و قال عليهِ السَّلام : انا الّذی انشر الاوّلين و الآخرين، انا قاتل الأ
میفرماید: منم که نشر میکنم و منبسط میسازم افراد حقایق نشئآت اوّلین از عالَم لاهوت و جبروت و ملکوت و آخرین از عالم مثال و مُلک و ناسوت را، چه همه در حقیقت من مندرجند.
و نشر اوّل همه از عدم به جهت غایتی شده که از من ظاهر است در ادوار جمالی، و نشر آخر همه از وجود به من میشود در ادوار جلالی، یعنی افراد ظاهره به من از باطن نشر مییابند و به نور ظهور نمایان میشوند و افراد باطن به من از ظاهر نشر مییابند و به ظلمت خفاء پنهان میشوند، پس هم چنانکه نبوّت حقیقت من مقتضی اظهار است ولایت حقیقی من مقتضی اخفاء است و چون محتدّکل منم پس به مقتضای جلال که اثر ولایت است کشندة بدبختانم به تیغی که دو سر جلال و جمال دارد و سوزانندۀ اشقیاء که صُوَر صفات ذمیمهاند بنار خودم که شعلۀ محبت نیز از آن سر میزند چون شرارۀ قهر و صورت این صفت من در هر مرتبۀ شخص عنصری ظاهر آید که کشتم ناکثین و مارقین و قاسطین را و تربیت کردم و زندۀ جاوید ساختم اهل استعداد را، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی اظهرنی الله علی الدّين، انا منتقم من ا
میفرماید عليهِ السَّلامکه: منم آنکه خدایتعالی مرا ظهیر و منیر و مؤید دین خود ساخت و بر ساق عرش نوشت که «ايدته بعلی» و منم انتقام گیرنده از ظالمان که وضع شیء و غیر موضوع میکنند چه ظاهر عنوان باطن است و از نشأة ظاهر انتقام کشیدم که به همت وجود حق واجب که بر ممکن نهاده بودند رفع و نفی کردم پس در نشئآت باطن نیز کشندهام و خواهم انتقام کشید.
و من آنم که بینایم و میبینم به عین الیقین دعوت أمم ماضیه و مستقبله را، مطیع و عاصی را میشناسم و تفرقه مینمایم در جمیع ادوار به جهت انطباق ادوار بر تعین روح من.
و بشنو که فاروق اعظم و صاحب مکرم بزبان صدق بیان او را شهادت به این معنی به صورت شهود مینماید و میفرماید که: ما در زمان رسول الله صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله منافقان را به علی بن ابیطالب عليهِ السَّلاممیشناختیم.
و منم آنکه دور میسازم منافقان را از حوض رسول اللّه صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله زیرا که ساقی کوثر منم و قسیم نار و جنّت منم و خبر از این حالات من داده مخبر صادق و مطبوع و مطاع و عارف به شأن من صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله ، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا بابٌ فتح الله لعباده من دخله کان آمناً و من
میفرماید که: فتوحات الهی در مراتب نامتناهی به وساطت حقیقت کلّی و روح شخصی من به مستعدان قبول فتح و فیض میرسد و من باب فتح مدینۀ الهیام همچنانکه باب مدینۀ علم که حبیب مطلق است منم، پس هر کس که از جهت من داخل در مدینه فتح شده ایمن است «وَ أتوُا البُيوُتَ مِن اَبوابِها».
پس حارسان مدینه او را ایمن سازند و اگر از راه در به مدینه در نرود و دزدانه از دیوار خواهد که بالا رود ایمن نخواهد بود و از پاسبانان، تعرّض و ایذاء به او خواهد رسیدن و «بعلی يهتد المهتدون» و چون مفاتیح الغیب که ائمۀ اسماء الهیه نزد من است پس کلید بهشت و دوزخ که مظاهر جلال و جمال ائمهاند نزد من باشد، و اللّه اعلم.
