قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۶۳

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
یک شبی خفاش گفت از هیچ بابیک دمم چون نیست تاب آفتاب
می‬شوم عمری بصد بیچاره‬گیتا بباشم گم در او یکباره‬گی
چشم بسته می‬روم در سال و ماهعاقبت آخر رسم آنجایگاه
تیز چشمی گفت ای مغرور مستره ترا تا او هزاران سال هست
بر چو تو سرگشته این ره کی رسدمور در چه مانده در مه کی رسد
گفت باکی نیست من خواهم پریدتا از این کارم چه نقش آید پدید
سالها می‬رفت مست و بیخبرتا نه قوت ماندش و نی بال و پر
عاقبت جان سوخته تن در گدازبی پر و بی بال عاجز ماند باز
چون نمی‬آمد ز خورشیدش خبرگفت از خورشید بگذشتم مگر
عاقلی گفتش که تو بس خفتۀره نمی‬بینی که گامی رفتۀ
وانگهی گوئی کز او بگذشته‬امکاینچنین بی بال و بی پر گشته‬ام
زین سخن خفاش بس ناچیز شدآنچه از وی مانده بد او نیز شد
از سر عجزی بسوی آفتابکرد حالی از زبان جان خطاب
گفت مرغی یافتی بس دیده ورپارۀ زو دورتر بر شو دگر
این سخن از سوز دل چون گفت ودردآفتاب جود کار خویش کرد
قسمت بی دیدۀ شد روشنیدولت آمد گشت مسکینی غنی