلعت چنين بيند.

۳ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ» آن گه كه ما جاى ساختيم ابراهيم را جايگاه خانه، «أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً» گفتيم با من انباز مگير هيچ چيز، «وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ» و خانه من پاك دار «لِلطَّائِفِينَ» حاجيان را كه گرد آن طواف كنند، «وَ الْقائِمِينَ» و ايشان را كه آنجا مقيمند، «وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ» (۲۶) و نمازگزاران را.

«وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» و بانگ زن در مردمان و آگاه كن بآهنگ خانه كردن، «يَأْتُوكَ رِجالًا» تا آيند بتو پيادگان، «وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ» و بر هر اشترى نزار باريك گشته‏اى در نشسته پهلوى، «يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ» (۲۷) ميايند از هر شاهراهى دور، «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» تا بمنفعتها مى‏رسند كه ايشان را روا داشتم آن، «وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ» و خداى را ياد كنند بتلبيه، «فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ» در شبانروزهايى كه دانسته جهانيانست «عَلى‏ ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ» بر آنچه ايشان را روزى داد اللَّه تعالى از بسته زبانان، «فَكُلُوا مِنْها» مى‏خوريد از آن. «وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ» (۲۸) و خورانيد مستمند درويش را.

«ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ» پس تا بگزارند آنچه نشانهاى بيرون آمدنست از احرام، «وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ» و بگزارند كارهاى خويش در حجّ كه آن شمردنى‏اند، «وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ» (۲۹) و تا طواف كنند گرد آن خانه كه از دعوى جباران آزاد است.

«ذلِكَ» آنچه گفتيم از اعمال و احكام حجّ دين خداست. «وَ مَنْ يُعَظِّمْ، حُرُماتِ اللَّهِ»

و هر كه بزرگ دارد آزرمهاى خداى خود، «فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ» آن بهست او را بنزديك خداوند او، «وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعامُ» و شما را گشاده و حلال كرده آمد خوردن چهار پايان، «إِلَّا ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ» مگر آنچه مى‏خوانند بر شما «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ» دور شويد و بپرهيزيد ازين بتان پليد، «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» (۳۰) و دور شويد و بپرهيزيد از سخن دروغ ساخته و كژ نهاده.

«حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» خداى را مخلصان نه با وى انباز گيرندگان، «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ» و هر كه انباز گيرد با اللَّه تعالى، «فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ» همچنانست كه در افتاد از آسمان، «فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ» تا مرغ ربايد او را در هوا، «أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ» (۳۱) يا باد او را ببرد و جايى دور اندازد.

«ذلِكَ» آن پرهيزيدن از رجس و سخن دروغ، «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ» و هر كه بزرگ دارد نشانهاى خداى، «فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» (۳۲) آن همه آزرم دارى دلهاست.

«لَكُمْ فِيها مَنافِعُ» شما را در آن منفعتهاست، «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» تا زمانى نامزد كرده، «ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ» (۳۳) آن گه جاى كشتن و خوردن آن آن گه بود كه بآن خانه آزاد رسيد.

«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً» و هر گروهى را قربانى داديم و جاى قربان ساختيم، «لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ» تا ياد كنند نام خداى، «ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ» بر آنچه روزى داد اللَّه تعالى ايشان را ازين چهارپايان بسته زبانان «فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ» خداوند شما خدائيست يكتا، «فَلَهُ أَسْلِمُوا» مسلمان باشيد و او را گردن نهيد، «وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ» (۳۴) و شاد كن فروتنان را.

«الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ» ايشان كه آن گه كه ياد كنند اللَّه تعالى را پيش ايشان، «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» بترسد دلهاى ايشان، «وَ الصَّابِرِينَ عَلى‏ ما أَصابَهُمْ» و شكيبايانند بر آنچه بايشان رسد از ناخوشيها و دشواريها. «وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ» و بپاى دارندگان نماز، «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» (۳۵) و از آنچه ايشان را روزى داديم نفقه ميكنند.

«وَ الْبُدْنَ» آن شتران كشتنى بمنا، «جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ» آن شما را از نشانهاى دين كرديم، «لَكُمْ فِيها خَيْرٌ» شما را در آن نيكنامى و پاداش است، «فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها» نام بريد اللَّه تعالى را بر آن كه ميكشيد، «صَوافَّ» و آن شتر ايستاده بر پاى، «فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها» آن گه كه بزمين افتد پهلوهاى آن، «فَكُلُوا مِنْها» ميخوريد از آن، «وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ» و خواهنده را دهيد هم آنكه بتصريح خواهد و هم آنكه بتعريض، «كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ» چنان نرم كرديم شما را و بساختيم، «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (۳۶) تا مگر آزادى كنيد، «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها» نرسد باللّه گوشتهاى آن و خونهاى آن، وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْكُمْ» لكن باو راستى و پاكى دل رسد از شما، «كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ» چنان است شما را نرم كرده و ساخته وزير دست «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ» تا اللَّه تعالى را ببزرگى ياد كنيد بر آنچه شما را راه نمود، «وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ» (۳۷) و شاد كن نيكوكاران را.

النوبة الثانية

قوله: «وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ» اى و اذكر يا محمّد كيف كان بدؤا بناء البيت، و قيل فيه مضمر تقديره، و اوحينا اذ بوّأنا لإبراهيم مكان البيت. «أَنْ لا تُشْرِكْ»، يقال تبوء الرّجل منزلا اتّخذه و بوّأه غيره منزلا اعطاه و اصله باء اذا رجع و بوّأته جعلت له منزلا يرجع اليه، و اللّام فى الإبرهيم زيادة لقوله: «بَوَّأْنا بَنِي إِسْرائِيلَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ»، و المبوّأ و المباة، المنزل، «مَكانَ الْبَيْتِ» اصل شرف البيت شرف مكانه الّذى بنى فيه فانّه حرم الى الارض السابعة، قيل انّما ذكر مكان البيت لانّ الكعبة رفعت الى السماء زمن الطوفان، ثم لمّا امر اللَّه تعالى ابرهيم ببناء البيت لم يدر اين يبنى، فبعث اللَّه تعالى ريحا يقال له الحجوج فى صورة حيّة لها رأس و جناحان فكنست لإبراهيم ما حول الكعبة عن اساس البيت الاوّل الذى بناه آدم (ع). و قال الكلبى: بعث اللَّه سحابة بقدر البيت فقامت بحيال البيت و فيها رأس يتكلم يا ابرهيم اين على قدرى فبنى عليه. «أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً» اى عهدنا اليه و امرناه ان لا تشرك بي شيئا، قيل تأويله انصب البيت قبلة للمصلّين الّذين لا يسجدون الّا اللَّه، «وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ» عن الاصنام و عبادة الاوثان، و ذلك انّ المشركين كانوا يضعون الاصنام و يعلّقونها فى البيت، و قيل كانوا يذبحون باسم الاصنام و يلطخون البيت بدمائها كما تلطخ المساجد بالخلوق، و قيل طهّر بيتى من الاقذار و ان يجرى فيه ما يجرى فى سائر البيوت، «لِلطَّائِفِينَ» الّذين يطوفون بالبيت، «وَ الْقائِمِينَ» اى المقيمين فيه، و قيل القائمين، «وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ» يعنى المصلّين فانّ الصّلاة قيام و ركوع و سجود، الرّكّع جمع راكع و السّجود جمع ساجد و لم يذكر الواو بين الرّكّع و السّجود و ذكر بين القيام و بين الرّكوع لانّ الصّلاة قاعدا جائزة و لا تجوز بغير الركوع و السّجود. سخن در بناء كعبه مقدسه و اختلاف احوال آن از ابتداء آفرينش خلق تا بروزگار آخر در سورة البقرة مستوفى گفته‏ايم كسى كه خواهد تا بداند كيفيت و قصّه آن آنجا مطالعه كند.

«وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» حسن گفت: اين سخن مستأنف است و خطاب با مصطفى است او را فرمودند تا در حجّة الوداع اين ندا كند، و فى ذلك ما روى ابو هريره قال قال رسول اللَّه ص: «ايّها النّاس قد فرض عليكم الحجّ فحجّوا» امّا جمهور مفسران بر آنند كه اين خطاب با ابراهيم (ع) است و سخن پيوسته است نه مستأنف، يعنى و قلنا له اذّن فى الناس بالحجّ، اى ناد فيهم بالحج كقوله: «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ» اى نادى منادى بينهم. ابراهيم چون از بناء خانه فارغ شد فرمان آمد از جبّار عالم بوى كه عالميان را بر حج خوان، قال ابن عباس: عنى بالنّاس فى هذه الاية اهل القبلة. ابراهيم گفت بار خدايا آواز من تا كجا رسد و كه شنود؟

رب العزه گفت: عليك الاذان و علىّ الإبلاغ‏ ابراهيم بر مقام ايستاد آن سنگ كه آن را مقام ابراهيم گويند، چون ابراهيم عليه السّلام بر آن مقام بايستاد بالا گرفت چندان كه كوهى عظيم شد، و گفته‏اند كه بر بو قبيس شد، و گفته‏اند كه بر كوه صفا شد و انگشت در كوش نهاد و روى با شرق و غرب گردانيد و با يمين و شمال، و گفت.

يا ايّها النّاس انّ اللَّه بنى لكم هذا البيت و امر كم ان تحجّوه فاطيعوه و اعبدوه و لا تشركوا به شيئا، فاجابه كلّ من يحجّ من اصلاب الآباء و الارحام الامّهات لبيّك اللّهم لبيّك. و قال ابن عباس: فاوّل من اجابه اهل اليمن فهم اكثر الناس حجّا. قوله: «يَأْتُوكَ رِجالًا» اى مشاة على ارجلهم جمع راجل مثل قائم و قيام و صاحب و صحاب، و راكب و ركاب، «وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ» اى ركبانا على كل بعير مهزول اتعبه السّفر لبعده، «يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ» اى يأتى تلك النّوق الضّوامر من كلّ طريق بعيد، يقال بئر عميقةاى بعيدة القعر.

«لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» اى ليشهدوا مكّة و مشاهدها للحجّ و العمرة، و قال سعيد بن المسيب و محمد بن على الباقر (ع): ليشهدوا العفو و المغفرة.

گفته‏اند منافع درين آيت همانست كه آنجا گفت: «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ»، هم تجارت دنياست و طلب روزى حلال و هم ثواب آخرت. «وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ» ذكر اينجا تلبيه است و ايّام معلومات دهه ذى الحجة و انّما قيل لها معلومات للحرص على علمها بحسابها من اجل وقت الحجّ فى آخرها روايت كردند از على (ع) كه گفت: ايام معلومات روز نحر است و ايام تشريق و اين اختيار زجاج است قال لانّ الذكر على بهيمة الانعام يدلّ على التسمية على نحرها و نحر الهدايا يكون فى هذه الايّام. «فَكُلُوا مِنْها» امر اباحت است نه امر وجوب، ميگويد بخوريد ازين قربان خويش كه شما را مباح است خوردن آن نه چون اهل جاهليت كه آن را نمى‏خوردند و بر خود حرام كرده بودند، علماء دين متفقند كه هدايا و ضحايا چون بر سبيل تطوّع باشد نه واجب، روا باشد كه خود از آن خورد، لما روى جابر بن عبد اللَّه قال فى قصّة حجّة الوداع: و قدم علىّ ببدن من اليمن و ساق رسول اللَّه مائة بدنة فنحر منها رسول اللَّه ثلاثا و ستّين بدنة بيده، ثم اعطى الشفرة عليّا فنحر ما غبر و اشركه فى هديه و امر من كلّ بدنة ببضعة فجعلها فى قدر فطبخت فاكل من لحمها و شرب من مرقها و فى رواية فاكلا من لحمها و حسّوا من مرقها.

اما قربانى كه بشرع واجب آيد چون دم تمتع و قران و جزاء صيد و آنچه با فساد حج واجب شود و آنچه بنذر بر خود واجب كند علما در آن مختلفند قومى گفتند نه روا باشد كه خود از آن خورد، و اين مذهب شافعى است و جماعتى فقها، ابن عمر گفت آنچه واجب شود بجزاء و صيد و نذر از آن نخورد و باقى همه خورد و اين مذهب احمدست و اسحاق، امّا مذهب اصحاب رأى آنست كه دم تمتع و قران خورد و آنچه بيرون از آنست از واجبات نخورد. قوله: «وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ» يعنى الزمن الفقير الّذى لا شي‏ء له، البائس الّذى فى بؤس و شدّة من العيش، و الفقير الّذى كانه اصيب فقاره.

«ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ»، التفث الوسخ و القذارة من طول الشعر و الاظفار و الشعث، يقول العرب لمن تستقذره ما اتفثك، اى ما اوسخك و الحاجّ اشعث اغبر لم يحلق شعره و لم يقلم ظفره فقضاء التفث ازالة هذه الاشياء، «لْيَقْضُوا» اى ليزيلوا ادرانهم و المراد منه الخروج عن الاحرام بالحلق و قصّ الشارب و نتف الإبط و الاستحداد و تقليم الاظفار و لبس الثياب المخيطة و قال ابن عمر و ابن عباس: قضاء التفث مناسك الحجّ كلّها، و قيل التفث هاهنا رمى الجمار، و قال الزجّاج لا تعرف التفث و معناه الّا من القرآن، «وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ» قرأ ابو بكر عن عاصم و ليوفّوا بفتح الواو و تشديد الفاء، و قرأ الآخرون و حفص عن عاصم «وَ لْيُوفُوا» بسكون الواو و تخفيف الفاء و هما لغتان، وفى و اوفى مثل وصى، و اوصى قال مجاهد: اراد به نذر الحج و الهدى و ما ينذر الانسان من شي‏ء يكون فى الحجّ اى ليتمّوها بقضائها و قيل المراد منه الوفاء بما نذر على ظاهر، و قيل اراد به الخروج عمّا وجب عليه نذرا و لم ينذر، و العرب تقول لكلّ من خرج عن الواجب عليه و فى بنذره، و قال مالك بن انس: وفاء النذر فى هذه الآية قضاء كلّ نسك معدود كالطّواف سبعا و السعى سبعا و الرمى سبعا، «وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ» اين طواف واجبست و فرض روز نحر بعد رمى و حلق آن را طواف افاضت گويند، و بر جمله بدان كه طواف سه‏اند، طواف قدوم اول كه حاج در مكّه شود نخست طواف كند، عايشه گفت: حجّ النّبي (ص) و انّه اوّل شي‏ء بدأ به حين قدم انّه توضأ، ثم طاف البيت‏، و اين طواف قدوم سنّت است اگر بگذارد بر وى هيچ چيز نيست، و رمل خاصيت اين يك طوافست. طواف دوم طواف افاضت است روز نحر و اين طواف ركنى است از اركان حجّ كه حجّ و عمره بى طواف افاضت درست نيايد، و تا اين طواف نكند تحلّل از احرام حاصل نشود روى عن عائشة قالت: حاضت حفصة ليلة النفر فقالت ما ارانى الّا حابسكم فقال النبىّ (ص): عقرى حلقى اطافت يوم النحر، قيل نعم قال فانفرى، و هذا دليل انّ من لم يطف يوم النحر طواف الافاضة لا يجوز له ان ينفر. سوم طواف وداع كسى كه خواهد از مكه بيرون شود تا بمسافت قصر او را رخصت نيست كه بى‏طواف وداع بيرون شود و اگر بگذارد قربانى واجب شود بر وى. مگر زن حائض كه او را رواست ترك وداع. قال ابن عباس: امر النّاس ان يكون آخر عهدهم بالبيت الّا انّه رخص للمرأة الحائض. «وَ لْيَطَّوَّفُوا» انّما شدّد الطاء لانّ التاء مندرجة فيه بالبيت العتيق، سمّى عتيقا لانّ اللَّه تعالى اعتقه من ايدى الجبابرة ان يصلوا الى تخريبه فلم يظهر عليه جبّار قطّ و هذا قول ابن عباس و مجاهد و قتادة، و قيل سمّى به لانّه قديم و هو اوّل بيت وضع للنّاس، بناه آدم و جدّده ابرهيم، يقال دينار عتيق اى قديم، و قيل سمّى عتيقا لانّ اللَّه تعالى اعتقه من الغرق فانّه رفع ايام الطّوفان فلم يهدمه، و قيل العتيق الكريم، يقال لكرام الخيل العتاق، و سمّى ابو بكر الصديق العتيق، لأنّه عتيق من النّار، و يقال لعتاقة وجهه و هى حسنه.

