قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۴

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
با یزید آمد شبی بیرون ز شهراز خروش خلق خالی دید دهر
ماهتابی بود بس عالم فروزشب شده از پرتو آن همچو روز
آسمان پر انجم و آراستههر یکی کار دگر را خواسته
شیخ چندانی که در صحرا گذشتکس نمی‬جنبید در صحرا ودشت
شورشی در وی پدید آمد بزورگفت یا رب در دلم افتاد شور
با چنین رفعت که درگاه تراستهمچنین خالی ز مشتاقان چراست
هاتفی گفتش که ای حیران راههر کسی را راه ندهد پادشاه
عزت این در چنین کرد اقتضاکز در ما دور باشد هر گدا
چون حریم عز ما نور افکندغافلان خفته رادور افکند
سالها بردند مردم انتظارتا یکی را یار باشد از هزار