شیخ صنعان پیر عهد خویش بوددر کمالش هرچه گویم بیش بود
شیخ بود اندر حرم پنجاه سالبا مریدی چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجبمی نیاسود از ریاضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم یار داشتدر عیان هم کشف و هم اسرار داشت
قرب پنجه حج بجا آورده بودعمره عمری بود تا میکرده بود
خود صلوة و صوم بیحد داشت اوهیچ سنت را فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در پیش آمدندپیش او از خویش بیخویش آمدند
موی می بشکافت مرد معنویدر کرامات و مقامات قوی
هر که بیماری و سستی یافتیاز دم او تندرستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غممقتدائی بود در عالم علم
گرچه خود را قدوه اصحاب دیدچند شب او این چنین در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مقامسجده میکردی بتی را والسلام
چون بدید آن خواب بیدار جهانگفت دردا و دریغا کاین زمان
یوسف توفیق در چاه اوفتادعقبۀ دشوار در راه اوفتاد
می ندانم تا ازین غم جان برمترک جان گفتم اگر ایمان برم
نیست یک تن در همه روی زمینکو ندارد عقبۀ در ره چنین
گر کند این عقبه قطع این جایگاهراه روشن گرددش تا پیشگاه
ور بماند در پس این عقبه بازدر عقوبت ره شود بر وی دراز
آخرالامر آن بدانش اوستادبا مریدان گفت کاریم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زودتا شود تعبیر این معلوم زود
چارصد مرد مرید معتبرپیروی کردند با وی در سفر
میشدند از کعبه تا اقصای رومطوف میکردند سر تا پای روم
از قضا دیدند عالی منظریبر سر منظر نشسته دختری
دختر ترسای روحانی صفتدر ره روح اللهش صد معرفت
در بهشت حسن و از برج جمالآفتابی بود اما بی زوال
آفتاب از رشک عکس روی اوزردتر از عاشقان در کوی او
هرکه دل در زلف آن دلدار بستاز خیال زلف او زنار بست
آنکه جان بر لعل آن دلبر نهادپای در ره نا نهاده سر نهاد
چون صبا از زلف او مشکین شدیروم ازو آزرم و هندو چین شدی
هر دو چشمش فتنۀ عشاق بودهر دو ابرویش بخوبی طاق بود
چون نظر بر جان عشاق او فکندجان بدست غمزه بر طاق اوفکند
ابرویش بر ماه طاقی بسته بودمردمی بر طاق او بنشسته بود
مردم چشمش چو کردی مردمیصید کردی جان صد صد آدمی
روی او از زیر زلف تابداربود آتش پارۀ بس آبدار
لعل سیرابش جهانی تشنه داشتنرگس مستش هزاران دشنه داشت
هر که سوی چشم او تشنه شدیدر دلش هر مژه چون دشنه شدی
گفت را چون بر دهانش ره نبوداز دهانش هر که گفت آگه نبود
همچو چشم سوزنی شکل دهانشبسته زناری چو زلف اندر میانش
چاه سیمین بر زنخدان داشت اوهمچو عیسی در سخن جانداشت او
صدهزار اندل چو یوسف غرق خوناوفتاده درچه او سرنگون
گوهر خورشیدوش در موی داشتبرقع شعر سیه بر روی داشت
دختر ترسا چو برقع برگرفتبند بند شیخ را آذر گرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویشبسته صد زنار از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر بر پیش کردعشق ترسا زاده کار خویش کرد
شد دلش از دست و در پای اوفتادجای آتش بود و برجای اوفتاد
هرچه بودش سر بسر نابود شدز آتش سودا دلش پر دود شد
عشق دختر کرد غارت جان اوریخت کفر زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد ترسائی گزیدعافیت بفروخت رسوائی خرید
عشق بر جان و دل او چیر شدتا ز دل بیزار و از جان سیر شد
گفت چوندین رفت چه جای دلستعشق ترسازاده کاری مشکل است
