مقاله حادی عشر
عذر بوف
بوف آمد پیش چون دیوانۀگفت من بگزیدهام ویرانۀ
عاجزم اندر خرابی زاده مندر خرابی میروم بیزاده من
گرچه صد معمورۀ خوش یافتمهم مخالف هم مشوش یافتم
هرکه در جمعیتی خواهد نشستدر خرابی بایدش رفتن چو مست
در خرابی جای میسازم برنجزانکه باشد در خرابه جای گنج
عشق گنجم در خرابی ره نمودسوی گنجم جز خرابی ره نبود
دور بردم از همه کس رنج خویشبو که یابم بیطلسمی گنج خویش
گر فرو رفتی بگنجی پای منباز رستی این دل خود رای من
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیستزانکه عشقش کار هر دیوانه نیست
من نیم در عشق او مردانۀعشق گنجم باید و ویرانۀ
هدهدش گفت ای ز عشق گنج مستمن گرفتم کامدت گنجی بدست
بر سر آن گنج خود را مرده گیرعمر رفته ره بسر نابرده گیر
عشق گنجو عشق زر از کافریستهر که او زر بت کند از آذریست
زر پرستیدن بود از کافرینیستی آخر ز قوم سامری
هر دلی کز عشق زر گیرد خللدر قیامت صورتش گردد بدل