قرآن کریمبه زبان فارسی

باب اول در بیان معانی رخ و زلف‏

رساله مشواق — ملا محسن فیض کاشانی

رخ: عبارت است از تجلی جمال الهی به صفت لطف مانند لطیف، رئوف، توّاب، محیی، هادی و وهّاب.

زلف:عبارت است از تجلی جلال الهی به صفت قهر مانند مانع، قابض، قهار، ممیت، مضلّ و ضارّ.

چه رخسار و زلف بتان ماه پیکر را به حسب جامعیت نشئه انسانی، از این دو صفت متقابل نصیب داده‏اند. آینه‌روی زیبا را با تجلی جمال لطف از روی روشنی و نور مناسبتی تمام، و سلسله زلف چلیپا را با تجلی جلالی قهر از جهت تیرگی و ظلمت و خفا مشابهتی است.

و شاهد حقیقی را که عبارت است از حقیقت به اعتبار حضور و ظهور با آن که در پرده هر جلالی جمالی مخفی و در شوکت هر جمالی جلالی متواری است، توان گفت که از ورای تتق هر جلالی نیز جمالی پیدا و از اشعه انورا هر جمالی جلالی هویداست. قال امیرالمؤمنین ﷷ: «سُبحانَ مَنِ اتَّسعت رحمَتُه لِأَولِیائِهِ فِی شدَّة نِقمَتهِ و اشتَدَّت نقمَتُه لأعدائِه فِی سِعَةِ رحمَتِهِ».۱

و به زبان شرع از تجلی جمالی به «نور» و از تجلی جلالی به «ظلّ» اشارت شده، قال اللّٰه تعالی: «اللّٰه نُورُ السَّموات و الْأَرْض»۲ و قال سبحانه: «أَلَم تَرَ اِلی ربِّکَ کَیفَ مَدَّ الْأَرْضِ».۳


و گاه از مطلق ماسوا به زلف تعبیر می‏کنند چه همچنان که زلفْ پرده و نقاب روی محبوب است، هر یک از کائنات و کثرات، حجاب ذات و نقاب وجه واحد حقیقی است و از این جاست که از عدم انحصار موجودات و کثرات تعینات، به درازی زلف و عدم انتهای آن تعبیر می‏نمایند.

هر آن چیزی که در عالم عیان استچو عکسی زآفتاب آن جهان است
جهان چون خطّ و خال و چشم و ابروستکه هر چیزی به جای خویش نیکوست
تجلی گه جمال و گه جلال استرخ و زلف آن معانی را مثال است
صفات حق تعالی لطف و قهر استرخ و زلف بتان را زان دو بهر است
چو محسوس آمد این الفاظ مسموعنخست زبهر محسوسند موضوع
ندارد عالم معنا نهایتکجا بیند مر او را چشم غایت
هر آن معنا که شد از ذوق پیداکجا تعبیر لفظی یابد او را‏
چو اهل دل کند تفسیر معنابه مانند کند تعبیر معنا
که محسوسات از آن عالم چو سایه استکه این چون طفل و آن مانند دایه است
ولی تشبیه کلی نیست ممکنزجست و جوی آن می‏باش ساکن‏‏
نظر کن در معانی سوی غایتلوازم را یکایک کن رعایت‏‏
به وجه خاص از آن تشبیه می‏کنزدیگر وجه‏ها تنزیه می‏کن‏‏

و از تضاد و تخالف اسماء و صفات در عالم ظهور، به کجی زلف و پیچش آن اشارت کنند که بر استواء و اعتدال و امتداد قد و قامت حضرت الوهیت است که برزخ میان وجوب و امکان است.

زقدش راستی گفتم سخن دوشسر زلفش مرا گفتا که خاموش
کجی بر راستی زو گشت غالبو زو در پیچش آمد راه طالب‏‏

و هر چه در مراتب کثرت می‏بینی، به حقیقت حلقه‏ای است از حلقه‏های بی‏نهایت آن زلف، و هر دل که به هویٰ‏ و هوسی در بند است، به حلقه‏ای از حلقه‏های آن زنجیر گرفتار است، با آن که خلاصی از قید تعین خود ندارد و به خودی خود که تاری از آن زلف است پای بند و مانده از رفتار است.

همه دل‏ها از او گشته مسلسلهمه جان‏ها از او بوده مغلّل
معلق صد هزاران دل زهر سونشد یک دل برون از حلقه او‏
گر او زلفین مشکین بر فشاندبه عالم در یکی کافر نماند‏
و گر بگذاردش پیوسته ساکننماند در جهان یک نفس مؤمن
حدیث زلف جانان بس دراز استچه شاید گفت ازو چه جای راز است
مپرس از من حدیث زلف پرچینمجنبانید زنجیر مجانین‏‏

و از تغییرات و تبدیلات سلسلهٔ موجودات که هر ساعتی به نوعی و حقیقتی دیگر است، به بی‏قراری زلف تعبیر کنند؛ گاه کثرت از وجه وحدت دور شود و صبح توحید روی نماید، و گاه وجه وحدت در کثرت مستور گردد و شام شرک در آید.

نیابد زلف او یک لحظه آرامگهی بام آورد گاهی کند شام
ز روی زلف او صد روز و شب کردبسی بازیچه‏های بوالعجب کرد
دل ما دارد از زلفش نشانیکه خود ساکن نمی‏گردد زمانی
از او هر لحظه کار از سر گرفتمزجان خویشتن دل بر گرفتم‏‏
از آن گردد سر زلفش مشوشکه از رویش دلی دارد بر آتش‏‏

و چون حقیقت، هم در مظاهر پیدا گشته و هم در مظاهر پنهان شده، توان گفت که ظهور او عین خفاست و خفای او عین ظهور: «سبحانَ مَن ظَهَرَ فِی بُطُونِهِ وَ بَطَنَ فِی ظُهُورِهِ».

همه عالم فروغ نور حق دانحق اندر وی زپیدایی است پنهان
چو آیات است روشن گشته از ذاتنگردد ذات او روشن زآیات
همه عالم زنور اوست پیداکجا او گردد از عالم هویدا
نگنجد نور ذات اندر مظاهرکه سبحات جلالش هست قاهر

عطر: و از نفحات اُنسی که به مشام اهل عرفان و عشق می‏رسد، از تجلیات جمالیه و جلالیه که موجب این ظهور و خفاست که از مقتضیات زلف است به عطر تعبیر می‏نمایند.

گل آدم از آن دم شد مخمرکه دادش بوی آن زلف معطر
ژ
  1. - یعنی: پاک است آن خدایی که در شدت انتقام، رحمتش را برای اولیا و دوستان گشاده است و در هنگام رحمت، انتقامش را برای دشمنان خود شدت داده است. شرح فصوص قیصری، ص ۶۳. ↑
  2. - سورهٔ نور «۲۴» آیهٔ ۳۵. ↑
  3. - سورهٔ فرقان «۵۹» آیهٔ ۴۵. ↑