چون مریدانش چنین دیدند زارجمله دانستند کافتاده است کار
سر بسر در کار او حیران شدندسرنگون گشتند و سرگردان شدند
پند دادندش بسی سودی نبودبودنی چون بود بهبودی نبود
هر که پندش داد فرمان مینبردزانکه دردش هیچ درمان مینبرد
عاشق آشفته فرمان چون برددرد درمان سوز درمان چون برد
بود تا شب همچنان روز درازچشم بر منظر دهانش مانده باز
هر چراغی کاختران شب برگرفتاز دل آن پیر غمخور درگرفت
عشق او آن شب یکی صد بیش شدلاجرم یکبارگی از خویش شد
هم دل از خود هم ز عالم بر گرفتخاک بر سر کرد و ماتم در گرفت
یک دمش نی خواب بود و نی قرارمیطپید از عشق و مینالید زار
گفت یا رب امشبم را روز نیستشمع گردون را همانا سوز نیست
در ریاضت بودهام شبها بسیخود نشان ندهد چنین شبها کسی
همچو شمع از سوختن تابم نماندبر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع ازتف و سوزم میکشندشب همی سوزند و روزم میکشند
جملۀ شب در شبیخون ماندهامپای تا سر عرق در خون ماندهام
هر دم از شب صد شبیخون بگذردمی ندانم روز تا چون بگذرد
هر کرا یک شب چنین روزی بودروز و شب کارش جگرسوزی بود
روز و شب بسیار در تب بودهاممن بروز خویش امشب بودهام
کار من روزی که میپرداختنداز برای امشبم میساختند
یا رب امشب را نخواهد بود روزشمع گردون را نخواهد بود سوز
یارب این چندین علامت امشبستیا مگر روز قیامت امشب است
یا ز آهم شمع گردون مرده شدیا ز شرم دلبرم در پرده شد
شب درازست و سیه چونموی اوورنه صد ره بودمی در کوی او
من بسوزم امشب از سودای عشقمن ندارم طاقت غوغای عشق
عمر کو تا وصف بیداری کنمیا بکام خویشتن زاری کنم
صبر کو تا پای در دامن کشمیا چو مردان رطل مرد افکن کشم
بخت کو تا عزم بیداری کندپس مرا در عشق او یاری کند
عقل کو تا علم در پیش آورمیا به حیلت عقل با خویش آورم
دست کو تا خاک ره بر سر کنمیا ز زیرخاک و خون سر برکنم
پای کو تا باز جویم کوی یارچشم کو تا باز بینم روی یار
یار کو تادل نهد در یک غممدوست کو تا دست گیرد یک دمم
روز کو تا ناله و زاری کنمهوش کو تا ساز هشیاری کنم
رفت عقل و رفت صبر و رفت یاراین چه درد است اینچه عشقست این چه کار
جملۀ یاران بدلداری اوجمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبارخیز و این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتا امشب از خون جگرکردهام صد بار غسل ای بیخبر
آن دگر گفتا که تسبیحت کجاستکی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت آن را من بیفکندم ز دستتا توانم بر میان زنار بست
آن دگر گفتا که ای پیر کهنگر خطائی رفت زودی توبه کن
گفت کردم توبه ازناموس و حالتا رهم از شیخی و از قیل و قال
آن دگر گفتش که ای دانای رازخیز و خود را جمع گردان در نماز
گفت کو محراب روی آن نگارتا نباشد جز نمازم هیچ کار
آن دگر گفتش که تا کی این سخنخیز و در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت روی من آنجاستیسجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتا پشیمانیت نیستیک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش ازینتا چرا عاشق نگشتم پیش ازین
آن دگر گفتش که دیوت راه زدتیر خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت دیوی کو ره ما میزندگو بزن الحق که زیبا میزند
