بود شوریده دلی دیوانۀروی كرده در بن ویرانۀ
همچو باران زار برخود میگریستسایلی گفتش كه این گریه ز چیست
كه بمردت گفت دور از تو دلمدل بمرد و سخت تر شد مشكلم
گفت دل چون مردت و چون شد زجایگفت چون اندوه بودش با خدای
خوش بمرد و دور گشت از من نهانشد بر او و برون رفت از جهان
تا بتنهائی مرا حیران گذاشتوین چنین افكنده سر گردان گذاشت
ای عجب جائی كه آنجا شد دلمرفتن آنجا مینماید مشكلم
آرزوی من بدانجا رفتن استلیك ره در قعر دریا رفتن است
گر رسم آنجایگه یك روز منوارهم از گریه و از سوز من
هركرا این درد عالم سوز نیستدر شبست و هرگز او را روز نیست
درد میباید كه بی درمان بودتا اگر درمان كنی آسان بود