مقاله سادس عشر
در مشاوره مرغان با راهبر خود
جملۀ مرغان ز هول و بیم راهبال و پر پر خون برآوردند آه
راه میدیدند و پایان ناپدیددرد میدیدند و درمان ناپدید
باد استغنا چنان جستی در اوکاسمان را پشت بشکستی در او
در بیابانی که طاوس فلکهیچ میسنجد در او بی هیچ شک
کی بود مرغ دگر را در جهانطاقت آن راه هرگز یک زمان
چون بترسیدند آن مرغان ز راهجمع گشتند آن همه یک جایگاه
پیش هدهد آمدند از خود شدهطالب اندرز آن هدهد شده
پس بدو گفتند ای دانای راهبی ادب نتوان شدن در پیشگاه
تو بسی پیش سلیمان بودۀبر بساط ملک سلطان بودۀ
رسم خدمت سر بسر دانستۀموضع امن و خطر دانستۀ
هم فراز و شیب این ره دیدۀهم بسی گرد جهان گردیدۀ
رای ما آنست کاین ساعت بنقدچون توئی ما را امام حل و عقد
بر سر منبر شوی این جایگاهپس بسازی قوم خود را ساز راه
شرح گوئی رسم وآداب ملوکزانکه نتوان کرد بر جهل این سلوک
هر یکی را هست در دل مشکلیمی بباید راه را فارغ دلی
چون بپرسیم از تو مشکلهای خویشبستریم آن شبهه از دلهای خویش
مشکل دلهای ما حل کن نخستتا کنیم از بعد آن عزمی درست
ما کجا دانیم این راه درازدر میان شبهه چون مانیم باز
دل چو فارغ گشت تن در ره دهیمبیدل و تن سر بدان درگه نهیم
بعد از آن هدهد سخن را ساز کردبر سر کرسی شد و آغاز کرد
هدهدی با تاج چون بر تخت شدهر که رویش دید عالی بخت شد
پیش هدهد صد هزاران بیشترصف زدند از خیل مرغان سر بسر
پیش آمد بلبل و قمری بهمتاشوند آن هر دو تن مقری بهم
بلبل و قمری چو همراز آمدندچون دو مقری خوش آواز آمدند
هر دو الحان برکشیدند آن زمانغلغلی افتاد زیشان در جهان
لحن ایشان هر کرا در گوش شدبیقراری آمد و مدهوش شد
هر یکی را حالتی آمد پدیدکس نه با خود بود نی بیخود پدید
بعد از آن هدهد سخن آغاز کردپرده از روی معانی باز کرد