آن دگر گفتش که هرکه آگاه شدگویدش کاین پیر چون گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام و ننگشیشه سالوس بشکستم بسنگ
آن دگر گفتش که یاران قدیماز تو رنجورند و مانده دل دو نیم
گفت ترسا بچه چون خوش دل بوددل ز رنج این و آن غافل بود
آن دگر گفتش که با یاران بسازتا شویم امشب بسوی کعبه باز
گفت اگر کعبه نباشد دیر هستهوشیار کعبه شد در دیر مست
آن دگر گفت این زمان کن عزم راهدر حرم بنشین و عذر خویش خواه
گفت سر بر آستان آن نگارعذر خواهم خواست دست از من بدار
آن دگر گفتش که دوزخ در ره استمرد دوزخ نیست هر کو آگه است
گفت اگر دوزخ شود همراه منهفت دوزخ سوزد از یک آه من
آن دگر گفتش بامید بهشتبازگرد و توبه کن زین کار زشت
گفت آن یار بهشتی روی هستور بهشتی بایدم آن کوی هست
آندگر گفتش که از حق شرم دارحق تعالی را بحق آزرم دار
گفت این آتش چو حق در من فکندمن بخود نتوانم از گردن فکند
آن دگر گفتش که روساکن بباشباز ایمان آور و مؤمن بباش
گفت جز کفر از من حیران مخواههر که کافر شد از او ایمان مخواه
چون سخن در وی نیامد کارگرتن زدند آخر بدان تیمار در
موج زن شد پردۀ دلشان زخونتا چه آید از پس پرده برون
ترک روز آخر چو با زرین سپرهندوی شب را به تیغ افکند سر
روز دیگر کاین جهان پرغروریافت از سرچشمۀ خورشید نور
شیخ خلوت ساز کوی یار شدبا سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهشهمچو موئی شد ز روی چون مهش
قرب ماهی روز و شب در کوی اوصبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بیدلستانهیچ برنگرفت سر زان آستان
بود خاک کوی آن بت بسترشبود بالین آستان آن درش
چون نبود از کوی او بگذشتنشدختر آگه شد ز عاشق گشتنش
خویشتن را اعجمی کرد آن نگارگفت شیخا از چه گشتی بیقرار
کی کنندی از شراب شرک مستزاهدان در کوی ترسایان نشست
گر بزلفم شیخ اقرار آوردهر دمش دیوانگی بار آورد
شیخ گفتش چون زبونم دیدۀلاجرم دزدیده دل دزدیدۀ
یادلم ده باز یا با من بسازدر نیاز من نگر چندین مناز
از سر ناز و تکبر در گذرعاشق و پیر و غریبم در نگر
سرسری چون نیست عشقم ای نگاریا سرم از تن ببر یا سر درآر
جان فشانم گر تو فرمانم دهیهم ز لب بار دگر جانم دهی
ای لب و زلفت زیان و سود منروی خوبت مقصد و مقصود من
گه ز تاب زلف در تابم کنیگه زچشم مست در خوابم کنی
دل پر آتش دیده پر تاب از توامبیدل و بی صبر و بی خواب از توام
بی تو من جان و جهان بفروختمکیسه بین کز عشق تو بردوحنم
همچو باران اشک میبارم ز چشمزانکه بیتو چشم من دارم ز چشم
دل ز دست دیده در ماتم بمانددیده رویت دید ودل در غم بماند
آنچه من از دیده دیدم کس ندیدآنچه من از دل کشیدم که کشید
از دلم جز خون دل حاصل نماندخون دل تا کی خورم چون دل نماند
بیش ازین بر جان این مسکین مزنبر فتوح من لگد چندین مزن
روزگار من بشد در انتظارگر بود وصلی بیابم روزگار
هر شبی بر جان کمین سازی کنمبر سر کوی تو جانبازی کنم
روی بر خاک درت جان میدهمجان بنرخ خاک ارزان میدهم
چند نالم بر درت در باز کنیک دمم با خویشتن دمساز کن
آفتابی از تو دوری چون کنمسایهام از تو صبوری چون کنم
گرچه همچون سایهام از اضطرابدر جهم از روزنت چون آفتاب
هفت گردون را برآرم زیر پرگر فرود آری بدین سرگشته سر
دخترش گفت ایخرف از روزگارساز کافور و کفن کن شرم دار
چون دمت سرد است دمسازی مکنپیر گشتی قصد دل بازی مکن
این زمان عزم کفن کردن ترابه بود تا عزم من کردن ترا
