ظهور دایم صفت محبوب است و خفا و كمون صفت محب، چون صورت محبوب در آینۀ عین محب ظاهر شود، آینه بحسب حقایق خود، ظاهر را حكمی بخشد، چنانكه ظهور ظاهر را اسمی.
اینجا منی و مائی پیدا آید، توئی و اویی آشكارا گردد، مادام كه محب را شهود جمال محبوب در آینۀ صورت رو نماید؛ لذت و الم صورت بندد و اندوه و شادی ظاهر شود، خوف و رجا،قبض و بسط دامن گیرد،اما چون لباس صورت بركشد و در محیط احدیت غوطه خورد، او را نه از عذاب خبر بود و نه از نعیم، نه امید دارد نه بیم، نه خوف شناسد نه رجا، چه تعلق خوف و رجا بماضی و مستقبل بود، او در بحری غرق است كه آنجا نه ماضی است نه مستقبل، بلكه آنجا همه حال در حال است و وقت در وقت.
شعر
و نیز غایت خوف یا از حجاب بود و یا از رفع حجاب، اینجا از هر دو ایمن است،زیرا كه حجاب میان دو چیز فرض تواند كرد، و اینجا جز یكی نتوان بود، و از رفع حجاب هم باك ندارد، چه از رفع حجاب كسی را باك بود كه ترسد از تاب سبحات سوخته شود، و من هوالنار كیف یحترق؟
بیت
شعر
نور نور را نسوزد، بلكه نور در نور مندرج شود: پس اهل احدیت را نه خوف باشد نه رجا، نه نعیم بود نه عذاب؛ بایزید را گفتند: كیف اصبحت؟ گفت: لاصباح عندی ولامساء.
انما الصباح و المساء لمن یتقید بالصفة و انالاصفة لی.
مصراع:
چون نیست مرا ذات صفت چون باشد؟