قرآن کریمبه زبان فارسی

المقالة الثالثة و العشرون

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك آمد نه درو عقل ونه هوشوحشی آسا تنگدل پیش وحوش
گفت ای جنبندگان بحر و برراه پیمایان عالم سر بسر
پایمال هر خس ودون گشته‌ایددر میان خاك در خون گشته‌اید
در مقام نیستی افتاده‌ایدچشم بر هستی حق بنهاده‌اید
حق بلطف خود مثل زد از شماجوهر موری بدل زد از شما
سورتی از نص قرآن قدمكرد گردن بند موری از كرم
باز نحلی را چو شیر فحل كردزانكه نام سورتی النحل كرد
عنكبوتی را همین تشریف دادسورتی را هم بدو تعریف داد
مور را دل پر سخن در پیش كردتا سلیمان را ازو بی خویش كرد
چون شما را هست در اسرار دستشد مراهم چون زفان از كار دست
دست من گیرید تا جائی رسمبو كزین پستی ببالائی رسم
چون سلیمان پند گیرد از شمادل سخن از جان پذیرد از شما
وحش چون بشنود از سالك سخنگفت فرمان كن حدیث من مكن
من كه باشم در همه روی زمینتا مرا نامی بود در كوی دین
عمر كوتاهی ضعیفی بی تنیخرده گیری همچو چشم سوزنی
عنكبوتی گر درآمد روز غارپس شد آن دو چشم دین را پرده دار
عنكبوتی بر سطرلابست نیزكو نداند بر فلك یك ذره چیز
خلق را روشن شود زو‌ آفتابواو نداند آفتاب از هیچ باب
در همه عالم كه جست از عنكبوتقصۀ حی الذی هولایموت
قصۀ مور ضعیف تیره حالهم برین منوال میدان و مثال
نیك بین كز تشنگی مردن ترابهتر است از نام ما بردن ترا
گر كسی را از شكر تنگی بودیك شكر خواهد قوی ننگی بود
عالمی پر عاشق شوریده‌اندجمله صاحب درد و صاحب دیده‌اند
چه طلب داری تو از مور ومگسگوئیا جز ما ندیدی هیچ كس
تا سخن گفتیم ما را مرده گیرعمر رفته ره بسر نابرده گیر
سالك آمد پیش پیر تیز هوشقصۀ برگفتش از خیل و حوش
پیر گفتش هست وحش تنگ حالهر صفت را كان خفی باشد مثال
هست در هر ذات صد عالم صفتلیك اصل جمله آمد معرفت
معرفت را اصل توحید آمدستره سوی توحید تفرید آمدست
گر شوی چون وحش در ره پایمالتا ابد جان را بدست آری كمال
كی دهد هرگز كمال جانت دستتانگردی پاك نیست از هر چه هست
تا تو با خویشی عدد بینی همهچون شوی فانی احد بینی همه