۳۰- سورة الرّوم مكّية
۱ النوبة الاولى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
الم (۱) منم خداى دانا.
غُلِبَتِ الرُّومُ (۲)، فِي أَدْنَى الْأَرْضِ باز شكستند
در نزديكترين زمين وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ و روميان پس غلبه گبران سَيَغْلِبُونَ (۳) غلبه خواهند يافت.
فِي بِضْعِ سِنِينَ در اند سال، لِلَّهِ الْأَمْرُ كار خداى دارد، مِنْ قَبْلُ از پيش وَ مِنْ بَعْدُ و از پس وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ (۴) و آن روز شاد شوند مؤمنان.
بِنَصْرِ اللَّهِ بيارى دادن اللَّه يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ يارى ميدهد اللَّه او را كه خواهد وَ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ (۵) و اوست آن تواناى مهربان.
وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وعده اللَّه است و اللَّه وعده خويش كژ نكند، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (۶) ليكن بيشتر مردمان نميدانند.
يَعْلَمُونَ ظاهِراً ميدانند آنچه فرا دست است و بر چشم است مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا از كارهاى اين جهانى، وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ (۷) و ايشان از آن جهان بيخبرانند.
أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ نه بانديشند در دلهاى خويش؟ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما كه نيافريد اللَّه آسمانها و زمينها و آنچه ميان آنست إِلَّا بِالْحَقِّ مگر بتنهايى و فرمان روان، وَ أَجَلٍ مُسَمًّى و نيافريد آن را تا مگر هر چيز تا آن گه بود كه او خواهد وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ و فراوانى از مردمان بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ (۸) برستاخيز و ديدار خداوند خويش كافراند.
أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ بنگردند در زمين، فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ تا در نگرند كه چون بود سرانجام ايشان كه پيش از ايشان بودند كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً با نيروىتر از اينان بودند وَ أَثارُوا الْأَرْضَ و زمين شورانيدند وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها و عمارت كردند ايشان پيش از اينان وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ و بايشان آمد فرستادگان اللَّه بسخنان روشن و نشانهاى راست فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ و اللَّه بيداد كردن را بر ايشان نبود وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (۹) ليكن ايشان بر خويشتن ستم كردند.
ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى پس آن گه سرانجام ايشان كه بدى كردند بد بود. أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ از بهر آن كه دروغزن گرفتند سخنان اللَّه وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ (۱۰) و بر ان افسوس مىكردند.
اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ اللَّه آفريده آغاز ميكند ثُمَّ يُعِيدُهُ و فردا بيرون مىآرد در آن جهان ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (۱۱) و آن گه باز او برند شما را.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ و آن روز كه رستاخيز بپاى شود، يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ (۱۲) كافران كه خداوندان جرماند فرومانند.
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَكائِهِمْ شُفَعاءُ و ايشان را از آنچه انباز ميخواندند شفيع نبود كه ايشان را از من بخواهد وَ كانُوا بِشُرَكائِهِمْ كافِرِينَ (۱۳) و بانبازان خويش آن روز كافر باشند.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ و آن روز كه رستاخيز بپاى شود يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ (۱۴) آن روز جدا ميشوند از هم.
فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ امّا ايشان كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ (۱۵) ايشان را در مرغزارى شاد ميدارند.
وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا و امّا ايشان كه كافر شدند، وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و دروغزن گرفتند سخنان ما را، وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ و كافر شدند بديدار رستاخيز فَأُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ (۱۶) ايشان در عذاب حاضر كردگانند.
فَسُبْحانَ اللَّهِ پاكى و بىعيبى خداى را و حق پرستش حِينَ تُمْسُونَ در آن هنگام كه در شبانگاه شويد وَ حِينَ تُصْبِحُونَ (۱۷) و آن گاه كه در بام شويد.
وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و ستايش بسزا او را در آسمانها و زمينها، وَ عَشِيًّا و شبانگاه وَ حِينَ تُظْهِرُونَ (۱۸) و هنگام نماز پيشين.
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ بيرون مىآرد زنده از مرده وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ و بيرون مىآرد مرده از زنده وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها و زنده ميكند زمين را پس مرگى آن، وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ (۱۹) و فردا شما را هم چنان بيرون آرند.
النوبة الثانية
اين سورة الروم مكّى است سه هزار و پانصد و سى و چهار حرف. و هشتصد و نوزده كلمت، و شصت آيت. جمله بمكه فرو آمده، مگر يك آيت: فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ الى آخر الآية. و درين سورت منسوخ نيست مگر يك آيت در آخر سورت: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ نسختها آية السّيف. و گفتهاند: فَاصْبِرْ اين كلمه منسوخ است، و إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ محكم است، باقى آيت: وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ منسوخ است. و در فضيلت سورت ابىّ كعب گفت: قال رسول اللَّه (ص) من قرأ سورة الروم كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل ملك سبّح للَّه بين السماء و الارض و ادرك ما ضيّع فى يومه و ليلته.
الم قسم و قد ذكرنا فيما سبق شرحه، و جواب القسم لقد مضمر فيه، تقديره: لقد غلبت الروم و قد مما يضمر كما قال او جاءوكم حصرت صدورهم، و الغلبة الاستعلاء على القرن بما يبطل مقاومته فى الحرب، و الغلب مصدر تقول: غلبت غلبا، و طلبت طلبا. و الغلب و الغلبة واحد، كقولك: جلبا و جلبة و قيل هو الغلبة فحذفت التّاء منه كما حذفت من قوله: وَ أَقامَ الصَّلاةَ و انما هو اقامة و الروم جمع رومى كفارسى و فرس. فِي أَدْنَى الْأَرْضِ يعنى فى اقرب ارض الحجاز منهم و هى اذرعات و بصرى فهى ادنى الشام الى ارض العرب. و البضع اسم للثلاث و الخمس و السّبع و التسع. و معنى الاية غلبت فارس الروم فى اقرب ارض من ارض الشام الى ارض العرب. و قيل الى ارض فارس و هى ارض الجزيرة و قيل هى ارض الاردن و فلسطين، وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ اى الرّوم من بعد غلبة فارس ايّاهم، سَيَغْلِبُونَ فارس فيما دون عشر سنين.
سبب نزول اين آيت بر قول جمهور مفسران آنست كه ميان اهل فارس و اهل روم قتالى رفت و مشركان مكه ميل داشتند بعجم كه اهل پارس بودند و ميخواستند هميشه كه ايشان را بر روم غلبه باشد و نصرت، از بهر آن كه ايشان را كتاب نبود و اوثانپرست بودند، هم چون ايشان اصنامپرست، و مسلمانان غلبه و نصرت روم ميخواستند بر پارس، از بهر آن كه اهل روم اهل كتاب بودند.
و قصه آن قتال كه ميان روم و پارس رفت آن بود كه كسراى پارس لشكرى انبوه فرستاد بروم و مردى را بر ايشان سالار و مهتر كرد نام وى شهربراز، و قيل شير براز، و قيصر روم لشكرى نام زد كرد بقتال ايشان و مردى را بر ايشان امير كرد، نام وى بخنّس، هر دو لشكر به اذرعات بهم رسيدند يا بزمين جزيره يا بطرف شام، بر اختلاف اقوال علما و پارسيان بر روميان در آن قتال غلبه كردند. آن خبر بمكه رسيد مسلمانان را ناخوش آمد و دل تنگ گشتند و كافران شاد شدند و شماتت كردند و با مسلمانان گفتند به شماتت كه اهل كتاب شماايد و ايمن نشستگان در خانمان ماايم، بنگريد كه برادران ما از عجم با روميان چه كردند؟ اگر شما با ما قتال كنيد ما همان كنيم و بر شما غلبه كنيم، رب العالمين اين آيت فرستاد: غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ، فِي بِضْعِ سِنِينَ ميگويد: پارسيان بر روميان غلبه كردند و تا نه پس روزگار روميان بر پارسيان غلبه كنند. ابو بكر صديق برخاست و در انجمن كفار گفت: شادى چه كنيد و شماتت چه نمائيد عن قريب بينيد كه روميان بر پارسيان غلبه كنند و بر ايشان نصرت يابند پيغامبر ما چنين گفت از وحى پاك و پيام راست. ابىّ بن خلف الجمحى گفت: كذبت دروغ مىگويى، و اين نتواند بود. بو بكر گفت: انت اكذب يا عدوّ اللَّه، اى دشمن خداى دروغ تو گويى و از هر كس دروغزنتر تويى. آن گه گفتند تا گروبنديم بده شتر، عقد مراهنت ببستند تا مدت سه سال. و در آن وقت عقد مراهنت بستن و قمار باختن حلال بود، و آيت تحريم قمار از آسمان نيامده بود، پس ابو بكر صديق آن قصه با رسول خدا بگفت. رسول (ص) گفت مرا چنين گفتند كه تا بضع سنين و بضع از سه باشد تا بنه رو در مدت بيفزاى و در مال بيفزاى. بو بكر رفت و شتران بصد كرد تا بنه سال، و اين عقد ببستند و هر يكى را كفيلى فرا داشتند و در ضمان يكديگر شدند. پس غزاء احد پيش آمد و ابى خلف بدست رسول خدا كشته شد و بعد از آن روز حديبيه سال هفتم، از وقت مراهنت خبر رسيد بمكه كه اهل روم غلبه كردند بر اهل پارس و ديار و اوطان ايشان بدست فرو گرفتند، و شهرستان روميه آن گه بنا كردند و بو بكر صديق آن صد شتر از ورثه ابىّ بستد و پيش مصطفى آورد رسول خدا گفت تصدّق به. ابو بكر آن همه بصدقه داد بفرمان رسول صلوات اللَّه عليه بو سعيد خدرى گفت: روز بدر بود كه روم بر پارس ظفر يافتند و ما كه مسلمان بوديم بر مشركان ظفر يافتيم. رب العزّة آن روز اهل كتاب را بر مجوس نصرت داد و اهل اسلام را بر مشركان نصرت داد و بو بكر صديق در آن يك روز هم مال غنيمت برداشت از مشركان و هم مال مراهنت از ورثه ابىّ خلف.
اما سبب غلبه روميان بر پارسيان بر قول عكرمه و جماعتى مفسّران آن بود كه: شهربراز بعد از آن كه بر روم غلبه كرد پيوسته در ديار و بلاد روم خرابى ميكرد و ايشان را مقهور ميداشت. فرّخان برادر شهربراز روزى نشسته بود در مجلس شراب و با حريفان خويش گفت: لقد رأيت كانّى جالس على سرير كسرى من بخواب چنان ديدم كه بر سرير كسرى نشسته بودم اين سخن به كسرى رسيد، در خشم شد و نامه نبشت به شهربراز كه: چون نامه من بتو رسد فرّخان را سياست كن و سر وى بمن فرست. شهربراز جواب كسرى نبشت كه فرّخان مردى است مبارز، لشكر شكن و ترا هر وقت بكار آيد، خاصّه در جنگ دشمن، اگر دل با وى خوش كنى و قتل وى نپسندى مگر صواب باشد. كسرى جواب وى نبشت كه در لشكر من امثال وى بسيار است تو فرمان بردار باش و بتعجيل سر وى بمن فرست. شهربراز بعبارتى ديگر همان جواب نبشت و فرمان وى بقتل فرخان بكار نداشت. كسرى را خشم بر خشم زيادت شد و بريدى فرستاد بر اهل پارس كه شهربراز را معزول كردم و فرّخان را بجاى وى نشاندم، او را والى خود دانيد و طاعت دار باشيد. و ملطفهاى داد به آن بريد و گفته بود كه چون فرّخان بر تخت ملك نشيند و برادر او را منقاد شود، اين ملطفه بدوده. فرّخان بر تخت ملك نشيند و برادر او را منقاد شود، اين ملطفه بدوده. فرّخان ملطفه برخواند، نبشته بود كه: شهربراز را وقتى هلاك كن كه ملطفه بر خوانى. فرّخان، شهربراز را حاضر كرد تا او را سياست كند بفرمان كسرى شهربراز گفت يك ساعت مرا زمان ده تا وصيت نامهاى بنويسم. سفط بخواست و سه صحيفه بيرون آورد، در معنى مراجعت وى با كسرى بسبب قتل فرّخان، گفت: سه نوبت بقتل فرّخان مرا فرمان آمد و هر بار مراجعت وى ميكردم و تو بيك ملطفه مرا هلاك خواهى كرد؟ فرخان آن ساعت از تخت ملك برخاست و ملك با شهربراز تسليم كرد، و آن حال و قصه بپوشيدند.
و شهربراز نامه نبشت بقيصر روم كه مرا بتو حاجتى است كه به پيغام و نامه راست نميآيد و ميخواهم كه بنفس خود ترا بينم، فلان روز فلان جايگاه حاضر شو، تو با پنجاه مرد رومى و من با پنجاه مرد پارسى هم چنان كردند، و بر هم رسيدند و دو ترجمان در ميان داشتند كه سخن ايشان بر يكديگر بيان ميكردند. شهربراز گفت: هر چه از ما بشما رسيد از غلبه و نصرت و تخريب ديار و بلاد همه سبب من بودم و برادرم فرخان و آن همه از كيد و حيلت ما و از شجاعت و قوّت ما بشما رفت و كسرى بما حسد برد و خواست كه ما را بدست يكديگر هلاك كند. اكنون ما از وى برگشتيم و او را خلع كرديم. و با تو دست يكى خواهيم داشت تا بجنگ او رويم و او را مقهور و مخذول كنيم. قيصر آن حال به پسنديد، و با وى عهد بست آن گه با يكديگر گفتند كه رازى كه ميان دو تن رود تا آن گه سرّ باشد كه از دو شخص در نگذرد، چون از دو شخص درگذشت ناچاره آشكارا شود، يعنى كه اين دو ترجمان را هلاك بايد كرد، و ايشان را هلاك كردند. و از آنجا بازگشتند و بقتال اهل پارس شدند. و رب العالمين ايشان را بر پارس نصرت داد و بر ايشان غلبه كردند. اينست كه رب العزّة گفت: وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ، فِي بِضْعِ سِنِينَ.