چون تودر پیری بیک نانی گروعشق ورزیدن نه بتوانی برو
کی توانی پادشاهی یافتنچون بسیری نان نخواهی یافتن
شیخ گفتش گر بگوئی صد هزارمن ندارم جز غم عشق تو کار
عاشقی را چه جوان چه پیرمردعشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
گفت دختر گر درین کاری درستدست باید پاکت از اسلام شست
هر که او همرنگ یار خویش نیستعشق او جز رنگ و بوئی بیش نیست
شیخ گفتش هرچه گوئی آن کنمهرچه فرمائی بجان فرمان کنم
حلقه در گوش توام ای سیمتنحلقۀ از زلف در حلقم فکن
گفتدختر گر تو هستی مردکارچار کارت کرد باید اختیار
سجده کن پیش بت و قرآن بسوزخمر نوش و دیده از ایمان بدوز
شیخ گفتا خمر کردم اختیاربا سۀ دیگر ندارم هیچ کار
بر جملات خمر یارم خورد منوانسۀ دیگر نیارم کرد من
گفت برخیز و بیا و خمر نوشچون بنوشی خمر آئی در خروش
شیخ را بردند تا دیر مغانآمدند آنجا مریدان در فغان
شیخ الحق مجلسی بس تازه دیدمیزبان را حسن بی اندازه دید
آتش عشق آب کار او ببردزلف ترسا روزگار او ببرد
ذرۀ عقلش نماند هوش همدرکشید آنجایگه خاموش دم
جام میبستد ز دست یار خویشنوش کرده دل برید از کار خویش
چون بیکجا شد شراب و عشق یارعشق آن ماهش یکی شد صدهزار
چون حریف آب دندان دید شیخلعل او در حقه خندان دید شیخ
آتشی از شوق در جانش فتادسیل خونین سوی مژگانش فتاد
جام دیگر خواست شیخ و نوش کردحلقۀ از زلف او در گوش کرد
هرچه میدانست از یادش برفتباده آمد عقل چون بادش برفت
خمر هر معنی که بودش از نخستپاک از لوح ضمیر او بشست
قرب صد تصنیف در دین یادداشتحفظ قرآن را بسی استاد داشت
چون می از ساغر بناف او رسیددعوی او رفت و لاف او رسید
عشق آن دلبر بماندش صعمناکهر چه دیگر بود یکسر رفت پاک
شیخ چون شد مست و عشقش زور کردهمچو دریا جان او پرشور کرد
آن صنم را دیدمی در دست مستشیخ شد یکبارگی آنجا زدست
بر نیامد با خود و رسوا شد اومی نترسید از کس و ترسا شد او
دل بداد از دست وز می خوردنشخواست تادستی کند در گردنش
دخترش گفت ای تو مردکار نیمدعی در عشق و دعوی دار نی
عافیت با عشق نبود سازگارعاشقی را کفر باید پایدار
گر قدم در عشق محکم داری ئیمذهب این زلف پرخم داری ئی
همچو زلفم نه قدم در کافریزانکه نبود عشق کار سرسری
اقتداگر تو بکفر من کنیبا من این دم دست در گردن کنی
گر بخواهی کردن اینجا اقتداخیز و رو اینک عصا اینک ردا
شیخ عاشق گشته کار افتاده بوددل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
آن زمان کاندر سرش مستی نبودیک نفس او را سر هستی نبود
این زمان که عاشق زار است و مستهم ز پا افتاده هم رفته ز دست
می نیاید با خود و رسوا شودمی نترسد از کس و ترسا شود
بودمی بس کهنه زانرو کار کردشیخ را سرگشته چون پرگار کرد
پیر را می کهنه و عشق جواندلبرش حاضر صبوری چون توان
پیر شد از عشق و می شیدا و مستمست و عاشق چونبود رفته ز دست
گفت بی طاقت شدم ای ماهرواز من بیدل چه میخواهی بگو
گر بهشیاری نگشتم بت پرستپیش بت مصحف بسوزم مست مست
دخترش گفت این زمان شاه منیلایق دیدار و همراه منی
پیش از این در عشق بودی خام خامخوش پزی چون پخته گشتی والسلام
چون خبر نزدیک ترسایان رسیدکانچنان شیخی ره ایشان گزید
شیخ را بردند سوی دیر مستبعد از آن گفتند تا زنار بست
شیخ چون درحلقۀ زنار شدخرقه را آتش زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کردنی ز کعبه نی ز شیخی یاد کرد