«ذلِكَ» هذه كلمة لها تزداد فى القرآن يختم بها الكلام، و كذلك هذا يختم بها الكلام فى مواضع من القرآن كقوله: «ما لَهُ مِنْ نَفادٍ هذا» «وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ» قال ابن زيد: الحرمات ها هنا البيت الحرام و البلد الحرام و المسجد الحرام و المشعر الحرام و الشهر الحرام، و الاحرام، و قيل الحرمات الحجّ و العمرة و سائر المناسك، و معنى الحرمة ما وجب القيام به و حرّم التفريط فيه «فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ» اى التعظيم خير له، «عِنْدَ رَبِّهِ» ثواب له مدّخر. «وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعامُ» ان تأكلوها اذا ذبحتموها و هى الإبل و البقر و الغنم، «إِلَّا ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ» تحريمه فى قوله: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ» الآية. و قيل «إِلَّا ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ» فى قوله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ». «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ» اى كونوا من عبادة الاوثان على جانب. و «مَنْ» هاهنا لتلخيص جنس من الاجناس لا للتبعيض، و المعنى فاجتنبوا الرّجس الّذى هو وثن، و انّما سمّاها رجسا لانّها فى وجوب اجتنابها كالرّجس و لانّهم كانوا يلطخون الاصنام بدم الاضاحى و هو نظير قوله: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ» و انّما اراد به خبث الاعتقاد، و قيل تقديره اجتنبوا الاوثان الّتى هى رجس، اى هى سبب رجس، و الرّجس بمعنى الرجز و هو العذاب، «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» يعنى الكذب و البهتان، و قيل شهادة الزّور، روى انّ النبى (ص) قام خطيبا فقال: «يا ايّها النّاس عدلت شهادة الزّور بالشّرك باللّه»، ثمّ قرأ هذه الآية. و قيل الزّور هاهنا الشّرك باللّه عزّ و جلّ. قال الزجاج: الآية تدلّ على انّهم نهوا ان يحرّموا ما حرّم اصحاب الاوثان، نحو قولهم. ما فى بطون هذه الانعام خالصة لذكورنا و محرّم على ازواجنا، و نحو تحريمهم البحيرة و السائبة.

فاعلمهم اللَّه عزّ و جلّ انّ الانعام محلّلة الّا ما حرّم اللَّه منها. و نهاهم اللَّه عن قول الزّور، ان يقولوا هذه حلال و هذا حرام ليفتروا على اللَّه الكذب.

«حُنَفاءَ لِلَّهِ» الحنفاء جمع حنيف، و الحنيف اسم لمتّبع هذه الملة، و المسلم اسم سمّى به ابرهيم نفسه و اهل دينه، و المعنى حنفاء للَّه على ملّة ابرهيم مخلصين بالتلبية، «غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» لانّهم كانوا يقولون لبّيك لا شريك لك الّا شريك هو لك تملكه و ما ملك. قال قتادة: كانوا فى الشّرك يحجّون و يحرّمون البنات و الامّهات و الاخوات و كانوا يسمّون حنفاء، فنزلت، «حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» اى حجّاجا للَّه مسلمين موحّدين، يعنى من اشرك لا يكون حنيفا، «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ» اى سقط من السّماء، «فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ»، قرأ اهل المدينة «فتخطّفه الطّير» بفتح الخاء و الطاء مشدّده الطاء، و الوجه انّه تتخطفه بتائين، فحذف تاء التفعل لاجتماع التاءين، فبقى تخطفه، و قرأ الباقون فَتَخْطَفُهُ باسكان الخاء و فتح الطاء و تخفيفها، و الوجه انّه مضارع خطف بكسر الطاء يخطف بفتحها و فيه لغتان: خطف يخطف. كعلم يعلم، و خطف يخطف كضرب يضرب، و الاوّل اعلى. و الخطف و الاختطاف و التخطف سلب الشي‏ء بسرعة، «أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ»، الهوى السقوط، و السحيق البعيد. يقال سحق بالضّم بعد، و سحق بالفتح ابعد، و سحق بالكسر هلك، و هذا مثل ضربه اللَّه سبحانه للكافر شبّه حاله حال من خرّ من السّماء فكما لا يرجى لهذا الخارّ من السّماء الحياة، لا يرجى للمشرك الخلاص، و قيل شبّه حاله حال من خرّ من السّماء فانّ عاقبته الهلاك، امّا ان يهلك قبل ان يصل الى الارض يتخطف الطّير ايّاه، و امّا ان يصل الى الارض فيتقطّع، كذلك الكافر امّا ان يعاجل بالعقوبة به قبل وصوله الى الآخرة، و امّا ان يمهل حتى يهلك فى الآخرة قال الحسن: شبّه اعمال الكفار بهذا الحال فى انّها تذهب و تبطل فلا يقدرون على شي‏ء منها.

«ذلِكَ» يعنى الّذى ذكرت من اجتناب الرّجس و قول الزّور و تعظيم شعائر اللَّه.

«مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» اى من اخلاص القلوب. قال ابن عباس: شعائر اللَّه، البدن و الهدى، و اصلها من الاشعار و هو اعلامها بوجاء المشقص فى سنامها حتى يسيل الدّم، فيكون الدّم شعارا لها او قلدت بلحاء الشجر او النعل لتعرف انّها هدى و تعظيمها استسمانها و استحسانها.

«لَكُمْ فِيها» اى فى البدن قبل تسميتها للهدى منافع فى درّها و نسلها و اصوافها و اوبارها و ركوب ظهرها، «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» يعنى الى ان يسمّيها و يشعرها و يوجبها هديا، فاذا فعل ذلك لم يكن له شي‏ء من منافعها، «ثُمَّ مَحِلُّها» موضع نحرها «عند «الْبَيْتِ الْعَتِيقِ» يريد ارض الحرم كلّها كما قال فلا يقربوا المسجد الحرام، يعنى الحرم كلّه، و قيل معناه «لَكُمْ فِيها» اى فى الهدايا منافع بعد ايجابها و تسميتها هدايا بان تركبوها و تشربوا البانها عند الحاجة، «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» يعنى الى ان تنحروها.

روى ابو هريره انّ رسول اللَّه (ص) رأى رجلا يسوق بدنة فقال له: اركبها فقال يا رسول اللَّه انّها بدنة، فقال اركبها ويلك فى الثانية و الثالثة.

و قال بعض المفسّرين اراد بالشعائر مناسك الحجّ و مشاهد مكّة و مواضع النسك. «لَكُمْ فِيها مَنافِعُ» يعنى بالتجارات و المعاملات فى الاسواق، «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» يعنى الى وقت الخروج من مكّة، و قيل «لَكُمْ فِيها مَنافِعُ» بالاجر و الثواب فى قضاء المناسك، «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى» اى على انقضاء ايّام الحجّ. «ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ» اى محلّ النّاس من احرامهم الى البيت العتيق ان يطوفوا طواف الزيارة يوم النحر.

«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ» اى جماعة مؤمنة سلفت قبلكم، «جَعَلْنا مَنْسَكاً»، قرأ حمزة و الكسائى منسكا بكسر السين هاهنا و فى آخر السّورة، اى مذبحا و هو موضع القربان و قرأ الآخرون منسكا بفتح السين على المصدر مثل المدخل و المخرج، اى اراقة الدماء و ذبح القرابين، «لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى‏ ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ»، عند نحرها و ذبحها، سمّيت بهيمة الانعام لانّها لا يتكلّم يعنى لاستبهامها عن الكلام، و قال بهيمة الانعام قيّد بالانعام لانّ من البهائم ما ليس من الانعام كالخيل و البغال و الحمير لا يجوز ذبحها فى القرابين. «فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ» اى سمّوا على الذبائح اسم اللَّه وحده فانّ الهكم واحد، «فَلَهُ أَسْلِمُوا» انقادوا و اطيعوا و اسجدوا لوجهه و اذبحوا على اسمه.

«بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ» اى الخاشعين المتواضعين المطمئنين الى اللَّه، و قيل هم المخلصون الرّقيقة قلوبهم، و قيل هم الّذين لا يظلمون و اذا ظلموا لم ينتصروا. «الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِينَ عَلى‏ ما أَصابَهُمْ» من البلاء و المصائب، «وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ» اى المقيمين الصّلاة فى اوقاتها و المتمّين لها بوضوئها و ركوعها و سجودها، «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» اى ممّا اعطينا هم من الاموال يخرجون الزكاة و يتصدّقون، «وَ الْبُدْنَ» جمع بدنة كخشبة و خشب، و اصله الضّم ثم خفّف، و قيل بادن و بدن كفاره و فره و اصلها من الضخامة. يقال بدن بدانة، اذا ضخم ضخامة، و البدن، الإبل. و قيل الإبل و البقر و لا يسمّ الغنم بدنة، «جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ» جمع شعيرة و هى العلامة، اى هى علامة لطاعتكم، و قيل من شعائر اللَّه. اى من معالم دين اللَّه، «لَكُمْ فِيها خَيْرٌ» اى لكم فى نحرها و ذبحها ثواب، و قيل فيها خير من احتاج الى ظهرها ركب و ان احتاج الى لبنها شرب. «فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها» اى على نحرها. قال ابن عباس: هو ان يقول بسم اللَّه و اللَّه اكبر لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر. «صَوافَّ» اى قياما على ثلث قوائم جمع صافة و هى الّتى صفت رجليها واحدى يديها و يده اليسرى معقولة فينحرها كذلك، عن زياد بن جبير قال رأيت ابن عمر اتى على رجل قد اناخ بدنة ينحرها قال ابعثها قياما مقيدة سنّة محمّد (ص)، و قال مجاهد: الصواف اذا عقلت رجلها اليسرى و قامت على ثلث قوائم. و قرأ ابن مسعود صوافن و هى ان تعقل منها يد و تنحر على ثلث و هو مثل صوافّ، و قرأ ابىّ و الحسن و مجاهد صوافى بالياى اى. صافية خالصة للَّه عزّ و جل لا شريك له فيها، و قيل معنى صواف اى مصطفة واقعة بعضها الى جنب بعض فى صف واحد مدح اللَّه عزّ و جل هذا الصفّ كما مدح صفّ القتال فى قوله. «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا» «فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها» اى سقطت بعد النحر فوقعت جنوبها على الارض، «فَكُلُوا مِنْها» هذا توسيع و اذن، «وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ» هذا ترغيب و امر، و القانع من القنوع و هو السؤال، ليس من القناعة و منه قول الشاعر:

لمال المرء يصلحه فيغنىمغافره اعف من القنوع‏

قال ابن عباس و سعيد بن جبير و الحسن و الكلبى: القانع الّذى يسأل، و المعترّ الّذى يتعرض و لا يسأل، و قال المجاهد: القانع جارك و ان كان غنيّا، و قيل القانع كالتّابع و الخادم لاهل البيت، و قيل القانع الّذى يأتيك سائلا و المعترّ الّذى ينتظر الهدية. «كَذلِكَ» اى مثل ما وصفنا من نحرها قياما، «سَخَّرْناها لَكُمْ» نعمة منّا لتتمكّنوا من نحرها، «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» لكى تشكروا نعمتى.

«لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها» و قال ابن عباس: كانوا فى الجاهليّة اذا ذبحوا القرابين لطخوا جدار الكعبة بدمائها قربة الى اللَّه عزّ و جلّ فهمّ المسلمون بمثل ذلك فانزل اللَّه: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها». قرأ يعقوب وحده، لن تنال و لكن تناله بالتاء فيهما، و الوجه انّه انّث الفعل فيهما لتأنيث الفاعل، امّا الاوّل و هو قوله: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها» فانّها انّث تنال لانّ فاعله جماعة و هى قوله: «لُحُومُها»، و امّا الثانى.

هو قوله: «يَنالُهُ التَّقْوى‏» فانّما انّثه لانّ فاعله التقوى و هى مصدر مؤنث لكونه على فعلى، و قرأ الباقون بالياى فيهما و الوجه انّ تذكير الفعل انّما هو للفصل بين الفعل و فاعله، امّا الاوّل فقد فصل بين الفعل منه و هو ينال و بين فاعله و هو اللّحوم بلفظ اللَّه و اكّد التذكير لانّ تأنيث اللّحوم تأنيث جمع فيجوز تذكيره، و امّا الثانى فقد فصل بين الفعل منه و بين فاعله بالهاء و هو ضمير المفعول فى قوله: «يَنالُهُ التَّقْوى‏»، و التأنيث فى الفاعلين غير حقيقى فالامر فيه اسهل، و المعنى لن ينال اللَّه النفع فيما امركم به من ذبح البدن بل نفع ذلك راجع اليكم، و انّما بصل اليه اخلاصكم و نيّاتكم و مقاصدكم، و قال مقاتل: لن برفع الى اللَّه لحومها و لا دماؤها و لكن يرفع اللَّه منكم الاعمال الصالحة و التقوى و الاخلاص و ما اريد به وجه اللَّه نظيره قوله: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ».

«كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ» اعاد قوله: «كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ» لانّ الاوّل ايجاب الشّكر و الثّاني بيان انّ التكبير من الشكر للَّه، يعنى سخرها لكم «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ»، يريد به التسمية عند الذبح، و قيل يريد به التكبير ايّام التشريق، «وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ» اى المطيعين للَّه بالجنّة.

النوبة الثالثة

قوله: «وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ» الآية. قال ابن عطاء: وفّقنا لبناء البيت و مكنّاه منه و اعنّاه عليه و قلنا له: «لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً» اى لا تلاحظ البيت و لا تنظر الى بنائك. مى‏گويد ابراهيم را تمكين كرديم و ساز و آلت و قوّت و مهارت و قدرت و معونت داديم تا خانه كعبه را بنا كرد چنان كه خواستيم و فرموديم، آن گه او را گفتيم كرده و ساخته خود منگر توفيق و معونت ما نگر، و جهد خود مبين ارادت و عنايت ما بين. اى جوانمرد بنده را دو ديده داده‏اند تا بيك ديده صفات آفات نفس خود بيند و بيك ديده صفات الطاف كرم حق بيند، بيك ديده فضل او بيند، بيك ديده فعل خود بيند، چون فضل او بيند افتخار كند، چون فعل خود بيند افتقار آورد، چون كرم قدم بيند در ناز آيد، چون قدم عدم خاك بيند در نياز آيد، آن شوريده عراق سوخته آتش فراق شبلى گاهى مى‏گفت: ليتنى كنت اين نباذ لم اعرف هذا الحديث.

كاشكى مرا خراباتى بودى و مرا با اين حديث سر و كار نبودى، و گاه گفتى كجايند ملائكه ملكوت و سكّان حظاير قدس تا پيش تخت دولت و سرير عزت ما سماطين بركشد.

گه با كف پرسيمم و گه درويشمگه با دل پر نشاط و گه دل ريشم‏
گه باز پس خلق و گهى در پيشم من بوقلمون روزگار خويشم‏

«وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ» يعنى الكعبة على لسان العلم، و على بيان الاشارة معناه فرّغ قلبك عن الاشياء سوى ذكر اللَّه. مى‏گويد دل خويش را يكبارگى با ذكر من پرداز هيچ بيگانه و غيرى را بدو راه مده كه دل پيرايه شراب مهر و محبت ماست. القلوب اوانى اللَّه فى الارض فاحبّ الاوانى الى اللَّه اصفاها و ارقها و اصلبها. هر دلى كه از مكوّنات صافى‏تر و بر مؤمنان رحيم تر آن دل بحضرت عزت عزيزتر و محبوب‏تر، دل سلطان نهاد تست زينهار تا او را عزيز دارى و روى وى از كدورت هوى و شهوت نگاه دارى و بظلمت و شهوت دنيا آلوده نگردانى. بداود (ع) وحى آمد كه: يا داود طهّر لي بيتا اسكنه.

اى داود خانه پاك گردان تا خداوند خانه بخانه فرو آيد، گفت بار خدايا و اىّ بيت يسعك؟ آن كدام خانه است كه عظمت و جلال ترا شايد؟ گفت آن دل بنده مؤمن است، گفت بار خدايا چگونه پاك گردانم؟ گفت آتش عشق درو زن تا هر چه نسب ما ندارد سوخته گردد، و آن گه بجاروب حسرت بروب تا اگر بقيّتى مانده بود پاك بروبد، اى داود از آن پس اگر سرگشته‏اى بينى در راه طلب ما آنجاش نشان ده كه خرگاه قدس ما آنجاست،انا عند القلوب المحمومة.