و فى هذه الآية دلالة على صحة نبوّة النبى (ص) و انّ القرآن من عند اللَّه عز و جل لانّه اخبر عمّا سيكون، ثم وجد المخبر على ما اخبر به. لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ هما مرفوعان على الغاية، و المعنى من قبل دولة الروم على فارس و من بعدها فاىّ الفريقين كان لهم الغلبة فهو بامر اللَّه و قضائه و قدره. و قيل للَّه المشيّة التّامة و الارادة النافذة من قبل هذه الوقائع و من بعدها، فيرزق الظفر من شاء و يجعل الدّبرة على من شاء. و قيل للَّه الامر من قبل كل شىء و من بعد كل شىء وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ يعنى يوم يغلب الروم فارس يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ. بِنَصْرِ اللَّهِ لانّ ذلك وقع يوم بدر و كان المؤمنون فى الغنيمة و الظفر بالاعداء و الاسر و الفداء. يعنى آن روز كه روم بر پارس غلبه كردند روز بدر بود كه مؤمنان و مسلمانان بنصرت اللَّه شاد بودند كه هم غنيمت بود و هم ظفر بر دشمن، و هم فداء اسيران و قيل فرح المؤمنون انّما كان بتحقيق اللَّه ما وعدهم و تصديق رسوله (ص) لانّه اخبرهم بما سيكون فكان كما اخبر و كان ذلك معجزة للنبى (ص). و قيل. يفرح المؤمنون بنصر اللَّه تعالى النّبي بقتل الكفار و بعضهم بعضا فيكون فرحهم واقعا بهلاك بعض الكفار لا بظهور الكفار كما يفرح بقتل الظالمين بعضهم بعضا. و قيل يفرح المؤمنون بغلبة اهل الكتاب المشركين و خروجهم من بيت المقدس و كان احدى آيات نبوّته. و قيل تمّ الكلام على قوله يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ثم استأنف فقال: بنصر اللَّه ينصر من يشاء يعنى اولياؤه، فيكون الباء متصلا بينصر، وَ هُوَ الْعَزِيزُ فى الانتقام من الكفّار الرّحيم فى التمكين و النصر للمؤمنين.
قال رسول اللَّه (ص): «فارس نطحة او نطحتان ثم لا فارس بعدها ابدا و الروم ذات قرون كلّما ذهب قرن خلف قرن هيهات الى آخر الابد».
وَعْدَ اللَّهِ نصب على المصدر اى وعد وعده، فلا يخلفه، و هو راجع الى قوله: سَيَغْلِبُونَ، يعنى هذا الذى اخبرتك به ايها النبىّ من نصرة الروم على اهل فارس، هو وعد وعد اللَّه ذلك حقا، و هو ينجزه لهم. و يجوز ان يكون راجعا الى قوله يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ لانّه وعد المؤمنين النصر على الكافرين وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ صحة وعده و هم الكفار الذين لا يصدّقون بانّ هذا الخبر من عند اللَّه.
يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا اى يعلمون ما يشاهدونه فعل الحيوانات، وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ، لا يستدلون بما يشاهدونه على ما غاب عنهم فعل العاقل المميّز، و قيل يَعْلَمُونَ امر معاشهم و زراعاتهم و تجاراتهم و وجوه اكتسابهم وَ هُمْ عَنِ امر آخرتهم و ما لهم فيها من النّجاة من عقاب اللَّه غافِلُونَ لا يتفكرون فيها. فغفلة المؤمنين بترك الاستعداد لها و غفلة الكافرين بالجحود بها. قال الحسن: بلغ و اللَّه من علم احدهم انه ينقر الدرهم بيده فيخبرك بوزنه و لا يحسن يصلّى.
أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ هذا من بسط القرآن فانّ التفكر لا يكون الّا فى النفس. و قيل معناه أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي خلق أَنْفُسِهِمْ ليخرجوا عن الغفلة.
و قيل أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ليعلموا انّهم يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ.
و قيل أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ فيعرفوا بدايع صنع اللَّه فيها فيعلموا من ذلك انّ اللَّه عزّ و جل لم يخلق السماوات و الارض و ما فيهما من العجائب عبثا، و انّما خلقها بقوله الحق و لاقامة الحق يعنى لاقامة الثواب و العقاب على العمل. و قيل بالحق يعنى بالحكمة ليعتبر بها عباده و يستدلوا على وحدانيّته و قدرته وَ أَجَلٍ مُسَمًّى يعنى الى اجل مسمى اذا بلغ ذلك الاجل افناهما للجزاء فاعلم اللَّه تعالى انّ الذى خلقهم و لم يكونوا شيئا ثم صرفهم احوالا و ثارات حتى صاروا رجالا، قادر ان يعيدهم بعد فنائهم خلقا جديدا، ثم يجازى المحسن منهم باحسانه و المسىء باساءته، لانّه العدل لا حيف فى حكمه و لا جور، وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ يعنى الكفار، بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ، اى بالبعث بعد الموت لجاحدون.
أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ او لم يسافروا هؤلاء الكفار فى ارض اللَّه فَيَنْظُرُوا الى آثار من قبلهم من الامم، فيعتبروا. و قيل معنى ينظروا يتعرفوا، كقوله: فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً. و قيل معناه فيعلموا كقوله:وْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ و انّما امرهم بالمسير فى الارض لمشاهدة آثار المهلكين قبلهم لمّا عصوا ليزول عنهم الشكّ، عن صدق ما يخبر عنهم، و الكلام عند قوله مِنْ قَبْلِهِمْ تامّ ثم استأنف الخبر عن صفاتهم فقال: كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً اى الامم الماضية كانوا اشدّ قوة من قريش وَ أَثارُوا الْأَرْضَ، اى قلبوا وجه الارض لاستنباط المياه و استخراج المعادن و القاء البذور فيها للزّراعة، و الاثارة تحريك الشيء حتى يرتفع ترا به وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها فيه ثلاثة اوجه: احدها من العمر، اى يقواهم فيها اكثر من بقاء هؤلاء، و التقدير: عمروا فيها و الثانى من العمرى، اى سكنوا فيها، كقوله: وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها، اى استسكنكم و الثالث من العمارة، اى عمروا الارضين بالغراس و الزّراعة. و انّما قال ذلك لانّه لم يكن لاهل مكة حرث و زرع. وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فلم يؤمنوا فاهلكهم اللَّه، فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ، للظلم ثلاثة اوجه: وضع الشّىء فى غير موضعه، و اخذ الشيء قبل وقته، و النقصان. و قوله: فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ اجتمع فيه المعانى الثلاثة، اى لم يأخذهم قبل وقت اخذهم و لا ينقص عنهم شيئا ممّا قدّر من ارزاقهم و لا وضع العذاب فى غير موضعه، وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ بايرادها موارد الهلاك. ثم كان معطوف على خبر متروك، اى جاءتهم رسلهم فكذّبوهم و امهلوا.
ثُمَّ كانَ عاقبتهم الهلاك. و السُّواى. مصدر، كالرجعى و البشرى. و هى تأنيث الاسواء كالاكبر و الكبرى. و هى الخلّة التي تسوء صاحبها عند ادراكه ايّاها و هى النّار. و قيل السّوأى اسم لجهنّم، كما انّ الحسنى اسم للجنّة. قرأ اهل الحجاز و البصرة» عاقبة» بالرفع، اى ثم كان آخر امر هم السوأى، و قرأ الآخرون بالنصب، على خبر كان و تقديره: ثم كان السوأى عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا. و معنى اساؤا اى اشركوا، و معنى ان كذّبوا، لان كذّبوا او بان كذّبوا بآيات اللَّه. و قيل تفسير السّوأى بعده، و هو قوله، أَنْ كَذَّبُوا يعنى ثم كان عاقبة المسيئين. التكذيب حملهم تلك السيّئات على أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ.
اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ فى الدنيا ثُمَّ يُعِيدُهُ فى الآخرة. تقول بدأ يبدأ بدأ و ابتداء يبتدى ابتدا و الابتداء نقيض الانتهاء و البدؤ نقيض العود ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ لفصل القضاء بينهم لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى قرأ ابو بكر و ابو عمرو يرجعون بالياء و آخرون بالتّاء.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ ييأس المشركون، من جميع الخيرات و من شفاعة الشافعين: و قيل ينقطع كلامهم و حجتهم و يفتضحون.
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَكائِهِمْ اضاف الشّركاء اليهم على معنى انّهم كانوا يجعلون لها قسطا من اموالهم، و يرون بذلك لها حقا فيما يملكون، فنسبها الى انّهم شركاؤهم فى اموالهم و المعنى لم يكن لهم من اصنامهم التي عبدوها ليشفعوا شفعاء، وَ كانُوا يعنى يكونون. و جاء بلفظ الماضى كاكثر الفاظ القيامة، بِشُرَكائِهِمْ كافِرِينَ اى جاحدين متبرين يتبرّءون منها متبرّا منهم كقوله: إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ، هذا التفرّق مفسّر فى قوله، فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ و هو تفسير قوله: يَصَّدَّعُونَ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً وَ امْتازُوا الْيَوْمَ. قال مقاتل: يتفرّقون بعد الحساب الى الجنّة و النار، فلا يجتمعون ابدا، ثم بيّن على اىّ وجه يتفرقون.
فقال تعالى: فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ و هى البستان الذى فى غاية النضارة، و الخضرة. يُحْبَرُونَ يسرّون، و الحبرة السرور و قال ابن عباس: يكرمون، تقول حبره اى اكرمه. و قيل ينعمون. و الحبرة فى اللغة كل نعمة حسنة و التحبير التحسين الذى يسّر به، و منه قيل للمداد حبر لانّه يحسن به الاوراق، و للعالم حبر لانّه يتخلّق بالاخلاق الحسنة. و قيل هو السماع فى الجنّة يعنى يتنعّمون و يتلذّذون بسماع الغناء. قال الاوزاعىّ: اذا اخذ فى السّماع لم تبق فى الجنّة شجرة الّا وردت. و قال ليس احد من خلق اللَّه احسن صوتا من اسرافيل فاذا اخذ فى السّماع قطع على اهل سبع سماوات صلوتهم و تسبيحهم. و انّما قال فِي رَوْضَةٍ بالتنكير لانّ المراد كل واحد منهم بمنزلة رجل فى روضة مونقة لطيب ما فيه، و حسنه و خصّ الرّوضة بالذكر لانّه ليس عند العرب شىء احسن منظرا و لا اطيب نشرا من الرّياض.
روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «الجنّة مائة درجة، ما بين كلّ درجتين منها كما بين السّماء و الارض، و الفردوس اعلاها سمّوا، و اوسطها محلا و منها يتفجّر انهار الجنّة، و عليها يوضع العرش يوم القيامة، فقام اليه رجل فقال يا رسول اللَّه انّى رجل حبّب الىّ الصوت فهل فى الجنّة صوت حسن؟ قال: «اى و الذى نفسى بيده انّ اللَّه سبحانه ليوحى الى شجرة فى الجنّة ان اسمعى عبادى الذين اشتغلوا بعبادتى و ذكرى عن عزف البرابط و المزامير، فترفع صوتا لم تسمع الخلائق مثله قط من تسبيح الرّب و تقديسه».
و روى انّ اعرابيّا قال يا رسول اللَّه هل فى الجنّة من سماع؟ قال: نعم يا اعرابى انّ فى الجنّة لنهرا حافتاه الأبكار من كلّ بيضاء خوصانيّة يتغنين باصوات لم تسمع الخلائق بمثلها قط، فذلك افضل نعيم اهل الجنّة.
و سئل ابو هريرة هل لاهل الجنّة من سماع؟ قال نعم شجرة اصلها من ذهب و اغصانها فضّة و ثمرتها اللؤلؤ و الزبرجد و الياقوت، يبعث اللَّه سبحانه و تعالى ريحا فتحكّ بعضها بعضا فما سمع احد شيئا احسن منه.
قوله تعالى: وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ يعنى بآيات القرآن و البعث بعد الموت، فَأُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ الاحضار انما يكون على اكراه فيجابه على كرهه. اى يحضرون العذاب فى الوقت الذى يحبر فيه المؤمنون فى الرّوضات من الجنان.
فَسُبْحانَ اللَّهِ اى سبّحوا اللَّه، و معناه صلّو اللَّه فهو مصدر موضوع موضع الامر كقوله: فَضَرْبَ الرِّقابِ و السبحة الصلاة و منه سبحة الضحى، فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ، اى صلّو اللَّه حين تدخلون فى المساء، و هو صلاة المغرب و العشاء وَ حِينَ تُصْبِحُونَ اى حين تدخلون فى الصباح و هو صلاة الصبح.
وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قال ابن عباس: يحمده اهل السماوات و الارض و يصلّون، وَ عَشِيًّا اى صلّوا اللَّه عشيّا، يعنى صلاة العصر وَ حِينَ تُظْهِرُونَ تدخلون فى الظهيرة، و هو صلاة الظهر. قال نافع بن الازرق لابن عباس: هل تجد الصلوات الخمس فى القرآن قال نعم، و قرأ هاتين الآيتين و قال جمعت الاية الصلوات الخمس و مواقيتها، و حمل بعض المفسرين على التسبيح القولى، فقالوا تفسير الاية: قولوا سبحان اللَّه فى صلواتكم المفروضة فى هذه الاوقات.
روى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): من قال حين يصبح و حين يمسى: سبحان اللَّه و بحمده مائة مرّة، لم يأت احد يوم القيمة با فضل ممّا جاء به الّا احد قال او زاد عليه
و قال (ص): من قال سبحان اللَّه و بحمده فى يوم مائة مرّة حطّت خطاياه و ان كانت مثل زبد البحر.
و قال (ص): «كلمتان خفيفتان على اللسان ثقيلتان فى الميزان حبيبتان الى الرحمن: سبحان اللَّه و بحمده، سبحان اللَّه العظيم و عن ابن عباس عن النبىّ (ص) قال: من قال حين يصبح: فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ الى قوله وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ ادرك ما فاته فى يومه و من قالها حين يمسى ادراك ما فاته فى ليلته.
و عن انس بن مالك قال: قال رسول اللَّه: «من سرّه ان يكال له بالقفيز الاوفى فليقل: فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ الى قوله: وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ، سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و عن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه (ص): من قال: فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ هذه الآيات الثلاث من سورة الروم و آخر سورة الصافات دبر كل صلاة يصلّيها كتب له من الحسنات عدد نجوم السّماء و قطر المطر و عدد و رق الشجر و عدد تراب الارض، فاذا مات اجرى له بكل حسنة عشر حسنات فى قبره و كان ابرهيم خليل اللَّه يقولها فى كل يوم و ليلة ست مرّات.
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ اى يخرج البشر الحىّ من النطفة الميتة و يخرج النطفة الميتة من البشر الحىّ. و قيل يخرج الكافر من المؤمن و المؤمن من الكافر.