و قال عليهِ السّلام : انا الّذی جهد الجبابره باطفاء نور الله و إدحاض ح
و قال عليهِ السّلام : انا الّذی جهد الجبابره باطفاء نور الله و إدحاض حجّة فيابی الله الّا ان يتمّ نوره و ولايته اعطی الله نبيه نهر الکوثر و اعطانی نهر الحيوة، انا مع رسول الله صَلَّی الله عَلَيهِ و آله فی الارض فعرّفنی الله من يشاء.
و به معنی من یشاء می فرماید که: منم آن نور الهی که جبّاران و آنانکه به خود گمان قوّت و قدرت می پنداشتند و مشقّت و سعی بسیار در فرو نشاندن آن نور کردند و خواستند که حجّت آن نور را که محمّد رسول اللّه صَلَّی الله عَلَيهِ و آله است تباه کنند، پس جهد و مشقّت ایشان فائده نداده ارادت اللّه (جل جلاله) سر باز زد و اتمام آن نور خود به من نمود پس من عین آن نور توحید و ایمانم، آنانکه سعی در فرو نشانیدنش کردند من آنها را فرو نشاندم و چون حجّت آن نور به من تایید یافت و من به صورت آن نور برآمدم و عالم وجود به فیض آن نور رسید و ظلمت زایل شد عطا کرده، اللّه تعالی نبی خود را نهر کوثر که تعلّق به نبوّت دارد و عطا کرد به من نهر حیاه ابدی را که باطن کوثر است و تعلّق به ولایت دارد، لهذا محمّد رسول اللّه صَلَّی الله عَلَيهِ و آله به تنزیل حکم فرمودند و من به تأویل حکم می کنم، که تنزیل از کوثر است که حقیقت آنجا به صورت آب اربعه ظاهر شده، و آن تاویل از حیاتست که حقیقت آنجا به صورت علم به بطون وارد شده، کوثر و نهر حیات مثل نبوّت و ولایت حقیقت محمّدیست در جمیع نشئآت و ادوار و مراتب و عوالم و مقامات، من با محمّدم و در آسمان جلال ولایت و در زمین جلال نبوّت پس شناسای من گردانید خدایتعالی آنکس را که خواست و بازداشت از شناخت من آنکس را که خواست، یعنی در اطوار و ادوار مرا می شناسند، آنانکه به تعریف الهی و عطایای استعدادی قابلیت اختصاص به شناخت من كه مفید ایمان به توحید و مفیض نور عرفان الهی است یافتهاند كه «السّعيد سعيدٌ فیالأزل» و مرا نمیشناسند ، آنانكه آینه استعدادشان قابل انطباع صورت حق نیامده و زنگ شقاوت ازلی داشته كه «الشّقی شقی فی الأزل» ،واللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا قائم فی ظلمه خضرحيث لا روحٌ يتحرك و لا نفسٌ
بدان – رزقكالله و ايانا معرفة الحقايق – كه در اصطلاح محقّقین صوفیه هر گاه نوبت تربیت وجود به اسم العلیم در عالم جبروت به توجه علم به باطن وجود در رسد و تعلّق علم از ظاهر وجود اختفاء یابد و جهل مطلق كه قیامت جبروتی است ظاهر شود ، آن اختفاء و جهل را ظلمت خضر مینامند كه آب حیات علم آنجا مختفی است و این نشأة ولایت است همچنانكه عكس این نشأة نبوّت است و در مقدّمه تعین دورتین جمالی و جلالی تلویحی واضح ذكر شده ، و نیز بدانكه تشخّص خضریت عبارتست از مبدأ فرد اوّل بروزات جمالی بودن و همچنین تشخّص الیاسیت مبدأ بروزات جلالی بودن و تشخّص علویت مبدأ بروزات جمعی بودن و محمّدیت جمعالجمع و سرّ سایر در تمام بروزاتست و از آنجا سرّ نسبت ظلمت به خضر و ادارك آب حیات و اعطاء نهر حیات به علی عليهِ السَّلام ظاهر میشود، واللّه اعلم.
