مقاله خامسه
عذر طاوس
بعد از آن طاوس آمد زرنگارنقش بر پرش نه صد بل صد هزار
چون عروسی جلوه کردن ساز کردهر پر او جلوۀ آغاز کرد
گفت تا نقاش غیبم نقش بستچینیان را شد قلم انگشت دست
گرچه من جبریل مرغانم ولیکرفته بر من از قضا کاری نه نیک
یار شد با من بیکجا مار زشتتا بیفتادم بخواری از بهشت
چون بدل کردند خلوت جای منتخته بند پای من شد پای من
عزم آن دارم کزین تاریک جایرهبری باشد بخلدم رهنمای
من نه آن مرغم که در سلطان رسمبس بود اینم که در دربان رسم
کی بود سیمرغ را پروای منبس بود فردوس اعلی جای من
من ندارم در جهان کار دگرتا بهشتم ره دهد بار دگر
هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راههر که خواهد خانه آن پادشاه
گو بیا نزدیک شو این زان به استخانه کی از حضرت سلطان به است
خانۀ نفس است خلد پرهوسخانه دل مقعد صدق است و بس
حضرت حق است دریای عظیمقطرۀ خورد است جنات نعیم
قطره چبود هر که را دریا بودهرچه جز دریا بود سودا بود
چون بدریا میتوانی راه یافتسوی یک شبنم چرا باید شتافت
هر که داند گفت با خورشید رازکی تواند ماند با یک ذره باز
هر که کل شد جزء را با او چکاروانکه جان شد عضور را با او چکار
گر تو هستی مرد کل کل را ببینکل طلب کل باش کل شو کل گزین