قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۴

متن و شرح خطبة البیان — امیرالمؤمنین علی (ع) — شرح محمد بن محمود دهدار شیرازی
فهرست این بخش (۱۲)و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی بی اسلم ابراهيم الخليل لرّب العالمين أ · و قال عليهِ السَّلام: انا عصاء الکليم و به آخذ بناصية الخلق اجمعين. · و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی نظرت فی عالم المکوت فلم نجد غيری شیء و · و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی أَحصی هذا الخلق و ان کثروا حتّی أردَّه · و قال عليهِ السَّلام : انا الّذی «مايبَدَّلُ القَولُ لَدِّی وَ مَآ أَن · و قال عليهِ السَّلام: انا ولي الله فی الارض و المفوّض اليه امره و [حاک · و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی دعوت السّموات السّبع بما فيهنّ فأجابون · و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی بعثت النبيين و المرسلين · و قال عليهِ السَّلام : انا الّذی دعوت الشّمس و القمر فأجابونی. · و قال عليهِ السَّلام: انا فطرت العالَمَين. · و قال عليهِ السَّلام: انا داحی الارضين و عالم بالأقاليم. · و قال عليهِ السَّلام : انا امرالله و الرّوح.

و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی بی اسلم ابراهيم الخليل لرّب العالمين أ

تأویل الفاظ از اقتباس آیات قرآنی فراگرفته بر همان تعین حقیقت مطلقه به تشخّص ابراهیمی محمول میتوان داشت، بلکه به لسان لطائف بیان واقفان اسرار ولایت تأویل، یحتمل که چنین فرا توان گرفت که چون در عالم انفس قلب به منزله ابراهیم است و مقرر قوم است که حضرت ابراهیم عليهِ السَّلام اوّل کسی است که بتجلیات ذات از مرائی صفاتی اختصاص یافته شهود ذات مطلقه را در مرائی صفات میفرموده، میفرماید: علی- عليهِ السَّلام- که منم آنکه ابراهیم قلبم از شرکت مرائی صفات در شهود به سلام تجلّی ذاتی اطلاقی اختصاص یافته و آینه روحم بشرف قبول تجلّی ذاتی مشرّف شده از آینه و شاهد و مشهود با من اثری و خبری نمانده چنانکه در نماز که معراج مؤمن است مناجاتم چنان بود در آن عروج که احساس شکافتن بدنم نبود، پس چون ربّ العالمین که ربّ عالَم صفات و عالَم اسماء و عالَم افعال و عالَم آثار است به تجلّی ذاتی مشهود ابراهیم دلم شد و ابراهیمِ دلم بآن اسلام آورد که جمیع عوالم مرائی ذات ربّ العالمین دید بیاشتراک مرائی صفات و بدان متحقّق شد و اقرار نمود که این سابقه فضل است که بدین تجلّی اختصاص یافته و کس بر من سابق نیست، زیرا که این سرّ محمّدیست صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله و حاصل آن منم و کمّل ورثه را از من نصیب است، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا عصاء الکليم و به آخذ بناصية الخلق اجمعين.

تواند بود که عصا قوّت الهیه باشد که بدان قوّت از انبیاء و اولیاء معجزات و خوراق عادات ظهور مییابد و چون همان قوّت الهی اخذ نواصی جمیع خلق کرده از عدم بوجود آورده و انبیاء به همان قوّت اخذ ناصیه مستعدان نسبی کرده در تحت طاعت و قبول دعوت در میآورند و حضرت کلیم اللّه به همان قوّت ظاهره از عصا أخذ ناصیه سَحرِۀ قوم نمود پس میفرماید که: آن قوّتِ ظاهرۀ بصورتِ عصا منم، و به حقیقت خود أخذ ناصیه تمام خلق کردهام چه حقیقت من عین قوّت مطلقه الهیه است که در مراتب وجود انبیاء و اولیاء متعین بحسب خصوصیات قوّت نبوّت ایشان است، و چون نبوّت حضرت کلیم اللّه را نسبت نباتی است لهذا در اخبار آمده: که در بهشت هیچکس را تخلیه نباشد مگر حضرت کلیم را، پس قوّت معجزه ایشان از عصا که فرد نباتی است اختصاص یافته هم چنانکه از حضرت روح اللّه حیوانی است [از این جهت قوّت الهیه از ایشان بنفخ دم که خاصه حیوان است] ظهور داشت و احیاء موُتی مینمود، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی نظرت فی عالم المکوت فلم نجد غيری شیء و