قوله: «وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» حج دو حرفست حاء و جيم، حاء اشارتست بحلم خداوند، جيم اشارتست بجرم بنده، فكانّه قال جئت بجرمى الى حلمك فاغفر لى، خداوندا آمدم با جرم خويش بيامرز مرا بفضل خويش. اعرابيى را ديدند دست در استار كعبه زده و مى‏گويد: من مثلى ولى اله ان اذنبت منّانى و ان تبت رجّانى و ان اقبلت ادنانى، و ان ادبرت نادانى. چو من كيست و مرا خداوندى است كه اگر گناه كنم نراند و نعمت باز نگيرد و اگر باز آيم بپذيرد و بنوازد و اگر روى بدرگاه وى آرم نزديك كند، و اگر بر گردم باز خواند و خشم نگيرد. در تورات موسى است يا بن آدم اكلت رزقى و لم تشكرنى و بارزتنى و لم تستحى منّى عبدى ان لم تستحى منّى فانا استحى منك. «يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ» پيادگان را در راه حج بر سواران رتبت بيشى داد و باين كرامت ايشان را مخصوص كرد از بهر آن كه رنج ايشان بيش از رنج سوارانست پايهاشان آبله كرده غبار راه بر روى و محاسن ايشان نشسته بر اميد مشاهده كعبه مقدّسه بار رنج بر خود نهاده و بترك راحت و آسايش بگفته، و ازين عجيبتر كه چون ذكر سواران كرد مركوب بذكر مخصوص كرد نه راكب، گفت: «وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ»، از بهر آن كه رنج رفتن و گرانى بار بر مركوبست نه بر راكب. آرى كسى كه خواهد كه تا آن حجر مبارك كه بر وى رقم تخصيص كشيده و خلعت يمين اللَّه فى الارض يافته آن را مصافحت كند و بناز آن را در بر گيرد كم از آن نباشد كه در راه طلب او بارى بر خود نهد و رنجى بكشد، آن كعبه مشرّفه مقدسه كه تو مى‏بينى هزاران سال بتخانه كافران كرده بودند تا از غيرت نظر اغيار بخداوند خود بناليد كه پادشاها مرا شريف‏ترين بقاع گردانيدى و رفيع‏ترين مواضع ساختى آن گه ببلاء وجود اصنام مرا مبتلا كردى، از بارگاه جبروت بدو خطاب رسيد آرى چون خواهى كه معشوق صد و بيست و اند هزار نقطه طهارت باشى و خواهى كه همه اولياء و صدّيقان و طالبان را در راه جست خود بينى و ايشان را بناز در كنار گيرى و هزاران ولى وصفى را جان و دل در عشق خود بسوزى و بگدازى، يا در ان باديه مردم خوار بى‏جان كنى كم از آن نباشد كه روزى چند اين بلا و محنت بكشى و صفات صفا و مروه خود در بطش قهر غيرت فرو گذارى.

«لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» روندگان در راه حق مختلفند و منافع هر يكى بر اندازه روش اوست و بقدر همت او، ارباب اموال را منافع مال و معاش است، ارباب اعمال را، منافع حلاوت طاعات است، ارباب احوال را منافع صفاء انفاس است، بو شعيب سقا بقصد حج از شهر نيشابور بيرون آمد احرام گرفته، چون قدم در باديه نهاد بهر ميل كه رسيد دو ركعت نماز كرد تا بمقصد رسيد. آن گه گفت: رب العزّه مى‏گويد: «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» و هذا منافعى فى حجّى، گفت حاجيان و زائران كه از اقطار عالم روى بدين كعبه شريف نهاده‏اند بدان مى‏آيند تا بمنافع خويش رسند، چنان كه اللَّه تعالى مى‏گويد، و منافع من درين حج آن ركعتهاى نماز است كه مقام رازست.

المصلّى يناجى ربّه. و گفته‏اند منافع ايشان آنست كه مصطفى (ص) گفت: «اذا كان يوم عرفة ينزل اللَّه الى السّماء الدّنيا فيباهى بهم الملائكة فيقول انظروا الى عبادى ائتونى شعثا غبرا من كلّ فجّ عميق، اشهدكم انّى قد غفرت لهم، فتقول الملائكة يا ربّ فلان كان يرهق و فلان و فلانة، قال يقول اللَّه عز و جل، قد غفرت لهم».

«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ»، تعظيم حرمات كار جوانمردانست و سيرت صدّيقان، اصحاب خدمت ديگرند و ارباب حرمت ديگر، ترك خدمت عقوبت بار آورد، ترك حرمت داغ فرقت نهد، نتيجه خدمت ثوابست و درجه ثمره حرمت لذّت صحبتست و انس خلوت، او كه بر مقام شريعت خدمت كند ناظر بمقام است، و او كه در عالم حقيقت حرمت شناسد ناظر بحق است، رسول خدا محمّد مصطفى (ص) كه خورشيد فلك سعادت بود و ماه آسمان سيادت در صدف شرف و طراز كسوت وجود، شب معراج اطناب خيمه سرّ خود از همه مقامات روندگان بكند ناظر بحق گشت نه ناظر بمقام، عالميان همه در مقامات مانده و سيّد از همه بر گذشته و نظر بحق داشته، لا جرم از بارگاه عزت جبروت اين خلعت كرامت يافته كه: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏».

لطيفه‏اى ديگر ازين عجبتر شنو. اهل خدمت چون نالند از غير دوست بدوست نالند، و از غير دوست بدوست ناليدن در راه جوانمردان شرك است كه تا غيرى مى‏نبيند ازو بدوست مى‏ننالد، باز اهل حرمت چون نالند از دوست بدوست نالند و از دوست بدوست ناليدن عين توحيدست، از روى ظاهر شكوى مى‏نمايد امّا از روى باطن شكرست. مى‏باز نمايد كه جز تو كسى ندارم با كه گويم، جز تو كسى را نبينم بكه نالم، خلق پندارند كه وى گله ميكند و او خود باين سخن اخلاص محبت عرضه مى‏كند از اينجاست كه حق جلّ جلاله از ناله ايوب خبر داد كه: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ» و با اين ناله او را صابر خواند كه: «إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ»، اگر شكوى بودى او را صابر كى خواندى، باز نمود كه شكوى آن گه بود كه بغير ما نالد، امّا چون بما نالد آن شكوى نبود، ايوب نگفت: اى عالميان: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ» بلكه گفت: «رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ» عجز و فقر خويش بحضرت مولى بنهاد ذلّ خويش بر بى‏نياز عرنه كرد و ادب حضرت بنعت حرمت بجاى آورد، اينست بيان تعظيم حرمت و شرط آداب عبوديت.

۴ النوبة الاولى

قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا» اللَّه باز دارد از گرويدگان، «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ» (۳۸) اللَّه دوست ندارد هركژ كارى ناسپاس، «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ» دستورى دادند ايشان را كه جنگ كنند با دشمن، «بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» از بهر آن بيداد كه بر ايشان كردند، «وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» (۳۹) و اللَّه بر يارى دادن ايشان براستى كه تواناست.

«الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ» ايشان كه بيرون كردند ايشان را از خان و مان ايشان به نشايست بى هيچ چيز، «إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ» جز زان كه ميگفتند خداوند ما اللَّه است، «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» و اگر نه بازداشت اللَّه بودى كه ايشان را از يكديگر باز داشت، «لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ» فروهشتندى صومعه‏هاى راهبان، «وَ بِيَعٌ» و كليسياهاى ترسايان، «وَ صَلَواتٌ» و كنيسه‏هاى جهودان، «وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً» و مسجدهاى مسلمانان كه اللَّه را خوانند و ياد كنند در آن ببانك نماز و نماز، «وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ» و براستى كه اللَّه يارى دهد آن كسانى را كه دين او را يارى دهند، «إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ» (۴۰) كه اللَّه براستى با نيرو است با هر كس تاونده.

«الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ» ايشان كه اگر ايشان را در زمين دسترس دهيم و پايگاه، و سلطانان نشانيم، «أَقامُوا الصَّلاةَ» نماز بپاى دارند، «وَ آتَوُا الزَّكاةَ» و زكاة مال دهند، «وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ» و نيكوكارى فرمايند، «وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ» و از ناپسند باز زنند، «وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ» (۴۱) و اللَّه راست سرانجام همه كارها، «وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ» و اگر دروغ زن گيرند ترا، «فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ» دروغ زن گرفت پيش از ايشان «قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ» (۴۲) قوم نوح و قوم هود و قوم صالح‏ «وَ قَوْمُ إِبْراهِيمَ» نمرود و اصحاب او، «وَ قَوْمُ لُوطٍ» (۴۳) و قوم لوط «وَ أَصْحابُ مَدْيَنَ» و قوم شعيب، «وَ كُذِّبَ مُوسى‏» و دروغ زن گرفتند موسى را، «فَأَمْلَيْتُ لِلْكافِرِينَ» فرو گذاشتم كافران را و درنگ دادم، «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ» آن گه فرا گرفتم ايشان را، «فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ» (۴۴) چون ديدى و چون بود ناپسنديدن من.

«فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها» اى بسا شهرا كه هلاك كرديم آن را، «وَ هِيَ ظالِمَةٌ» و ستمكار ايشان بودند، «فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها» آنكه آن شهر از مردمان خالى، ديوارها افتاده بر كازها. «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ» و آنكه چاه باز مانده از، «وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» (۴۵) و كوشك استوار رفيع.

«أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ» به نروند در زمين، «فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها» و ايشان را دلهايى بودى هشيار كه دريافتندى، «أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها» گوشهايى بودى شنوا تا صواب بشنيدند بآن، «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ» كه آن جاى چشمهاى سر نابينا نيست، «وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» (۴۶) لكن چشمهاى دل نابيناست كه در برهاست.

«وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ» مى‏شتابند ترا بعذاب، «وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ» و اللَّه گفت خود مخالفت نكند و وعده بنگرداند، «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ» و روزى بنزديك خداوند تو، «كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ» (۴۷) چون هزار سالست از آنچه شما مى‏شمريد.

«وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ» و اى بسا شهرا، «أَمْلَيْتُ لَها» كه درنگ دادم آن را، «وَ هِيَ ظالِمَةٌ» ايشان بر ستمكارى خويش، «ثُمَّ أَخَذْتُها وَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ» (۴۸) آن گه فرا گرفتم آن را و باز گشت با من.

«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ» بگوى اى مردمان، «إِنَّما أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ» (۴۹) من شما را بيم نمايى آگاه كننده‏ام آشكارا.

«فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» ايشان كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند، «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» (۵۰) ايشان را آمرزش است و روزى نيكو، «وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ» و ايشان كه بر سخنان و پيغام ما خاستند كه ما را عاجز آرند «أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ» (۵۱) ايشان فردا آتشييانند.

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ» نفرستاديم پيش از تو هرگز فرستاده‏اى و نه هيچ پيغامبرى، «إِلَّا إِذا تَمَنَّى» مگر آن گه كه كتاب اللَّه مى‏خواند، «أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ» ديو چيزى در افكند در خواندن وى، «فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ» اللَّه آنچه ديو درافكند بيفكند «ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ» پس محكم گرداند و روشن آنچه خود فرستاده بود از سخنان خويش، «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (۵۲) و اللَّه داناست و راست دان.

«لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً» آن را كند تا آنچه ديو در افكند تباهى و آزمايشى كند، «لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» ايشان را كه در دلهاى ايشان بيمارى است و گمان، «وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ» و ايشان را كه سخت دلانند، «وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ» (۵۳) و كافران در ستيز و خلافند دور.

«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ» تا بدانند ايشان كه دانايانند، «أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ» كه آن حكم حق است از خداوند تو، «فَيُؤْمِنُوا بِهِ» و بدان ايمان آرند.

«فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ»، و دلهاى ايشان آن را نرم گردد، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» (۵۴) و اللَّه تعالى براستى كه راه نماى مؤمنانست براه راست.

«وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ» هميشه ناگرويدگان در گمانند ازين نامه كه بتو آمد، «حَتَّى تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً» تا آن گه كه رستاخيز با ايشان آيد ناگاه، «أَوْ يَأْتِيَهُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَقِيمٍ» (۵۵) يا بايشان مرگ روز بدر.

«الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ» پادشاهى آن روز اللَّه تعالى راست «يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ» داورى بر دميان ايشان، «فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» ايشان كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند، «فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ» (۵۶) در بهشتهاى نازند.

«وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا» و ايشان كه كافر شدند و بدروغ داشتند پيغامهاى ما، «فَأُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ» (۵۷) ايشانند كه ايشان راست عذابى خوار كننده.

النوبة الثانية

قوله تعالى. «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ» ابن كثير و قرّاء بصره يدفع خوانند بى‏الف، و باقى يدافع بالف، و معنى هر دو يكسانست يعنى يدفع عن المؤمنين كيد عدوّهم و و شرّهم. اين آيت بساط آيت ثانى است از بهر آن كه اوّل آيت كه بقتال فرو آمد اين آيت بود كه: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ»، رسول را و ياران را فرمودند تا با اهل زمين جنگ كنند قياصره و اكاسره و اقيال و غير ايشان، و در آن عصر اهل زمين همه كفّار بودند و مؤمنان در جنب ايشان اندك، ربّ العزّه ايشان را وعده نصرت داد و دفاع، و ايشان را درين آيت بر قتال داشت و دلير گردانيد گفت اللَّه شر ايشان و كيد ايشان گر چه بسيارند باز دارد از مؤمنان اگر چه اندكند، و گفته‏اند معنى آيت بر عموم است، اى يدفع عن المؤمنين بنور السنّة ظلمة البدعة، و بنور الايمان ظلمة الكفر.

«إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ» هذان اسمان يشملان كلّ كافر باللّه، اى كلّ خوّان فى امانة اللَّه، كفور لنعمته، يقال الخوّان الّذى عادته و سنّته الخيانة، و الكفور الّذى عادته الكفران، بيّن اللَّه سبحانه انّه انّما يدفع عمن ليس بخوّان و لا كفور.

«أُذِنَ» بضم الف قراءت نافع و ابو عمرو و عاصم و يعقوب است بر فعل مجهول، باقى اذن بفتح الف خوانند يعنى اذن اللَّه «لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ»، و اذن گفت نه امر يعنى كه اللَّه تعالى حرص ايشان ديد بر قتال دشمن و اعلاء كلمه حقّ آن از ايشان بپسنديد و ايشان را بقتال دستورى داد و تولّى نصرت ايشان كرد و دفاع ايشان «يُقاتَلُونَ» بفتح تاء قراءت نافع است و ابن عامر و حفص. يعنى اذن للمؤمنين الّذين قاتلهم المشركون، باقى بكسر تاء خوانند، يعنى اذن للمؤمنين الّذين يصلحون للقتال فى قتال الكفّار، «بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» يعنى بسبب ان ظلموا او لانّهم ظلموا او من اجل انّهم ظلموا او جزاء بان ظلموا فاخرجوا من ديارهم فاوذوا. «وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» هذا تفسير الدّفاع، و قيل «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ» اى قضى للمجاهدين انّهم ربّما هزموا او قتلوا احيانا مع ان اللَّه على نصرهم لقادر. باين قول معنى آنست كه اللَّه تعالى حكم راند و قضا كرد و خواست ايشان را كه جنگ كنند با دشمن دين كه بر ايشان ستم آيد گاه‏گاه با آنكه اللَّه تعالى بر يارى دادن ايشان براستى كه قادر است و توانا، و «اذن» در قرآن جايها بيايد بمعنى قضاء، منها قوله: «فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ» الى قوله: «بِإِذْنِ اللَّهِ» و منها ما خاطب به عيسى: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي». آن گه تغريت كرد گفت: «الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ» اى اخرجوا من مكّة ظلما «بِغَيْرِ حَقٍّ»، اى بغير جزم اوجب اخراجهم، و قيل «بِغَيْرِ حَقٍّ» اى من غير حقّ استحقوا ذلك، «إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ»، هذا استثناء منقطع يعنى لكنّهم يقولون ربّنا اللَّه، و قيل محلّه جرّ بدلا من قوله: «بِغَيْرِ حَقٍّ» اى اخرجوا بان يقولوا: «رَبُّنَا اللَّهُ» روى عن الحسن انّه قال: اما و اللَّه ما سفكوا دما و لا اخذوا مالا و لا قطعوا لهم رحما و انّما فعلوا ما فعلوا لانّهم قالوا: «رَبُّنَا اللَّهُ». و هو نظير قوله: «وَ مانَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ»، سبب نزول اين آيت آن بود كه مشركان مكّة پيوسته اصحاب رسول را مى‏رنجانيدند و ايشان را ناسزا ميگفتند و زخم ميكردند، ياران برسول خدا ناليدند و رنج خويش بدو برداشتند و دستورى قتال خواستند، رسول گفت، صبر كنيد كه جز صبر روى نيست. و مرا بقتال نفرموده‏اند، پس كار بدانجاى رسيد كه كافران و مشركان رسول را از مكّه بيرون كردند ابو بكر صدّيق گفت. عرفت انّه سيكون قتال، آن روز دانستم كه قتال و جهاد خواهد بود كه رسول خداى را بيرون كردند، پس چون بمدينه هجرت كرد اين آيت آمد و هى اوّل آية نزلت فى القتال نسخت بها كلّ آية امر فيها بالكف عن القتال. و قال مجاهد: نزلت هذه الآية فى قوم باعيانهم خرجوا مهاجرين من مكّة الى المدينة فكانوا يمنعون فاذن اللَّه لهم فى القتال الكفّار الّذين يمنعونهم من الهجرة.

«وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» بالجهاد و اقامة الحدود و كفّ الظلم، «لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ»، قرأ ابن كثير و نافع لهدمت بتخفيف الدّال، و قرأ الآخرون بتشديدها، فالتخفيف اصل الكلمة و يصلح للقليل و الكثير، و التشديد يختص بالكثير، لهدمت، يعنى لخربت و قيل لعطّلت و تهديمها تعطيلها، صوامع، يعنى صوامع الرهبان، و قيل صوامع الصّابئين و قيل صوامع المؤمنين.

لقوله عليه السلام. «نعم صومعة المؤمن بيته»

و اشتقاقها من الصمع و هو الصغر فى الاذن، يقال اذن صماء، قوله: «وَ بِيَعٌ» يعنى بيع النصارى، واحدتها بيعة. «وَ صَلَواتٌ» يعنى كنائس اليهود، و يسمّونها بالعبرانيّة صلوتا.

«وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً» يعنى مساجد المسلمين من امّة محمّد (ص) معنى آيت آنست كه اگر نه واليان و سلطانان بودندى و گماشتگان اللَّه كه بفرمان وى جهاد و قتال مى‏كنند و حدها مى‏رانند و شرّ بدان از نيكان باز مى‏دارند. لهدّم معبد اهل كلّ زمان، فى زمن موسى الكنائس، و فى زمن عيسى البيع و الصوامع، و فى زمن محمّد (ص) المساجد، فروهشتندى خراب و معطل، در عهد موسى صلوتاهاى جهودان و در عهد عيسى كليساهاى ترسايان و صومعه‏هاى راهبان، و در عهد محمّد مصطفى مسجدهاى مؤمنان. و قال ابن زيد: اراد بالصلوات، صلوات اهل الاسلام فانّها تنقطع اذا دخل العدوّ عليهم، و قيل معنى الآية، لو لا انّى اذنت للمؤمنين فى قتال الكفّار لغلب الكفّار على البلاد و اظهروا فيها الفساد. «وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ» اى من اقام شريعة من شرايعه نصر على اقامة ذلك الّا انّه لا يقام فى شريعة نبىّ الّا ما اتى به ذلك النبىّ و ينتهى عمّا نهى عنه. «إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ» على خلقه، «عَزِيزٌ» منيع فى سلطانه.

«الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ»، الّذين فى موضع نصب على تفسير «من» يعنى و لينصرنّ اللَّه من ينصره. ثم بيّن صفة ناصر به فقال: «الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ»، تأويل الآية انّ اللَّه عزّ و جل ينصر الّذين يمكّنهم و يؤمرهم و يستخلفهم و يولّيهم فينصرونه و ينصرون دينه و يجاهدون عدوّه و يقيمون صلوات الجمعة و الاعياد و الصّلوات بعرفات و منى و ينصبون المؤذنين ثمّ لم يفرّق بين الصلاة و قرينتها و هى الزّكاة و يأمرون بالمعروف اقامة حقوق الدّين و جهاد العدوّ و ينهون عن المنكر يكفّون ايدى العتاة و البغاة. روى عن الحسن انه قال: اخذ اللَّه الميثاق على الامراء اذ تمكّنوا فى الارض ان يقيموا الصّلاة و يؤتوا الزّكاة يأمروا بالمعروف و ينهوا عن المنكر، كما اخذ على العلماء ان يتلوا كتابه و احكامه فلا يكتموه، فى قوله: «الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ»، و فى قوله: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ» الآية.. و فى الآية دليل على صحّة خلافة الخلفاء الرّاشدين، لانّهم كانوا من المهاجرين و تمكّنوا فى الارض و اقاموا الصّلاة و آتوا الزّكاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر، و قيل التمكّن فى هذه الآية هو التولّى الّذى قال فى قوله عزّ و جلّ: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ» ثمّ قال: «وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ»، اى آخر امور الخلق و مصيرهم اليه، يعنى يبطل كلّ ملك سوى ملكه فتصير الامور للَّه بلا منازع و لا مدّع.

«وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ» فى هذه الآية تسلية محمّد (ص) من تكذيب اهل مكّة ايّاه، اى لست باوّل من نسب الى الكذب من الانبياء بل كذّب كلّ قوم نبيّهم قبل قومك.

«كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ» نوحا «وَ عادٌ» هودا، «وَ ثَمُودُ» صالحا، «وَ قَوْمُ إِبْراهِيمَ» ابرهيم، «وَ قَوْمُ لُوطٍ» لوطا، «وَ أَصْحابُ مَدْيَنَ» شعيبا، «وَ كُذِّبَ مُوسى‏» كذّبه فرعون و قوم فرعون فلم يقل و قوم موسى لانّ قوم موسى بنو اسرائيل و كانوا قد آمنوا به فى الآية مضمر تقديره، و ان يكذّبوك فلا تحزن. و قوله: «فَأَمْلَيْتُ لِلْكافِرِينَ»، اى اخّرت آجالهم، «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ»، اى عاقبتهم على كفرهم، و اهلكتهم قوم نوح بالطوفان، و عادا بالريح، و ثمود بالصيحة، و نمرود ببعوضة، و قوم لوط بالخسف و امطار الحجارة عليهم، و اصحاب مدين بالظلّة، و اعداء موسى بالغرق، «فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ» اى انكارى يعنى انكرت عليهم ما فعلوا من التكذيب بالعذاب و الهلاك يخوف به من يخالف النبىّ (ص) و يكذّبه.

«فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ» اى كم من اهل قرية، «اهلكتها» بالتّاء على الوحدة قرأها اهل البصرة و الوجه انّه فعل اللَّه تعالى فجاء على اصله من الافراد لانّ ما قبله كذلك و هو قوله: «فَأَمْلَيْتُ لِلْكافِرِينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ»، و قرأ الآخرون: «اهلكنا بالنّون و الالف على التعظيم و الوجه انّه قد جاء فى التنزيل كثير بهذا اللفظ نحو قوله: «وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها»، «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ»، «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِيَ ظالِمَةٌ» اى و اهلها ظالمون كافرون، «فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها» اى ساقطة على سقوفها. يعنى سقطت السقوف ثمّ سقطت عليها الجدران. و قيل خاوية اى خالية عن اهلها باقية على حالها، يقال خوت الدّار و الارض، تخوى خواء و خوى بطنه من الطعام، يخوى خوى و خوى النهر يخوى خوى و النهر خو. «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ» اى و كم من بئر متروكة مخلاة عن اهلها، و بير غير مهموزة قرأها ورش عن نافع و ابو عمرو، و اذا ادرج و الوجه انّه على تخفيف الهمزة و تخفيفها هاهنا يقلّبها ياء لسكونها و انكسار ما قبلها كذيب و نحوه، و قرأ الباقون «وَ بِئْرٍ» بالهمز و الوجه انّه هو الاصل لانّ الاصل فى الهمزة التحقيق. «وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ»، رفيع طويل من قولهم: شاد بناه اذا رفعه، و قيل مشيد اى مجصّص بالشّيد و هو الجص و الكلس، تأويل الآية، انّ كلهم فى الارض صنفان سكن و نزل فلا يزال النزل يموتون و يعطّلون بئرهم، و السكن يموتون و يعطّلون قصرهم. خلاف است ميان علما كه اين بئر و قصر اينجا بر عموم رانند يا بر خصوص قومى گفتند اين بر عموم است و مراد آنست كه اهل زمين جمله دو گروهند: دشتيان و شهريان از دشتيان كه بميرند چاه باز ماند معطّل و از شهريان كوشك و خانه بازماند معطّل باز قومى گفتند اين بئر و قصر معلومند و مخصوص و موضوع آن پيدا، در ديار يمن كوهى است بر سر آن كوه اين قصر ساخته بودند قومى ازين كردان و دشت نشينان در عصر عاد، آخر شيطان بر ايشان ظفر يافته و از راه ببرده و به پيغامبر آن عصر كافر گشته و بت پرست شده بتعليم شيطان بر سر آن كوه قصرى ساختند از سنگ و گچ دويست گز بالاى آن، صد خانه در آن ساخته بر پنج طبقه، يك طبقه شتران را، يكى گاوان را، يكى گوسفندان را، يكى طعام و خوردنى خويش را، يكى نشستنگاه خويش را، و در دامن آن كوه چاهى فرو بردند و آن را آبشخور خويش و چهار پايان ساختند. روزگار بر آمد و كفر ايشان و طغيان ايشان بغايت رسيد و از پذيرفتن حق سر باز زدند و پيغامبر خويش را خوار داشتند تا پيغامبر دعا كرد بر ايشان گفت: اللّهم اهلكهم بما شئت، فغاز ماء بئرهم فبقيت معطّلة و بقيت اغنامهم عطّاشا ثلاثة ايّام ثمّ ماتت فلمّا كان يوم الرّابع بعث اللَّه على ابلهم وجعا فماتت عن آخرها، و بعث اللَّه عليهم يوم السابع جبرئيل فصاح فيهم فصاروا كلّهم خامدين فبقيت البئر معطّلة من الماء، و القصر معطّلا عن السكّان لم يسكنه احد الى يومنا هذا. ضحاك گفت: اين چاه بحضرموت است در شهرى كه آن را حاصور گويند و سبب آن بود كه چون قوم صالح را عذاب رسيد جماعتى بوى ايمان آوردند و با صالح بحضرموت شدند چون آنجا رسيدند صالح فرمان يافت از آن حضرموت خواندند، لانّ صالحا لما حضر مات. پس آن قوم كه بصالح ايمان آورده بودند و عدد ايشان چهار هزار بود اين شهر حاصور را بنا نهادند بر سر آن چاه و آنجا وطن گرفتند و از قوم خويش يكى را بر خود امير كردند پس بروزگار فرزندان و نژاد ايشان بسيار شدند و در نعمت و كام ايشان را بطر گرفت كافر گشتند و بت پرست، تا ربّ العزّه بايشان پيغامبرى فرستاد نام وى حنظلة بن صفوان و قيل شريح بن صفوان و كان حمّالا فيهم، ايشان پيغامبر را بكشتند و در طغيان و كفر بيفزودند ربّ العزه ايشان را جمله هلاك كرد و آن ديار و وطن ايشان خراب گشت و چاه معطل ماند، گفته‏اند كه از آن چاه پيوسته دودى سياه منتن ميآيد كسى كه بنزديك آن چاه و آن قصر شود ناله‏اى بگوش وى رسد. و روى عن ابن عباس انّه قال: امّا البئر المعطّلة فانّها كانت لاهل عدن من اليمن و هى الرّس الّذى قال اللَّه عز و جل: «وَ أَصْحابَ الرَّسِّ». و قال كعب الاحبار: انّ القصر بناه عاد الثانى و هو عاد بن منذر بن ارم بن عاد.

قوله: «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ» يعنى كفار مكّة فينظروا الى مصارع المكذّبين فى الامم الخالية و هو قوله: «فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها»، فيتفكروا و يعتبروا، ثمّ ذكر انّ الأبصار لا تعمى عن رؤية الآيات و لكن القلوب تعمى فلا تتفكر و لا تعتبر، قوله: «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ» هذه الهاء تسمّى عمادا و المعنى انّ العمى الضّار، هو عمى القلب، فامّا عمى البصر فليس بضارّ فى امر الدّين. قال قتادة: البصر الظاهر بلغة و متعة و بصر القلب هو البصر النافع، و ذكر القلوب الّتى فى صدور و القلب لا يكون الّا فى الصدر، و لكن جرى هذا على التوكيد كقوله: «وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ» و فى الآية دليل على انّ القلب محلّ العقل و العلم لا الدّماغ، و قيل العقل علم غريزى يكتسب به العلم الاختيارى. آن روز كه اين آيت از آسمان فرو آمد كه: «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏»، عبد اللَّه بن زائده كه او را أمّ ابن مكتوم گويند پيش مصطفى (ص) آمد گفت: يا رسول اللَّه انا فى الدّنيا اعمى ا فاكون فى الآخرة اعمى؟ من كه در دنيا نابينايم فردا در قيامت نابينا خواهم بود؟ ربّ العالمين بجواب وى اين آيت فرو فرستاد: «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»، معنى آنست كه نابينايى ظاهر در كار دين زيان ندارد و فردا در قيامت بينايى به نبرد، نابينايى دلست كه در كار دين زيان دارد و فردا در قيامت بينايى ببرد.

«وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ» اين در شأن مشركان مكّه فرو آمد النضر بن الحارث و غير او كه بر سبيل انكار باستهزاء ميگفتند:، «فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ عَجِّلْ لَنا قِطَّنا، ائْتِنا بِما تَعِدُنا». ربّ العزه بجواب ايشان اين آيت فرو فرستاد: «وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ»، مى‏شتابانند ترا بعذاب و آن عذاب بوقت خويش برسد چنان كه اللَّه تعالى خواسته و تقدير كرده كه اللَّه تعالى وعده خلاف نكند و گفته خود بنگرداند، آن گه گفت: «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ» يعنى اين چه شتابست كه مى‏كنند و روزى از روزگار عذاب اخرت هزار سالست ازين روزها كه امروز مى‏شمرند آن را كه صفت اين بود شتاب در آن چون كنند، و قيل معناه انّه لا يفوته شى‏ء و انّ يوما عنده و الف سنة فى قدرته واحد، شتاب ميكنند در چيزى كه بر اللَّه تعالى فوت نخواهد شد، و روزى و هزار سال در قدرت او يكسانست يعنى كه در مهلت دادن ايشان چه روزى و چه هزار سال كه نه برو فوت خواهد شد، نحاس گفت: معنى آيت آنست كه اى محمّد كافران استعجال عذاب مى‏كنند و من كه خداوندم وعده‏اى كه با تو كرده‏ام كه ترا نصرت دهم و ايشان را هلاك كنم اين وعده خلاف نكنم، پس انجاز وعده آن بود كه روز بدر مسلمانان را نصرت داد و كافران را هلاك كرد آن گه گفت: «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ». ايشان را خبر كن كه عذاب دنيا اينست كه ديدند و عذاب آخرت چنانست كه روزى از آن روزگار عذاب چون هزار سالست ازين روزگار كه شما مى‏شمريد ابن زيد گفت اين روزگار ايّام آخرتست آن گه كه مؤمن در نعيم بهشت باشد و كافر در عذاب دوزخ روزى از روزهاى ايشان بر اندازه هزار سال دنيا باشد، و دليل برين خبر مصطفى است‏

قال النبى (ص): «ابشروا يا معشر صعاليك المهاجرين بالفوز التّام يوم القيامة تدخلون الجنّة قبل اغنياء النّاس بنصف يوم و ذلك مقدار خمس مائة سنة»، اما آنچه ربّ العزّه گفت: «فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» صفت روز قيامتست على الخصوص، و عن ابن عباس فى جماعة: انّ كل يوم من الايّام الستة الّتى خلق اللَّه فيها السّماوات و الارض كالف سنة ممّا تعدون. قرأ حمزة و ابن كثير و الكسائى «يعدون» بالياء هاهنا لقوله: «يَسْتَعْجِلُونَكَ»، و قرأ الباقون بالتاء لانّه اعم لانّه خطاب للمستعجلين و للمؤمنين و اتفقوا فى سورة المضاجع انّه بالتّاء.

«وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَها» امهلتها بتأخير عقوبتها، «وَ هِيَ ظالِمَةٌ» كافرة، «ثُمَّ أَخَذْتُها» بالعقوبة، «وَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ» مرجع الجميع فلا يفوتنى شي‏ء.