بعد چندین سال ایمان درستاین چنین نوباوۀ رویش بشست
گفت خذلان قصد این درویش کردعشق ترسازاده کار خویش کرد
هرچه گوید بعد ازین فرمان کنمزین بتر چبود که کردم آن کنم
روز هشیاری نبودم بت پرستبت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسا کز خمر ترک دین کندبیشکی ام الخبائث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماندهرچه گفتی کرده شد دیگر چه ماند
خمر خوردم بت پرستیدم ز عشقکس ندیده است آنچه من دیدم ز عشق
کس چو من در عاشقی رسوا نشداز چنان شوخی چنان شیدا نشد
قرب پنجه سال را هم بود بازموج میزد در دلم دریای راز
ذره عشق از کمین بر جست چستبرد ما را بر سر لوح نخست
عشق ازین بسیار کرده است و کندخرقه را زنار کرده است و کند
تخته کعبه است ابجد خوان عشقسرشناس غیب و سرگردان عشق
این همه خود رفت بر گو اندکیتا تو کی خواهی شدن با من یکی
چون بنای وصل تو براصل بودهرچه کردم بر امید وصل بود
وصل باید آشنائی یافتنچند خواهم در جدائی تافتن
باز دختر گفت کای پیر اسیرمن گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید ترا ای بیخبرکی شود بی سیم کار تو چو زر
چون نداری زر سر خود گیر و رونفقۀ بستان ز من ای پیر و رو
همچو خورشید سبک رو فرد باشصبر کن مردانه وار و مرد باش
شیخ گفت ایسرو قد سیم برعهد نیکو میبری الحق بسر
کس ندارم جز تو ای زیبا نگاردست از این شیوه سخن آخر بدار
هر دمی نوعی دگر اندازیمدر سر اندازی بسر اندازیم
خون دل بیتو بخوردم هرچه بوددر سر کار تو کردم هر چه بود
در ره عشق تو هر چم بود شدکفر و اسلام و زیان و سود شد
چند داری بیقرارم ز انتظارتو ندادی این چنین با من قرار
جملۀ یاران ز من برگشتهانددشمن جان من سرگشتهاند
تو چنین ایشان چنان من چون کنمچون نه دل ماند و نه جان من چون کنم
دوست تر میدارم ای عیسی سرشتبا تو در دوزخ که بیتو در بهشت
عاقبت چون شیخ آمد مرد اوسوخت دل آن ماه را بر درد او
گفت کابین مرا ای مستهامخوکبانی بایدت سالی تمام
چونکه سالی بگذرد با تو بهمعمر بگذاریم در شادی و غم
شیخ از فرمان جانان سر نتافتکانکه سر تابد ز جانان برنتافت
رفت شیخ کعبه و پیر کبارخوکبانی کرد سالی اختیار
در نهاد هر کسی صد خوک هستخوک باید کشت یا زنار بست
تو چنان ظن میبری ای هیچکسکاین خطر آن پیر را افتاد و بس
در درون هر کسی هست این خطرسر برون آرد چو آید در سفر
تو زخوک خویش اگر آگه نۀسخت معذوری که مرد ره نۀ
گر قدم در ره نهی ای مرد کارهم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش بت سوزدر صحرای عشقورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
عاقبت چون شیخ ترسائی گزیددر تمام روم شد غوغا پدید
هم نشینانش همه درمانده سختمات و حیران خسته جان و تیره بخت
چون بدیدند آن گرفتاری اوباز گردیدند از یاری او
جمله از خذلان او بگریختنداز غم اوخاک بر سر ریختند
بود یاری در میان جمع چستپیش شیخ آمد که ای در کارسست
میروم امشب بسوی کعبه بازچیست فرمان بازباید گفت راز
یا همه همچون تو ترسائی کنیمخویش را در کیش رسوائی کنیم
یا تراداریم از این راه بازگرچه ما را نیست برگ راه و ساز
این چنین تنهات نپسندیم ماهمچو تو زنار بربندیم ما
یا چو نتوانیم دیدت این چنینزود بگریزیم بیتو زین زمین
معتکف در کعبه بنشینیم ماتا نبینیم آنچه میبینیم ما
شیخ گفتا جان من پر درد بودهر کجا خواهید باید رفت زود