پوشیده نماند که ترتیب این الفاظ بحسب ترکیب عربیت اغلاقی دارد اگر نسخه غلط نباشد، و نسخه دیگر نیز در وقت ترجمه نمودن یافت نشده، و اگر عزیزی اطّلاع بر غلط نسخه یابد امیدوار است که اصلاح نماید، - واجره علی الله- اکنون عبارت «فلم نجد غير شیء و قد غاب» فعل است و مفعول مضاف مقدّم بر فاعل و شیء فاعل لم نجد و قد غاب حال از شیء و مفادّ عبارت را مقدّری ضرور است، یعنی منم آنکه نظر کردم به عالم ملکوت که اسم الحی ربّ آن عالم است یعنی مظهر اسم الحی که روح اعظم است که آدم آن عالم است منم، بدلیل اول ما خلق اللّه روحی یا روح نبیک یا جابر و اتّحاد روحی میان محمّد رسول اللّه صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله و میان من ثابت است و باقی افراد عالم ملکوت اعتبارات و تعینات روح اعظماند، پس در عالم ملکوت همین من ناظرم چه ولایت نبی ملکوت نبوّت اوست پس نمییابد آنجا هیچ چیز غیر مرا و حال آنکه آن چیز آنجا هم غایب است یعنی وجدانش بواسطۀ عدمیت او است زیرا که ناظر در ملکوت غیر من نیست. لهذا من صاحب تأویلم که ملکوت تنزیل است و اگر صاحب بصیرت پیکر مرا نگرد صورت عالم ملکوت را معاینه دریابد.

«وَ تَريهُم ينظُروُنَ اِلَيکَ وَ هُم لايبصِروُن»، رحم الله الامام الهمام ذاالبصيرة النافذة الشافعی المطلبی حيث انشد عن يقين:

لو انّ المرتضی ايدا محلّه لکان الخلق طرّاً سجداً له

و بسیاری از اکابر علماء و فقها که منکر یکی از خوشه چینان خرمن آن منبع ولایت
- عليهِ السَّلام ـ بودهاند چون آن شخص را دیدهاند بیاختیار سجده کردهاند و نسبت با حضرت سید محمّد نوربخشی ـ قُدِّس سِرُّه ـ این معامله بیشتر به وقوع آمده از علماء، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی أَحصی هذا الخلق و ان کثروا حتّی أردَّه

تأویل این کلام به زبان اشارت اعلام این است که در هر آن شأنی از شئون کلّیه الهیه متجلّی است و آن کلّی در مرآت روح صاحب آن زمان منطبع و بحسب جزئیات آن شأن افراد خلق در آن موجودند پس من در آن تجلّی کلّی که در آینه روح من منطبع است شمارۀ آن جزئیات میبینم و معانیه من است که هر فرد از خلق مظهر کدام فرد از آن، شأن کلّیاند که مشهود من است و طریق نزول از فرد کلّی شأن بر آن فرد جزئی خلق میدانم پس آن فرد را به همان طریق صعودش میبینم تا به مقام و الیه یرجع الامر کلّه، و کثرت افراد خلق حاجب این شهود من نیست و نمیشود چه عین شهود تجلّی روح من است در مرآئی ارواح و اطّلاع بر شئون آینه وجود که نقد وقت من است، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام : انا الّذی «مايبَدَّلُ القَولُ لَدِّی وَ مَآ أَن

خبر از تحقّق خویش در حضرت حقیقة الحقایق میفرماید و میگوید: من آنم که قول من مبدّل نمیشود، یعنی افراد موجودات که کلمات اللّهاند به نوعی که در حقیقت من که امّ الکتاب است ثبت شده به همان نوع بر علم من که شخص حقیقت خویشم ثابت آمده و تبدیل بر آن محال است که: «لاتَبديلَ لِخَلقِ اللهِ» و قال عزّ من قائل علیم «وَ اِن مِن شَیءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعلوُمٍ» و این خزائن همان امّ الکتاب است و از پیش فرموده که: انا خازن علم اللّه، و امثال این. [پس بنابر اقوال مذکوره علم بر احوال جمیع اقوال که حقائق بندگان است داشته باشد] پس هیچ فرد از مرتبه خویش در نگذرد و هیچ حکم را در غیر محل خود جاری نفرماید تا ظلم که وضع شیء است در غیر موضع خود لازم نیاید و این است مفادّ حدیث شریف که: «حقّ دائر است با علی عليهِ السَّلام ، حیث ما دار» چه ظلم از جهل ناشی است که حضرت رسول الله صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله فرموده که: «الظلم ظلمات يوم القيمة» و تاریکی قیامت عین جهل است پس ظلم جهل است و از شخص عالِم، جهل صادر نمیشود زیرا که شیء حامل ضد، خود نمیتواند بود پس او عليهِ السَّلام مطابق وجود است علماً و عیناً، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا ولي الله فی الارض و المفوّض اليه امره و [حاک

تأویل کلام شریف آن است که ولی خلیفه است و متولّی احکام و از ارض، مراد زمین قابلیات و استعدادات ممکنات میتوان گرفت که مفادّ کلام حقّ نظام این باشد که در اراضی استعدادات خلایق من متولّیم بولایت اللّه در اجرای احکام سعادت و شقاوت که، «وبک يا علی يهتدی المهتدون» و تفویض امری که غایت ایجاد و مقصود وجود آنست به سوی من است زیرا که هر آیینه، روح من محاذی آیینۀ روح حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله است که آن آیینۀ محاذی تجلّی کلّی است که غایت وجود است پس چون غایت ایجاد به من مفوّض است و غایت ایجاد مشتمل است بر جمیع احکام موجوداتی که مخلوق برای آن غایتاند.

پس حکم در بندگان از من باشد چه آنچه غایت ایجاد بندگانست به من تفویض شده و متولّی است در زمین قابلیات بالضّروره، و آن حاکم است در بندگان به همان دقیقه که موجب ربط ایشان شده با غایت ایجاد که علم خلق ایشانست، زیرا که این موجودات را چون به جهت غایتی ایجاد نمودهاند، پس البته رابطه نسبت به میانۀ اینها و آن غایت متحقّق است و حامل آن غایت علم به آن روابط دارد و بر موجب همان بر هریک احکام جاری میدارد، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی دعوت السّموات السّبع بما فيهنّ فأجابون

میفرماید عليهِ السَّلام که: چون مفاتیح غیب که ائمه سبعه ذاتیهاند نزد من است بالتّحقیق و التخلّق سماوات سبع آثار ائمهاند پس مرا در آن آثار متحقّق است و از آنجا که تخلّق من است به أسماء سبعه خواندم آسمانهای هفت گانه را در تحت شهود و طاعت و تصرّف خود در آوردم که در شهود من از وجود مغایر ممتاز خود گریخته در تحت وجود مطلق مشهود من مخفی شدند و به عین طاعت من از حضرت کلّیت من مر معبود خود را ایشان طاعت معبود من کردند چه کلّیت من شامل تمام افراد کلّی و جزئی نشأة وجود است پس چون طاعت من معبود مرا از مقام کلّیت من باشد تمام مندرجات کلّیت من عین طاعت من در مرتبۀ وجود جزئی خود طاعت معبود به موجب اطاعت اقتضاء کلّیت من میکنند طوعاً، و این است مراد فأجابونی، و تصرّف من در ایشان و فرمانبرداری ایشان حکم مرا در قضیۀ ردّ شمس از مغرب بجای وقت عصر ظاهر است و اینست اجابت دعوت در تصرّف و امر کردن او ـ عليهِ السَّلام ـ و امتثال آسمانها امرا علی القدر آنجناب را و مخفی نماند که چون بعضی عقول که از عقال اعتقاد بقواعد فلسفه خلاص نشدهاند در رَمَد طبیعت از دیدۀ بصیرت ایشان بکحل الجواهر ایمان به مفادّ قرآن زایل نشده قضایای مذکور در شرع را که قواعد ناقصۀ ایشان مخالف آنست تأویل بر طبق معتقد خود میکنند و ضعفای اُمّت به شومی آشنایی ایشان خلل را در ایمان تقلیدی خود راه داده و میدهند واجب است که به جهت ثبات این ضعفا چند کلمه صورت تحریر یابد.

بدان ـ ثبّک الله و ايانا ـ که دو امر ضروریست که ایمان خویش را بآن مستحکم دارند یکی آنکه آیه کریمه «وَ اللهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَديرٌ» را به عموم خود اعتقاد کند و یقین دانند که مُحال و ممتنع نزد خدای تعالی نمیباشد و اینکه عقل بعضی از امور را حکم بر امتناع میکند از جهل است و لازم نیست که هرچه نزد عقل ممتنع باشد آن چیز نزد خدا ممتنع باشد زیرا که عقل یکی از مخلوقاتست و فعل خدای تعالی منزّه و مقدّس از تقیید به قوانین و قواعد این عقل ضعیف حادث است بلکه خدای تعالی از روی قدرت فَعّالٌ لما یشاء است نه آنکه مقید داشته فعل خود را به قواعد بنده ضعیف خود چه ایجاد عقل [وقتی شده که از عقل و قواعد آن اثری و خبری جائی نبوده چنانچه حالاً فی الحقیقه نیز نیست و اگر ممتنع عقل ممتنع خدا بودی عقل] حکم بر امتناع ممتنع چون کردی بیتعقّل ممتنع خدا و حکم بر امتناع آن چون از عقل ممکن آید، فافهم.

و چون این یک امر دانسته شد أمر ثانی که از ضروریات استحکام ایمان است اینستکه سرّ آنکه قرآن مجید و سور آن مصدر به اسم شده که «بسم الله الرحمن الرحيم» باشد و در جمیع امور حسنه امر فرموده که ابتدا به بسمله نمایند همین است که ایجاد اشیاء به موجب اقتضاء اسماء الهی است و اسماء الهی تقاضای اظهار عالم ایجاد نمودهاند و هر امر که وقوع مییابد در عالم وجود وقوع آن بوساطت اسمی است از اسماء الهی و اسماء در مرتبه متفاوتند چنانکه افعال اینطورند چه تفاوت افعال به موجب تفاوت اسماء است اکنون فعلی که در مرتبه اعلای از همه افعال است مثل ایجاد معدوم و اعدام موجود و احیاء و اماته و خرق و التیام افلاک و امور ممتنع نزد عقل وقوع این قسم افعال به توسّط اسم اعظم الهی است و انبیاء و اکابر اولیاء که امثال این خوارق و معجزات ظاهر میسازند ایشان عندالاظهار تحقّق [و] تخلّق به اسم اعظم مینمایند چنانچه در کتب قوم مفصّلاً مذکور است پس بعضی از امور مثل احضار تخت بلقیس از شهر سبا نزد حضرت سلیمان عليهِ السَّلام و ردّ شمس و امثال این به طریق ایجاد و اعدام مینمایند.

و این امر ایشان توسط اسم اعظم و تخلّق بآن آسان میشود و فعل ایشان همین تخلّق است و تعلّق همّت و باقی فعل حق است - تعالی شأنه - و این تخلّق و تعلّق ایشان نیز به فعل حقّ است و چون این اعتقاد ثبوت یافت ایمان خلل نمیپذیرد و بتوفیقه تعالی میتواند که معاد که مفادّ و ـ امرتها فینتصبون لامری ـ را چنین اخذ کنند که امر کردم سماوات را به احکام کیفیت ایجاد ایشان و احوال مندرجه در وجود و حرکات ایشان و ـ ما يکون منها الی يوم القيمة ـ پس بر طبق امر صدق من بر پای امتثال و فرمان بری ایستادهاند چه میان علم من و وجود واقع تطابق کلّی است و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی بعثت النبيين و المرسلين

تأویل این خبر حقیقت اثر آنست که تا انبیاء و مرسلین عليهِ السَّلام حقیقت ولایت بر ایشان چنان غالب نیاید که از احکام و لوازم بشریت ایشان را مطلق سازد به نبوّت مشرّف نمیشوند پس ولایت مطلقۀ انبیاء یعنی مطلق از قیود و احکام و لوازم آن منشأ وصول به مقام نبوّت است و مقرّر است که تمام ولایت یا انبیاء افراد ولایت مطلقۀ از اطلاق و تقیید محمّدیست صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله و این ولایت مطلقۀ محمدی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله حقیقت کلّیه علی بن ابیطالب است پس ولایت انبیاء که منشأ بعثت ایشان است رقایق حقیقت کلّیه سرّالانبیاء است و از اینجا ظاهر شد تأویل کلام و تواند بود که اصل کلام بعثت الانبیاء باشد [ظاهر اینست که در این صورت موصول هم نباشد] و به صیغۀ مصدر این به سیاق أقرب و أنسب است، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام : انا الّذی دعوت الشّمس و القمر فأجابونی.