«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ» يا اهل مكّة، «إِنَّما أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ» اى بشير و نذير ثمّ بشّر فقال: «فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» الرّزق الكريم الّذى لا يكتسب بالدنيّات من التذلل للخلق و الاخذ من المنّان و ارتكاب الظّلم، و قيل الرّزق الكريم الّذى لا ينقطع ابدا و هو الجنّة.

«وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا» اى يجتهدون فى ردّ القرآن و ابطاله، «مُعاجِزِينَ» اى مقدّرين ظانّين انّهم يعجزوننا بزعمهم ان لا بعث و لا نشور و لا جنّة و لا نار، يعنى يظنّون انّهم يسبقوننا و يفوتوننا فلا تقدر عليهم هذا، كقوله: «أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا»، و قيل معاجزين اى مشاقين معاندين، و قرأ ابن كثير و ابو عمرو معجّزين بتشديد الجيم من غير الف هاهنا و فى سورة سبا، اى مثبّطين النّاس على الايمان بمحمّد و قيل ناسبين من اتّبع النبىّ الى العجز. «أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ» اى اصحاب النّار الموقدة، و قيل الجحيم احدى الطبقات.

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ»، «من» هاهنا لابتداء الغاية و قوله: «مِنْ رَسُولٍ» من زيادة لعموم النفى و اختلفوا فى الرّسول و النبى فقال بعضهم كلّ رسول نبىّ و كلّ نبىّ رسول، و قال بعضهم الرسول اعلى شأنا لانّ كلّ رسول نبىّ و ليس كلّ نبىّ رسولا، و قال بعضهم الرّسول هو الشّارع و النبىّ الحافظ شريعة غيره، و قال بعضهم الرّسول الّذى يأتيه الملك بالوحى و النبىّ الّذى يرى فى المنام ما يوحى اليه، «إِلَّا إِذا تَمَنَّى»، فيها قولان: احدهما تمنّى اى حدّث نفسه، و الثانى تمنّى اى تلا، و منه قول الشاعر:

تمنّى كتاب اللَّه آخر ليلةتمنّى داود الزّبور على رسل‏

و اصل الكلمة من منى اللَّه كذا اذا قدّره و تمنّى الانسان تقديره بلوغه، و التمنّى التلاوة لانّ التالى يقدّر الحروف و يذكرها شيئا فشيئا. قوله: «أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ» اى فى تلاوته، مفسّران گفتند رسول خدا در انجمن قريش نشسته بود كه جبرئيل از آسمان فرود آمد و سورة وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ فروآورد، رسول خداى بر خواند چون اينجا رسيد: «أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏» بر زبان وى برفت بالقاء شيطان بر سبيل سهو و نسيان: «تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهنّ لترتجى».

قريش آن بشنيدند شاد شدند و رسول خدا هم چنان ميخواند تا سوره بآخر برد و سجود كرد مؤمنان و ياران با وى سجود كردند و همچنين مشركان كه حاضر بودند بموافقت همه سجود كردند تا آن حد كه وليد مغيره و سعيد بن العاص هر دو سخت پير بودند و طاقت نداشتند كه سر بر زمين نهند هر يكى قبضه‏اى خاك برداشتند و بر پيشانى خويش نهادند و باشارت سجود كردند، پس قريش متفرق گشتند شادان و خرم با يكديگر مى‏گفتند كه محمّد امروز خدايان ما را سخن نيك گفت و ما نيك دانيم كه خداى آسمان جلّ جلاله آفريدگار است و روزى گمار، مرده زنده كند و زنده ميراند، لكن اين خدايان ما بدان مى‏پرستيم تا فردا از بهر ما بنزديك وى شفاعت كنند اكنون كه محمّد ايشان را اين سخن گفت ما با اوييم و ازو جدا نه ايم، شبانگاه جبرئيل فرو آمد گفت: يا محمّد ما ذا صنعت؟ اين چه بود كه تو كردى؟ لقد تلوت على النّاس ما لم آتك به عن اللَّه، بر مردم چيزى خواندى كه من نياوردم و در پيغام و كلام حق نبود، رسول خدا از آن عظيم دلتنگ شد و رنجور گشت و از قهر حق بترسيد، پس جبرئيل فرو آمد و تسكين روعت وى را و تسلّى دل وى را اين آيت فرو آورد: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ».

قومى گفتند رسول خدا در مسجد حرام بود در نماز كه سورة و النجم خواند و اين قصه القاء شيطان برفت، اگر كسى گويد رسول خدا معصوم بود از غلط و سهو در اصل دين و تبليغ رسالت پس اين غلط در تلاوت بر وى چون روا باشد؟ و نيز رب العزه گفت قرآن را: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»، يعنى ابليس، و قال تعالى: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» يعنى من التغيير و التبديل. علماء تفسير در جواب اين مختلفند، قتاده گفت: القى الشيطان فى تلاوته و هو ناعش يعنى اغفى النبىّ اغفاة فجرى ذلك على لسانه بالقاء الشّيطان و لم يكن له خبر، و قيل القى الشّيطان فى تلاوته بقراءة الشّيطان رافعا صوته فظنّ السامعون انّه من قراءة النبىّ هذا كما انّ الشيطان نادى يوم احد: الا انّ محمدا قد قتل، حتى انكسرت قلوب المؤمنين و قويت قلوب المشركين. و قال ابن عيسى: لمّا انتهى النبىّ الى هذه الآية تلاه منافق من شياطين الانس و القى فى صوته هذه الكلمة فخيّل الى النّاس انّه من تلاوة النبىّ و قال الحسن: انّما قال النبىّ ذلك على وجه الانكار دون الاخبار فكانّه حكى كلامهم ثم انكر عليهم. و تقديره تلك الغرانيق العلى بزعمكم ايّها المشركون امنها شفاعتهن ترتجى، و كم من ملك فى السّماوات لا تغنى شفاعتهم شيئا، هذا ما ذكره المفسّرون و اللَّه اعلم بالصواب. «فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ» فيبيّن بطلان ذلك و يخبر انّه من من الشّيطان، «ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ» اى ينزلها محكمة مبيّنة لا يجد احد الى بطلانها سبيلا، «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ» بوحيه، «حَكِيمٌ» بخلقه، «لِيَجْعَلَ» هذه اللام تسمّى لام العاقبة، كقوله: «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا»، و قيل هى لام كى، اى كى يجعل. «ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً،» اى محنة و بليّة، «لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»، شك و نفاق و هم المنافقون، «وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ» عن قبول الحقّ و هم المشركون و ذلك انّهم افتتنوا لمّا سمعوا ذلك ثمّ نسخ و رفع فازداد و عتوّا و ظنّوا انّ محمّدا كان يقوله من عند نفسه ثم يندم فيبطل، «وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ» اى فى خلاف شديد، الشّقاق غاية الخلاف، يقال شاقنى فلان، اى كنت فى شقّ و هو فى شقّ آخر.

«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ» اى التوحيد و القرآن و التصديق بالنسخ، «أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ» تأويل الآية ليجعل ما يلقى الشّيطان و ينسخه اللَّه فتنة، و ليعلم الّذين اوتوا العلم انّ الّذى احكم اللَّه من آياته هو الحق من ربّك، «فَيُؤْمِنُوا بِهِ» يعتقدوا انّه من اللَّه، «فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ» اى فتسكن اليه قلوبهم، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» اى دين قيّم و هو الاسلام يثبتهم عليه.

«وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ» اى فى شك ممّا القى الشيطان على لسان رسول اللَّه يقولون ما باله ذكرها بخير ثمّ ارتدّ عنها، و قال ابن جريح: «منه» اى من القرآن، و قيل من الدّين و هو الصّراط المستقيم. «حَتَّى تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً» يعنى القيامة، و قيل الموت، «أَوْ يَأْتِيَهُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَقِيمٍ» اى عذاب يوم لا ليلة له و هو يوم القيمة، و قيل عقيم على الكفّار فلا يكون لهم فيه خير و لا راحة كما انّ الرّيح العقيم هى الّتى لا سحاب معها و لا مطر، و العذاب العقيم هو الّذى لا مخرج منه، اخذ ذلك من عقم المرأة الّتى لا تلد و عقم الرّجل الّذى لا يولد له، و قيل يوم عقيم يوم بدر و انّما سمّى عقيما لانّ نسلهم انقطع فيه، و لم يكن للكفّار فيه خير، و قيل لانّه لا مثل له فى عظم امره لقتال الملائكة فيه و لم يقاتلوا بعد ذلك.

«الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ» يعنى يوم القيامة، «لِلَّهِ» وحده من غير منازع و لا مدّع، كقوله «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ». «يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ» اى يقضى بين الفريقين، ثمّ بين الحكم، فقال عزّ من قائل: «فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَأُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ» اى عذاب معه ذلة و هوان، و قيل «يَوْمَئِذٍ» يعنى يوم بدر، فحكم لنبيّه بالنّصر، و للمؤمنين بالجنّة و لاعدائه بالقتل و الهزيمة و النّار.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا» يدفع عن صدورهم نزعات الشيطان و عن قلوبهم خطرات العصيان و عن ارواحهم طوارق النسيان، رب العزه جل جلاله و تقدّست اسماؤه و تعالت صفاته دوستان خود را و مؤمنانرا پيوسته در پرده عصمت و حمايت خويش دارد، سينه‏هاشان از نزعات شيطان، دلهاشان از خطرات عصيان، جانهاشان از طوارق نسيان پاك دارد و در امان و حفظ خويش دارد، چندان كه كه بر غيب خود غيرت دارد بر سرّ مؤمن غير دارد، زيرا كه اين براى آن ميدارد، و آن براى اين مى‏پرورد، وقتى بيايد كه پرده از ميان برخيزد اين سرّ در آن غيب نظر كند و آن غيب درين سرّ نظر كند، اى جوانمرد آن ساعت نعيم بهشت كجا پديد آيد و جمال حورا و عينا بكدام حساب بر آيد.

پير طريقت گفته: وقتى خواهد آمد كه زبان در دل برسد و دل در جان برسد و جان در سرّ برسد و سرّ در حق برسد، دل با زبان گويد خاموش، سرّ با جان گويد خاموش، نور با سرّ گويد خاموش، اللَّه تعالى گويد بنده من دير بود تا تو مى‏گفتى اكنون من ميگويم، تو مى‏شنو، آرى و از غيرت الهيت است بر سرّ فطرت بشريت كه هر عضوى از اعضاء بنده بسرّى از اسرار خود مشغول كرده، سمع را گفت اى سمع تو در سماع ذكرش باش، «وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ»، اى بصر تو با بصيرت و عبرت باش «فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ»، اى زبان تو در ذكر آلاء و نعماء من باش «فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ»، اى انف تو از شم نتن اغيار با انفه باش، اى دست تو گيرنده اقداح لطف باش، اى پاى تو رونده در رياض رياضت باش، اى بنده همه مرا باش، قل اللَّه ثم ذرهم. «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ» اللَّه تعالى دوست ندارد هر خيانت كارى ناسپاس، خيانت هم در اموال رود هم در اعمال هم در احوال، در اموال‏ باختزال رود، و در اعمال بريا و تصنّع و در احوال بملاحظت اغيار، ربّ العزه در اين خيانتها فرو بندد بر مؤمن عارف، روى دل وى با خود گرداند و او را بهيچ غيرى ندهد ور همه فردوس برين باشد، هر كه غارت سلطان غيرت حق گشت او را پرواى هيچ غير نماند، گفته‏اند الزّاهد صيد الحقّ من الدّنيا و العارف صيد الحق من الجنة.

زاهد صيد حق است از دنيا بجسته، عارف صيد حق است از بهشت بر بوده، دلى بعشق سوخته بمرغ بريان نياسايد، جانى بحق زنده با غير او نيارامد.

«وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» يتجاوز عن الاصاغر لقدر الاكابر و يعفوا عن العوام لاحترام الكرام، و تلك سنّة اجراها اللَّه سبحانه لاستيفاء منازل العبادة و استصفاء مناهل العرفان و لا تحويل لسنّته و لا تبديل لكريم عادته، و فى بعض الكتب انّ اللَّه عزّ و جل يقول: انّى لا همّ باهل الارض عذابا فاذا نظرت الى عمّار بيوتى و الى المتهجدين و الى المتحابين فىّ و الى المستغفرين بالاسحار صرّفت ذلك عنهم.

«الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ» الآية. اهل تمكين از زمين ايشانند كه ربّ العزه نظام كار عالم در ناصيه ايشان بسته و ايشان هفت گروهند كما روى فى بعض الآثار، انّ قوام الدّنيا بسبعة: بالملوك و الوزراء و نوّابهم و القضاة و الشهود و العلماء و الفقراء، اذا استقام رأيهم و لم يخالفوا اسقى اللَّه بهم الغيث و انبت بدعائهم العشب و احى بهم الارض و كشف بهم البلاء با من الخلق.

معنى آنست كه ربّ العالمين جلّ جلاله نظام كار عالم و آرايش جهان و صلاح كار خلق و معاش بندگان و استقامت ايشان در هفت گروه بسته. چون اين هفت گروه بر سنن صواب و بر استقامت روند و در شرايع دين و امر معروف و نهى منكر متفق باشند و دل با خدا و با خلق راست دارند و مخالفت بخود راه ندهند ربّ العالمين ببركت همت راست و استقامت راى ايشان از آسمان باران رحمت فرستد و از زمين نبات و نعمت روياند و درهاى خير و راحت بر خلق گشايد و بلاها و فتنها بگرداند، اوّل پادشاهانند كه بندگان خداى را نگهبانند و خلق در امان و زينهار ايشانند، السّلطان ظلّ اللَّه فى الارض يأوى اليه كلّ مظلوم. ديگر وزيرانند كه كار مملكت پادشاه راست مى‏دارند و بر سنن صواب مى‏رانند، ان نسى ذكره و ان ذكر اعانه، لفظ خبرست. سوم نوّاب ايشانند در اطراف عالم تا از احوال خلق ايشان را خبر مى‏دهند و ضعيفان و مظلومان را در گوشه‏ها باز ميجويند و اگر در همه عالم گوسفندى گرگن در گوشه‏اى بماند كه آن را روغن نمالند و شفقت نبرند نخست ان نوّاب بآن گرفتار شوند، پس وزراء پس ملوك چهارم قاضيانند كه حقوق خلق بر خلق نگاه مى‏دارند و دستهاى متغلبان و متمرّدان بقوت و عدل پادشاه از ضعفا كوتاه مى‏دارند. پنجم گواهان عدولند كه بگفتار و گواهى ايشان حق از باطل جدا مى‏كنند و حق بمستحق مى‏رسانند، و فى الخبر: اكرموا الشّهود فانّ اللَّه يستخرج بهم الحقوق و يدفع بهم الظّلم.

و اين خاصيت امّت محمّد است كه اداء شهادت و تحمّل و قبول چنان كه درين امّت است در هيچ امّت نبوده و اللَّه تعالى عزّ و جلّ يقول: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً» اى عدلا. ششم عالمانند كه پيغامبران را وارثانند و نايبان و دين اسلام را دلّالانند و بر جاده دين خلق را سوى حق مى‏رانند هفتم درويشانند و صوفيان كه در ازل گزيدگان بودند و در ابد رستگارانند امروز خاصگيان و نزديكانند و فردا ملوك مقعد صدق ايشانند، و فى الخبر: انّ ملوك الجنّة كلّ اشعث اغبر لو قسم نور احدهم على اهل الارض لوسعهم.

