كرد عمرو قیس را مردی سؤالگفت اگر فردا خدای ذوالجلال
سر بدوزخ در دهد ناگه ترادر چه شغلی ره بود آنگه ترا
گفت برگیرم عصا و ركوۀمیزنم در گرد دوزخ خطوۀ
زار میگویم كه این زندان اوستوین سزای آنكه اورا داشت دوست
دید آن شب حق تعالی را بخوابكرد عمرو قیس را حالی خطاب
گفت هان ای بدگمان خلق آفرینكی كند با دوستان خود چنین
دوستان آید بفردوسم دریغكی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