بود آن دیوانۀ عالی مقامخضر با او گفت ای مرد تمام
رای آن داری که باشی یار منگفت با تو بر نیاید کار من
زانکه خوردی آب حیوان چندگاهتا بماند جان تو تا دیرگاه
من برآنم تا بگویم ترک جانزانکه بیجانان ندارم برگ جان
نی چو تو در حفظ جانی ماندهامبلکه من هر روز جان افشاندهام
بهتر آن باشد که چون مرغان زدامدور میباشیم از هم والسلام