قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سوم در بیان معانی چشم و ابرو و غمزه و لب و دهان و بوسه‏

رساله مشواق — ملا محسن فیض کاشانی

چشم: عبارت است از شهود حق مر اعیان و استعدادات ایشان را، که صفت بصیرت اوست جل شأنه؛ قال اللّٰه تَعالی‏: «انَّ اللهَ بَصِیرُ بِالْعِبادِ».۱

ابرو: از مطلق صفت از آن رو که حد و حاجب ذات است به ابرو اشاره نمایند و این هر دو از مقتضیات تجلی جلال است که در اغلب موجب بُعد و حرمان است.

از استغنا و عدم التفات که مقتضی آن است که عالم را در نظر هستی در نیاورد و به نیستی خود بگذارد، به مستی و بیماری که از لوازم چشم بتان بی رحم است تعبیر نمایند، چرا که بی‌خودی و بی‌خبری و راه به هستی خود نبردن از آن به حصول پیوندد.

غمزه: از رسانیدن راحت بعد از محنت، و چشانیدن محنت در عقب راحت که موجب خوف و رجاست به غمزه اشاره کنند؛ چه غمزه حالتی است که از برهم زدن چشم محبوبان در دلربایی و عشوه‏گری واقع می‏شود؛ و بر هم زدن چشم عبارت از عدم التفات است که از لوازم استغناست، و گشادن چشم اشارت به مردمی و دلنوازی است که از لوازم مستی است.

لب: عبارت است از روان‏بخشی و جان‏فزایی که به زبان شرع از آن به نفخ روح تعبیر نمایند. قال اللّٰه تَعالی‏: «فَاِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُّوحِی».۲

دهان: از افاضه وجود که نگاه داشتن حلق است در مقام هستی به قول کن نیز به لب و دهان تعبیر نمایند، و از خفای مصدر آن به تنگی دهان اشارت کنند و این هر دو از مقتضیات تجلی جمال است که موجب قرب و وصال است.

بوسه: از ترقی فرمودن در کمال و چشانیدن ذوق وصال به بوسه تعبیر کنند.

چشم: بالجمله هستی و نیستی که لحظه به لحظه اعیان عالم را واقع است با تبدیلات و تکمیلات، از مقتضیات جمال و جلال چشم است؛ و با کمال استغنا و عدم التفات چشم مستش، گاهی از کرم و مردمی که از لوازم مستی است دلهای عشاق مشتاق را به مشاهده جمال معشوق می‏نوازد و لب جان پرورش دمی بیچارگان عدم آباد را به افاضه فیض وجودی چاره کار می‏سازد و از نیستی به هستی می‏آورد.

نگر در چشم شاهد چیست پیدارعایت کن لوازم را در آنجا
زچشمش خاست بیماری و مستیزلعلش گشت پیدا عین هستی
زچشم اوست دلها مست و مخمورزلعل اوست جان‏ها جمله مستور
زچشم او همه دل‏ها جگرخوارلب لعلش شفای جان بیمار
به چشمش گر چه عالم در نیایدلبش هر ساعتی لطفی نماید
دمی از خرمی دلها نوازددمی بیچارگان را چاره سازد‏
زغمزه می‏دهد هستی به غارتزبوسه می‏کند بازش عمارت
از او هر غمزه دام و دانه‏ای شدوزو هر گوشه‏ای میخانه‏ای شد‏
زچشمش خون ما در جوش دانمزلعلش جان ما مدهوش دانم
به غمزه چشم او دل می‏ربایدبه عشوه لعل او جان می‏فزاید
چو از چشم و لبش جویی کناریگر این گوید که نه آن گوید آری
زغمزه عالمی را کار سازدبه بوسه هر زمان جان می‌فزاید
از او یک غمزه و جان دادن از مااز او یک بوسه و استادن از ما‏
  1. - سورهٔ مؤمن «۴۰» آیهٔ ۴۴. ↑
  2. - سورهٔ نور «۱۵» آیهٔ ۲۹. ↑