قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ پانزدهم

لمعات — فخرالدین عراقی

محب سایۀ محبوبست، هر جا كه رود در پی او رود. مصراع:

سایه از نور كی جدا باشد؟

و چون در پی او رود كژ نرود، بحكم: ان ربی علی صراط مستقیم ناصیۀ او بر دست اوست جز بر راست نتواند رفت.

شعر

فلا عبث والخلق لم یخلقوا سدیو ان لم تكن افعالهم بالسدیدة
علی سمةالاسماء تجری امورهمو حكمة وصف الذات للحكم اجرت

از جنید پرسیدند كه: ما التوحید؟ گفت: از مطربی شنیدم كه می‌گفت:

شعر

و غنی لي منی قلبی و غنیت كما غنیو كنا حیث ماكانوا، و كانوا حیثما كنا

حلاج را گفتند: تو بر چه مذهبی؟ گفت بر مذهب خدای،‌یعنی تخلقوا باخلاق الله.

بیت

نمی‌رفتم بلا شد بوی زلفشخراب اندر پی آن بوی رفتم

رباعی

آن كس كه هزار عالم از رنگ نگاشترنگ من و تو كجا خرد؟ ای ناداشت
این رنگ همه هوس بود یا پنداشتاو بی‌رنگ است، رنگ او باید داشت

و اگر از ناهمواری زمین در سایه كژی بینی، آن كژی عین استقامت او دان، چه راستی ابرو در كژی است، مصراع: از كژی راستی كمان آید.

و الحقیقة كالكرة، هرجا انگشت نهی حاق وسط او باشد، راه كجا افتادم؟ بدانكه آفتاب محبت از مشرق غیب بتافت، محبوب سراپردۀ سایۀ خود بر صحن ظهور كشید، آنگاه محب را گفت:‌ آخر نظری بسایۀ من نكنی؟ الم تر الی ربك كیف مد الظل؟ تا در امتداد سایه او مرا بینی؟ مصراع: از خانه به كدخدای ماند همه چیز. قل كل یعمل علی شاكلته. اعتبار نكنی كه اگر حركت شخص نباشد سایه متحرك نشود. و لو شاء لجعله ساكنا. و اگر خود آفتاب احدیت ما از مطلع عزت بتابد، از سایه خود اثر نماند، چه هر سایه كه همسایۀ آفتاب شود، آفتابش بحكم: ثم قبضناه الینا قبضاً یسیراً؛ دربرگیرد.

روی صحرا چو همه پرتو روی تو گرفتنتواند نفسی سایه بر آن صحرا شد

عجب كاری؟ هر كجا آفتاب بتابد سایه نماند، و سایه را بی آفتاب خود وجود نیست،‌ هر چیزی را ذاتی است، ذات سایه شخص است، حركت سایه بحركت شخص تواند بود كه پرتو است.

تا جنبش دست هست مادامسایه متحرك است ناكام
چون سایه ز دست تافت مایهپس نیست خود اندر اصل سایه
چیزی كه وجود او بخود نیستهستیش نهادن از خرد نیست
هستی كه بحق قوام دارداو نیست، ولیك نام دارد

شیخ الاسلام عبدالله انصاری گفت: هرگه مخلوقی بنا مخلوقی قایم گردد، آن مخلوق در آن نامخلوق متلاشی شود، چون حقیقت صافی گردد، منی عاریت بود، منی چیست؟ گفت من و تو؛ اگر توئی بحقیقت،‌ پس حق كو؟ و اگر حق است، حق یكی است نه دو.