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ» الآية. الشياطين يتعرّضون للانبياء و لكن لا سلطان لهم و لا تأثير فى احوالهم منهم و نبيّنا صلّى اللَّه عليه و سلّم افضل الجماعة و انّما يكون من لشيطان تخييل و ليس به شي‏ء من التضليل و كان لنبيّنا سكتات فى خلال قراءته القرآن عند انقضاء الآيات فتلفظ بهمهمته الشّيطان ببعض الالفاظ فمن لم يكن له تحصيل توهّم انّه كان من الفاظ الرّسول و صار فتنة لقوم و الّذى اراد اللَّه به خيرا امدّه بنور التحقيق و ايّده بحسن العصمة فيميّز بحسن البصيرة و قوّة النحيزة بين الحقّ و الباطل فلا يظلّه غمام الرّيب و ينجلى عنه غطاء الغفلة و لا تأثير لضباب الغداة فى شعاع الشّمس عند متوع النهار و هذا معنى قوله: «وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ». انبياء و رسل كه علم سعادت و رايت اقبال بر درگاه سينه‏هاى ايشان نصب كرده و مفاتيح كنوز خيرات و خزائن طاعات در كف كفايت ايشان نهاده و اين حايط عصمت بگرد روزگار ايشان در كشيده كه: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» كى صورت بندد كه صولت غوغاى لشكر شياطين راه بساحات اقبال ايشان برد، يا سطوت مكر ابليس پيرامن دل ايشان گردد، بلى آن مهتر عالم و سيّد ولد آدم او را در قراءت قرآن سكتها بود كه در آن سكتها در بحار عزّت معانى قرآن غوص كردى، شيطان در آن ميان همى درجست و بلفظ خويش آن كلمات در افكند، آن كلمات لفظ شيطانى بود نه لفظ نبوى، ربّ العزه خواست كه قومى را در آن بفتنه افكند، و له جلّ جلاله ان يمتحن من شاء بما شاء و لا يسئل عمّا يفعل. منافقان و مشركان در آن بفتنه افتادند و در نفاق و شقاق بيفزودند و مؤمنان بتوفيق الهى و عصمت ربّانى حق از باطل بشناختند و در صراط مستقيم راست رفتند، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».

۵ النوبة الاولى

قوله تعالى: «وَ الَّذِينَ هاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ» و ايشان كه هجرت كردند از بهر خداى تعالى، «ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ ماتُوا» و ايشان را بكشتند يا بمردند، «لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً» براستى كه اللَّه تعالى ايشان را روزى دهد روزى نيكو، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ» (۵۸) و اللَّه تعالى است كه بهتر روزى كنندگان و نزل سازندگانست، «لَيُدْخِلَنَّهُمْ» در آرد ايشان را، «مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ» در آوردنى كه ايشان را آن خوش آيد و پسنديده هر كسى بود، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَلِيمٌ حَلِيمٌ» (۵۹) و اللَّه تعالى داناست فرا گذار.

«ذلِكَ» اينست، «وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ» و هر كس كه عقوبت كند بهمان كه كرده بودند بآن، او را رسد آن، «ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ» پس افزونى جويند برو براستى كه اللَّه تعالى او را يارى دهد، «إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» (۶۰) كه اللَّه تعالى فرا گذارنده‏ايست آمرزگار، «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ» شب در روز مى‏آرد و روز در شب مى‏آرد، «وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ» (۶۱) و بآن كه اللَّه تعالى شنوايست و بينا.

«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» آن بآن است كه اللَّه تعالى اوست هست بسزا، «وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ» و آنچه خداى خوانند بجز اللَّه تعالى «هُوَ الْباطِلُ» آن ناچيزست، «وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ» (۶۲) و اللَّه است كه برتر و مهترست، «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» نمى‏بينى كه اللَّه فرو فرستاد از آسمان آبى، «فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً» تا زمين سبز گشته بينى، «إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ» (۶۳) اللَّه تعالى باريك دانى است دوربين از نهان آگاه.

«لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» او راست هر چه در آسمان و زمين چيزست، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (۶۴) و اللَّه تعالى اوست كه بى‏نيازست و راد و ستوده‏ «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ» نمى‏بينى كه اللَّه تعالى نرم كرد شما را هر چه در زمين چيزست، «وَ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ» و نمى‏بينى كشتى مى‏رود در دريا بفرمان او، «وَ يُمْسِكُ السَّماءَ» و نگاه مى‏دارد آسمان را ايستاده، «أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ» كه مى‏نخواهد كه بر زمين افتد مگر بدستورى او، «إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ» (۶۵) اللَّه تعالى بمردمان مهربانى است سخت بخشاينده.

«وَ هُوَ الَّذِي أَحْياكُمْ» اوست آنكه شما را زنده كرد، «ثُمَّ يُمِيتُكُمْ» پس آن گه بميراند شما را، «ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» پس زنده گرداند شما را، «إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ» (۶۶) اين مردم براستى كه ناسپاس است.

«لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً هُمْ ناسِكُوهُ» هر گروهى را دينى ساختيم تا بر ان دين باشند، «فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ» مبادا كه با ايشان پيكار كنى در دين ايشان، «وَ ادْعُ إِلى‏ رَبِّكَ» و با خداوند خويش خوان ايشان را، «إِنَّكَ لَعَلى‏ هُدىً مُسْتَقِيمٍ» (۶۷) كه تو براستى بر راه راستى.

«وَ إِنْ جادَلُوكَ» و اگر پيكار كنند با تو، «فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ» (۶۸) پس بگو اللَّه تعالى بكردار شما داناست.

«اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» اللَّه داورى برد ميان شما روز رستاخيز، «فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ» (۶۹) در آنچه شما مى‏باشيد و مى‏رويد و مى‏گوييد از خلاف.

«أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» نمى‏دانى كه اللَّه ميداند هر چه در آسمان و زمين است، «إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ» آن در دانش خداى تعالى است و در نسخت او، «إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» (۷۰) دانش آن و آگاهى از آن بر اللَّه تعالى آسانست.

«وَ يَعْبُدُونَ، مِنْ دُونِ اللَّهِ» و مى‏پرستند جز از خداى، «ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً» چيزى كه اللَّه تعالى نه پرستيده را سزاوارى فرستاد نه پرستند را عذر، «وَ ما لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ» چيزى كه ايشان را بآن هيچ دانش نيست، «وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ» (۷۱)و كافران را هرگز هيچ يارى دهنده نيست، «وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ» و چون بر ايشان خوانند سخنان ما پيغامهاى راست پيدا، «تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْمُنْكَرَ» آشكارا مى‏شناسى در روى كافران ناپسند و ناشناختن و ناخواستن، «يَكادُونَ يَسْطُونَ بِالَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ» آياتُنا» خواستندى كه فرا ايشان افتندى كه سخنان ما بر ايشان ميخوانند، «قُلْ أَ فَأُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكُمُ» بگو شما را خبر كنم به بتر از آن كه شما ما را ميخواهيد و در دل داريد، «النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا» آتش است آن كه وعده داد اللَّه تعالى بآن كافران را، «وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» (۷۲) و بد جايى كه آنست.

«يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ» اى اهل مكّه مثلى زده آمد گوش داريد، إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» اين چيزها كه مى‏پرستيد و بخدايى ميخوانيد فرود از اللَّه، «لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ» مگسى نيافرينند ور همه بهم آيند آفرينش مگس را، «وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً» و اگر مگس چيزى ربايد از ايشان، «لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ» باز نستانند آن را ازو، «ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» (۷۳) سست پرستگار و سست پرستيده.

«ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» سزاى اللَّه تعالى بندانستند چنان كه بايست، «إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ» (۷۴) اللَّه يارى قوى است تاونده هر چيز را كم آورنده.

«اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا» اللَّه تعالى مى‏گزيند از فريشتگان فرستادگان، «وَ مِنَ النَّاسِ» و از مردمان هم چنان، «إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ» (۷۵) اللَّه شنوايست و بينا، «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» مى‏داند آنچه پيش و پس خلق است از بوده و بودنى، «وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ» (۷۶) و همه كارها با خواست اللَّه گردد.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» اى ايشان كه بگرويدند، «ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا» ركوع كنيد و سجود كنيد خداوند خويش را، «وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ» و خداى خويش را پرستيد، «وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (۷۷) و نيكى كنيد تا بنيكى افتيد.

«وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ» و باز كوشيد بآن سزا كه اللَّه را باز كوشيد بآن، «هُوَ اجْتَباكُمْ» او گزيد شما را، «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» شما را درين دين هيچ تنگى ننهاد، «مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ» نگاه داريد و محكم داريد كيش پدر خويش ابراهيم، «هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هذا» او شما را مسلمان نام نهاد از پيش و درين قرآن، «لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ» تا اين رسول گواه بود بر شما فردا، «وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ» و شما گواهان باشيد فردا بر ديگران، «فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» پس شما نماز بپاى داريد و زكاة مال بدهيد، «وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ» و دست باللّه تعالى زنيد، «هُوَ مَوْلاكُمْ» اوست آن خداوند شما، «فَنِعْمَ الْمَوْلى‏ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ (۷۸) نيك خداوندست و نيك يار.

النوبة الثانية

قوله: «وَ الَّذِينَ هاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ» اى فارقوا اوطانهم و عشائرهم فى طاعة اللَّه و طلب رضاه مهاجرين الى المدينة، يعنى المهاجرة الاولى، رأسهم حمزة بن عبد المطّلب و مصعب بن عمير و عبد اللَّه بن جحش. «ثُمَّ قُتِلُوا» بتشديد التاء قراءت ابن عامر اى اكثر فيهم القتل، و التفعيل لكثرة الفعل و كثر ايضا لكونهم جميعا، و قرأ الباقون قتلوا بتخفيف التّاء، و التخفيف يصلح للقليل و الكثير، و هو هاهنا للكثرة اراد قتلى احد قتلوا ثم مثل بهم و بقر حمزة، «أَوْ ماتُوا» حنف انفهم، «لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً» يعنى الجنّة و نعيمها، و قيل الشهادة ثم الجنّة، و قيل العلم و الحكمة فى الدّنيا، و قيل الرّزق الحسن الّذى يأتى من غير سؤال و من غير شره النّفس اليه، و فى ذلك ما روى عبد اللَّه السعدى قال: قدّمت على عمر بن الخطاب فارسل الىّ بالف دينار فرددتها فقال: رددتها؟ فقلت انا عنها غنيّ و ستجد من هو احوج اليها منّى، فقال لى خذها فانّ رسول اللَّه اعطانى عطاء فقلت يا رسول اللَّه انا عنه غنيّ و ستجدنى من هوا احوج اليه منّى فقال لى خذه هذا رزق اللَّه اذا ساق اليك رزقا لم تسئله و لم تشره اليه نفسك فهو رزق اللَّه ساقه اليك فخذه‏، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ» لانّ كلّ معط يفنى عطاؤه الّا اللَّه و لانّ المخلوق اذا غضب حرّم رزقه و انّ اللَّه تعالى لا يحرم.

«لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا» اى ادخالا، «يَرْضَوْنَهُ» او مكانا يرضونه لانّ لهم فيه ما تشتهى الا نفس و تلذّ الاعين و هو الجنّة، على انّ المدخل مصدر ادخل او مفعول له، و قرأ نافع مدخلا بفتح الميم، اى دخولا او موضعا يدخل كما انّ المخرج كذلك فان حملته على المصدر اضمرت له فعلا دلّ عليه و انتصابه يكون بذلك الفعل، و تقديره ليدخلنّهم فيدخلون دخولا، و ان حملته على المكان لم تحتج الى الاضمار و تقديره ليدخلنّهم مكانا مرضيّا، و قيل معناه لينزلنّهم منزلا يرضونه عوضا عن انفسهم الّتى بذلوها فى اللَّه. «وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَلِيمٌ» باحوالهم و نيّاتهم، «حَلِيمٌ» لا يعاجلهم بالعقوبة، «ذلِكَ» موصول بما قبله يعنى ذلك حكم اللَّه و قيل الامر، ذلك الّذى قصصنا عليكم، «وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ» العقوبة الاولى مجاز و العقوبة الثانية حقيقة، خرجت الاولى على لفظة ما قابلها لازدواج الكلام و هى فى الحقيقة جزاء كقوله عز و جل: «جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها»، الاولى حقيقة و الثانية مجاز و من هذا الباب قوله: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا» و انّما سمّى عقوبة لانّ صاحبها قاساها بعقب جنايته و قال اللَّه عزّ و جلّ للجنّة: «تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا»، لانّ المؤمن ينالها بعقب طاعته. سبب نزول اين آيت آن بود كه قومى مشركان در ماه محرم قصد قتال مسلمانان كردند و مسلمانان را كراهيت آمد آن قتال از بهر آنكه ماه محرّم بود گفتند كه: ماه حرام است ما قتال نكنيم و روا نداريم، شما نيز قتال مكنيد درين ماه و روا مداريد، كافران نشنيدند و جنگ كردند پس مسلمانان را رخصت آمد بقتال باين آيت: «وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ» اى قاتل المشركين كما قاتلوه.

«ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ» اى ظلم با خراجه من منزله، معنى آنست كه هر كه با مشركان قتال كند چنان كه مشركان با وى كردند ور چه ماه حرام بود و آنكه بر وى ظلم و بغى رفته كه او را از خان و مان و اوطان خود بيرون كردند، «لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ» براستى كه اللَّه تعالى او را نصرت كند، «إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ» اى ذو صفح لمن انتصر من ظالمه، «غَفُورٌ» له، «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ» گفته‏اند كه اين «ذلِكَ» متصل است بآيت پيش «الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ». و معنى آنست كه پادشاهى فردا هم او راست كه امروز شب مى در روز آرد و روز در شب، و گفته‏اند «ذلِكَ» كنايت است از نصرت مظلوم، اى ذلك النّصر بانّه القادر على ما يشاء فمن قدرته انّه يولج اللّيل فى النّهار و يولج النّهار فى اللّيل.

يزيد فى احدهما و ينقص من آ الآخر اى لا يخفى عليه شي‏ء فيهما و لا يعجز عن شي‏ء اراده، «وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ» لما يقال للمظلوم، «بَصِيرٌ» بما يعامل به قادر على نصره، و قيل سميع يسمع ما يجرى بين الظّالم و المنتصر، بصير يبصر ما يجرى بين الباغى و المبغى عليه، فيجزيهم بما يستحقّونه.

«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» اى ذلك الفعل من اللَّه من اجل انّ اللَّه هو الحقّ، اى ذو الحقّ فى قوله و فعله يعدل بين خلقه، و قيل هو الحقّ اى هو المستحقّ للعبادة، و قيل هو الثابت الموجود لا اوّل لوجوده و لا آخر، «وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ» قرأ اهل البصرة و حمزة و الكسائى و حفص عن عاصم «يَدْعُونَ» بالياء، و قرأ الآخرون «تدعون» بالتاء، و الوجه للياى انّ المراد الاخبار عن المشركين و هم غيبت لانّ الخطاب مع النبىّ (ص): و الوجه للتاء انّه على خطاب المشركين كانّه قال: انّ ما تدعون ايّها المشركون «هُوَ الْباطِلُ»، او على معنى القول كانّه قال: قل لهم يا محمّد «أَنَّ ما يَدْعُونَ» و المعنى انّ القدرة على ذلك له لا لغيره بانّه الا له الحقّ و ما سواه الباطل. «وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ» العالى على كلّ شي‏ء، «الْكَبِيرُ» الّذى كلّ شي‏ء دونه يغلب لا يغلب و يقضى و لا يقضى عليه «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» اى مطرا، «فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً» فتصبح رفع لانّ ظاهرا الآية استفهام و معناها الخبر، مجازها اعلم يا محمّد انّ اللَّه ينزل من السماء ماء فتصبح الارض مخضرّة بالنبات. «إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ» بارزاق عباده و استخراج النبات من الارض، «خَبِيرٌ» بما فى قلوب العباد اذا تأخّر المطر عنهم.

«لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» عبيدا او ملكا، «وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِيُّ» عن عباده لا يحتاج الى شي‏ء و كلّ الخلق محتاج اليه، «الْحَمِيدُ» فى افعاله، و قيل الحميد هاهنا فى موضع الجواد لان الجود محمود على كلّ لسان و فى كلّ ملّة. و قال المفسرون الحميد المحمود عند خلقه كلّهم.

«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ» اى الم تعلم انّ اللَّه ذلك لكم، «ما فِي الْأَرْضِ» يعنى الدّواب و المعادن و غير ذلك، تركبون الدّواب و تستخرجون المنافع من المعادن، «وَ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ» اى و سخّر الفلك الجارية على ظهر الماء، «بِأَمْرِهِ» «وَ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ» يعنى يحفظها من ان تقع، و قيل لئلّا تقع، «عَلَى الْأَرْضِ» و قيل كراهة ان تقع على الارض، «إِلَّا بِإِذْنِهِ» اى بامره، و اراد به يوم تنفطر و تنشقّ. معنى آنست كه آسمانى ثقيل، جسمى كثيف نگه مى‏دارد بر هواى لطيف ايستاده بى علاقه و بى‏عمادى كه مى‏نخواهد كه بر زمين افتد و آن روز كه خواهد يعنى روز قيامت بشكافد و بيفتد، «إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ» لرأفته بهم و رحمته امسكها عن الوقوع.