و فى بعض الاخبار يخرج النخلة من النّواة و النّواة من النخلة و الحبّة من السنبلة و السنبلة من الحبّة، وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها فيخرج نباتها و زروعها و ثمارها و اشجارها بعد خرابها و جدوبها كذلك يحييكم بعد مماتكم فيخرجكم احياء من قبوركم الى موقف الحساب، وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ قرأ حمزة و الكسائى تُخْرَجُونَ بفتح التّاء و ضم الرّاء و قرأ الباقون بضمّ التّاء و فتح الرّاء.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام او كه جان را جان است و دل را عيان است، بنام او كه ياد او زينت زبانهاست و مهر او راحت روانست، بنام او كه وصال او بدو عالم ارزانست، و هر چه نه اوست همه عين تاوانست، و هر چه نه ياد او تخم غمانست بنام او كه وجود او را علّت نه، صنع او را حيلت نه، اوّليت او را بدايت نه، آخريت او را نهايت نه. در حكم او ريبت نه در امر او شبهت نه. در قدر او ذلّت نه در وجود او قلّت نه. هر چه كند كس را برو حجّت نه، و او را بهيچ چيز و هيچ كس حاجت نه.
بنام او كه هر چه خواهد تواند و هر چه تواند داند. يكى را بخواند يكى را براند، بهيچ حكم درنماند. نه كس باو ماند. نه او بكس ماند، اين معنى يقين داند او كه: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ برخواند.
پير طريقت گفت: الهى تو آنى كه از احاطت اوهام بيرونى، و از ادراك عقول مصونى. نه محاط ظنونى نه مدرك عيونى. كارساز هر مفتون و فرحرسان هر محزونى. در حكم بىچرا و در ذات بىچند و در صفات بىچونى.
الم الف بلاءنا من عرف كبريائنا و لزم بابنا، من شهد جمالنا و مكن من قربتنا، من اقام على خدمتنا، هر كه جلال و عظمت ما و كبرياء عزت ما بشناخت او از بلاء ما روى نگرداند، هر كه جمال و لطف ما بر نقطه دل او تجلّى كرد از درگاه ما روى نتابد و يك لحظه از صحبت ما نشكيبد. هر كه امروز در خدمت ما خو كرد فردا او را از قربت و وصلت خود بىبهره نگردانيم. اى جوانمرد دل با توحيد او سپار و جان با عشق و محبت او پرداز و بغير او التفات مكن، كه هر كه بغير او باز نگرد تيغ غيرت دمار از جان او برآرد، و هر كه از بلاء او بنالد در دعوى دوستى درست نيايد.
مردى بود در عهد پيشين مهترى از سلاطين دين. او را عامر بن عبد القيس ميگفتند چنين ميآيد كه در نماز نافله پايهاى او خون سياه بگرفت، گفتند پايها ببر تا اين فساد زيادت نشود. گفت پسر عبد القيس كه باشد كه او را با اختيار حق اختيارى بود. پس چون در فرائض و نوافل وى خلل آمد روى سوى آسمان كرد، گفت: پادشاها گرچه طاقت بلا دارم طاقت بازماندن از خدمت نميدارم. پاى مىببرم تا از خدمت باز نمانم. آن گه گفت كسى را بخوانيد تا آيتى از قرآن بخواند، چون بينيد كه در وجد و سماع حال بر ما بگردد شما بكار خود مشغول باشيد، پايها از وى جدا كردند و داغ نهادند و آن مهتر در وجد و سماع قرآن چنان برفته بود كه از آن الم خبر نداشت، پس چون مقرى خاموش شد و شيخ بحال خود باز آمد گفت: اين پاى بريده بگلاب بشوئيد و بمشك و كافور معطّر كنيد كه بر درگاه خدمت هرگز بر بيوفايى گامى ننهاده است.
لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ قبل اينجا ازلست و بعد ابد است، و معنى آنست كه الامر الازلىّ للَّه و الامر الأبدىّ للَّه لانّ الربّ الازلىّ و السيّد الأبدى اللَّه. در ازل و ابد خدا است كه يگانه و يكتا است. در امر بىنهايت و در علم بىغايت و در حكم بىچراست، از كى پيش و پيش از جا بجاست. پيش از ما در ازل ما را بود و بى ما در ابد بهره ماست. اين آن رمز است كه شب معراج با مهتر عالم (ص) گفت: «يا محمد كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل.
پير طريقت گفت: بقرب مىنگر تا انس زايد. بعظمت مىنگر تا حرمت فزايد، ميان اين و آن منتظر مىباش تا سبق عنايت خود چه نمايد، لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ جاى ديگر گفت: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ عالم خلق را نهايت پيداست و عالم امر را نهايت نيست. عالم خلق جائز الزوال آمد و عالم امر واجب الدوام است و تا مرد از عالم خلق درنگذرد روا نبود كه بعالم امر رسد از نهاد خود متعرّى بايد شد و نسبت خلقيت از فطرت معرفت باز بايد بريد. اگر ميخواهى كه ترا بعالم امر گذرى بود و از نهاد كنودى برخاستن و از نسبت ظلومى و جهولى باز بريدن نتوان الّا بدرنگى و روزگارى، هم چنان كه بوقت درآمدن درنگى بكار بايد بيرون شدن هم بدرنگ باشد. چنان كه نطفه مدتى باز دارند تا علقه گردد. و آن گه آن علقه روزگارى موقوف گردانند تا مضغه شود، همچنين از مضغه تا بعظام و از عظام تا به لحم، آن گه مدتى ديگرش بدارند تا در روش آيد. هم چنين مرد بدان قدر كه از دست خود برميخيزد بامر حق آشنا ميشود چون از صفات خود بتمامى درگذشت شايسته امر شد و بحد بلوغ رجوليّت رسيد. آن گه اين رقم بر وى زنند كه: من المؤمنين رجال، وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ، بِنَصْرِ اللَّهِ اليوم ترح و غدا فرح، اليوم عبرة و غدا حيرة، اليوم اسف و غدا لطف، اليوم بكاء و غدا لقاء. هر چند كه دوستان را امروز درين سراى بلا و عناهمه درد است و اندوه، همه حسرت و سوز، اما آن اندوه و سوز را بجان و دل خريدارند و هر چه معلوم ايشانست فداء آن درد ميكنند چنان كه آن جوانمرد گفته:
داود پيغامبر چون آن زلّت صغيره از وى برفت و از حق بدو عتاب آمد تا زنده بود سر بر آسمان نداشت و يك ساعت از تضرع نياسود، با اين همه خوش ميگفت الهى خوش معجونى كه اينست و خوش دردى كه اينست. الهى تخمى از اين گريه و اندوه در سينه من بنه تا هرگز ازين درد خالى نباشم.
اى مسكين تو هميشه بىدرد بودهاى، از سوز دردزدگان خبر ندارى، از آن گريه بر شادى و از آن خنده بر اندوه نشان نديدهاى:
پير طريقت گفت: الهى نصيب اين بيچاره از اين كار همه درد است، مبارك باد كه مرا اين درد سخت در خورد است، بيچاره آن كس كه ازين درد فرد است، حقا كه هر كه بدين درد ننازد ناجوانمرد است.
يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ، در خبر است كه فردا در انجمن رستاخيز و عرصه عظمى دنيا را بيارند بصورت پير زنى آراسته گويد: بار خدايا امروز مرا جزاى كمتر بندهاى كن از بندگان خود. از درگاه عزّت و جناب جبروت فرمان آيد كه اى ناچيز خسيس من راضى نباشم كه كمترين بنده خود را چون تويى جزاء وى دهم. آن گه گويد: كونى ترابا خاك گرد و نيست شو.
چنان نيست شود كه هيچ جاى پديد نيايد.
و گفتهاند طالبان دنيا سه گروهاند: گروهى دنيا از وجه حرام جمع كنند هر چون كه دست رسد بغصب و قهر بخود ميكشند و از سرانجام و عاقبت آن نينديشند ايشان اهل عقاباند و سزاى عذاب. مصطفى (ص) گفت: كسى كه دنياى حلال جمع كند از بهر تفاخر و تكاثر تا گردن كشد و بر مردم تطاول جويد ربّ العزه از وى اعراض كند و در قيامت با وى بخشم بود او كه دنياى حلال طلب كرد، بر نيّت تفاخر، حالش اينست پس او كه حرام طلب كند و حرام گيرد و خورد حالش خود چون بود؟
گروه دوم دنيا بدست آرند از وجه مباح چون كسب و تجارات و وجوه معاملات ايشان اهل حساباند در مشيّت حق، و در خبر است كه: من نوقش فى الحساب عذب.
گروه سوم از دنيا بسدّ جوعت و ستر عورت قناعت كنند مصطفى (ص) گفت: «ليس لابن آدم حق فيما سوى هذه الخصال بيت يسكنه و ثوب يوارى عورته و جرف الخبز و الماء» يعنى كسر الخبز ايشان را نه حساب است و نه عتاب، اگر عورت نپوشند و طعام نخورند از خدمت حق باز مانند پس نه بر نصيب خود ميكوشند و نه بر مراد خود ميروند كه از بهر حق ميكوشند و بر مراد حق ميروند. مصطفى (ص) گفت: ايشانند كه چون سر از خاك بركنند رويهاى ايشان چون ماه شب چهارده بود روز رستاخيز كه خلق دو گروه شوند ايشان در گروه اهل وصلت باشند، و ذلك فى قوله تعالى وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ، فريق منهم اهل الوصلة و فريق منهم اهل الفرقة، فريق للجنّة و المنّة و فريق للعذاب و المحنة، فريق للفراق و فريق للتلاق.
فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ، ميگويد دوستان خدا فردا در روضات بهشت در حظيره قدس ميان رياحين و ياسمين بشادى و طرب سماع كنند مزامير انس فى مقاصير قدس بالحان تحميد فى رياض تحميد فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ. فرمان آيد بداود پيغامبر كه: يا داود بآن نغمت داودى و صوت شورانگيز و آواز دلرباى كه ترا دادهام زبور برخوان، يا اسرافيل تو قرآن برخوان يا موسى تو تورات برخوان يا عيسى تو انجيل برخوان، اى درخت طوبى بتسبيح و تقديس ما آواز خود بگشاى، اى ماهرويان فردوس چه نشينيد خيزيد و دوستان را استقبال كنيد. اى تلهاى مشك اذفر و كافور معنبر بر سر مشتاقان ما نثار شويد، اى درويشان كه در دنيا غم خورديد و اندوه كشيديد، اندوه بسر آمد و درخت شادى ببر آمد، خيزيد و طرب كنيد در حظيره قدس و خلوتگاه انس بنازيد و سر ببالين انس باز نهيد، اى مستان مجلس مشاهدت، اى مخموران خمر عشق، اى عاشقان سوخته سحرگاهان در ركوع و سجود جوى خون از ديدهها روان كرده، و دلها باميد وصال ما تسكين داده، گاه آمد كه در مشاهده ما بياسائيد، بار غم از خود فرو نهيد و بشادى دم زنيد، اى طالبان بنازيد كه نقد نزديك است. اى شب روان آرام گيريد كه صبح نزديك است. اى تشنگان صبر كنيد كه چشمه نزديك است. اى غريبان شاد زييد كه ميزبان نزديك است. اى دوستجويان خوش باشيد كه اجابت نزديك است. اى مشتاقان طرب كنيد كه ديدار نزديك است. فيكشف الحجاب و يتجلّى لهم تبارك و تعالى فى روضة من رياض الجنّة، و يقول: انا الذى صدقتكم و عدى و اتممت عليكم نعمتى، فهذا محل كرامتى فسلونى.
پير طريقت در مناجات گفت اى خداوندى كه در دل دوستانت نور عنايت پيداست، جانها در آرزوى وصالت حيران و شيداست، چون تو مولى كر است؟ چون تو دوست كجاست؟ هر چه دادى نشانست و آئين فرداست. آنچه يافتيم پيغامست و خلعت برجاست. الهى نشانت بيقرارى دل و غارت جانست، خلعت وصال در مشاهده جلال چگويم كه چونست:
۲ النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ و از نشانههاى او آنست كه بيافريد شما را از خاكى ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ پس اكنون شما مردمانيد تَنْتَشِرُونَ (۲۰) مىپراكنيد و پراكنده مىزييد.
وَ مِنْ آياتِهِ و از نشانههاى اوست أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً كه بيافريد شما را هم از شما جفتانى، لِتَسْكُنُوا إِلَيْها تا با ايشان آراميد وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً و ميان شما مهرى ساخت و مهربانى، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ در آن نشانههاى است، لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۲۱)گروهى را كه درانديشند.
وَ مِنْ آياتِهِ و نشانههاى اوست خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ آفرينش آسمانها و زمين وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ و اختلاف زبانهاى شما و گوناگون رنگهاى شما. إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ (۲۲) درين نشانههاى است جهانيان را.
وَ مِنْ آياتِهِ و از نشانهاى اوست مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ خفتن شما بشب و روز وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ و جستن شما از روزى او و بخشيده او إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (۲۳) در آن نشانههاى است ايشان را كه بشنوند.
وَ مِنْ آياتِهِ و از نشانهاى توانايى و يگانگى اوست يُرِيكُمُ الْبَرْقَ كه مينمايد شما را درخش خَوْفاً وَ طَمَعاً بيم و اميد را وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً و فرو ميفرستد از آسمان آبى فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها تا زنده ميكند بآن زمين را پس مرگ آن إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۲۴) در آن نشانههاى است ايشان را كه دريابند.
وَ مِنْ آياتِهِ و از نشانههاى اوست أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ كه آسمان و زمين مىپايد ايستاده بفرمان او ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً پس آن گه كه خواند شما را يك خواندن مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (۲۵) آن گه شما مىبيرون آئيد از زمين.
وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و او راست هر چه در آسمانها و زمينها كس است كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (۲۶) همه او را بفرمان است.
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ اوست كه آفريده مىآرد از آغاز و آن را زنده كند باز، وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ و آن بر وى آسانست وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى و او راست آن صفت برترى و يگانگى فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ در آسمانها و زمين وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۲۷) و اوست آن تواناى دانا.
ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلًا مثلى زد شما را مِنْ أَنْفُسِكُمْ هم از شما هَلْ لَكُمْ مِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ شما را از بردگان شما هيچ انباز هست فِي ما رَزَقْناكُمْ در آن كه من شما را دادم از مال دنيا، فَأَنْتُمْ فِيهِ سَواءٌ كه شما با بردگان شما در آن مال و نعمت انبازان باشيد يكسان تَخافُونَهُمْ تا بترسيد از بندگان خويش كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ چنان كه آزاد ترسد از انباز آزاد كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (۲۸) چنين گشاده و روشن سخنان خويش ميفرستيم ايشان را كه دريابند.
بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْواءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ، و ستمكاران بر پى دل آورد و خرد پرستيدن خود مىروند بنادانى فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ پس كيست كه راه نمايد گم كرده اللَّه را وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (۲۹) و ايشان را فريادرسى و راهنمايى نيست.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ آهنگ خويش و روى خويش راست دار دين را حَنِيفاً پاك و يكتاگوى فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها نهاد خداى كه مردمان را بر ان نهاد و آن آفرينش كه ايشان را بآن آفريد، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ جدا كردن و بگردانيدن نيست دين خداى را ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ دين اسلام است دين پاك و كيش راست و بپاى وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (۳۰) لكن بيشتر مردمان نميدانند.
مُنِيبِينَ إِلَيْهِ روى و آهنگ خويش اين دين را راست داريد با گرديدگان بدل با اللَّه وَ اتَّقُوهُ و بترسيد از خشم او وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و نماز بپاى داريد، وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (۳۱) و از انباز جويندگان ميباشيد اللَّه را.
مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ مباش از ايشان كه از دين خود جدا شدند وَ كانُوا شِيَعاً و جوك جوك گشتند پراكنده در دين، كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ (۳۲) هر جوكى بآنچه در دست ايشان است و پيش ايشانست از پسنديده خود شاداند و خرم.
وَ إِذا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ و هر گاه كه بمردمان رسد گزندى و رنجى دَعَوْا رَبَّهُمْ خوانند خداوند خويش را مُنِيبِينَ إِلَيْهِ بازو گشته بدل ثُمَّ إِذا أَذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً پس، آن گه كه بچشاند ايشان را بخشايشى از خويشتن إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ (۳۳) آن گه گروهى از ايشان با خداوند خود انباز مىآورند و آزادى بر اسباب ميسازند.
لِيَكْفُرُوا بِما آتَيْناهُمْ تا بآن نعمت كه ايشان را داديم و فرج كه نموديم كافر مىشوند فَتَمَتَّعُوا گوى برخوريد و روزگار فرا سر بريد، فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (۳۴) آرى آگاه شويد.
أَمْ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمْ سُلْطاناً يا بر ايشان نامه فرستاديم كه آن را بحجّت گيرند فَهُوَ يَتَكَلَّمُ كه آن نامه مى سخن گويد و مىگواهى دهد، بِما كانُوا بِهِ يُشْرِكُونَ (۳۵) كه آن انبازى كه ايشان ميگويند خداى را راست است يا چنان است.
وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً و هر گه كه بچشانيم مردمان را بخشايشى فَرِحُوا بِها شاد شوند بآن وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ و اگر بايشان رسد بدى بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ بآنچه دستهاى ايشان پيش فرا فرستاد إِذا هُمْ يَقْنَطُونَ (۳۶) ايشان نوميد مىباشند.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا نمىبينند أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ كه اللَّه فراخ ميگستراند روزى او را كه خواهد وَ يَقْدِرُ و باندازه فرو ميگيرد إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (۳۷) در آن نشانههايى است ايشان را كه بگروند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ اى خلقكم فى اصل الانشاء من تراب، لانّكم بنو آدم و آدم خلق من تراب، و اذا كان الاصل ترابا فالفرع كذلك. و قيل تقديره خلق ايّاكم من تراب فحذف المضاف ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ آدميّون عقلاء، ناطقون تَنْتَشِرُونَ، تتصرّفون فيما فيه قوام معاشكم، و فيه تقريب ما بين كونه ترابا و بين كونه بشرا على وجه التعجب و ليس ثمّ لتراخى الزمان انّما هو متعلق بالاخبار و فى بعض الآثار: انّ اللَّه سبحانه لمّا اراد ان يخلق آدم بعث جبرئيل ليأخذ من الارض قبضة، فلمّا نزل الى الارض قالت له الارض: اسئلك بالّذى ارسلك الىّ ان لا تأخذ منّى اليوم شيئا يكون فيه غدا للنّار نصيب، فتركها و رجع. فارسل اللَّه سبحانه ميكائيل. فقالت له الارض مثل قولها لجبرئيل فرجع و لم يأخذ منها. و كذلك بعث اسرافيل فقالت له مثل ذلك، فرجع و لم يأخذ منها.
فبعث اللَّه سبحانه عزرائيل و هو ملك الموت فقالت له الارض مثل ذلك، فقال الذى ارسلنى احق ان اطيعه منك، فاخذ من وجه الارض من طيّبها و خبيثها، و سهلها و وعرها، قبضة. فعجّت الارض الى اللَّه سبحانه، فوعدها بان يعيد اليها ما اخذ منها اطيب ممّا كان. فمن هاهنا امر بالدفن، مع الطيب و الحنوط. فامر اللَّه سبحانه حتى صبّ عليه من ماء بحر تحت العرش يقال له بحر الاحزان، فلذلك لا يتم لابن آدم سرور يوم و لا يخلو من وحشة. و انشد بعضهم لابى القاسم المغربى:
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً، قيل المراد به آدم و حوّا لانّها خلقت من ضلعه، و قيل المراد به النّساء، خلقن من نطف الرجال. و قيل معناه خلق لكم من جنسكم و من مثل خلقتكم ازواجا، و لم يجعلهن من الجنّ لِتَسْكُنُوا إِلَيْها. و انّما قال ذلك لانّ استيناس الجنس بالجنس اكثر من استيناسه بغير جنسه.
نظيره قوله: وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها، و قوله وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها.
... وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً يودّ الرجل زوجته و المرأة زوجها وَ رَحْمَةً يعطف كلّ واحد منهما على صاحبه.
روى انّ رجلا اتى النبىّ (ص) فقال: يا نبىّ اللَّه لقد عجبت من امر و انّه لعجب انّ الرجل ليتزوّج المرأة و ما رآها و ما رأته قط حتى اذا ابتنى بها اصبحا و ما شىء احبّ الى احدهما من الآخر فقال رسول اللَّه (ص): وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً.
و قيل مودّة ايّام الشباب و رحمة ايّام المشيب، و فى الخبر المقت من اللَّه و الفرك من الشيطان. قال ابن عباس: المودّة للكبير و الرحمة للصغير. و قال مجاهد المودّة الجماع و الرحمة الولد. إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ اى انّ فيما فعل اللَّه من ذلك لدلائل و شواهد على وحدانية اللَّه و قدرته على ما يشاء، لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ، فيعلمون انّ قوام الدّنيا بوقوع التناسل فيها.
وَ مِنْ آياتِهِ، الدّالة على وحدانيته و ربوبيّته خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ على الهيئة التي خلقهما عليها رفع السّماء فى الهواء من غير عمد و بسط الارض على وجه الماء و اثقاله ايّاها بالرواسى من الجبال و كذلك خلقه اللغات المختلفة و الاصوات المتغايرة و قسمته ذلك بين الامم فى الاقطار المتباعدة.
روى عن وهب قال: جميع الالسنة اثنان و سبعون لسانا منها فى ولد سام تسعة عشر لسانا و فى ولد حام سبعة عشر لسانا و فى ولد يافث ستة و ثلاثون لسانا و كذلك من دلائل وحدانيته و شواهد قدرته خلقه الالوان المختلفة ليقع التعارف و التفاهم و ليتميّز الاشخاص بعضها من بعض. و قيل فى الالوان المختلفة قولان: احدهما يريد به البياض و السّواد و الادمة و الشقرة و غيرها، و الثانى انه خلقهم جميعا على صورة واحدة، و فرق بينهم بامور لطيفة من صنعه حتى لا يلتبس احد على الناس من غيره، مع كثرتهم، بل يعرف كل واحد بما خصّه اللَّه به. و لو جهد الناس ان يقفوا على ما بان به كلّ واحد من الآخر لم يقفوا على كنه ذلك و هم كلّهم بنو اب واحد و امّ واحدة.
... إِنَّ فِي ذلِكَ اى فى جميع ما خلقه اللَّه و فصّله من ذلك، لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ من الانس و الجن، و قرأ حفص لِلْعالِمِينَ بكسر اللام، و انّما خصّ اهل العلم لانّهم مخصوصون بمعرفة الدقائق.
وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ، المنام مفعلة من النوم كالمسغبة و المرحمة على وزن المقام، و تأويل الآية: منامكم باللّيل و ابتغاؤكم من فضله بالنّهار، و قد يقع النوم بالنهار و ابتغاء الرزق باللّيل لكنّه نادر و الحكم للاغلب الاكثر. إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ اى ينتفعون بسمعه.
وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ، يعنى ان يريكم البرق، فحذف إِنَّ لدلالة الكلام عليه، خَوْفاً للمسافر من الصواعق وَ طَمَعاً للمقيم فى المطر. و قيل خَوْفاً من السيل و الطوفان و الغرق، وَ طَمَعاً فى المطر النافع، و هما منصوبان لنزع اللّام عنهما، تقديره للخوف و للطمع، وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ، اى من السحاب مطرا فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ الميتة فيخرج زروعها بعد جدوبها و دروسها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ عن اللَّه حججه و ادلّته.
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ، يعنى ثباتهما قائمتين بلا عمد بامره لهما بالقيام، و قيل بفعله. قال ابن مسعود قامتا على غير عمد بامره، ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً قيل هذا وقف تام. ثم ابتدأ فقال: مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ فيه تقديم و تأخير: يعنى اذا انتم تخرجون من الارض. قال ابن عباس تخرجون من القبور. و قيل الوقف عند قوله من الارض يعنى دعاكم و انتم فى الارض، اى فى القبور و الدّعوة فى الآية هى النفخ فى الصور، كذلك قوله: يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ.
وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ من الملائكة و من فى الْأَرْضِ من الانس و الجن كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ، اى مطيعون. و هذه الطاعة ليست بطاعة العبادة، انّما هى طاعة الظهور من العدم اذ قال المكوّن عزّ جلاله كونوا فكانوا. و قيل هى طاعة ارادة لا طاعة عبادة، اى خلقهم على ما ارادوهم منقادون لما يريده بهم من حياة و موت و بعث و صحّة و سقم و عزّ و ذلّ. و قيل كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ اى قائمون فى القيامة و قيل قانِتُونَ، اى مصلّون فيكون المراد به المؤمنين.
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ فى الدنيا ثُمَّ يُعِيدُهُ هم فى الآخرة وَ هُوَ أَهْوَنُ.
فيه قولان: احدهما، و هو هيّن عَلَيْهِ فيكون افعل بمعنى: فعيل، كقوله: اللَّهِ أَكْبَرُ بمعنى الكبير. و الثانى ان الاعادة اهون عليه فى تقديركم و زعمكم. و قيل وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ، اى على الخلق يقولون بصيحة واحدة، فيكون اهون عليهم من ان يكونوا نطفا ثم علقا ثم مضغا الى ان يصيروا رجالا و نساء.
... قوله: وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى، مفسران اين سخن را دو معنى گفتهاند يكى آنست كه له الصفة الاعلى، مثل بمعنى صفت است، چنان كه: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ. و قال تعالى: مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ، اى صفتهم، و پارسى مثل سان است. ميگويد: او را است صفت وحدانيّت و فردانيّت يكتايى و يگانگى و بى همتايى او را صفات ذات است، و برترين همه صفات است. كس را با وى در آن انبازى نه و چنو هيچكس و هيچ چيز نه. ابن عباس از اينجا گفت در تفسير اين كلمات: هى انّه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ. و قيل هى انّه: لا إِلهَ إِلَّا هُوَ. و قيل هى الاحياء و الاماتة لا يشاركه فيها احد. معنى ديگر آنست كه اين سخن بساط آيت است كه بر عقب مىآيد و بساط آن مثل كه زد.
تأويل آنست كه: لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى اذ ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلًا مِنْ أَنْفُسِكُمْ او راست مثل برترين و سان بلندترين در آن مثل كه زد شما را هم از شما، هَلْ لَكُمْ يا معشر من اشرك باللّه مِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ من عبيد و اماء مِنْ شُرَكاءَ فِي ما اعطيناكموه حتى تستووا فيه فلا تجعلوا بعض خلقى شريكا لى فى الالهة فانّى اعلى مثلا و اجلّ قدرا تعالى عما يقول الظالمون علوا كبيرا. و معنى. تَخافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ اى تخافون ان يقاسمكم عبيدكم المال كما تخافون نظراءكم و امثالكم من الاحرار. حاصل اين مثل آنست كه چون در ميان شما اين نيست كه بنده را با خداوند خويش در مال و ملك انبازى بود. وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى و هو بالتقديس اولى. پس اللَّه تعالى كه در قدر و پاكى خويش از شما برتر است اولىتر كه از انبازى بندگان خويش پاك بود و منزّه كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ نبيّن كما بيّنت هذا المثل لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ يتدبّرون فى ضرب الامثال.
بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْواءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ يعنى ليس لهم فى الاشراك باللّه شبهة لكنّهم بنوا الامر فيه على الجهل و هوى النفس، فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ، اى اضلّه اللَّه وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ ما نعين يمنعونهم من عذاب اللَّه الذى ينزله بهم لكفرهم و شركهم درين آيت اثبات اضلال از خداوند است جلّ جلاله و ببعضى آيات اثبات ضلال از بنده است، و ذلك فى قوله تعالى قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ قدريان منكراند مر اضلال را از خداوند عزّ و جلّ و گويند همه از بنده است، و جبريان منكراند مر ضلال را از بنده كه ايشان بنده را اختيار نگويند و گويند همه از اللَّه است جلّ جلاله و اهل سنّت هر دو اثبات كنند اضلال از خداوند عزّ و جلّ و اختيار ضلال از بنده. و هر چه در قرآن ذكر اضلال و ضلالست همه برين قاعده است كه ياد كرديم.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، يعنى اقم قصدك، كقول ابرهيم (ع): إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ و كقوله عزّ و جلّ: وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ و كقوله: لِكُلٍّ وِجْهَةٌ. و الحنيف اسم للمسلم الموحد، و الحنفاء المسلمون الموحدون و الحنيفية ملّة الاسلام و قيل الحنيف المستقيم يقال رجل حنيف و دين حنيف اى مستقيم و انتصب حنيفا على الحال. و معنى الآية: اقم على الدين المستقيم، فطرة اللَّه، نصب على الاغراء اى الزم فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها فطرت را دو معنى است يكى خلقت، كقوله: فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، اى خلق السماوات و الارض، الذى فطرنى. اى خلقنى، فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ اى خلقكم، فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ خالقها و مبدءها. و منه سمّى الفطير من الخمير، ديگر معنى فطرت ملّت است: كيش و منه
قول رسول اللَّه (ص) للبراء بن عازب فى الحديث الصحيح حين علمه الدعاء عند النوم ان مت مت على الفطرة اى على دين الاسلام و الملّة الحنيفية.