تا مرا جانست دیرم جای بسدختر ترسای روح افزای بس
می ندانید ار چه بس آزادهایدزانکه اینجا کار ناافتادهاید
گر شما را کار افتادی دمیهمدمی بودی مرادر هر غمی
باز گردید ای رفیقان عزیزمی ندانم تا چه خواهد بود نیز
گر زما پرسند بر گوئید راستکان زپا افتاده سر گردان کجاست
چشم پر خون ودهن پر زهر مانددر دهان اژدهای قهر ماند
هیچ کافر درجهان ندهد رضاآنچه کرد آن پیر اسلام از قضا
روی ترسائی نمودندش ز دورشد ز عقل و دین و شیخی ناصبور
زلف او چون حلقه در حلقش فکنددر دهان جملۀ خلقش فکند
گر مرا در سرزنش گیرد کسیگو در این ره این چنین افتد بسی
در چنین ره که نه بن دارد نه سرکس مبادا ایمن از خوف و خطر
این بگفت و روی از یاران بتافتخوکبانی را سوی خوکان شتافت
عاقبت رفتند سوی کعبه بازمانده جان در سوختن تن در گداز
بسکه یاران در غمش بگریستندگاه میمردند و گه میزیستند
شیخشان در روم تنها ماندۀداده دین بر باد و ترسا ماندۀ
شیخ را در کعبه یاری چست بوددر ارادت سخت و ثابت مینمود
بود بس بیننده و بس راهبرزو نبودی شیخ را آگاه تر
شیخ چون از کعبه شد سوی سفراو نبود آنجایگه حاضر مگر
چون مرید شیخ باز آمدبه جایبود از شیخش تهی خلوت سرای
باز پرسید از مریدان حال شیخباز گفتندش همه احوال شیخ
کز قضا او را چه شاخ آمد ببروز قدر او را چه کار آمد بسر
موی ترسائی بیک مویش ببستراه بر ایمان ز صد سویش ببست
عشق میبازد کنون با زلف و خالخرقه گشتش مخرقه حالش محال
دستها برداشته از طاعت اوخوکبانی میکند این ساعت او
این زمان آن خواجۀ بسیار دردسجۀ صد دانه را زنار کرد
شیخ ما را گرچه بس بادین بساختاز کهن گبری کنون نتوان شناخت
چون مرید این قصه بشنید از شگفتروی چون زر کرد و زاری در گرفت
با مریدان گفت ای تر دامناندر وفاداری نه مردان نه زنان
یار کار افتاده باید صد هزاریار ناید جز چنین روزی بکار
گر شما بودید یار شیخ خویشراه یاری از چه نگرفتید پیش
شرمتان باد آخر این یاری بود؟حق شناسی و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دستجمله را زنار میبایست بست
از برش عمداً نمیبایست شدغیر ترسا خود کجا شایست شد
این نه یاری و موافق بودنستکانچه گردید از منافق بودنست
هر که یار خویش را یاور بودیار باید بود اگر کافر شود
وقت ناکامی توان دانست یارخود بود در کامرانی صد هزار
شیخ چون افتاد در کام نهنگجمله زو بگریختند از نام وننگ
عشق را بنیاد بر ناکامی استهرکه زینسر سرکشد از خامی است
جمله گفتند آنچه گفتی پیش ازینبارها گفتیم با او بیش ازین
عزم آن کردیم تا با او بهمعمر بگذاریم در شادی و غم
زهد بفروشیم و رسوائی خریمدین بر اندازیم و ترسائی خریم
لیک روی آن دید شیخ کارسازکز بر او یک بیک گردیم باز
چون ندید از یاری ما شیخ سودبازگردانید ما را شیخ زود
ما همه بر حکم او گشتیم بازقصه برگفتیم و ننهفتیم راز
بعد از آن اصحاب را گفت آن مریدگر شما را کار بودی برمزید
جز درحق نیستی جای شمادر حضورستی سراپای شما
در تظلم داشتن در پیش حقهر یکی بردی بر آن دیگر سبق
خود چرا از شیخ کردید احترازاز در حق بهر چه گشتید باز
چون شنودند این سخن از عجز خویشبر نیاوردند یک تن سر ز پیش
مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سودکار چون افتاد برخیزیم زود
لازم درگاه حق باشیم مادر تظلم خاک میپاشیم ما
پیرهن پوشیم از کاغذ همهدر رسیم آخر بشیخ خود همه
