خال: عبارت است از نقطه وحدت حقیقت من حیث الخفاء، که مبدأ و منتهای کثرت اعتباری است و از ادراک و شعور اغیار محتجب و مختفی است؛ چه سیاهی و ظلمت موجب خفاست.
بر آن رخ نقطه خالش بسیط استکه اصل مرکز دور محیط است
از او شد خط دور هر دو عالموزو شد خط نفس و قلب آدم
از آن حال دل پرخون تباه استکه عکس نقطه خال سیاه است
زحالش حال دل جز خون شدن نیستکز آن منزل ره بیرون شدن نیست
خط: عبارت است از ظهور حقیقت در مظاهر روحانیت چه چنان که خط بر رخ دمیده، عالم ارواح گرد ذات بر آمده چرا که آن عالم اقربِ مراتب وجود است به حق جل و علا.
رخ اینجا مظهر حسن خدایی استمراد از خط حیات کبریایی است
رخش خطی کشید اندر نکوییکه از ما نیست بیرون خوبرویی
و چون ظهور حیات اولاد در عالم ارواح است، از خط به آب حیوان تعبیر نمایند.
خط آمد سبزه زار عالم جاناز آن کردند نامش آب حیوان
زتاریکی زلفش روز شب کنزخطش چشمه حیوان طلب کن
خضر وار از مقام بینشانیبخور چون خطش آب زندگانی
اگر روی و خطش بینی تو بی شکبدانی کثرت از وحدت یکایک
ززلفش باز دانی کار عالمزخطش بازخوانی سرّ مبهم
کسی گر خطش از روی نکو دیددل من روی او در خط او دید
مگر رخسار او سبع المثانی استکه هر طرفی از او بحر معانی است
نهفته زیر هر مویی از او بازهزاران بحر علم از عالم راز
۱