اگر گوئيم فطرت اينجا بمعنى دين اسلام است پس ناس اينجا مسلماناناند بر خصوص، لقوله عزّ و جلّ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ يعنى للمسلمين، و معنى آنست كه دين اسلام را ملازم باش و بر پى آن رو، آن دين كه مسلمانان را در ازل بر آن آفريد و بفضل خود ايشان را بآن دين گرامى كرد. آن گه گفت: لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، اى لا تبديل لدين اللَّه، بلفظ خبر است و بمعنى نهى، اى الزموا دين اللَّه و اتّبعوا و لا تبدّلوا التوحيد بالشرك ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ المستقيم، و محتمل است كه هم برين قول ناس بر عموم مردم نهند، و معنى آنست كه الزموا دين اللَّه و ملّته التي خلق الخلق على ان يدعوهم اليها، كقوله: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ يعنى الّا لآمرهم ان يعبدون ثمّ حقّق ذلك بقوله: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و اگر گوئيم، فطرت بمعنى خلقت است فِطْرَتَ اللَّهِ منصوب است بر مصدر، اى فطر فطرة اللَّه، اى خلقة اللَّه التي خلق الناس عليها، و اين فطرت آن عهد است كه روز ميثاق بر فرزند آدم گرفت و گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى. اكنون هر فرزند كه درين عالم بوجود آيد بر حكم آن اقرار اوّل آيد و مقرّ باشد كه او را صانعى و مدبّرى است و اگر چه او را بنامى ديگر ميخواند يا غير او را مىپرستد در اصل صانع خلاف نيست. و لهذا قال تعالى: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ، وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ، و قالوا ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى.
و فى الخبر ما روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): من يولد يولد على الفطرة فابواه يهوّدانه او ينصّرانه كما تنتجون البهيمة هل تجدون فيها من جدعاء حتى تكونوا انتم تجدعونها قالوا يا رسول اللَّه أ فرأيت من يموت و هو صغير؟ قال: اللَّه اعلم بما كانوا عاملين، ثم قرأ ابو هريرة اقرؤا ان شئتم: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها قال المحقّقون من اهل العلم و السنّة قوله: من يولد يولد على الفطرة يعنى على العهد الذى اخذ اللَّه عليهم بقوله: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى و كل مولود فى العالم على ذلك الاقرار. و هو الحنيفيّة التي وقعت الخلقة عليها و ان عبد غيره و لكن لا عبرة بالايمان الفطرى فى احكام الدنيا و انّما يعتبر الايمان الشرعى المأمور به المكتسب بالارادة و الفعل. الا ترى انّه يقول: فابواه يهودانه فهو مع وجود الايمان الفطرىّ فيه محكوم له بحكم ابويه الكافرين. و هذا معنى قوله (ص): يقول اللَّه تعالى انى خلقت عبادى حنفاء فاحتالتهم الشياطين عن دينهم.
و قال عبد اللَّه بن المبارك: فى قوله (ص) كل مولود يولد على الفطرة قال على الخلقة التي جبل عليها فى علم اللَّه تعالى من سعادة او شقاوة، فكل منهم صائر فى العاقبة الى ما فطر عليها و عامل فى الدّنيا بالعمل المشاكل لها. فمن علم انّه يكون سعيدا اراد سعادته و اخبر عن سعادته و خلقه فى حكمه سعيدا، و من علم شقاوته اراد ان يكون شقيّا و اخبر عن شقاوته و خلقه فى حكمه شقيا. ثم قال: لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ اى ما جبل عليه الانسان من السعادة و الشقاوة لا يتبدّل فلا يصير السعيد شقيّا و لا الشقىّ سعيدا. و قيل لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، اى لا يقدر أحد أن يغيّر هذه الخلقة. و قيل هو نهى عن الخصاء و غيره، اى لا تغيير لخلق اللَّه من البهائم، بالخصاء و بتك الآذان و نحوه. ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ المستقيم الذى لا عوج فيه وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ و هم الكفار لاعراضهم عن الدلائل الدّالّة عليه و الشواهد الشّاهدة له.
مُنِيبِينَ إِلَيْهِ منصوب على الحال، اى اقم وجهك انت و امّتك منيبين اليه لانّ مخاطبة النبى (ص) يدخل معه فيها الامّة كما قال: يا ايها النبى اذا طلقتم النساء منيبين اليه، اى راجعين اليه بالتوبة مقبلين اليه بالطاعة، وَ اتَّقُوهُ اى اتقوا مخالفته وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ ادّوها فى اوقاتها على شرائطها و حقوقها وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
مِنَ الَّذِينَ بدل من المشركين فَرَّقُوا دِينَهُمْ حمزة و كسايى فارقوا خوانند بالف، اى فارقوا دينهم، و هم اليهود و النصارى و طوائف اهل الشرك.
معنى آنست كه از مشركان مباشيد ايشان كه از دين خويش جدا شدند و با دين بنمانند و اگر: فَرَّقُوا دِينَهُمْ خوانى، بر قراءت باقى، مراد باين اصحاب اهواءاند و اهل بدعت. ميگويد از ايشان مباشيد كه دين خويش پاره پاره كردند بپارهاى بگرويدند و بپارهاى نگرويدند، پارهاى بپذيرفتند و پارهاى نپذيرفتند. همانست كه جاى ديگر گفت: أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ وَ كانُوا شِيَعاً، اى صاروا فرقا. و اصل الشيعة المعاونة، يقال شيّع نارك: اى ، ضع عليها حطبا دقاقا تحت الحطب الغلاظ، كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ راضون بما عندهم. و قيل كما انّ المؤمنين فرحون بتوحيد اللَّه فهولاء الذين فرّقوا دينهم فرحون بالدّنيا.
عن عمر بن الخطاب قال: قال رسول اللَّه (ص) لعائشة: «يا عائشة انّ الذين فارقوا دينهم و كانوا شيعا هم اهل البدع و الضلالة من هذه الامّة، يا عائشة انّ لكلّ صاحب ذنب توبة الّا صاحب البدع و الاهواء ليست لهم توبة، انا منهم برى و هم منّى براء».
و عن انس بن مالك قال قال رسول اللَّه (ص): ان اللَّه حجز التوبة عن كل صاحب بدعة.
قال الاوزاعى: الذنوب اربعة: فذنب يأتيه صاحبه بجهالة، و ذنب يأتيه و هو يعرفه فليستغفر، و ذنب يصرّ عليه، و ذنب بدين اللَّه به، فهذا اعظمها ثم الذى يصرّ عليه قال ابو حاتم يعنى بالذنب الذى يدين اللَّه به البدعة. و عن ايّوب السختيانى قال ما ازداد صاحب بدعة اجتهادا الّا ازداد من اللَّه بعدا. و عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): يجيء قوم يميتون السنة و يدغلون فى الدين، فعلى اولئك لعنة اللَّه و لعنة اللاعنين، و الملائكة و الناس اجمعين.
وَ إِذا مَسَّ النَّاسَ يعنى اهل مكة ضُرٌّ سوء من الجوع و القحط و احتباس المطر و غير ذلك من انواع البلاء دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِيبِينَ إِلَيْهِ تائبين مقبلين بالدعاء اليه و تركوا الاصنام لعلمهم انّه لا فرج عندها و لا يقدر على كشف ذلك عنهم غير اللَّه ثُمَّ إِذا أَذاقَهُمْ مِنْهُ اى من عنده، رحمة عافية من الضّر النازل بهم إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ يعودون الى الشرك. و قيل الناس عام فى المؤمنين و المشركين و اذا فريق هم المشركون.
لِيَكْفُرُوا بِما آتَيْناهُمْ هذه الّلام تسمى لام العاقبة، و قيل لام الامر، و المراد به التقريع و التهديد. كقوله: اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ، و كذلك فَتَمَتَّعُوا امر تهديد و وعيد فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ عاقبة امركم، أَمْ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمْ سُلْطاناً السلطان هاهنا الكتاب قوله يَتَكَلَّمُ اى يتكلّم به، كقول القائل هذا الكتاب يشهد على فضل مصنّفه، و يتكلّم بفضله. و منه قوله تعالى: سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ يعنى القرآن. و قيل التكلّم هاهنا مجاز و المراد به البيان كقوله: هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ اى يبيّن لكم ما عملتموه على الحقيقة، و منه قول الشاعر:
وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً، غنى و صحة و غيثا و خصبا، فَرِحُوا بِها فرح البطر وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ جدب و قحط إِذا هُمْ يَقْنَطُونَ، ييأسون من رحمة اللَّه و هذا خلاف وصف المؤمن، فانّ المؤمن يشكر اللَّه عند النعمة و يرجو ربّه عند الشدّة قرأ بصرى و الكسائى يَقْنَطُونَ بكسر النون و الباقون بفتحها من قنط.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ يعنى ا و لم يعلموا انّ اللَّه قسم المعيشة بين الخلائق و هو الفعّال لما يريد يوسع الرزق لمن يشاء من عباده امتحانا الهم بالسّرّاء و الشكر عليها و يضيقه لمن يشاء من خلقه امتحانا لهم بالضّرّاء و الصبر عليها ليستخرج منهم بذلك معلومة من الشكر و الكفران و الصبر و الجزع، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ، اى انّ فيما فعل اللَّه من ذلك لدلالات صادقة و شواهد واضحة لمن صدق بحجج اللَّه و اقرّ بها اذا عاينها و رءاها.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ الآية، اى فرزند آدم اگر ميخواهى كه آيات و رايات وحدانيّت اللَّه بدانى و علامات فردانيت وى بشناسى، چشم عبرت باز كن، ديده عقل بگشاى، در عالم نفس خويش جولانى كن، باصل خلقت خويش نظرى كن مشتى خاك بودى نهادى تاريك در ظلمت نكرت خود بمانده، در تاريكى صفات متحيّر شده، همى از آسمان اسرار باران انوار باريدن گرفت كه: ثم رش عليهم من نوره آن خاك عبهر گشت و آن سنگ گوهر شد، آن نهاد كثيف باين پيوند لطيف عزيز شد، خاك پاك شد، ظلمت نور شد، آرى آراينده و نگارنده مائيم آن را كه خواهيم بنور خود بيارائيم، بهشت بدوستان آرائيم و دوستان را بدل آرائيم و دل را بنور خود آرائيم، اين بآن كنيم تا اگر بلاشه ادبار خود بسرادقات عزّت ما نرسيد بپرتو اقبال نور جلال ما بما رسيد.
پيرى را پرسيدند كه آن نور را چه نشان است؟ گفت نشانش آنست كه بنده بآن نور حق را جلّ جلاله نادر يافته بشناسد، ناديده دوست دارد، از كار و ياد خود با كار و ياد او پردازد، آرام و قرارش در كوى او بود، راز و نازش همه با دوستان او بود، بروز در كار دين. بشب در خمار بشريّت يقين بود، بروز با خلق بخلق، بشب با حق بر قدم صدق بود.
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ دلائل قدرت و شواهد فطرت او جلّ جلاله يكى آسمانست كه در هوا بقدرت معلّق بداشت و مر آن را ببروج و ستارگان بياراست و بنگاشت، ديگر زمين است كه بر سر آب بىحجابى بداشت وز آب نگه داشت. آسمان بامر خود گردان كرد زمين بجبر و قهر خود بساط و ميدان كرد، گردش اندر آسمان بامر و جبر او، آرام اندر زمين به اسر و قهر او، آسمان محدث اندر وى عرض گردش زمين محدث، اندر وى صفت آرامش. اين جمله بتقدير خداوند قدير پاك دانش. روزى بيايد كه آسمان درنوردند، بروج فلك فرو گشايند خورشيد از مركز خود درافتد، ماه از جاه خود معزول شود، جرم منوّر مكوّر گردد حمل را عمل نماند، ثور را دور نبود، اجزاء جوزا از هم جدا شود، سرطان از اوطان خود جدا گردد، اسد را در روش سد قهر پيدا آيد، سنبله از سلسه برون آيد، خزّان ميزان دست از نگه داشت وى بكشند، عقرب از سيرا بعد و اقرب باز رهد، قوس را حركت و قوس نماند، جدى را جرى قاصر شود، دلو از علو بسفل افتد، حوت را قوت بقا نماند. چون اين جمله را بعد از نشر آن طى كنند عزت اهل ايمان آشكارا شود، عالم بنور الهى منوّر گردد، فردوس از نقاب بيرون آيد، بجاى ستارگان رويهاى مؤمنان بود، بجاى ماه چهره انبياء و رسل بود، بجاى خورشيد جهانافروز جمال و كمال آن مهتر عالم و سيّد ولد آدم بود، آن روز خبرها عيان گردد، وعدها نقد شود، ابر لطف باران كرم ريزد.
پير طريقت گفت: بس نماند كه آنچه خبرست عيان شود، همه آرزوها نقد شود، و زيادت بىكران شود، خورشيد وصال از مشرق يافت تابان شود، آب مشاهدت در جوى ملاطفت روان شود، قصّه آب و گل نهان شود، و دوست ازلى عيان شود، كارها همه چنان كه دوست خواهد چنان شود، ديده و دل و جان هر سه بدوست نگران شود.
... وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى اى له الصفة العليا فى الوجود بحق القدم و نعت الكرم و فى الجبروت بنعت العزّ و الجلال و المجد و الجمال.