اكنون میفرماید كه : در ظلمت خضر كه دورۀ اختفاء علم و جمال و نور و نبوّتست و نبوّت ظهور جمال و جلال و نور ولایت ، من به غلبه ولایت و جمعیت اطلاقی آنجا ایستادهام چه دورۀ مذكوره تعلّق به ولایت دارد و من حقیقت مطلقۀ ولایتم و چون علم مطلق كه نهر حیاتست به باطن راجع شده مختفی است پس آنجا نه روحی جنبش كند و نه نفسی تنفس زند مگر من كه صاحب نهر حیاتم ، زیرا كه دورۀ نسبت من است پس غیر من و صُوَر جمال مطلق هیچ موجودی از جهت معلومیت آنجا نباشد یعنی آن نشأة ، نشأة احدیت ذاتی ولایت تصرّفی است و به من تعلّق دارد ، واللّه اعلم.
و قال (ع) : انا علمٌ صامت و محمّد علمٌ ناطق.
بیان شخص خود صریحاً و حقیقت خود تلویحاً میفرماید و تأیید سخن سابق نموده و میگوید عليهِ السَّلام كه : من علم صامتم كه تأویل نطق من است و محمد رسولاللّه صَلَّی الله عَلَيهِ و آله علم ناطق است كه تنزیل نطق وی است.
و علم صامت ولایت است و تعلّق به باطن علم دارد و علم ناطق نبوت است و تعلق به ظاهر علم دارد پس حقیقت هر دو علم مطلق است نه مقید باطلاق كه مقابل جهل مطلق است ، زیرا كه جهل مطلق از اطلاق و قید عدم است و مجزی عنه نمیشود.
پس چون علم صامت است نشأة اختفاء علم و دورۀ جلال تعلّق به آن حضرت داشته باشد تأمل تعزّز به اسرار عزیزه غریبه و بدانكه صمت عبارتست از سكوت و عدم تعلّق آن به صفات اللّه كه بواسطه استهلاك و اندراج صفات در ذات آنجا علم نتواند كه خبر دهد و چنین و چنان گوید و این مرتبۀ احدیت است .
و نطق علم عبارتست از اعتبار كردن علم صفات را و خبر دادن او از ذات ، كه رحمن و رحیم و علیم و قدیر و مرید است و این مرتبۀ واحدیت است ، واللّه اعلم.
و قال (ع) : انا صاحب القرون الاولی ، انا جاوزت موسی الكليم و اغرقت فرع
این كلام تمام بیان مراتب ولایت است و از دقایق قرآنی آنستكه اوّل سورهای كه تمامش در شأن امیرالمؤمنین عليهِ السَّلام نازل شده بیخلاف این است كه : «هَلْْ اَتی عَلَی الاِنسانِ حينٌ مِنَالدَّهرِ لَميكُن شَيئاً مَذكوُراً» و این آیه كه در آن انسان را به كلیت مذكور فرموده و از روی تأویل شخصی را مراد میتوان داشت و ذكر حین از هر كه بتأویل اناده خضیه از وجودش میكند و لَميكُن شَيئاً مَذكوُراً كه افاده مجهولیت دورهای كه همان حین باشد و عدم ذكر كه متعلق به شخصیت است می نماید همه ایما و اشاره است باكثر فقرات این خطبه و حالت نماز آن حضرت عليهِ السَّلام .
و عدم علم و شعورش به شكافتن بدن مباركش مبین بعضی از اشارتست نزد صاحب عقل سلیم ، واللّه اعلم.