«وَ هُوَ الَّذِي أَحْياكُمْ» فى الارحام، «ثُمَّ يُمِيتُكُمْ» عند انقضاء آجالكم و فناء اعمالكم، «ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» يوم البعث و النشور للثواب و العقاب، «إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ» قيل هو عام و المراد به كفران النعمة، و قيل اراد به الكفار الّذين يجحدون الآيات الدّالة على وحدانيّة اللَّه عزّ و جلّ.

«لِكُلِّ أُمَّةٍ» اى لكل اهل الدّين، «جَعَلْنا مَنْسَكاً» بكسر السين قراءت حمزة و الكسائى، و الباقون منسكا بفتح السين فبالفتح المصدر و بالكسر اسم المكان اى جعلنا لكلّ امّة شريعة هم عاملون بها، قاله ابن عباس و روى عنه ايضا، منسكا اى عيدا يتعبّدون فيه، و المنسك فى كلام العرب الموضع المعتاد لعمل خير او شرّ و منه مناسك الحجّ لترّدد النّاس الى اماكن اعمال الحجّ. «فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ» اى فى امر الذبائح. اين در شأن بديل بن ورقا و بشر بن سفيان و يزيد بن خنيس فرو آمد كه با صحابه رسول گفتند بر سبيل طعن ما لكم تأكلون ممّا تقتلون بايديكم و لا تأكلون ممّا قتله اللَّه. چونست كه كشته دست خود مى‏خوريد و كشته خداى نمى‏خوريد؟ رب العزه گفت نرسد ايشان را كه با تو منازعت كنند در كار ذبايح، معنى آنست كه فلا تنازعهم ان نازعوك، اگر ايشان با تو پيكار كنند تو با ايشان پيكار مكن. منازعت بناء مفاعلتست ميان دو كس رود چون گويند مبادا كه فلان با تو منازعت كند يعنى تو مكن با وى تا او نكند با تو، هذا لانّ المنازعة لا تتمّ الّا باثنين فاذا ترك احد هما فلا منازعة هاهنا، و قيل «فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ» اى فى امر الشريعة، و ذلك انّ اليهود كانوا ينكرون النسخ. «وَ ادْعُ إِلى‏ رَبِّكَ» اى الى دين ربّك و الايمان، «إِنَّكَ لَعَلى‏ هُدىً مُسْتَقِيمٍ» اى دين مستقيم. «وَ إِنْ جادَلُوكَ» بباطلهم مراء و تعنّتا فادفعهم بقولك: «اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ» من التكذيب و الكفر، فان قيل كيف وجه الجمع بين هذه الآية و بين قوله: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»؟

قلنا انّهم كانوا يجادلون مجادلة شعب و تعنّت، و كان ذلك يزرى بالنبىّ فيبيّن بهذه الآية انّه لا يجوز مجادلة المتعنّت المتعسف، و بيّن بتلك الآية جواز مجادلة المسترشد المستمع.

«اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» يعنى بين الفريقين فيتبيّن المحقّ من المبطل اوعدهم بحكمه فيهم، و يجوز ان يكون ذلك استينافا اى يقضى اللَّه بين الخلق يوم القيامة فيما هم فيه مختلفون و يتبيّن لهم الحقّ و الباطل حتى يعرفوهما اضطرارا كما عرفوهما فى الدّنيا استدلالا.

«أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» يعلم اعمالكم فيجازيكم على ذلك، «إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ» اى انّ ما فى السّماء و الارض مكتوب فى اللوح المحفوظ، «إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» يكونه بقوله كن، باين قول معنى آنست كه هر چه در آسمان و زمين است اللَّه تعالى ميداند و همه در لوح محفوظ نبشته و در علم اللَّه تعالى حاصل، و آفريدن همه بر اللَّه تعالى آسان كه گويد آن را كه خواهد تا بود، كن فيكون، و قيل انّ ذلك الاختلاف الّذى فيه الخلق فى علم اللَّه و فى لوحه. «إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» اى انّ علمه بجميع ذلك على اللَّه يسير. سهل ميگويد اين اختلاف كه در ميان خلق است در علم خداى تعالى حاصل است و در لوح مثبت، در ازل دانسته و علم وى بهمه رسيده و بر اللَّه تعالى آسانست دانش آن و آگاه بودن از آن، و قيل «إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» اى انّ الحكم بينكم يسير على اللَّه. وجه اتصال اين آيت بآيات پيش آنست كه رب العزه باز نمود و بيان كرد كه آن خداوند كه هر چه در آسمان و زمين چيزست همه مى‏داند و علم وى بهمه مى‏رسد صلاح و فساد بندگان هم داند، چون فرمايد بصلاح بندگان فرمايد، چون نهى كند از آن كند كه فساد بندگان در آن بود، پس روا نباشد و نسزد كه بندگان با رسول وى منازعت كنند در كار دين و شريعت و در كار امر و نهى.

«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» رب العزّه جلّ جلاله دلائل قدرت خويش و نشانهاى وحدانيت خويش در آفرينش آسمانها و زمين و برّ و بحر و احياء و افناء بندگان و رسيدن علم وى بهمگان و اظهار نعمت و رأفت و رحمت خود بر ايشان اين همه در اين آيات كه رفت ياد كرد، آن گه جهل مشركان بر عبادت اصنام در پى آن داشت گفت: «وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً» اى حجّة و برهانا مى‏گويد اين مشركان و ناگرويدگان از پرستش آن خداوند كه اين همه حجتهاى روشن و دلائل قدرت و وحدانيت وى پيداست بر مى‏گردند و چيزى مى‏پرستند كه ايشان را در پرستش آن هيچ حجّت نيست، «ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً» اى حجّة و برهانا على عبادته و انّما سمّى الحجّة سلطانا لانها تتسلّط على الباطل فتمحقه و تزهقه و هو نظير قوله: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ»، و سمّى السلطان سلطانا لتسلّطه على رعيته، و قيل ما لم ينصب عليه دلالة من جهة العقل و لا من جهة السمع، «وَ ما لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ» اى يعبدونه تقليدا و جهلا لا عن عقل و سمع، «وَ ما لِلظَّالِمِينَ» اى المشركين «مِنْ نَصِيرٍ» من ولىّ يلى امرهم و لا حافظ يحفظهم و لا مانع يمنعهم من عذاب اللَّه.

«وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ» اى على اهل مكّة، «آياتُنا بَيِّناتٍ» بالفرائض و الاحكام و الحلال و الحرام يعنى القرآن، «تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْمُنْكَرَ» اى الكراهية و العبوس و الانكار على تاليه، «يَكادُونَ يَسْطُونَ بِالَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ آياتِنا» يقربون من الوثوب عليهم بالقتل و الضّرب، يقال سطابه و عليه يسطو سطوا و سطوة اذا حمل عليه و بطش به، و قيل السطوة اظهار الحال الهائلة للاخافة، و منه يقال فى الدّعاء، اللّهم انّى اعوذ بك من سطواتك يعنى من الاحوال الهائلة. «قُلْ أَ فَأُنَبِّئُكُمْ» «بِشَرٍّ مِنْ ذلِكُمُ» اى بشرّ عليكم و اكره اليكم من هذا القرآن الّذى تسمعون. اى ان ساءكم سماع كلام اللَّه و فيه ابطال دينكم و حسبتموه شرا لكم فانا آتيكم «بِشَرٍّ مِنْ ذلِكُمُ»، ثم فسّر فقال: «النَّارُ» اى هو النّار، «وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» النّار.

«يا أَيُّهَا النَّاسُ» يا اهل مكّة. «ضُرِبَ مَثَلٌ» معنى ضرب جعل، كقولهم ضرب السّلطان البعث على النّاس و ضرب الجزية على اهل الذّمة و منه قوله تعالى: «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ» اى جعل ذلك عليهم، قال الاخفش: ليس هاهنا مثل و المعنى جعل لى مثل اى مثل و شبه، اى جعل المشركون الاصنام شركاى فعبدوها. «فَاسْتَمِعُوا» حالها و صفتها، يقال استمعه و سمعه و سمع له و استمع له، ثمّ بيّن ذلك فقال: «إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» يعنى الاصنام. قرأ يعقوب «يدعون» بالياى، و الباقون بالتاء. «لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً» واحدا فى صغره و قلّته لانّها لا تقدر عليه، و قيل هو مثل من حيث المعنى لانّه ضرب مثل من يعبد الاصنام بمن يعبد مالا يخلق ذبابا، الذباب واحد و جمعه القليل اذبّة و الكثير ذبّان، مثل غراب و اغربة و غربان، و سمّى ذبابا لانّه يذبّ استقذارا و احتقارا، «وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ» يعنى اجتمع الاوثان، و قيل الشّياطين و قيل الرؤسا لخلق الذباب، «وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ»، الاستنقاذ و الانقاذ واحد، قال ابن عباس: كانوا يطلون الاصنام بالزعفران فاذا جف جاء الذّباب فاستلب منه، و قال السدىّ: كانوا يضعون الطعام بين يدى الاصنام فتقع الذبان عليه فتأكل منه، و قال ابن زيد: كانوا يحلّون الاصنام باليواقيت و اللئالي و انواع الجواهر و يطيّبونها بالوان الطيب فربّما تسقط منها واحدة فيأخذها طائر او ذباب فلا يقدر الالهة على استردادها، فذلك قوله: «وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً»، و قيل ان يسلبهم الذّباب شيئا ممّا جعلوه باسم الاصنام من الحرث و الانعام، «لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ» اى لا يستخلصوه، و قيل هو الالم الّذى يمسّ الانسان فى عضّ الذّباب او قرصه، لم يتهيأ لهم تخليصه منه، و المعنى كيف يصلح للالهيّة ما لا يقدر على دفع اذية ذباب ضعيف عن نفسه «ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» الطالب عابد الصّنم يطلب منه الشفاعة، و المطلوب الصّنم العاجز عجز عن يخلق اضعف الخلق و هو الذّباب، و قيل الطالب الصنم يطلب ما سلبه، و المطلوب الذّباب يطلب منه ما سلب، و قيل على العكس الطالب الذّباب يطلب ما يسلب من الطيب عن الصنم، و المطلوب الصّنم يطلب منه الذباب السّلب.

«ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» اى ما عظّموه حق عظمته لما جعلوا الصّنم شريكا له، و قيل ما عرفوه حقّ معرفته و لو عرفوه لما سوّوا بينه و بين الصنم. «إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ» على خلق ما يريد، «عَزِيزٌ» لا يغلب. و الصنم لا يمتنع من ذباب و لا ينتصر منه.

«اللَّهُ يَصْطَفِي» اى يختار، «مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا» و هم جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل و غيرهم، «وَ مِنَ النَّاسِ» اى يختار من النّاس رسلا مثل ابراهيم و موسى و عيسى و محمّد و غيرهم من الانبياء صلوات اللَّه عليهم. فالملائكة سفراء اللَّه الى الانبياء، و الانبياء سفراؤه الى الخلق، نزلت هذه الآية حين قال المشركون أ أنزل عليه الذّكر من بيننا؟ فاخبر اللَّه انّ الاختيار اليه يختار من يشاء من خلقه، «إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ» لقولهم، «بَصِيرٌ» بمن يختاره لرسالته.

«يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» قال ابن عباس: يعنى ما قدّموا و ما خلفوا، و قال الحسن: ما بين ايديهم ما عملوا و ما خلفهم ما هم عاملون من بعد، و قيل يعلم ما بين ايدى ملائكته و رسله قبل ان خلقهم. «وَ ما خَلْفَهُمْ» يعلم ما هو كائن بعد فنائهم.

و قيل يعلم ما بين ايديهم من امر الدّنيا و ما خلفهم من امر الآخرة، «وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ» اى مرجع جميع الامور اليه. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا» اى صلّوا، و خص الرّكوع و السّجود بالذكر لانّهما معظم الصّلاة و لا تكون الصّلاة الّا بالرّكوع و السجود، «وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ» اى اخلصوا عبادتكم للَّه وحده، يعنى لا تقصدوا بركوعكم و سجود كم الّا للَّه، «وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ» يعنى لا تقتصروا على هذا القدر بل افعلوا الخير من صلة الرّحم و كف الظّالم و اغاثة الملهوف و اعانة الضعيف، «لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» يعنى رجا ان تفلحوا، و قيل كى تفلحوا و تفوزوا و تبقوا فى الجنة.

قال على (ع): معناه اذا فعلتم ذلك ظفرتم بالمراد.

خلاف است ميان علماء دين در سجود تلاوت باين آيت، مذهب شافعى و احمد و اسحاق و ابن المبارك آن است كه اينجا سجود تلاوت كنند و هو قول عمر و على (ع) و ابن عمر و ابن مسعود و ابن عباس، و حجّت ايشان خبر مصطفى (ص) است روايت كنند از عقبة بن عامر كه گفت: يا رسول للَّه سورة الحجّ فضيلتى دارد كه در وى دو سجده است، رسول خداى گفت: نعم و. من لم يسجدهما فلا يقرأها.

و قال عمر بن الخطاب: فضّلت سورة الحج بان فيها سجدتين، امّا مذهب سفيان ثورى و اصحاب رأى آنست كه در اين آيت سجود تلاوت نيست، و در جمله بدان كه عدد سجود قرآن چهارده است بقول بيشترين اهل علم، و ايشان كه در سورة الحجّ يك سجده گويند سجده «ص» سجده تلاوت نهند تا همان چهارده باشد، و بمذهب شافعى «ص» سجده شكر است نه سجده تلاوت، و بمذهب احمد و اسحاق و ابن المبارك جمله سجدات قرآن پانزده‏اند كه ايشان در سورة الحج دو شمرند، و در سورة «ص» يكى، و احتجوا بما روى عن عمرو بن العاص انّ النبىّ اقرأه خمس عشرة سجدة، فى القرآن، منها ثلاثا فى المفصّل و فى سورة الحجّ سجدتين. و بدان كه سجود تلاوت بمذهب سفيان و اسحاق و اصحاب رأى واجبست بر خواننده و شنونده تا آن حد كه شنونده اگر بر وضوء نباشد چون وضو كند قضا باز آرد. امّا بمذهب شافعى و احمد واجب نيست بلكه سنّتى مؤكّد است، و خبر درستست كه زيد بن ثابت سورة و النجم بر مصطفى خواند و سجود نكرد. و رسول خدا او را نفرمود و اگر واجب بودى رسول او را فرمودى، و عمر گفت: انّ اللَّه لم يكتبها علينا الّا ان نشاء و كيفيت اين سجود آنست كه چون آيت سجده بر خواند يا شنود هر دو دست بر دارد با نيّت و با تكبير پس ديگر باره تكبير كند و دست بر ندارد، و در سجود شود و يك سجود كند و در سجود گويد سجد وجهى للّذى خلقه و شقّ سمعه و بصره و بحوله و قوّته، و اگر خواهد گويد اللّهم اكتب لى بها عندك اجرا وضع عنّى بها وزرا و اجعلها لى عندك ذخرا و تقلّبها منى كما تقلّبها من عبدك داود، روايتست از ابن عباس كه گفت: شنيدم از رسول خدا كه اين دعا ميخواند در سجود تلاوت. و روايت عايشه آنست كه: سجد وجهى للّذى خلقه، خواندى. آن گه چون سر از سجود بردارد سلام باز دهد و اتلتها وضع الجبهة على الارض بلا شروع فى التشّهد و لا سلام.

«وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ» اى جاهدوا فى سبيل اللَّه اعداء اللَّه، «حَقَّ جِهادِهِ» هو استفراغ الطاقة فيه قاله ابن عباس: و عنه ايضا انّه قال: لا تخافوا فى اللَّه لومة لائم فهو حق الجهاد كما قال: «يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»، و قيل حقّ الجهاد ان يكون بنيّة صادقة خالصة للَّه عز و جلّ، و قال ابن المبارك: هو مجاهدة النفس و الهوى و هو الجهاد الاكبر، و هو حقّ الجهاد، و قد روى انّ رسول اللَّه لمّا رجع من غزوة تبوك قال: «رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر»، و قيل جاهدوا فى اللَّه حق جهاده اى جاهدوا فى دين اللَّه كما يجب ان يجاهد فى دينه فتدخل فيه جميع الطاعات و هو نظير قوله: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ».