پنج صفت است كه در هفت آسمان و هفت زمين موصوف بآن خداست و در آن صفات يگانه و يكتا و بىهمتاست: اوّل وحدانيّت كه حق و صفت اوست و نعت عزّت اوست: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ يكى است يگانه و يكتا، يكى در ذات و يگانه در صفات و يكتا در سزا، از همه كس جز وز همه چيز جدا، در ذات بىشبيه، در قدر بىنظير، در صفات بىهمتا ديگر پاكى از عيب حق و صفت اوست، پاك از زاده و از زاينده، پاك از انباز و يارىدهنده، پاك از جفت و هم ماننده پاك از كاستن و افزودن و از حال بگشتن و گرديدن و از كسى بدريافت وى رسيدن. هيچكس را نبينى كه نه در وى نقصانى است يا از عيب نشانى، و حق جلّ جلاله از نقصان مقدّس و از عيب منزّه و از آفات برى، صفات او از حدوث و تغيّر و منقصت متعالى. فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ. سه ديگر صفت بقا است كه حق و نعت خدا است همه فانى گردند و او ماند باقى زنده پاينده جاويدى، پيش از همه زندگان زنده، و از پس همه زندگان پاينده، و بر زندگى و زندگان خداوند. كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ. چهارم علوّ و برترى صفت و حق خداوند اكبرست كه بقدر از همه براست و بذات و صفات زور است، وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ نه در صفت مشارك، نه در نعت مشابه، نه در ذات بسته آفات، نه در صفات شوب علّات، سبّوح الذّات قدّوس الصفات. پنجم قدرت است كه در آسمان و زمين اللَّه را صفت است مخلوق بعضى تواند و بعضى نه و خالق بر همه چيز قادر است وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً هر چه در عقل محال است اللَّه بر آن قادر بر كمال است و قدرت او بىاحتيال است، و در قيموميت بىگشتن حال است، و در ملك ايمن از زوال است. و در ذات و نعت جاويد متعال است.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً اى اخلص قصدك الى اللَّه و احفظ عهدك مع اللَّه و افرد عملك فى سكناتك و حركاتك و جميع تصرفاتك للَّه حنيفا مستقيما فى دينه، مائلا اليه، معرضا عن غيره.
اى مهتر عالم اى سيد ولد آدم خود را يك سر بما سپار، و قصد و همّت سوى ما دار و دل از خلق و اما پرداز، از تقاضا خاموش و دو گيتى در جنب و ايست ما فراموش. بحكم اين خطاب عزّت كه با آن مهتر عالم رفته بود شب معراج چون از سدره منتهى قدم در باديه جبروت نهاد و روى بكعبه خاص خويش آورد و هر چه سرمايه اوّلين و آخرين بود همه را كسوه جمال پوشيده و بر راه او نهاده. سيّد (ص) بر گذشت و واهيچ چيز ملاطفت نكرد تا لا جرم از جناب جبروت ندا آمد كه: ما زاغَ الْبَصَرُ بادب چشم داشت كه وا هيچ چيز كه دون حق بود ننگرست وَ ما طَغى و بهيچ چيز كه وراء حدّ او بود طمع نكرد.
موسى عليه السلام قدم بر طور نهاد از آنچه حدّ بنى اسرائيل بود بقدمى چند برتر آمد دماغ او در طمع أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ بجوش آمد لا جرم بتازيانه لَنْ تَرانِي او را ادب كردند و مهتر عالم را (ص) بمقامى رسانيدند كه گرد قدم او توتياى چشم جبرئيل بود و صفت وى اين بود كه: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى زيرا كه موسى مىرفت و آن مهتر عالم را مىبردند. أَسْرى بِعَبْدِهِ و هرگز آمده چون آورده نبود، طوبى مر كسى را كه در هام راهى حق بود كه در يك نفس هزار ساله راه باز برد، شبى كت ما بريم چندان راه ببرى كه بهزار ماه كه خود روى نبرى، و اليه الاشارة بقوله: لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ. چون خود روى هر قدمى كه برگيرى ماندهتر شوى، چون ما بريم هر قدمى كه برگيرى عاشقتر شوى، چون خود روى عياران راهت بزنند، چون ما بريم راهزنان غاشيه تو كشند:
۳ النوبة الاولى
قوله تعالى: فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ حق خويشاوند او را ده وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ و درويش را و راهگذرى را ذلِكَ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ آن به است ايشان را كه خداى را ميخواهند و پاداش او ميجويند وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۳۸) و ايشانند كه پيروز آمدگان جاويداند.
وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً چيزى كه دهيد از ربا لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النَّاسِ تا بيفزايد در مال مردمان فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ آن بنزديك خداى بنفزايد وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ زَكاةٍ و آنچه بخشيد و دهيد از زكاة تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ كه بآن خداى را خواهيد و پاداش او فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ (۳۹) ايشاناند كه بيكىاند باو نايند.
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ اللَّه اوست كه بيافريد شما را ثُمَّ رَزَقَكُمْ و پس روزى داد شما را ثُمَّ يُمِيتُكُمْ و پس ميراند شما را ثُمَّ يُحْيِيكُمْ و پس زنده كند شما را هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ كس هست از اين كه انبازان خوانيد شما؟ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ مِنْ شَيْءٍ كه ازين هيچ چيز كند سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (۴۰) پاكى و بىعيبى او را و برترى از آن انبازى كه وى را ميگويند.
ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ آشكارا گشت و فراوان تباهى در دشتها و شهرها بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ ببد كرد دستهاى مردمان لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا تا بچشاند ايشان را پاداش لختى از آنچه كردند لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۴۱) تا مگر بازگردند.
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ گوى برويد در زمين فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ درنگريد چون بود سرانجام ايشان كه ازين پيش بودند كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ (۴۲) كه باللّه مىانبازان گرفتند.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ پس آهنگ و روى خود راست دار لِلدِّينِ الْقَيِّمِ اين دين درست راست پاينده را مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ پيش از آن كه روزى آيد، لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ روزى كه چون اللَّه آن را آورده بود با پس نبرد يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ (۴۳) آن روز مىباز پراكنند در دو راه.
مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ هر كه كافر شود گزند كفر او برو وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً و هر كه نيكى كند فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ (۴۴) خويشتن را مىنشستگاه سازد و مى بساط گستراند.
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ تا پاداش دهد ايشان را كه بگرويدند و نيكها كردند مِنْ فَضْلِهِ از بخشيده خويش إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ (۴۵) كه او دوست ندارد ناگرويدگان را.
وَ مِنْ آياتِهِ و از نشانهاى اوست أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ كه ميفروگشايد از هوا بادهايى بشارت ده وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ و تا بچشاند شما را از بخشايش خويش وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ و تا بآن باد كشتى رود بفرمان او وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ و بآن بجوئيد روزى او وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۴۶) تا مگر شكر كنيد.
لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ و فرستاديم پيش از توسُلًا إِلى قَوْمِهِمْ فرستادگانى بقوم ايشانجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ بايشان آوردند پيغامهاى روشنانْتَقَمْنا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا ما كين ستديم از ايشان كه كافر شدند كانَ حَقًّا عَلَيْنا و بر ما حق بود صْرُ الْمُؤْمِنِينَ (۴۷) يارى دادن گرويدگان.
اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ اللَّه اوست كه فرو مىگشايد بادها فَتُثِيرُ سَحاباً تا مىانگيزاند و فراهم ميآرد ميغ فَيَبْسُطُهُ فِي السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ و مىگستراند آن را در هوا چنان كه ميخواهد و وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً و آن را پاره پاره طبق طبق ميكند، فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ تا باران بينى رگها كه مىبيرون آيد از رشحههاى آن فَإِذا أَصابَ بِهِ چون رساند آن را، مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ بآن كه خواهد از بندگان خويش، إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (۴۸) ايشان بآن رامش مىبرند و شاد مىباشند.
وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ و هر چند كه پيش از آنكه بر ايشان فرو فرستادند باران مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ (۴۹) از پيش هنگام باران فرو مانده بودند نوميد.
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ در نگر درين نشانهاى مهربانى اللَّه. كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كه چون زنده ميكند زمين را پس مرگ آن إِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِ الْمَوْتى او كه آن ميفرستد زنده كننده مردگان است وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۵۰) و او بر همه چيز تواناست.
وَ لَئِنْ أَرْسَلْنا رِيحاً و اگر بادى گشائيم فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا تا آن را زرد گشته بينند لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُرُونَ (۵۱) پس آن كه آن چنان ديدند به نسپاسى و بد انديشى كافر ميشوند.
فَإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى پس ميدان كه تو نتوانى مردگان را شنوايى، وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ و نتوانى كه كران را شنوانى إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ (۵۲) آن گه كه برگردند از خواننده و پشت كنند بر پيغام.
وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْيِ و تو نابينايان را راه نماينده نيستى عَنْ ضَلالَتِهِمْ تا ايشان را از گمراهى بازدارى إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا نشنوانى تو مگر آن كس كه بگرود به پيغام و سخنان ما فَهُمْ مُسْلِمُونَ (۵۳) ايشاناند كه گردن نهاد گاناند ما را.
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ اللَّه اوست كه بيافريد شما را از چيزى سست ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً پس بعد آن جوانى داد و نيروى آفريد و كرد ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً پس بعد آن جوانى و نيروى سستى و پيرى آفريد و كرد يَخْلُقُ ما يَشاءُ مىآفريند چنان كه خواهد وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ (۵۴) اوست آن تواناى دانا.
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ و آن روز كه رستاخيز بپاى شود يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ سوگند خورند ناگرويدگان ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ جز از ساعتى نبودند كَذلِكَ هم چنان كانُوا يُؤْفَكُونَ (۵۵) در دروغ مىافكندند.
وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ و ايشان گويند، كه اللَّه ايشان را دانش داد و ايمان، لَقَدْ لَبِثْتُمْ بوديد در درنگ خويش فِي كِتابِ اللَّهِ در حكم و دانش و خواست خداى إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ تا روز انگيخت فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ اينك امروز روز انگيخت وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (۵۶) لكن شما قومى بوديد كه ندانستيد.
فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا آن روزى است سود ندارد ايشان را كه كافر شدند مَعْذِرَتُهُمْ عذر گفتن ايشان وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (۵۷) و از ايشان خشنود نشوند و عذر نپذيرند.
وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ و زديم مردمان را درين قرآن از هر سانى وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ و اگر آرى بايشان پيغامى و نشانى، لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ناچاره كافران گويند إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ (۵۸) نيستيد شما مگر كژ سخنان و دروغسازان.
كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ هم چنين مهر بر نهد اللَّه عَلى قُلُوبِ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (۵۹) بر دلهاى ايشان كه نميدانند.
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ پس شكيبايى كن كه وعده اللَّه راست است وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ و تراست خرد و نادان نيابند الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ (۶۰) ايشان كه ناگرويدگاناند و بر پى گمانى نمىافتند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ، القربى القرابة، و ابن السبيل الضّيف، يقال حق الاقرباء منسوخ بآيات المواريث و البرّ الى المسكين و ابن السبيل محكم.
عن ابى شريح الكعبى انّ رسول اللَّه (ص) قال: من كان يؤمن باللَّه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه جائزنا يوم و ليلة و الضيافة ثلاثة ايام فما بعد ذلك فهو صدقة. و لا يحل له ان يثوى عنده حتى يخرجه، و قال: «ان نزلتم بقوم فامروا لكم بما ينبغى للضّيف فاقبلوا، فان لم يفعلوا فخذوا منهم حق الضيف الذى ينبغى له»، و قيل الخطاب للنبى (ص): و ذا القربى بنو هاشم و بنو المطّلب يعطون حقوقهم من الغنيمة و الفىء و قيل: فَآتِ ذَا الْقُرْبى جواب و جزاء لما قبله، اى سعة الرزق و ضيقه من اللَّه، فاعط من مالك ان آمنت بذلك لانّ من علم ان غناه و فقره من اللَّه لم يخف باداء الحقوق الفقر. و دخول الفاء لهذا المعنى. ثم قال: ذلِكَ اى اخراج الحقوق من الاموال «خير» لمن اخرجها مخلصا للَّه غير قاصد به الرّياء و السمعة، وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ فى الآخرة. و المعنى له فى الدنيا خير و هو البركة فى ماله لانّ اخراج الزكاة يزيد فى المال و فى الآخرة يصير بطاعة ربّه فى اخراج ماله الى زكاته و غير ذلك من المفلحين الفائزين بالجنّة.
وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً معنى الرّبا الزيادة و منه يقال للتلّ و البقاع رابية.
و الربوا قسمان: احدهما ما يزداد فى البيع و هو حرام محرّم نطق بتغليظ تحريمه القرآن و السّنّة و سبق شرحه فى سورة البقرة. و على قول السدى نزلت هذه الاية فى ثقيف لانّهم كانوا يعطون الربوا اعنى هذا القسم المحرّم، فذلك فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ اى فى حكمه بل يمحقه و يذهب بركته كقوله: يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا و الثانى ان يعطى الرجل العطيّة و يهدى الهديّة ليثاب اكثر منها، فهذا ربوا حلال جائز و لكن لا يثاب عليه فى القيامة و هو معنى قوله: فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ لانّه لم يرد به وجه اللَّه و هذا كان حراما على النبى (ص) لقوله تعالى: وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ اى لا تعط و تطلب اكثر ممّا اعطيت و هو المراد بالاية على قول اكثر المفسّرين مثل سعيد بن جبير و مجاهد و قتاده و طاوس و الضحاك. قرأ ابن كثير وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً مقصورا، اى فعلتم. و قرأ الآخرون آتَيْتُمْ ممدودا اى اعطيتم لتربوا. قرأ نافع و يعقوب بضمّ التاء و سكون الواو على الخطاب، اى لتربوا انتم و تصيروا ذوى زيادة من اموال الناس و قرأ الآخرون لِيَرْبُوَا بالياء و فتحها و نصب الواو و جعلوا الفعل للرّبوا لقوله: فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ زَكاةٍ. قيل هى الزكاة المفروضة، و قال ابن عباس هى الصدقة سمّيت زكاة لانها تزكو و تنمو تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ ثوابه و رضاه فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ يضاعف لهم الثّواب فيعطون بالحسنة عشرا مثالها و يضاعف اللَّه لمن يشاء فالمضعف ذو الاضعاف من الحسنات كما يقال رجل مقو، اى صاحب قوّة و موسر، اى صاحب يسار. و انّما قال: فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ فعدل على الخطاب الى الاخبار ايماء الى انه لم يخصّ به المخاطبون بل هو عامّ فى جميع المكلّفين.
