رخ: عبارت است از تجلی جمال الهی به صفت لطف مانند لطیف، رئوف، توّاب، محیی، هادی و وهّاب.
زلف:عبارت است از تجلی جلال الهی به صفت قهر مانند مانع، قابض، قهار، ممیت، مضلّ و ضارّ.
چه رخسار و زلف بتان ماه پیکر را به حسب جامعیت نشئه انسانی، از این دو صفت متقابل نصیب دادهاند. آینهروی زیبا را با تجلی جمال لطف از روی روشنی و نور مناسبتی تمام، و سلسله زلف چلیپا را با تجلی جلالی قهر از جهت تیرگی و ظلمت و خفا مشابهتی است.
و شاهد حقیقی را که عبارت است از حقیقت به اعتبار حضور و ظهور با آن که در پرده هر جلالی جمالی مخفی و در شوکت هر جمالی جلالی متواری است، توان گفت که از ورای تتق هر جلالی نیز جمالی پیدا و از اشعه انورا هر جمالی جلالی هویداست. قال امیرالمؤمنین ﷷ: «سُبحانَ مَنِ اتَّسعت رحمَتُه لِأَولِیائِهِ فِی شدَّة نِقمَتهِ و اشتَدَّت نقمَتُه لأعدائِه فِی سِعَةِ رحمَتِهِ».۱
و به زبان شرع از تجلی جمالی به «نور» و از تجلی جلالی به «ظلّ» اشارت شده، قال اللّٰه تعالی: «اللّٰه نُورُ السَّموات و الْأَرْض»۲ و قال سبحانه: «أَلَم تَرَ اِلی ربِّکَ کَیفَ مَدَّ الْأَرْضِ».۳
و گاه از مطلق ماسوا به زلف تعبیر میکنند چه همچنان که زلفْ پرده و نقاب روی محبوب است، هر یک از کائنات و کثرات، حجاب ذات و نقاب وجه واحد حقیقی است و از این جاست که از عدم انحصار موجودات و کثرات تعینات، به درازی زلف و عدم انتهای آن تعبیر مینمایند.
و از تضاد و تخالف اسماء و صفات در عالم ظهور، به کجی زلف و پیچش آن اشارت کنند که بر استواء و اعتدال و امتداد قد و قامت حضرت الوهیت است که برزخ میان وجوب و امکان است.
و هر چه در مراتب کثرت میبینی، به حقیقت حلقهای است از حلقههای بینهایت آن زلف، و هر دل که به هویٰ و هوسی در بند است، به حلقهای از حلقههای آن زنجیر گرفتار است، با آن که خلاصی از قید تعین خود ندارد و به خودی خود که تاری از آن زلف است پای بند و مانده از رفتار است.
و از تغییرات و تبدیلات سلسلهٔ موجودات که هر ساعتی به نوعی و حقیقتی دیگر است، به بیقراری زلف تعبیر کنند؛ گاه کثرت از وجه وحدت دور شود و صبح توحید روی نماید، و گاه وجه وحدت در کثرت مستور گردد و شام شرک در آید.
و چون حقیقت، هم در مظاهر پیدا گشته و هم در مظاهر پنهان شده، توان گفت که ظهور او عین خفاست و خفای او عین ظهور: «سبحانَ مَن ظَهَرَ فِی بُطُونِهِ وَ بَطَنَ فِی ظُهُورِهِ».
عطر: و از نفحات اُنسی که به مشام اهل عرفان و عشق میرسد، از تجلیات جمالیه و جلالیه که موجب این ظهور و خفاست که از مقتضیات زلف است به عطر تعبیر مینمایند.