پس اگر پرستش آن از آن روست که مظهر حق است جل و علا و حق در او تجلی کرده است به اسمی از اسماء و صفتی از اسماء حسنی، آن بت عارفان است و پرستش آن پرستش خالق است؛ چه جمیع موجودات صورت حق است، و حق سبحانه روح همه است و اینجاست که گفتهاند: «ما رَأَیتُ شیئاً و رأیتُ الله قلبهُ اَو مَعهُ»۱ و الا بت مشرکان است و حق منزه از آن است؛ «تَعالی شأنَهُ عَمَّا یَقُولون. قال الله تَعالی: وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللهِ أَنداداً کَحُبِّ الله و الَّذِینَ آمَنُوا أشدُّ حُبّاً لِلّٰهِ»۲ و قال تَعالی: «اتَّخذُوا أَحبارَهُم وَ رُهبنَهُم أَرباباً مِّن دُونِ اللّٰهِ»؛۳ و گاه اسم بت را مخصوص سازند به کامل و مرشدی که قطب زمان است؛ چه محبوب حقیقی به اعتبار جمیع اسماء و صفات در او جلوهگر آمده و به اعتبار جامعیت پرستیده شده و توجه جمیع موجودات خواه به طبع و خواه به ارادت بدوست و قبله کاینات از جمیع جهات اوست.
بت اینجا مظهر عشق است و وحدتبود زنّار بستن عقد خدمت
چو کفر و دین بود قائم به هستیبود توحید عین بت پرستی
چو اشیا هست هستی را مظاهراز آن جمله یکی بت باشد آخر
نکو اندیشه کن ای مرد عاقلکه بت از روی هستی نیست باطل
بدان کایزد تعالی خالق اوستزنیکو هر چه صادر گشت نیکوست
وجود آنجا که باشد محض خیر استوگر شرّ است در وی آن زغیر است
مسلمان گر بدانستی که بت چیستبدانستی که دین در بتپرستی است
وگر مشرک زدین آگاه گشتیکجا در دین خود گمراه گشتی
ندید او از بت الا خلق ظاهربدین علت شد اندر شرع کافر
تو هم گر زو نبینی حق پنهانبه شرع اندر نخوانندت مسلمان
درون هر بتی جانی است پنهانبه زیر کفر ایمانی است پنهان
بت و ترسا بچه نوری است باهرکه از روی بتان دارد مظاهر
کند او جمله دلها را وشاقیگهی گردد مغنّی گاه ساقی
زهی مطرب که از یک نغمه خوشزند در خرمن صد زاهد آتش
زهی ساقی که او از یک پیالهکند بی خود دو صد هفتاد ساله
رود در خانقه مست شبانهکند افسون صوفی را فسانه
اگر در مسجد آید در سحرگاهبنگذارد در او یک مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستورفقیه از وی شود بیچاره مخمور
زعشقش زاهدان بیچاره گشتهزخان و مان خود آواره گشته
یکی مؤمن دگر را کافر او کردهمه عالم پر از شور و شر او کرد
خرابات از لبش معمور گشتهمساجد از رخش پر نور گشته
همه کار من از وی شد میسربدو دیدم خلاص از نفس کافر
دلم از دانش خود صد حجب داشتزعجب و نخوت و تلبیس و پنداشت
در آمد از درم آن بت سحرگاهمرا از خواب غفلت کرد آگاه
زرویش خلوت جان گشت روشنبدو دیدم که تا خود چیستم من
چو کردم در رخ خوبش نگاهیبر آمد از میان جانم آهی
مرا گفتا که ای شیاد سالوسبه سر عمرت شد اندر ننگ و ناموس
ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشتتو را ای نارسیده از که واداشت
نظر کردن به رویم نیم ساعتهمی ارزد هزاران ساله طاعت
علی الجمله رخ آن عالم آرایمرا با من نمود آن دم سراپای
سیه شد روی جانم از خجالتزفوت عمر و ایام بطالت
چو دید آن ماه کز روی چو خورشیدبریدم من زجان خویش امید
یکی پیمانه پر کرد و به من دادکه از آب وی آتش در من افتاد
کنون گفت از میبی رنگ و بی بوینقوش لوح هستی را فرو شوی
چو آشامیدم آن پیمانه پاکدر افتادم زسستی بر سر خاک
کنون نه نیستم در خود نه هستمنه هشیارم نه مخمورم نه مستم
گهی چون چشم او دارم سرِ خوشگهی چو زلف او در گلشنم من
نظر کردم بدیدم اصل این کارنشان خدمت آمد عقد زنّار
نباشد اهل دانش را معوّلزهر چیزی مگر بر وضع اول
میان در بند چون مردان به مردیدر آ در زمره «اوفو بعهدی»
به رخش علم و چوگان عبادتزمیدان در ربا گوی سعادت
تو را از بهر این کار آفریدنداگر چه خلق بسیار آفریدند
پدر چون علم و مادر هست اعمالبسان قرة العین است احوال
نباشد بیپدر انسان شکی نیستمسیح اندر دو عالم جز یکی نیست
رها کن ترهات و شطح و طاماتخیال نور و اسباب کرامات
کرامات تو اندر حق پرستیجزاین کبر و ریا و عجب و هستی است
همه روی تو در خلق است زنهارمکن خود را بدین علت گرفتار
نگردد جمع با عادت عبادتعبادت میکنی بگذر زعادت