قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۶۳-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
آن شنودی تو كه مردی از رجالكرد از ابلیس سرگردان سؤال
گفت فرمودت خداوند و دوداز چه آدم را نكردی آن سجود
گفت می‌شد صوفئی در منزلیبود در مهد بزر سنگین دلی
ماه روئی دختر سلطان عهدبرفتاد از باد ناگه پیش مهد
چشم صوفی بر جمال اوفتادآتشی در پر و بال او فتاد
دید روئی كافتابش بنده بودصبح صادق را از آن لب خنده بود
در دل آن صوفی شوریده حالآتشی بس سخت افكند آن جمال
عشق آن سلطان سر جادو پرستدر دل صوفی بسلطانی نشست
هر زمانش درد دیگر تازه كرددست كاریهای بی اندازه كرد
دل نبود از عشق در فرمان اودل شد و برخاست آمد جان او
دختر القصه ازو آگاه شدپیش مهدش خواند تا همراه شد
گفت ای صوفی چرا حیران شدیاین چه افتادت كه سرگردان شدی
گفت صوفی را نباشد جز دلیدل تو بردی اینت مشكل مشكلی
عشق تو دل برد و جان می‌خواهدمجان ره عشقت نشان می‌خواهدم
شور ما از ماه تا ماهی رسیدهین اگر فریاد می خواهی رسید
گر توام درمان كنی من جان برمنی بجان تو كه گر درمان برم
دخترش گفتا كه چندینی مگویوصل من در پرده چندینی مجوی
گرچه شیرینی و نیكوئیم هستدر فشانی در سخن گوئیم هست
گر به بینی خواهرم را یك زمانتیر مژگانش كند پشتت كمان
آنچه آن را صوفیان گویند آناز جمال خواهرم جویند آن
گر تو هستی صوفی اكنون آن طلبورنه مردی هرزه گوئی نان طلب
بنگر اكنون گر نداری باورمكز پسم میآید اینك خواهرم
گر ببینی روی آن زیبا نگارننگری در روی چون من صد هزار
بنگرست آخر ز پس آن سست عهدتا فرو افكند دختر پیش مهد
گفت اگر عاشق بدی یك ذره اوكی شدی هرگزبغیری غره او
صوفی پخته نبود او خام بودمرد دم بود او و مرغ دام بود
خوش بود در عشق من گشتن تباهپس بروی دیگری كردن نگاه
این چنین كس را ادب كردن نكوستسر فرو افكندن از گردن نكوست
ظن چنان بردم كه بس چست آمد اوامتحانش كردم و سست آمد او
خادمی را خواند و گفتا تن بزنزود صوفی را ببر گردن بزن
تا كسی در عشق چون من دلنوازننگرد هرگز بسوی هیچ باز
قصۀ ابلیس و این قصه یكیستمی ندانم تا كرا اینجا شكیست
گرچه مردودست هم نومید نیستلعنت او را گوئیا جاوید نیست
گرچه این دم هست نومیدیش كاردر امیدی میگذارد روزگار