بوالعجب خفاش گفت ای بیخبرمن چه خواهم کرد و این شمس و قمر
آفتابی را که خواهد شد سیاهدر غروبش بر تو گم سازند راه
روی زرد و جامۀ ماتم ببردر تک و پوئی بمانده در بدر
تشنهتر از دیگران صد باره اووز شفق آغشتۀ خونخواره او
گر چنین خورشید ناید در نظرگو میا چون هست خورشید دگر
تو مخسب ای مرد و یک شب پاسدارتا بشب خورشید بینی آشکار
روز من ای مرد غافل چون شبستکافتاب نیر الله در شبست
چون پدید آید بشب آن آفتابخلق عالم را کند مشغول خواب
آفتاب از عکس آن نور و ضیاروی درپوشد بجلباب حیا
در گریز آید ز تشویر ای عجبروز و شب خوش میکند از نیم شب
لیک هر کو همچو می محرم بودآفتابش در شب ماتم بود
چون چنین خورشید در شب حاصلستگر بکوری میبخسبی مشکلست
می نمیخسبم همه شب تا بروزگرد آن خورشید میپرم بسوز
چون نماید روی خورشید مجازما به ظلمت آشیان بنموده باز
در شبان تابد چو خورشید الهخفته در ظلمت نباشد اهل راه
گر چو بازان همتی آری بدستدست سلطانت بود جای نشست
ور چو پشه باشی از دون همتیهمچو پشه باشی از بیحرمتی
لاجرم چون پشه نقصان باشدتبود یا نابود یکسان باشدت
هرکه صاحب همت آمد مرد شدهمچو خورشید از بلندی فرد شد
گر چو گوهر همتت عالی بودبر سر شه جای تو خالی بود
گر بهر چیزی فرود آئی ز راهکی توانی خورد جام از دست شاه