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ اوجدكم من العدم و لم تكونوا شيئا ثُمَّ رَزَقَكُمْ فى حياتكم الاموال و النعم ثُمَّ يُمِيتُكُمْ عند انقضاء آجالكم ثُمَّ يُحْيِيكُمْ للثواب و العقاب هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ اللّاتى زعمتم انّها شركاء اللَّه مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ الخلق و الرزق و الاماتة و الاحياء مِنْ شَيْءٍ يعنى شيئا و من صلة سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يفترى المفترون و يشرك به هؤلاء المشركون.
ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ الظهور على اربعة اوجه: وجود من عدم، و خروج من وعاء، و ظهور بالدليل، و ظهور بالغلبة و الاستيلاء. و معنى الاية: وجود هذا البلاء و الجدب و القحط الّذى يعده الناس فسادا فى البرّ و البحر انّما هو بذنوب هذا الخلق و بما جنوا على انفسهم من عظائم الذنوب و اراد بالبرّ البوادى و المفاوز و بالبحر المدائن و القرى الّتى على المياه الجارية. قال الزجاج: كل بلد ذى ماء جار فهو بحر و العرب تسمّى القرية و المدينة بحرة. و فساد البرّ الجدب و فساد المدينة القحط. و قيل المراد بالبرّ و البحر جميع الارض كقول القائل: هو معروف فى البرّ و البحر، يعنى هو معروف فى الدنيا. و قيل فساد البرّ قطع الطريق و فساد البحر غرق السفن. و قال عكرمة: البرّ ظهر الارض، الامصار و غيرها. و البحر هو البحر المعروف. و قلّة المطر كما يؤثر فى البر يؤثر فى البحر فتخلو أجواف الاصداف لانّ الصدف اذا جاء المطر يرتفع الى وجه البحر و يفتح فاه فما يقع فى فيه من المطر صار لؤلؤا. و قال ابن عباس و مجاهد: «الْفَسادُ فِي الْبَرِّ» قتل احدا بنى آدم اخاه و فى البحر غصب الملك الجائر السّفينة. قال الضحاك: كانت الارض خضرة مونقة لا يأتى ابن آدم شجرة الّا وجد عليها ثمرة و كان ماء البحر عذبا و كان لا يقصد الاسد البقر و الغنم، فلمّا قتل قابيل هابيل اقشعرت الارض و شاكت الاشجار و صار ماء البحر ملحا زعاقا و قصد الحيوان بعضها بعضا بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ ذكر الايدى هاهنا و فى قوله بما قدّمت يداك كلام عربى يراد به اكتساب الذنب و ان لم يكن لليد فيه سعى و لا اثر. و فى الخبر: هذه يداى و ما جنيت بهما على نفسى، لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا اى ليذيقهم بهذه المحن جزاء بعض ما عملوا من الذنوب و انّما قال بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لانّه لو جزاهم بكلّ ما عملوا لاهلكهم جميعا و استأصلهم لكنّه يعفو عن كثير تفضّلا و يجازى بالبعض محنة و تنبّها كما قال: وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دَابَّةٍ، لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ لكى يرجعوا عن كفرهم الى الايمان و عن المعصية الى الطاعة.
«قُلْ» يا محمد لمشركى قريش سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا فى ديار المهلكين من الامم المنذرين و فيما صارت اليه عواقب امورهم لاجل انّهم كانوا يشركون باللّه، فاعتبروا بها و علموا انّ عواقب اموركم صائرة الى مثل ذلك ان اقمتم على كفركم و شرككم.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ اى اقم قصدك و اجعله جهتك و استقم عليه و اعمل به. و الدّين القيّم المستقيم و هو دين الاسلام مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ يعنى يوم الموت. و قيل يوم القيامة لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ، اى اذا جاء اللَّه به لم يردّه و قيل فيه تقديم و تأخير، تقديره يوم من اللَّه، اى يوم من ايام اللَّه، لا مَرَدَّ لمجيئه. يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ، اى يتفرقون فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ اصله يتصدّعون، و الصّدع الشقّ و الصديع الصبح لانّه ينشق من الليل يقال صدّعت غنمى صدعتين و كل فرقة صدعة.
مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ. اى و بال كفره وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ، اى يوطّئون لانفسهم منازلهم فى الآخرة ليسلموا من عقاب ربّهم. و قيل يسوّون المضاجع فى القبور على ما يؤمنون به من عذاب اللَّه فيها. و اصل المهد اصلاح المضجع للصّبىّ ثم استعير لغيره.
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْ فَضْلِهِ هذه الاية منتظمة بقوله: يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ و المعنى انّ اهل الموقف يوم القيامة بعد محاسبة اللَّه ايّاهم يفرّقهم فرقتين لكى يجزى الذين آمنوا به فى الدنيا و عملوا بطاعته ما يجزيهم بفضله و هذا دليل على ان جزاء الاعمال الصالحة فضل من اللَّه تعالى و هذا من الضّرب الذى يذكر فيه احد طرفى الشّىء و يحذف الطرف الآخر اكتفاء بدلالة المذكور على المحذوف. و ذلك انّه ذكر انّه يجزى المؤمنين و اراد و يعاقب الكافرين فحذف ذكرهم لدلالة جزاء المؤمنين على عقاب الكافرين إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ فيشوبهم بالمؤمنين بل يفرق بينهم، وَ مِنْ آياتِهِ، اى و من آيات قدرته أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ يعنى الجنائب مُبَشِّراتٍ، بالمطر. و قيل تبشّر بصحة الأبدان و خصب الزمان و كلّ ما فى القرآن من الرّياح بلفظ الجمع فهو الرحمة. و قيل الرّيح جسم رقيق يجرى فى الجوّ. و قيل هواء متحرّك، و قيل تموج الهواء بتأثير الكواكب، و هذا من كلام الاوائل و الصحيح ما ورد به الخبر عن النبىّ (ص): الريح من روح اللَّه عز و جل تأتى بالرحمة و تأتى بالعذاب فلا تسبوها و سلوا اللَّه عز و جل خيرها و استعيذوا باللَّه من شرها.
و قيل مُبَشِّراتٍ يستبشر بها الخلق لانّهم يرجون معها مجىء المطر. و قيل مهيّجات للسّحاب ملقّحات للاشجار مسيّرات للسفن. وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ عطف على مُبَشِّراتٍ يعنى ليبشّركم و ليذيقكم من رحمته الرحمة، هاهنا المطر. وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ منسوق على قوله: يُرْسِلَ الرِّياحَ فالسفن تجرى بالرّياح بامر اللَّه فهى جارية بامره و لتبتغوا من فضله منسوق على قوله: وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ. و قيل: لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ. اى لتطلبوا الريح من التجارة فى البحر. و قيل فى الذهاب فى البحر الى الجهاد وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ هذا النعم.
لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلًا إِلى قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ، الدلالات الواضحات على صدقهم، فكذّبوهم كما كذّبوك،انْتَقَمْنا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا اى انتصرنا من الذين آتوا بالجرم بتكذيب الانبياء كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ، هذا كما يقال علىّ فصل هذا الامر، اى انا افعله. و نظيره: إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ ففى هذا تبشير النبى (ص) بالظفر فى العاقبة و النصر على الاعداء عن ابى الدرداء قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «ما من مسلم يرد عن عرض اخيه الّا كان حقا على اللَّه ان يردّ عنه نار جهنم يوم القيامة»، ثم تلا هذه الاية: كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ.
اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ قرأ ابن كثير و حمزة و الكسائى: الرّيح فتثير و قرأ الآخرون الرياح بالجمع فَتُثِيرُ اى تهيج سَحاباً جمع سحابة، يعنى فتهيج الريح السحاب من حيث اراد اللَّه «فَيَبْسُطُهُ»، اى يبسط اللَّه السحاب فى الهواء «كَيْفَ يَشاءُ» مسيرة يوم او يومين او اكثر على ما يشاء من ناحية الجنوب او ناحية الشمال او الدّبور او الصباء، وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً قطعا يركب بعضه بعضا قرأ ابن عامر كِسَفاً ساكنة السين فَتَرَى الْوَدْقَ اى المطر يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وسطه. و قيل خلال الشيء مفاتحه المؤدية الى داخله، يعنى فترى قطر الامطار تخرج من فرج ذلك السحاب. و قيل السحاب كالغربال و لو لا ذلك لافسد المطر الارض.
روى عن وهب بن منبه قال: انّ الارض شكت الى اللَّه عزّ و جلّ ايّام الطوفان لانّ اللَّه عزّ و جلّ ارسل الماء بغير وزن و لا كيل فخرج الماء غضبا للَّه عز و جل فخدّش الارض و خدّدها، فقالت يا ربّ انّ الماء خدّدنى و خدّشنى، فقال اللَّه عزّ و جلّ فيما بلغنى و اللَّه اعلم انّى ساجعل للماء غربالا لا يخدّدك و لا يخدّشك. فجعل السحاب غربال المطر فَإِذا أَصابَ بِهِ، اى بالمطر مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ بمجىء الخصب و زوال القحط. وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلِ يعنى و قد كانوا من قبل نزول المطر عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ يائسين قانطين من نزول القطر، فلما انعمنا عليهم بذلك اقتصروا على الفرح و لم يشكروا. و قيل وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلِ يعنى و ما كانوا من قبله الّا مبلسين. و اعاد قوله من قبله تاكيدا، و قيل الاوّل يرجع الى انزال المطر، و الثّاني الى انشاء السّحاب. و قيل الثانى يرجع الى الاستبشار، و تقديره من قبل الانزال من قبل الاستبشار، لانّه قرنه بالابلاس و لان منّ عليهم بالمطر و بالاستبشار و اللَّه اعلم.
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ هكذا قرأ اهل الحجاز و البصرة و ابو بكر، و قرأ الآخرون إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ على الجمع و اراد برحمة اللَّه المطر لانّه انزله برحمته على خلقه، و الخطاب و ان توجه نحو النبى فالمراد به جميع المكلفين و المعنى فانظر الى حسن تأثيره فى الارض كيف يخصب الارض بعد جدبها و قحطها، اى من فعل هذا هو الذى يحيى الموتى يوم القيامة، وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
وَ لَئِنْ أَرْسَلْنا رِيحاً باردة مضرّة فافسدت الزّرع فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا اى رأوا الزرع مصفرّا بعد الخضرة لَظَلُّوا صاروا مِنْ بَعْدِهِ اى من بعد اصفرار الزرع يَكْفُرُونَ يجحدون ما سلف من النعمة. و المعنى انّهم لا ثقة لهم بربّهم فان اصابهم خير لم يشكروا و ان نالهم او رأى شىء يكرهونه، جزعوا و كفروا.
فَإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى، اى من كان كما وصفنا فلا تطمع فى قبوله منك لانّه فى التشبيه كالميّت و الاصم الّذى لا سبيل له الى السمع. و هم الّذين علم اللَّه قبل خلقهم انّهم لا يؤمنون به و لا برسله وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ قرأ ابن كثير لا يسمع بالياء و فتحها، الصّم رفع، و انّما قال: إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ و الاصمّ لا يسمع مقبلا و لا مدبرا لانّه حالة الاقبال ربّما يفهم بالرمز و الاشارة بتحريك الشفاه و ان لم يسمع باذنه، و اذا ولّى فلا يسمع و لا يفهم الاشارة و لا سبيل الى افهامه. و فى الآية دليل ان الاحياء قد تسمّى امواتا اذا لم يكن لهم منفعة الحياة فانّ اللَّه عزّ و جل سمّاهم موتى و كانوا احياء على الحقيقة لكنّهم لما لم يكن لهم منفعة الحياة سمّاهم موتى، و قال امير المؤمنين على (ع): مات خزّان الاموال و هم احياء و العلماء باقون ما بقى الدهر، اجسادهم مفقودة و آثارهم بين الورى موجودة».
وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ قرأ حمزة تهدى العمى عن ضلالتهم يعنى و لست بهادى الكفّار الذين قد عمى قلوبهم عن الحق و لا تقدر على اسماع الايمان و الهدى احدا الّا من قضى اللَّه فى سابق علمه و نافذ حكمه، انّه يؤمن باللّه و آياته اذا تليت عليه و يهتدى بهداه اذا هدى اليه. نظيره قوله: فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ و ذكّر فانّ الذكرى تنفع المؤمنين، فَهُمْ مُسْلِمُونَ خاضعون للَّه بالطّاعة.
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ بفتح الضاد ثلثهن قرأ حمزة و ابو بكر «من ضعف» يعنى من نطفة، يريد من ذى ضعف، اى من ماء ذى ضعف، كما قال: أَ لَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ. ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً اى من بعد ضعف الطفولية شبابا، و هو وقت القوة ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً هرما وَ شَيْبَةً يَخْلُقُ ما يَشاءُ من الضعف و القوّة و الشباب و الشيبة وَ هُوَ الْعَلِيمُ بتدبير خلقه الْقَدِيرُ على ما يشاء.
روى انّ ابرهيم (ع) لمّا بدأ الشيب فى رأسه و عارضيه قال: يا رب ما هذا؟
فقال: وقار الشيب، فقال: اللّهم زدنى وقارا. و فى الخبر عن النبى (ص): من اجلال اللَّه اكرام ذى الشيبة المسلم و حامل القرآن و قال (ص) ثلاثة لا يستخف بهم الّا منافق: امام مقسط و ذو شيب فى الاسلام و ذو علم.
و قال (ص): من شاب شيبة فى الاسلام كانت له نورا يوم القيامة ما لم يخضبها او ينتفها.
و عن بعضهم قال: رأيت يحيى بن اكثم القاضى فى المنام فقلت له ما فعل اللَّه بك؟ فقال غفر لى، الّا انّه وبّخني، ثمّ قال: يا يحيى خلّطت علىّ فى دار الدنيا، فقلت اى رب، اتكلت على
حديث حدثنى ابو معاوية الضرير عن الاعمش عن ابى صالح عن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): انّك قلت انّى لاستحيى ان اعذّب ذا شيبة بالنّار، فقال قد عفوت عنك يا يحيى و صدق نبيّى الّا انّك خلطت علىّ فى دار الدنيا.
و عن واثلة بن الاسقع قال قال رسول اللَّه (ص): «خير شبابكم من تشبه بكهولكم و خير كهولكم من تشبّه بشبابكم».
و قال (ص): «اوصيكم بالشباب خيرا ثلاثا، فانّهم: ارقّ افئدة الا و انّ اللَّه ارسلنى شاهدا و مبشّرا و نذيرا، فخالصنى الشبّان و خالفنى الشيوخ».
