قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۰

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
حقه زر داشت مردی بیخبراو بمرد و زو بماند آن حقه زر
بعد سالی دید فرزندش بخوابصورتش چون موش دو چشمش پر آب
پس در آن موضع که زر بنهاده بودهمچو موشی گرد آن می‬گشت زود
گفت فرزندش کزو کردم سؤالکز چه اینجا آمدی بر گوی حال
گفت زر بنهاده‬ام این جایگاهمی‬ندانم تا بدو کس یافت راه
گفتم آخر صورت موشت چراستگفت هر دل را که مهر زر بخواست
صورتش اینست در من می‬نگرپند گیر و زر بیفکن ای پسر