و تأویل دیگر كه مناسب مقام است این است كه میفرماید : من صاحب قرون اولیام یعنی همچنانكه در مراتب عدد لایتناهی هر مرتبهای شامل تمام مراتب است كه آن مرتبهای كه اوست سابق بوده ، یعنی وجود مرتبه خود نه به تركیب همچنین در هر آن ، از وجود من در ادوار جمالی و جلالی تمام آیات وجودیه ادوار اندراج دارد به نوعی كه با علم من مصاحبت و معیت وجودی ثابت است ممكن را . همگی ادوار را پس در هر آن من مصاحبت جمیع شئون آینه سابقهام از قرون اولی و نشأت ماضی بدلیل قول حق جل و علا كه فرموده : « قالَ فَمابالُ القُرُونِ الأولی قال عِلمُها عِندَ رَبّی فی كتابٍ لا يضِلٌّ رَبّی وَ لاينسی۱» ، و آن كتاب حقیقت من است و من كلیم روح خود را از دریای لوازم امكان گذرانیدهام و فرعون طبیعت بشری را غرق كردم و عذاب قیامت انفسی بر نفوس امّاره و لوّامه كه در ظلمت بشریت و سایۀ مادّۀ جسمیتاند ، منم كه به محبت و متابعت من آنها را عذاب الیم است و در قیامت آفاقی كه یومالظلة اشاره به آن است كه : «يأتِيهُمُ اللهُ فی ظُلَلٍ مِنَ الغَمامِ»۲ واسطۀ عذاب نیز منم كه شخص نور توحیدم و بیبهرهگان از این نور از بیبهرگی در عذابند ، هر كه مقدار ذرّهای از نور توحید دارد خلاصی از عذاب خواهد یافت كه «فَمَن يعمَل مِثقالَ ذَرّةٍ خَيراً يرَهُ»۳، واللّه اعلم.
و قال (ع) : انا آيات الله و امين الله ، انا اُحيي و اُميت ، انا اخلق و
و قال (ع) : انا آيات الله و امين الله ، انا اُحيي و اُميت ، انا اخلق و ارزق ، انا السّميع ، انا العليم، انا البصير، انا الذّی اجود السموات السّبع و الارضين السبع فی طرفة عين ، انا الاوّل و انا الثانی.
میفرماید كه : همچنان كه عالَم آیاتاللّه هست و من به حسب جمعیت و كلیت خود آیات اللّه و جامع عوالم مالانهایة لهاام و امانت الهی كه آسمانها و زمینها و كوهها حمل آن برنتافت نزد من است و به حسب جامعیت خود مراسماء الهی را و به تخلّق در مرتبة آن شخص آثار اسماء الهی از من ظاهر میشود. یعنی در هر مظهر كه ظهور كند این آثار خواه از انبیاء و خواه از اولیاء و راسخان علما همه از من است و من متخلّق باسم سمیع و علیم و بصیرم و در مقام حبّ فرایض و چون غایت وجود عالم با من است كه امانت الهی است ، پس من جوادم بوجود هفت آسمان و هفت زمین در هر چشم زدن ، زیرا كه من از خلق جدید كه تجلّیات آنی شأنی است در لبس نیستم پس در هر آن تمام عالم از حقیقیت من و تعین وجود من و علّیت والیت من و مظهریت من ایجاد خلق جدید مییابد در نظر شهود من، و من بآن مجدّدات و كیفیت تجدیدات دانا و بیناام و اوّل منم كه در هر آن به شأنی ظاهرم چون ظهور واحد در مراتب اعداد ، و دویم منم كه وجود مستمر علمی دارم چون استمرار وحدت در مراتب كثرة لانهایة عددی ، و این دو نظر دو رقیقه است از حقیقت من كه اوّل ولایت و وجود و جلال است و دویم نبوّت و علم و جمال، واللّه اعلم.
و قال (ع) : انا ذوالقرنين هذه الامّة.
بیان نسبت شخص خویش در این امّت میفرماید عليهِ السَّلامكه : منم و جز من نیست آن كس كه در این امّت صاحب هر دو نسبت ظاهری جمال و باطنی جلال باشد ، زیرا كه سیر مشرق تجلّیات ذاتی كه مطلع آفتاب حقیقت من است و سیر مغرب تجلّیات صفاتی كه سرچشمۀ آب حیات عارفان است كردهام آنگاه در میانه این دو سدّ برای افراد حقیقی حقیقت خود سدّ بر یأجوج امكانی بسته و اقفال سرّ اعرافی را بر آن سدّ جا دادهام چه آنكه مظاهر تجلّی اطلاقند و به وراثت من و این نسبت از جمله مخصّصات و مشخّصات من است ، واللّه اعلم .
