مرگ را مردی بجان مشتاق شدپیش خواجه بوعلی دقاق شد
گفت من از دست شیطان رجیممی ندارم ذرۀ از مرگ بیم
هر دمم جان گوئیا شیطان بردمرگ نیكوتر بود گر جان برد
خواجه گفت ای چاره خواه نیكبختدر سرایت از میان بر كن درخت
تا برو گنجشگ ننشیند دگربی درختت دیو كی بیند دگر
تا درونت آشیان دیو هستدایمت ازدیو سر كالیو هست
چون بسوزی آشیان دیو پاكدیو را با تو چه كار ای دردناك