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ يحلف الكافرون ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ فى قبورهم. و قيل ما لبثوا فى الدنيا الّا ساعة واحدة، و ذلك لاستقلالهم مدة الدنيا و مدة البرزخ فى جنب ما استقبلهم من الابد الذى لا انقطاع له، نظيره قوله تعالى: كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ. كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ اى يصرفون عن الصدق فيأخذون فى الافك. و ذلك انّهم كانوا ينكرون البعث و النشور و يحلفون على بطلان ذلك كما اخبر سبحانه فى قوله: وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ، المعنى انّهم يذهبون عن الحق فى ذلك اليوم كما كانوا يذهبون عن الحق فى ذلك اليوم كما كانوا يذهبون عنه فى الدّنيا. و قيل اراد اللَّه ان يفضحهم فحلفوا على شىء يتبيّن لاهل الجمع انّهم كاذبون فيه و كان ذلك بقضاء اللَّه و قدره، بدليل قوله: يُؤْفَكُونَ اى يصرفون عن الحق ثمّ ذكر انكار المؤمنين عليهم كذبهم، فقال: وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ و هم الانبياء و علماء المؤمنين و قيل الملائكة مجيبين لهم توبيخا، لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ اى فى حكم اللَّه و علمه المثبت فى اللّوح المحفوظ. و قيل فيما كتب اللَّه لكم فى سابق علمه، و قيل فيه تقديم و تأخير، تقديره: و قال الذين اوتوا العلم فى كتاب اللَّه و الايمان لقد لبثتم، إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ الذى كنتم تنكرونه فى الدنيا، وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ذلك فى الدّنيا فحلفتم على جهل و لا ينفعكم العلم به الآن بدليل قوله: فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ اى عذرهم، اخذ من المعذار، و هو الستر و قولهم من عذيرى معناه من الذى يقوم تبينن عذرى وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ، اى لا يطلب منهم الاعتاب. و الاعتاب الخروج ممّا يوجب العتب يريد انّه لا يقبل منهم توبة و يسألون الرجعة الى الدّنيا لاستدراك الفائت فلا يجابون. قرأ اهل الكوفة: لا يَنْفَعُ بالياء هاهنا، و فى حم المؤمن و تابعهم نافع فى حم المؤمن و قرأ الباقون بالتّاء فيهما.
وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ، يعنى بيّنّا لهم فيه من كل شبه و من كلّ نوع ممّا يحتاجون اليه من امر الدّين و الدّنيا يهتدى به المتفكّر و يعتبر به الناظر المتدبّر، وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ اخرى، مع هذا القرآن على وضوحه و اصابة امثاله و بيان حججه، لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ ما انتم الّا على باطل، يعنى: انّهم لا يهتدون بتلك الآية ايضا و لم يعرفوا بها صحة دينك و حقيقة امرك كما لم يهتدوا بهذا القرآن و لم يعلموا به شيئا من ذلك.
كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى قُلُوبِ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ اى كما اخبرناك عن هؤلاء الكفّار كذلك سبيل من يطبع اللَّه على قلوبهم، اى يختم عليها بكفرهم فلا يعلمون حقيقة الدّين كما لم يعلم هؤلاء فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ اى اصبر على اذى المشركين ايّاك و اثبت على دينك و دم على تبليغ رسالات ربّك إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ من النصر على اعدائك و اظهار دينك على سائر الاديان. وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ، اى لا يستحملنّك، معناه لا يحملنّك، الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ على الجهل و اتباعهم فى الغىّ. و قيل لا يستخفنّ رأيك و حلمك الّذين لا يؤمنون بالبعث و الحساب. و قيل لا يتداخلنك خفة و عجلة لشدّة غضبك على الكفّار فتفعل بخلاف ما امرك اللَّه به من الصبر فليس لوعده خلف و لا تبديل.
روى عن على بن ربيعة قال: نادى رجل من الخوارج عليّا (ع) و هو فى صلاة الفجر فقال: و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ فاجابه علىّ و هو فى الصلاة: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ اليقين اخذ من اليقين و هو الماء الصّافى.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ قرابت دو قسم است: قرابت نسب و قرابت دين و قرابة الدين امسّ و بالمواساة احق، قرابت دين سزاتر است بمراعات و مواسات از قرابت نسب مجرد، زيرا كه قرابت نسب بريده گردد، و قرابت دين روا نيست كه هرگز بريده گردد. اينست كه مصطفى (ص) گفت: «كلّ نسب و سبب ينقطع الّا نسبى و سببى»، قرابت دين است كه سيّد (ص) اضافت با خود كرد، و دينداران را از نزديكان و خويشان خود شمرد، بحكم اين آيت ورد هر كه روى بعبادت اللَّه آرد و بر وظائف طاعات مواظبت نمايد و بنعت مراقبت بر سرورد و وقت نشنيد چنان كه با كسب و تجارت نپردازد و طلب معيشت نكند، كما قال تعالى: لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ او را بر مسلمانان حق مواساة واجب شود تا او را مراعات كنند و دل وى از ضرورت قوت فارغ دارند. چنان كه رسول خدا كرد با اصحاب صفّه: قومى درويشان بودند كه در صفّه پيغامبر وطن داشتند و صفّه پيغامبر جايى است به مدينه كه آن را قبا خوانند از مدينه تا آنجا دو فرسنگ است. رسول خدا روزى ما حضرى در پيش داشت و بعضى اهل بيت خويش را گفت لا اعطيكم و ادع اصحاب الصفّة تطوى بطونهم من الجوع، اين اصحاب صفّة چهل تن بودند، از دنيا يكباركى اعراض كرده و از طلب معيشت برخاسته، و عبادت و ذكر اللَّه پرداخته، و بر فتوح تجريد روز بسر آورده و بيشترين ايشان برهنه بودند خويشتن را در ميان ريگ پنهان كرده.
چون وقت نماز بودى آن گروه كه جامه داشتند نماز كردندى، آن گه جامه بديگران دادندى و اهل مذهب تصوّف از طريقت ايشان گرفتهاند، از دنيا اعراض كردن و از راه خصومت برخاستن و بر توكّل زيستن و بيافته قناعت كردن و آز و حرص و شره بگذاشتن.
آدم صفى با تمكن او در بهشت بيكبار كه متابعت آز و شره خويش كرد مهجور بهشت گشت، تو اى مرد غافل شبانروزى در متابعت حرص و شره خويش هزار بار خاك جفا در روى دين خويش پاشى و آن گه گمان برى كه فردا وا اهل قناعت در بهشت همزانو بنشينى اين آن گه نبود و اين آن گه نباشد، امروز درين پندار روزى فرا شب مىآر، اما فردا كه ارباب قناعت را بر تخت عزّ نشانند، اگر خواهى كه قائمه تخت ايشان ببوسى راهت ندهند.
در خبر است كه: انّ الجنّة ليرون اهل عليّين كما ترون الكوكب الدرّى فى افق السماء و انّ أبا بكر و عمر منهم و انعما اهل بهشت اهل علّيين را چنان بينند كه شما ستاره را در افق آسمان، و اهل عليين بحقيقت اهل قناعتاند و ابو بكر و عمر از اهل علييناند و فراتر زيرا كه ايشان را وراء قناعت كارها بود، كه چندان كه از قناعت فراتر شدند از عليين برتر شدند، ذلِكَ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ المريد هو الذى يؤثر حق اللَّه على حظّ نفسه. ميگويد سالكان راه طريقت را و مريدان حق و حقيقت را آن به كه حق قرابت دين بگزارند و حق ايشان فرا پيش حظّ خويش دارند.
شاه طريقت جنيد قدّس سرّه مريدى را وصيت ميكرد گفت: چنان كن كه خلق را رحمت باشى و خود را بلا كه مؤمنان و دوستان اللَّه از اللَّه بر خلق رحمتاند و چنان كن كه در سايه صفات خود ننشينى تا ديگران در سايه تو بياسايند.
ذو النون مصرى را پرسيدند كه مريد كيست و مراد كيست؟ گفت: المريد يطلب و المراد يهرب مريد ميطلبد بآز و صد هزار نياز، و مراد مىگريزد و او را صد هزار ناز. مريد با دلى سوزان، مراد با مقصود بر بساط خندان، مريد را شب و روز گوش بر آوازى، مراد بستاخوار با مقصود در رازى، مريد در خبر آويخته، مراد در عيان آميخته.
پير طريقت گفت: بخبر كفايت چون كند او كه گرفتار عيان است. باميد قناعت چون كند او كه نقد را جويان است.
پيرى را پرسيدند كه مريد مه يا مراد؟ از حقيقت تفريد جواب داد كه: لا مريد و لا مراد و لا خبر و لا استخبار و لا حدّ و لا رسم و هو الكلّ بالكلّ. اين چنانست كه گويند:
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ اللَّه آن خداوند است كه خلقت تو تمام كرد و روزى تو مقدّر كرد، چنان كه تغير خلقت در مكنت تو نيست، تغيير روزى بكم و بيش در دست تو نيست. آن گه يكى را روزى وجود ارفاق است، يكى را روزى شهود رزاق است. عامه خلق همه در بند روزى معدهاند، طعام و شراب ميخواهند، و اهل خصوص روزى دل خواهند. توفيق طاعات و اخلاص عبادات، دون همت كسى باشد كه همت وى همه تايى نان بود و شربتى آب. من كانت همّته ما يأكل فقيمته ما يخرج منه.
نيكو سخنى كه آن جوانمرد گفته:
ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ، الاشارة من البرّ الى النفس و من البحر الى القلب. و فساد البرّ باكل الحرام و ارتكاب المحظورات، و فساد البحر من الغفلة و الاصرار على المخالفات. تباهى نفس در حرام خوردن است و بحرام رفتن و تباهى دل در انديشه معصيت و دوام غفلت.
مصطفى (ص) گفت: خبر دهم شما را كه درد شما چيست و داروى شما چيست؟ گفتند بلى يا رسول اللَّه: گفت: ان داءكم الذنوب و دواءكم الاستغفار درد شما گناه است و دارو استغفار. هر بيمار كه اميد بشفا دارد قول طبيب بشنود. آن خورد كه طبيب فرمايد. و آن كند كه طبيب گويد. و آن كس كه او را اميد شفا نبود قول طبيب نشنود تا بآن درد فرو شود. گفتهاند عجب نه آنست كه كسى از طعام حلال پرهيز كند از بيم درد و بيمارى، عجب آنست كه از حرام و شبهت پرهيز نكند از بيم قطيعت و بيزارى.
مردى بود در طبقات جوانمردان نام او ابو الخير اقطع بيست سال نفس وى در آرزوى ماهى تازه بريانى همىبود و از بيم شبهت آن مراد نفس نميداد. تا روزى كه بزيارت دوستى رفت از دوستان اللَّه، آن عزيز از راه فراست بدانست كه شيخ را چه آرزوى است رفت و ماهى تازه بريانى آورد و قرصى چند پيش وى بنهاد، گفت: يا شيخ دست فراز كن و اين طعام بكار بر كه حلال است و در آن شبهتى نه. شيخ دست فراز كرد خارى از آن ماهى در دست وى نشست دست با خود گرفت و برخاست، گفت: ناچار كه درين سرّى است و تأديبى از حق جلّ جلاله. آن گه برفت و طهارت كرد و آن دست وى از آن خار مجروح گشته و آماس كرده تا بدان غايت كه طبيب گفت اگر نبرى همه تن سرايت كند و هلاك شوى. شيخ گفت اگر چنين است مجمعى سازيد و خلق را جمع كنيد تا آنچه گفتنى است بگويم. مردمان جمع آمدند و حجّام را فرمود تا دست از وى جدا كرد. آن گه ندا كرد كه: معاشر المسلمين هذا جزاء من اكل لقمة من الحلال بشهوة فكيف جزاء من اكل الحرام بمعصية.
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ حق جل جلاله ميگويد بنده من در وقت بهار ديده عقل بگشاى چشم عبرت باز كن، در صنع ما نظر كن تا اهتزاز زمين بينى و گريه آسمان، خيز درختان، خرير مياه و شوق عاشقان، مرغان چون خطيبان، آهوان چون عطّاران، هزار دستان بسان مستان در بوستان:
فَانْظُرْ در نگر در زمين كه حلّه مىپوشد، درخت عطر مىفروشد، بلبل بر درخت مىخروشد، هر مرغى در طلب يار ميكوشد، آن خداوند كه چنين صنع كند سزد كه دعاى بنده بنيوشد و جرم عاصى بپوشد.
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ درنگر در آثار رحمت او، در امارات صنع او، در دلالات وحدانيت او. خداوندى كه در وقت بهار اشجار پرثمار كند آبها در انهار كند، درياها گهربار كند، خاكها عنبر بار كند، آن خداوند كه اين صنع نمايد سزاست كه طاعت خود بندگان را شعار و دثار كند.
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ گفتهاند بهار سه است: بهاريست اين جهانى، آن در وقت شادكامى است و جوانى. ديگر بهاريست آن جهانى، نعيم باقى است و ملك جاودانى. سديگر بهاريست نهانى اگر دارى خود دانى و اگر ندارى و پندارى كه دارى دراز حسرتى كه در آنى. بهار زمين از سال تا سال يك ما هست، سبب باران آسمان و باد شمال است، زود فرقت و دير وصالست، پس دل برو نهادن محالست. در سال يك بار بهار آيد، از خاك گل رويد، و از سنگ آب رود، و از بوى بهار جان ممتحنان بياسايد و هر بيدلى را دل رميده باز آيد. گل زرد گويى طبيبى است بيمار، شفاى عالم و او خود بتيمار. گل سرخ گويى مست است از ديدار، همه هشيار گشته و او در خمار. گل سفيد گويى ستم رسيدهايست از دست روزگار، جوانى بباد كرده و عمر رسيده بكنار.
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها يحيى النفوس بعد فترتها بصدق الارادت، و يحيى القلوب بعد غفلتها بانوار المحاضرات، و يحيى الارواح بعد حجبتها بدوام المشاهدات:
در وقت اعتدال سال دو آفتاب برآيد از مطلع غيب: يكى خورشيد جمال فلكى يكى خورشيد جلال ملكى آن يكى بر اجزاء زمين تابد، اين يكى بر اسرار عاشقان. آن يكى بر گل تابد گل شكفته گردد، اين يكى بر دل تابد دل افروخته گردد گل چون شكفته شد بلبل برو عاشق شود. دل كه افروخته شد نظر خالق درو حاضر بود. گل به آخر بريزد، بلبل در هجر او ماتم گيرد، دل گر بماند حق او را در كنف الطاف و كرم گيرد. قلب المؤمن لا يموت ابدا: