و قال عليهِ السَّلام : انا منشأ المکوت فی الکون.
و نسخۀ منشیء هم اگر يافت شود درست است. میفرماید که کریمۀ: «فَسُبحانَ الَّذی بِيدِهِ مَلَکوُتُ کُلِّ شَیءٍ» اثبات ملکوت برای هر ذرّهای از موجودات مینماید و من انشاء کننده و ظاهر سازندۀ ملکوتم یا منشأ محل ظهور ملکوت افراد عالم کون و وجودم که عالم شهادت است. یعنی حیات ملکوتی از من سَریان در قوالب استعدادات دارد، زیرا که ظهور انوار ملکوت که مبادی ولایت است پرتو نور من است و آفتاب ولایت من از روزنهای قلوب افراد در آن تافته خلوتخانۀ استعداد را بحسب وسعت قابلیت روشن دارد.
و قال عليهِ السَّلام : انا الباریء. انا المصوّر فی الأرحام.
میفرماید که: باریء و از غیب به شهادت آورندۀ حقایق جواهر اشیاء و سازنده اشخاص آنم به حدود علمی و عینی، که هر تعینی و تشخّصی که در عالم شهادت، مشهود مشاعر ذوی العقول است و حقایق آن برایشان پنهان و نزد ادراکشان معدوم، من آنرا بنوعی که در عین از حقیقت من ناشی شده که «انا من الله و الخلق منّی و فی رواية و المؤمنون» الحدیث بهمان نوع در وجود علمی در میآورم و من تصویرکنندۀ چنین حقایقم در رحم وجود، چه هندسۀ وجود بر طبق هندسه حقیقت من است و تشخّص من و تشخّص وجود که عالم مشهود است مطابق کلیاند، پس نقوشی که من تصوّر کنم همان از رحم وجود به عالَم تصویر میآید، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی ابرء الأکمه و ادفع الأبرص و اعلم الضّم
چون حضرت عیسی عليهِ السَّلام را نسبت ولایت از جهت ولایت ختمیت و ولایت عام، اتمّ و اظهر بود و تجدّد که از لوازم ولایت است غالب، بر این وجه مناسب با مظهر ولایت مطلقه که آدم ولایت محمّدیست صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله بیشتر بود هر آن حضرت را. لهذا کلّیات معجزات آن حضرت را تعدید فرموده، بخود نسبت به طریق علّیت میفرماید و خبر میدهد که منم آنکس که از کوری مادرزادی پاک میسازم یعنی لوازم امکان از دیدۀ ممکن زایل میکنم تا جمال مطلق از آینه ماهیت خویش میبیند و دفع بر حل مادّی که لون فطری را عارض شده و بیاض وجود وهمی را بر بدن قابلیت ظاهر مینمایم تا از آن سفیدی وهمی به سواد امکانی خود باز میگردد که لون فطری ممکناتست و وجود خودش از نظر به مشاهده سوادالوجه فی الامکان مخفی و مستهلک میشود و من میدانم آنچه در ضمیر همه مذکور است.
یعنی اقتضاء استعداد و قابلیت ماهیات ممکنات که بالقوة ایشانست میدانم و نزد من روشن است که عین ثابته هریک چه اقتضاء میکند و از جملۀ کمالات بالقوه امکانی از هریک کدام بفعل میآید و من آگاه میسازم همۀ شما را که در هر مرتبهای از مراتب سبعۀ اسمائی بحسب مظهریت و تأثر در مراتب ملکوت و مثالی و مراتب سبعۀ فلکی و بسایط عنصری و مراتب ترکیب تولیدی و در مراتب نشو و نمای انسانی عنصری تا کمال جسمی و مراتب سبعه اطواری و در مراتب سیر مقامات هریک را چه غذا است و بر قابلیت هریک چه وارد میشود از آن واردات که غذای وجود هریک است، در آن مرتبه چه چیز ذخیره در خانه استعداد به جهت نشأة ثانی مینماید که سرای جزاست.
و نیز هر واردی چه اثر در هریک ودیعت و ذخیره مینماید که منشأ تعین ورود غذای دیگر شود، و مراد از این کلام اخبار است از علم تفصیلی خویش به مراتب هر شیء از نشئات و مقامات علمی و عینی و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا البَعوضة التی ضَرب الله بها مثلاً.
این بیان احاطت حقیقت خویش است. «لايغادِرُ صَغيرَةً وَ لاکَبيرَةً اِلّا اَحصاها» یعنی انحصار و تقیید در من نیست چه متشخص مطلق و مطلق به متشخص منم، و این اطلاق و تشخّص دو آینه منند و من از حلول در هر دو مبرّا و من بَعوُضهام که احقر مخلوقات است زیرا که من انسانی حقیقیام که اعظم مبدعات است به جهت آنکه مظهر اطلاق ذاتی است، پس بزرگ و کوچک و عظیم و حقیر و جمیع متقابلین نزد من مساوی است، که همه فرع من است پس مثل حقیقی منم و باقی مثال تعینات من، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی قرّر الله اطاعنی فی الظّلمة
از این کلام حقیقت اعلام مسئله عظیمی از ضروریات دینی که فحول علماء در آن متحیرند و جمعی جبری و گروهی قدری شدهاند از نایافت آن مسئله ظاهر میشود و اشکالات حل میگردد، میفرماید عليهِ السَّلام : من آنم که فرمانبرداری من مُقرّر کرد ـ اللّه تعالی ـ در حالتیکه من در تاریکی امکان و عدمیت ذاتی امکانی بودم، یعنی بحسب اقتضاء ماهیت من که در آن تاریکی داشت و بر او -تعالی شأنه- روشن بود، به موجب همان مرا از تاریکی عدم برآورد، به نور وجود منوّر ساخت تا من از آن خبر دادم که عالم «اذ لامعلوم له بصير ـ اذ لا منظور اليه من خلقه».
پس در ایجاد من به فرمان اقتضاء من عمل فرمود، پس روی مطلق وجود و مطلق علم و مطلق قدرت و مطلق ارادت و مطلق فیض و مطلق کمال به من آورده و من از هریک بحسب اقتضاء ماهیت خود متأثر شده، قبول حقیت مُعینه نمودم، پس در این نشأة همان قدر که در این نشأة مقتضای ظهور ماهیت من است از من صادر میشود. «وَ اِن مِن شَیءٍ اِلّا عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بِقَدَرٍ مَعلوُمٍ» پس جمیع احوال و افعال و اقوال من در این نشأة بر طبق اقتضای عین ثابت من است، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی اقامنی الله و الخلق فی الظّلمة فدعا ال
بیان حدیث شریف «انا من الله و الخلق منّی» میفرماید عليهِ السَّلام که: به موجب اتحاد حقیقت، من آنم که اللّه تعالی مرا در ایوان وجود و پیشگاه جود بر پای داشت در حالتی که تمام مخلوقات در تاریکی عدم بودند و همه را به طاعت من خواند و دعوت همه از کتم عدم به مهمانخانه وجود بر سر خوان مطابقت وجود من نمود که اطاعت و فرمان برداری من نماید و بتعینی که حقیقت من تقاضا کند همه تعین وجودی یابند و وجه این آنستکه هر نشأة از نشئات وجود غایتی دارد چنانکه مذکور شده قبل از این، و این غایت عبارت است از تجلّی کلی نوعی اختصاصی که آن تجلّی در آینۀ روح محمّد و علی ـ عليهِما السَّلام - و آن نشأة انطباع دارد و در آن نشأة این روح، اوّل مبدعات است و مخلوقات، چنانچه در اخبار نبوی آمده و آن روح را تعینی است کلّی بر طبق تعین آن تجلّی، و جمیع موجودات آن نشأة به نوعی که تعین آن روح اقتضاء کند تعین وجودی مییابند زیرا که آن روح اصل است و باقی فرع، که اگر به جهت ظهور آن روح در نشأة عنصری انسانی یک فرد از این افراد موجودات در وقتی از اوقات و مرتبهای از مراتب در کار نباشد و ایجاد نمییابد و از وجود بیرون میرود.
پس چندانکه ظهور آن روح در مرتبهای و وقتی اقتضاء نماید همان چندان در آن مرتبه و وقت بوجود میآیند بر طبق اقتضاء آن روح در آن مرتبه وقت این است طاعت و فرمان برداری خلق مران روح را، اکنون میفرماید که: مخلوقات بر طبق اقتضاء ظهور من موجود شدهاند و در آن نشأة شناختند و دانستند که وجود ایشان و تعین ایشان بحسب اقتضاء وجود و تعین روح من است.
پس چون در این نشأة عنصری که مظهر و محلّ ظهور غایت است، من ظاهر شدم جمله انکار نمودند و محل من که مرکز حقیقت من است نشناختند و ندانستند که مرکز دائره آینه ظهور غایت دایره است. پس خدایتعالی خبر داد همه را بوحی که به رسول اللّه صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله فرستاد که: «فَلَمّا جائَهُم ماعَرَفوُا کَفَروُابِهِ» تأویلش آنستکه چون من متّحدم با محمّد صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله و یهود آن حضرت را در تورات به صفات مذکوره شناخته بودند و به وصیت حضرت موسی عليهِ السَّلام نیز، و همین که آمدم شناختۀ خود را ناشناخته فراگرفتند و شناخت او را و حقیقت او را و حقیقت حقّانیت او را که خوانده و شناخته بودند، مستور داشتند و پنهان داشتند و کافر شدند.
و همچنین معاملۀ برزخیت بر من یافت از ساختگان نشأة اولی که حقّ حقیقت من و مکان جوهر من و مرتبه تعین من در این نشأة به سبب آن که عوارض بشری و لوازم طبیعت و مقتضیات نَفس و آرزوها و علایق دنیوی ساتر ایشان شد نشناختند و ناشناخته گذاشته بحدّیکه اکثر افکار بر ستیزه و کفران نعمتِ وجود و شناختِ من در افتادند و با آنکه صاحب سابقه تصدیق صدیق علی التّحقیق از لسان حضرت رسول اللّه صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله گواهی رسانید که «علی منّی کمنزلتی من ربّی» فائدهای ایشان را نشد، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی کسوت العظام لحماً، ثمّ أنشأتُه بقدرة ا
میفرماید عليهِ السَّلام که: منم آن که در مرتبۀ اولی عظام ماهیات را لحم امتیاز و تعین، از غذا پوشانیدم و در مرتبۀ اُخری استخوانهای استعداد قابلان را لحم ظهور کمال پوشانیدم از غذاء تربیت، خواه صوری و خواه معنوی، چه در جمیع مراتب بر عظام ذوات اشیاء، کسوت صفات از من است، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی هو حامل عرش الله مع الابرار من ولدی و
بیان شریف ائمه و علمای راسخین میفرماید عليهِ السَّلام ، در ضمن بیان حال خویش تأویل «قلب المؤمن عرش الله» و مراد به عرش الله آن عرشی است که محل تجلّی اطلاق الوهیت باشد و این نیست الا دل انسان کامل.
پس میفرماید عليهِ السَّلام که: منم آنکه او بر دارندۀ عرش است با نیکوان از فرزندان من خواه نسبی و خواه جسمی که این وراثت انحصار به نسبی ندارد و آنچه انحصار به نسبی دارد همین حمل سرّ محمّدیست صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله که البته حامل آن در اولاد حضرت سیدۀ نساء العالمین عَلَيها السَّلام مییابد و حمل عرش الله و جُمله عُروش در ضمن حمل سرّ محمّدیست صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله اندراج دارد و میفرماید که: من حامل علمم که به آن حمل عرش الله میتوان کرد من حامل آنم.
و تفصیل این علم از تنزیلات الهی که قرآن و کتب سالفه است یافته میشود و این تأویل اختصاص به من دارد که من مرسوخ در علمم یعنی اصل علم راسخ و حقیقت رسوخ در علم به من اختصاص وهبی یافته و بس. تأویل کتب الهی نزد من باشد چنانچه معدن علم فرموده: «انا قاتل علی تنزيل القرآن و علی يقاتل علی تأويل القرآن» و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا وجه الله فی السّموات و الارضين، کما قال الله
چون حقیقت هر شیء و وجود هر شیء از جهت توجّه خاص است به آن شیء که رحمت رحیمی نیز خوانند که اگر طرفة العینی آن توجه نباشد آن شیء معدوم شود میفرماید که: من آن وجه خدایم که وجه توجه است و تعین وجود شیء به آن وجه است که هم در سموات اسمائی و زمین افعالی و هم در سموات ملکوتی و زمین مُلکی و هم در سموات و زمین باقی عوالم، و هر چیز در هر عالم در هر مرتبه که باشد آن بالفعل به همگی هلاک است مگر وجه الله محقّق است، جهت وجود و معین شیئیت او است یا وجه آن شیء یعنی حقیقت آن پس آنچه بالفعل ثابت است نه هالک آن وجه کلّی وجودی حقی ظاهر از مظاهر اشیاء است که عبارت از حصۀ وجود است من حیث التعین.
که اگر فرض انفکاک آن کنیم از اشیاء همه عالم معدوم و نفی شوند و همیشه متحقّق به آن وجه منم و میفرماید که: منم صاحب جبت و طاغوت و سوزانندۀ آنها یعنی آن اموری که روی خلق را از سوی حقّ میگرداند و مانع از توجه بحقّ میشود من حاکم آنم که آن را میسوزانم و از روئی به روئی میگردانم بقوّت ولایت و غلبۀ نور جذبات الوهیت.
قال الامام محمّد بن علی الباقر عليهِ السَّلام فی قوله: «فَمَن يکفُر بِالطّاغوتِ»: کل ماشغلک عن مطالعة الحق فهو طاغوتک، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا باب الله الّذی قال الله تعالی: «اِنَّ الَّذينَ کَذَّبوُا بِآياتِنا وَاستَکبَروُا عَنها لاتُفَتَّحُ لَهُم اَبوابُ السَّماءِ وَ لايدخُلوُنَ الجَنَّةَ حَتّی يلِجَ الجَمَلُ فی سَمِّ الخِياطِ وَ کَذلِکَ نَجزِی المجُرِمينَ».
میفرماید عليهِ السَّلام که: من باب الله و واسطه حصول اسم اعظم و وصول بکمال ذاتی انسانیم و آن باب همین است که در آیۀ کریمه به ابواب السماء معبّر شده یعنی که تا باب ولایت من که آن سماء ملکوتست گشاده نشود دخول جنّت کمال انسانیکه رجوع به اصل است واقع نمیشود و آنانکه به آیات الهی که مظهرش منم ایمان نیاورند و تکذیب کنند و بزرگی و استکبار از آن نمایند به روی ایشان گشاده نمیشود، این در معرفت اسماء سبعه است و تخلّق به آن و داخل جنّت ذات نمیشوند تا آنکه جَمَل نفس مستکبره ایشان به حدّی رسد به ریاضت، و تموج کند در او و در سوراخ، یعنی به مرتبهای رسد که پیش او تنگ و فراخ مساوی باشد که مرتبۀ اطمینان است پس چون به این مرتبه رسد در این حال به او خطاب میرسد که: «يا اَيتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّةُ ارجِعی اِلی رَبِّکَ راضِيةً مَرضِية»، زیرا که صفات متقابله بر او تساوی یافته و از سوراخ سوزن چنان میگذرد که از دروازۀ فراخ، پس میگویندش: «فَادخُلی فی عِبادی وَ اَدخُلی جَنَّتی» و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی خدمنی جبرئيل و ميکائيل، انا الّذی رُدّ
بدان- وفّقک الله تعالی و ايانا به معرفة الحقايق- که نسبت ملائک به شخص وجود چون نسبت قوی و مشاعر و آلات است به شخص انسان و بعضی محقّقین تخصیص فرمودهاند بعضی را از ملائک به ذکر و اندک اختلافی در نسبت که بیان کردهاند واقع است.
و اسرائیل را قلب گفتهاند و جبرئیل را عقل اوّل و بعضی عقل عاشر و بعضی قوه متفکّره و میکائیل را به همّت نسبت کردهاند و علی هذا القیاس، ایجاد شخص وجود بر طبق ایجاد محمّدی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله است که او موجود بر طبق تعین غایت است پس همان نسبت که ملائک را با عالم است با حضرت محمّدی است صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله و با حاملان سرّ او ـ صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله ـ و جمیع اجزای عالم همین حکم را دارند.
اکنون میفرماید که: من آنم که جمیع قوی و آلات عالم و خصوصاً این دو قوّت که از بزرگانند همه در خدمت من که عبارت از مطابقت وجودی و موافقت امریست که کمر طاعت بستهاند چه خدمت من که بر ایشان فرض شده بواسطة آنستکه از من تربیت یافتهاند و تبعیت من مرتبۀ جمعی از مقام «وَ ما مِنّا اِلّا لَهُ مَقامٌ مَعلوُمٌ» چه رسد در اطوار وجود چه مقام جمع خاصۀ انسانست و به کمال وجود رسیدن به این مقام است.
و هر موجود که به این کمال رسد به انسان میرسد و ناچار است تمام موجودات را به کمال رسیدن، اگر چه در ادوار نشئآت باشد و میفرماید که: منم که در این نشأة وجود عنصری دو مرتبه آفتاب از مغرب به سوی من و برای من بازگشته، زیرا که آفتاب حقیقة الحقایق همیشه از مغرب بشریت من طالع است و این دو مرتبه که یک مرتبهاش به دعاء حضرت رسول صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله فراگیرد بود و یکمرتبه دعاء من بود در مسجد در شمس و این دو مرتبۀ واقع شده سببش اختصاص نشأة است و نشانۀ آنستکه در جمیع ادوار و نشئآت جمالی و جلالی آفتاب حقیقت اطلاقی ذاتی از مغرب شخص تعینی من طالع است از جهتی بالاصالة و از جهتی بالتّبع.
و میفرماید عليهِ السَّلام که: من آنم که اللّه تعالی اختصاص فرموده جبرئیل و میکائیل را به طاعت و فرمان برداری من در جمیع مراتب و نشئات و ادوار وجود و در جمیع افراد کمّل چه تمام وجود اطاعت وجودی غایت میکنند، و غایت منم، و هر فرد را که این نسبت حاصل است از جهت ولایت است و حقیقت ولایات تمام اولیاء منم، پس اختصاص هر دو به خدمت من هم بالاصالة است، بلاواسطه و بالواسطه. و هم بالتبع، بلاواسطه و بالواسطه. پس خدمت و فرمان برداری ایشان مطلقاً مخصوص به من باشد باختصاص بخشیدن الهی و تکرار در کلام نشده، زیرا که فقرۀ اول خبر است از اطاعت ایشان و فقرۀ دوم خبر است از اختصاص الهی این دو ملک را به آن حضرت عليهِ السَّلام در هر مظهر که واقع شود خواه وجودی و خواه شخصی.
و بحسب ظاهر در شب هجرت که در بستر نبی اللّه خوابید جبرئیل و میکائیل به پاسبانی مأمور شدند چنانچه مفصلاً در اخبار مذکور است، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا اسمٌ من اسماء الله الحسنی و هو الاعظم الاعلی
میفرماید که: من اسمیام از اسماء حُسنی که اسم الاسماء الهی است و اعظم اسماء است بحسب احاطت و اطلاق و اندراج اتمام اسماء در آن. و بدانکه اسم عبارت است از تعین ذات به صفتی از صفات و برای هر تعینی در شرع لفظی مقرّر شده که اسم آن تعین است پس اسمی که عین مسمی است، آن تعین است و اسمی که غیرمسمی است این الفاظ است که اسماء اسماءاند و هر نوع از انواع موجودات و هر شخص کلّی از اشخاص مَظهر و مَطلع آثار اسم الاسماء است که اعظم اسماء الهی است.
و معنی جامعیت انسان مر اسماء الهی را نیست مگر که آن مظهر اسم اعظم است و مظاهر بحسب ظهور متفاوتند و اکمل مظاهر جمعی که صاحب اطلاق ذاتی و جمع الجمع است محمّد رسول اللّه صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله است و حاملان سرّ او، و از جمله حاملان آنکه امام و اقدم و بعینیت اقربست علی بن ابیطالب عليهِ السَّلاماست که بلاواسطه و نفس واسطه است، و الله اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا صاحب الطّور و انا صاحب الکتاب المسطور و انا
چون بیان فرمود عليهِ السَّلامکه: من اسم اعظمم، پس در تمام مراتب عالم اسمائی و افعالی و آثاری هر فرد که اکمل است آنرا به مظهریت خویش اختصاص فرموده چندی را که در کلام الهی مذکورند بیان میفرماید و میگوید عليهِ السَّلامکه: من صاحب طورم یعنی در هر طور از اطوار وجود معتبراست حقیقت آن طور و سرّی که به معیت سرّ طور هر طور است آن منم، زیرا که از جبل حقیقت من شجرۀ صفات اللّه روئیده و آتش تجلّی ذاتی به کلیم وجود امکانی نموده و تأویل تمام کتب شئونی و کلام ذاتی از من ظاهر است.
چنانچه طور فیض نخستین، که مَطلع نور غیب ذات است و طور الوهیت که مَطلع نور ذاتست و طور حُبّ که مَطلع انوار لاهوت و جبروتست و طور قلوب که مَطلع انوار علم و عرفان و ایقانست این همه را معیت من و مصاحبت من ثابت است و به معیت من همگی مَطلع انوارند و صاحب کتاب مسطور منم که امّ الکتاب حقیقیام، که تمام اسرار و احکام و اخبار الهی و کَونی در کتاب من است و بیت المعمور منم که خانۀ دلم عرش اللّه است همیشه به طایفان عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت و مُلک و ناسوت معمور است و حَرث و نَسل امکان و تعینات نَفَس الرّحمن منم که انواع تخمهای امکانی در حقیقت من مندرجست.
و چون حقیقت من حقیقة الحقایق است پس ارواح جمیع متنفّسان همه تعین و فرع روح من باشد که روح الارواح است و طاعت اصل را خدایتعالی بر من فرض کرده که: «مَن يطِعِ الرَّسوُلَ فَقَد اَطاعَ الله» و این طاعت، هم وجودیست و هم علمی و هم عینی و هم دینی و هم دنیوی، و اللّه اعلم.