و قال مقاتل بن سليمان: نسخها قوله: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ». «هُوَ اجْتَباكُمْ» اى اختاركم لدينه و لجهاد عدوّه و نصرة نبيّه و اختاركم من سائر الامم، «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» اى ضيق معناه انّ المؤمن لا يبتلى بشي‏ء من الذنوب الّا جعل اللَّه له منه مخرجا بعضها بالتوبة و بعضها برد المظالم و القصاص، و بعضها بانواع الكفّارات، فليس فى دين الاسلام ما لا يجد العبد سبيلا الى الخلاص من العقاب فيه، فلا عذر لاحد فى ترك الاستعداد للقيامة، و قال مقاتل: يعنى بذلك الرخص عند الضرورات كقصر الصّلاة فى السفر و التيمم و اكل الميتة عند الضرورة، و الافطار فى السفر و بالمرض، و الصّلاة قاعدا عند العجز عن القيام. و قال ابن عباس: الحرج ما كان على بنى اسرائيل من الآصار الّتى كانت عليهم وضعها اللَّه عن هذه الامّة. «مِلَّةَ أَبِيكُمْ» نصب بنزع حرف الصفة اى كملّة ابيكم و المعنى وسّع عليكم كما وسّع عليه، و قيل نصب على الاغراء اى اتبعوا ملّة ابيكم «إِبْراهِيمَ»، و انّما امر باتّباع ملة ابرهيم لانّها داخلة فى ملّة محمّد.

اگر كسى گويد كه چونست كه گفت: مِلَّةَ أَبِيكُمْ و نه همه مسلمانان نسب با ابراهيم برند؟ جواب آنست كه اين خطاب با عربست و ايشان از نسل اسماعيل بن ابراهيم‏اند و روا باشد كه خطاب با عموم مسلمانان بود بر معنى وجوب احترام او يعنى كه حرمت داشت و شناخت او بر همه مسلمانان چنانست كه حرمت پدران، اين همچنانست كه زنان رسول خداى را امهات المؤمنين گويند. قال اللَّه تعالى: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ»، يعنى كه حق و حرمت ايشان بنزديك شما واجبست چنان كه حق و حرمت مادران شما و قال النبىّ، «انّما انا لكم مثل الوالد لولده».

«هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ» اى اللَّه سبحانه و تعالى سمّاكم المسلمين، «مِنْ قَبْلُ» يعنى يوم القسمة و القضاء، و قيل من قبل نزول القرآن فى المتقدمة. «وَ فِي هذا» اى و فى هذا القرآن، و قيل فى هذا الزّمان، و قال الحسن: هو سمّاكم اى ابراهيم سمّاكم المسلمين، يعنى فى قوله: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ» و على هذا التأويل يحتمل ان يكون تقدير قوله: «وَ فِي هذا» اى و فى القرآن بيان تسمية ايّاكم مسلمين و هو قوله: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ» «لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ»، و ذلك انّه يشهد لمن صدّقه و على من كذّبه، و قيل شهيدا عليكم يزكّيكم، «وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ» تشهدون عليهم انّ رسلهم قد بلغتهم، و هو نظير قوله: «جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً». «فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ» بشرائطها، «وَ آتُوا الزَّكاةَ» بفرائضها، «وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ» تمسّكوا بدينه و امتنعوا بطاعته عن معصيته و اجعلوه عصمة لكم مما تحذرون، و قيل تمسّكوا بقول لا اله الّا اللَّه، و قيل الاعتصام باللّه هو التمسّك بالكتاب و السّنة. «هُوَ مَوْلاكُمْ» خالقكم و حافظكم و ناصركم و متولى اموركم، «فَنِعْمَ الْمَوْلى‏» لعبده اذا تمسّك بطاعته، «وَ نِعْمَ النَّصِيرُ» الناصر له اذا استنصره بلزوم عبادته، يروى انّ اللَّه عز و جل اعطى هذه الامّة ثلاثة اشياء لم يعطها الّا الانبياء، جعلت شهيدة على سائر الامم و الشهادة لكلّ نبىّ على امّة و انّه يقال للنبىّ اذهب فلا حرج عليك و قال لهذه الامّة ما جعل عليكم فى الدّين من حرج و انّه قال: لكلّ نبىّ سل تعط، و قال لهذه الامّة: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ.

النوبة الثالثة

قوله: «وَ الَّذِينَ هاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ» الآية. هجرت دو است هجرت ظاهر و هجرت باطن، هجرت ظاهر آنست كه خانه و شهر خويش را وداع كند، هجرت باطن آنست كه كونين و عالمين را وداع كند، هجرت ظاهر موقت است و هجرت باطن مستدام، در هجرت ظاهر زاد طعام و شراب است، در هجرت باطن زاد لطف رب الارباب است، در هجرت ظاهر منزل غارست، در هجرت باطن منزل ترك اختيارست، هجرت ظاهر از مكه تا مدينه، هجرت باطن از اضطراب نفس شور انگيز تا سكينه سينه.

قال النبىّ المهاجر من هجر ما نهى اللَّه عنه.

صدر نبوّت و رسالت در صدف شرف سيّد اوّلين و آخرين و رسول ربّ العالمين صلوات اللَّه عليه ميگويد: مهاجر اوست كه از كوى جفا هجرت كند راه صفا و وفا پيش گيرد، از بدى و بدان ببرد بنيكى و نيكان پيوندد، نهى شريعت بر كار گيرد و از مواضع تهمت بپرهيزد، در دل پيوسته حزن و ندامت دارد، از ديده اشك حسرت بارد، اين چنين كس را خلعت چه دهند نزل چه سازند. «لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً» رزقى نيكو نزلى ساخته پرداخته يكى امروز يكى فردا، امروز حلاوت معرفت. فردا لذّت مشاهدت، امروز در راه دوست خطوتى، فردا با دوست خلوتى، امروز مهر دل و ذكر زبان، فردا معاينه ميان جسم و جان، اينست كه گفت جل جلاله: «لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ» اى ادخالا فوق ما يتمنونه و ابقاء على الوصف الّذى يهوونه. ايشان را در درون پرده آورده و آرزوى ديرينه ايشان بر آورده و خلعت رضا پوشانيده و خطاب كرامت بنعت رأفت و رحمت شنوانيده كه: يعينى ما تحمّل المتحملون من اجلى. آن رنجها كه از بهر من بتمامى رسيد من مى‏ديدم، گامها كه در راه من برداشتيد ميشمردم، قطره‏هاى اشك حسرت كه از ديده باران كرديد ميديدم آن گه داود را فرمان آيد كه: قم يا داود فمجدنى بذلك الصوت الرحيم، برخيز اى داود و دوستان ما را در بوستان لطف بآواز خوش خويش ميزبانى كن، سبحان اللَّه آن مائده چنان و آن دعوت چنان و ضيافت رحمن، مريد بمراد رسيده مرغ سوى آشيان شتافته، دوست ازلى پرده برگرفته، الربّ و العبد و العبد و الرّب. «ذلِكَ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ» مفهوم آيت هم اظهار عدل است بنعت سياست در قهر اعداء، هم اظهار اظهار فضل بنعت رأفت در نصرت اولياء.

«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ» الآية. بيان قدرت است بنعت عزت در آفرينش روز و شب و نور و ظلمت. «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» اثبات وحدانيّت است بصفات الهيّت و ابطال شركاء و شركت. «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» مضمون اين آيت و آنچه بر عقب اين آيد از آيات تذكير نعمت است و اظهار حكمت در آفرينش منافع خليقت، هر چه آفريد بسزاى خود چنان كه بايست آفريد، و هر چه نهاد بر جاى خود نهاد و هر چه داد باهل خود داد، قادرست كه هر چه خواهد كند، حكيم است نه هر چه تواند بكند، درين عالم پاى مورى و پر پشه‏اى نيافريد مگر بتقاضاء قدرت، بر قضيّت حكمت، بر وفق مشيّت، حكمت و قدرت دست درهم داده تا كار الهيّت بر نظام مى‏رود، اگر حكمت با قدرت نبودى عالم زير و زبر شدى، خداى را جلّ جلاله صفاتى است كه آن صفات خصم وجود و افعال خلقند، آن صفت عزتست و عظمت و جبروت و كبريا و استغناء لم يزل، باز او را صفتى است كه شفيع وجود و افعال خلقند چون حكمت و رحمت و لطف و رأفت وجود و كرم، و اين صفات رحمت و حكمت عنان آن صفات عزّت و غنا فرو گرفته تا اين مشتى بيچارگان در سايه لطف و رحمت بمقتضاى حكمت عمر بسر آرند، و رنه اين شفيعان بودندى از عرش و كرسى درگير تا بپاى مورى و پريشه‏اى همه نيست گشتى و با عدم شدى، يك كلمه بود از غنا و استغناء لم يزل كه روى داد باين عالم تا كافران و بيگانگان را روز هجران پيش آمد، بيگانه‏وار سر بفكر خويش در نهادند قدر اللَّه نشناختند و بسزاى وى راه نبردند، بتى عاجز جمادى بى‏صفات را با وى انباز كردند و آن را پرستيدند و بدوست گرفتند تا رب العزه از ايشان باز گفت كه: «ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ». ضعيفست و بيچاره هم پرستگار و هم پرستيده.

«ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» قال الواسطى: لا يعرف حق قدره الخلق الّا الحقّ.

قدر او كس نداند مگر او، بسزا معرفت او كس نداند مگر او، عقلها مدهوش گردد و فهما حيران در مبادى اشراق جلال او، انبياء و رسل بقدم عجز باز گشتند از درگاه حقيقت معرفت او، اى جوانمرد فردا كه بندگان بعزّ وصال او رسند و شواهد قرب بينند ديدار خود كه عطا دهد بقدر طاقت تو دهد نه بقدر عظمت و جلال خود، از اينجا گفته‏اند: كلّم موسى من حيث موسى، و لو كلّم موسى بعظمته لذاب موسى.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا» پير طريقت از روى فهم بر زبان اشارت گفت: مؤمنانرا ركوع و سجود فرمود آن گه گفت: «وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ» اى احتملوا البلايا بالدّين و الدّنيا بعد ان جعلكم اللَّه من اهل خدمته، و رزقكم حلاوة مذاق صفوته، مى‏گويد اگر بلاء روزگار و محنت دنيا شربتى سازند و بر دست عجز تو نهند تا روى ترش نكنى و آن بار بلا بجان و دل بكشى و شربت محنت بنوشى بشكر آن كه ترا خدمت خود فرمود و بر حضرت نماز و مقام راز بداشت، و نگر تا باين طاعت و عبادت خود منتى بر ننهى و بحقيقت دانى كه جمله طاعات و عبادات و اعمال و اقوال اولاد آدم از ابتداء وجود تا آخر عهد در مقابله كمال و جمال الهى جز جرست دوك پير زنان نيست، و رنه آن بودى كه او جل جلاله بكرم و فضل خويش اين مشتى خاك را بدرگاه قدم خود دعوت كرد و بساط انبساط در سراى هدايت بلطف خود بسط كرد و الّا اين سيه گليم وجود را و اين ذرّه خاك ناپاك را كى زهره آن بودى كه قدم بر حاشيه بساط ملوك نهادى، پس سزاى خاك آنست كه بنعت انكسار بزبان عجز و افتقار گويد:

مأخوذ زو جود خويش ننگ آمده‏ايموز روى قضا بر سر سنگ آمده‏ايم‏
اندر كيلان گليم بدبختى راما از سيهى بجاى رنگ آمده‏ايم‏

«وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ»، جهاد بر سه قسم است: يكى بنفس يكى بدل يكى بمال. جهاد بنفس آنست كه از خدمت و رياضت نياسايى و گرد رخص و تأويلات نگردى و امر و نهى را بتعظيم پيش روى، و جهاد بدل آنست كه خواطر ردى را بخود راه ندهى و بر مخالفت عزم مصمم ندارى و از تفكر در آلاء و نعماء نياسايى.

و جهاد بمال ببذل است و سخا وجود و ايثار. سخا آنست كه بعضى بذل كند و بعضى خود را بگذارد، جود آنست كه بيشترين بذل كند و اندكى خود را بگذارد، ايثار آنست كه همه بدهد و بر فقر و فاقت زندگانى كند، و اين حال صدّيق اكبر است كه مصطفى وى را گفت: ما ذا ابقيت لا هلك.

قال اللَّه و رسوله. و قيل حق الجهاد ان لا تفتر عن مجاهدة النفس لحظة قال قائلهم:

يا ربّ انّ جهادى غير منقطعفكل ارضك لى ثغر و طرسوس.

«هُوَ اجْتَباكُمْ» هو سمّاكم موليكم هو اجتباكم، برگزيد شما را و چون مى‏گزيد عيب مى‏ديد و با عيب مى‏پسنديد. «هُوَ سَمَّاكُمُ» نه آسمان بود و نه زمين نه عرش نه كرسى نه، آدم نه حوا كه تو در علم او مسلمان بودى، و ترا مسلمان نام مى‏نهاد و بر تو رقم خصوصيت مى‏كشيد، كه: «سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى‏» هو اجتباكم بالهداية، هو سمّاكم باسم الولاية، هو موليكم باظهار العناية، هو اجتباكم لافضل الاعمال، هو سمّاكم باسم الإبدال، هو موليكم فى جميع الاحوال، هو اجتباكم فمن يضلّكم، هو سمّيكم فمن يدلّكم، هو موليكم فمن يخذلكم. برگزيد شما را بهدايت نام مسلمانى نهاد بعنايت، اين بآن كرد كه او مولاى شماست بحقيقت، دلگشاى شماست برحمت، سرّ اراى شما است بمحبّت. «فَنِعْمَ الْمَوْلى‏» يستر العيوب و يكشف الكروب و يغفر الذنوب، بوقت گناه ترا جاهل خواند گفت: «يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» تا عذرت بپذيرد، بوقت شهادت ترا عالم خواند گفت: «إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» تا گواهيت بپذيرد، بوقت تقصير ترا ضعيف خواند گفت: «وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً» تا تقصيرت محو كند. «فَنِعْمَ الْمَوْلى‏» مولاك ان دعوته لبّاك و ان ولّيت عنه ناداك، فنعم المولى بداك بالمحبة قبل ان احببته، و ارادك قبل ان اردته، نيك خداوندى، مهر پيوندى معيوب پسندى، بردبارى، فرا گذارى، فرا گذارد تا فرو گذارد، يا مى‏گذارد تا در گذارد، اگر فرو گذارد بى‏نيازست، ور در گذارد بنده نوازست، عظيم المنّ و قديم الاحسان، و جهانيان را نوبت سازست، از نيك خداوندى اوست كه عطاء خود بخطاء بنده باز نگيرد و نعمت بجفوت قطع نكند. ذو النون مصرى گفت: وقتى بر شط نيل جامه مى‏شستم ناگاه عقربى ديدم عظيم كه مى‏آيد فاستعذت باللّه من شرّها فكفانى اللَّه شرّها، گفت از پى وى مى‏رفتم تا بكناره آب رسيد ضفدعى از آب بر آمد و پشت خويش فرا داشت تا آن عقرب بر پشت وى نشست از نيل بگذشت ذو النون بتعجب گفت: انّ لهذا شأنا. ازارى بر ميان بست و بآن جانب عبره كرد ضفدع را ديد كه عقرب بنهاد و بموضع خويش بازگشت، عقرب مى‏رفت تا رسيد بدرختى عظيم، ذو النون گفت نگاه كردم غلامى را ديدم تازه جوانى، مست و خراب افتاده و خوابش برده گفتم انّا للَّه، همين ساعت آن جوان را هلاك كند، درين انديشه بودم كه مارى عظيم از آن گوشه بر آمد بقصد آن غلام تا او را هلاك كند، آن عقرب را ديدم كه بر پشت آن مار جست و دماغ او بزد و او را بكشت و از آنجا با كنار آب آمد تا ضفدع باز آمد و بر پشت وى عبره كرد. گفت من از آنجا بازگشتم و آن جوان هنوز در خواب غفلت بود آواز بر آوردم گفتم:

يا راقدا و الجليل يحفظهمن كلّ شي‏ء يدبّ فى الظّلم‏
كيف تنام العيون عن ملكيأتيك منه فوائد النعم‏

آن جوان بيدار گشت و آن حال ديد، ذو النون گفت: انظر الى ما صرف اللَّه عنك بماذا صرف اللَّه عنك آن گه قصه با وى بگفت جوان چون آن سخن بشنيد از درون دل وى دردى و اندوهى سر برزد و خوش بناليد روى سوى آسمان كرد و در اللَّه تعالى زاريد گفت: يا سيّدى و مولايى هذا فعلك بمن عصاك البارحة فو عزّتك لا اعصيك حتى القاك، فخلع ثياب بطالته و لبس ثياب الخير و الرشد.