جمله سوی روم رفتند از عربمعتکف گشتند پنهان روز و شب
بر در حق هر یکی را صد هزارگه شفاعت گاه زاری بود کار
همچنان تا چل شبانروز تمامسر نه پیچیدند هیچ از یک مقام
جمله را چل شب نه خور بود و نه خوابهمچو شب چل روزنه نان و نه آب
از تضرع کردن آن قوم پاکدر فلک افتاد جوشی صعبناک
سبزپوشان در فراز و در فرودجمله پوشیدند از ماتم کبود
آخرالامر آنکه بود او پیش صفآمدش تیر دعائی بر هدف
بعد چل شب آن مرید پاکبازبود اندر خلوت از خودر فته باز
صبحدم بادی برآمد مشکبارشد جهان کشف بر دل آشکار
مصطفی را دید میآید چو ماهدربر افکنده دو گیسوی سیاه
سایۀ حق آفتاب روی اوصد جهان جان وقف هر یک موی او
میخرامید و تبسم مینمودخویش را جان اندر او گم مینمود
آن مرید او را چو دید از جای جستکای نبی الله دستم گیر دست
رهنمای خلقی از بهر خدایشیخ ما گمراه شد راهش نمای
مصطفی گفت ای بهمت بس بلندرو که شیخت را برون کردم زبند
همت عالیت کار خویش کرددم نزد تا شیخ را در پیش کرد
در میان شیخ و حق از دیرگاهبود گردی و غباری بس سیاه
این غبار از راه او برداشتیمدر میان ظلمتش نگذاشتیم
کردم از بهر شفاعت شبنمیمنتشر بر روزگار او همی
آن غبار اکنون ز ره برخاستهتوبه بنشسته گنه برخاسته
تو یقین میدان که صد عالم گناهاز تف یک توبه برخیزد ز راه
بحر احسان چون درآید موج زنمحو گرداند گناه مرد و زن
مرد از شادی آن مدهوش شدنعرۀ زد کاسمان در جوش شد
جملۀ اصحاب را آگاه کردمژدگانی داد و عزم راه کرد
رفت با اصحاب گریان و دوانتا رسید او نزد شیخ خوکبان
شیخ را دیدند چون آتش شدهدر میان بیقراری خوش شده
هم فکنده بود ناقوس از دهانهم گسسته بود زنار از میان
هم کلاه گبر کی انداختههم ز ترسائی دلش پرداخته
شیخ چون اصحاب را از دور دیدخویشتن را در میان نور دید
هم زخجلت جامه بر تن چاک کردهم بدست عجز بر سر خاک کرد
گاه چون ابر اشک خونین میفشاندگاه دست از جان شیرین میفشاند
گه ز آهش پردۀ گردون بسوختگه ز خجلت بر تن او خون بسوخت
حکمت و اسرار قرآن و خبرشسته بودند از ضمیرش سر بسر
جمله با یاد آمدش یکبارگیباز رست از جهل و از بیچارگی
چون بحال خود فرو نگریستیدر سجود افتادی و بگریستی
همچو گل از خون دل آغشته بودوز خجالت درعرق گم گشته بود
چون بدیدندش چنان اصحابنامانده در اندوه شادی مبتلا
پیش او رفتند سر گردان همهوز پی شکرانه جان افشان همه
شیخ را گفتند ای پی برده رازمیغ شد از پیش خورشیدتو باز
خاست از ره کفر و پس ایمان نشستبت پرست روم شد یزدان پرست
موج زد ناگاه دریای قبولشد شفات خواه کار تو رسول
این زمان شکرانه عالم عالم استشکر کن حق را چه جای ماتم است
شکر ایزد را که از دریای قارکرد راهی همچو خورشید آشکار
آنکه داند کرد روشن را سیاهتوبه داند داد با چندین گناه
آتشی از توبه چون بفروزد اوهرچه باشد جمله در هم سوزد او
قصه کوته میکنم زین جایگاهبودشان القصه حالی عزم راه
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه بازرفت با اصحاب خودسوی حجاز
چون درآمد دختر ترسا ز خوابموج زد نور از دلش چون آفتاب
آفتاب آنگاه بگشاده زبانگفت هان شو از پی شیخت روان
مذهب او گیر و خاک او بباشای پلیدش کرده پاک او بباش
او چو آمد در ره نو با حجازدر حقیقت تو ره او گیر باز
رهزنش بودی براه او درآیچون براه آمد تو همراهی نمای
از رهش بردی کنون همره بباشچند ازین بی آگهی آگه بباش