این کلام و امثال این از سابق و لاحق تفصیل بعد از اجمال است و تأویلش بر وجه تأویلات گذشته ظاهر خواه در آفاق و خواه در انفس که شمس و قمر کنایه است از روح و قلب خواه در نشئۀ انفس خواه در نشئات سابقه، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا فطرت العالَمَين.

میفرماید که: مطابقۀ نسختین آفاقی و انفسی در من چنانست که غیب و شهادت و مُلک و ملکوت و جبروت و سایر عوالم [من عین غیب و شهادت و ملک و ملکوت و جبروت و سایر عوالم آفاقی و انفسی است] که هر که فطرت مرا بشناسد تمام عالم را شناخته باشد و هر که خواهد که فطرت مرا بشناسد باید که فطرت تمام عوالم آفاقی را بشناسد و در بعضی روایات آمده از صاحب «وَ ما ينطِقُ عَنِ الهَوي اِن هُوَ اِلّا وَحی يوُحی» که فرمود: «يا علی ما عرف الله حق المعرفة الّا انا و انت و ما عرفنی حق المعرفة الّا الله و انت و ما عرفک حقّ المعرفة الّا الله و انا».

و بنابراین خبر حقیقت اثر دست ادراک از فتراک آرزوی معرفت ایشان کوتاه است و بنابر حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» ـ کما قال صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله. شناخت خود را که این مرتبه باشد از هزاران هزار یکی بآن نرسد شناخت این خلاصه که آن وجود که را یا تو را ممکن باشد - صلوات الله و سلامه عليهم و علی ذرّيتهم اجمعين- و دیگر تأویلات ظاهر از تأویل صافی است مر این کلام را، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام: انا داحی الارضين و عالم بالأقاليم.

میفرماید که: من به حقیقت شخصیت خود در این نشئۀ باحقیقت مطلقه خود در جمیع نشأت گسترانندۀ زمینهای استعداد ممکناتم چه استعداد من استعداد مطلق و مادّۀ جمیع استعدادات است بدلیل آنکه بحسب قبول فیض وجود استعداد هر فرد نمایان میشود و جهت قبول فیض در هر قابل رقیقهایست از حقیقت ولایت مطلقه که حقیقت من است و من دانایم به اقالیم سبعه که مساکن مظاهر ائمه سبعهاند چه آن ائمه نزد مناند تخلقاً و تحققاً پس مظاهر هریک را علماً و عیناً و تخلّقاً و تحقّقاً میشناسم اجمالاً عند غلبه البشریه و تفصیلاً عند غلبة الجذبة الالهیة، و اللّه اعلم.

و قال عليهِ السَّلام : انا امرالله و الرّوح.

میفرماید عليهِ السَّلام که: من صورت امر مطلق إلهیم که بدان ایجاد ممکنات از عدم نموده و باز بروح اعظم متعین داشته چنانچه میفرماید ـ عزّ من قائل عليم ـ «وَ يسئَلوُنَکَ عَنِ الرّوُحِ قُلِ الرّوُحُ مِن اَمرِ رَبّی» پس عالم امر که عالم ملکوت است به انواع مخلوقات آن عالم از ارواح و عقول و نفوس و عوالم معانی و غیرها بدان امر که اصل روح است تربیت وجودی یافته، پس به تدبیر و مشیت الهی آن امر از عوالم مثال و طبیعت و مایتّبعها به سموات از راه انوار کواکب رسیده و از آنجا به زمین نزول کرده بعد از اتمام تدبیر عروج نموده دایرهای از دوایر آثار آسمانی تحقّق یافته که «يدَبَّرُ الاَمرَ مِنَ السَّماءِ اِلَی الاَرضِ ثُمَّ يعرُجُ اِلَيهِ (الآية)».

و چون فرد اکمل از افراد مظاهر آن امر، روح است که: «يومَ يقوُمُ الرّوُحُ وَ المَلائِکَةُ صَفّاً» همان را اختصاص به ذکر فرموده و خلاصۀ کلام افادۀ تحقّق آن حضرت مینماید من حیث الاتّحاد در مرتبۀ فیض نخستین و عموم آن و تعین آن در مراتب کلّیه و جزئیه، و اللّه اعلم.