چشم: عبارت است از شهود حق مر اعیان و استعدادات ایشان را، که صفت بصیرت اوست جل شأنه؛ قال اللّٰه تَعالی: «انَّ اللهَ بَصِیرُ بِالْعِبادِ».۱
ابرو: از مطلق صفت از آن رو که حد و حاجب ذات است به ابرو اشاره نمایند و این هر دو از مقتضیات تجلی جلال است که در اغلب موجب بُعد و حرمان است.
از استغنا و عدم التفات که مقتضی آن است که عالم را در نظر هستی در نیاورد و به نیستی خود بگذارد، به مستی و بیماری که از لوازم چشم بتان بی رحم است تعبیر نمایند، چرا که بیخودی و بیخبری و راه به هستی خود نبردن از آن به حصول پیوندد.
غمزه: از رسانیدن راحت بعد از محنت، و چشانیدن محنت در عقب راحت که موجب خوف و رجاست به غمزه اشاره کنند؛ چه غمزه حالتی است که از برهم زدن چشم محبوبان در دلربایی و عشوهگری واقع میشود؛ و بر هم زدن چشم عبارت از عدم التفات است که از لوازم استغناست، و گشادن چشم اشارت به مردمی و دلنوازی است که از لوازم مستی است.
لب: عبارت است از روانبخشی و جانفزایی که به زبان شرع از آن به نفخ روح تعبیر نمایند. قال اللّٰه تَعالی: «فَاِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُّوحِی».۲
دهان: از افاضه وجود که نگاه داشتن حلق است در مقام هستی به قول کن نیز به لب و دهان تعبیر نمایند، و از خفای مصدر آن به تنگی دهان اشارت کنند و این هر دو از مقتضیات تجلی جمال است که موجب قرب و وصال است.
بوسه: از ترقی فرمودن در کمال و چشانیدن ذوق وصال به بوسه تعبیر کنند.
چشم: بالجمله هستی و نیستی که لحظه به لحظه اعیان عالم را واقع است با تبدیلات و تکمیلات، از مقتضیات جمال و جلال چشم است؛ و با کمال استغنا و عدم التفات چشم مستش، گاهی از کرم و مردمی که از لوازم مستی است دلهای عشاق مشتاق را به مشاهده جمال معشوق مینوازد و لب جان پرورش دمی بیچارگان عدم آباد را به افاضه فیض وجودی چاره کار میسازد و از نیستی به هستی میآورد.