دختر ترسا از آن نیکو خطابشد گرفتار هزاران پیچ و تاب
در دلش دردی درآمد ای عجببیقرارش کرد آن درد از طلب
آتشی در جان سر مستش فتاددست در دل زد دل از دستش فتاد
می ندانست او که جان بیقراردر درون او چه تخم آرد ببار
دید خود را در عجایب عالمیکارش افتاد و نبودش همدمی
عالمی کانجا نشان راه نیستگنگ باید شد زبان آگاه نیست
در زمان آن ناز و نخوت و انطربهمچو باران ریخت ازوی ای عجب
نعره زن جامه دران بیرون دویدخاک بر سر در میان خون دوید
بادلی پر درد و جسمی ناتواناز پی شیخ و مریدان شد روان
همچو ابری غرقه در خون میدویدداده دل از دست و در پی میدوید
میندانست او که بر صحرا و دشتاز کدامین سوی میباید گذشت
عاجز و سرگشته مینالید خوشروی خود در خاک میمالید خوش
هر زمان میگفت با عجز و نیازکای کریم راه دان کارساز
عورتی درمانده و بیچارهاماز دیار و خانمان آوارهام
مرد راه چون توئی را ره زدمتو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوشمن ندانستم خطا کردم بپوش
هرچه کردم بر من مسکین مگیردین پذیرفتم مرا بیدین مگیر
شیخ را اعلام کردند از درونکامد آن دختر ز ترسائی برون
آشنائی یافت با درگاه ماکارش افتاد این زمان در راه ما
باز گرد و پیش آن بت باز شوبا بت خود همدم و همراز شو
شیخ حالی بازگشت از ره چو بادباز شوری در مریدان اوفتاد
جمله گفتندش ز سر بازت چه بودتوبه و چندین تک و تازت چه بود
بار دیگر عشق بازی میکنیبا نیازی بینمازی میکنی
حال دختر شیخ با ایشان بگفتهر که آن بشنید ترک جان بگفت
شیخ و اصحابش ز پس رفتند بازتا رسید آنجا که بود آن دلنواز
زرد میدیدند چون زر روی اوگم شده درگرد ره گیسوی او
سر برهنه پا برهنه جامه چاکبر مثال مردۀ بر روی خاک
چون بدید آن ماه شیخ خویش راغشی بگرفت آن بت دلریش را
پس ببرد آن یار را از غشی خوابشیخ بر رویش فشاند از دیده آب
چون نظر افکند بر شیخ آن نگاراشک باران گشت چون ابر بهار
دیده بر عهد و وفای او فکندخویش را در دست و پای اوفکند
گفت از تشویر تو جانم بسوختبیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
برفکن این پرده تا آگه شومراه بنما تا که مرد ره شوم
عرضه کن اسلام و بنما راه حقای گزین شیخ مه آگاه حق
شیخ بر وی عرضۀ اسلام دادغلغلی در جملۀ یاران فتاد
چونشد آن بت روی از اهل عیاناشک باران موج زن شد آن زمان
آخرالامر آن صنم چون راه یافتذوق ایمان در دلش ناگاه یافت
شد دلش از ذوق ایمان بیقرارغم درآمد گرد او بیغمگسار
گفت شیخا طاقت من گشت طاقهیچ طاقت مینیارم در فراق
میروم زینخاکدان پر صداعالوداع ای شیخ عالم الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخنعاجزم عفوم کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاندنیم جانی داشت بر جانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغجان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطرۀ بود او درین بحر مجازسوی دریای حقیقیت رفت باز
جمله چون با وی ز عالم میرویمرفت او و ما همه هم میرویم
این چنین آمد بسی در راه عشقاین کسی داند که هست آگاه عشق
هرچه میگویند در ره ممکن استاهل رحمت مرد امید ایمن است
نفس این اسرار نتواند شنودبی نصیبه گوی نتواند ربود
این بگوش جان و دل باید شنودنی بنقش آب و گل باید شنود
جنگ دل با نفس هر دم سخت شدنوحۀ میخوان که ماتم سخت شد