و قال (ع) : انا صاحب النّاقة الّتی اخرجها الله لنبيه صالح .
این نوع مصاحبت مكرر مذكور شده و تصدیق این نسبت را همانا رسولاللّه صَلَّی الله عَلَيهِ و آله قاتل آنحضرت را بعاقر ناقه صالح خواند و نیز بعضی مفسّرین در كریمۀ « فَاِنَّ اللهَ هُوَ مُوليهُ و جِبريلُ و صالِحُ المُؤمِنينَ»۱، گفتهاند صالحالمؤمنین علیبنابیطالب عليهِ السّلام است ، واللّه اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی انفخ « فی النّاقوُرِ فَذلِكَ يومَئِذٍ
میفرماید عليهِ السَّلامكه : منم آنكه نفخ میكنم در ناقور اسرار توحید كه كلمه لاالهالّاالله است و از فقرات آن در مرتبۀ اولی از نفخه نفی میكنم تمامی موجودات امكانی كه در سموات شعوری و ارضی وجودی محسوساند و به صعق نفی به عدم ذاتی خود باز میگردند .
و در مرتبۀ ثانی از نفخ كه اثبات میكنم تمام مستعدان قبول نور توحید ، سر از قبور ظهور شأنی برمیآورند عاری از لباس وجود وهمی ، و در محشر نَفَس الرّحمن كه وجود عام مفاضّ است جمع میآیند و در ظلّ غمام كان فی عماء سرّ نور توحید اله برایشان فائض شده به جنّت حیات جاوید و بقاء باللّه می رسند و این روز بر سائران نور توحید بسیار دشوار است بواسطۀ حرمان و هیچ آسانی ندارند به جهت طول ابدی كه لزوم استعداد است ، چه این روز من است ، و تابعان من كه به وراثت من میتوانند كه این نفخ را در ناقور دمند ، واللّه اعلم .
و قال عليهِ السَّلام: انا الاسم الاعظم و هو «كهيعص».
بدان – عرفكالله و ايانا اسرار الحروف و معانيها – كه مقطّعات قرآن را هر كس از علما تأویلی نمودهاند و از اسرار عظیمه قرآنست و مراد الله از این جز حضرت رسولاللّه و حاملان اسرار آن حضرت سلاماللّه علیهم ، هیچكس نمیداند و تأویلاتی كه علما میكنند مناسبات تخمینی است و «كهیعص» پنج حرف است كه تمام اسرار عوالم خمس و ادوار خمسه در آن مستتر است.
اگر خواهی كه بوئی از این گلستان به مشامت رسد دریاب كه از حضرت رسول صَلَّی الله عَلَيهِ و آله پرسیدند كه ماالصّاد ؟ فرمود كه: «بحر بمكة عليه عرش الرحمن» و در جواب مسائل دیگر كه «اين كان ربّنا؟» فرمود صَلَّی الله عَلَيهِ و آله : «كان فی عماء ما تحته هواء و مافوقه هواء و كان عرشه علی الماء» او كما قال. اگر تأملی در این اخبار نصیب شود بوئی به مشام جان میرسد. اكنون میفرماید عليهِ السَّلامكه : منم آن اسم اعظم كه كهیعص است و غرض نه همین است بلكه غرض همانا اینستكه اعظم اسماء الهی كه در قرآن است از روی مناسبت به غیب ذات مقطعات است كه تمام اسرار وجود در آن مكنونست و من عین آن مقطّعاتم ، یعنی من در مصحف وجود اسم اعظم تمام اسرار نشئآت وجود را شامل و حاویم و همآنچه سرّ مقطعات را علیالخصوص كهیعص خلق نمیداند الّا نادر ، همچنین سرّ مرا و شناخت شأن مرا نیز خلق نمیدانند الّانادر ، و از حضرت عليهِ السَّلام مروریست كه در وقایع شدیده میخواندهاند :
« يا كهيعص يا «حمعسق» اغثنی» ، واللّه اعلم .